ثریابهاء

  

       نگرشی بر"غزل در خاک وصدای برف"                                  آنگهی که چشم با زکردم وجهان را دریافتم، به شعرو ادبیات وهنر داستانی پیوسته عشق ورزیده ام ، اما با دریغ زندگی من درپهنه ی گستردهء زمان دستخوش توفانهای سهمگینی شد که در فراسوی آن به یک سلسله ارزشها وبارورهای دیگری دست یافتم ،اگراین باورها برمبنای پندارهای دنیای خاص خودم بودند، صادقانه درهستی وپندارهای خود دگرگونی می پذیرفتم ، ولی اگر باورهایم ریشه در واقعیت های درد ناک زندگی مردمم و مردم جهان داشتند، آنگاه باورهایم چون خوشه های خشمی گل خواهند داد وچون یک هستی زنده درجامعه به نبرد وستیزبر خواهم خاست ، من اصولا" به مرز های سیاسی ، ایدولوژیک ، تبار گرایی و نگرش های نژادی اعتقادی ندارم ، اما خلاف اندیشه وتمایلات درونی ام به رغم تلاش ها وتکاپوی دژخیمان، در کوره راه نبردی کشانیده می شوم که آنجا فریاد های هویت زن ،فریاد های هویت ملی ، فریادهای هویت زبانی چون آذرخشی  براندیشه ی آدمی فرو می غلتد، از چنین کوره راهی که عبورمیکردم ، پژواک صدایم ، طنین های سیاسی پیداکرد ودر دفاع از زبان وهویت مردمم شکل گرفت ، فکر کردم گلهای فارسی  پرپرمیشوند وبادهای تند درجنگل سبز زبانم زوزه میکشند وآنگاهی که شیار های آتشین فارسی زدایی روحم رامی آزرد، داستان "غزل در خاک" را نامق کمال بدری با صدای دلنشین خود در گوش دلم زمزمه کردوبامحبت بیکرانش مراکشانید بسوی داستانهای دیگر "قادرمرادی" بر پهنه ی گسترده ی زبان فارسی ، وآنگاه ازستیغ هویت های ریشه دار ، زبان فارسی راباز نگری کردم ودریافتم که ژرفای این زبان تا انتهای تاریخ  ریشه دارد ٠ وچه ابلهانه دژخیمی با تیشه ی خیال بر ریشهء یک فرهنگ سترگ میکوبد داستان " صدای برف"  قادر مرادی به این ریشه ها آب میرساند،  بارورش میکند و زنده  اش نگه میدارد، در داستان" صدای برف" ، برف میاید ،آب می شودو تا روح ریشه ها نفوذ میکند وآنگاهی که خون گرم متلاشی شده ی انسانی روی برف سپید راگلگون میکند  ، مادر آهن پاره های راکت وبمب ها رامی کوبد ولحظاتی  که تیغه های یخ  در جان" طلا گل "چون دشنه های فرو میروند و اندکی بعد جسم کوچکش را یخ می بندد،  "غنچه گل " مادر طلاگل با برف آب می شود ودر زمین فرومیرود  ، صدای ترنگ ترنگ کوبیدن آهن پاره ها با فریاد خشمگین مادر، در میآمیزد  واین فریاد ها در خاک ریشه میگیرند٠  " قادر مرادی" در اوج هنر داستانی اش با یک حس گنگ ومبهم  ازمادرکراچی وان که آهن پاره می کوبدو طلاگل کوچک که یخش می بندد چنین می نگارد: "در بسته ماند . صدایی هم نشنیدم . طلاگل ما میان غنداق و پتو می جنبید . برف چپ و راست می بارید . چه هوایی ، خطک های سپید برف در هوا یک دیگر را قطع می کردند . جنگ داشتند . ازمسجد که بیرون شدم ، چند نفر می آمدند. برف بود . شناخته نشدند . خوب که نگاه کردم ، دیدم ،هووو ، می گویند چه چه را  که یاد کنی ، پیش رویت سبز می شود . همان لحظه در دلم گشته بود . سربازان بودند  . نمی دانم از کدام ملک ، من چه می دانم ، همه ء شان موی زرد هستند . مقصد خارجی  بودند ، از دیدن من وارخطا شدند . تفنگ های شان را سوی من گرفتند  . فریادزدم : نی ، نی میستر ، میستر ، من از خود ، از خود ... از سرو صدا و ایما و اشاره های شان دانستم که باید طلا گل را به زمین بگذارم و دست هایم را بالا بگیرم . دانستم که باز طالب گیرانی است و آمده اند که طالب پیدا کنند و بگیرند . چاره نبود . دست ها بالا  و گفتم : من سلام کراچیوان … یکی از آن ها با احتیاط به من نزدیک شد و مرا به سوی دیوار کوچه راند و به دیوار کوفت .  تمام بدنم را پالید .  قوطی نسوار و یک تا پنجایی که برای ملا نگهداشته بودم ، دیگر چیزی نداشتم که می یافت . وقتی میان پتو را دیدند ، تعجب کردند و باخود چیز هایی گفتند مانند : بی بی ، بی بی … من که طلا گل را دربغل گرفته بودم  ، در دلم گفتم : بی بی ننیت ، قریب طلا گل مارا کشته بودید ، خدا ناشناس ها … و این که زودتر خودر ا ازشر شان خلاص کنم ، گفتم : تنکیو، خره شو ،بای بای . همین قدر زبان خارجه  یاد داشتم .اما نگذاشتند . مقصد تا جایی باید همراه شان می رفتم تا  کسی پیدامی شدو  گپ های مرابه آن می فهماند و مرا به آن ها معرفی می کرد که این آدم ا ز آن کاره ها نیست . همراه کراچی لق ولوق و خر دیوانه اش سر گردان است وبس 

 

ظالم ها روزم را بیگاه کردند . تاکه یک عسکر خودما پیدا شد و مرا از گیر شان خلاص کرد . می دانستم که طلا گل ما چه حال دارد . دیگر پشتم را نگاه نکرده ، دوان دوان به خانه برگشتم . ها ، توچشم به راه  من بودی . از آشپزخانه صدای ترنگ ترنگ می آمد . دانستم که مادرم آهن پارچه های جمع کرده گی مرا می کوبد تا خرد تر شو ند ، می خواستم بگویم مادر ، خودت را  عذاب مده ، پوچک مرمی تانک ها و راکت ها خرد نمی شوند … ها راستی ، یادم رفت ، هنگام آمدن ، به خانه ء صوفی ایشانقل هم تک تک کردم ، کسی نبرآمد ،  دیگر جایی نرفتم ، آمدم خانه ، وضع خوب نبود . یگان صدای ترق و تروق فیرمرمی هم از دور ونزدیک شنیده می شد .  گلوله ها در هوای سر د و برفی صدای  نمزده یی داشتند. صدا هارا برف و سردی هوا قورت می داد. شاید سردی هوا و برف ها نمی خواستند که صدای گلوله ها تا دور ها برود. زود گم می شدند.  "   "غزل در خاک" داستان دیگر قادر مرادی است که در هستی یک هویت ریشه می دواند واین ریشه ها را نامق کمال بدری با حس آرامش وصلابت عجیبی که در صدایش هست، آبیاری میکند، قادر مرادی داستان سرگشتگی وتوفانهای درونی انسان غربت نشین  را دریک کمپ پناهندگی درهالند به تصویر میکشد که تند باد توفنده ی  درغربت ، زندگی اش را ، عزیزترین خاطراتش را ، غزلی را که  گل جانش بود وهمه چیزش را به نابودی میکشاند ، دریک جدال درونی در میابد که جهان پیرامونش را تنها خس وخارگرفته است ، همه چیز سنگ است ، زندگی برایش معنی ومفهوم فراتر از زنده بودن می یابد،  برای رهایی ،  برای رسیدن به آزادی ، برای دست یافتن به بیت دیگر غزلش به دوستش چنگ میاندازد که وعده آمدن کرده بود ، شاید بیاید وآنگاه نیمه ی دیگر غزلش تکمیل خواهد شد ، اما  به تلخی درمی یابد که  دوست هم سنگ شده ،  سنگواره شده ودر نا کجا آباد غربت تعهد بردوش دوست  سنگینی میکند٠  زندگی بایادها وخاطرات گذشته ، نقطه عطف زندگی وی درغربت میشود٠یافتن دوست را یافتن غزل فراموش شده اش می پندارد " به لبم رسیده جانم تو بیا که زنده مانم" مصراع دیگر این غزل را بیاد نمی آورد واگر مصراع اش را تکمیل نکند میمرد و باین غزل" صدایش ، فریادش درکائنات آن سوی ستاره های دوردست فراترازلاهیتنایی طنین انداز خواهد شد توفانها بپا خواهد شد٠"  ناگاه بیاد دوستی میفتد که  این غزل را باهم یکجا می پرستیدند زمزمه میکردند ، شاید دوستش غزل را روح جاویدانه شعر می پنداشت که بنایش ، اساسش ، بر آمیزش دو" مصراع  " استواربود ، غزل، با یک مصراع ، آغاز می شد، اما بی مصراع دیگر ، به منزل نمی رسید، بیت نمی شد ٠ او یگانه کسی بود که میتوانست مصراع غزل گمشده اش را بیادش بیاورد ، دوستش وعده آمدن داده بود، چند روزی ناخودگاه به انتظار آمدنش بود برای یافتن دوست برای یافتن غزل وبرای دست یافتن به آزادی ورهایی برای دوستش! تیلفون میکند ٠   قادر مرادی جنبه های شخصیتی دو دوست را مقابل هم قرار میدهد، یکی را دارای روح  حساس ،عاطفی وشکنند ودیگری را صاحب روح سودجووخودخواهی دانسته که با بهره برداری از موقعیت ها ونیاز های خودش، دوستی ها یش را شکل میدهد٠ مها جر برای دوستش زنگ میزند ٠ " زنگ زدم صدای خودش بود ، صدای گذشته های گمشده ، صدای غزل های گمشده ، که  بدنبال آن سر گردان بودم ، صدایم را شنید، شروع کردبه عذر خواهی که نتوانسته است بیاید٠ زبانش دگرگون شده بود ، گفتارش مثل گذشته ها نبود ٠ من در فکر بیت های فراموش شده بودم ٠ سخنش را قطع کردم وگفتم مهم نیست ، میخواستم چند بیتی راکه یادم رفته است به من بگویی٠ حیرت زده پرسید : بیت ؟ کدام بیت ؟ گفتم : خم می ذخیره کردم که بکار خواهی آمد ٠ وچند تای دیگرش ٠ گفت : نی عزیزم ، در این جا ازاین چیزها پیدا نمی شود٠ یک نوع حس حقارت بمن دست داد ٠ به خیالم آمد که به نظر او من یک آدم ساده دل ودیوانه  هستم ازاین گپ او کمی ناراحت شدم وپرسیدم : چرا پیدا نمی شود، باید پیدا شود ٠ پاسخ داد : هی برادرپسان می فهمی ٠ پسان توهم مانند ما می شویی٠ این گپ او تکانم داد ٠ دلم را شکست ، کاسه چینی از دست افتاد ، روی سنگفرش وشکست ، سویش که دیدم، روی سنگفرش ، ریزه های چینی به هر سو ریخته بودند ، گوشی در دستم بود ازپشت تلفون به بیرون می دیدم ٠ کاسه چینی افتادوشکست، دیگرپیوند نمی شود ، دل شکست ، غزل شکست ، ساقه از ریشه جدا شد،و از گلدان ٠٠٠ خم می ذخیره کرده گی هم شکست ، اشک از چشم هایم جاری ، دیگر شکسته های چینی باهم پیوند نمی شوند٠"٠٠٠     داستان "غزل درخاک " را  بیاد بسپاریم با کلماتی که انگار از مخمل برآمده اند وازشفافیت چشمه های پاک ٠ "غزل در خاک "با یاد همه غزل های که زمزمه کردیم و از آن گذشتیم وهمه خاطرات که  بیاد سپردیم وانگار که فراموشی از برای آن نیست وریشه در خاک دارد ٠                                                                                

 

 

 

 ثریا بهاء 

 

                        

       "   پرنده مردنیست پروازرا بخاطر بسپار"

-

 درشماره هفتاد نشریه ی" آزادی" چاپ دنمارک بمسوولیت آقای نجیب روشن که  پوشش مجله با پرنده ای در حالت پرواز با شعار آزادی مزین است ، مقاله ی من تحت "عنوان نقش سمبولیک زنان درسناریوی پارلمان"به نشر رسید٠ باتأسف دریافتم که درین مجله نه تنها پرنده بلکه آزادی نیز در اسارت است٠   دراین نشریه کوچک پرنده واندیشه هردوفضای پروازنداردومیمرد٠٠     من متأسفم ناشر باآنکه در فضای جهان آزادکشور های غربی زندگی میکندچرا باساطور سانسوراستالینی دست وپای واژه های مرا قطع کرده است ؟ چرا اندیشه وتفکر آزاد یک نویسنده را مدیر مسوول یک نشریه با معیار هاوطرز دید نژادپرستانۀ خود گویا اصلاح نماید ؟!                                                    

 اگر خلاف پالیسی نشراتی وذوق و اندیشۀ مدیرمسوول است  نوشته رامیتواند مستردکند ویا نشرنکند ولی اصولا" حق  مثله کردن نوشته را ندارد ونباید افکار ودیدگاه ایدولوژیک وسیاسی نویسنده رادر زندان عقایدودیدگاه سیاسی وقبیلوی  خود محکوم به حبس ابدنماید ویادر پولیگونهای پلچرخی تانکهای شورویها را روی جسدزیر انبارکرده اش براند تا خون تازه وسرخش ازخاک بیرون زا زند ونمایانگر حقیت مدفون شده ای زیر انبارها باشد٠                                                           

این نوشته در زندان نشریه ی شعار" آزادی" بخاک سپرده شد ولی خون آن از نشریهً آفتاب در تبعید  وسایت های آریایی، سرنوشت ، کنگره ملی ، خراسان زمین ، مهر، جنبش ، آسمایی ، فارسی رو٠٠٠ ودیگرسایت ها قطره ، قطره زامیزند٠٠٠من هرگز ننوشته ام که" زنان افغانی" همانطورکه نوشته من تحریف و سانسور شده هویت من هم تحریف و سانسور شده است ، من نوشته ام " زنان افغانستانی " وپشت این واژه ترکیبی  منطق قوی  وواقعیت دردناکی نهفته است که با هویت گمشدۀ چندهزار ساله ی من گره میخوردوهویت مثله شده مرا زیر سوال می برد که من کی بودم ؟ اسم سرزمین من چه بود ؟   

 و ازکدامین چهار سو بادی وزید ونام زادگاه من که سرزمین آفتاب بود و روشنایی بخش سرزمین های پهناور خراسان زمین ،ایران وفراسوی آن  درساحه ی ایل وقبیله ای غروب نمود٠٠٠ هویت من، زبان من باهمه غنای فرهنگی وتاریخی چند هزار ساله اش درزیر سم ستوران   شکست وریخت ٠٠٠وسرنوشت من بدستان الفنستن انگلیس ولارد اکلندرقم زده شد؟!                                                                                                   

 وشاعرانقلابی عصرما واصف باختری فریاد زد :                                                      

٠٠٠وآفتاب نمی میرد                                                                                          

چه روی داد که شهر بلند قامت بالنده           

  ستبربازوی توفنده  

گه هرگذرگاهش رگی زپیکر هستی بود 

کنون فتاده زپای

وهر گذرگاهش                                                                                                  

رگ بریدۀ جنگاوریست خون آلود

هیهات: استعمارکهن با دشمنی  نژادپرستانه و"سیاست تفرقه بیاندازوحکومت کن" برای ما تاریخ جعلی ومرز های جغرافیای مغرضانه ساخت ودر فراسوی این مرزهاهویت وافتخارات  تاریخی ما گم گشت٠وبازباختری فریادزد:    

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسون ساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانی؟ 

  اسم خراسان  سمبول آزادی، آزادگی ، وحدت وآمیزش فرهنگی همه ملیت ها بود،که درمسیرتاریخ ازبطن آریانای کهن  زاده شدو دربستر زمان طبیعی رشدکردو جا افتاد، بزرگترین افتخارات ملی ، مبارزان ونوابغ علم وفرهنگ را بیش از یک هزار وپنجصد سال پرورش داد که دیگر هرگز آنها زاده نشدند، این عظمت وافتخارات استعمار انگلیس رابه جنون  کشانیدوخشم توفنده اش چون آذرخشی بر پیکرسرزمین خورشید فرو غلیتدوخاموشش کرد  ٠٠٠وتاریخش را بیک قبیله ی کوچک" افغان" یا اوغان که در جنوب شرق کشوردر تاریکی ایلی بافقر فرهنگی زندگی میکردندبا "ستان" پیوند زد که هنوز رسم وخط نداشتتند، "جامعه شناسان قبیله را عقب مانده ترین واحد اجتماعی تعریف نموده اند" چرا انگلیسها به قبیله روآوردند ؟ برای آنکه مناسبات رشد نیافته ی فرهنگی وذهنیت نژادپرستانه وسازشکارانه قبیله دژمستحکمی است برای استعمار، نه شهرنشینان بافرهنگ کابل زمین و تیموریان هرات که بارنسانس اروپا همسری میکردندومرکز زایش وپرورش شخصیت های بزرگ هنری وادبی جهان بودویاشهر نشینان علم پرورغزنه که دربارامپرتوری آن درآفرینش شهکارهای هنری وادبی جهان به ویژه درپرورش شعرای چون فردوسی نقش اساسی داشتند وباز آن بدخشان زیبا که از لب لعلش شعرمی بارید ونثر مسجع ویا بلخ  " ام البلاد" مادرشهرهاومهد تمدن آریایی ها وزادگاه بزرگترین وپرشمارترین شعرا، دانشمندان ونوابغی چون بوعلی سینا بلخی، زردشت، رابعه بلخی ومولانا جلاالدین بلخی بودکه امروز اشعارش برای شرق وغرب بکروباشکسپیرپهلومیزندوآن زمان باممیزات فرهنگی خود برتارک شهرهای دنیا میدرخشیدو حوزه تمدنی و فرهنگی بخشی از آسیا بود این همه شکوه و وآزاده گی  برای استعمار به مثابه شوکران خوردن بودومردن ٠٠٠ ومنافع اش را درتاریکترین وضعیف ترین  نقاط وخشن ترین اشخاص وفرهنگها  جستجو میکرد نه در وجود آرش  کمانگیر   ،کاوه آهنگر، حسنک زیر و ابو مسلم خراسانی ،وباز مردی ازتبار مولانا فریاد زد:  

چه روی دادکه آهن دلان صخره شکن

ستاده اند در آنسوی شیشه های زمان       

 نه هیچ بادی از سوی خاوران بر خاست

/ 12 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هویدا

سلام محترمه ارجمند ثریا بهاء ! مقاله بسیار زیبا وپر محتوا بود بی دون تردید شما یک نویسنده فمینیست و فعال سیاسی هستید وما مفتخیر هستیم که گاه گُدایی از چنین مطالب مستند واموزنده شما نهایت استفاده را می بریم وبنده با تما وجود به زلال نوشته های تان مهر تاید میزنم وبراستی به نقطه بسیار مهم اشاره کردید که همانا خط دیورند است ولی باید گفت که این خط هرگز برای ساکنین انبر مرز واین بر مرز خطی بنام خط دیورند معنی ندارد بلکه این خط بهترین بهانه برای ایلی های قبیلویست که سالهاست نهایت استفاده برای نابودی وبه یغما کشیدن هویت های فرزندان خورشید است واگر چنین نیست: 1/چرا وقتی یکی تبعه از اقوام غیر پشتون ساکن افغانستان ویا بالعکس برای رد شدن از این خط جواز سفر میطلبت در حالیکه ساکنان هر دوطرف مرز چنین قوانین را مغایر با بدویت وجهالت خود میداند؟ 2/ چرا یک شهروند افغانستانی حق ندارد بداند که این خط برای من حدود ومرز است در حالیکه برای یک اقوام خاص معنی ندارد؟ 3/چرا یک شهروند افغانستانی قربانی این حرکت فاشیستی باشد که این خط جز ستم جبر وجفا ونابودی تار وپود جامعه وملتش را "چیزی دیکری حاصیل نکرده؟

هویدا

ادامه .... اری براستی تا بکی فرزندان خورشید این قربانی را برشانه های تازیانه زده اش یدک کند " 4/برای ما چه فرق میکند قندهاری که برای شهروند اصیل خود کشتار گاه باشد وبرای یک عرب ارهابی وافراطیون امن تر از رحیم مادرش باشد؟ 5/برای ما چه فرق میکندکه"کنده پشت" بولدگ"قندهار و خط دیورند که خاطرش در خاطرم نا خوشایند تر از اردوگاه سنگ سفید ایران است؟ 6/برای ما چه فرق میکند که رنک دانه های انار قندهار سرخ است وپالگ های بولدک نخود "وخرماهایش شیرنتر از نی شکر است که حتی خریدنش برایم حرام ودیدن طبیعت زیبایش به قمت جانم تمام شوه؟ نمیدانم گفته هایم چقدر همسو با مزاج های هموطنان است ولی انکار کردن از این واقعیت محض شبه دروغ کلان است که کسی بگوید مادر پاپ شانزدهم مسلمان است[لبخند]

هویدا

سلام مجدد محترمه گرامی خانم ثریا بهاء! نخست سلامت وکامگار باشید راستی من چند کامنت خصوصی داشتم برایت ولی هرچه منتظیر ماندم پاسخی در یافت نکردم وروزی وبلاگ تانرا گشودم متن بزرگ دیدم (مستعار نویسی وسرقت های انتر نیتی) لحظه یی شوکه شدم وترسیدم که نکنه خانم ثریا بهاء نام مارا هم به این فهرست سیا وارید کند در حالیکه خودش پشنهاد داده بود تا یاداشت های شانرا در وبلاگم نشر کنم ولی امروز که چشمم به مطلب زیبایی تان روشن شد در یافتم که شما به قول که داده بودید پایبند هستید چرا چون ما در یک خط استوا وبسوی فردایی بهتر در حرکت هستم واز همه مهمتر خواستم اتمام حجت کنم که ایا شما اجازه نشر مقاله های تانرا در سایت خودتان (1000ستان) میدهید ویا خیر؟ البته خودتان اگه افتخار بما بدهید که عضویت داشته باشید وتمام یاداشت های تانرا بنام خود تان بنویسید واگر نه میتوانید بصورت ویژه ار سال کنید تا من نشر کنم چون شخصا خودم سخت معتادانه یاداشت های گران تانرا در جستجو هستم ومطمعین باشید که جای امن برای یاداشت تان است والسلام

پدرام

خانم مبارز و انقلابی درود برشما! شما دارای یک شخصیت قوی ، یک روح ناترس و یک قلم توانا هستید که هرروز عجولانه نمی نویسید و هر چند گاهی می نویسید با توانایی و تحلیل دشمن کش که دیوانه شان میکند و جز دو ودشنام چیزی در برابرت ندارند و آن نسیمی نامرد که نوشته ترا دزدیده بود این تحلیل گرسیاسی جواب فاشیست ها را بنویسد که توهینش کردند

شاهین

سلام واقعن لذت بردم,به من هم سر بزنید خوشحال میشم........[گل]

بهار

ثریا جان سلام! اینبار اول نیست که فاشیست های زبانی و ملیتی بر علیه خودت تحریکات میکنند که سید موسی عثمان دست شانرا باز کرد و خجالت بکشنداگر بموی تو خیانت شود مردمم اگاه استند و تو درداخل وخارجه محبوبیت داری خداوند حفظت دارد از دست فاشیست ها

شفیق الله سالنگی

خواهر مبارز ومقاوم عزیزم ثریبا بها َ احترامات فایقه وعرض ادب محضر چون شما خواهر پاک دامن وبا شرف دارم ! اگرچه دیری است پیغامی برای شما نفرستداده ام امید که معذورم بدارید. متن مندرج وبلاگ شما راخواندم واین بار باورم کامل شد که استعداد گرانه قبیلوی نه تنها در داخل افغانستان بلکه درخارج ازاین کشور نیز قصد تروروبدنام کردن شخصیت های ملی ومتفکر این سرزمین را که اندیشه انها با اندیشه سنتی وعصر حجری قبیله سالاری ندارد. درنظرگرفته اند. اری خواهرعزیز ! ترور - اختتاف - تهمت بستن وافتراح یک عرف سنتی وقدمی دربین قبیله گران پشتونیزم است . واین امر ابزاری خوبی بخاطر ازبین بردن ومیان برداشتن انهای که سروسازگاری با اندیشه های خرافاتی شان ندارد بشمار میرود. باور ما این است که نباید ازاین تهدید ها ته خالی ترسید . همه روشنفکران وقلم بدستان کشور با شما هستند ودرکنار شما با اندیشه شما خواهند بود . میدانم نوشته مطلب تحت عنوانی درتکاپوی قبیله گم شده برمزاج افغان ملیتی ها خوش نخورده است . وبخاطر جبران این مسئله درپی انتقام گیری هستند ولی غافل ازاینکه مرد نمی به مرگ مرگ ازاو نام جست . با شما هسیتم ودرکنارشما خواهیم ماندتشک

ثریا بهاء

برادر عزیز وبا احساسم سالنگی درود برشما ممنون از همدردی شما درموردم ، آنطوری که نگاشتم که من بیدی نیستم که از هربادی بلرزم و اگرهم مرا ترور شخصیتی ویا ترور فزیکی کنند در هر حال چون سرو ایستاده خواهم مرد برای مردمم٠ و فردا مردم میدانندکه" مرگ ما پر قو نیست ، سنگ است وگرانسنگ است"

زیوری ویژه

سلام به خوهرابزرگ اندیش وبانوی باشهامت وطنم. درودبرایتان دارم وازخداوندج توفق مزیدبرایتان استدعادارم چشم دشمنان پلیدکوروزبانشان لال آمدم وازنگاشته هایتان حض بردم سروپایداروجاویدباشید افتخاردارم به وجودمبارکتان پیروزدارین باشید[گل]

هویدا

سلام محترمه وخواهر ارجمندم ثریا بهاء. نخست ارزو مندم که موفق وکامگار ودر پناه حق باشید من قبلا برای شما کامنت خصوصی مانده بودم ولی هیج پاسخی در یافت نکردم نمیدانم علت خاصی دارد ویا شما مشغولیت تان زیاد هست! بهر حال بنده منتظیر یاداشت جدید تان هستم واگر قابل دانستید میتوانید در این خانه کوچک ما بدست نشر بسپارید چون شخصا خودم خیلی محتاج یاداشت های پر محتوا تان هستم از همکاری قلمی وعلمی تان یک جهان سپاس گذارم