زنده باشی

                          زنده باشی خلیفه خرم


احمدشکیب حمیدی

    image    

 آن‌چه مرا علیرغم میلم وادار به نوشتن مطلبی که در پی خواهد امد نمود اصرار بی حد  دوستی است که تقریبا از دو سال باینسو از من بدلیل نوشتن و نشر مقاله ای تحت عنوان "فارسی زدایی دز افغانستان" آزرده خاطر و شکر رنج گردیده بود. وی در گذشته یک شخصیت به اصطلاح " ملی ؟ "

 بود و با وصف اینکه در یک خانواده فارسی زبان چشم به جهان گشوده است خود را دری زبان میگفت و از هر چه فارسی و فارسی گوی بود نفرت داشت. دری را با چنان تشدید بالای حرف(ر) ادا مینمود که انگار بزعم خودش دهن احمدی نژاد را با اینکارش شکستانده است.زبان را وسیله ای افهام و تفهیم میدانست . خوشبختانه ایشان نیز پس از اقدام اخیر خلیفه خرم از خواب سنگین تکان وحشت ناکی خورده است. هفته قبل ساعت ده شب بمن تیلفون کرد و آنقدر بالای خلیفه خرم عصبانی بود که قسم یاد کرد دیگر هرگز کلمه پوهنتون را در میان جملات فارسی بزبان نیارد. و از من خواهش کرد تا در مذمت این اقدام آقای وزیر چیزی بنویسم اما من برایش گفتم که اولآ در این روز ها فرهنگیان و قلمبدستان ما هر آنچه ناگفته و سانسور شده باقیمانده بود گفتند و نوشتند  و سرانجام مقاومت ملی علیه استبداد فاشیستی را  تولید کردند   و گمان نمیکنم حرفی تازه ای برای گفتن مانده باشد . در ثانی من اگر چیزی هم بنویسم  از همه اولتر از خلیفه خرم سپاسگذاری خواهم کرد زیرا با این اقدام خویش حداقل رشته دوستی ما را دوباره گره زد.وی با عصبایت خندید و گفت واه که چه ساده بودیم ما!

پارسی ستیزی با تیغ دموکرسی

پالیسی فارسی زدایی در افغانستان سیاست تازه ای نیست, کسانی که با زبان وادبیات ذوب شدگان درتفکر قبیله یعنی همان موجوداتی که افکار وعقایدشان درعصرحجر"تیر وکمان وسنگ" رسوب شده است ،آشنائی دارند بخوبی می دانند که انها انتظار دارند که مردم  باید همانند  دوران ظاهر شاه مطیع فرمانبردار و نظاره گر باشند و گرد بی تفاوتی چنان بر فضای زندگی شان مستولی گردد که همگان باور کنند که تاریخ تکرار  میشود!  تاریخی که حکایت از همزیستی دور و دراز مردم با دیکتاتوری خون آشام  دارد. اگر دیروز  آنچه خواستند انجام دادند امروز نیز چنین کردند و میکنند و به کمتر از آن قانع نیستند .زیرا انها تجربه دارند و بخوبی میدانند

که این مردم عادت کرده اند تا «زیر بار ستم" زندگی کرده و فقط درخلوت خویش زبان به گلایه از فلک میگشایند وبس!وگر نه آیا همین مردم نمیدانند که آنانیکه در زبان مادری خویش سواد  کافی ندارند بکدام دلیل با پررویی و وقاحت ترافیک زبان ماشده اند؟ و برای ما تکلیف تعین میکنند که زبانت را دیگر فارسی نه بلکه دری بگو ؟ آیا در همین عصر به اصطلاح دموکراسی زمانیکه لوحه "استیتوت دولتی طب کابل ابوعلی ابن سینای بلخی" را به" د کابل طبی پوهنتون" تغیر .

دادند آب  از آب تکان خورد؟آیا تبدیل نام " پروژه ارزان قیمت پلچرخی " به" احمدشاه بابا مینه "  هم جز از مصطلحات ملی است.؟و  دها موارد دیگر پس آیا خلیفه خرم حق ندارد با خاطر آسوده فکر کند برو بیادر"

حقیقتی که امروز پایمال می‌شود فردا چگونه سر برخواهد آورد؟" کاری ته کو

به همین دلیل با کوچکترین حرکت برخلاف میلش خشمگین میشود و امر به تنبیه این ژورنالیستان غیر ملی میدهد  زیراآنانیکه نمیخواهند شمشه توئی فکرکنند بدون شک مستحق مجازات اند.بگواهی تاریخ

 دیکتاتورها و مستبدین, هیچگاه تاب تحمل نظر مخالف خود را ندارند ، از اینرو با پیگرد!و سرکوبی آزاداندیشان و مردم سکوت قبرستانی را بر سراسر جامعه حاکم میکنند. بلحاظ روانشناسی ، این رفتار خلیفه  جز حسدورزی چیز دیگری نمیتواند باشد، زیرا روانشناسان یکی از عوامل بروز خشم را ناکامی  می دانند،  در حسادت نیز نوعی خشم نهفته است که در وضعیت معین درجه معینی از آن عیان می شود.؛ اما خلیفه غافل از این بود که مردم دیگر آن مردم سابق نیستند چون مردم بخوبی آگاهند که خالی گذاشتن میدان به اندازه سرکوب ملت گناهی نابخشودنی است و به همین دلیل دیدیم که با یک حرکت دسته جمعی در سراسر جهان لرزه بر اندام فارسی زدایان انداختند ا

ماست مالی مدافعان خلیفه برخلاف گذشته ها هیچ فرد و گروهی از اقدام خلیفه بصورت علمی پژوهشی  و رسمی پشتیبانی نکرد بلکه  چاپلوسمابانه خواستند قضیه را طوری ماست مالی کنند که گویا خلیفه حق بجانب است  متن این نظریات چاپلوسمابانه در دفاع از خلیفه که از طریق رسانه ها پخش گردید قرار ذیل میباشد:

 حالا وقتی این گپ ها نیست!

- مردم نان ندارند و ما دنبال چی هستیم ( خانم سناتور با دهان کف کرده در تلویزیون ملی مشت گره کرده اش را بر سر میز میکوبید)

-بحث مصطلحات ملی  و بویژه نگرانی از ندانستن کلمه دانشگاه از طرف تکسی رانهای کابل ( واه که چه دفاع مزخرفی! بسیاری از چاپلوسان چنان اشک تمساح میریختند که وای بحال تکسی رانهای بیچاره که با پوهنتون عادت کرده اند  و دانشگاه برایشان بیگانه است! زهی خیال باطل!

هویداست که هر متن دارائی دو رو  میباشد: رخ  آشکار و رخ ناگفته و یا سانسور شده. اصولاً تفسیر و تحقیق در یک متن، بیشتر با همین ناگفته ها سروکار دارد. بنابراین متون فوق را نه تنها باید از دیدگاه سخنان گفته شده در آن بررسی کرد، بلکه مهمتر و گویاتر، این است که آن را در رابطه با سخنان گفته نشده و سانسور شده جستجو کرد.من در این نوشتار میکوشم تا بر زوایای ناگفته این نظریات تبصره نمایم:

- حالا وقت این گپ ها نیست!

 آینها  با گفتمان به اصطلاح شبه مدرن، دنائت طبع و تسلیم طلبی را تبلیغ می کنند!زیرا سالهاست که مردم مظلوم ما را تحت شعار یا ضرب المثل"شوله ایته بخوو پردیته کو "فریب داده اند ،این شعار که مورد سوء استفاده  ترسو ها و تسلیم طلبان و چاپلوسان حرفوی قرار دارد، به سهولت میتوان انفعال و بی عملی خود را در پشت این شعار پنهان ساخت.با ینگونه شعارها حتا میتوان بسیاری از فعالان سیاسی و جوانان آزادیخواه کشور را به این پندار غلط رهنمون کرد که مقاومت و فداکاری قهرمانانه علیه استبداد، امر بیهوده ای است.ویا لا اقل  پایداری ملی را در برابر استبدادتباری به استهزا گرفت و  نیشخندساخت، این دسته آگاهانه یا نا آگاه، می خواهند بی همتی خود را زیر این شعارها و کفتمان ها پنهان کنند.

در برابر این محافظه کاران باید گفت که .

 
هویت  ما از زبان فخیم فارسی ، از گلستان و بوستان ، از شاهنامهء ، از دیوان حافظ, مولانا و سنائی,  رودکی وبیدل و از سرود ها وحتا از اشعار دلنشین و روستایی عشقری رنگ میگیرد،. هویت اریایی من وتو همان سنگ مزار اجداد ماست.زیرا هریک از شهروندان این کشور (درهرکجای این سرزمین که بوده باشند و به هر زبانی که تکلم کنند) ، سرگذشت نیاکان و پیشینیان ِ خویش را و عهدنامه ها و نکاح نامه ها و برادرخواندگی ها و قباله ها و سلب مالکیت ها ، وصییت نامه ها و عرض حال ها و هزاران نسخه از یاد نامه ها و یادگارها و عریضه هاخویشرا از گذشته تاحال به زبان فارسی می خوانند و به زبان فارسی ست که گورهای گم شدهءنیاکان خود را پیدا می کنند.! حالا از هر زمان دیگر بیشتر وقت این حرف ها است نباید به هر کس و ناکسی که بر زبان خویشتن سواد ندارد اجازه داد تا برای ما تعین  تکلیف نماید. درست است که هر جامعه ای دارای تضادها و تفاوتهاست این در شرایط عادی خیلی طبیعی بشمار می رود اما جامعه ما از این قائده مستثنی است . پس برای هدایت این روند به حالت عادی باید جریانها و طیفهای مختلف ناگزیرآ نقطه اتفاق جمعی را به هم پیوند بزنند که متاسفانه تاکنون چنین اتفاقی نیافتاده و مطمئنآ که نمی افتد.

- مردم نان ندارند !

نکته جالب سخن در همینجاست درست است که مردم نان ندارند و روزانه مردم حتا جگرگوشه هایشان را بفروش میرسانند ولی چرا این سوال از وزیر نمیشود؟که بالای لوحه های تبدیل شده در وزارت اطلاعات و فرهنگ چند افغانی از بودجه این ملت گرسنه بر اساس کدام قانون و بند و کدام ضرورت بمصرف رسانیدی در کجای قانون اساسی که آنرا دستاویز خویش ساخته ای  نوشته شده که هرچی لوحه فارسی است باید سرنگون شود و بجای آن لوحه های انگلیسی و پشتو  نصب گردد؟ خجالت بکشید ! چرا از معترضین میپرسید؟  مثل معروفی است که بگیریش که نگیرید! آیا زمانیکه برای سرود ملی 65 هزار ایرو را در آلمان مصرف کردند این آقایون و خانمها حرفی برای گفتن نداشتند و کوچکترین اعتراض کردند ؟با آن 65 هزار ایرو چند فامیل گرسنه در این سرما سیر میشد؟ آیا واقعآ این سرود ارزش آنرا دارد؟ ا

این دسته حسودان هستند که اکنون حسدورزی به فارسی را در وجه درونی و بیرونی شان بطور آشکارا متبارز می گردانند. در وجه درونی از دستاویز به اصطلاح دموکراسی که خود برای آن درپی حذف دیگران عرق ریخته بودند بر خویشتن خشمگین اند، زیرا با دلایل علمی دیگران در یک گفتمان دموکراتیک عاجزند و این احساس "حقارت" نسبت به برتری پارسی گویان آنها را می آزارد و چون از حد افسردن می گذرد شکل خشونت درونی و در صورت مزمن شدن بیرونی می گردد،و اینجاست که با دلایل غیر موجه چون سناتور دهن کف کرده بروز خشم حتمی بنظر میرسد، زیرا افسرده شدن نسبت به یک موضوع و بی اهمیت جلوه دادن آن نشان بروز و غلیان خشونت است، و اگر افسار کنترل از کف رود، مرحله ای حاد فرا میرسد.

مصطلحات ملی و بیچاره تکسی رانها!

چون مصطلحات ملی هیچگونه پایه و اساس علمی و قانونی ندارد لهذا عده ای غمخوار ملت آنرا آویزه دست تکسی رانهای بیچاره نموده است  و نگران آنها اند که آنها چگونه دانشگاه را پیدا کنند ؟ خدمت این آقایون و خانمها باید عرض شود که هیچکسی چنین ادعای را نکرده که لوحه پوهنتون را سرنگون و بر ویرانی آن دانشگاه را اعمار کن " پوهنتون" کلمه مقبول و جا افتاده زبان پشتو است هیچ کسی حق ندارد که با آن مخالفت کند اما چه میشود که یرای دیگران نیز ارزشی قایل شد و در پهلوی لوحه پوهنتون کلمه دانشگاه را هم نوشت؟ آیا آسمان بزمین می افتد؟ چی خوب خواهد شد که اولتر از همه اینکار را در پوهنتون خوست و جلال آباد کرد تا دیگران نیز بدانند که در مقابل آنها تبعیضی نیست! از سوی دیگر همین تکسی رانها در سالهای قبل کارته سه و کارته چهار را خواجه ملا میگفتند اما یاد گرفتند آنه بی بی مهرو را نیز بیمارو میگویند و جالبتر از همه  اینکه آنه که توانستند " تایمنی " را که  از نام شیخ تیمن پته خزانه گرفته شده در ظرف کمتر از چند ماهی یاد بگیرند  این کدام مسئله ای نیست! مگر اینکه ریگ های درشتی در کفش تان باشد که یقینآ است

 ثریا بهاء          

               شکست سکوت در موردمرگ مجید کلکانی  

سال ١٩٨٠دریک روزنافرجام درمکروریان صدیق برادرداکترنجیب رئیس خادبعد « رئیس جمهور» براى آوردن نان خشک روانه نانوائى شد، ساعتها گذشت ازنان خشک وآمدن صدیق خبرى نشد. بالاخره ساعت چهارعصرزنگ دربصدا آمد، دروازه رابازکردم که صدیق بود وداخل دهلیزخانه شد، مى خواستم بپرسم که چرا دیرکردى ؟ ولى مجالم نداد وباحالت که گویا جهان را فتح کرده است گفت : من مجید کله کانى را دستگیرکردم ، براى اینکه کسى افتخارش را نه دزدد با انگشت به سینه اش اشاره کرد وبا تکراروجدیت گفت من خودم مجیدکله کانى رادستگیرکردم                                                                              
باتعجب پرسیدم چطور؟                                                                                                         
گفت : ننگیالى خواهرزاده ام ( پسر نیک محمد شوهر خواهر نجیب ) رادرراه دیدم ، پرسیدم که کجامى روئى ، گفت مجید کله کانى  درخانهً عمه ام نزدعمه وپدرم فاتحه بریالى برادرم آمده است ، نانوایى میروم تابرایش نان تازه بخرم . آه من ازخدا مى خواستم که روزى بتوانم اورادستگیرکنم ، بى آنکه نان بخرم باعجله درناحیه حزبى مکروریان رفتم نام ، بلاک وجاى اورابه منشى ناحیه ورفیق وکیل راپوردادم . منتظرشدم تارفقاى خاد آمدند ومن آنها رارهنمائى کردم ودررا زنگ زدم خواهرنیک محمد دررا بازکرد بعد به تعقیبم یک تعداد زیاد خادیست ها داخل شدندومجید کله کانى میخواست خودرا از بالکن منزل بالاپائین بیاندازد وفرار کند اگرزنده میماند، اما نتوانست. اورا دستگیرکردیم وبردیم درمرکزخاد، بایدهرچه زودترکشته شود  
همه این حرفهارادرحالت ایستاده دردهلیزبرایم بیان داشت
بوسعت مرگ یک قهرمان قلبم لرزید 
گفتم : خاین پست فطرت اویک قهرمان ملى بود
گفت : من پست فطرت هستم یا آن دزد کوهدامنى قوم نیک محمد؟
گفتم : آخراو یک انسان بود
گفت : مردم شمالى انسان نیستند
گفتم : اى کاش مادرشماها را جاسوس نزاده بود

نابهنگام باجسد هیولامانند خود مرا چون پرکاهى اززمین بلند کرد وسرم را آگاهانه ویاناآگاهانه باشدت درپیش برآمدگى سقف دهلیزمکروریان کوبید وبیهوش شدم ، زمانیکه چشمانم رابازکردم دیدم خالد پسریک ونیم ساله ام بادست هاى کوچک خود دررویم دست میکشد وبا گریه میگوید مادرى مادرى . . . دستان کوچکش خون آلودبود، پلکهایم سنگینى میکرد به سختى چشمانم رابازکردم قلبم فرو غلتید فکر کردم خون ازدستان پسرمن است خواستم بلند شوم نمى توانستم سرم میچرخید چشمانم سیاهى میکرد ولى عشق مادرى نیرومندترین انگیزه بلندشدنم گردید با عجله دستهاى کوچک وتمام وجود فرزندم رابا نگرانى نگاه کردم جاى زخمى نبود پسرکم رادر آغوش گرفتم وبوسیدم گریه اش آرام شد ولى صداى گریه رویا دخترششماهه ام ازاتاقش بگوشم رسید با گیجى سرسام آوربه اتاق اورفتم درتخت خواب خود ازشدت گریه چشمانش سرخ وصدایش گرفته شده بود اورا درآغوش گرفتم بوسیدم و باشیرم آرامش کردم وتپش قلبم فرو نشست اما تپش قلب مادر مجید را با تمام وجودم احساس میکردم. بازهم سرم میچرخید ودردعجیبى سروگردنم را اذیت میکرد. خالد را تشناب بردم تادست هاى خون آلود اورا بشویم بعدازشستشو چشمم به آئینه ى بالاى دست شویى افتاد دیدم سرو روى خودم پرخون است به سرم دست بردم خون از سرم بود ولاى موهایم خشکیده بودند زیرشاوررفتم تا خون هاى سرومویم را بشویم تازه متوجه شدم که طفل چهار ماهه که در بطن داشتم نیزازبین رفته است و ازصدیق خبرى نیست . خالد ورویا را گرفتم وبادرد شدید گردن وسرگیجى برخواستم وخانه برادرم که نزدیک ما بود رفتم آنها چون همیشه تراژیدى زندگى مرا لمس کردند وفورا" داکتر مولانا رحیمى را آوردند 
سه روزگذشت هنوز هم از آقاى صدیق راهى خبرى نبود . ناگزیربرادرم براى پیداکردنش هرکجارفت ودرفرجام اورا درناحیه حزبى مکروریان یافت وگفت ثریا درحالت مرگ وزندگى دست وپا مى زند گردنش سخت آسیب دیده است تو کجا هستی  
گفت : ثریاکه بیهوش شد فکرکردم مرده است ترسیدم خانه را ترک کردم ودیگرنیامدم
برادرم برایش گفت : اگر مى مرد دروازه خانه از درون قفل بود کسى خبر نمى شد آن دو طفل نیز مى مردند وباتأثرطفل سومى نیز ضایع شداست   
صدیق گفت عیب ندارد رفیق سرگى « روسى » به رفیق وکیل «وزیرمالیه» گفت مرابه پاس این خدمتم بحیث معاون بانک درآلمان غرب مقررکند وثریا آنجا تداوى خواهدشد . . . که هرگز هم تداوى نشدم وتا امروزبخاطر دفاع از مجیدکله کانى از درد فقرات گردن رنج مى برم وخاطره تلخ این حادثه را با خود درگور خواهم داشت   واین دردمحکومیت ابدى منست . . . وچه ساده در جهان ما هرروز صدها انسان بجرم انسانانى دیگرى محکوم میگردد٠

                              

                                                                 

    پابلونرودا        

 

  « زمانی که اولین گلوله‌ها گیتارهای اسپانیا را سوراخ کرد و خون به جای نوای موسیقی از آنها بیرون ‌تراوید، شعر من به روحی سرگردان تبدیل شد که خون و درد و عذاب بشر در آن نمود پیدا کرد. از آن زمان راه من با راه مردم یکی شد، ناگهان دیدم که از انتهای تنهای‌ام بیرون آمده وشعرمن به شمشیری بران در مبارزات مردم تبدیل شده است »  

 

                                       

 

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه..........

گل سرخ را از من مگیر

/ 3 نظر / 177 بازدید
زویا

سایت بامحتوا وپراز ارزش های هنری وانسانی است ازپابلونرودا وچه گوارالذت بردم وباید چنین شاعر وانقلابی بود موفق باشید

شفيق الله سالنگی

سلام خواهرعزیز ثریاجان بهاً : موفقیت هرچی بیشتر شما را درعرص مبارزات ازادی خواهانه ازبارگاه خداوند لایزال تمنا دارم . به واقعیت امر ایک کاش این فرهنگ استقلایت دروجود تک تک شهروندان افغانستانی ما می بود وای کاش فرهنگ ازادی وازاد منشی واقعی ومنطقی مثل خون دررگ های همه افغانستانی ما جریان میداشت تا ماوکشورما بهاین مرارت ها مواجه نمیشدیم . موفقیت شما را درراه ادامه مبارزات تان یک بارزازخداوند تمنا میدارم وتوسیه یی به شما و سایرمبارزین راه ازادی واستقالیت دارم اینکه بیاید درکنارادامه راه مبارزات ازادمنشی انانیراکه درزندان بربریت واسارت بخواب غفلت رفته اند با اب ضلال ازادی برویشان زده ازاین خواب دردناک بیدارشان نمایم وراه ازادی واستقلالیت را که برمبناین ارادیت کلی و وجه اخلاقی انسانی است هدایتشان کنیم . شفیق الله سالنگی سخنگویی انجمن جوانان ولایت پروان

راز

سلام وصد درود! از اینکه با وبلاگ پر محتوا و پر ارزش تان آشنایی پیدا کردم مفتخرم.در حقیقت مطالب جالب را گنجانده اید خیلی بهره بردم. سرفرصت باز هم خواهم آمد. موفق و شاد باشید