5

 

             ثریابهاء

  

       نگرشی بر"غزل در خاک وصدای برف"                                  آنگهی که چشم با زکردم وجهان را دریافتم، به شعرو ادبیات وهنر داستانی پیوسته عشق ورزیده ام ، اما با دریغ زندگی من درپهنه ی گستردهء زمان دستخوش توفانهای سهمگینی شد که در فراسوی آن به یک سلسله ارزشها وبارورهای دیگری دست یافتم ،اگراین باورها برمبنای پندارهای دنیای خاص خودم بودند، صادقانه درهستی وپندارهای خود دگرگونی می پذیرفتم ، ولی اگر باورهایم ریشه در واقعیت های درد ناک زندگی مردمم و مردم جهان داشتند، آنگاه باورهایم چون خوشه های خشمی گل خواهند داد وچون یک هستی زنده درجامعه به نبرد وستیزبر خواهم خاست ، من اصولا" به مرز های سیاسی ، ایدولوژیک ، تبار گرایی و نگرش های نژادی اعتقادی ندارم ، اما خلاف اندیشه وتمایلات درونی ام به رغم تلاش ها وتکاپوی دژخیمان، در کوره راه نبردی کشانیده می شوم که آنجا فریاد های هویت زن ،فریاد های هویت ملی ، فریادهای هویت زبانی چون آذرخشی  براندیشه ی آدمی فرو می غلتد، از چنین کوره راهی که عبورمیکردم ، پژواک صدایم ، طنین های سیاسی پیداکرد ودر دفاع از زبان وهویت مردمم شکل گرفت ، فکر کردم گلهای فارسی  پرپرمیشوند وبادهای تند درجنگل سبز زبانم زوزه میکشند وآنگاهی که شیار های آتشین فارسی زدایی روحم رامی آزرد، داستان "غزل در خاک" را نامق کمال بدری با صدای دلنشین خود در گوش دلم زمزمه کردوبامحبت بیکرانش مراکشانید بسوی داستانهای دیگر "قادرمرادی" بر پهنه ی گسترده ی زبان فارسی ، وآنگاه ازستیغ هویت های ریشه دار ، زبان فارسی راباز نگری کردم ودریافتم که ژرفای این زبان تا انتهای تاریخ  ریشه دارد ٠ وچه ابلهانه دژخیمی با تیشه ی خیال بر ریشهء یک فرهنگ سترگ میکوبد؟  داستان " صدای برف"  قادر مرادی به این ریشه ها آب میرساند،  بارورش میکند و زنده  اش نگه میدارد، در داستان" صدای برف" ، برف میاید ،آب می شودو تا روح ریشه ها نفوذ میکند وآنگاهی که خون گرم متلاشی شده ی انسانی روی برف سپید راگلگون میکند  ، مادر آهن پاره های راکت وبمب ها رامی کوبد ولحظاتی  که تیغه های یخ  در جان" طلا گل "چون دشنه های فرو میروند و اندکی بعد جسم کوچکش را یخ می بندد،  "غنچه گل " مادر طلاگل با برف آب می شود ودر زمین فرومیرود  ، صدای ترنگ ترنگ کوبیدن آهن پاره ها با فریاد خشمگین مادر، در میآمیزد  واین فریاد ها در خاک ریشه میگیرند٠  " قادر مرادی" در اوج هنر داستانی اش با یک حس گنگ ومبهم  ازمادرکراچی وان که آهن پاره می کوبدو طلاگل کوچک که یخش می بندد چنین می نگارد:

 

"در بسته ماند . صدایی هم نشنیدم . طلاگل ما میان غنداق و پتو می جنبید . برف چپ و راست می بارید . چه هوایی ، خطک های سپید برف در هوا یک دیگر را قطع می کردند . جنگ داشتند . ازمسجد که بیرون شدم ، چند نفر می آمدند. برف بود . شناخته نشدند . خوب که نگاه کردم ، دیدم ،هووو ، می گویند چه چه را  که یاد کنی ، پیش رویت سبز می شود . همان لحظه در دلم گشته بود . سربازان بودند  . نمی دانم از کدام ملک ، من چه می دانم ، همه ء شان موی زرد هستند . مقصد خارجی  بودند ، از دیدن من وارخطا شدند . تفنگ های شان را سوی من گرفتند  . فریادزدم : نی ، نی میستر ، میستر ، من از خود ، از خود ... از سرو صدا و ایما و اشاره های شان دانستم که باید طلا گل را به زمین بگذارم و دست هایم را بالا بگیرم . دانستم که باز طالب گیرانی است و آمده اند که طالب پیدا کنند و بگیرند . چاره نبود . دست ها بالا  و گفتم : من سلام کراچیوان … یکی از آن ها با احتیاط به من نزدیک شد و مرا به سوی دیوار کوچه راند و به دیوار کوفت .  تمام بدنم را پالید .  قوطی نسوار و یک تا پنجایی که برای ملا نگهداشته بودم ، دیگر چیزی نداشتم که می یافت . وقتی میان پتو را دیدند ، تعجب کردند و باخود چیز هایی گفتند مانند : بی بی ، بی بی … من که طلا گل را دربغل گرفته بودم  ، در دلم گفتم : بی بی ننیت ، قریب طلا گل مارا کشته بودید ، خدا ناشناس ها … و این که زودتر خودر ا ازشر شان خلاص کنم ، گفتم : تنکیو، خره شو ،بای بای . همین قدر زبان خارجه  یاد داشتم .اما نگذاشتند . مقصد تا جایی باید همراه شان می رفتم تا  کسی پیدامی شدو  گپ های مرابه آن می فهماند و مرا به آن ها معرفی می کرد که این آدم ا ز آن کاره ها نیست . همراه کراچی لق ولوق و خر دیوانه اش سر گردان است وبس 

 

ظالم ها روزم را بیگاه کردند . تاکه یک عسکر خودما پیدا شد و مرا از گیر شان خلاص کرد . می دانستم که طلا گل ما چه حال دارد . دیگر پشتم را نگاه نکرده ، دوان دوان به خانه برگشتم . ها ، توچشم به راه  من بودی . از آشپزخانه صدای ترنگ ترنگ می آمد . دانستم که مادرم آهن پارچه های جمع کرده گی مرا می کوبد تا خرد تر شو ند ، می خواستم بگویم مادر ، خودت را  عذاب مده ، پوچک مرمی تانک ها و راکت ها خرد نمی شوند … ها راستی ، یادم رفت ، هنگام آمدن ، به خانه ء صوفی ایشانقل هم تک تک کردم ، کسی نبرآمد ،  دیگر جایی نرفتم ، آمدم خانه ، وضع خوب نبود . یگان صدای ترق و تروق فیرمرمی هم از دور ونزدیک شنیده می شد .  گلوله ها در هوای سر د و برفی صدای  نمزده یی داشتند. صدا هارا برف و سردی هوا قورت می داد. شاید سردی هوا و برف ها نمی خواستند که صدای گلوله ها تا دور ها برود. زود گم می شدند.  "   "غزل در خاک" داستان دیگر قادر مرادی است که در هستی یک هویت ریشه می دواند قادر مرادی داستان سرگشتگی وتوفانهای درونی انسان غربت نشین  را دریک کمپ پناهندگی درهالند به تصویر میکشد که تند باد توفندهی  درغربت ، زندگی اش را ، عزیزترین خاطراتش را ، غزلی را که  گل جانش بود وهمه چیزش را به نابودی میکشاند ، دریک جدال درونی در میابد که جهان پیرامونش را تنها خس وخارگرفته است ، همه چیز سنگ است ، زندگی برایش معنی ومفهوم فراتر از زنده بودن می یابد،  برای رهایی ،  برای رسیدن به آزادی ، برای دست یافتن به بیت دیگر غزلش به دوستش چنگ میاندازد که وعده آمدن کرده بود ، شاید بیاید وآنگاه نیمه ی دیگر غزلش تکمیل خواهد شد ، اما  به تلخی درمی یابد که  دوست هم سنگ شده ،  سنگواره شده ودر نا کجا آباد غربت تعهد بردوش دوست  سنگینی میکند٠  زندگی بایادها وخاطرات گذشته ، نقطه عطف زندگی وی درغربت میشود٠یافتن دوست را یافتن غزل فراموش شده اش می پندارد " به لبم رسیده جانم تو بیا که زنده مانم" مصراع دیگر این غزل را بیاد نمی آورد واگر مصراع اش را تکمیل نکند میمرد و باین غزل" صدایش ، فریادش درکائنات آن سوی ستاره های دوردست فراترازلاهیتنایی طنین انداز خواهد شد توفانها بپا خواهد شد٠"  ناگاه بیاد دوستی میفتد که  این غزل را باهم یکجا می پرستیدند زمزمه میکردند ، شاید دوستش غزل را روح جاویدانه شعر می پنداشت که بنایش ، اساسش ، بر آمیزش دو" مصراع  " استواربود ، غزل، با یک مصراع ، آغاز می شد، اما بی مصراع دیگر ، به منزل نمی رسید، بیت نمی شد ٠ او یگانه کسی بود که میتوانست مصراع غزل گمشده اش را بیادش بیاورد ، دوستش وعده آمدن داده بود، چند روزی ناخودگاه به انتظار آمدنش بود برای یافتن دوست برای یافتن غزل وبرای دست یافتن به آزادی ورهایی برای دوستش! تیلفون میکند ٠   قادر مرادی جنبه های شخصیتی دو دوست را مقابل هم قرار میدهد، یکی را دارای روح  حساس ،عاطفی وشکنند ودیگری را صاحب روح سودجووخودخواهی دانسته که با بهره برداری از موقعیت ها ونیاز های خودش، دوستی ها یش را شکل میدهد٠ مها جر برای دوستش زنگ میزند ٠ " زنگ زدم صدای خودش بود ، صدای گذشته های گمشده ، صدای غزل های گمشده ، که  بدنبال آن سر گردان بودم ، صدایم را شنید، شروع کردبه عذر خواهی که نتوانسته است بیاید٠ زبانش دگرگون شده بود ، گفتارش مثل گذشته ها نبود ٠ من در فکر بیت های فراموش شده بودم ٠ سخنش را قطع کردم وگفتم مهم نیست ، میخواستم چند بیتی راکه یادم رفته است به من بگویی٠ حیرت زده پرسید : بیت ؟ کدام بیت ؟ گفتم : خم می ذخیره کردم که بکار خواهی آمد ٠ وچند تای دیگرش ٠ گفت : نی عزیزم ، در این جا ازاین چیزها پیدا نمی شود٠ یک نوع حس حقارت بمن دست داد ٠ به خیالم آمد که به نظر او من یک آدم ساده دل ودیوانه  هستم ازاین گپ او کمی ناراحت شدم وپرسیدم : چرا پیدا نمی شود، باید پیدا شود ٠ پاسخ داد : هی برادرپسان می فهمی ٠ پسان توهم مانند ما می شویی٠ این گپ او تکانم داد ٠ دلم را شکست ، کاسه چینی از دست افتاد ، روی سنگفرش وشکست ، سویش که دیدم، روی سنگفرش ، ریزه های چینی به هر سو ریخته بودند ، گوشی در دستم بود ازپشت تلفون به بیرون می دیدم ٠ کاسه چینی افتادوشکست، دیگرپیوند نمی شود ، دل شکست ، غزل شکست ، ساقه از ریشه جدا شد،و از گلدان ٠٠٠ خم می ذخیره کرده گی هم شکست ، اشک از چشم هایم جاری ، دیگر شکسته های چینی باهم پیوند نمی شوند٠"٠٠٠     داستان "غزل درخاک " را با صدای گیرای نامق کمال بدری بیاد بسپاریم با کلماتی که انگار از مخمل برآمده اند وازشفافیت چشمه های پاک ٠ "غزل در خاک "با یاد همه غزل های که زمزمه کردیم و از آن گذشتیم وهمه خاطرات که  بیاد سپردیم وانگار که فراموشی از برای آن نیست وریشه در خاک دارد ٠                                                                                              "غزل در خاک و صدای برف " را از رادیوی رنگین کمان بشنوید و دانلود کنید :  اینجا کلیک کنید    Download this episode (15 min)   ثریا بهاء   برای این زنان گریستم و٠٠٠   زنان در حصار ساکت جامعه ی نامردسالار ما چگونه خشم فرو کوبیده ی شان رادر میان شعله های آتش فروکش می نمایند، که این شعله ها تنها  پیکر ظریف خودشانرا می سوزد نه ریشه های ستم  سالاری را ۰                                      ٠                                                                                      زنان آگاه و اندیشمند به پا خیزید ویک دم یک نفس باهم زنجیرهای حقارت را که ریش سالاری برپای زن جامعه ی ما بسته بگسلید و کارتان،‌ نوشته های تان ،شعر تان، سرود تان، شکست تان و فتح تان برای این زنان خود به آتش کشیده سرزمین تان باشد، نه برای آن  شرف باخته گان سیاست پیشه  که برای مقاصد سیاسی خویش حسادت ها را درشما علیه زنان نیرومند و متکی بخود، که میدانند منشاء بدبختی زن جامعه ما درکجااست؟ بر می انگیزند و بیرحمانه ازشمااستفاده سیاسی می نمایند و در بدل با شعرکی ویا مقاله گکی شمارابه ابزار کاری و تبلیغاتی خود مبدل می نمایند ٠ زنان آگاه وخود ساخته بیآئید که باهم یکجا مرکز پژوهش های علمی زنان بسازیم با کار ماندگار و انسانی برای نجات زنان بدبخت جامعه ما فکر کنیم، مطالعه کنیم،‌ ریسرج کنیم، اقتصاد بخوانیم، جامعه شناسی و تاریخ بخوانیم و علل بدبختی های زن را علمی دریا بیم، مطرح کنیم وخود عوامل بدبختی زنان راجستجووبا توانایی خود تحلیل علمی داشته باشیم، نه اینکه یک مشت ریش وپشم برای ماچرندیات  بنویسند، کار ما باید برمبنای ایثار برای زن بینوای سرزمین ما باشد، نه در سطح نمایشی برای پول سازی ودست یافتن بیک شهرت کاذب، ‌نه بخاطر رقابت های منفی واز قافله عقب نماندن،‌ بدون آگاهی وبرداشت علمی از فمینیسم، فمینیسم فمینیسم بگوئیم که با حلوا حلوا گفتن دهن شرین نمی شود وحتی درین رسانه ها مرد های فمینیست تراز شما شعار های سرخ و سبزتر میدهند، به تاریخ زنان کشورهای دیگر سری بزنید که چقدر کار و ریسرج علمی برای شرایط ناگوار زنان خودنموده اند، متاسفانه یک عده خانم ها، بدبختی زن افغانستانی را وسیله پول سازی خودساخته اند٠ اگربا احساس زن بودن باین ودیو کلیپ ها نگاه کنید که چگونه  زن جوان  زیبا وظریفی را شوهرش آتش میزند ، آن دیگری بینی وگوش زنش را می برد و یا زن خودش بر خشم فرو خورده یی خود آتش میزند، آنگاه در خواهید یافت که به قیمت بدبختی های مظلوم ترین های کشور، ما وشما به غرب رسیده ایم ونباید از دردشان تجارت سیاسی وپولی کرد٠آیابا دیدن این ودیوکلیپ، ضروت اتحاد وهمبستگی زنان خودآگاه وخود ساخته را برای رهایی از ستم نامرد سالاری وتشکل یک جنبش گسترده و متداوم احساس خواهید کرد؟          ثریا بهاء                                 من دیدگاه واندیشه مستقل خودرا دارم   درین اواخر رسانه های گروهی انترنتی فرهنگ انسانی راسخت لطمه زده اند و یک عده عناصر بی هویت وبی استعداد چون گیاه های هرزه درمرداب ولجن رسانه های گروهی  روئیده اند واز همان لجن تغذیه می شوند، از شبکه های جاسوسی پول میگیرند وبرای دست یافتن بیک شهرت کاذب (آدمکها وسایت های اجیر) را برای نوشتن مقالات بنام شان ونشر وتبلیغ آن دربدل پول استخدام می نمایند تا فانتیزی پردازان کم سواد این علف های هرزه را نیلوفرآبی، قهرمان، نویسنده ، شاعر ، ژورنالیست ، داکتر، سایکولوجست و مورخ جا زنند که این قهرمانان زالو صفت درزنجیره ی  دیرینه سال زرو قدرت چسپیده اند ٠ با در نظر داشت این فضای مکاره و زهرآگین خواستم بعد ازین نوشته های صرف در" وبلاگم" ویکی دو  وبسایت مورد اعتمادم نشر شود وبس ، ازنشرنوشته هایم درسایت های که ارزش های انسانی را به پای وابستگی های تنظیمی ریخته اند، دوری می جویم، زیرا نه من قهرمان استم ونه هدف وراه مشترک با آنها دارم، بلکه انسان ساده ، خود ساخته ومستقلی استم با ویژه گی های  اندیشه ی خودم ٠    من اصولا"به این گله سازی های حزبی وتنظیمی اعتقادی ندارم واین مسلمانی که آنجا زنی را بجرم، ناگزیری فروش تنش برای شیر کودکش، حکم سنگسار میدهد، اینجا برای زن هوس بازی شعر و مدیحه می سراید ومبارز زن  قهرمانش!؟ میخواند واگر راه وهدف من با این قهرمان  یکی باشد همین اکنون حکم اعدام خودرا خود امضاء میکنم ٠  هیهات ! ارزش ها از وجدان و تمیزکردن ها از تفکر انسان رخت بر بسته است ، من ازین توطئه گران روزگار در شگفتم که چه آسان آدمک های وابسته به تنظیم هارا قهرمان زنان مبارز جامیزنند وآسانتر ازآن انسانها خود ساخته ومستقل را روپوش گند شان میگردانند و ترورشخصیت مینمایند، امااین خفاشان نمیدانند که پولاد آزادی را زنگاری نیست، بنا"به خویشتن خویش بپردازند ٠    اگر بخواهند با این شگرد های مزورانه ونا جوانمردانه آخندی ، گیاه های هرزه را چون پیچک به تنم بپیچند تا خشکم زند واز چوب خشکم دسته یی تبر برای درهم کوبیدن مخالفین  شان بسازند ویا ازقلم برنده ام  دشنه یی  برای انتقام گیری دشمنان شان  بسازند،  که خود شهامت و توان  دفاع از خویشتن  خویش  ندارند ، ‌آنروز قلمم شکسته باد٠        بازهم  بگفته شاملو" روزگار غریبی است نازنین !" ومن میگویم  روزگار مرگ انسانیت است  گله های سیاسی !                  ٠٠٠ودر تکاپوی  ترور من بعد از نشر دو نوشته ام  یکی زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده " در مورد هویت صهیونستی یک تعداد  قبایل پتان بود که قرنها  به سرکوب وحشیانه ی ملیت های غیر پشتون پرداخته اند،  نوشته دومی  ام زیر عنوان( نقد وبررسی فلم "تکاپو برای قبایل گمشده ") بود که فلم را به نقد کشیده بودم با چهار بخش ودیو کلیپ فلم  که چون تند باد توفنده یی برهویت مشکوک شان فرو غلتید ، بعد از آرامش توفان هویتی در شهر همبورگ آلمان مجلس خصوصی در یک هوتل برگذار نمودند، درین مجلس  فاشیستهای مشهور فرسوده مغزچون روستار تره کی ، مجهول الهویت سیستانی ، معلم فارسی کورس اکابر معروفی وچند فاشیستک خوردوبزرگ دیگر از" فلم تکاپو برای قبایل گمشده"  دسته جمعی دیدن نمودند تا مدرکی برای رد آن دریابند و دندانهای مرا بشکنند ، اما دیدند که فلم را مرکز پژوهشهای جهانی یهودیان چنان قوی ومستند ساخته است که این مردنی ها را یارا وتوان رد وسفسطه گفتن نیست ، با سکوت مرگبار تصمیم گرفتند که در مورد بحث یهودیت خاموش باشند ، اما به ترور شخصیتی و بعد ترور فزیکی من برنامه ریزی کنند وهمان بود که خانمکهای بی سواد و تازه بدوران "امپریالیسم غرب" رسیده را پیدا واستفاده ابزاری نمودند تا بتوانند مرا در " خاله زنک بازی " خود وایشان بکشند، هردو جریان  در

/ 53 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جاغوری

خو اهر خوب و مهر بانم سلام . عجيب داستان را از زبان ملالی شنواری شنيدم ! راستی آنهم در قرن بيست و يکم که عصر تخنيک و ساينس است ! آيا شيو ه اسلاميت و انسانيت در قبال زنهای محروم جنو بی همين است ؟ و اقعا تاسف آور است !!!!

طوبا عظيم

به خواهر مبارز و نويسنده ء تواناعرض احترام دارم. خانم ثريابهاي عزيز. نوشته هاي شما قيامت برانگيز است . بلاخره يک زن توانا سربلند در برابر فاشيست ها ايستاد . من به شما افتخار ميکنم. متآسفانه در تاريخ آنقدر ما را اوغان گفتند که حال بسياري به افغان يعني بي شعور تبديل شده اند. ما در پهلوي شما هستيم و تنها نيستيد. بنويسيد و نگذاريد چند تا خودفروش بنام زن آبروي همه را ببرند. با تجديد حرمت

چاپ انداز

۲... با آنکه القاب بلند بالايی قبل از نام خود ها مينويسيم اما قلم های ما، روی ملحوضات قبيلوی، سر بسته و زبان ها همه لال و خاموش ميماند و گويی در زمان نا امير عبدلرحمن و يا محمد گل مومند زندگی داريم و حق داريم که غير از خود همه را به خاک خون کشيده و حق خداداد زندگی کردن شان را هم بگيريم. و آنگاهی که قلم بر ميداريم به ،نحوی از انحأ، طرف مقابل را اضعافه تر از محتوا، چه در سبک نبشته، چه در املا و انشأ و چه از راه دروغئ وابستگی به بيگانگان، آنقدر ترور ميکنيم که جرأت حق گويی شان را گرفته ونمی گذاريم سر بلند کنند که نشود عوام سرزمين بيدار شده که آن خود، خواهی نخواهی، باعث بيداری قبايل خواهد شد و در آنصورت خدای ناخوسته تسلسل زندگی بدوئ قبيلوی را به مخاطره خواهد انداخت و نشود که ،فطرتأ، عوام سرزمين ما چه قبايلی ها و چه ديگران از راه انسانيت و همخونی با هم دست انسانی بدهند و آنگه جا برای نژاد پرستان تنگ و تنگتر شود. تقلأ شما برای انسانی کردن جامه ی ما و بلند بردن اذهان عامه قابل ستايش است.

چاپ انداز

۱... ثريا جان بهأ را سلام تقديم است! بلی، و صد ها بلی، که متأسفانه همه و همه ی بد بختی های نسل های قبلی، نسل امروزی و شايد هم نسل های فردای سرزمين بلأ رسيده ما، وابسته به همان انگيزه ی "اصيل" بودن خلاصه ميگردد که سخت ذهن يکعده از هموطن های ما را، خصوصآ در خارج از مرز های سرزمين، به تحجر کشيده. به اندازه ی که در سرزمين اقليت ها خود را "برادر بزگ" خطاب نموده و هر گونه حق حيات را از ديگران ميگيرم. اگر در فارياب شاه جور های کلاشينکوف های ما به سينه هائ مردم بومی و بيگناه خالی شد چه خوب و اگر در سرزمين هزاره سر ها بريده، قريه ها با آتش کشيده و کوچ اجبار مردمئ که از نسل ها به بدينسو در آن منطقه زندگی دارند صورت گرفت چه بهتر.

قيس

خواهر گرامی سلام . نقد تان را که حاکی از حقانیت داشت خواندم و شنيدم . جنايت و خيانت اين يهو دی تبار ها در شمالی بيش از همه بود . فکر نکنم که تا چند سال بعد گياه> هم در سر زمين سو خته شمالی همانند هرو شيمای جان بر ويند . يهودی های اسرايل اگر ميجنگد . در مقابل همو طنان خود چنین جنایت نمیکند . یهودی های افغا نستان بحال خود هم رحم نمیکند و زنهای مظلوم شان را فروش میکند در بدل حیوان . که در دین یهود و ناصارا چنين کار نيست .

سعدیه مروی

کسی نگفت که قاطر کجا و زن به کجاست سزای زن شدن ما باین قصه چراست خدای را به شهادت گرفته ام امشب به این نشانه همه لعنت خدا برماست از شنیدن این ویدوکلپ از زن بودنم خجالت کشیدم و دیگر نمیخواهم فرزندی با فکر یک قاطر داشته باشم.

پيام

سلام خانم محترم بها! اميد سلامت باشيد. پنجره ام باز است تا خورشيد شما به خانه ام بتابد.

herawi

migoie hambastagi azize man,wali namigohi chegona?video clip hara man ham mibinam,wali az dor mikhahi chkar konim?bogo chkar...

شکیب

با معذرت ثریا جان اسم خانم کرزی زینب است نه زینت. افرین به قلم توانا شما

شهروند

هروقت سخن از زن گفته می شود دلم آنقدر پر است که نمی دانم از کجا شروع کنم وچه بگویم. دوست دارم تمام مردان ظالم را از اول تاریخ تا آخرش از قبرها بیرون بکشم وآنقدر شلاقشان بزنم که از مرد بودن خود حس شرمساری داشته باشند .هندی یونانی افغانی آفریقایی چینی و............ که هیچیک از ظلم کم نگذاشته اند و در آخر خداوند که شاهد تمام این ظلمها بوده اما دینی برای ما فرستاده که در آن هم حرفهای نه چندان دل پذیری برای زنان به ارمغان آورده وباز هم گویی امید به عدالت خدا نیز زیر سایه ای از ابهام مانده این خدا کیست که هیچ نمی گوید ونظاره گر ظلمهاست. مخصوصا ظلم یک جنس به جنس دیگر از انسان تا جایی که جنس ظالم تا مرزهای انسان ندانستن جنس دیگر پیش رفته و خواسته او را از قلم بیندازد من این خشم فروخورده ی خود را ناچارا بر مردهای روزگار خودم می اندازم واگر دسترسی داشتم ومی توانستم تمام آن ظالمان را پودر وخاکستر می کردم هر چند خدا مثلا قول داده که همه را به سزای عملشان می رساند اما قیامت خیلی دیر است خیلی دیر مردهای روزگار من همه بد نستند اما که می داند شاید خوبهایشان هم تصویر درستی از زن نداشته باشند و هر لحظه در افکارشان به زن