زنده باشی

                          زنده باشی خلیفه خرم


احمدشکیب حمیدی

 
  image  
 

 آن‌چه مرا علیرغم میلم وادار به نوشتن مطلبی که در پی خواهد امد نمود اصرار بی حد  دوستی است که تقریبا از دو سال باینسو از من بدلیل نوشتن و نشر مقاله ای تحت عنوان "فارسی زدایی دز افغانستان" آزرده خاطر و شکر رنج گردیده بود. وی در گذشته یک شخصیت به اصطلاح " ملی ؟ "

 بود و با وصف اینکه در یک خانواده فارسی زبان چشم به جهان گشوده است خود را دری زبان میگفت و از هر چه فارسی و فارسی گوی بود نفرت داشت. دری را با چنان تشدید بالای حرف(ر) ادا مینمود که انگار بزعم خودش دهن احمدی نژاد را با اینکارش شکستانده است.زبان را وسیله ای افهام و تفهیم میدانست . خوشبختانه ایشان نیز پس از اقدام اخیر خلیفه خرم از خواب سنگین تکان وحشت ناکی خورده است. هفته قبل ساعت ده شب بمن تیلفون کرد و آنقدر بالای خلیفه خرم عصبانی بود که قسم یاد کرد دیگر هرگز کلمه پوهنتون را در میان جملات فارسی بزبان نیارد. و از من خواهش کرد تا در مذمت این اقدام آقای وزیر چیزی بنویسم اما من برایش گفتم که اولآ در این روز ها فرهنگیان و قلمبدستان ما هر آنچه ناگفته و سانسور شده باقیمانده بود گفتند و نوشتند  و سرانجام مقاومت ملی علیه استبداد فاشیستی را  تولید کردند   و گمان نمیکنم حرفی تازه ای برای گفتن مانده باشد . در ثانی من اگر چیزی هم بنویسم  از همه اولتر از خلیفه خرم سپاسگذاری خواهم کرد زیرا با این اقدام خویش حداقل رشته دوستی ما را دوباره گره زد.وی با عصبایت خندید و گفت واه که چه ساده بودیم ما!

پارسی ستیزی با تیغ دموکرسی

پالیسی فارسی زدایی در افغانستان سیاست تازه ای نیست, کسانی که با زبان وادبیات ذوب شدگان درتفکر قبیله یعنی همان موجوداتی که افکار وعقایدشان درعصرحجر"تیر وکمان وسنگ" رسوب شده است ،آشنائی دارند بخوبی می دانند که انها انتظار دارند که مردم  باید همانند  دوران ظاهر شاه مطیع فرمانبردار و نظاره گر باشند و گرد بی تفاوتی چنان بر فضای زندگی شان مستولی گردد که همگان باور کنند که تاریخ تکرار  میشود!  تاریخی که حکایت از همزیستی دور و دراز مردم با دیکتاتوری خون آشام  دارد. اگر دیروز  آنچه خواستند انجام دادند امروز نیز چنین کردند و میکنند و به کمتر از آن قانع نیستند .زیرا انها تجربه دارند و بخوبی میدانند

که این مردم عادت کرده اند تا «زیر بار ستم" زندگی کرده و فقط درخلوت خویش زبان به گلایه از فلک میگشایند وبس!وگر نه آیا همین مردم نمیدانند که آنانیکه در زبان مادری خویش سواد  کافی ندارند بکدام دلیل با پررویی و وقاحت ترافیک زبان ماشده اند؟ و برای ما تکلیف تعین میکنند که زبانت را دیگر فارسی نه بلکه دری بگو ؟ آیا در همین عصر به اصطلاح دموکراسی زمانیکه لوحه "استیتوت دولتی طب کابل ابوعلی ابن سینای بلخی" را به" د کابل طبی پوهنتون" تغیر .

دادند آب  از آب تکان خورد؟آیا تبدیل نام " پروژه ارزان قیمت پلچرخی " به" احمدشاه بابا مینه "  هم جز از مصطلحات ملی است.؟و  دها موارد دیگر پس آیا خلیفه خرم حق ندارد با خاطر آسوده فکر کند برو بیادر"

حقیقتی که امروز پایمال می‌شود فردا چگونه سر برخواهد آورد؟" کاری ته کو

به همین دلیل با کوچکترین حرکت برخلاف میلش خشمگین میشود و امر به تنبیه این ژورنالیستان غیر ملی میدهد  زیراآنانیکه نمیخواهند شمشه توئی فکرکنند بدون شک مستحق مجازات اند.بگواهی تاریخ

 دیکتاتورها و مستبدین, هیچگاه تاب تحمل نظر مخالف خود را ندارند ، از اینرو با پیگرد!و سرکوبی آزاداندیشان و مردم سکوت قبرستانی را بر سراسر جامعه حاکم میکنند. بلحاظ روانشناسی ، این رفتار خلیفه  جز حسدورزی چیز دیگری نمیتواند باشد، زیرا روانشناسان یکی از عوامل بروز خشم را ناکامی  می دانند،  در حسادت نیز نوعی خشم نهفته است که در وضعیت معین درجه معینی از آن عیان می شود.؛ اما خلیفه غافل از این بود که مردم دیگر آن مردم سابق نیستند چون مردم بخوبی آگاهند که خالی گذاشتن میدان به اندازه سرکوب ملت گناهی نابخشودنی است و به همین دلیل دیدیم که با یک حرکت دسته جمعی در سراسر جهان لرزه بر اندام فارسی زدایان انداختند ا

ماست مالی مدافعان خلیفه برخلاف گذشته ها هیچ فرد و گروهی از اقدام خلیفه بصورت علمی پژوهشی  و رسمی پشتیبانی نکرد بلکه  چاپلوسمابانه خواستند قضیه را طوری ماست مالی کنند که گویا خلیفه حق بجانب است  متن این نظریات چاپلوسمابانه در دفاع از خلیفه که از طریق رسانه ها پخش گردید قرار ذیل میباشد:

 حالا وقتی این گپ ها نیست!

- مردم نان ندارند و ما دنبال چی هستیم ( خانم سناتور با دهان کف کرده در تلویزیون ملی مشت گره کرده اش را بر سر میز میکوبید)

-بحث مصطلحات ملی  و بویژه نگرانی از ندانستن کلمه دانشگاه از طرف تکسی رانهای کابل ( واه که چه دفاع مزخرفی! بسیاری از چاپلوسان چنان اشک تمساح میریختند که وای بحال تکسی رانهای بیچاره که با پوهنتون عادت کرده اند  و دانشگاه برایشان بیگانه است! زهی خیال باطل!

هویداست که هر متن دارائی دو رو  میباشد: رخ  آشکار و رخ ناگفته و یا سانسور شده. اصولاً تفسیر و تحقیق در یک متن، بیشتر با همین ناگفته ها سروکار دارد. بنابراین متون فوق را نه تنها باید از دیدگاه سخنان گفته شده در آن بررسی کرد، بلکه مهمتر و گویاتر، این است که آن را در رابطه با سخنان گفته نشده و سانسور شده جستجو کرد.من در این نوشتار میکوشم تا بر زوایای ناگفته این نظریات تبصره نمایم:

- حالا وقت این گپ ها نیست!

 آینها  با گفتمان به اصطلاح شبه مدرن، دنائت طبع و تسلیم طلبی را تبلیغ می کنند!زیرا سالهاست که مردم مظلوم ما را تحت شعار یا ضرب المثل"شوله ایته بخوو پردیته کو "فریب داده اند ،این شعار که مورد سوء استفاده  ترسو ها و تسلیم طلبان و چاپلوسان حرفوی قرار دارد، به سهولت میتوان انفعال و بی عملی خود را در پشت این شعار پنهان ساخت.با ینگونه شعارها حتا میتوان بسیاری از فعالان سیاسی و جوانان آزادیخواه کشور را به این پندار غلط رهنمون کرد که مقاومت و فداکاری قهرمانانه علیه استبداد، امر بیهوده ای است.ویا لا اقل  پایداری ملی را در برابر استبدادتباری به استهزا گرفت و  نیشخندساخت، این دسته آگاهانه یا نا آگاه، می خواهند بی همتی خود را زیر این شعارها و کفتمان ها پنهان کنند.

در برابر این محافظه کاران باید گفت که .

 
هویت  ما از زبان فخیم فارسی ، از گلستان و بوستان ، از شاهنامهء ، از دیوان حافظ, مولانا و سنائی,  رودکی وبیدل و از سرود ها وحتا از اشعار دلنشین و روستایی عشقری رنگ میگیرد،. هویت اریایی من وتو همان سنگ مزار اجداد ماست.زیرا هریک از شهروندان این کشور (درهرکجای این سرزمین که بوده باشند و به هر زبانی که تکلم کنند) ، سرگذشت نیاکان و پیشینیان ِ خویش را و عهدنامه ها و نکاح نامه ها و برادرخواندگی ها و قباله ها و سلب مالکیت ها ، وصییت نامه ها و عرض حال ها و هزاران نسخه از یاد نامه ها و یادگارها و عریضه هاخویشرا از گذشته تاحال به زبان فارسی می خوانند و به زبان فارسی ست که گورهای گم شدهءنیاکان خود را پیدا می کنند.! حالا از هر زمان دیگر بیشتر وقت این حرف ها است نباید به هر کس و ناکسی که بر زبان خویشتن سواد ندارد اجازه داد تا برای ما تعین  تکلیف نماید. درست است که هر جامعه ای دارای تضادها و تفاوتهاست این در شرایط عادی خیلی طبیعی بشمار می رود اما جامعه ما از این قائده مستثنی است . پس برای هدایت این روند به حالت عادی باید جریانها و طیفهای مختلف ناگزیرآ نقطه اتفاق جمعی را به هم پیوند بزنند که متاسفانه تاکنون چنین اتفاقی نیافتاده و مطمئنآ که نمی افتد.

- مردم نان ندارند !

نکته جالب سخن در همینجاست درست است که مردم نان ندارند و روزانه مردم حتا جگرگوشه هایشان را بفروش میرسانند ولی چرا این سوال از وزیر نمیشود؟که بالای لوحه های تبدیل شده در وزارت اطلاعات و فرهنگ چند افغانی از بودجه این ملت گرسنه بر اساس کدام قانون و بند و کدام ضرورت بمصرف رسانیدی در کجای قانون اساسی که آنرا دستاویز خویش ساخته ای  نوشته شده که هرچی لوحه فارسی است باید سرنگون شود و بجای آن لوحه های انگلیسی و پشتو  نصب گردد؟ خجالت بکشید ! چرا از معترضین میپرسید؟  مثل معروفی است که بگیریش که نگیرید! آیا زمانیکه برای سرود ملی 65 هزار ایرو را در آلمان مصرف کردند این آقایون و خانمها حرفی برای گفتن نداشتند و کوچکترین اعتراض کردند ؟با آن 65 هزار ایرو چند فامیل گرسنه در این سرما سیر میشد؟ آیا واقعآ این سرود ارزش آنرا دارد؟ ا

این دسته حسودان هستند که اکنون حسدورزی به فارسی را در وجه درونی و بیرونی شان بطور آشکارا متبارز می گردانند. در وجه درونی از دستاویز به اصطلاح دموکراسی که خود برای آن درپی حذف دیگران عرق ریخته بودند بر خویشتن خشمگین اند، زیرا با دلایل علمی دیگران در یک گفتمان دموکراتیک عاجزند و این احساس "حقارت" نسبت به برتری پارسی گویان آنها را می آزارد و چون از حد افسردن می گذرد شکل خشونت درونی و در صورت مزمن شدن بیرونی می گردد،و اینجاست که با دلایل غیر موجه چون سناتور دهن کف کرده بروز خشم حتمی بنظر میرسد، زیرا افسرده شدن نسبت به یک موضوع و بی اهمیت جلوه دادن آن نشان بروز و غلیان خشونت است، و اگر افسار کنترل از کف رود، مرحله ای حاد فرا میرسد.

مصطلحات ملی و بیچاره تکسی رانها!

چون مصطلحات ملی هیچگونه پایه و اساس علمی و قانونی ندارد لهذا عده ای غمخوار ملت آنرا آویزه دست تکسی رانهای بیچاره نموده است  و نگران آنها اند که آنها چگونه دانشگاه را پیدا کنند ؟ خدمت این آقایون و خانمها باید عرض شود که هیچکسی چنین ادعای را نکرده که لوحه پوهنتون را سرنگون و بر ویرانی آن دانشگاه را اعمار کن " پوهنتون" کلمه مقبول و جا افتاده زبان پشتو است هیچ کسی حق ندارد که با آن مخالفت کند اما چه میشود که یرای دیگران نیز ارزشی قایل شد و در پهلوی لوحه پوهنتون کلمه دانشگاه را هم نوشت؟ آیا آسمان بزمین می افتد؟ چی خوب خواهد شد که اولتر از همه اینکار را در پوهنتون خوست و جلال آباد کرد تا دیگران نیز بدانند که در مقابل آنها تبعیضی نیست! از سوی دیگر همین تکسی رانها در سالهای قبل کارته سه و کارته چهار را خواجه ملا میگفتند اما یاد گرفتند آنه بی بی مهرو را نیز بیمارو میگویند و جالبتر از همه  اینکه آنه که توانستند " تایمنی " را که  از نام شیخ تیمن پته خزانه گرفته شده در ظرف کمتر از چند ماهی یاد بگیرند  این کدام مسئله ای نیست! مگر اینکه ریگ های درشتی در کفش تان باشد که یقینآ است

 ثریا بهاء          

               شکست سکوت در موردمرگ مجید کلکانی  

سال ١٩٨٠دریک روزنافرجام درمکروریان صدیق برادرداکترنجیب رئیس خادبعد « رئیس جمهور» براى آوردن نان خشک روانه نانوائى شد، ساعتها گذشت ازنان خشک وآمدن صدیق خبرى نشد. بالاخره ساعت چهارعصرزنگ دربصدا آمد، دروازه رابازکردم که صدیق بود وداخل دهلیزخانه شد، مى خواستم بپرسم که چرا دیرکردى ؟ ولى مجالم نداد وباحالت که گویا جهان را فتح کرده است گفت : من مجید کله کانى را دستگیرکردم ، براى اینکه کسى افتخارش را نه دزدد با انگشت به سینه اش اشاره کرد وبا تکراروجدیت گفت من خودم مجیدکله کانى رادستگیرکردم                                                                              
باتعجب پرسیدم چطور؟                                                                                                         
گفت : ننگیالى خواهرزاده ام ( پسر نیک محمد شوهر خواهر نجیب ) رادرراه دیدم ، پرسیدم که کجامى روئى ، گفت مجید کله کانى  درخانهً عمه ام نزدعمه وپدرم فاتحه بریالى برادرم آمده است ، نانوایى میروم تابرایش نان تازه بخرم . آه من ازخدا مى خواستم که روزى بتوانم اورادستگیرکنم ، بى آنکه نان بخرم باعجله درناحیه حزبى مکروریان رفتم نام ، بلاک وجاى اورابه منشى ناحیه ورفیق وکیل راپوردادم . منتظرشدم تارفقاى خاد آمدند ومن آنها رارهنمائى کردم ودررا زنگ زدم خواهرنیک محمد دررا بازکرد بعد به تعقیبم یک تعداد زیاد خادیست ها داخل شدندومجید کله کانى میخواست خودرا از بالکن منزل بالاپائین بیاندازد وفرار کند اگرزنده میماند، اما نتوانست. اورا دستگیرکردیم وبردیم درمرکزخاد، بایدهرچه زودترکشته شود  
همه این حرفهارادرحالت ایستاده دردهلیزبرایم بیان داشت
بوسعت مرگ یک قهرمان قلبم لرزید 
گفتم : خاین پست فطرت اویک قهرمان ملى بود
گفت : من پست فطرت هستم یا آن دزد کوهدامنى قوم نیک محمد؟
گفتم : آخراو یک انسان بود
گفت : مردم شمالى انسان نیستند
گفتم : اى کاش مادرشماها را جاسوس نزاده بود

نابهنگام باجسد هیولامانند خود مرا چون پرکاهى اززمین بلند کرد وسرم را آگاهانه ویاناآگاهانه باشدت درپیش برآمدگى سقف دهلیزمکروریان کوبید وبیهوش شدم ، زمانیکه چشمانم رابازکردم دیدم خالد پسریک ونیم ساله ام بادست هاى کوچک خود دررویم دست میکشد وبا گریه میگوید مادرى مادرى . . . دستان کوچکش خون آلودبود، پلکهایم سنگینى میکرد به سختى چشمانم رابازکردم قلبم فرو غلتید فکر کردم خون ازدستان پسرمن است خواستم بلند شوم نمى توانستم سرم میچرخید چشمانم سیاهى میکرد ولى عشق مادرى نیرومندترین انگیزه بلندشدنم گردید با عجله دستهاى کوچک وتمام وجود فرزندم رابا نگرانى نگاه کردم جاى زخمى نبود پسرکم رادر آغوش گرفتم وبوسیدم گریه اش آرام شد ولى صداى گریه رویا دخترششماهه ام ازاتاقش بگوشم رسید با گیجى سرسام آوربه اتاق اورفتم درتخت خواب خود ازشدت گریه چشمانش سرخ وصدایش گرفته شده بود اورا درآغوش گرفتم بوسیدم و باشیرم آرامش کردم وتپش قلبم فرو نشست اما تپش قلب مادر مجید را با تمام وجودم احساس میکردم. بازهم سرم میچرخید ودردعجیبى سروگردنم را اذیت میکرد. خالد را تشناب بردم تادست هاى خون آلود اورا بشویم بعدازشستشو چشمم به آئینه ى بالاى دست شویى افتاد دیدم سرو روى خودم پرخون است به سرم دست بردم خون از سرم بود ولاى موهایم خشکیده بودند زیرشاوررفتم تا خون هاى سرومویم را بشویم تازه متوجه شدم که طفل چهار ماهه که در بطن داشتم نیزازبین رفته است و ازصدیق خبرى نیست . خالد ورویا را گرفتم وبادرد شدید گردن وسرگیجى برخواستم وخانه برادرم که نزدیک ما بود رفتم آنها چون همیشه تراژیدى زندگى مرا لمس کردند وفورا" داکتر مولانا رحیمى را آوردند 
سه روزگذشت هنوز هم از آقاى صدیق راهى خبرى نبود . ناگزیربرادرم براى پیداکردنش هرکجارفت ودرفرجام اورا درناحیه حزبى مکروریان یافت وگفت ثریا درحالت مرگ وزندگى دست وپا مى زند گردنش سخت آسیب دیده است تو کجا هستی  
گفت : ثریاکه بیهوش شد فکرکردم مرده است ترسیدم خانه را ترک کردم ودیگرنیامدم
برادرم برایش گفت : اگر مى مرد دروازه خانه از درون قفل بود کسى خبر نمى شد آن دو طفل نیز مى مردند وباتأثرطفل سومى نیز ضایع شداست   
صدیق گفت عیب ندارد رفیق سرگى « روسى » به رفیق وکیل «وزیرمالیه» گفت مرابه پاس این خدمتم بحیث معاون بانک درآلمان غرب مقررکند وثریا آنجا تداوى خواهدشد . . . که هرگز هم تداوى نشدم وتا امروزبخاطر دفاع از مجیدکله کانى از درد فقرات گردن رنج مى برم وخاطره تلخ این حادثه را با خود درگور خواهم داشت   واین دردمحکومیت ابدى منست . . . وچه ساده در جهان ما هرروز صدها انسان بجرم انسانانى دیگرى محکوم میگردد٠

                              

                                                                 

    پابلونرودا        

 

  « زمانی که اولین گلوله‌ها گیتارهای اسپانیا را سوراخ کرد و خون به جای نوای موسیقی از آنها بیرون ‌تراوید، شعر من به روحی سرگردان تبدیل شد که خون و درد و عذاب بشر در آن نمود پیدا کرد. از آن زمان راه من با راه مردم یکی شد، ناگهان دیدم که از انتهای تنهای‌ام بیرون آمده وشعرمن به شمشیری بران در مبارزات مردم تبدیل شده است »  

 

                                       

 

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه..........

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید............

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید...........

عشق من، خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته......

خنده تو، در پاییز

در کناره دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد،

و در بهاران، عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی، گل سرخِ

کشورم که مرا می خواند..............

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

بخند بر پیچاپیچِ

خیابان های جزیره، بر این دختر بچه کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم!..............

 

 

پابلو نرودا

    

 

 

 

 

 

                       سال روز بدست آوردن حق رأی زنان در آمریکا

   از سال 1878، یعنی وقتی که تقاضای حق رای زنان ـ این مادر همه ی حقوق ـ برای اولین بار به کنگره آمریکا رفت و تصویب نشد، تا آگوست 1920، که در آن زنان به پیروزی رسیدند و الحاقیه نوزدهم قانون اساسی آمریکا به حق رای آنان اختصاص یافت، چهل و دو سال فاصله بود. اما تلاش زنان آمریکایی در این مورد به سالیانی دورتر بر می گردد. اگر قبول کنیم که سال 1848 و اولین کنگره زنان برای برابری حقوق مبدا مبارزات رسمی زنان آمریکا است آنوقت می توانیم بگوییم که زنان  آمریکا چیزی حدود هشتاد و دو سال برای رسیدن به این پیروزی مبارزه کرده اند. 

            به این ترتیب زنان که در جنبش های ضد برده داری حتی جلوتر  از سیاهپوستان قرار داشتند چندین دهه دیرتر از آن ها صاحب حق رای شدند. اما تجربه ی حق رای سیاهپوستان، زنان را متوجه این نکته کرد که باید توجه خود را متوجه ایالات و مجالس قانون گذاری آنها کنند. با این همه و در طول بیش از پنجاه سال، زنان  توانستند فقط پنج ایالت را راضی کنند که به آن ها حق رای دهند. پس آنان بناچار راه دیگری را برای بدست آوردن حقوق خود برگزیدند. جنبش موسوم به «سافرج»، یا جنبش برابری خواهی زنان، با برگزاری تظاهرات مرتب،  همراه با تلاش برای روشن کردن ذهن زنان و مردان و انجام برخی نافرمانی های مدنی، موفق شد کاری را که از طریق دستگاه های قانونی و با وجود مردان محافظه کار دست اندر کار امور قضایی ممکن نشده بود، به سرانجام برسانند. یعنی، فقط چند سال پس از این تصمیم گیری مهم بود که زنان امریکا به آرزوی دیرینه خود رسیدند.

            تاریخ آمریکا نمی تواند سال های بین 1912 تا 1920 را که در طی آن زنان آمریکایی به اوج فعالیت خود رسیدند فراموش کند. در این سالها تقریبا ماهی نبود که زنان در خیابان ها براه نیافتند و، با انواع و اقسام رقص ها و موزیک ها و شعار ها و نمایش ها، مردمان را متوجه خواست خود برای برابری حقوق با مردان نکنند. در سال 1917، همزمان با ورود آمریکا به جنگ اول جهانی، زنان به تظاهرات و مبارزات خود افزودند. شعار آن ها این بود که «اگر شما برای دموکراسی و آزادی می جنگید چگونه نیمی از جمعیت خود را از این دموکراسی محروم می کنید؟» و ویلسون، رییس جمهور وقت آمریکا، در همین سال بود که به زن ها روی موافق نشان داد. با این همه دو سال دیگر هم طول کشید که سی و شش ایالت آمریکا به این خواست رای موافق دهند.  روشن است که در تمام آن سال ها و علاوه بر همه ی این سختی های حقوقی، زنان با برخوردهای تند و تلخ محافظه کاران نیز رو برو بودند. اما عاقبت نتیجه آن چیزی شد که زنان می خواستند.

     

                      لیلا خالد بخشی از تاریخ مبارزه و ایثار زن است 

   لیلا خالد عضو اتحادیه کل زنان فلسطینی گفت : سیاستهای تروریستی شارون که درواشنگتن   برنامه ریزی می شود کاری از پیش نبرده و نتوانسته است زن فلسطینی  را مایوس کند.

لیلا خالد عضواتحادیه کل زنان فلسطینی در همایش نقش زن در انتفاضه فلسطین گفت: زن بخشی از تاریخ است که هرچه توانسته ایثارکرده و با وجود فشارها و سختیهایی که درخلال اشغال و آوارگی شاهد آن بوده هر روزدرس مبارزه و پیروزی  به همه می دهد و با مبارزه خود که بیش از نیم قرن ادامه یافته است امروزبه خاطر ملت خود در جبهه های مقدم به پیش تاخته با انفجار جسم خود درجنگ دشمن همه چیزخویش را ایثار می کند

برای نخستین بارکه با نام "لیلا خالد" آشنا شدم. چهره معصومانه پیچیده در دستمال سرسرخش به نماد مقاومت ملتی بدل شده بود که نمی خواست ذلیلانه تحت اشغال زندگی کند و چه زود، لیلای جوان به ستاره نشریات جهان بدل شده بود. نخستین بار که نام "لیلا" عالمگیر شد، روزی بود که  پرواز 840 شرکت هوایی TWA در مسیر رم به آتن بود که در این نمایش شور و عشق ، مرگ وفداکاری ،در یک تغییر مسیر به دستور لیلا ، هواپیما از آسمان اسرائیل و از فراز شهر زادگاهش حیفا عبور داده شد. تصور کنید که لیلا و بقیه مبارزین چه لحظاتی را می گذراندند،  وقتی هواپیما از روی شهر عبور می کرد، شهری که اجازه نداشت پا بر خاکش گذارد، شهری که زادگاه او و اجداد او بود،اما در اشغال بود و آوارگان فلسطینی که بوسیله ارتش اشغالگر اسرائیل آواره شده بودند، نه تنها خودشان، بلکه جسدشان هم اجازه بازگشت به فلسطین را نداشت. اعضای تیم هواپیماربا، تصور می کرد که اسحاق رابین که آن موقع سفیر اسرائیل در آمریکا بود، در این هواپیما است. در پایان هواپیما ربایی، عملیات آزادسازی مسافران بدون آزاری به مسافران به انجام رسید. لیلا پس از این عملیات برای شناخته نشدن دست به عمل جراحی پلاستیک زد.
سال بعد لیلا خالد به همراه پاتریک آرگولو، مبارز نیکاراگوئه ای در یک عملیات هواپیما ربایی دیگر شرکت کرد. در این عملیات قرار بود به طور همزمان 4 هواپیما ربوده شوند تا دولت اسرائیل تحت فشار قرار گیرد و زندانیان دربند فلسطینی را آزاد کند. مشکلترین مرحله عملیات یعنی ربودن هواپیمای شرکت اسرائیلی "ال عال" در مسیر آمستردام به نیویورک بر عهده لیلا قرار گرفت. اما با کشته شدن پاتریک، به دست گارد محافظ هواپیما، این عملیات نافرجام ماند و لیلا دستگیر و در لندن به پلیس تحویل داده شد. لیلا بعدها گفت که از طرف سازمانش ، جبهه آزادیبخش مردم فلسطین، به آنها دستور داده شده بود که از نارنجک ها تنها برای ترساندن استفاده کنند و بهیچوجه به مسافری آسیبی نرسانند. و احتمال زیاد علت دستگیری آسان لیلا به این خاطر بوده است.
3 هواپیمای دیگر با موفقیت ربوده شدند. یکی از آنها پس از آزاد کردن تمامی مسافران در فرودگاه قاهره منفجر شد و 2 هواپیمای دیگر به صحرایی دورافتاده در اردن برده شدند. در این مرحله، حادثه ای رخ داد که نشانگر علاقه مردم و توده های ستمدیده عرب به لیلا خالد بود. جریان اینگونه ادامه پیدا کرد که در لحظات پرالتهابی که دو هواپیمای ربوده شده در صحرایی در اردن به زمین نشسته بودند(یکی هم که منفجر شده و دیگری که لیلا در آن بود به دست پلیس افتاد) ، ناگهان برج مراقبت فرودگاه امان ، پایتخت اردن اعلام می کند که هواپیمایی انگلیسی در مسیر بحرین-بیروت ربوده شده و درخواست فرود در کنار 2 هواپیمای دیگر را دارد. کسی نمی دانست جریان چیست، حتی هواپیماربایان هاج و واج بودند. طبق برنامه 4 هواپیما ربوده شده بودند و هواپیمای دیگری در دستور کار قرار نداشت. اما جریان به این شکل بود که کارگری فلسطینی که در بحرین کار می کرد، زمانی که خبر دستگیری لیلا را می شنود، دست به کار شده و به تنهایی هواپیمایی را می رباید، و به این ترتیب در قبال آزادی مسافران هواپیمایی که ربوده بود، آزادی لیلا خالد را درخواست می نماید. در آن روزها قیافه معصوم لیلا و سرنوشت او و صدها هزار فلسطینی آواره هر روز بیشتر و بیشتر در قلب مردم جهان نفوذ می کرد و احساس همدردی به آنها پیدا می شد. ادامه نگهداری لیلا، این احتمال را که سبب هیجانات مردم جهان شود، بسیار زیاد می کرد. از این جهت لیلا خالد 28 روز در اسارت پلیس انگلیس بسر برد و در انتها با یک زندانی نه چندان پر اهمیت غربی مبادله شد.
سال بعد از آن، جبهه آزادیبخش مردم فلسطین
PFLP
، هواپیما ربایی را از دستور کارش برداشت و آنرا ممنوع کرد.

قضاوت در مورد مبارزات مردم جهان بر عهده ما نیست. صحیح یا غلط بودن نوع مبارزات به شرایط زمانی بر می گردد و امکاناتی که مبارزین در اختیار داشتند. در عین حال دیگرانی که رنج آوارگی از میهن را نکشیده اند- آوارگی به معنای مطلق آن، یعنی عدم اجازه برگشت- نمی توانند رنج و آوارگی مردم فلسطین را درک نمایند. شش میلیون فلسطینی آواره در جهان به انتظار روزی بسر می برند تا قادر شوند به کشور خود باز گردند و شبی را در زیر سقف آن بسر برند.

لیلا خالد اینک در آستانه شصت سالگی، بعد از یک ازدواج ناموفق و ازدواج دوباره به همراه دو پسرش ، در حالیکه همچنان دستمال فلسطینی- چفیه یا دستمال سر را بر گردن می اندازد و به  بازگشت می اندیشد، در اردن زندگی می کند

 

                       

 قلب فرزند مادری را چنین می شگافند !

باز خون کودکان معصوم بغلانی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند واین خونها لحظه یی عطش فاشیسم را فروکش میکند  وفردا با عطش زدگی بیشتر از شاهرگ کودک دیگری خون می آشامد   !؟

۰۰۰

 

 

 

 

 

کسی  به نام  " بیدار خواب "به من ایمیلی فرستاده است به این متن :

 

نمی شود باور کرد اما همین گونه است!

نه ، نمیشود باورکرد ، اما همین گونه است که می بینی و می شنوی . هر روز درهرگوشه و کنار کشورت خون سرازیر می شود و هرروز تکه های گوشت و استخوان بیگناهانی با خاک و خاکستر می آلاید و هر سو پرت می شود و این رمان خونین از سال هاست که ادامه دارد . مهم نیست ، باید حکومت کنند و به هرقیمتی که باشد . این هم نوعی بزنس و تجارت است  . کدام حکومتی ، کدام دولتی و کدام سیاستمداری را درک داری که هدفی جز مقام و در آوردن پول های هنگفت به قیمت کشتار و بدبختی مردم داشته باشد ؟ از کی انتظار داری که امنیت بیاورد ؟ امنیت که به نفع آن ها نیست . از کی انتظار داری که صداقت داشته باشد و دلسوز وطن و مردم باشد ؟ این آقای صداقتکار اگر درصداقتش بماند ، فردا گوشت و مغزش به زمین و آسمان پاشان می شود . پس هر روز ما و مردم ما بغلان است و شبرغان و بهارستان و.... سو ء تفاهم های عروسی ها و ... یک بار دیگر به قربانیان حادثه ء بغلان و خانواده های درماتم مانده ء آن ها و هزاران همدلان غمشریک شده ء آن ها اظهارهمدردی می کنیم . راستی ، اگر بگویم  که جمعی از جمعیت ما ، به خاطر ازبین رفتن یک شخص در این حادثه جشن گرفتند ،  سخن بی جایی نیست . خیر باشد که کودکان و بیگناهان به زیر خاک رفتند . همین که تیر به هدف اصابت کرد ، مهم است . پولی که به شبکه ء تجارتی حملات انتحاری دادیم ، به هدر نرفت و اگر می رفت چه ، این پول ها از همان پول هایی است که جهانیان به خاطر بازسازی و زنده گی مردم ما کمک می کنند . چه مکتب و سرک ساخته شود و چه در راه یک حمله ء انتحاری مصرف شود و شخصیتی که برای مردم و وطن اگر مفید هست ، برای ما نیست  ،از بین برود . این هم نوعی باز سازی است . پس هر  آینه ، من از افغان بودنم منصرف می شوم ، به کفر نگیرید . این یگانه راهی است که خودم را می توانم اندکی تسلیت بخشم . نه ، نمی شود باور کرد ، اما همین گونه است که می بینم و می شنوم ..
                                                                   " بیدار "

 

    

 

سیمون دوبووار

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/01/080109_s-aa-simone-de-beauvoir.shtml

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧
تگ ها :