" دهانت را می بویند،

مبادا گفته باشی آزادی"

 

ثریا بهاء

فریاد مردمم از زیر چکمه های خونین فاشیسم به گوش می رسد، چه کشته شویم، چه خاموش و ننگینبمیریم و چه چون طاهر بدخشی، مجید کلکانی بجرم آزاداندیشی وروشنگری تیر باران شویم، در تیره روزی، افغان نازی برفرازقتلگاه هویت ما صلیب شکسته هیتلررا خواهد کوبید.

صدای ضربان قلب آزاد مردی را می شنوم، که فاشیسم برای بریدن سرش دوصد هزار دالر جایزه گذاشته است تازبان سرخ وسرسبزش را بدار آرزوهای احدی ها بیاویزند،صدای ضربان قلب یک ملت را می شنوم.

قلب من با تمام مردان و زنانی می تپد که در همه این روزها هراس فروریختن آوار استبداد را بر سرشان با تمام وجود خویش باور کرده اند، گوش من همراه با میلیونها گوش در سرزمینم صدای هتلر رااز شیپورافغان ملتی ها می شنود. چشم من همراه با میلیونها چشم نگران، نکبت شرف باختگی را در چهره فاشیستی رئیس جمهورنظاره میکند. نسل کشی وبوی عفونت ریا و دروغ را از هزاران کیلومتر دورتر با تمام وجود بوئیده ام و پشتم از سنگینی فاجعه میلرزد. احدی و کرزی تنها یک نام نیست، اینها نشانه یی جنایت اند، اینها نشانه اهانت به انسانیت اند.

از دور دستهای غربت به سرزمینم نگاه میکنم و خود را یکی از تمام آنان می بینم که چشم های نگران شان را به صفحه نمایش یکی از دشوار ترین لحظه های تاریخ کشور دوخته اند. خویشتن را واژه میسازم و با تمام واژه هایم تا آخرین لحظه های زندگی ام می نویسم، برای جنگیدن با سرنوشتی که ممکن است صفحه امروز کتاب تاریخ مان را به سیاه ترین صفحه تاریخ کشور مبدل کنند. من، یکی از هزاران تن استم که می خواهند وجودشان را واژه کنند و واژه گان شانرا به پیشانی کرزی شلیک کنند، به پیشانی مردی که سیاه برسرش کلاه گذاشته و خون جوانان ما در شیار های کلاه اش جریان دارد، واژه هایم را به پیشانی مردی هدف میگیرمکه در زیر ردای سرخ و سبزش مار ستم ملی خفته است و سرنوشت ملت سترگی را به سیاهی وجدانش رقم میزند و مسوول اینهمه فجایع فاشیستی وخفه کردنآزاداندیشان در کشور است.

فاشیسمچهره کریهی ووحشتناکدارد، بویژه وقتی اگر این کراهت با شگرد های صیهونستی،جعل تاریخ، سلاح وپول افیون درآمیخته باشد، گاه چنان خطرناک و خون آشام می شود، که مقاومت در برابر آن فقط از ذهن آگاه و چشم بیداروهشیاری یک ملت برمی آید. دیدن چهره کریه کرزی کفاره گناه پراگندگی و بی سیاستی وخوشباوری های ماست، چهره اش همه نشانه های رهبران فاشیستی دنیا را دارد، چهره ای چون هتلر و پالپوت، کلماتش که بوی جنوسایددارد چون گلوله سربی سوی مردم ما پرتاب می شود.

در عجب نباشید اگر بدانید که جنبش خمرهای سرخ در کامبوج حاصل فقر و فلاکت کامبوجی های فقیر بود در مقابل خارجیان و ثروتمندان. جوانان پانزده ساله تفنگ هایی را که هم قدشان بود به دست گرفتند و به مردان شرف باختهشلیک کردند. آنان مردانی ازتبار افغان نازی ها بودند که انقلاب می خواستند، انقلابی برای گرسنگی، آنان انقلاب کردند و پس از چند سال که از انقلاب گذشت حاصل انقلاب شان نمایشگاهی از صدها هزار جمجمه قربانیان بود. در عجب نمانید اگر بدانید که هیتلر هزاران انسان را در آشویتس و هالوکاست از بین برد ادعای ملت واحد جرمن و" وحدت ملی" نداشت، در عجب نمانید اگر بدانید که ملاعمر، که وحشت تباری و زشت خویی اش طاقت دوربین را هم نداشت با طالبانش به ا حدی و دارودسته اش بی شباهت نبودند، طالبان برای مبارزه با فساد و ناامنی و فقر رهبری جنبش را در دست گرفتند و آنگاه که قدرت یافتند، میدان های شهر را برای بریدن سر و دست گرسنگانرنگی از خون و خاکستر زدند وشلاق شریعت اسلامی شان روح و تن ظریف زنان را سیاه و کبود کرد، وچنان کردند که مردم با هلهله از حمله خارجی حمایت کردند. قهرمانان جنبش های فاشیستی همواره در منجلاب فقر وفساد، به یکباره نیرویی عظیم می شوند و در کنار چکمه پوشان اجنبی همه چیز را ویران می کنند. این یک خطر جدی است. کرزییکی از هزاران آدمی است که می تواند قهرمان جنبش وحدت ملیفاشیستی شود.

فاشیسم اگر چه از راه توسعه بی قانونی و به سوی رفتار فراقانونی به نفع وحدت ملی آغاز می شود، اما بزودی بدلیل ساختار نظامی اش می تواند تبدیل به حکومتی منظم از نظامیان و شبه نظامیان شود، با این تفاوت که شبه نظامیان و نظامیان اجنبی خود به موازات جنبش فاشیستی حرکت می کنند. جنبش فاشیستی وقتی قدرت یافت همه را خفه می کند، هر مخالفی را نابود می کند و بر اساس تمایلات رهبران فاشیست همه چیز را تا سرحد نابودی پیش می برند، نابودی شخصیت های ملی و آزاداندیشان، نابودی جنبش های ملی ومردمی و نابودیهویت فرهنگی وتباری ملیت های تحت ستم را.

من احساس ترس میکنم،دیو فاشیسم افغان نازی از خواب بیدار شده است و زبانه می کشد. زنده است و مرگ می خواهد. زنده است و مرگ و قدرت و سیاهی می خواهد. فاشیست ها وقتی بیایند به هیچ چیز رحم نمی کنند، تهی دستان با فرومایگان پیوند می خورند و بازیچه دست نظامیان می شوند و به اسم مبارزه با تروریسم تمام زندگی و آزادی های فردی را از مردم می گیرند.از این باید ترسید. چرا که فاشیست ها در آستانه قدرت با زورمندان و اهل تزویر کنار آمده اند و دشمن شان ملت شان می شود. آنگاه هرکه مانند آنان نباشد نابودش می کنند.

جامعه استبداد زده، جامعه فقر زده و فساد زده همواره آماده پذیرش جنبش فاشیستی است و فاشیسم وقتی قدرت می یابد که فقر وفساد توسعه پیدا کند، قبل از آنکه آوار های فاشیسم بر سرهمه مافروریزد به پا خیزیم

افغان نازی سخت در کمین نشسته استوفردا تیغه فاشیسم گلوی من وشما را خواهد درید، منکه هنوز چیزی در مورد شاه امان الله نهنگاشته ام، در پورتال جرمن آنلاین مطلبی بنام صادقیار درمورد من نگاشته بودندزیرعنوان " ثریا بهاءباید محکمه شود"که روز بعد مطلب مزخرف از سایت جرمن آنلاین ناپدید شد و من کاپی آنرا دارم. دراکولای خون آشامی که مرا بمحکمه می طلبد برایش میگویم:

آقایان فاشیست ها !

شما در محکمه فاشیستی تان نسبت نزدیکی پدرم با شاه امان الله مرا محکوم به اعدام میکنید و گردنم رازیرتیغ گیوتین می برید، آنگاه من خونم را بمردم گرسنه و پا برهنه ام اهداءخواهم کرد.

اما منشما را با واژه هایم بمحکمه وجدان تان فرامیخوانم که:

پدرم دردوران شاه امان الله که تحصیلات عالی ازانگلستان داشت چون دیگر فرنگ زدگان فراک نپوشید و چوب تعلیمی درانگشت نفشرد بلکه در صف فشرده مشروطه خواهان پیوست و شب ها و روز هایش را دردامنروشنفکری و روشنگری سپری نمود، نویسنده مقاله"پاسبان بیدار خواب" بود که ارتجاع مذهبی را سخت به هیاهوبرانگیخت ومدت نوماه دروازه سازمان نشراتیجریده انیس را بستند.

پدرم که نویسنده توانا و وکیل شهر کابل درشورای ملی بود بعد بعنوان سفیرکبیر در ایران تعین گردید، درآن روزهانورالمشایخ و شیخ المشایخ یعنی مجددی و گیلانی عکس های ملکه ثریا را با لباس دیکولته بین قبایل وحشی تقسیم نمودند و توده های بیسواد را برانگیختند که شاه کفر و لاتی شده است وهمیننیانداردال های ماقبل تاریخ که زمان آنجا توقف کرده است، امروز با قیافه وحشتناک و ریش های حنا زدهنا آگاهانه بوسیله احدی داماد پیر گیلانی علیه روشنفکر مبارز لطیف پدرام تحریک شده اند وازشاه امان الله پیراهن حضرت عثمان ساخته اند، آن زمان همین مردم بیسواد ریشو بوسیلهپیر گیلانی خسراحدی برای براندازی شاه امان الله تحریک شده بودند و شاه امان الله را وادار به فرار نمودند.

بیائید تاریخ را باز نگری کنیم :

شاه امان الله باتمام خوبی هایش در یک محبث علمی خصلت های ژنتیکی و تباری خود را به اثبات رسانید، شاه ها که از خون ملت خود اشرافیت درباری وتجمل خیره کننده دارند درروز مصیبت هرگز کنار مردم مظلوم خود نمی ایستند وقربانی نمیدهند و پا بفرار میگذارند، حتی داکتر نجیب چنین کرد، شاه امان الله نیز مبرا از ویژه گی های تباری اش بوده نمی تواند،با آنکه شانس قوی پیروزی داشت، اما مردم بیچاره را درآتش رها کرد وخود پا بفرار گذاشت، اگر در پهلوی مردم خود می ایستاد، نه نادر بر نوشت مردم حاکم می شد و نه خانواده چرخی به قربانگاه نادر میرفت و نه تمام مشروطه خواهان ونویسندگان مبارز وانقلابی راهی زندان ها و چوبه های دار می شدند که مسوولیت انقراض نسل مشروطیت بدوشفرار شاه امان اللهاست،اگر درپهلوی مردمش کشته می شد آنگاه واقعا"قهرمان ملی بود وقهرمان ملی با مردمش میمرد.

قهرمان ملی سعدالدین بهاء، میر غلام محمد غبار، ابراهیم صفا، سرورجویا، محمد مهدی چنداولی، پسران منشی نذیر، فیض محمد بروت ساز، سید اکرم، برات علی تاج، محمد ولی خان دروازی،محی الدین آرتی و دیگرآزادگان کابل بودند که بپای اعدامها و زندانهای قرون وسطایی خانواده نادر شاه رفتند، وامان الله در اروپا عیش میکرد، پدرم قهرمان بود که هژده سال در پشت میله های سیاه زندان سلطنتی تیل داغ و شکنجه شد، حال بگوئید کی قهرمان بود؟ومن میگویم قهرمان با مردمش میمرد قهرمان چون لطیف پدرام علیه ستم ملی، علیه فاشیسم می ایستد تا برای آوردن سرش جایزه تعین شود.

در افغانستانفقط یک راه آرامش برای فردای ما وجود دارد دقت کنید، منظورم امروز است. امروزی که می گویم امروز مجازی و تمثیلی نیست، منظورم امروز، ما می توانیم جنبش فاشیستی را همین حالا خفه کنیم، می توانیم با رأی مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم. و پس از پیروزی در انتخابات میان بد و وحشتناک به فردایی فکر کنیم که این جنبش فاشیستی همچنان یک خطر خواهد بود.

فردا مهم ترین روز تاریخ سرنوشت ماست. پیش از اینکه چنین نکبتی بر سرنوشت مان سایه افگند پایصندوق های رأی برویم وهر که را می شناسیم مجبور کنیم که برای زنده ماندن و تحقیر نشدن به یک آزاده مرد رای دهد واین لکه ننگ را از پیشانی ملت مان پاک کنیم. وجود کرزی ومافیای مواد مخدر دیگریبه عنوان رئیس جمهور کشور توهین به تاریخ، شرف، حیثیت و فرهنگ ما است. با صدای مشترک ما با رأی مان فاشیست ها را سرجای شان بنشانیم ورنه بگفته شاملو" اینها برای کشتن چراغ آمده اند".

 

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند...
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته ست
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو

 

ثریا بهاء

مرگ انسانیت

با مرگ مسعود انسانیت بگونه یی مرد، یک جنبش به لجن کشانیده شد، چکمه پوشان اجنبی باغرش جیت های جنگی از فراسوی اقیانوسهای دور بر سرزمین ما فرود آمدند وبر انسان وکوه وبیابانش بیرحمانه تاختند٠

 آری قهرمان را کشتند و غلام زاده یی را بر تخت نشانیدند و برسرش تاج قره قلی و برتنش ردای ریاکاری بافتند، آری قهرمان خاموش، آرام، اما چون سرو ایستاده مرد٠ این سرنوشت مشترک همه قهرمانهای ملی ومردمی جهان است که ریشه درخاک و ریشه در قلب مردم دارند، تا دیر نشده باید  ترور شوند، مگر" ارنست چگوارا" این رومنتیک ترین چهره  انقلابی جهان را سیا درجنگلهای سبز بولوویا نکشت٠ مگر دانتون انقلابی مشهور فرانسه با یک توطئه ناجوانمردانه به پای گیوتین نرفت ؟  شگفتا که خود جلاد درمیان شیون و فریاد ملت فرانسه سر قطع شده ی قهرمان را بلند کرد وگفت " این سر برای آزادی فرانسه قطع شده است"٠  چه سرهای  آزاده یی دیگری که برای قطع شدن آن دسیسه می چینند و " دست خون آلود را در پیش خلق پنهان می کنند" ٠
به باور من غم انگیز ترین مرگ ، مرگ مسعود بود که آتش کین دشمنانش تاهنوزکه هنوزاست، فروکش نکرده است وممکن قرنها شعله ورباشد وازش تابوی ممنوع ساخته اند واما دوستانش چه ؟

 با دریغ که یک مشت دوستان و حتی برخی از وابستگان مسعود با اندیشه و راهش بریدند واندیشه اش راچون قطره اشکی از چشم فرو ریختند و به گوهرنایاب زمرد دل بستند، خون مسعود شراب سرخی شد درجام سبز زمردین که با کرزی یکجا نوشش کردند و چه آسان  وخمار آلود، خون آن شهید را با جاه ومقام وپست های دولتی معامله کردند٠

 خون سرخ مسعود در سلول های سبز زمرد در دکانهای جواهر فروشی دوبی با درخشش دل پذیری بفروش میرسد و دامنه یی آن تا حوزه  مدیرانه وسعت میگیرد، جزیره یی در اسپانیه و خانه و رستورانت های در لندن و یونان با ثروت افسانوی خریده می شود، واین معامله گران "خون فروش" ، برای حفظ اینهمه ثروت ومقام دولتی چه بی شرمانه چکمه یی خونین کرزی وتابوی سیاهی پوهنتون را بوسیدند وبه خواست وآرمان های مردم پشت پا زدند و حتی نخواستند برای نگهداری  بیوه مسعود و فرزندان یتیمش که با تنهایی در ایران بسر می برند ازمقام سفارت لندن دست کشند وآنجا سفیر ایران شوند٠

بُعد فاجعه گسترده تر می شود، تیم مافیایی این معامله گران تا مرزهای خارج کشور بیداد میکند و با ثروت دست داشته حتی میدیا و رسانه های گروهی را خریده و در انحصار خود در آورده اند ، تا برای این بیسوادان شرف باخته تبلیغ نویسندگی کنند وهم درتبانی با فاشیست ها نویسندگان آزاده را از میدیا بیرون اندازند!؟

 حتی نویسندگان اجیرشان، اندیشه و واژه های نویسندگان مبارز را می دزدند و آنقدر نشخوارش میکنند تا ارزش ومفاهیم  نوشته های آنها به ابتذال کشانیده شود واین یکی از شیوه های جدید کاری شان است٠

 این بی سوادان  تازه بدوران رسیده  نمی دانند که این قلم بدستان از جان گذشته عمری درمیان توفان حوادث سیاسی  ومبارزاتی رشد کرده اند "  اینها پارچه های آتشین سیال اند که همه دسایس را کشف ودرخود ذوب می نمایند وانتی تیز آنرا هم خوب میدانند که بعدازین لبه ی تیز مبارزه ی شان متوجه افشای دسایس  پشت پرده ی دشمنان دوست نما  و مارهای در آستن باشد، این قلم بدستان که ازمتن جنش های دوران خویش برخاسته اند، چون نظریه پردازشما از میان مدارس اسلامی پاکستان بر نخواسته اند که درفرجام  به اصل خویش باز گردند وآنجا نشست کنند وبا نام مستعار آزاد زنان را"  طالب و القاعده"  بنویسند!؟

اینها هرگز به پرستیژ مردم شریف و مبارز پنجشیر فکر نمیکنند، اینها  به سنگر های گرم وخونین دیروز وسنگر های سرد و خاموش امروز نمی اندیشند، فقط یک مشت آدمک های شرف باخته با قلب سیاه،  کلاه و دستمال مسعود را چون کلاه وچپن کرزی سمبول بازرگانی خود ساخته اند، جنبش را به شکست و میدیا را به ابتذال کشانیده اند، باری دلم خواست باین میدیای مافیایی  پدرود بگویم و وبلاگم را ببندم  ، اما نمی توانم مردمم را درچنین روزهای سرنوشت ساز تنها بگذارم٠

اصولاً انگیزه نگارش این نوشته ام پاسخ به پیام های دوستانم و به ویژه آقای جاغوری است که چنین آغاز کرده اند٠

خانم بهاء سلام!  شما که یگانه زن قلم بدست توانا در برابر فاشیسم بودید ومردم نوشته های شما را دوست دارند چرا  دلسرد شده  میدیا را پدرود میگوئید؟ آیا برای هیشه پدرود میگوئید ویا صرف درمیدیای مافیایی حضور نخواهید داشت ما بی صبرانه منتطر پاسخ ودلایل شما استیم ، میدانیم که نوشته های شما همیشه روی  منطق  و استدلال  وصداقت  استوار است ، حتماً مسله ایست که باید به دوستداران اندیشه وقلم تان توضح داردید ومارا درجریان بگذارید٠ (برادرتان جاغوری)

عزیزانم دوستان " حماسه ی زن " از ایمیل ها وپیام های شما از محبت کران نا پذیر شما جهانی سپاس،  پریشانی شما را نسبت  رفتنم ازین آشفته بازار هززه پرست ، هرزه گو ی ، هرزه پرور با تمام وجودم درک  واحساس میکنم، چون برای یک هفته سفری به هاوایی دارم ، با برگشتم ، دوباره با شما خواهم بود واگر از میدیای مافیایی نسبت  نیرنگ بازی ها ، دروغها ، عوام فریبی ، جعل،  معامله گری و سازش های پشت پرده دوری میگزینم و متنفر و بیزارم، بدین معنی نیست که سنگر مبارزه علیه فاشیسم را ترک میگویم و شما را تنها میگذارم ، من همینقدر که علیه اندیشه فاشیسم پشتونی مبارزه کرده ام ، علیه فساد و معامله گری های یک مشت فاشیست های تاجیک و دکانداران"  تاجیکیزم"  نیز مبارزه خواهم کرد که همین دوکانداران تاجیک تبار با شعار های داغ ضد فاشیسم و قبیله،  دندانهای درکولایی خودرا برای مکیدن خون مردم داخل کشور تیز کرده اند تا با قاپیدن جاه و مقام دولتی  از پول مردم مستضعف داخل کشور جیب های خود را پر نمایند و امروز در میدیای بیرون مرزی سایت ها واشخاص ضیعف النفس را با پول خریده واستخدام نموده اند تا زیر نام این بیسوادان بنویسند و برای شان نشر و تبلیغ دروغین کنند وازین هرزه گویان تهی مغز بت های پا گلین بسازند و خاک در چشم مردم مظلوم خود بپاشند٠

 اخیراً علی رغم شعارهای  داغ داغ داغ ضد فاشیسم و قبیله درتبانی با فاشیست های جرمن آنلاین برای خود شخصیت سازی می نمایند، تا بگونه یی اینها را مطرح قرار دهند و به حمید انوری ها وسیستانی ها میگویند که برای کوبیدن ثریا بهاء و دیگر آزاداندیشان با شما همکاری می نمائیم و از آنها امتیاز میگیرند، در حالیکه به آنها هم راست نگفته اند که برای قاپیدن کرسی های پارلمان  دوره بعد روی سایت های فاشیست ها و پورتال  افغان جرمن  برای شهرت کاذب خود  سرمایه گذاری کرده اند تا حق  یک پسر رنج کشیده ویک دختر ستم دیده یی با استعداد داخل کشور را که درمیان آتش وخون دست وپا میزنند وحشیانه بربایند وازآن خود کنند و حتی بیرحمانه بالای نام احمدشاه مسعود تجارت سیاسی و پولی میکنند بدون اینکه مسعود اینها شناخته باشد و هرروز اسم این شهید درین آشفته بازار تجارتی چون سهام بانکی و ارثی خرید وفروش  و معامله می شود٠

اخیراً  یکی ازین دکانداران متاع  "  نام و خون مسعود"  ، طی نامه یی به آقای " سید موسی هستی" درمورد من پا ازگلیم سواد خود فراتر گذاشته واز نمکدان وازاین دست حرفها چیز های گفته است ٠

آقای خانم  ! چون نوشته های شما را مردان با سبک مردانه می نویسند ببخشید که هویت شما  زیر سوال می رود،  بویژه که بدون دانش فمینیستی، گاهی هم از فمینسیم می نویسید، ببخشید برای تان می نویسند؟! که حتی زحمت خواندن آنرا هم بخود نمیدهید  ؟!   اصولاً من به جنسیت شما کاری ندارم، فقط میخواهم  با شما وارد یک گفتمان سالم شوم تا نشه قدرت کاذب و مافیایی را از سر بدرکنید و ازخویشتن خویش معرفت حاصل کنید٠

مسعود هرگز نه شما را دیده بود ونمی شناخت،  زمانیکه مسعود در دره ی پنچشیر در زیر بمباردمان وحشیانه روس ها قرار داشت  وپنجشیر بکوره یی آهنگری مبدل شده بود ، شما آنروز های  مصیبت بار کجا بودید؟

شما در آن روزهای خونین پهلوی حزب حاکم خلق و پرچم و گرفتن بورس "  بدون تحصیل "  در کشور دشمن شورا ها عیش ونوش داشتید، در ولادی واستیک ودکامی  روسی می نوشیدید!؟   باز چطور شد که بعد از مرگ مسعود  برنمکدان حزب حاکم  تان ورفقای شوروی تان ریدید وامروز سنگ مسعود  در سینه میزنید؟

 درآن روزگارانی که نجیب برای جلو گیری از تخریبات من علیه شوروی ها وحزب حاکمش ، وزارت امور زنان را برای من و قنسول گری شوروی را برای برادرش پیشنهاد کرد، برای وکیل وزیر خارجه اش که باین پیشنهاد خانه ی من آمده بود گفتم:     من از زمان شاه با حزب پرچم بریده ام و چند بار پلان کشتن مرا ساختید و چند باری مرا زندانی وشکنجه نمودید، حالا با اینهمه دشمنی ها چگونه به فکر معامله با من شدید وبرایم حق سکوت میدهید، شما میدانید من هرگز آدم معامله، سازش وکرنش باکسی نبوده ام٠

وکیل گفت اگر شوروی نمی روئید با زور شما را وادار به رفتن بدآنجا خواهیم کرد٠ چون من مدتها با چریک های مسعود کار میکردم در همان هفته اسناد را برای مسعود فرستادم و صد نفر چریک داخل شهر کابل را وظیفه داد تا مرا از چنگال نجیب رهایی بخشند٠  در آن روزها که بمباردمان شدید روس ها دره پنجشیررا به  کوره آهنگری مبدل نموده بود من ازهمه  جاه ومقام دل بریدم و با دو کودک خورد سالم در زیر بمباردمان وحشیانه روس  در دره پنجشیربا مسعود زیستم، با مسعود یکجا نبرد کردم و خیلی فعالانه کمیته فرهنگی جبهه را کمک میکردم و تقریباً دوسال با اسپ و جنگ و خون و باروت  ولباس وموزه های مردانه هرشب ازین قرار گاه بآن  قرارگاه با مسعود در حرکت بودیم که خود داستان جداگانه یی است٠

من درتمام این مدت از مسعود و زندگی مبارزاتی ام در جبهه و جنگ حرفی برزبان نراندم وخاموش دلقک بازی های شما را نگاه کردم که با کدامین  گذشته یی مبارزاتی  امروز از زیر چتر غرب  خودرا وارث مسعود میدانید٠                                            

شما از حسادت دیوانه وار به جان من افتاده اید ، مرا می کوبید برایم  دسیسه و توطیه می چینید و برای درهم کوبیدن من از مصرف پول گرفته تا سازش با چپ و راست و فاشیست و اخوانی و حتی هرزه های سن پاولی دریغ نمیکنید و خود را بنام رهبر پنجشیری ها  جا میزنید٠

زمان طالبها  احمد شاه مسعود انجنیر اسحاق  را در امریکا  نزدم فرستاد، ساعت هشت صبح با علی بیگزاد خانه من آمد که قیماق چای باهم خوردیم و پیام مسعود را برایم چنین بیان داشت که" ما غیر از خودت (ثریا) نفر مبارز ودلیر در امریکا نداریم که بتواند در سازمان ملل بعوض غفور روان که شخص شریف اما غیر فعال است  کارکند، بناً خودت نماینده ما در سازمان ملل خواهی بود"  من بنابر دلایلی این پیشنهاد را نپذیرفتم ٠ علی بیگزاد وانجیر اسحاق هردو زنده اند بپرسید ، شما وچند اخوانی دیگر درامریکا آنروز ها کجا بودید؟

شما با  بیماری سکتریزم  خود روح  آزاده مسعود را دریک  دره کوچک برده در حصار آن دره  تبعیدش نموده اید ٠  مسعود حماسه ی جاویدان سرزمینش وهمه مردمش بود، شما مردمان نادان وی کوچک میکنید٠  شما شارلاتانها برای تجارت پولی روی هیچ پرنسیپی استوار نیستد وبه هیچ کسی هم رحم ندارید٠ اگر کسی راز های پلید شما را افشاء کرد ، گوشی را بر میدارید  وبرای ده  غلام کمر بسته ی زرخرید قلم بدست  تان فرمان میدهید که  از تکساس و هالند و سویدن و انگلستان و جرمنی علیه من بنام مستعار قلم فرسایی کنند و طرف را بیچاره و  ترورشخصت کنند واین یکی از شیوه های مافیایی شما است که میدیا را از ارزش های انسانی تهی کرده و باندیزم  جای ژورنالیزم فرمان میراند٠

اما ایمان داشته باشید که من برگی نیستم که از هر بادی بلرزم و شما خود درجریان باد های تند  توفنده حقیقت پلاسیده خواهید شد٠

***********

 

 

 

نامه سر کشاده سید موسی عثمان

در یادلی صاحب امید است سالم های گرم مرا قبول فرمائید٠

من حرفهایی از این سو وآن سو شنیدم وایملی گرفتم من بشما احترام دارم به معنی از این نیست که من می تر سم  تر س در قاموس من جای ندارد به فرشته وامثال فرشته  به بنیاد و سایت خاوران بگوئید که پای شما را به میان نکشند همان طور که شما خود را آزاده ومستقل فکر می کنیدمن هم عمرخود را به آزادگی گذشتانده ام در زمان شاه در زمان دود در زمان خلق ودر پاکستان من زندانی شده ام ای کاش که سر مد وعمید زنده می بود بعد مر ا شما بهتر می شناختید

آقا در یا دلی من به شرافت قسم میخورم که من وقتیکه مقاله  درمورد ثریا بها نوشته کردم، که باز نوشته ام  را خاوران به دستور آقای شهرانی کشید، مسوول همه آن شیطنت ها فرشته  وسایت خاوران بود که  نه تنها مرا به افغان جرمن معرفی کردند بلکه  مقاله را خودشان به دست خود به حمید انوری فرستاند واز حمید انوری خواهش کردند که مقاله مرا در سایت خود "مرسل " ودر سایت "افغان جرمن انلاین " به نشر بسپارند٠ بعداً افغان جرمن اونلاین تا زمانیکه سر مجید شهید نوشته نکرده بودند مقاله های مرا به نشر می رساندند ، چون فرشته ثریا را از خاندان  نجیب معرفی کرده بود ،  واز سعدالدین خان بهاء  که پیشوای روشنفکران عصر خود بود چیزی نگفته  بودند در حالایکه سعدالدین خان بهاء را هیچ انسانی در افغانستان نیست که نشناسد همان طوریکه جویا غبار محمودی کبیر در جامعه نقش داشتند سعدالدین بهاء کمتر از آنها در افغانستان نبود . روان اش شاد، مرد عمل وقلم بود.

یک جاسوس بنام سیدکا ظم که حالا برادراش بنام سید ظهور معلم جنرال خاد از زمان حزب دموکراتیک خلق در خاد بواسط ولی مسعود مانده سید کاظم  ریس خاد شش به  دستور نجیب ثریا را شکنجه کرده بود برادرثریا که همایون بهاء نام دارد همصنف سید کاظم بود و در سویدن مانند سید کاظم پنا هنده می باشد شخص صادقی بود به دستور نجیب اورا تعقب میکرد سید کاظم با خاوران وفرشته  روابط داشت واصل سایت خاوران از سید کاظم که دوپسرش در آنجا داکتر است  می باشد من نمی فهمیدم که به دستور همان جاسوس این سایت خاوران کار های خود را پیش می بردند  فرشته بامن ار تباط داشت چون فارسی بلد نبود چون سواد فارسی نداشت به الفبای انگلسی به من نامه نوشته می کرد صد ها ایمل در قسمت ثریا خانم،  فرشته خانم با من رد وبدل کرده که همه نزد من  ونزد او موجود است . نفرتی که من در برابر حزب دموکراتیک خلق داشتم از احساسات پاک من در قسمت ثریا بها که زن صدیق برادر نجیب بود کار می گرفتند  مرا وهمه را علیه ثریا تحریک میکرند، همین جاسوس نجیب با فرشته وسایت خاوران بود واین جاسوس خاد سید کاظم که ازقریه میان شاخ پروان ورییس خاد بود در تلفن در بین گله وگذار که من وطندار شما استم چرا سر من نوشته کردی، این جاسوس خودش برایم قصه کرد که نجیب از ثریا می ترسید وسالها مامور تعقیب ثریا بودم و این زن پرخاشگر به نجیب و حزبش تسلیم نمی شد و حتی پلان های برای نابودی این زن ساختند٠

 وقتتیکه سید کاظم خودش برایم از ثریا گفت اصل موضوع را درک کردم من مقاله نوشتم که اگر نجیب خانواده بها را شکنجه کرد تو چرا درآن دست داشتی و علت که نجیب از ثریا می ترسید چه بود ؟

نوشته ام را وبه خاوران فرستادم اینها به من تلفن زدندکه این مقاله را ما نشر نمی کنم سید کاظم ودوپسرش به ما ارتباط فامیلی دارد من به ضیاء رهین گفتم شما همین حرف تان را در ایمیل ارسال کنید من گوش درد استم حرف را درست شنیده نمی توانم راستی گوش درد بودم همان بود که ضیاء رهین به من ایمیل فرستاد که آن ایمیل هم نزد من موجود است گفتند ما خواهش می کنم که پا فشاری نکنید ما نشر نمی کنیم من بعد به آقای جرات این مقالعه را فرستادم آقای جرات مقاله را یک روز انداخت بعد سر شان فشار آمد کشیدند من دیدم که با جاسوس خطرنا سروکاردارند من ارتباط خودرا با خاوران وفرشته قطع کردم چند روز بعد دوشعر را که یکی از آن شعر ها از نادیه فضل بود ویک شعر دیگر که نادیه فضل از آن شعر استفاده کرده بود که آقای جرات هم از این جریان خبر دارد بخاطریکه ثر یا را از نادیه جدا کنند آن را به من فرستادند که به نشردر ماهنامه بینام  بسپارم که گویا خانم بهاء مرا وادار به نشر آن کرده تا نادیه در دامن آنها قرار گیرد ثریا پافشاری کرد که نادیه چند روزی دوست من بود دزدی وی  را در بینام نشر نکنید که پای آقای پولادیان هم در بین می آید٠

 نادیه و فرشته بخاطر ازبین بردن ارزش کلام ما وضد ثریا حالا سر فاشیست نوشته می کنند این کار ها را زیاد کردند که مرا در گردن تو واورا در گردن احمد ویا محمود انداختند باشند چرا پیش از سایت تاجک مدیا این دلقکان سر فاشیست نوشته نمی کردند من انسانی استم که اشتباه کنم ولو که آن اشتباه شخصیت مرا هم زیر سوال ببرد مردانه اعتراف می کنم شما از پیش شان پرسان کنید که فرشته اگر طرفدار مسعود بود همرای انوری دشمن مسعود و سیستانی چه ارتباط داشت؟  چرا  مرا به حمید انوری پسرخاله قیس کبیر کردانده  ی سایت افغان جرمن است معرفی کرد تا مقاله مرا علیه ثریا نشر کنند ومرا به انوری معرفی کرده من با اسناد ایمیل خود شان ثبوت می کنم که علیه من وثریا بهاء  اینها به دستور سید کاظم رییس خاد توطئه کردند و نادیه فضل را هم در پهلوی خود با خانم آتش یکجا بردند من کمک ضرورت ندارم حالا خبر می شوم که سید کاظم به بنیاد مسعود از سویدن پول جمع می کند وخودرا مسوول بنیاد مسعود در سویدن قلم داد می کند آقا در یادلی توظئه ها را کشف کردم ، بنیادعلیه من توطئه کرده من اسناد دارم اینها همه چیز را در دونامه خود حل کردند حالا یک توطئه دیگیر کردند که راجع به بعضی مردم چیز حرفهای غیر انسانی مثلیکه به من نوشته کردن در قسمت آنها نوشته کردن که من آن را بیرون بدهم ولی من این کار را نکردم چیزی که به من مربوط باشد آن را از ملت خود پنهان نمی کنم آن جا درد سوختن را درگ میکند که آنجا را آتش گرفته باشد من این نامه را بشما ار سال کردم شما می توانید که به آنها این نامه را ارسال کند ویا به نشر بسپارید من  مثلیکه با شما کدام عهد وقراداد وکدام وتعهد نداشتم با دیگر سایت ها وروز نامه ها من کدام تعهد ندارم من با هیچ حزب وتنظیم تعهد نکرده ام من با انسان های شریف بوده ام من مخالف هیچ حزب آیدیای چپ وراست وهیچ دین ومذهب نیسم چیز های زیبای هر دین وآیدالوژی را نه تنها احترام دارم قبول دارم هر دینی که ضد انسانیت باشد با او مخالف استم هر سایت که جرات نشر نوشته مرا داشته باشد نوشته های خود را به نشر می سپارم واگر جرات نشر نوشته مرا نداشته باشد در جای خود سنگین بنشیند آن شاخ گاوی که از غیرت به من میراث مانده کون خود را جنگ ندهد من هم با آن کاری ندارم .مردان بزرگ گفته که در میدان در آمدی از لک ومین اش نترس حالا هر کس به دفاع این اوباش ها برآید چه به نام خود نوشته کند وچه به نام مستعار من مثلث خبیث را شاخته ام من به دهن مثلث خبیث می زنم آن کسانیکه در خدمت مثلث خبیث قرار می گیرد مزدور پول وقدرت است سرمن نوشته می کند کاری ندارم اگر تا ساختن سایت خودم سایت هایکه وجدان سالم داشتند همکاری با من کردند من همرای شان بدون تعهد کار می کنم اگردر آینده از آنها چیزی پیدا کردم که به نفع انسانیت ووطنم نبود مانند خاوران وافغان جرمن رسوای شان می کنم در این فکر نباشند که نوشته های مرا نشر می کنند من غلام سر سپرده آنها استم  من به دهن  هر خاین می زنم حالا به من فرق نمی کند که کدام سایت نیک نام است کدام سایت بدنام هر جا که نوشته مرا به نشر بسپارند من آنجا به نشر می سپارم کس دوستی کند دوستی می کنم کس دشمنی کند دشمنی می کنم، من به آدم با شرف و باوجدان کاری ندارم  و چهره های کثیف را افشا میکنم پروای فلک وچوب دار احمدولی قاچاقبر زمردفروش را هم ندارم وتا زنده استم ضد فاشیست وطن فروش  ضدجاسوس چپ ورا ست وضد خاینین ملی  وضد تفنگ سالارانیکه همسنگران مرا کشته اند استم این یک نامه سر کشاده است  به همه من می گویم که مرا تهدید نکنید دست فاشیستان دین سر دست امپریالیست ودست امپریالیست سر دست کمونست ها  من تا زنده استم زیر با رچپ وراست نمی روم هرچیزی که می گویم ومی نویسم بی اسناد نمی گویم نامه که در قسمت شما نوشته بودند ومر تهدید کرده بودند من نامه سر کشاده ساختم بدانند که چیزی به من ایمل کنند آن را پنهان نمی گذارم شما زنده باشید .

با حترام سید موسی عثمان

 ************************************************

ثریا بهاء

هویت متلاشی شده

 

 به اتهام نویسنده گی

 

مهر انگیز کار حقوق دان ونویسنده توانای فمینیست به تاریخ ٢۴ جون درکالیفورنیا شمالی بیانیه یی داشت در دانشگاه "برکلی" تحت عنوان حقوق بشر وچالشهای بیرون مرزی ".  زمانیکه این زن فرهیخته با متانت وآرامش عجیبی درپشت میز خطابه چون سروایستاد واندکی از چالش های تیوریک وپر بار فمینیسم و حقوق بشر صحبت کرد، دریافتم که فمینیسم اساسا" تفکری ثابت ویک دست وجزمی نیست این منم که باید ببینم کجا ایستاده ام وباید فریاد زنان فراسوی مرز های غربی مان را بیان دارم وآنگاه دست بلند کردم، فمینیست دیگری که دوستم بودگفت افغانستانی است، مهر انگیز کار گفت:

بیا روی ستیژ، جا ومایکروفون خود را بمن واگذاشت.

آنچه راجع به تراژیدی تبعیدیان مان درایران، میدانستم ودرحسرت بیکران وجودم موج میزد با خشم واندوه کران نا پذیرابراز داشتم، با لحن شدید از دولت آخندهای ایران انتقاد کردم، از توهین واهانت که بمردم ما روا داشته اند، از مردمی که نیمه پنهان تاریخ امروز ایران است و نیمه پنهانی که هویت و تاریخش را شووینیست های دو طرف مرزتاراج و جعل کرده اند وزمانی بخشی ازیک پیکرفرهنگی بودندوهمچنان ازدولت شووینیست کرزی وازسازمان اجیر حقوق بشر انتقاد کردم.

حضار که همه ایرانی بودند با ابراز احساسات درد انگیز درود میگفتند. مهرانگیزکاروفمینیست ها برای این تراژیدی اشک ریختند. درفرجام این فعال سیاسی حقوق بشرو فمینیست آگاه دوباره رشته سخن را بدست گرفت واندکی از زندگی ودرد وآلام پناهنده های افغانستانی درایران وقوانین ضد بشری سخن گفت وخاطر نشان کرد که قبلا" نیز در سایت انترنتی خود مطلبی را به ارتباط پناهنده های افغانستانی بدست نشر سپرده است.

 درپایان کنفرانس، مهر انگیز کاربا سادگی وبی آلایشی عجیبی که درون مایه کار وشخصتش را می سازد مرا درآغوش فشردودوکتابش یکی "شورش " ودیگری" گردن بندمقدس " را طور یادگاربرایم اهدا کرد.

تالار را ترک کردم، در تاریکی شب از زیر درختان کهن سال عبور میکردم ومی اندیشیدم که فضای استثنایی دانشگاه "برکلی " چگونه دهه ها،  آزادی اندیشه ها را درمتن خود پذیرفته است واین ویژه گی را پاسداری میکند، شاهد نبردها، تظاهرات و فریاد های آزایخواهانه دانشجویان جهان بوده است واین عظمت تاریخی را در بناها، سنگفرش ها وحتی درختان کهنسال آن می توان دید، شب هنگام چراغهای کلاسیک برونزی اخگر های نور ازمیان شاخ وبرگ درختان برژرفنای تاریک پیاده رو ها می افشاند، روح درختان کهن سال شاهد راز ونیازها، شکست ها وپیروزی های عشقی،علمی و سیاسی دانشجویان بیشترازیک قرن بوده است واین بار شاهد بدبختی من بود که به تاریخ زنان مبارز ایران فکر میکردم در مقایسه با زنان ما که چه داریم؟ هیچ...

زنان جامعه ما طی قرون متمادی درد ورنج بیکران کشیده اند وقربانیان نگون بختی بیش نیستند، نه هویت دارند، نه تاریخ ونه انسجام، تاریخ زن ما را مردی می نویسند، اما درد آور تر از آن هنجارهای زنان روشنفکر، شاعر ونویسنده بیرون مرزی ماست که به قیمت رنجهای زنان داخل کشور به اینسوی اقیانوس های زیبا دست یافته اند، بعوض اینکه در اتحاد و تبانی با همدیگر بنیاد وتشکل یک مرکز پژوهشی زنان را پی ریزی نمایند تا جنبش گسترده ی زنان ما شکل گیرد، برعکس به تخریب، حسادت، تقلید وبلند پروازی های میان تهی پرداخته که هیچ گره از مشکل زنان ما را حل نخواهد کرد، با دریغ یک عده زنان ما چون عروسک های کوکی دردست مردان قرارگرفته اند، برخی مردان صاحب نام وشاعر ونویسنده داشتن این زنان را جزء لوازم کارشان میدانند وبنام این زنان می نویسند وآثار ادبی وسیاسی به ظاهر زنانه که مردان درآفرینش آن نقش داشته وخود درخلق وپختگی آن چندان سهمی ندارند در مطبوعات انترنتی ماهرروز دیده می شود که اثر را در مقابل همدمی، هم صحبتی وکام بخشی به مرد شاعر ونویسنده، هدیه گرفته اند، با تأسف جاذبه ی شهرت کاذب یک تعداد زنان شاعر و نویسنده  ورادیو دارما را تسخیر نموده است وگاهی هم خواب های سیمون دوبووار می بینند ویک شبه سیاست مدار، شاعر ونویسنده توانا می شوند، بدون کدام دانش واندوخته علمی وپژوهشی وآنگاه زنان خودساخته مادرحاشیه رانده می شوند٠

ویا مردک افسار گسیخته ی دیگری نشسته جعل تاریخ می نویسد شاعران زن را از بطن شوونیزم کور خود می زاید، بزرگش میکند ودر بطن قرون گذشته برده، پرورشش میدهد وآنگاهی تندیس شاعر پرداخته شده ذهن خودش راعینیت می بخشد بی آنکه درقرن معاصر نشانه یی ازاین سترگ زنان تاریخ ادبیات رویایی داشته باشند، این جعل نگاران حرفه یی فقط با ذهن وعقده های خود بزرگ بینی چون شووینیست های ایران وارد تاریخ می شوند و این تاریخ پردازان افسون سازمردم را تا لب پرتگاه تاریخ وجعل فرهنگی می کشانند.

  باز در روشنایی چراغهای دو طرف پیاده رو دانشگاه کتاب "گردن بند مقدس" خانم مهر انگیز کاررا ورق زدم کارنامه زندگی اش زیباتر از تصویر جذابش می درخشید که:

مهرانگیز کار ١٣ کتاب ویک صدوچند مقاله دارد تا به امروز چندین جایزه ی معتبر بین المللی نیز دریافت داشته است از جمله " جایزه بین المللی حقوق بشر فرانسه، جایزه سازمان بین المللی دیده بان حقوق بشر، جایزه ی آزادی نوشتن انجمن قلم نیوانگند، جایزه ایتالیا به عنوان زن ٢۰۰۰، جایزه حقوق بشر وجایزه زنی با صدای متفاوت در شهر جنوای ایتالیادر ٢۰۰۶

بعد چشمم به خاطرات او درزندان حکومت اسلامی افتاد با عنوان " گردنبند مقدس" نگاشته بود که بابرگشت ازکنفرانس برلین بازداشت وبه سلول انفرادی زندان " اوین " منتقل می شود چادر سیاه آخندی بسرش می افتد انگشت نگاری می شود وگردن بند شماره ١١٣۴۵ بگردنش آویزان میگردد، کمره فلش میزند وچنین می نگارد:

"رنگ مواد سیاه انگشت نگاری پاک شد اما از سنگینی گردنبند روی گردن وشانه هایم چیزی کاسته نشد، ازاین رو گردنبند را بنام " مقدس " در شناسنامه ذهنی ام ثبت کرده ام. در برابر زنیکه در ۵۶ سالگی به اتهام ٣٣ سال نوشتن در باره مسایل اجتماعی وسیاسی، تبدیل بیک شماره می شود، دنیا رنگ دیگری بخود میگیرد، هویتم متلاشی شد.حسی درمن شعله کشید که تا آن زمان آشنا نبودم "

جای دیگر می نویسد که در سلول انفرادی زندان سرطان در سینه راست وی ریشه و جوانه میزد. اما من دریافتم که باورش برای رهایی انسان از ستم ریشه های ژرفتری دارد، هنوز که هنوز است برای حقوق زنان میرزمد برای تبعدیان افغانستانی می اندیشدومی نویسد و تلاش میکند، اما زنان گویا شاعر ونویسنده ماچه؟

آیا گردن آویز مقدس شماره ١١٣۴۵ برگردن آویخته اند؟

 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
تگ ها :