نویسنده : رزاق مامون / سنبله ۱۳۹۳

پژوهشی بسیار ژرف و مهم در مورد دست اندکاران ترور مسعود که خواندن این متن دراز تا پایان، تعهد وجدانی و اخلاقی شماست.

مسعود! سودا گران آرمانت سیاه روی باد!
در تابستان سال 2003 یکی ازروزنامه نگاران در برگشت از «عنابه»، از جریان پروسه ی خلع سلاح (دی دی آر و دایاگ) در پنجشیر به من گزارش داد. در ضبط صوت، از میان صدای چند مصاحبه شونده، ناله ی زنی از «عنابه» پیچیده بود که گریه کنان اشاره به کاروان جنگ ابزار ها که راهی گلبهار بود، میگفت:
« یک وقتی این سلاح ها را یک مرد به این جا آورده بود؛ حالا نامردها، آن را به فروش می برند!»
مخاطب آن شعار روی بدنه ی کانتینر و زنی عنابه ای کی ها بودند. لباس جعلی را نمی توان برای مدت طولانی بر قامتِ هویتِ مردمانی که در کوره ی روزگار، هویت تازه ای به خود یافته اند؛ راست کرد. من ازهمان زمان شوک شدم.

احمد شاه مسعود باری گفته بود: «خواب هایی می بینم... هرکس دیگری این چنین خواب هایی ببیند، یک روز درافغانستان توقف نمی کند.»

درفاصله میان دو «هجده سنبله» هماره همین سخن مسعود را به خاطر می آورم. او، دردیدن چشم انداز آینده، چه فراستی فرادست داشت!

غیراز او، چه کسی دیگر را درتاریخ می توان سراغ داشت که با بینشی غیرعادی، ازحمله ای مهیب و تاریخ ساز همچون یازده سپتامبر، پیشاپیش به رئیس جمهور امریکا زیگنال هشداربفرستد؟

مسعود درحریق تاریخ سوخت؛ اما تاریخ راکد وخم گردنِی سنتی درافغانستان را به موزه ی خودِ تاریخ سپرد. از بدِ حادثه ی ناگزیر، از گردونه ی چالش های اندوه بارِ دوجنسه های داخلی با صبوری بالا رفت. زمانی که زنده بود، کمالات داشته یا ناداشته ی اطرافیان خود را برهنه می دید. حالا هم هرسال از تپه ی «سریچه» یک جفت نگاه های نگران، به سوی کابل دوخته می شود که در تاریخ هجده سنبله، یک گروه کوچکِ نو به دولت رسیده های دولتی و دسته جات معین «خودی!»، به قصد گمراه سازی شعورعمومی، «شیرپنجشیر» را زیرسقفِ هوتل ها یا خیمه ی لویه جرگه، یکی دو ساعت، درهاله ی از یادمان های توصیفی وفراتوصیفی غرق می کنند وتا رسیدن به یک هجده ی سنبله ی دیگر، آن تندیس مقاومت، درجعبه ی تکریم های لفظی وکاذب، خموش، نه که فرو بخوابد؛ که زندانی بماند و خطری ازنبودش، چالشی ازمیراث تاریخی اش و رمزعبورِ مرگش، خانه های شیشه ای میراث خواران را به لرزه درنیاورد؛ آن «کوه تقوا»، برزمینه زنده گی برباد رفته ی امروز، دو باره به حرکت درنیاید.

رزمایش های نمایشگران برای آن است تا ذهن سوال گرِنسل پیر و اردوگاه جوان، درموجِ هیجانِ «پروگرام شده» زیرچتر فرمول های تبلیغی همان جماعتی که ازاحساس معصیت درون شان رنجه می شود؛ بچرخد وبچرخد وبه گودال گیجی درافتد؛ تا کسی سوال نکند ارتباطی های القاعده و ستون های ارتباطی طالب درپنجشیر، کی ها بودند که سرانجام آن فرمانده زیرک وجرارِ «مقاومت» را که درزمان «جهاد» از بسا دام های مرگ، رسته و خود با گذشت ایام، به پیچیده ترین عنصر اطلاعاتی- کشفی مبدل شده بود؛ از زنده گی فزیکی ساقط کنند.

من درین باب، حدیث به ایجاز میگویم ومیگذرم.

عامل خارجی، موتور اجرایی یک جانبه دریک اتفاق تاریخی نمی تواند باشد. سازماندهی ترور مسعود نیز ازین قاعده بیرون نیست. حس موشکافی درین باره، آنگاه درمن پدید آمد که روی پرده های تلویزیون ها، چند میراث خوارِسیاسی وامتیازی مسعود، درقطار نخست محافل، کنار هم نشسته و همه ی آن چه را که پس از عملیات بین المللی به رهبری ارتش امریکا بر سرِ افغانستان آمده بود؛ دربست به نام آرمان های«مسعود بزرگ» قلمداد می کردند. هنوزهم به همان بدعت وفادارمانده اند.

برنامه های شبهه زدایی از ذهنیت های دادرس، در«تجلیل ازقهرمان ملی» با ذکر نام «القاعده وطالب» به آدرس قاتلان مسعود، اشارتی بس گذرا می کرد و پرونده، تا سالی دیگر بسته می شد. سیزده سال است به وجدان تاریخ، شاهدی غلط می دهند.

از سالِ 2006 تازه به جمع بندی فاکت ها می اندیشیدم. هرگز به اهرم های اساسی پیگیری ترور مسعود، درگستره ی فرا افغانستان دست نیافتم. من دنبال سایه های داخلی بودم. انگیزه خود به خودی درمن نقبی می زد که عناصرمظنون ازجمع نزدیکان مسعود، ازچه روهمیشه سعی دارند، دریچه ی بازرسی وپژوهش به سوی عوامل خارجی ترور مسعود را باز گذاشته و دریچه ی اسرار داخلی را تخته کوب کنند؟

مرحوم معلم نعیم از مسئولان ارشد امنیتی «دولت اسلامی» وسپس قرارگاه مرکزی پنجشیر، درست همین نکته را یاد آوری کرد. او می گفت هیچ یک از «کلان ها» به خصوص، انجنیرعارف «سروری»، محمد یونس «قانونی»، دکترعبدالله و مارشال فهیم، با هرگونه بازرسی برای ره یابی به تودرتوهای اسرار روابط حلقات داخلی درحادثه ی نهم سپتامبر/ هجده سنبله 1380 موافقت نشان نمی دهند.

درنخستین اقدام برای دیداربا نخبه ها (که درروز یادمان مسعود، نمایش اشکریزی دربرابردوربین ها به راه می انداختند) خنجر تیزی در روحم فرو برده شد وسخنان معلم نعیم را به یاد آوردم. «بزرگان» و«نخبه ها» ( مسئولان رده نخست) به شمول برادران مسعود نسبت به پروژه ی کنکاش درترورفرمانده؛ واکنش منفی، تعجب آمیز، مشکوک وسخت محتاطانه داشتند. بوالعجبی روزگار، گاه صریح به چشم شما نگاه می کند: هیچ یک از نزدیکان مسعود، به شمولِ نخبه های «دولتی» و«تنظیمی» حاضر به هیچ نوع همکاری درین باره نبودند.

یکی ازآن ها که ( که فعلاً درکابل است) توصیه کرد که به مسایل «خطرناک» دست دراز نکنم. دیگری به تبع نیت خوش اظهار داشت: این کار ازنظر دسترسی به امکانات طبقه بندی شده، درصلاحیت تو نیست. توصیه ی هردو مرجع، صائب وواقع بینانه بود. اما من دنبال یافتن جای پای عامل خارجی ومدارک فوقِ پیچیده وطبقه بندی شده ی قضیه نبودم؛ دنبال مارهای داخل بودم که بعد از گزیدن صاحب خانه، خود شان را با چه ظرافتی درگوشه ای قایم کرده و درنقش مالکِ خانه ظاهر می شدند.

تحاشی ها، حسِ هیجان را درمن سرد نمی ساخت. حضراتِ میراث دار، درمجالس ونمایش ها، زنده گی وهستی خود را با هستی وارزش های «مسعود بزرگ» توزین می کنند؛ وقتی از آن ها خواسته می شود در ردیابی عناصرخاین ومرتبط با تروریزم درکشتن مسعود، دست کم حسیات شان را بگویند، با نگاه های بلاهت بار، شما را زیر می گیرند؛عضلات صورت هاشان منقبض شده وسایه ی کبود، همچو لاشه های ازهم گسیخته، از پیشانی تا به چانه و از بناگوش ها تا دور گردن شان به حرکت می افتد.

تا چند سال اول، برای یافتن شماره تماس ماهواره ای «خالد» (شبکه ماهواره ی مسعود) سرگردان بودم. کسانی که شبانه روز روی دستگاه های مخابره بودند، از دادنِ شماره پرهیز می کردند. این درشت ترین پرسشِ قابل بررسی، هنوز درذهن من برجسته است و همانندِ گژدمی ناراحتم می کند.

چون قرار است دامنه ی
عرایضم فشرده باشد، به ذکردریافت های نا بسنده، بسنده می کنم.
ابعاد خارجی ترور مسعود تا اندازه ای مورد پیگیری قرار گرفته؛ اما درنیمه راه، دراروپا وکابل، با صدور غیررسمی دستورتوقف، پرونده، مختومه اعلام شده است. مارشال فهیم، دکترعبدالله، یونس قانونی درمختومه سازی پرونده ی قتل که پای پانزده کشور را به میان می آورد، بنا به مصلحت خود شان، نقش محوری داشتند. آن ها درآن زمان که کمیسیون ویژه ی تحقیق تحت سرپرستی علی احمد «جلالی» به کارآغاز کرد، هریک بالنوبه، وزیردفاع ومعاون اول اداره مؤقت، وزیر خارجه و وزیر داخله بودند.

این که پروژه ی تحقیقات یک باره چطور دفن شد، همین سه تن که دو تن آن ها زنده وحاضر درصحنه اند، ملزم به ارائه پاسخ به افکارعمومی می باشند. آنچه من درجریان تحقیقات خارج از دولت به آن دست یافتم، این بود که سه محور یاد شده، به طور سربسته ومرموز، موافقت خود را با ختم بازرسی درباره ی تروراحمدشاه مسعود به دولت و رئیس کمیسیون ابلاغ کرده و یا ازادامه ی بحث چشم پوشی کرده بودند.

در«خواجه بهاء الدین» و پنجشیر، هیأت ویژه ی اطلاعاتی امریکا درهفته های نخست پس از انفجار درتخار، به سرعت وارد عمل شده بودند. آن ها دقیق تراز هر مرجع دیگری می دانند که شروع وآخر داستان چه گونه بوده است. چند فرد نزدیک به مسعود، دررکابِ امریکایی ها، به احتمال قوی از بسا مسایل حساس با خبراند؛ مگر لب به کلام نمی گشایند.

غیراز هیأت بازرسی سی، آی، ای، که تحقیقات مفصلی برای ادارات خود شان انجام داده و دراختیار دیگران قرار نداده اند، ظاهراً هیچ مرجع دیگری درباره بی حضور ودخالت، عوامل وحلقات داخلی درجبهه ی پنجشیرکه با شبکه القاعده وطالبان درتماس شباروزی بودند؛ یا تحقیقاتی نکرده یا اجازه ی چنین مأموریتی به آن ها داده نشده است ویا به احتمال بعید، نهاد هایی اقدام کرده اما حاصل کارشان را انتشارنداده اند.

آن چه به دست آوردم، مجموعه ای از ابهامات سره وناسره ناشده است. درمرکز یک مشت اسناد ومدارک شنیداری، تحریری و نگاره ای، سه چهره ی اساسی (مارشال فهیم، یونس قانونی وانجنیرعارف سروری) درمیان چند عامل دست دوم و سوم، مثل تصاویری لرزان، پس وپیش می روند. دکترعبدالله درسفرهای تقریباً دایم، ازپیچیده گی قضیه درداخل جبهه اطلاعاتی وافی دراختیار نداشت. به شخصه باورمندم که استاد سیاف برخلافِ جو سازی واحتمال زنی های شماری از افراد خوش نیت یا بد نیت، هرگزو هیچگاه نسبت به احمدشاه مسعود، افکاری تیره درذهن خود نپروریده است. هرآن چه اتفاق افتاد، یک سرش درلندن وسردیگرش درپنجشیر (درجرگه ندیمان) امتداد داشته است.

12 شماره های ماهواره ی، مال «نخبه ها» وفرماندهان ارشد درجبهات «مقاومت» دردست است که ازهمین خطوط، با شبکه های مستقیم وغیرمستقیم طالبان درکابل وقندهار، کانال های وابسته به سپاه پاسداران، منابع نیابتی القاعده در اروپا ویا کشورهای خلیج ویا قاچاقچیان مواد مخدر درتماس بودند. در باره ی واقعی بودن خط تماس با شماره های زیر، کمترین تردیدی نزد من وجود ندارد.

008737622360565

0087376264786

008737626478832

00873761613932

00873761762602058

00873761613932

0087362602058

008821622770860

00873762360560

008821651153963

008821621130966

008730763023656

با دریغ، موفق نشدم مشخص کنم کدام شماره مالِ کدام «نخبه» بوده است. اما هیچ شکی ندارم که به غیر از مارشال فهیم تمامی کسانی که مخابره ها را دردست داشته اند، همه زنده اند. تثبیت این مسأله به یک تصمیم بین المللی واراده ی یک دولت قایم وملی رابطه دارد تا جهت باز دسترسی به محفظه های بایگانی دستگاه بین المللی ماهواره، مذاکره صورت بگیرد. حالا اندکی می توان استدلال کرد که چرا کمیسیون دولتی تحت رهبری علی احمدجلالی یک باره منحل و فلج گردید.

قطعاً باوردارم هرگاه محتوای مکالمات این خط تماس های ماهواره ای، به خصوص تماس ها درآخرین ماه یا واپسین هفته های ورود دوعرب انتحاری به قلمرو «مقاومت» بازشنود وتحلیل شوند؛ نخبه هایی که ازداخل فرماندهی جنگ با منابع طالب والقاعده درارتباط بودند؛ خیلی راحت شناخته می شوند.

اعتراف می کنم درمقامی نیستم تا دربرابرفرد یا افراد مشخصی اقامه راه بیاندازم. برخی موارد وزمینه ها را شرح می دهم. دلیلش این است که مرا درنیمه ی کار، از صحنه بیرون انداختند. شخص رئیس جمهور شبانگاه هفده جنوری سال 2011 دربیمارستان نظامی سردار داوود خان در خط تلفن به من توصیه کرد که:

همه برادران به این نظر هستند که تو باید چند وقت ازین جا بروی!

فردای آن روز، فردی مؤظف از ارگ ریاست جمهوری سررسید ومرا تحویل طیاره ی آریانا داد که ازطریق قندهار، عازم دهلی بود.

من به روح «حجمی» مسعود همانند روح بی پیرایه وناترسِ استاد عبدالعلی «مزاری» ازچندین جهت، به ویژه ازبهراین که به تسلیم طلبی تاریخی داغ باطل زدند؛ مدیونم و نمی توانم دریافت هایم را با خودم به زیر زمین ببرم.

مارشال فهیم ویونس قانونی به شمول دو تن از قوماندانان عمده، (قوماندان صبورفرمولی و رئیس داود مشهور به «داوود نظامی» وفردی از بستگان خانواده گی مسعود) به گواه اسناد صوتی وشواهد، درتمام سال های مقاومت با دسته جات مخالف سیاست های مسعود برای ادامه ی «مقاومت» وبا عناصرمختلف طالبان ازطریق تلفن ونامه برهای به ظاهرناشناخته وپیغام رسانانِ خانواده گی درارتباط بودند.

فهیم بنا به تصدیق برخی ندیمان مسعود، اولین کسی بود که درمسایل مهم وجنجالی، با مسعود به مشاجره می پرداخت. پیش از سقوط کابل، بیشتربرای تمثیل اراده ی بالنسبه مستقل، زیرسایه ی حمایت استاد ربانی قرارگرفت. سرپیچی های لفظی از خود بروزمیداد که دیگرنظامیان تحت امر، جرأت تکرار آن را نداشتند. درسال 2007 که روی کتاب «راز خوابیده- اسرارقتل دکترنجیب الله» کار می کردم، درچند جلسه به من با صراحت گفت:

«کابل را من گرفتم!»

البته من اطلاعات معکوس وغیرقابل انکاری درباره ی انتقال قدرت درکابل ازسوی اردوی دکترنجیب دراختیارداشتم. منابع دست اول حاضردرصحنه به من گفته بودند که یک هفته قبل ازسقوط کابل، فهیم خان همراه با یک نفرمخابره چی درگلدره از سوی قوماندان الماس (وابسته به حزب اسلامی حکمتیار) قرنتین شده وبا عجز ولابه، به گریه افتاده بود.

قوماندان الماس زاهد وراوی دست اول نیز زنده اند.

مسعود درسال های آخر«مقاومت» ازروابط چندجانبه ی خصوصی فهیم با منابع قاچاق پول درمسکو، قاچاق مواد مخدربا یک شبکه خود سر درآلمان وتماس با شبکه های طالبان، از روی احتیاط، او را ازمقرفرماندهی مرکزی به جبهه ی «کلفگان» تبعید کرده بود که تا زمان انفجار درخواجه بهاءالدین درهمان محورمستقر بود.

ارتباط فهیم با جناح «خلقی ها» وهمچنان دسته جات مدرسه ای طالبان، پیش ازسقوط کابل برقرارشده بود. عامل رابط، سلطان محمود «دهدار» پسرعموی فهیم بود که پیشینه ی عضویت درجناح «خلق» حزب دموکراتیک خلق دارد واکنون درسوئد به سرمی برد.

فرماندهان تحت امرجنرال «شهنوازتنی» درواحد های پیش جنگِ طالبان، ازطریق آقای «دهدار» با فهیم در«تفاهم» بودند. جزئیات تفاهم ها شاید همیشه مکتوم بمانند.

درخزان سال 1376 برای تهیه ی یک رشته گزارش ها به بخش فارسی رادیو بی بی سی، از پشاور به کویته سفر داشتم. درآن جا اجازه ی حضور درمجالس طالبان به من داده می شد. چند روزی درمنطقه ی «کجلاغ» درمدرسه ی آن ها به سر بردم.

در دوره ی اقامت در داخل شهر، یکی از فعالان طالب به من گفت که قرار نبود فهیم خان همزمان با سقوط کابل، با مسعود به پنجشیر برگردد. قول وقرارشده بود که درحکومت کابل ابقا شود. به گفته ی آن طالب «مسعود چالاکی کرد و فهیم را از طالبان ترساند.» من درجریان بازرسی های خاموش درکابل مطلع شده بودم که سلطان محمود «دهدار» بعد ازسقوط پایتخت یکی دو بار بنا به درخواست رهبری طالبان درکابل، برای انتقال پیام ها ویاد آوری از تفاهم قبلی، به پنجشیر سفر کرد.

آن چه پس ازیورش قوای بین المللی به رهبری امریکا به افغانستان دریک مجلس با حضور فهیم خان از زبان خود وی شنفتم، تکه ی دیگری بریافته های قبلی اضافه شد. درسال 2002 با فهیم خان دروزارت دفاع گفت وگو کردم که ازبی بی سی پخش شد. وی درهمان روز درجمع شماری از مخلصان «شخصی پوش» ازکارنامه های گذشته قصه ها کرد؛ ازجمله گفت، طرف های شام قوت ها را از کابل کشیدیم طرف شمالی. یک شب آن جا ماندیم وروز دیگر طرف های «دالان سنگ» قرارگاه گرفتم که یک رنگ طالبان درمخابره، سرم صدا می کردند که او فهیم خان، تو که یک عالم دین ویک مولوی زاده هستی. ترا به مسعود چی که هم دنیایت را خراب می کنی وهم عذاب آخرت را به خود می خری. ما وشما چه قول وقرار کرده بودیم... یک مسلمان سرقول وگپ خود ایستاد می باشد.»

دادن تصویر روشن ازین موضوع که سطح ارتباطات تا چه مقیاسی بوده است که بخش های سرریز شده ی آن از زبان فهیم خان بیرون می زد؛ به بازرسی عمیق ترنیاز دارد.

فهیم افاده داد که تماس طالبان درطول پنج سال «مقاومت» با وی «دوامدار» بوده است.

البته برای یک ناظرِ «مسئول» واجب است موقعیت فهیم خان را درمسند «ریاست امنیت ملی دولت اسلامی» درنظر داشته باشد. چنین فردی قاعدتاً با شبکه های مختلف دشمن به طور مستقیم و غیرمستقیم درتماس بوده می تواند.

با این حال، برخی زاویه های مبهم درین ماجرا، نتیجه گیری آسان گیرانه از رابطه میان تحریک طالبان وفهیم خان را تا اندازه ای پیچیده می سازد. پس ازتشکیل اداره مؤقت درسال 2002 رابطه ی گرگ ومیش فهیم با شاخه هایی از «امارت اسلامی» ازحالتِ صامت به فاز تعامل عبورکرد.

بیش از 1200 تن ازنفرات طالبان، عرب وپاکستانی درنظارتگاه های دره ی پنجشیر تحفه ای بود که فهیم به طالبان اهداء کرد. از میان این دسته جات، واحد های سی ای آی، نفرات چیده شده ی خارجی را به گوانتامو برده بودند. درسال های مقاومت فیلم ها ومستند های زیادی از زندانیان تهیه شده بود که نشان می داد، مُهره های کلیدی دسته جات سیاست «زمین سوخته» در«شمالی، نسل کشی در«هزارباغ» تخار و «یکاولنگ» دربامیان درمیان آن ها حضور داشتند. این نخستین قدمِ حسن نیت نسبت به طالبان، بود که درهیاهوی حوادث آن زمان درسرخط رسانه ها راه نیافت.

می توان تصورکرد میوه هایی که دردرخت روابط دوام دار فهیم با شبکه های طالبان هنوز به پخته گی کامل نرسیده بودند، اندکی قبل ازایام برداشت، درسبد طالبان ریخته شدند. درآن زمان، اسم حامدکرزی به عنوان سینه چاک دوستی وبرادری با طالبان به گوش ها آشنا نبود.

به نظر می رسد فهیم درزمان خانه نشینی چهارساله پس از نخستین انتخابات درافغانستان، علایق خود با طالبان را گسترش داد. پس ازپیروزی جعلی انتخاباتی درسال 2009 این حامد کرزی نبود که مفکوره ی مصالحه با طالبان را ابداع کرد. بحث ها قبل از دور دوم ریاست جمهوری کرزی درمیان مشاوران قومی شروع شده بود. فهیم طرح ها را واحد ساخته و برای آن که معترضان داخلی جمیعت اسلامی واردوگاه ضدطالبان را «سرجای شان بنشاند» عملیات اجرای آن را برعهده گرفت.

ایشان درماه سنبله 1388 درصحبت غیررسانه ای با من تایید کرد که هیأت های طالبان گاه گاه و«هروقتی که خواسته باشند» به منظور «برخی مشورت ها» نزد وی می آیند. درسیزده سال، رزمنده های انتحاری طالب، به شمول کریم خرم طالب پرورمشهور وانجنیرسباوون را هدف قرار دادند ومولوی ارسلا «رحمانی» حمایتگرپایدار تفکر طالبی را گلوله باران کردند؛ اما هرگز برحریم شخصی وحوزه ی اقتدار فهیم خان درهیچ نقطه ای از کشور دست درازی نکردند.

این دادو ستد خاموش پاداش های درخشان تری داشت. حامدکرزی به سلسله نیش زنی ها به امریکا وبازی سیاسی برای استمرارقدرت خاندانی درخط «درانی»، سهل موفق شد تا دسته جات آدم کُش طالب والقاعده را با حصول منظوری وپشتیبانی فهیم خان از زندان ها آزاد کند. رها سازی هزاران تروریست با دستورشخص کرزی، بدون اجازه ی معاون قدرتمند معروف به «ضدطالبان» غیرقابل تصور بود. از شروع سال های نود تا سه سال بعد از آن، طرح کرزی- فهیم درایجاد پشتوانه ی تبلیغاتی به طالبان گاه تا مرزمقابله ی داغ با امریکا نزدیک شد.

رفت وبرگشت هیأت های طالبان با فهیم، با مدیریت اطرافیان کرزی به طور منظم، تحت عناوین عالم دین، قاصد صلح و آورنده گان پیام های خاص ادامه پیدا کرد. فضای تماس ها دریک مرحله تا آنجا سرشار از اعتماد متقابل وصمیمیت بود که فهیم با ساده لوحی ویژه ای که داشت به شنونده گانی از طیف های مختلف، از زبان خود سند می داد که اگر درایجاد تفاهم، قوم پنجشیر وشمالی از وی روی گردان هم شوند، حاضر است هزینه ی آن را تحمل کرده و درکمال مباهات، درقندهار خانه بسازد و اقامت کند!

بدین ترتیب از سال2009 به بعد، کرزی با تکیه برنیروی رزمی و«تنظیمی» فهیم، هرچه از دستش پوره بود، درجهت فضا سازی با طالبان و کوتاه کردن دست مدیریت بین المللی از اداره وسیاست خارجی وداخلی، دریغ نکرد. فهیم به مرور درعمق یک مبارزه ی برگشت ناپذیر با سیاستِ متحدان جهانی، نیمی به طورخود خواسته و نیمی هم به گونه ی تلقینی وفشارهای مطبوع مملو از چاپلوسی های دیوان سالارانه، فرو رفت. هرنوع اعتراض، حرکات استجوابی از سوی رهبران وفرماندهان ضد طالب، درراستای تسلیمی بیش از حد به مبحث گفتمان با طالب، از سوی فهیم خاموش ساخته شد.

نخستین برآیند خشن رفتار خود منشانه ی فهیم، قربانی شدن رهبرجمیعت اسلامی –پروفیسوربرهان الدین ربانی- به پای طالبان وبه نام طالبان بود. همزمان با صفرشدن حضوردسته جات دهشت افگن طالب درزندان ها، تنش دشواراما نرم بین اداره های اطلاعات برون مرزی و پنتاگون دربرابر فهیم، با شروع فصل رقابت های انتخابات سوم همزمان بود. فهیم این بارپرخاش اصلی را از سینه برون داد وتهدید کرد که اگرقدرت وی مورد تهدید قرارگیرد، دوباره «به کوه ها بالا خواهد شد.»

این سرکشی بی هنگام، شاید نشان می داد که وقت فهیم درنقشه های راهبردی بازیگران به سرعت درحال تمام شدن بود.

در ترور احمد شاه مسعود، فاکت مرکزی وانکار ناپذیر، دردستان انجنیرعارف «سروری» قرار دارد. همه چشم ها به سوی اوست تا روزی زبان به گفتار وا کند. صالح محمد «ریگستانی» باری نقل کرد که عارف «سروری» درنخستین دورِ انتخابات پارلمانی، خودش را نامزد وکالت کرده و نگاره های رنگی خود را دراستقامت جاده ی «زمان کور» تا «بازارک» پنجشیر به دیوار ها چسبانیده بود. روزی به سواری موتر هنگام گذر از یک بازارچه، مشاهده کرده که کودکی درتلاش پاره کردن عکس اوست. عارف دستور توقف داده، شیشه سیاه موتر را پائین می کشد وبه کودک می گوید:

چه کار می کنی؟

کودک فوری به عکس نیمه پاره بردیوار اشاره می کند:

عکس قاتل را چیره می کنم. این آدم، آمرصاحب را شهید کرده!

ظن عموم نسبت به آقای سروری بسیار پررنگ است. مشارالیه حاضر به بازکردن مشت خود نشده است. نقش مرموز«سروری» درکشتن فوری فرد دوم عرب انتحاری در «خواجه بهاء الدین»، که زنده وسالم گیر افتاده بود، هنوز توضیح نشده است. درطی 13 سال، هیچ کسی یخن عارف سروری را نه چسپیده است که از چه رو آن چنان عاجل، مهم ترین امکان اطلاعاتی را سربه نیست کرد؟

من درسال 2010 پس از مدت ها تلاش، مدت بیش از چهارساعت با سروری کلنجار رفتم تا اگر بشود درهزارتوی اسرار گفته ناشده، به من راه بدهد که هرگز نداد!

درجریان گفت وگو، وی به طورآشکار، با سیمایی آسیمه، چشمان لرزان وصدای به هم ریخته، درپاسخ دهی به این سوال که چرا تروریست زنده مانده ی عرب را به طورعاجل به هلاکت رساندی، از موضوع گریز میزد. به انتخاب خود، ناگه یک نکته ی فرعی را اصل قرارمیداد وسخن را درمسیر گمراه، به اطناب می کشید.

مارشال فهیم سرراست به من گوشزد کرد که درباره ی مرگ مسعود از وی هیچ پرسشی مطرح نکنم. گفت: من چه خبر بودم؟ من درجبهه کلفگان بودم! گپ تمام!

دربرابر سیلاب رازها قرار داشتم. ناتوان تراز آن بودم تا از پسِ امواج سهمگین به درآیم. سخن کوتاه فهیم خان، خود یک کتاب بود؛ کتابی که ناخوانده بسته شده است. احساسم این است که این کتاب بسته نشده است؛ از نظرقواعد ره گیری وپژوهش تدریجی، فقط برگ های آن به شماره افتاده و هرکدام هرجا تیت شده است.

مارشال فهیم دردقایقی که باید سالن مستطیلی مهمان سرا را ترک می گفتم، آشکارا ناراضی می نمود. ایشان صریح ازمن سوال کرد: از کدام آدرس درین باره تحقیق می کنی وهدف اصلی ات را افشا کن. این همه مسایل روزگار کنونی را مانده، دنبال قضیه ای را گرفته ای که فقط خدا خودش از آن خبر دارد!

مرحوم معلم نعیم تاکید داشت که همه چیز درهمین مسیرخوابیده است. گردش معکوس یا مورب درین مسیر، به افسرده گی ام می افزود. می دانستم هسته های القاعده وطالب دربین نزدیکان بلند پایه ی مسعود پرسه میزده ولانه گرفته بودند. به استثنای مرحوم معلم نعیم، همه ی شان با این پروژه درمخالفت کامل قرار داشتند. معلم نعیم با آن همه محافظه کاری و خصلت «نرم بُری» ازبهر چه دست یاری به من دراز کرده بود؟ این را میدانستم. درین اجمال نیازی نمی بینم بابی اندرین باب بگشایم.

نعیم یک نکته را به عنوان هشدارمشخص کرده بود:

«اگر افشا شود درین هندسه ترا رهنمایی کرده ام، «تاوانِ جان» دارد.»

تصورمی کنم چنان شد که معلم نعیم پیش بینی کرده بود...والله اعلم. من در اوایل 2011 دردهلی خبرمرگ او را شنیدم. صادقانه می نویسم؛ وقتی او را به دفتری درتهران اعزام کردند، احساسی داشتم که وی مرگ اطلاعاتی خواهد داشت. او دارای پیشینه ی اطلاعاتی مهم بود و قطعاً ایرانی ها اعزام وی به تهران را پیگیری کرده وتلفن هایش منظم هم درتهران وهم درکابل شنود می شده است. آیا معلم نعیم در بیمارستان تهران مسموم شد؟

درسال 1389 که کتاب «ردپای فرعون» هنوز تمام نشده بود، از یورش خاموش لشکری از گزارشچی های وابسته به کانال های «نخبه ها» ونهاد های ایرانی به ستوه آمده بودم. اجنت های خوش تیپ و خوش نام دور وبرمن می پلکیدند. حضور ناگهانی برخی از شاعران مشهور وفرهنگیان زبان فارسی ساکن داخل وخارج که ظاهراً به «زیارت» من می آمدند، چقدرتصادفی بود! بعد ازآن هرگزتماسی با من نگرفتند!

( از روی دیدگاه اخلاق مدارانه، نام فرهنگیانی را که از سوی شبکه های اطلاعاتی ایران، با پرسش های حساس به مصاحبت من می آمدند، فاش نمی کنم. )

گردن نهی به نوعی احساسات قبل از اجرای یک مهم، اشتباه دیگر من بود. شبکه ایران ازطریق شنود تماس ها مطلع شده بودند که تمرکزمن درکتاب جدید، بررسی نقش سپاه پاسداران برای زمینه سازی تروراحمد شاه مسعود وافشای یک حمله شبیه سازی شده به شیوه ی القاعده با استفاده از یک طیاره ی خریداری شده از مزارشریف برفرماندهی ارتش امریکا درمنطقه است. خبرقضیه پیشاپیش با مارشال فهیم به وسیله ی افراد خاص سفارت درمیان گذاشته شده بود. گویا برخی همکاران من نیز به عمد یا به سهو، زیردیگِ احساسات مارشال فهیم وفعالان اطلاعاتی ایران آتش میریختند. منبعی غیرمسئول به برخی «نخبه ها» هشدارداده بود که کار روی اسرارمرگ مسعود از قلم یک «پنجشیری» شاید روزی شما را به «دهان بلا» بدهد.

ترسیم صورت هندسی تعاملات را به مجالی دیگر احاله می دهم و به محوربنیادی تر- به حیث امکان مهم درفاش شدن اسرارداخلی مرگ مسعود- اشاره می کنم.

مسعود درزنده گی وجنگ، ترس را کُشت؛ با مرگش، مرگ را و با روزنوشت هایش، اصحاب دو زیستی و «سیدحسین» های رانده شده از حوزه ی تقوا و پایداری را داغ بطالت زده است. یادداشت نگاری های روزانه ی مسعود مدارکی برجسته، و سند ثقه ازواقعیت های ایامِ اوج جنگ وکم منشی نزدیکان ویاران اوست. وی درتصویر روزهای آخرحیات، وگرایش اطرافیان وانحراف آنان، جزئیاتی به دست داده است که نیات ونگاه حقیقی اطرافیان را نسبت به ادامه ی جنگ با طالب و تنگنای طاقت فرسای موقعیت، شرح می دهد.

تا جایی که نگارنده مطلع است، مسعود در روزنگاشت های واپسین هفته های حیاتش، از یاران خود شکوه کرده است که هریک راه به انحراف برده و گروهی از آنان درلندن مرکز گرفته وهمه چیز را پایان یافته انگاشته اند. وی گفته است هرکسی را برای مأموریتی درنظر می گیرم، سر از لندن درمی آورد. ما قبل ازانتشاراحتمالی دست نویس ها، دست کم درجریان 13 سال پس ازمرگ مسعود می دانیم چه کسانی، چه حلقاتی، حلزون وار درلندن پناه گرفته اند که صدرنشین لندنی های «مقاومت»، خانواده واهل وبیت محمد یونس قانونی، آن خمیازه گرِ دوجنسه ی سیاسی و شماری از فرماندهان عملیاتی برجسته و حتی مخابره چی های دست سوم هستند.

افراد خاص اپراتیفی که با مسعود سروکار داشتند، مکرراً درگفت وگو با من تایید می کردند که مسعود، محمد یونس قانونی را مدت ها قبل از مرگش، از جرگه ی یارانِ مورد اعتماد، تبعید کرده بود. اطلاعاتی تایید شده درین زمینه ازسال های 2006 تا 2010 در دسترس من قرارداشت که متناسب با افزایش فشارجنگ چند جانبه، از داخل وخارج برجبهه ی مقاومت، مسعود نسبت به یونس قانونی وفهیم ودرآخرماجرا نسبت به معلم نعیم سخت مظنون شده بود.

گویا همه اززوایای مختلف، درمسیراهدافی متفاوت می راندند ومسعود فهمیده بود همه چیز دیر یا زود به آخرخط خواهد رسید. این موارد احتمال درروزنگاشت های محبوسِ مسعود تشریح شده اند. بحران رابطه ی مسعود با جرگه ی مهره هایی که دیگرعلنی تراز چند زاویه وارد میدان بازی شده بودند، عریان تر شده می رفت. بنا به تصدیق چندین منبع معتبر، مسعود از یونس قانونی به سختی متنفر شده و او را درملاء حضار، «جاسوس» لقب داده بود. او گفته بود: به یاد داشته باشید؛ اگرروزی من نباشم، این آدم شما را به یک دالر خواهد فروخت.

بازهم از روی اطمینان اشاره می کنم که شرح این مسایل، درخاطرات مسعود قید شده است. دراواسط سال 2007 خبر اطلاعاتِ مندرج درخاطره نگاری های مسعود، ازیک منبع ثقه به من منتقل شد. دست نویس ها همه دراختیار - احمد ولی مسعود- قرار دارند. گویا در یک بانک لندن نگهداری می شوند. کلید اسراردراختیار ایشان است. فقط او می داند که ندیمان درشرایط مجبوری وفشارهای جنگ، با شبکه های سی، ای،ای چه گونه مذاکراتی را پیش برده و چه گونه عمل کرده اند. ترجیح می دهم جزئیات دریافت بیشتر را درین جا نیاورم.

عمله ها وشاهدان دیگری ( که لزوماً نام شان محفوظ می ماند) نیز جسته گریخته اطلاعاتی داده اند که دراواخر هفته های قبل از ترور مسعود، شماری از تکاوران ویژه ی امریکایی دربرخی نقاط ترصدی پنجشیرجا به جا شده بودند. انجنیرعارف با یک فرد دیگر( نامش محفوظ) ازجزئیات قضیه مطلع هستند. انتظار می رود آن ها به روح مسعود ووجدان تاریخ، وفادار بمانند.

هنوز روشن نشده است که آیا مسعود، ازچنین تحولاتی آگاهی داشت ویا ذهنش درپیچیده ترین حالت، هک شده بود. انجنیرعارف پیوسته به من می گفت که درآخرین روزها، مسعود قدرت تحلیل را از دست داده بود و پیوسته درمحل قومانده راه می رفت وریش خود را میان کف دست می گرفت وسوال می کرد:

« چه چیزی ممکن است اتفاق بیافتد؟ می دانم چیزی درحال آمدن است؛ نمیدانم چه گونه و از کجا می آید!

روایتی مقرون به واقعیت حاکی است که همه ی این بازی دراوجِ اشتغال ذهنی وفشارجنگ برمسعود جریان داشت. مسعود هرگز به واحدهای اطلاعاتی- عملیاتی امریکا اجازه ی ایجاد وضع الجیش درقلمرو خود را نمی داد. مسعود ازنظرماهیت، دیدگاه های انسانی و با درک آزمندی های استعماری امریکا درامر اقتصاد و زورگویی، با تمام وجود خویش عنصر ضد امریکایی بود.

حوادث روزهای آخر، نکاتی تاریکی اند که به مرور، محتاج شفاف سازی اند و مجموعه ی موارد، به ترور احمد شاه مسعود بی رابطه نیست ومجری همه ی این جریان ها، بر فعالیت ستون داخلی مرتبط با شبکه های اطلاعات خارجی دراطراف مسعود، گواهی می دهند.

احمدولی تا کنون بنا به ملاحظات معلوم ومجهول ترجیح داده، هیچ کسی از محتوای دست نگاشت های مسعود با خبرنشود. درگذشته، سایه ی وهم مارشال فهیم برسرش میچرخید؛ حالا دیوار ترس فرو ریخته است. ترس از پسآمدِ عمومی انتشار مهم ترین نکات دست نوشته ها نیز، عنصراصلی چنین مصلحت سنجی می تواند به حساب آید. اما هیچ یک از حقایق اساسی نباید قربانی بهانه های فرضی شوند. این ماجرا جنبه ی شخصی ندارد. شاید گذشت زمان بهتربتواند گره این محافظه کاری را بگشاید. آن چریک که با زنده گی و مرگش، ترس را زمینگیر کرد و تاریخی نو درانداخت، بازمانده هایش حق پذیرایی ازترس را ندارند. روزی را به خاطر دارم که مسعود درزمستان 1373 در مهمانخانه ی وزیراکبر با اشاره به موضوع خاص به من گفت: خواهش می کنم ازترس صحبت نکنی. ترس نحس ترینِ نحوست هاست!

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢
تگ ها :