انسان تابو شکن، حسادت بر انگیز است *             

بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهان  دوران ما  ریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوها  رنگ باخته اند, ولی شکل  تندیس از درون فروپاشیده آن،  تاهنوز وحشت  آفرین است٠ طبیعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسیار، از جانب سنت گرایان، حکومت های شوونیستی ، ترویج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله،  نگهبانان بنیاد های فکری  روبرو بوده است٠ تابو یک منع قوی اجتماعی مرتبط با هر یک از حوزه های فعالیت های انسان یا رسوم اجتماعی است که مقدس و ممنوع شناخته می شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتی تکفیر جامعه سنتی و عقب گرا روبرو می شود. اکثرا"در  جوامع، تابو ها  ماهیت  مذهبی دارند، امادر جامعه ما  علاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی  نیز داشته اند٠  در اثر معروف فروید "توتم و تابو"  اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ما  واژه ی تابو از یکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی دیگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»٠٠٠ در نتیجه تابو بیشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتیاط و مدارا نامید"٠ تابو های مقدس  در فرهنگ ما چون « افغان » ، « افغانیت »  « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠  است و تابو های حرام و خطرناک  که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چیزی را نیز می توانند در بر گیرند٠  طور مثال حرف زدن در مورد   « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ،  « خراسانی »  و واژه گان تحریم شده چون  « دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا »  و نقد  سنت های حاکم چون «  برادر بزرگ » ، «  افغان اصیل » ،  « قوم اکثریت » ، «  زبان ملی » ، « لباس ملی  » ، « اتن ملی  » ،« سرودملی »  حتی زیر سؤال بردن آن چیز هایی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم  قبیله پنداشته می شوند،  ناخوش آیند  وزشت است،  زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسی  افتخارات  تاریخی و کیش شخصیت سازی  شوونیستی را زیر سوال ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠  " تعمق به این مسأله نشان می دهد که تابو ها و قیودات وضع شده، بیشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشریح است.  شکستن تابو خطرناک است، این خطرناکی در مسری بودن این عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که نتیجتأ هراس از فرو غلتیدن باور ها و ذهنیت های حاکم به مثابه ی جزیی از نظم موجود در  جامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فروید:  انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زیرا او نیروی خطرناکی را در اختیار داردکه دیگران را می تواند از راه بدر کرده و به پیروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگیز است؛ چرا آنچه که بر دیگران ممنوع است، برای او امکان پذیر شده است ؟  انسان تابو شکن در حقیقت واگیر یا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پیروی توسط دیگران را دارد، و لذا باید ازش دوری ورزیده شود٠  " انسان تابو شکن  با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به  ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی میکند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر مینماید٠  باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتی  زندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقل  می  شود و روح آزاد جامعه را میکشد٠شاید همان گفته ی فروید که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگیز است ، من  نیزعلی رغم تمامی  اتهامات و ترور های روانی وشخصیتی دشمنان آزادی و آزادگی،  یکه وتنها وبدون وابستگی بکدام  گروه کمونیستی یا اخوانی با پرهیز از یأس وبا چراغی از امید در دست براهی میروم که تابو  ها را بشکنم، ویکی از تابو شکنی های من نقد " تکاپو برای قبایل گمشده " بود که چون آذرخشی بر فرق  جادوگران قبیله فرو غلتید ، که با یک  حس گنگ هویتی در همبورگ جرمنی محفلی برپا داشتند تا اگر جوابی برای تابو شکنی های من دریابند، اما با دریغ که  تابوهای هویتی شان چون تندیس شیشه یی شکسته بودند و شیشه های شکسته دیگر پیوند نمی شوند، بنا" با یک سکوت دردناک برای  ترور شخصیتی من خواستند از "ستون پنجم"  سود بجویند ومن بر پندار نا درست شان مهرآزادگی ام را  کوبیدم که من وابستگی سیاسی از سال ١٣۵١ تاکنون با هیچ گروه وحزب وتنظیمی  نداشته ام و هرگزهم  نخواسته ام تا نقش خویش را در آیینه ی هنجارها ورفتارهای سیاسی وفکری دیگران ببینم ودریابم٠                                                                  

این روشم خشم و حسادت جادوگران قبیله را چنان بر انگیخت که دست بدامن پیره مرد بیچاره یی انداختند تا اگروی بتواند سناریوی فاشیستی جرمن افغان آنلاین را با یک مشت اتهامات ناروا علیه من در قالب یک طنز فاشیستی ارائه کند، تا هم لعل بدست آید وهم دل یار نرنجد، یعنی اینکه با این هذیان تب آلود هم انتقام بگیرند وهم من ندانم که این عقده های حقارت و خود کوچک بینی ازکجا  ناشی می شود ؟  طنز را به تمامی سایت های انترنتی فرستادند که اگر حسودی یا مغرضی آنرا به  نشر برساند٠ با دریغ و درد دریافتند که کسی خریداریک مشت اتهام به بهانه طنز نیست و نشرنشد،  ناگزیر سناریو نویس از آب و آتش و هفت کوه و دریا گذشت و آنرا با دستکاری مجدد، در یک گوشه گک پورتال پرجلال چون مرهمی روی زخم های ناسور شان گذاشت٠            

 شگفتا که من موثریت تابو شکنی های خود را دریافتم، که قلمم  چون دشنه یی دو لبه بر اندیشه نژاد پرستانه   وکیش شخصیت پرستی  زخم میزند، به ناتوانی وزبونی منطق وهذیان تب آلود شان دلم سوخت که چه حد بیچاره شده اند چیزى‌ را که‌ نمى‌توانند درباره‌اش‌ به‌طور منطقى‌ نقد و استدلال نمایند،لاجرم به اتهامات  نامردانه و ترور شخصیتی متوسل می شوند، اندکی بعد جانانه وقهقه خندیدم که آنچه خوبان یکی دارند من همه را دارم٠ درآن طنزنامه گویاهم سی آی ای بودم، هم کا جی بی، هم خلقی وهم پرچمی و هم اخوانی،  هم با نجیب بودم هم با احمدشاه مسعود وهم گویا طفل  شش ماهه ام را ازگهواره نانوایی فرستاده بودم تا برای مجید کلکانی که خانه من آمده بودنان گرم بیاورد!؟  گویا هم من به تحریک احمدشاه مسعود مجید را در دام انداخته بودم  وهم  با وصف آنکه از خاندان شاهی کمونیستی بودم؟! در اوج قدرت از ترس؟! نزد احمدشاه مسعود پناه بردم، وهم  گویا بزودی به محکمه  بین الملی تاریخی کشانیده می شوم!؟ اما من شما را به محکمه وجدان تان فرا میخوانم٠ آقایان شوونیست ها! 

باید بدانید که  یکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحریف‌ تاریخ‌ وحقایق است‌؛ و درنتیجه‌، متأسفانه‌ چیزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاریخ‌ دراختیار داریم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و یاوه‌ نیست‌ که‌ پاسداران قبیله، چاپلوسان ‌ دربارى‌ ومورخین  جعل نویس، تاریخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده ‌یى‌ رادراختیار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن من مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشه ی من می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود،  نگران " وحدت ملی " هستید؟       

پس‌ چرا مانع‌ اندیشه‌ى‌ آزادم می شوید؟                                                          
براى‌ وحدت ملی  فقط‌ آزادى‌ اندیشه‌ لازم‌ است‌٠آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زیان‌ مى‌بینند جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگر دیوارمى‌کشند ومى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ تابوها واحکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند٠                                                  
مردمیکه  بدین‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقایق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خویش‌ و پیداکردن‌ شعور و حتی براى‌ دست یافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعالیت‌ فکرى‌ اندیشمندان‌ جامعه‌ى‌ خویش‌ اند زیرا کشف‌ حقیقتى‌ که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد و به‌طور قطع‌ مى‌باید با آزاداندیشى‌، و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتیبانى‌ شود٠        
این‌ اصل‌ که‌ حقیقت‌ چه‌ قدر آسیب‌ پذیر است‌، و درعین‌حال‌، زدودن‌ غبار فریب‌ از رخساره‌ى‌ حقیقت‌ چه ‌قدر مشکل‌ است‌٠ هنوز چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌  واژه ه های زبانم موجود است که ‌ به‌ دلیل‌ این‌ واژه های  زبان خودم ، زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بیرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ این‌ جهت‌ که‌ دروغ‌  ٢۵٠ساله‌، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشیدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ مقدور نیست‌٠                                        
 با آنکه گفته اند" آفتاب‌ زیر ابر نمى‌ماند و حقیقت‌ روزی نمایان خواهد شد٠"  این‌ حکم‌ شاید روزگارى‌ قابل قبول‌ و پذیرفتنى‌ بوده‌ اما در عصر ما که‌ کوچکترین‌ اشتباهی مى‌تواند به‌ فاجعه‌ یى‌ عظیم‌ مبدل‌ شود، به‌ هیچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نیست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاریم‌ و بنشینیم‌ و صبرایوب  پیشه کنیم که‌ روزى‌ حقیقت‌ با ما بر سر لطف‌ بیاید و ازگوشه‌ى‌ ابرهای سیاه و تیره و تار نمایان شود٠                                                    
امروز هر یک‌ ما باید خود را به‌ چنان‌ دستمایه‌ یى‌ از تفکر منطقى‌ مسلح‌ کنیم‌ که‌ بتوانیم‌ حقیقت‌ را بو بکشیم‌ و پنهانگاهش‌ را بى‌درنگ‌ دریابیم٠                                  ٠                                                                  
ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنیم‌ که تضاد های گوناگون عمق پذیرفته وما برای فرمانروایان  مستبد قرون گذشته ردای اسطوره می بافیم،  اشاره‌ى‌ من‌ به‌ بیمارى‌ کودکانه‌ تر، اسف‌انگیزتر و بسیار خجلت‌آورتر کیش‌ شخصیت‌ است‌ که‌ اکثر شوونیست ها گرفتار آن اند‌٠ وخود را مسلح‌ به‌ چنان‌ افکارشوونیستی میدانند که‌ نجات‌دهنده‌ى‌ وحدت ملی و حاکمیت ملی اند٠ بله‌، با تیر قلم به‌ هدف‌ مى‌زنم‌ و کیش‌ شخصیت‌ را مى‌گویم‌٠ همین‌ بت‌ پرستى‌ و بابا تراشی وانا تراشی های شرم‌ آور عصر جدید را مى‌گویم‌ که‌  مردمان ما مبتلا بآن شده اند  نقطه‌ى‌ افتراق‌ و عامل‌ پراکندگى‌ ها شده است و‌ به‌ دست‌ خودما گرد خودمان‌ حصارهاى‌ تعصب‌ را بالا می بریم و خودمان‌ را درون‌ آن‌ زندانى‌ میکنیم‌ که بار دیگر به‌ اعماق سیاهى‌ و ابتذال‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ سرنگون‌مى‌شویم٠                         

زیرا شخصیت‌پرستى ‌ تعصب‌ خشک‌ و قضاوت‌ دگماتیک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و این‌ متأسفانه‌، بیمارى‌ خوف‌ انگیزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تیشه‌ به‌ ریشه‌ى‌ خود مى‌زند.                                   
انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌،  چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند درباره‌اش‌ بطور منطقى‌ فکر کند، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ساخته‌ می پذیرد و درموردش‌ هم‌ تعصب‌ نشان‌ مى‌دهد٠ همین تعصب نشان دادن درمورد طرح فدرالیسم چنان پاسداران نظم حاکم را بجنون میکشاند که بدون تعقل و آگاهی ویا شایدهم آگاهانه از این اصطلاح تابو می سازند و توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز میکشد که عبور بمرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی میکند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربه برانی برای درهم  کوبیدن جنبش های ملی و آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم را  به بحث منطقی بگیرد،  بعنوان  " ستمی"  " تجزیه طلب " توبیخ  وسرزنش می شود، در حالیکه خود میدانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی  وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠  توده های بی سواد و غافل را مسموم میکنند  که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کند، اندیشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پویایى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتیجه‌، تبلیغات چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر اندیشه‌یى‌ را بر زمینه‌ى‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذیرش‌ کنند٠                     
اگر دستگاه‌ پیچیده‌یى‌ که‌ مغز نیاموزد،اگریاد نگیرد و تمرین‌ نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاد  در سیستم قبیله که از نگاه جامعه شناسی  عقب مانده ترین واحد اجتماعی است  بزرگ‌ شود، نه‌؛ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسید، نه‌ حتی قوه‌ى‌ ناطقه‌اش‌ را خواهد توانست‌ کشف‌ کند٠ مردم  ما در تمام‌ طول‌ تاریخش‌ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌کارگرفتن‌ این‌ چیزى‌ را که‌ مغز مى‌گویند نداشته‌٠" ولى‌ تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ توده‌ ها حافظه‌ى‌ تاریخى‌ ندارند٠ حافظه‌ى‌ دست‌ جمعى‌ ندارند، هیچگاه‌ از تجربیات‌ عینى‌ اجتماعیش‌ چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ یى‌ نگرفته‌ اند"، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ دیگر میلغزند٠کودتای کمونیست هاشد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهای  روس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ مجاهدین سر بکف که  آمد تا زمانیکه سرشانرا کف دست شان نگذاشته بود برای جمهوری اسلامی دعا کردند، بازکه طالبان آمد و تن نحیف زن شان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبهاو آمدن کرزی این غلام بچه قصر سفید جشن گرفتند، مردم ما واقعا" حافظه تاریخی خودرا از دست داده اند که باز چگونه بدنبال این جباران تاریخ چون گله های سرگردان راه افتاده اند٠                      

همه بجان هم افتاده ایم و اگر واقعا" وحدت ملی میخواهیم باید نخبگان ما  برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن  تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشند  بی آنکه بخواهد عقیده‌ سخیف خودرا  به‌ کرسى‌ بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقیقت‌ مى‌رساند٠انسان‌ متعهد حقیقت‌جو هیچ‌ دگمى‌، هیچ‌ فرمولى‌، هیچ‌ آیه‌اى‌ را نمى‌پذیرد مگر این‌که‌ نخست‌ در آن‌ تعقل‌ کند، آن‌را در کارگاه‌ عقل‌ و منطق‌ بسنجد، و هنگامى‌ به‌ آن‌ معتقد شود که‌ حقانیتش‌ را با دلایل‌  علمى‌ و منطقى‌ دریابد٠
انسان‌ آگاه  فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده ودگم عصر حجر  را بپذیرد ٠
 ما به‌ جهات‌ بى‌شمار به‌ ایجاد یک‌ چنین‌ فضاى‌ آزادى‌ براى‌ تفاهم متقابل‌ نیازمندیم‌:
۱. هیچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌اندیشم‌ و دیگران‌ غلطند. صِرف‌ داشتن‌ چنین‌ اعتقاد خودبینانه‌ ‌ دلیل‌ حماقت‌ محض‌ است‌٠
۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانیت‌ اندیشه ‌یى‌ برود آن‌ اندیشه‌ لزوما" باید تبلیغ‌ شود٠ منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ اندیشه‌ یى‌ بدون‌ شک‌ جنایت‌ است‌٠
۳. فرد فرد ما باید بکوشیم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشیم‌، و چنین‌ خصلتى‌ جز از طریق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقاید دیگر، محال‌است‌٠
۴. معتقدات‌ دگماتیکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طریق‌ تبادل‌ اندیشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با دیگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هیچ‌ مفهوم‌ دیگرى‌ ندارد.
۵. حقیقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتیک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به ‌ناگزیر باید مردمى‌ باشیم‌ که‌ جز به‌ حقیقت‌ سر فرود نیاریم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقیقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشویم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد٠به امید شکستن تابو ها برای آزادی فردای کشورما٠ 

* یک مقاله پژوهشی

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٠
تگ ها :