نوشته ای از شاعر بزرگ پرتو نادری در پیرامون متن های سخیف و انتقامجویانه از سوی دشمنان کتاب (رها در باد) 
دوستان! می دانید مرا به خاطر کتاب « رها در باد» نوشتۀ ثریا بها، چقدر دشنام داده اند، مانند بچه های کوچه! من ثریا بها را تا هنوز در چند کیلو متری خود ندیده ام. هر چند ما در یک دوره در دانشگاه کابل درس می خواندیم ! اما مرا از همان روزگار میانه یی با پر چمی ها نبود! می دانید آن ها چقدر با فرهنک کوچه و قبیله مرا دشنام داده اند! نمی توانم بگویم، احمقانه پنداشته اند که گویی بخش های از آن کتاب را من نوشته ام. می خواهم بگویم ای کاش می توانستم چنین کتابی بنویسم. پس از خواندن این کتاب من به ثریا بهاء به حیث یکی از بانوی بزرگ این سرزمین احترام دارم. فری بر قلم توباد ثریا!
من در پشاور بودم کتب « اردو و سیاست » به نشر رسید. می دانید چقدر به آن مرد دشنام دادند! من می دانم، گفتند که این کتاب را کسانی دیگری نوشته اند ، بعد عظیمی چنان در سنگر دفاع خود استاد که در برابر هر مقاله یی یک کتاب نوشت.  تا این که توطئه پردازان را سر جای شان نشاند!! حالا در بارۀ کتاب رها درباد همان داستان ساده لوحانه است که تنها می تواند خران سیاسی را قناعت دهد!!!
ثریا ! به تو هم دشنام های بدی داده اند؛ بسیاری از این دشنام سالاران کسانی اند که نمی پندارند که تو چنین کتابی را نوشته باشی که این امر به حسادت، حماقت ادبی و سیاسی آنان بر می گردد. من اخیرا رفتم به زادگاه خود و دوستانی مرا بردند به فرخار. من چمن خوس ده را دیدم، کتاب تو یادم آمد. یادم آمد که در پیوند به جایگاه جهاد مردم فرخار خاموشی صورت گرفته است. وقتی در روشنی شهات رویا روی شدن را ندارند ناگزیر سیما های اهرمنی خود را در پشت نام ها مستعار پنهان می کنند! اگر تو مردی یا زن چرا استوار به میدان نمی آیی! ایا گاهی اندیشیده ای که با دشنام دادن رویداد های تاریخ را نمی توان عوض کرد. چقدر درمانده ای که جز دشنام سخنی نداری. برو کتابی بنویس و همه گفته های ثریای بها را یاوه معرفی کن. تو دشنام می دهی همه گان را باور چنین است که ثریا برحق است نه تو! هیچ کس نمی داند که چه روزگار دشواری را پشت سر می گذارم، ورنه باید پیش از این به پاسخ این گزافه گویانی که جز دشنام دادن فرهنگی دیگری ندارند می پرداختم. من در پیوند به این کتاب خواهم نوشت!!!
زنی می نشیند و دست کم هشت صد صفحه کتاب می نویسد ، کتابی که هم تاریخ است ، هم رویداد نویسی و هم خاطره نویسی، آن هم با زبان پیراسته و زیبا. شاید کمتر کسی بوده باشد که کتاب رها درباد را آغاز کرده و تمام نکرده باشد. در چند سال اخیر این یکی از کتاب های بزرگی است که من خوانده ام. من در پیوند به کتاب می نویسم!!!
بانوثریا بهاء نامت ستوده باد!!
پرتو نادری

 

ثریا بهاء

تابوشکنی های لطیف پدرام
وتابوسازان خشمگین

بگذارید لطیف پدرام حرف خود را بزند و از حرفهای وی نهراسید و شاید در پس تابو شکنی های وی حقیقتی نهفته باشد.
بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهان دوران ما ریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوها رنگ باخته اند, اما به شکل تندیس تاهنوز وحشت آفرین است.

طبیعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسیار، از جانب سنت گرایان، حکومت های شوونیستی ، ترویج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله، نگهبانان بنیان های فکری روبرو بوده است.
تابو یک منع قوی اجتماعی مرتبط با هر یک از حوزه های فعالیت های انسان یا رسوم اجتماعی است که مقدس و ممنوع شناخته می شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتی تکفیر جامعه سنتی و عقب گرا روبرو می شود. اکثرا" در جوامع، تابوها ماهیت مذهبی دارند، امادر جامعه ما علاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی و فاشیستی نیز داشته اند.
در اثر معروف فروید "توتم و تابو" اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ما واژهء تابو از یکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی دیگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»...در نتیجه تابو بیشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتیاط و مدارا نامید".
تابوهای مقدس در فرهنگ ما چون « افغان » ، « افغانیت » « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠ است و تابو های حرام و خطرناک که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چیزی را نیز می توانند در بر گیرند٠ طور مثال حرف زدن در مورد « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ، « خراسانی » و واژه گان تحریم شده چون « دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا » و نقد سنت های حاکم چون « برادر بزرگ » ، « افغان اصیل » ، « قوم اکثریت » ،
« زبان ملی » ، « لباس ملی » ، « اتن ملی » ،« سرودملی » ، « وحدت ملی» حتی زیر سؤال بردن آن چیز هایی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم قبیله پنداشته می شوند، ناخوش آیند وزشت است، زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسی افتخارات تاریخی و کیش شخصیت سازی شوونیستی را زیر پرسش ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠
" تعمق به این مسأله نشان می دهد که تابو ها و قیودات وضع شده، بیشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشریح است. شکستن تابو خطرناک است، این خطرناکی در مسری بودن این عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که در نتیجه هراس از فرو غلتیدن باور ها و ذهنیت های حاکم به مثابهء جزیی از نظم موجود در جامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فروید: انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زیرا او نیروی خطرناکی را در اختیار دارد که دیگران را می تواند از راه بدر کرده و به پیروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگیز است؛ چرا آنچه که بر دیگران ممنوع است، برای او امکان پذیر شده است ؟ انسان تابو شکن در حقیقت واگیر یا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پیروی توسط دیگران را دارد، و لذا باید ازش دوری ورزیده شود٠ "

انسان تابو شکن با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی می کند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر می نماید٠ باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتی زندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و روح آزاد جامعه را می کشد٠
شاید همان گفتهء فروید که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگیز است.
باید بدانیم که یکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحریف‌ تاریخ‌ وحقایق است‌؛ و درنتیجه‌، متأسفانه‌ چیزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاریخ‌ دراختیار داریم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و یاوه‌ نیست‌ که‌ پاسداران قبیله، چاپلوسان ‌ دربارى‌ ومورخین جعل نویس، تاریخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده ‌یى‌ رادراختیار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن آزاد زنان و آزاد مردان مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشهء مان می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود، نگران " وحدت ملی " هستید؟
براى‌ وحدت ملی فقط‌ آزادى‌ اندیشه‌ لازم‌ است‌٠آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زیان‌ مى‌بینند جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگر دیوارمى‌کشند ومى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ تابوها واحکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند٠
مردمیکه بدین‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقایق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خویش‌ و پیداکردن‌ شعور و حتی براى‌ دست یافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعالیت‌ فکرى‌ اندیشمندان‌ جامعه‌ى‌ خویش‌ اند زیرا کشف‌ حقیقتى‌ که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد و به‌طور قطع‌ مى‌باید با آزاداندیشى‌، و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتیبانى‌ شود٠
این‌ اصل‌ که‌ حقیقت‌ چه‌ قدر آسیب‌ پذیر است‌، و درعین‌حال‌، زدودن‌ غبار فریب‌ از رخساره‌ى‌ حقیقت‌ چه ‌قدر مشکل‌ است‌٠ هنوز چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌ واژه ه های زبانم موجود است که ‌ به‌ دلیل‌ این‌ واژه های زبان خودم ، زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بیرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ این‌ جهت‌ که‌ دروغ‌ بیشتر از دو سده ، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشیدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ مقدور نیست‌٠
توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز می کشد که عبور به مرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی می کند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربهء برانی برای درهم کوبیدن جنبش های آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم را به بحث منطقی بگیرد، به عنوان " ستمی" " تجزیه طلب " توبیخ وسرزنش می شود، در حالیکه خود می دانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠ توده های بی سواد و غافل را مسموم می کنند که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کند، اندیشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پویایى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتیجه‌، تبلیغات چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر اندیشه‌یى‌ را بر زمینه‌ء‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذیرش‌ کنند.
اگر واقعا" وحدت ملی می خواهیم باید نخبگان ما برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشند بی آنکه بخواهد عقیده‌ سخیف خودرا به‌ کرسى‌ بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقیقت‌ مى‌رساند.
انسان‌ آگاه فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده ودگم عصر حجر فاشیستی قبایل بدوی را بپذیرد.
بنابران بگذارند که داکتر لطیف پدرام تیوری و نظریات خود را ارائه کند و آنگاه با فرهنگ عالی و امروزی نقدش کنید با منطق و استدلال، نه با توهین و اتهامات انتقام جویانه و ترور شخصیتی.

 

 

 

فتح الله باحث

رها در باد؛ شهکار شهرآب

ثانیه‏ها، دقیقه‏ها، ساعت‏ها و روزها پی‏هم می‏گذرند واین آدمی است که برفرازی نشسته‏ است و رویدادهای روزانه را تماشا کرده و آن‏ها را تصویرپردازی می‏کند. آدم‏های هوشمند و آفریننده، می‏نویسند و می‏خوانند و می‏آفرینند و آدم‏های جست‏وجوگر، نکته‏یاب، موشگاف و نکته‏سنج؛ خوب‏ترین‏ها و زیباترین را در می‏یابند و از آن‏ها لذت می‏برند. روزی از روزها، برای لحظه‏یی، سری به دنیای مجازی(رخ‏نما) زدم. در فرایند دید و باز دید نگاشته‏ها و عکس‏های فرستاده شده در این دنیای فیسبوک، چشمم به فرستاده‏یی افتاد که دوست عزیز و گران‏مایه‏یی، از یک‏اثر نغز و زیبای پژوهشی، زیر نام «رها در باد» یاد کرده و از شیوا‏یی و گیرایی آن سخن‏ها گفته و نگارندۀ آن را ستوده بود. به محض رو به‏رو شدن به‏نام «رها در باد»، نامه شاعرانه‏یی که ذهن و روان آدمی را به فراسوی موج‏های بنفش می‏کشاند و دنیای عجیب و غربی برای آدم ترسیم می‏کند، متن نگاشته در رخ‏نما راسریع دنبال کردم تا نام نویسنده را دریابم؛ نخستین‏بارم بود که این نام رامی‏شنیدم و آن را زمزمه می‏کردم. بانو ثریا بهاء! بهاء! بهاء! پس از دانستن نام نویسنده، لمحه‏یی درنگیدم، با تمام وجود سکوت کردم و «رها در باد»  و بهاء را زیر لب زمزمه ‏کردم که یعنی چه؟ و به آن‏ اندیشیدم که این اثر، چگونه‏ اثری است؟ چه درون‏مایه‏یی دارد؟ و به‏کدام سمت‏وسو در گردش است. با آن‏که این دو نام را زمزمه می‏کردم، صبرم رخت سفر بربسته بود و داشتم از بی‏قراری لبریز می‏شدم برای پیدا کردن اثر این آزاده بانوی آزاده‏نویسِ آزادمنش. همۀ فکر و ذکرم همین دو نام بود: رها در باد و بانو بهاء!

لحظه به لحظه، شعلۀ شوق خواندن این اثر گران‏مایه، در وجودم شعله‏ورتر می‏شد؛ تا این‏که راهی بازار کتاب شده این اثر بی‏بدیل را از انشتارات امیری به‏دست آوردم. پس از به‏دست آوردن رها در باد، حدود دوهفته را با این کتاب سپری کردم. با خواندن هر فرگرد ـ فصل ـ این اثر؛ لحظه‏یی سکوت می‏کردم، می‏لرزیدم، می‏اندیشیدم، آرامی‏ام را از دست می‏دادم، می‏خندیدم و با مشت غیرت در هوا می‏کوبیدم و با خود می‏گفتم که تا چه میزان یک‏انسان می‏تواند بر هم‏گونۀ ـ هم نوع ـ خود بتازد و در کام آن، شهد تلخ ناامیدی ریخته آن‏ها را جوقه جوقه زیر خاک کند؛ آرزوهای ‏‏آن‏ها را به باد فنا ببرد و از خون آن‏ها جوی‏ها جاری کند و بگذارد که کلاغ‏های گوشت‏خوار؛ بالای نعش ان‏ها جشن بگیرند؛ سگ‏ها به آسمان عف بزند و پرنده‏ها در آسمان سوگ غم بخوانند.

رها در باد، اثری‏ است که در هشت صد صفحه وبیست‏وهفت فصل نوشته شده و به قسمت‏های مختلف تقسیم شده که روایتگر جنایات بشری و قتل‏های زنجیره‏یی است که توسط عساکر هیولامنش روس و غلامان داخلی در افغانستان انجام شده و جان صدها مبارز و عیار و آزادی‏خواه این سرزمین نذیر: بدخشی، باعث، قیوم، پساکوهی و فرمانده مجید کلکانی رآکه سرشان به تن‏شان ارزش داشت و انسانیت و کشور به‏نام شان افتخار می‏نمود، گرفت و  مادران‏شان را سال‏ها در سوگ فرزندان دلیرشانبه غم و اندوه نشاندبانو بهاء با مبارزه خستگی‏ناپذیر و نگاه ژرف به درون جنبش و ماهیت واقعی رهبران آن  می نویسد: « بادرک این‌که رهبری حزب، جاسوسان و جیره‌خواران شوروی‌اند، به تودۀ آتش مذاب مبدل شدم. انگار صدای وجدانم را می‌شنیدم، صدای غل و زنجیر پدرم را، صدای ترکیدن آبلۀ کف دست مادرم را، صدای سخنرانی‌هایم را بر سکو دانشگاه، صدای شعارهای مرده‌باد و زنده‌باد را، صدای پای اشک‌های مادرم را به خاطر بی‌خوابی‌ها و گمگشتگی‌هایم. خود را از پا افتاده احساس کردم.»

خانم بهاء با درک اینکه رهبران حزب پرچم جواسیس و جیره خوران شوروی اند، انتقادات خود را به کمیسیون تفتیش حزب می سپارد و حزب پرچم را ترک می کند و می نویسد: « در واقع من میان گرایش‌های منش خویش و منش شما و ناسازگاری موقعیت خویشتن دست و پا می‌زنم. از آنجا که من انسان درون‌نگری هستم، با نگرش‌های خودم، حقایق دورانم را ارزیابی و داوری می‌کنم. هیچ‌گاه هم به خاطر گل روی یک رفیق نه دریافت‌ها و برداشت‌های من شکل می‌گیرد و نه تغییر می‌کند. برداشت شما از انقلابی، انسانی است خشن که با دشنۀدیکتاتوری سر می‌برد. اما به باور من معنای انقلاب خونریزی در دل تاریک شب و یا درسپیدۀ سحرگاهی نیست. اگر معنای انقلاب تغییر کمی و کیفی جامعه به گونه‌ای تدریجی باشد، با خونریزی در یک شب پدید نمی‌آید. انقلاب تنها در صورتی معنا پیدا می کند که از یک مفهوم اخلاقی و ارزش‌های انسان‌گرایانه برخوردار باشد. می‌دانم شما شیفتگان دیکتاتوری که خود هرگز به میدان جنگ نخواهید رفت، پس از یک خیزش مردمی، به نام دیکتاتوری کارگری بر سرنوشت مردم فرمان خواهید راند.»

 نقطۀ عطف و جالب توجهی که در این قسمت نگاه خواننده را به خود جلب می‏کند، ازدواج این دختر حساس و پرشور با برادر روانی داکتر نجیب در زمان جمهوریت محمد داوود است، که این ازدواج تحمیلی بر مبنای عشق نه، بلکه بر مبنای عواطف کور و دسایس کارمل و نجیب صورت می گیرد. سوگمندانه  دختر یک خانواده آزاده با روح حساس و شاعرانه وارد زندگی خشن قبیله یی شوهر نیمه دیوانه می شود که تفاوت های فرهنکی و زبانی و شخصیتی شوهر روح و روان بانو بهاء را می فرساید. شوهر که گویا دیوانه وار عاشق بانو بهاء است، بار بار دست به خود کشی می زند تا مانع جدایی همسر شود. این بار عاطفی بانو بهاء را ناگزیربه زندگی با یک هیولا می سازد.  از سرگذشت و تار و پود زندگی این بانو، می توان تجربه‏ها آموخت و حرف‏هایی را باور کرد و به ماهیت انسان‏هایی پی برد که ذهن خواننده را به عمق معمای باور و تفکر این روشنفکران قبیله سالار 
زن ستیز و مستبد معطوف می کند. در فصلی هم، از شکنجه‏ها و سوی قصدها، ظلم‏ها و ستم‏های  بی‏رحمانۀ پیاپی که از سوی داکتر نجیب ،ریس دستگاه شکنجه خاد و سپس رییس جمهور، بالای بانو بهاء وکودکان معصوم و بی‏گناه‏اش اعمال می‏شد یاد کرده است  و زمانی را تصویرپردازی نموده است که کاسه صبر و تحمل لبریز شده و از شدت ستم و ظلم، با مبارز صادق  و باغیرت قهرمان ملی(احمد شاه مسعود)، ارتباط برقرار می کند و بادنیایی از یأس و ناامیدی،  کابل را ترک و راهی دره‏ء پنجشیر می شود که روزانه دژخیمان و شیادان خون آشام نظام، هزاران بمب و راکت بر دره می پاشند. بانو بهاء با دو فرزندش در زیر بمباران با پذیرفتن هزاران دشواری در مسیر راه، خود را به یگانه مبارز و نستوه مردی که کلاه افسانه‏یی غیرت و مبارزه برسر داشت، رساند و یکی دوسال دوشادوش آن عیار میدان نبرد، در جبهه، چون یک مشاور فرهنکی و نیمه داکتر با ابر مرد چون احمد شاه مسعود گذرانده و در فرجام، از راه کوتل توپ‏خانه، راه پاکستان در پیش گرفته و از آن‏جا به دیار غربت (امریکا)، پناهندۀ سیاسی شده است. در همین‏جا است که ماجرای خانوادگی و اختلاف‏های فکری به اوج خود می‏رسد که منجر به جدایی وصلت ناخجسته این بانوی بلندبالا می‏شود. واما شوهر که غیرت اوغانی دارد تا زنده باشد انتقام می گیرد، آنهم انتقام از خالد پسرش، فرزند بینوا را از گرمای مهر مادری محروم می سازد. نه تنها از مهر مادری، بلکه از اندودخته های علمی و دانش ژرف مادرنویسنده اش که هزاران جوان به این مادر مبارزانقلابی افتخار می کنند. اگر خالد قربانی عطش انتقام پدر نشده و درکنار مادر دانشمند بود. امروز جایگاهی خاصی در میان جوانان اهل سیاست و اندیشه می داشت.

خانم بهاء با این همه درد ها و رنجها با یک نیروی خستکی ناپذیر می رزمد و می نویسد و چه زیبا با ادبیات و شیوه نکارش منحصر به فرد می نویسد که دشمنانش تاب قلم توانای وی را نداشته در پی اتهام زنی ها سرگردان اند.

کتاب رها در باد نه تنها از نگاه ادبی یک شهکار بی مانند است و بر تارک ادبیات کشورمی درخشد، بلکه تاریخ را با شیوه نو نکاشته و برای نسل فردا آموزنده است.  (رها در باد ) تاریخ پشت پرده است، (رها در باد) دنیای درونی زنی است، که عمق دیدش را از جهان بیرونی و جهان درونی با زیباترین واژه با یک نثر همدست و لطیف بیان داشته که خواننده را شگفت زده می سازد. در این کتاب واژه ها احساس دارند و در روان خواننده زندگی می کنند.  

 واقعا این انسان، به قول خداوندگار بلخ، جلال‏الدین بلخی، این طرفه موجود معجون شده از گِل و فرشته؛ گاهی، هیولایی می‏شود و کارهایی را طراحی و پیاده می‏کند که دور از باور و عقیده است.

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩
تگ ها :