سید حسن انوری

اﻳﻦ ﺭﻭﻣﺎﻥ ﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ ﻭاﻗﻌﺎ ﺣﺎﻟﻢ ﺭا دﮔﺮﮔﻮﻥ ﻛﺮﺩﻩ اﺳﺖ

خاد (خدمات امور دولتی) این اسم را بارها در کوچکی زمانی که دانش‌آموز مکتب بودم در مهمان‌خانه‌ی مان از زبان مهمان‌ها پدر و پدرکلانم می‌شنیدم. پدرکلان من که آدم مردم‌دار و مهمان‌نوازی است، همیشه میزبان دوستان و رفیق‌هایش بودیم. آنها معمولا در لابه‌لای صحبت‌های‌شان به گذشته می‌رفتند و از تاریخ، جهاد، شوروی، طالبان، حکومت‌های شاهی و دوره‌های خونین جنگ و دهشت‌افگنی در کشور یاد می‌کردند

گاه‌گاهی کلمه خاد را از زبان آنها می‌شنیدم، فکر می‌کردم اسم کسی یا مکانی بوده باشد؛ من که به خوبی همه‌ی حرف‌های آنها را درک کرده نمی‌توانستم ولی با شوق و علاقه تا ناوقت‌های شب در کنار مهمان‌ها به‌خاطر شنیدن قصه‌های‌شان می‌نشستم تا کمی از گذشته‌ها بدانم ولی بدبختانه فردای آن‌شب همه را به‌دست فراموشی می‌سپردم. پدرم که در زمان جهاد در حزب حرکت بود و خاطرات زیادی از دوره‌های جنگ و جهاد در آن زمان‌ها داشت؛ گاه‌گاهی که مصروف کارهای زراعت در سر زمین‌ها می‌بودیم ازش می‌خواستم از زمان جهاد قصه کند؛ او نیز در لابه‌لای حرف‌هایش از خاد یاد می‌کرد. من ازش روزی پرسیدم این خاد بالاخره کی است و چی کاره بوده؛ همه وقتی در این باره می‌گوید من هیچ چیزی نمی‌دانم؟ پدرم فقط اشاره‌ای کوتاه می‌کرد و می‌گفت؛ در زمان حکومت خلق و پرچم یک گروهی به سرکرده‌گی داکتر نجیب بود که از صلاحیت‌های زیادی برخوردار بود و استخبارات بی‌حد قوی داشت. هر کس به دام آنها می‌افتاد شکنجه‌های بی‌رحمانه و غیرانسانی می‌نمود. آن‌قدر مردم را این نهاد به کشتن داد که حتا از شنیدن اسمش مردم می‌هراسید و خون در بدن‌شان می‌خشکید! من که آدم درس‌خوانی نبودم در زمان دانش‌آموزی مطالعه که هیچ نداشتم، کتاب‌های مکتب را هم تنها شب‌های امتحان به دست می‌گرفتم یک‌بار هم شاید روی‌خوانی نمی‌توانستم که خوابم می‌برد. هیچ وقتی دنبال تاریخ نبودم و بی‌خبر از همه چیز به سر می‌بردم.

زمانی‌که در دانشگاه راه یافتم، کمی با کتاب و کتاب‌خواندن آشنا شدم. معمولا کتاب‌های رمان و داستان می‌خواندم چون از کتاب‌های سیاسی سر در نمی‌آوردم تا این‌که آهسته‌آهسته کتاب‌های سیاسی را هم به مطالعه گرفتم. روزی کتاب (راز خفته) از رزاق مامون را مطالعه می‌کردم. این کتاب بیشتر روی اوضاع سیاسی زمان خلقی‌ها و پرچمی‌ها می‌چرخید و در این کتاب درباره تشکیل و کارهای ارگان استخباراتی خاد (خدمات امور دولتی) بیشتر فهمیدم.

من که همیشه سخنرانی‌های داکتر نجیب را می‌شنیدم؛ از وحدت، اتحاد، همبستگی، برابری و برادری یاد می‌کرد. باری هم که ویدیوی به دار آویخته شده او و برادرش را توسط طالبان در تلویزون دیده بودم حتا اشک ریخته بودم که چرا یک قهرمان را طالبان چنین به دار آویخته و کشته‌اند. اما در کتاب راز خفته؛ داکتر نجیب را یک آدم قوم‌پرست و ستمگر پیدا کردم. تا زمانی‌که رییس خاد بوده ستم‌های زیادی را بر مردم روا می‌داشته و زمانی هم که رییس جمهور شده نهایت تلاش کرده تا با رفتار قبیلوی خود قوم پشتون را در مهم‌ترین و کلیدی‌ترین پست‌ها و مقام‌ها بگمارد و قومی‌ساختن نظام حکومت یکی از اهداف او بوده و به اندازه‌ی بسیار بالا هم به اهداف خود رسیده بوده است. علاقه‌ای که من نسبت به داکتر نجیب داشتم با خواندن این کتاب کاسته شد؛ دیگر او را یک قهرمان تصور نمی‌کردم.

در همین روزها رفیق‌ها پیشنهاد کردند کتاب (رها در باد) نوشته ثریا بهاء خانم برادر داکتر نجیب را بخوانم که حاوی از هرگونه معلومات است و همچنان خیلی قشنگ قلم‌زده شده است. این کتاب که بیست هفت فصل است و در حدود 784 صفحه دارد از خاطرات کودکی خانم بهاء شروع می‌شود و دوران‌های دانشجویی و تشکیل جنبش‌های دانشجویی، خاطرات هژده سال زندان پدر مبارز و نویسنده‌اش سعدالدین‌خان بهاء، جوانی و عاشقی، چشم‌دیدها و سیاست‌های زمان ظاهرخان، داودخان، ببرک کارمل، تره‌کی، نجیب، کودتاه سفید، قیام‌ها، سنگر‌های داغ جنگی نیروهای ائتلاف شمال، خاطراتی از زندگی چندروزه‌ای با ابرمرد تاریخ و قهرمان ملی بنیانگذار جنگ‌های چریکی احمدشاه مسعود، کش‌وگیرهای زندگی متحلی با دیوانه‌ای به تمام معنا صدیق راهی برادر رییس جمهور وقت داکتر‌نجیب و در نهایت جنایت‌های ضد بشری و دور از اخلاق و انسانیت یک مرد از تبار افغان که با شنیدنش و خواندنش به روان انسان صدمه‌ی شدیدی وارد می‌شود و دنیا را برای انسان تاریک و لجن می‌سازد؛ بلی کردار داکتر نجیب از فرود کشتارگاه خاد تا فراز ریاست جمهوری و فرار از ریاست جمهوری.

در این کتاب تا بی‌نهایت درباره خاد، رییس خاد و همه جنایت‌های پنهانی که تا حال در هیچ کتاب و حافظه نبوده و نیست چشم‌دیدهای نویسنده و تیزهوشی نویسنده است؛ آشنا شدم. افسوس خوردم به آن اشک‌های مرواریدگونه‌ای که به‌خاطر به‌دار کشیده‌شدن این کثافت دنیا و آخرت و پست‌فطرت‌ترین حیوان در پوست انسان در روی زمین ریخته بودم. در این‌جا چند خط از آن همه جنایت آن را می‌نوسم.

نجیب مردی است که در نوجوانی با روان سادیستی بر دو کلفت خانه تبرکو زن سالنگی و گل‌بانو دختر هزاره تجاوز جنسی می‌کند؛ سپس پسر جوانی را به نام ببرک مورد تجاوز جنسی قرار می‌دهد؛ مینو خواهر کوچکش را در پشاور بر سکوی سنگی می‌کوبد که بر اثر تورم پردۀ دماغ، جان می‌سپارد؛ موی بافتۀ مادر خود را با پوست سرش می‌کند؛ مادر بزرگ پیرش را زیر لت‌وکوب می‌گیرد؛ بینی بهرام، مامایش را می‌شکند؛ مهره‌های کمر صالحه خواهرش را با لگدزدن آسیب می‌رساند؛ دو برادرش صدیق و روشان را زیر بار اهانت، مشت و لگد به بیماران روانی مبدل می‌سازد؛ پدرش را وادار به رشوه‌ستانی می‌کند، 21 میلیون ریال را از سفارت افغانستان در تهران می دزدد؛ رییس دستگاه جهنمی خاد می‌شود و در نهایت رییس جمهور افغانستان می‌شود.
باید اعتراف کنم که من از مطالعه این کتاب نه‌تنها خاد را شناختم؛ بلکه اطلاعات مهم و حیاتی در باره تاریخ درست و دقیق دور از هر نوع جعل و فریب کسب کردم. انسانیت و مبارزه را از این خانم قهرمان نویسنده چیره‌دست آموختم. یک جمله را که از کتاب به ‌خاطره سپرده‌ام هیچ‎گاهی فواموش نخواهم کرد و تا دنیا است به یاد خواهم داشت این است که «هستی در مبارزه معنا پیدا می‌کند!»
و در اخیر با گفته‌ی دانشمند بزرگ و نویسنده‌ی غربی ( گابریل کارسیا مارکز) خاتمه می‌دهم که می‌گوید: «زندگی آن‌چه زیسته‌ایم نیست؛ و آن‌گونه است که به یادش می‌آوریم تا روایتش کنیم

 

 


 

بهروز پایدار

 

(رهادر باد) یا در ژرفا ی یک تراژدی

تیتر این نوشته از متن کتا ب {رها در باد} گزینش شده است؛کتاب رها درباد سوگنا مه؛درد نامه وتاریخ التهاب ؛ودربدری یک جغرافیا و یک ملیت در فرآیند نیم قرن و اندی است. تاریخ که با افتخار ؛انتحار ؛شکست ومصأیب گونه گون تلفیق شده اگر مجموعه افتخاراتش را در یک ترازو با مصأیبش وزن کنیم دشوار است یکی از این دو پدیده بر دیگری چربی کند. زیرا به دلیل حاکم بودن ارزشهای به نام سنت ؛ جهل ؛مداخله بیگا نه بیش از سه دهه است در این جغرافیا سوگمندانه در میان بستر خاکستر؛ خون میکاریم و محصولو عصاره آنرا   طوغ؛قبرستان؛قهرمان؟ یتم و بیوه درو میکنیم.در چنین جو وفضای یک راوی راستگو با پاکترین احساس افزون بر آنکهدر فرآیند رویداد ها ترصد دارد ؛گاهی همگام با زمان ؛مکان ومردم دامن بر میزند
 ؛سنگر میرود تاثیر می گزارد وتاثیر میگیرد.این یل دوره گرد ازمسکو تا دهلی راهپیمای میکند ؛ با تقبل رنج وگرفتاری از میان کاخ های کابل فرار میکند ودر ستیغهای سهمگین هندو کش سنگر میگیرد ؛وبا تجربه کردن زندگی در کوخ ها ریاضت می کشد تا برای تعریف درد مردم افغانستان آوازه گر فعال باشد.
این استثنأ در تاریخ افغانستان به سبک کلاسیک یک مرد نیست . او ازسنخ مخالف مرد است ویک مادر است اما مادر ی که با دیگر مادران در شجاعت ؛مناعت و ماجرا جوی نه تنها تفاوت دارد ؛بلکه سبک زندگی
نحوه نگرش و عصیانگر ی او نماد است که باید استثنأ اش نامید . او رویداد های زمان خود را از سال۱۳۴۱ تا ۱۳۸۱ با قرأت ریالستیک برای تاریخ ومخاطبان خود در محتوای کتابی {رها در باد} به تصویر میکشد وتصویری که با هرعینک که دیده شود سخت تماشایی زیبا و جذاب است.

خانم بها ما جرا را از دیدن فلم هملت در سینما پارک آغاز میکند .بعد از تماشای فلم و مرگ هملت داخل کوچه های تنگ وسیاه رنگی میشود که خودش آنجا بزم وبساط برای زندگی دارد ؛زندگی یی که در همسایگی شان دختر کاکا که که لو به شدت تب دارد و اما درد گرسنگی شدید تر از درد تب است.ب
عد تر داستان زندانی شدن پدرش مرحوم سعد الدین بها را روایت میکند وبه این وسیله پرده ؛از جنایا تی بر میدارد که  صدها روشنفکر آزادیخواه دیگر مانند پدر خانم بهاء در پشت میله های زندان تا دم مرگ ایستاده اند..وبعد تر روایت جذاب وشگفتی از ملاقات خود با پا در میا نی دوستان برادر ش هما یون با اناهیتا راتب زاد دارد ؛دختر که همه ادبار روز گار خود را تجربه کرده شیفته انقلاب ؛عصیان وستیزه گری با اختناق است. در زمان که مصروف آموزش د ردانشگاه بوده ؛نه تنها گرایش های سیاسی چپی داشته بلکه به آثار ارنستوچه گواراشیفتگی و اشتیاق داشته است.   

 اهمیت جامعه شناسی کتاب :

از آنجا که نویسنده در متن جامعه حضور زنده و پویا دارد ،دید خود را در متن تاریکترین رویداد ها معطوف میکند،و با درک مسوولیت و التزام ،در تقلا اراییه تصویری است که مخاطب به آن نیاز دارد .مکث در حول وجوش زندگی میر اکبر خیبر ،داستان رفتن خانم اناهیتا راتب زاد به گلگشت شمالی وتعریف جوء بدبینی میان کارمل وترکی،حرکتهای دانشجوی ونگاهی ژرفتر به ماهیت و اهداف سازمانهای { به اصطلاح
انقلابی وانفعالی}همه رویداد های جذا ب دلپذیر و خواندنی اند . افزون بر این اطلاعات به شگرد زندگی شخصی و ناهنجا ریهای که گریبانش را فشرده اند می پردازد  و به مثابه یک راوی راستگو داستان بیماری خود را تعریف میکند که ناشی از اضطراب وکمبود مواد غذای است . وبه این وسیله میخواهد اعترا ف کند که به استثناءیک قشر بقیه کل جامعه در گیر استرس ،اضطراب وسوء تغذیست.
شاید شرح این رویداد ها بر مبنای هدفی برنامه ریزی شده صورت نگرفته است ،اما راستش اینست که داستان بیماری او و تشخیصش بیماریش حامل پیام ویژه برای مخاطب هشیار است. حتا رویداد خواستگاری اش ، ورفت آمد سلیمان لایق بر مبنای هر سنت وهدفی که بوده بیانگر فرهنگ واپسگرای افغانها راجع به سرنوشت دختران ا ست.

در بخشی از این کتاب تیتر است  زیر عنوان {هنجار های زشت کارمل }  که ماهیت اخلاق انقلابی یک پیشوا را تصویر می دهد،هرچند برای اثبات این ادعا به حجت محکم نیاز است ،اما نویسنده به این وسیله مخاطب را برای پیگیر ی بقیه رویدادها تشویق میکند .وشاید جذاب ترین اطلاعات این کتاب در باره فرایند گفت وشنود نویسنده در اتحاد شوروی با مستشرقی بوده که با سازمانهای داخل افغانستان پیوند ایدیولوژیک داشته ،به گفته نویسنده شوروی ها برای اعضای کمیته مرکزی حزب پرچم معاش می داد وهمچنان ماهانه مبلغ سی هزار روبل برای کارمل کمک می شده ،این روایت در طول تاریخ موجودیت سازمانها ی چپی نخستین روایتی است که وابستگی جریانها را به کمک های خارج شهادت میدهد.

رفتن به معرکه جنگ :

پرداخت به انگیزه سنگر رفتن نویسنده با مجال اندک تبین وتعریف نمیشود ،بهتر آنست که انگیزه ها را در محتوا ی کتاب که به تفصیل نگاشته شده اند مخاطب بخواند .اما بر قراری پیوند با دوست راستگو ی من آقای داکتر شمس الحق آریانفر که من از زبان آنها سخنان نغز تر شنیده ام همه جذاب و خواندنی اند .رفتن از مکروریان تا شفا خانه جمهوریت ،آمادگی موتر والگای روسی برای انتقال آنها تا خیر خانه وبعد گلبهار ورفتن تا "شتل"و" پنجشیر" همه رویداد های خواندنی اند .

در متن این رویداد ها یک واقیعت ملموس نهفته است که حتا در داخل نظام جنرالان بلند پایه با مسعود ارتباط دارند ومسعود حتا در سازمان امنیت دولتی {خاد}نفوذ داشته و صد ها پارتیزان در داخل یک سنگر با دو نشانگاه  اهداف را ترصد دارند.

روایت بود باش با سنگر داران هندوکش:

جریان رفتن خانم بها تا پنجشیر اسطوره ء است جالب و خواندنی و جالب تر از همه دید و ادید او با آمر محمود دقیق وذبح گوسفند در قدو م آنها و لحظ یی که قهرمان رومانتیک جنگ با انها بساط خوشآمدگوی دارد .در این لحظه همسفر خانم بهاء تشویش دارد که بالآخره یک فرماند ه رادیکال چگونه بر خوردی با آنها به ویژه با یک زن جوان خواهد داشت . اما بر خلاف تصویری که ذهنی دارد از نحوه برخورد با این فرمانده دلهره دارند  ،در میابند که چند ما ه و اندی نامه های ثریا بهاء را فرمانده مسعود برای پیروانش تکرار زمزمه کرده و به این وسیله در جهت تقویت مورال و معنویات آنها با اتکا به متن مکتوب بهره برداری فراوان کرده است.

تصویر و برداشتی که نویسنده از متن سنگر های داغ هندوکش دارد همه زیبا ،تماشایی ومثبت اند .شک نیست که در جریان بود و باش نویسنده با تعب و درماندگی رو در رو شده است . اما دلجوی رفتار پر لطف سنگر دار هندوکش به او انرژی تازه میدهد .ومانند سایر سنگر نشینان هر بامداد برای دست رو تازه کردن تا رود خانه میرود. و به این وسیله نه تنها رویداد سنگر رفتن او اسطوره ابراز خشم بر علیه جریا ن خاصی است ،از جانبی باشرح نشست ها ،دید ودیدها وبرخورد سنگر نشین هندوکش و مطایبهء {به اشتباه شنگر ی }خانم قاضی... و تفنگ بدوشی مادر قاضی ... و مواجه شدن با دختران جوان ....همه تعریف وتبین جامعه اند که سنت بر سر نوشتش حاکم است. و از زندگی دوران حجر فاصلهء بسیار ی ندارد.
 و مهمان شدن در منزل یکی از اربان خوست و فرنگ که درخانه با چهار زن خط وصلت وتعیش هموار کرده ، و با سنگر نشین ستیغ هندوکش راز و نیاز دارد همه زیبا و سرشار از لطف اند.

 باقی دارد

  

 

ثریا بهاء

رازهای خانوادهءاشرف
غنی، که هرگز راز نماند

دربیشترینه نمایشنامه های شکسپیر یک جاسوس، یک اهریمن، آفرینشگرتراژیدی های وحشتناکی در دربارشاهان بوده و بهای سنگین آنرا مردم بیگناه پرداخته اند.

از دربار سده۱۶شکسپیر به دربار سده۲۱حامد کرزی عبورمی کنیم و اینجا قیوم کرزی، برادر رئیس جمهور به عنوان برنامه ساز ومغز متفکر رژیم کرزی وعضو فعال ومخفی ماقیای اقتصادی، در دههءگذشته سرنوشت مردم را به بازی گرفت.  و چه بیرحمانه در سرزمین نفرین شدهءما تاریکی ها و زشتی های تاریخ بار بار تکرارمی شوند. دراین روزهای سرنوشت سازتاریخ، قیوم دیگری ازتبار کوچی که ازسوی(مردم کوچی به رسمیت شناخته نشده است) از کالیفورنیای شمالی با یک چمدان کوچک با رویای شیرین وزرات خارجه و غصب ملکیت های خانوادکی درسایهء برادرزادهء خود دومین مغز متفکر جهان، برای تاراج هستی مردم وارد کشور می شود.

درعجب نباشید اگر اندکی از گذشتهء ننگین قیوم کوچی چیزی بگویم و سپس به افشای
یک تقلب دیگر اشرف غنی احمدزی که تاکنون راز پلید آن برمردم و رسانه ها کتمان
مانده است، بپردازم.

اشرف غنی احمدزی در سال( ۱۹۴۹میلادی) در ولایت لوگردر یک خانواده فیودال به دنیا آمده است. درزمان حکومت حکومت ظاهر شاه جهت ادامهء تحصیل به لبنان رفت و شیفته اندیشهء مارکیستی گردید. هنکام اشغال کمونیست ها کوچکترین فعالیتی برای آزادی کشور نکرد بلکه به گونهء مخفی  از حکومت کمونسیتی حمایت کرد و درجرگه های قبایلی با شف لنگی در کنار داکتر نحیب ایستاد.

اشرف غنی هنگام حکومت طالبان یکی از حامیان معنوی آنها بوده وهمواره در صحبت هایش این رژیم را یک حکومت مردمی معرفی می کرد. اشرف غنی احمدزی از زمان آمدن کرزی تا ختم دورۀ اول ریاست جمهوری او، با حمایت بعضی حلقات نیوکان و سازمان ملل متحد در کنار کرزی به عنوان وزیرمالیه اجرای وظیفه کرد، اما در اثر ناپدید شدن صد ملیون دالر کمک بانک انکشاف آسیایی ناگزیر به ترک وظیفه گردید و برای تفربه اندازی زبانی و پیشبرد آجندای قومی خود وارد دانشگاه  کابل شد.  احمدزی پس از سپری کردن یک دورهء ناکام دیگرکه ناشی از بیماری جسمی و عصبانیت فطری وی است، دانشگاه کابل را ترک کرد و با کرزی وارد یک معامله سیاسی برای جا نشین شدن اوگردید.

اشرف غنی پسر شاه جان احمدزی است، که پدرش زمانی رئیس ترانسپورت عمومی ( یکی از مقام های بلند حکومتی ) مقررشد، که درطول دورۀ کاری اش، از ریاست ترانسپورت رشوه ستانی و سوء استفاده های زیادی نمود و پدر داکتر نجیب الله احمدزی را که آدم بیسوادی بود، مدیر ترانسپورت مقرر کرد. هردو در رشوه ستانی و تعصبات قومی ولسانی یار و شریک همدیگر بودند. یکی از برادرانش به نام قیوم کوچی می باشد.
کوچی در وزارت خارجه کار می کرد، وزارت خارجه به چند مترجم زبان روسی نیاز داشت وبرای وی یک بورس تحصیلی در رشتهء زبان روسی به اتحاد شوروی دادند، آقای قیوم کوچی در مدت فراگیری زبان روسی عضویت سازمان جاسوسی  (کا جی بی ) را حاصل کرد وبه مدال سرخ لنینی مفتخر گردید.  پس از گرفتن دپلوم سرخ به افغانستان برکشت و دوباره از سوی عارف خان که سفیر ماسکو بود در سفارت شوروی به عنوان دپلومات فراخوانده شد. نه سال در ماسکو مصروف وظایف مخفی و علنی بود. قیوم کوچی پس از کودتای هفت ثور به کابل برگشت، و چون هنگامی که درسفارت افغانستان در ماسکو کار می کرد، با محمود بریالی برادر ببرک کارمل برخورد زشت کرده بود، راهی زندان شد. هنگامی که نجیب به ریاست خاد رسید، چون با اشرف غنی و قیوم کوچی روابط بسیار دوستانه ونزدیک سیاسی وخانوادگی  داشت، قیوم کوچی را از زندان رها کرد و اشرف
غنی احمدزی را  در جرگه های قبیله یی درکنارش نگهداشت. داکترنجیب،  قیوم کوچی
را سکرتر اول سفارت در بوداپست مقرر کرد. قیوم کوچی با سقوط حکومت کمونیستی به
امریکا آمد. هنگام حکومت طالبان در کالیفورنیای شمالی مهماندار و سخنگوی طالبان
بود. وی به قوم وقبیله گرایی افراطی و تعصب زبانی مشهوراست. خود اشرف غنی و برادرشحشمت غنی نیز این تعصب کور را از پدر به میراث برده اند. با همین تفکر قوم گرایانه اشرف غنی عموی سالخوردهءخود، قیوم کوچی را که بیشتر از هفتاد سال عمر دارد، سرو دستانش می لرزند و کدام دانش علمی و سیاسی هم ندارد به عنوان مشاور تقلبکاری خویش و وزیر خارحه فردای حکومت نامشروع خود به کابل فرا خواند تا باشد چون قیوم کرزی هستی مردم را به یغما برد .

افشای تقلب دیگر اشرف غنی احمدزی:

اشرف غنی احمدزی در یکی از بیانیه های انتخاباتی خود گفت،برادرم که آدم متعصب بود، وی را از برادری خود کشیدم و با اشاره به معاون دوم خودگفت: " اینه سرور دانش برادر منست" قهقه قهقه قهقه. اشرف غنی خواست با یک نشانه دو هدف را بزند، چون متهم به تعصب و تبارکرایی بود ، برای رد این اتهام ناگزیرشد یک هزاره را برادر خود بگوید و برادراصلی خود را که به حشمت الکهولیک مشهور است، از زندکی خود بیرونش کند و از وی انتقام بگیرد.

ماجرا در اینجا ختم نمی شود، بادهای تند وزیدن می گیرد وحقیقت از پشت ابرهای تیره نمایان می شود، بدینکونه: پدر بزرگ اشرف غنی که فرقه مشرعبدالغنی سرخابی نام داشت، در سروبی در حدود دو صد جریب زمین زراعتی با دهقانان وخانه و باغ داشت . پس از مرگ وی این زمین ها به فرزنداتش به میراث ماند، شاه جان احمدزی و قیوم کوچی احمدزی صاحب این میراث شدند، اما بین اشرف غنی احمدزی و برادرش حشمت
احمدزی  و دیگر واثان کشیدگی روی تقسیم زمین پیدا شد. هنگام انتخابات دور دوم که قیوم کوچی نیز آنجا حضور داشت، حشمت احمدزی برای اشرف غنی می گوید: حال وقت انتخابات است، اختلافات را کنار می گذاریم، صندوق های رأی سروبی را به خانه بیاور، توسط دهقانان خود پرش می کنیم. دور دوم انتخابات صندوقها را دهقانان و پسر بچه
های نوجوان از رأی تقلبی پر می کنند. صندوق ها به کمیسیون انتخابات برای شمارش می
رود. حشمت احمدزی از دهقانان خود هنکام پرکردن رأی تقلبی در صندوقها عکس و ودیو می گیرد و برای اشرف غنی احمدزی می گوید ، افزون از زمین ها  باید یک  وزارت هم به من بدهی، اشرف غنی قبول نمی کند وحشمت غنی ویدوکلیپ  پر کردن صندوق ها یا(چاق کردن گوسفندان )را به ستاد انتخاباتی عبدالله می دهد. تیم  داکتر عبدالله جریان تقلب را که دهقانان شتابزده ورق ها را مهر و تاپه می کردند، درتمام رسانه ها و  فیسبوک به نمایش
می گذاشتند، برای اثبات تقلب اشرف غنی .اشرف غنی که  از این خیانت برادر،  روسیاه و متقلب شناخته شد، ناگزیر در یکی از صحبت های خود گفت: برادرم که متعصب بود،  از برادری خود بیرونش کردم. و با اشاره به معاون دوم خود گفت: " اینه سرور دانش برادر منست" قهقه قهقه قهقه .

پایان

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥
تگ ها :