ىعقوب یسنا

کتاب رها در باد؛

روایتی از شکل­گیری پشت صحنه­ی قدرت خلق و پرچم

شناسنامه­ی کتاب:

کتاب: رها در باد (درونمایه: خودزندگی­نامه­نوشت در پرتو تاریخی-سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان)

نویسنده: ثریا بها

ویراستار و برگ­آرا: محمد کاظم کاظمی

ناشر: شرکت کتاب

جای نشر: امریکا

«من مسوولیت­پذیری سارتر را بهتر از مسوولیت­گریزی کمونیستان و دین­مداران می­دیدم که کمونیستان، نقش شرایط اجتماعی و دین­مداران نقش قضا و قدر را در سرنوشت انسان، یکسره می­دانند. همه بدبختی­ها و گژاندیشی­های خود [شان] را به دوش پدیده­های بیرون از هستی فرد می­گذارند، و خود از سازندگی و مسوولیت­پذیری گریز می­کنند. برای من دیگر، سرنوشت، قضا و قدر رنگ باخته بود، به گفته­ی سارتر «انسان عروسک خیمه­ی شب­بازی نیست» انسان، آزاد، متعهد و مسوول است. زیرا آزاد است، تعهد می­پذیرد، مسوول و سازنده­ی زندگی و شخصیت خویشتن خویش است» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 242).

کتاب رها در باد، با زبان ادبی و روایت داستانی، پشت صحنه­ی تاریخ معاصر به ویژه، چگونگی شکل­گیری جریان خلق و پرچم، و دوره­ی قدرت این جریان را در افغانستان، ارایه می­کند؛ منظور از این ارایه، زندگی خود نویسنده است که چگونه در چرخ قدرت گرفتار می­شود؛ اما با آگاهی و مسوولیت­پذیری که دارد، می­خواهد بازیچه­ی دست نامریی و ناخواسته­ی قدرت نشود که توسط دیگران، مدیریت می­شود، و آدم­ها در این مدیریت، نقش یک ربوت را دارند که برای تطبیق جنون­­آمیز دیکتاتورها به کار گرفته می­شوند.

 بسیاری­ها ناخواسته، گرفتار این، چرخ شده­اند بی آنکه بدانند یا فکر کنند که ابزاری­ برای فزون­خواهی­ها شده­اند، شیفته­ی فزون­خواهی­ها می­شوند و شیفته­­گی فزون­خواهی، خودآگاهی­ای کاذبی را در تصور شان می­آفریند؛ در نهایت، قربانی این خودآگاهی کاذب می­شوند. بنابر این، شیفته­ی رهبر بودن، مانند دوره­ی هیتلری یا شیفته­ی هرگونه فکری که به ایدیولوژی می­انجامد، مانند ایدیولوژی کمونیستی شوری و حکومت­های زیر سلطه­اش؛ همسنگ اند.

رهایی از این گونه ایدیولوژی­هایی که جامعه­ی انسانی را تا سرحد جنون می­کشاند، و جنون، به خودآگاهی جامعه تبدیل می­شود، و همه به نوعی، شیفته­گی کاذب را با واقعیت تفکیک نمی­توانند و این خودشیفته­گی را واقعیت می­دانند؛ دشوار است.

 کسی می­تواند به خودشیفته­گی خودش و جامعه­اش پی ببرد؛ که موضوع فکری خود و جامعه­اش را بتواند با پژوهش به چالش بکشد تا این که دریابد، در جامعه­ای که به سر می­برد، هم جامعه و هم فرد در یک وضعیت کاذب یا شبه­­­وضعیت به سر می­برند.

در جامعه­­ای که نویسنده­ی کتاب رها در باد، جوانی و زندگی سیاسی­اش را آغاز می­کند و وارد عرصه­ی سیاسی می­شود به زودی پی می­برد که وضیعت سیاسی جامعه­اش یک وضعیت واقعی نیست؛ یک شبه­وضعیت سیاسی است که از طرف حکومت شوروی فضاسازی شده است. بنابر این، سیاست­مدرانی که گویا در بستر سیاسی دارند مبارزه می­کنند نه سیاست­مداران واقعی بلکه شبه­سیاست­مدار و ابزار سیاسی استند؛ فقط در یک وضعیت ایدیولوژیک قرار داده شده­اند که واقعیت را با ایدیولوژی تفکیک کرده نمی­توانند. این فضای ایدیولوژیک، به قربانیان سیاسی­اش تنها چیزی که داده است، شهوت به قدرت است؛ که شهوت به سکس، به پول و دست­یابی به امر جنون­آمیز و ناهنجار هرگونه فزون­خواهی، با رسیدن به قدرت، برای شان فراهم می­شود. اما همین که قربانی سیاسی به قدرت دست­ می­یابد؛ معیار به کارگیری­اش به عنوان یک وسیله­ی سیاسی به پایان می­رسد و دور انداخته­ می­شود؛ نوبت به وسیله­ای دیگر می­رسد.

کتاب رها در باد، همین وضعیت را از درون به نمایش می­گذارد نه از بیرون؛ از پشت صحنه، سخن می­گوید نه از روی صحنه؛ آنچه که اهمیت کتاب را از تاریخ محض فراتر می­برد همین توجه­ی نویسنده به پشت صحنه است. تاریخ، معمولن به روساخت رویدادها می­پردازد و رویدادها را از بیرون توصیف و تحلیل می­کند.

نویسنده نشان می­دهد که چگونه اشخاص به عنوان وسیله­ی سیاسی به قربانی گرفته می­شوند؛ از جمله: داوود، تره­کی، امین، ببرک کارمل، نجیب الله و دیگران؛ همین طور در جناح­های مجاهدان نیز معادل این قربانی­ها را می­توان یافت که ابزار سیاسی اند برای فزون­خواهی­های قدرت­های بزرگ جهان. این قربانیان سیاسی، به نوبت خود از جامعه­، جوانان و مردم، قربانی می­گیرند: 

«رژیم مزدور و تنظیم­های جهادی هردو از جوانان بیگناه و بینوا سربازگیری می­کردند و آنها را به جبهات جنگ بر ضد هم می­فرستادند که به بهای خون آنان رهبران فاسد حزب مزدور و بردران مسلمان پاکستان­نشین، زندگی افسانوی برپا داشته بودند.

هردو گروه مسلمان و نامسلمان جوانان را با واژه­های «شهید» و «قهرمان» می­فریفتند و هرگز نمی­خواستند فرزندان و وابستگان خودشان به جبهات جنگ رفته شهید و قهرمان شوند. آنها برای بقای زندگی ننگین خود، شهید و قهرمان را پیشوند نام جوانان بینوا می­کردند، اما کمونیستان فرزندان و برادران عیاش خود را به بهانه­ی تحصیل به شوری می­فرستادند» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 315).

این قربانی­گیری به حدی می­رسد که هیچ کس از آن به دور نمی­ماند، به نوعی پای همه به وضعیت کاذب کشانیده می­شود؛ همه کس ناخواسته برای این وضعیت کاذب، قربانی­ می­گیرد و قربانی، می­دهد.

در این کشاکش ایدیولوژیک که انسان به ابزار تبدیل می­شود؛ نگاه­ی قدرت به آدم­ها، نگاهی است ابزاری؛ یعنی ارزش هر آدم به پیمانه­ای، وسیله بودن و وسیله قرار گرفتن­اش برای تحقق فزون­خواهی قدرت است. بنابر این نویسنده با به نمایش گذاشتن پشت صحنه­ی قدرت سیاسی لجام گسیخته، می­خواهد این را بگوید که انسان فراتر از ایدیولوژی­ها و وسیله بودن­اش برای ایدیولوژی­ها، انسان است و ارزش­اش برای وجود داشتن و اگزیست­اش است؛ پس هیچ ایدیولوژی حق این را ندارد و نباید داشته باشد که آدمی را به بردگی بکشاند.

اما در سرشت و نهاد اشخاص این فزون­خواهی­های لجام گسیخته وجود دارد که با ایدیولوژی سازی، آدم­ها را برای تحقق فزون­خواهی­هایش به بردگی می­گیرد؛ بنابر این، بایستی به افراد، آگاهی داد تا هر فرد، اعتماد به نفس و هویت فردی خویشتن خویش را داشته باشد که به بردگی کشیده نشوند؛ از این رو، کتاب رها در باد، افزون بر پیامد سیاسی اتو بیوگرافیکی­اش، پیامد فلسفی نیز دارد که این پیامد فلسفی، انسان را به عنوان این که انسان است در مرکز تاریخ و زندگی، قرار می­دهد.

ثریا، دختری در وسط مردان شیفته­ی قدرت، سکس و پول 

ماجرای کتاب از اینجا آغاز می­شود، دختری از یک خانواده­ی فرهنگی و شهری،  که پدرش نیز از فعالان فرهنگی و اجتماعی، و منتقد شاه و حکومت، و از طرفداران دموکراسی بوده است؛ به جریان پرچم جذب می­شود. این دختر ثریا بها نام دارد. کتاب رها در باد خودزندگی­نامه­­نوشت (اتوبیوگرافی) سیاسی و خانوادگی ثریا بها است که زندگی خانوادگی­اش هم ناخواسته، سیاسی شده است؛ یعنی مرزی بین زندگی شخصی و خصوصی، و سیاسی­اش وجود ندارد.  

به طور ناخواسته در ناگزیری­ای با مردی ازدواج می­کند که برادر این مرد، رییس خاد (امنیت) و رییس جمهور حکومت دموکراتیک خلق افغانستان، می­شود. ثریا بها بنا به دریافتی که از برادر شوهرش دارد، نمی­تواند اخلاق سیاسی او را تحمل کند و برادر شوهرش هم از تسلط بر ثریا بها دست بردار نیست؛ کتاب در نهایت روایتی است از رخدادهای بین ثریا بها و برادر شوهرش دکتر نجیب الله، رییس جمهور قربانی سیاسی دیکتاتوری حکومت کمونیستی شوری، در افغانستان.

 کتاب، در واقع یک رمان تاریخی است که ثریا بها در این کتاب سه نقش اساسی را دارد: شخصیت­ محوری، راوی و نویسنده­ی رمان است. من، در این بخش نوشته، از ثریا بهای شخصیت-­راوی سخن می­گویم نه از ثریا بهای نویسنده که یک شخصیت حقیقی است.

ثریا بها، دختری است جذاب و با نشاط، دانشجو دانشکده­ی اقتصاد، فعال دانشجویی، مشتاق کار اجتماعی و سیاسی، طرفدار تغییرات سیاسی و اجتماعی در کشور، علاقه­مند جریان­های چپ و دستان نویس؛ با داشتن این ویژگی­ها و پیشینه­خانوادگی، مورد علاقه­ی جریان سیاسی خلق و پرچم قرار می­گیرد، به این جریان جذب می­شود؛ در مدت کم با شخصیت­های مهم این جریان آشنا می­شود که این شخصیت­ها: میر اکبر خیبر، ببرک کارمل، اناهیتا راتب­زاد، نجیب الله، سلیمان لایق و دیگران است. این آدم­ها بعدها حزب پرچم را رهبری می­کنند. معمولن دیدار ثریا بها با اینها صورت می­گیرد و ثریا بها هم به همین جریان تعلق می­گیرد.

در این دید وبازدید، ثریا بها متوجه می­شود که تمامی رفتارش از طرف اناهیتا راتب­زاد مدیریت می­شود، بنابر این، با رفتار و کردارش به راتب­زاد نشان می­دهد که او از نظر رفتار و کردار یک شخص مستقل است، و هرگز تحمل این را ندارد که طبق اراده­ی دیگران فکر و رفتارش مدیریت شود با این هم میانه­اش با راتب­زاد سست وکش، ادامه می­یابد.

ثریا بها که در خانواده­ی شهری بزرگ شده، با هنجارهای جنسیتی مردانه­ی مردان قبیله، هنوز رو به رو نشده است اما  اکثر شخصیت­های حزب، مردانی اند با زیرساخت روانی قبیلوی که حضور زن و دختری برای شان در یک جمع مردانه، مفهوم کار جمعی و انسانی ندارد؛ آنچه که برای این گونه مردان از زن در یک جمع مردانه قابل تصور است؛ زن، بازیچه­ی استفاده­های جنسی برای شان، است.

با آنکه ثریا بها با یک روان راحت و مثبت به این جمع مردانه اشتراک می­کند اما از برخورد این مردان، متوجه می­شود که روان و ساختار شخصیتی این مردان با فلسفه­ی مارکسیسم پیوندی ژرف ندارد؛ اینها فقط ظاهر شان را با دوستان روس­شان آراسته اند؛ روح و شخصیت­شان همان است که یک مرد قبیله و بدوی از آن برخوردار است. دیری نمی­گذرد که گمان ثریا بها به واقعیت می­پیوندد؛ غیر از میر اکبر خیبر، از کارمل تا نجیب در پی تصرف­اش استند.

تعدادی از آدم­ها، ثریا را برای کسی خواستگاری می­کنند و تعدادی هم بدگویی خواستگاران­اش را به او  می­گویند. به نوعی ثریا در وسط خواست، تنفر و تعصب جنسی مردان رفیق حزبی­اش قرار می­گیرد که رفیقان دارند برای دست­یابی بر او رقابت می­کنند. این گونه برخورد با ثریا، او را از کار حزبی با جریان پرچم ناامید می­کند زیرا او با تعهدی اجتماعی و سیاسی­ای که داشت می­خواست فعالیت کند اما زود متوجه شد پیش از این که یک دختر به جوانی برسد نظر مردان جامعه­اش نسبت به یک زن و یک دختر در جامعه و کار جمعی چگونه است! 

در دیداری با ببرک کارمل که یک رفیق حزبی­اش است؛ دریافت ثریا از جمع رفیقان حزبی­اش که اکثرن مردان استند، کامل می­شود و او به شناخت از این مردان دست می­یابد. کارمل در این دیدار، از ثریا می­خواهد که اناهیتا راتب­زاد دارد پیر می­شود و تو که هژده ساله استی می­توانی جای اناهیتا را بگیری؛ این پیشنهاد از طرف مردی صورت می­گیرد که هم زن دارد، هم معشوقه و هم رهبر است.

«کارمل گفت: «تو می­دانی چقدر جذاب و جالب استی! همین شور تو، همین صداقت تو پسرها را مجذوب و دخترها را حسود می­کند. تو یک پارچه­ی آتش استی، که مرا می­سوزانی!»

با شگفتی تکانی خوردم. پنداشتم تب دارم، شنیدن چنین هذیانی ناشی از تب من است! به زودی دریافتم که این هذیان تب­آلود از آن من نیست. این هذیان، هذیان رهبری بود که در چشمانش هوس و شهوت موج می­زد.

گفت: «تو مرا می­کشی. من مدت­ها منتظر روزی بودم تا در غیاب داکتر جان (اناهیتا) بتوانم احساسم را به تو بازگو کنم. می­دانی تو با این همه شجاعت و دانشی که داری به زودی جای اناهیتا را خواهی گرفت. اناهیتا پیر شده و تو هژده سالت بیش نیست.»

پنداشتم با این حرفها می­خواهد صداقت مرا نسبت به اناهیتا آزمایش کند. گفتم: «نمی­فهمم شما از چی سخن می­گویید.» گفت: «دخترجان! می­خواهم بگویم از زیبایی و جوانی­ات استفاده کن.» به خود لرزیدم و پرسیدم: «رفیق کارمل من از جوانیم استفاده کنم یعنی چی!» گفت: «از تو خوشم می­آید.» گفتم: «من اگر از جوانی­ام استفاده کنم، می­توانم از جوانان هم­سن و سالم استفاده کنم، نه از شما که رهبر و جای پدر منید. شما با وصف داشتن همسر، با پیوند و تعهدی که به اناهیتا دارید، وفادار بمانید.» با احساس تنفر و شتابان به سوی در دویدم» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 127).

ثریا همواره با این گونه پیشنهادها یا زخم زبان رفیقان حزبی­اش قرار می­گیرد؛ با آنکه صدیق برادر نجیب الله، خواستگار ثریا است. نجیب با شنیدن این خبر که برادرش از ثریا خواستگاری کرده است بازهم از صدیق بد گویی می­کند، و وانمود می­کند که من تو را دوست دارم و دست­بردارت نیستم؛ می­توانی با من باشی؛ با آنکه ثریا صدیق را هم نمی­خواهد و اصلن، قصد ازدواج را ندارد؛ به نجیب پاسخ جدی و دندان شکن می­دهد؛ نجیب هم به ثریا می­گوید که منتظر پاسخ­ات باش، مره هم نجیب می­گویند!

ثریا بنا به فعالیت­های حزبی، شب­ها خواندن درس­های دانشکده­ی اقتصاد، و نگرانی­های عقده­مندانه­ای که از طرف رفیقان حزبی­اش متوجه­اش است؛ بیمار می­شود و برای تداوی­اش به روسیه می­رود؛ با دیدن روسیه، انسان آرمانی شوروی هم در تصورش نابود می­شود؛ در مدتی که روسیه است، کم کم پی می­برد که رفیقان حزبی­اش همه عضو شبکه­ی جاسوس ک. گ. ب است؛ و رهبران حزب خلق و پرچم از حکومت شوروی پول دریافت می­کنند.

با برگشت به کابل، رابطه­اش را از نظر سیاسی با رفیقان حزبی و با جریان پرچم قطع می­کند، به عنوان یک منتقد به نقد جریان و رهبران حزب می­پردازد؛ زیرا کاملن دریافته و مطمین شده است که این رفیقان سیاسی­اش مردانی است شیفته­ی قدرت، سکس و پول؛ نه در پی توسعه­ی ساختار­های مدرن اجتماعی به جای ساختارهای قبیلوی استند و در پی سیستم­سازی و حکومت­سازی به جای حکومت سنتی و پوشالی موجود.

نخست، تنها اقدامی که ثریا می­تواند انجام دهد؛ بریدن کامل از این جریان است اما با این بریدن، رفیقان­اش همه در پی توطیه­ و دسیسه­سازی شخصیتی و حیثیتی او برمی­آیند تا ثریا را در هر صورتی به چنگ بیاورند و با ایجاد ناگزیری­ها، وسیله­ی دست شان قرار بدهند. اما ثریا با اراده­ای که دارد؛ با قبول همه توطیه و دسیسه­ی رفیقان­اش، از این جریان جدا می­شود و به همه هم می­فهماند که او دیگر با این جریان نیست و یک شخصیت مستقل و آزاد، متعلق به خودش است.

عقده­های مردانه­ی رفیقان­اش، نبود ثریا در کابل برای مدتی، کارسازی صدیق با مادر و خانواده­اش، ثریا را ناگزیر به ازدواج ناخواسته با صدیق -که نماد شخصیتی نیرنگ، بی­ارادگی، بی مسوولیتی، طفیلی بودن و دستاورد فکر قبیله و خانوده­ی بی فرهنگ و خشن است- می­کند.

ثریا خیال می­کند با این ازدواج، از عقده­های رفیقان حزبی­اش رهایی می­یابد، و می­تواند یک زندگی نسبتن آرام و شخصی را آغاز کند اما این تصور ثریا نقش بر آب می­شود، مشکل جدی­اش در زندگی، تازه آغاز می­شود، بنابر این، ثریا ناگزیر می­شود که تصور یک زندگی آرام را از فکرش بیرون کند و برای تسلیم نشدن به این عقده­ی حزبی­ رفیق سابقش هرگونه خطری را متقبل شود و مطیع عقده­ی رفیق حزبی­اش که نجیب الله برادر شوهرش است، نشود.

در نهایت برداشت ثریا از قدرت در افغانستان دچار تحول می­شود و بیشتر توجه­اش را معطوف به پشت صحنه­ی قدرت می­سازد که چگونه در یک جامعه­ی بسته و در قلمرو دیکتاتوری­ها، قدرت، صحنه­سازی می­شود؛ بنابر این، کوشش می­کند تا راوی پشت صحنه­ی قدرت جریان خلق و پرچم در افغانستان، باشد.

ثریا، زنی در وسط واقعیت تلخ مرگ و زندگی

«کوه­های سر به فلک، رودهای خروشان، جنگل­های انبوه، میلیاردها سال قبل از پیدایش انسان بوده­اند و میلیاردها سال دیگر هم خواهند بود. اما انسان این موجود حقیر چون ذره­ی ناچیزی بر پهنه­ی گسترده­ی جهان می­آید؛ لحظه­ی مختصری می­درخشد ؛ مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی می­کشد؛ خون­هایی می­ریزد و آنگاه جهان را پدرود می­گوید. کوه­ها و رودخانه­ها گواه شقاوت انسان­ها اند که می­درند، می­کُشند، به آتش می­کَشند و... » (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 535).

پس از ازدواج، ثریا می­تواند زندگی­اش را مدیریت کند و مداخله­ی تعدادی از رفیقان سابق حزبی­اش را بر زندگی­ شخصی­اش دفع کند و از آنان دور شود اما به طور مستقیم با مردی، زرنگ، کینه­توز و قدرت­مندی رو به رو می­شود که رفیق حزبی قبلی و عضو ارشد خانواده­ی فعلی و برادر شوهرش است.

ثریا در رویارویی با این مرد، در موقعیت تلخ مرگ و زندگی قرار می­گیرد که این موقعیت با کینه­توزی نجیب الله رییس خاد حکومت ببرک کارمل، از سرش دست بردار نیست یا تابع غرایز و کینه­توزی­های نجیب الله شود یا این که در یک مجادله­ی فرساینده نابود شود؛ بار بار نجیب الله پیشنهاد می­دهد تا از خواست­های نجیب اطاعت کند و نجیب برای این اطاعت او را در وضعیت بهتری سیاسی و اجتماعی قرار می­دهد اما ثریا بها این پیشنهادها را نمی­پذیرد و در یک مجادله­ی فرساینده با نجیب ادامه می­دهد؛ نجیب بنا به موقعیت حکومتی که دارد هر بار به ثریا دامی می­گذارد و او را در یک موقعیت ناگزیرانه­ی شخصی، خانوادگی و اجتماعی، قرار می­دهد. ثریا هم با تحمل همه ناگزیری­ها به زندگی­اش ادامه می­دهد و به عنوان یک شخص نظربند، همیشه تحت نظر نجیب است. نجیب از این تحت نظر قراردادن ثریا دو منظور دارد؛ یک، این که ثریا با انتقادهایش از او، امکانی نشود برای دست نیافتن نجیب به قدرت به خصوص ریاست جهموری؛ دو، عقده­ای که بر ثریا دارد می­خواهد با این آزار و اذیت ثریا، به ارضای عقده­های سادیستی­اش بپردازد.

بنابر این، ثریا با شوهرش هرکجایی که می­رود؛ نجیب با قدرتی که دارد و با چشم اسپندیاری که ثریا دارد؛ ثریا را  می­تواند باز به دام بیندازد و به اسارت خویش برگرداند. چشم اسپندیار ثریا، برادر نجیب است که شوهر ثریا است؛ او و ثریا دو فرزند دارد. ثریا بنا به هنجارهای اجتماعی و التماس مادرش نمی­خواهد از صدیق طلاق بگیرد و از طرف دیگر اگر از صدیق طلاق بگیرد؛ نجیب با قدرتی که دارد، فرزندان­اش را از ثریا می­گیرد. با آنکه ثریا به آلمان می­رود بازهم بنا به همین ناگزیری­ها به اسارت نجیب برمی­گردد.

صدیق، شوهر ثریا و برادر نجیب با آنکه با نجیب مشکل دارد اما با نداشتن اراده و شخصیت روانی مستقل، همیشه وسیله­ای نجیب برای آسیب رساندن به ثریا، قرار می­گیرد.

سرانجام نجیب، به جای کارمل رییس جمهور، می­شود؛ هم ثریا و هم دوستان ثریا به این تصور است که نجیب با رییس جمهور شدن، از آزار و اذیت ثریا دست برمی­دارد. این تصور هم درست از آب درنمی­آید و پس از ریاست جمهوری، بازهم نجیب به ثریا پیشنهاد فرمان­برداری از خودش را می­دهد اما ثریا بازهم پیشنهاد او را رد می­کند؛ این بار نجیب می­خواهد تا به این بازی موش و پشک، پایان دهد و ثریا را نابود کند. نابودی ثریا می­تواند حربه­ای به دست طرفداران کارمل برای بدنامی نجیب، بدهد؛ بنابر این، نجیب باید خیلی با احتیاط عمل کند.  نجیب با آزار و اذیت متداوم و فرساینده­اش ثریا را به بینی رسانده است. ثریا تصمیم می­گیرد تا با اقدامی، هرچند خطرناک، خودش را از چنگ نجیب برای همیشه، نجات بدهد و با این اقدام به نجیب بفهماند که خواست دیکتاتور، آخرین خواست و اراده نیست.

ثریا در یک اقدام خطرناک با شوهر و فرزندان­اش، به جبهه­ی جنگ مخالف حکومت نجیب که احمد شاه مسعود، آن را رهبری می­کند، می­پیوندد. البته با جهانی از دشواری و مشکلات. با این اقدام­اش، اراده­ی مرد زرنگ، کینه­توز و قدرت­مند را به تمسخر می­گیرد و اراده­ی نجیب با همه عقده­هایش به شکست می­انجامد.

ثریا بها با خانواده­اش، پس از مدتی را که در جبهه­ی جنگ سپری می­کند؛ رهسپار امریکا می­شود.

ثریا، مادری در وسط هنجارهای مادرانه­ی شرقی و واقعیت­های فرهنگی امریکا 

«به اتاق خالد و رویا رفتم. کتاب­ها و لباس­های شان هنوز در جای خود بودند. لباس­های آن دو را پاییدم و بوییدم و به چشمانم مالیدم. بر آفرینش هستی شوریدم و فریاد زدم: «نابود باد آن سرنوشتی که با سرشت مادر به ستیزه برخیزد» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 747).

 ثریا بهاء به همکاری احمد شاه مسعود با خانواده­اش به امریکا می­رود و پناهنده­ی سیاسی می­شود؛ تهدید مستقیم نجیب الله بر ثریا پایان می­یابد اما او با چالش­های جدیدی در امریکا رو به رو می­شود. این چالش­ها، مشکلات خانوادگی است. صدیق، شوهر ثریا که با حقارت بزرگ شده، با مظلوم­نمایی، توجه­ی دیگران را به خود جلب می­کرد و با این جلب توجه­ی دیگران به خودش، مسوولیت انسانی­اش را به تعلیق درمی­آورد و می­خواهد همچون موجودی طفیلی، بر دوش دیگران زندگی­ کند. موقعی که به امریکا می­رسد بنابه نداشتن اعتماد به نفس شخصیتی، بای فرند زنان پیر امریکایی می­شود و شب­ها را به خانه­ی این زنان سپری می­کند.

صدیق، در امریکا، افراد خانواده­ی پدری و قوم و خویش­اش را دیگر در کنارش نمی­بیند که مظلومیت­نمایی کند و دست به خودکشی بزند تا مورد توجه­ی شان قرار بگیرد و با این مورد توجه قرار گرفتن اهمیت و حضور خودش را در زندگی توجیه کند؛ استراتیژی جدیدی را برای توجیه­ی حضورش در زندگی، طراحی می­کند که این استراتیژی، دسیسه­سازی در درون خانواده­ی خودش است؛ می­خواهد با شستشوی مغزی رابطه­ی فرزاندان­اش را با مادرشان تیره کند و با این کار، حضور و اهمیت خودش را می­آزماید؛ این استراتیژی صدیق با امکان­های اجتماعی و فرهنگی امریکایی، کارگر می­افتد و کم کم رابطه­ی عاطفی پسرش با مادر به سستی می­گراید و این سست شدن عاطفه­ی فرزندی و مادری به صدیق امکان بیشتر می­بخشد تا با استفاده از این وضعیت، حضورش را برای خودش در جهان توجیه کرده باشد.

این از هم­گسیختگی خانوادگی، بر روان ثریا تاثیر می­گذارد به نوعی دچار آسیب شخصیتی از نظر عاطفه­ی مادری می­شود. ناگزیر می­شود تا صدیق این شوهر همیشه طفیلی­اش را که تا هنوز بنا به مصلحت­ها و هنجارهای، حفظ­اش کرده بود، با ترک او از ناگزیری در کنار صدیق بودن، رهایی یابد.

اماصدیق از فرهنگ انتقام دست بر نمی دارد و دخترش را که سالهااز پدر متنفر بوده به دام می اندازد و از او جدا می­کند و ثریا تنها می­شود این تنهایی برای ثریا که زنی است با عاطفه­ی شدیدی مادری؛ به نوعی، حضور دو فرزندش برایش توجیه­ی روانی زندگی او در جهان بود، دیگر این توجیه را از دست می­دهد؛ بایستی سر از نوع توجیه­ی روانی­اش را از زنده بودن و زندگی کردن در این جهان بازسازی کند که این بازسازی او را به سوی اشتراک در جلسه­های روان­کاوی و روان­شناسی می­کشاند؛ تا این که مانند روکانتون، شخصیت محوری رمان تهوع سارتر، توجیه­ی حضورش را در نوشتن، پیدا می­کند.

 

اینجا می­شود این پرسش را در میان گذاشت که عاطفه­ی مادری با دریافت فرزندان از زندگی، چی پیوندی دارد آیا متقابلن، فرزند هم پاسخ عاطفی به عاطفه­ی مادری خواهد داشت یا نه! فکر نمی­کنم که چنین باشد، دختر باپیوند ژرف و ناگسستنی که  با مادر داشت، دوباره بر می گردد، اما  پسر نیازمندی روانی مادر را ندارد؛ این مادر است که نیازمندی روانی برای توجیه­ی حضورش در زندگی و تداوم نسل به فرزندان دارد. اما توجیه­ی حضور فرزندان نه مادر و عاطفه­ی مادری بلکه واقعیت­های موجود زندگی و واقعیت­های فرهنگی عصر شان است٠

 

فرزندان در هنجارهای سنتی و شرقی، صریح به عاطفه­ی مادری پاسخ رد نمی­دهند اما هنجارهای فرهنگی و اجتماعی مدرن و غربی به فرزندان این امکان را فراهم می­کند تا پاسخ عاطفی مادر را بی پاسخ بگذارد و برای مادر هم این بی پاسخ گذاشتن زیاد حیرت برانگیز نیست. اما برای یک مادری که با هنجارهای شرقی زیسته است، این بی پاسخ گذاشتن، حیرت عاطفی را به همراه خواهد داشت و باعث تخریب سیستم عاطفی مادر خواهد شد؛ خوشبختانه این تخریب عاطفی روانی، طوری بازسازی می­شود که ثریا به نوشتن پناه می­برد تا حضور و زندگی­اش را در این جهان توجیه کند٠

آنیما و آنیموس؛ نوستالژیای راوی

زمان می­­گذرد، بسیار چیزها دستخوش تغییر و تحول می­شود؛ مرگ، آدم­های زیادی را که ثریا می­شناخت، نابود می­کند. میر اکبر خیبر، داوود، تره­کی، حفیظ الله امین کشته می­شوند. ببرک کارمل می­میرد. نجیب و برادرش احمدزی به دار آویخته می­شوند و چند روز از چوبه­ی دار آویزان می­مانند. برج­های دوقلو در امریکا فرو می­ریزد. احمد شاه مسعود، در یک حمله­ی انتحاری، از بین می­رود.

 جهانی که ثریا می­شناخت به نوعی پایان می­یابد. آدم­های که تاثیر منفی یا مثبت بر زندگی ثریا گذاشته بودند؛ دیگر تقریبن نیست شده بودند یا از صحنه­ی قدرت و روزگار به حاشیه رانده شده بودند. دیگر همه چیز به بازیچه­ای می­مانند که چند روزی بودند و گذشتند. اما این همه، در آگاهی ثریا، به عنوان خاطره و یادآوری، سر از نو امکان ظهور می­یابند؛ مردی زرنگ، نیرنگ­باز، تشنه­ی سکس، پول و قدرت، دکتر نجیب الله که دست از سر ثریا برنمی­داشت، دیگر ظاهرن دست بردار شده و از جهان واقع محو شده بود اما  به عنوان حقیقتی در خاطره­ی ثریا لمیده حضور داشت. ثریا دیگر از میانه­سالی گذشته و آنچنانی که خودش را می­یابد، شخصیتی است از نظر سیاسی و روانی محصول درگیری­های که با نجیب الله داشته است.

 احمد شاه مسعود، مردی دیگر که فر شته­ی رهایی ثریا از اسارت نجیب الله شد، و ثریا همیشه در یاد و خاطره­اش سپاس­گزار اوست؛ او نیز از جهان واقع رخت بربسته اما در جهان یاد و خاطره­ی ثریا برایش جهان حقیقی مهمی را باز کرده است و همواره، ثریا این مرد را به یاد می­آورد.

پس از این همه پایان واقعیت­ها؛ جهانی که روی دست ثریا مانده است؛ جهانی است رو به گذشته، که تنها در یاد و خاطره قابل تصور است. بنابر این، ثریا دچار نوستالژیا می­شود. و خودش را در میان دو مرد می­یابد که یک­اش نجیب الله است و دیگری، احمد شاه مسعود. این دو مرد برای ثریا به دو جهان تعلق می­گیرد؛ جهانی کاملن شر و اهریمنی که فرمان­روای این جهان نجیب الله است، و جهانی کاملن خیر، نیکی و اهورایی که فرمان­روای آن احمد شاه مسعود است. اما در این وسط مردی دیگری هم وجود دارد بنام صدیق که به برزخ می­ماند، اما ثریا دیگر او را دور انداخته است، و این موجود حتا در خاطرش هم نمی­گذرد. در وسط این دو جهان یا دو مرد؛ زنی هست که در خاطر ثریا می­گذرد، این زن خود ثریا است که دیگر به عنوان امر گذشته، در خاطرش وجود دارد.

در پایان کتاب، در خاطر ثریا یک مرد می­ماند و یک زن؛ این مرد و زن، تقریبن دو نمونه­ی آرمانی از زن و مرد است که به کهن­الگوِ ناخودآگاه جمعی یونگ، مانند است.

این زنِ بازمانده در خاطر روای، اهمیت روانی یک آنیموس؛ و مردِ بازمانده در خاطر راوی، اهمیت روانی یک آنیما را پیدا می­کند. این زن، گذشته­ی خود راوی است که ثریا آن را در خاطرش به یاد می­آورد، و مرد، احمد شاه مسعود است که در دیداری به عنوان یک قهرمان در خاطر راوی مانده است.

ثریا بها، نویسنده­ی کتاب، از نوشتن این کتاب چی می­خواهد؟ این کتاب، چی اهمیتی دارد؟

در این بخش نوشتار که پایان نوشتار است از درون جهان کتاب بیرون شده؛ با نگاهی بیرونی و غیر عاطفی به منظور نویسنده­ی کتاب از نوشتن این کتاب و به اهمیت تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی کتاب، به کتاب رها در باد، پرداخته می­شود.

تا هنوز هرچه گفته شد، به ثریا بها، نویسنده­ی کتاب و به اهمیت بیرونی کتاب مربوط نمی­شد بلکه به جهان متن و به شخصیت­های درون روایت ارتباط می­گرفت که این شخصیت­ها و این جهان متن با مولف و اهمیت بیرونی کتاب، چندان ارتباط نداشت؛ بیشتر برداشت یک خواننده و انتظارات یک خواننده بود که برای خودش فهم ممکن را از شخصیت­های درون روایت و از جهان متن ارایه می­کرد؛ یعنی از خوانش­ی­های ممکن خواننده­ها، فقط یک خوانش ممکن بود، که ارایه شد.

اکنون با نگاهی از بیرون به کتاب نگاه می­شود و دریافت نسبتن علمی از منظور نویسنده و از اهمیت کتاب ارایه می­شود. زیرا آنچه که تا هنوز از کتاب گفته شد به بُعد روایتی و داستانی کتاب پرداخته شده بود نه به پیامدهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کتاب.

آیا ثریا بها خواسته است با نوشتن کتاب از نجیب الله و تعدادی انتقام بگیرد، برای آزار و اذیتی که ثریا بها و مردم از آنان دیده است؟ فکر نمی­کنم چنین باشد زیرا مرگ، انتقام از تعدادی انتقام گرفته است. مرگ در جایی که قانون  و نظام سیاسی عادلانه نیست، آخرین عدالت انتقام­جویانه­ی طبیعت است. بنابر این، ثریا بها در پی انتقام نه بلکه در پی ارایه­ی واقعیت­های است که نمی­خواهد این واقعیت­ها برای مردم کشورش و جهانیان، همیشه پنهان بماند.

رولان بارات می­گوید، نوشتن جهیدن از مرگ و فراموشی به سوی هستی و جاودانگی است؛ ثریا بها، استراتیژی مبارزاتی­اش رابا  بی عدالتی، فراموشی و از یاد رفتن، با نوشتن تغییر می­دهد؛ می­خواهد با نوشتن برای همیشه حتا برای وقتی که دیگر نیست هم؛ همچنان مبارزه کند. بنابر این، با نوشتن مبارزه می­کند در برابر فراموشی و نیستی؛ می­خواهد در برابر مرگ خودش و در برابر هرچه که او را به خاموشی و خاموش شدن تهدید می­کند، ایستادگی کند و ایستاد شود.

انسان با آنکه در برابر طبیعت، موجودی است کوچک که طبیعت آن را به بازی می­گیرد؛ پس آدمی، برای طبیعت بازیچه­ای بیش نیست اما به برداشت سارتر، انسان با آگاهی که دارد بزرگ از طبیعت می­شود؛ زیرا آنچه که طبیعت بر آدمی انجام می­دهد، نمی­داند؛ آدمی با آگاهی که دارد، می­داند که طبیعت با او چی می­کند؛ یعنی، سرانجام آدم را طبیعت محکوم به فنا، مرگ، نابودی و فراموشی می­کند اما انسان با دانستن این همه، رنج طبیعت را  بر خودش، تحمل می­کند. انسان برای این محکوم شدن در برابر طبیعت، فراتر از تحمل؛ استراتیژی وضع می­کند که این استراتیژی، به طور عام هرگونه آفرینش و به طور ویژه، نوشتن است. نوشتن، امری است که طبیعت نمی­تواند با مرگ آدمی، آگاهی­ای که از آدمی مانده است آن را نابود کند. نوشتن همیشه، کسی را که نوشته است، از نویسنده­اش یادبود می­کند. در این صورت، طبیعت می­تواند تن و جسم نویسنده را نابود کند اما نمی­تواند نام او را نابود کند؛ نام نویسنده؛ همیشه در برابر طبیعت سرکش، همچون آگاهی، باقی می­ماند.

ثریا با مرگ دوستان و دشمنان­اش به این نتیجه می­رسد که با نوشتن در برابر مرگ خودش، ایستاد شود؛ و نگذارد که با مرگ، فراموش شود؛ بنابر این، ثریا بها، با نوشتن این کتاب، از مظلومان، یادبود می­کند و ستم­گران را می­بخشد، و به آینده­گان هوشدار می­دهد که انسان، با همه ستم­پیشگی، محکوم به فنا و نابودی است، پس بهتر این است که فراتر از هر ایدیولوژی­ای به انسان با ایجاد سیستم­های دموکراتیک و کارآمد سیاسی و اجتماعی، احترام بگذاریم و انسان­بودن تنها در نظام سیاسی­ای قابل تجربه است که فرد آدمی،آزادی عقیده و باور، و اختیار داشتن تن و جان و اراده­ی خودش برایش ممکن باشد و از دیگری، برایش قابل درک و احترام، باشد.

کتاب رها در باد با آنکه روایت داستانی، ارایه­ی زبانی، ادبی دارد و در نوع ادبی­اش، اتوبیوگرافیک یا خودزندگی­نامه­نوشت، است. اما به طور خاص، دستاوردی است از ارایه­ی تاریخ معاصر افغانستان که یک زن آن را با دریافت زنانه از تاریخ، قدرت و سیاست، ارایه کرده است.

کتاب، ارایه­ی چشم­دید معتبر، از تاریخ سیاسی معاصر افغانستان به ویژه جریان خلق و پرچم است؛ این ارایه، تا بیرون­تاریخ باشد، درون­تاریخ است؛ یعنی این که موقعیت سیاسی، خانوادگی و اجتماعی نویسنده، این فرصت را برای نویسنده فراهم کرده که نویسنده توانسته، پشت صحنه­ی قدرت را ببیند که چگونه ظاهر قدرت سیاسی در افغانستان، شکل می­گیرد. بنابر این، نویسنده ترجیح می­دهد تا پشت صحنه­ی تاریخ و قدرت را، بنویسد.

این کتاب، نه تاریخ محض، بلکه پرده­برداری از تاریخ سازی و ارایه­ی تاریخ بنا به منفعت قدرت­ها است. طوری که امین، ببرک کارمل و دکتر نجیب الله به این باور بود که تاریخ را آنچنان که ما می­خواهیم همان گونه ارایه و نوشته­ می­شود اما کتاب رها در باد در برابر این تصور تبلیغاتی، دغلبازانه و ریاکارانه از تاریخ، می­ایستد و تاریخ را آنچنان که هست یا آنچنان که می­تواند از چشم­انداز آدمی که شریک قدرت نیست، باشد؛ ارایه می­کند

کتاب، دارنده­ی سندهای معتبر است از کشته شدن شخصیت­های سیاسی مخالف رژیم، پنهان­کاری­های قومی رژیم برای تامین منفعت قومی، از جمله، احصاییه و شمار نشدن دقیق مردم افغانستان، جعل­سازی اصطلاح پشتونستان، تداوم جنگ و نا آرامی، برای گِل­آلود شدن وضعیت سیاسی و اجتماعی تا تکه­داران قومی بتوانند از این فضای گِل­آلود، ماهی گیری کنند.

کتاب، قدرت افشاسازی، خیلی واقع­بینانه دارد؛ زندگی شخصیت­های سیاسی خلق و پرچم و از خودش را هم از نظر سیاسی و اجتماعی و از نظر خصوصی و شخصی، آفتابی می­کند.

کتاب، معرفت ما را از تاریخ معاصر افغانستان به چالش می­کشد؛ در ضمن فهم ممکن روایت مردانه­ی ما را نیز از مفهوم تاریخ و ارایه­ی تاریخ دیگرگون می­کند، و فهم ممکن، غیر از فهم مردانه­ی موجود را از مفهوم تاریخ و ارایه­ی روایت تاریخ فرا روی ما می­گذارد که این فهم از تاریخ و از ارایه­ی روایت از تاریخ یک فهم زنانه از تاریخ است؛ که تاریخ را به شیوه­ی داستانی در اتوبیوگرافیک­نویسی ارایه کرده است؛ بنابر این، این امر را در میان می­گذارد که تاریخ را می­توان غیر از ارایه­ی خطی و یک نواخت موجود؛ طور دیگر هم نوشت و روایت کرد.

کتاب، غیر از اهمیت تاریخی، سیاسی و فرهنگی، یک سند معتبر، از نثر معاصر ادبیات پارسی دری در افغانستان است که ادبیات منثور را غنامندی ویژه بخشیده است؛ با یک دستی­ای که در ارایه­ی زبان و توصیف، دارد.

کتاب در هفت صد و شصت و چهار صفحه ارایه شده که تقریبا دو صد هزار، کلمه می­شود؛ یعنی از نظر داشتن واژه، برابر است با شاهنامه­ی فردوسی. بنابر این، یک فرهنگ لغت دوصدهزار واژه­ای را از زبان معاصر ادبیات پارسی دری ارایه کرده است که نه تنها در ادبیات معاصر افغانستان بلکه در قلمرو زبان و ادبیات معاصر ادبیات پارسی دری، اهمیت و جایگاهِ ویژه دارد با جمله­بندی­ها، توصیف­ها و کلیت صورت و فرم زبان و متن؛ می­تواند در آینده­، ضمن سند تاریخی، یک سند منثور تاریخی قابل ملاحظه از زبان و ادبیات پارسی دری باشد.

کتاب رها در باد را، اگر از نخستین اتوبیوگرافیک یا خودزندگی­نامه نوشت سیاسی-تاریخی-ادبی یک زن در قلمرو ادبیات پارسی دری ندانیم؛ در ادبیات پارسی دری و در ادبیات سیاسی و تاریخی افغانستان از نخستین کتاب در این زمینه با ویژگی­های خودش، است.

کتاب، با امکان­های تاریخی، سیاسی، فرهنگی، فهم و معرفت زنانه، زنانه نویسی، توصیف­های ادبی و ارایه­ی روایتی و داستانی؛ چشم­اندازهای ممکن را فرا روی خواننده و پژوهشگر، می­گذارد. بنابر این؛ با هر چشم­انداز ممکن، می­توان، دیدی خاص به کتاب انداخت و مورد خاص را در کتاب، به بررسی گرفت و ارایه کرد.

آنچه که در این نوشتار از کتاب ارایه شد، یک چشم­انداز ممکن از نظر یک خواننده، بود.

این نوشتار، به نقل از ثریا بها از گارسیامارکز که کتاب رها در باد با آن آغاز می­شود؛ پایان می­یابد:

زندگی آنچه زیسته­ایم نیست؛ بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می­آوریم تا روایت­اش کنیم.

 http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

 

 

 

 

 

 

نویسنده: عبدالشهید ثاقب

 

 

 

رها در باد، علیه فراموشی

 

بیهقی در جایی می‌گوید که هر کتابی برای یک‌بار خواندن می‌ارزد، اما باید علاوه کرد که برخی کتاب‌ها برای چندبار خواندن هم می‌ارزد.

 

دسته دوم، کتاب‌هایی اند که خواندن آن‌ها نگرش آدمی نسبت به محیط و پیرامون را تغییر داده و خواب خوش و راحت مان را برآشفته می‌سازند.

 

کتاب «رها در باد» نوشته‌ی خانم ثریا بهاء نیز از همین دست کتاب‌ها می‌باشد. من کتابِ «رها در باد» را خواندم. باید گفت یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این کتاب که باعثِ ماندگاری آن خواهد شد مقاومتِ آن علیه توتالیتاریسم و مبارزة آن علیه فراموشی می‌باشد. خانم ثریا بهاء با خامه‌ی توانایی که دارد، در این کتاب چنان زوایایی ناکاویده و رازهایِ خفته‌ی چنددهه پسینِ کشور، به ویژه دوره حاکمیتِ حزبِ دموکراتیک خلق را کاویده و برملا ساخته است که خواندنِ آن آدمی را به عمقِ تحولاتِ این سرزمین می‌برد و پرده از شرارت‌هایِ بر می‌افکند که تا هنوز وارونه جلوه داده شده و خیر انگاشته گردیده است.

 

من نگارش، چاپ و نشرِ این اثر را در تاریخِ فرهنگِ افغانستان یک حادثه‌ای بزرگ می‌دانم و سرآغازِ دورة مقاومت فرهنگ علیه توتالیتاریسم می‌خوانم.

 

من وقتی کتاب «رها در باد» را خواندم و آن را با نوشته‌هایِ دیگر مورخان و فرزانگان مقایسه نمودم، به مسوولیت ناشناسی‌هایی آن‌ها آگاه شدم، به زبونی ادبیات فارسی پی بردم و آن کاخ بلند ادبیات دری را کاغذین یافتم.

 

من با خواندن این کتاب دریافتم که داشتن شاعران بسیار و ادیبان بی‌شمار و مورخان درباری مانند عبدالحی حبیبی و حسن کاکر و سمسور افغان، گنجینه‌ی ادبی و فرهنگی یک ملت را پربار نمی‌سازد، بل آن‌چه مهم است مسوولیت‌شناسی ادبیات و ادای رسالت آن در قبال قربانیان می‌باشد.

 

ادبیات و مرگ

 

رسالت ادبیات چیست؟ ما برای چه نیاز به ادبیات داریم؟ اساساً ادبیات چه باید بکند؟

 

ایوان کلیما بدین عقیده است که رسالت ادبیات، مبارزه با مرگ است؛ ادبیات باید از طریق مبارزه با فراموشی، با مرگ مبارزه کند: «ما می‌نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می‌آمد در حال فرورفتن و غرق شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است، در حافظه‌هامان زنده نگهداریم».

 

او این جمله‌ی میلان کوندرا در کتاب «خنده و فراموشی» را نقل می‌کند: «ملت‌ها این گونه نابود می‌شوندکه نخست حافظه شان را از آن‌ها می‌دزدند، کتاب‌های شان را تباه می‌کنند، و تاریخ شان را نیز. و بعد کسی دیگری می‌آید و کتاب‌هایی دیگری می‌نویسد، و دانش و آموزش دیگری به آن‌ها می‌دهد، و تاریخ دیگری را جعل می‌کند».

 

کلیما می‌گوید که یک ادیب باید در برابر این فرایند، مقاومت کند و از طریق پاسداری از حقیقت، صدای مظلومان و ستمدیدگان را فریاد نماید. پاسداری از حقیقت و مبارزه علیه فراموشی، در حقیقت مبارزه برای زندگی است. حقیقت این است که ما از طریق ثبت خاطرات جمعی و تاریخی، علیه دروغ و مرگ تحمیلی مبارزه می‌کنیم و صاحب حافظه جمعی می‌شویم.

 

من با این حرف نیچه موافق نیستم که فراموشی زندگی را خوشایند و مطبوع می‌سازد: «فایده‌ی حافظه ضعیف آن است که می‌توان بارها از امور خوشایند برای اولین بار لذت برد». بلکه بیشتر با این حرف وی موافقم که فرق انسان و حیوان را در فراموشی می‌داند: «به رمه‌ای که پیش روی شما می‌چرد توجه کنید. این حیوانات هیچ فهمی از دیروز و امروز ندارند»؛ و در بند بعدی در مورد انسان می‌گوید: «انسان از وضع خود متحیر می‌ماند و از خود می‌پرسد که چرا توانایی فراموش کردن را ندارد و همواره وابسته به گذشته باقی می‌ماند، به هر سرعتی و به هرکجا که بگریزد هم‌چنان وابسته خواهد ماند».

 

پل ریکور هم در کتاب «خاطره، تاریخ و فراموشی» رسالت ادبیات را مبارزه علیه فراموشی می‌داند. او می‌گوید که حافظه انسان‌ها چندان قوی نیست و با گذر عمر ضعیف‌تر نیز می‌شود، ادبیات ابزاری است تا افراد رویدادهای گذشته را از یاد نبرند، یا دست کم به طور کامل به فراموشی نسپارند.

 

ادبیات فراموشی

 

یکی از دانشمندان در مورد افغانستان می‌نویسد که این سرزمین، سرزمین فاجعه و جنگ و تجاوز بوده و از بدو تاریخ تا به امروز در چنین وضعیتی می‌زیسته است.

 

به راستی هم آدمی اگر اندکی دقت کند، خواهد دید که در این سرزمین از اسکندر مقدونی و چنگیز خان گرفته تا به انگلیس و امریکا و شوروی، هر یک به نوبت خود لشکرکشی نموده و مردمان این مرز و بوم را به خاک و خون کشانیده است. این البته افزون بر کشمکش‌ها و جنگ‌هایی می‌باشد که میان شاهزادگان و یک قبیله با قبیله دیگر اتفاق افتاده است.

 

وظیفه ادبیات فارسی در این سرزمین این بود که خاطرات این جنگ‌ها و کشمکش‌ها را ثبت می‌کرد و نقش مدافع مظلومان و ستمدیدگان را ایفا می‌نمود، اما متأسفانه به جای آن‌که فریاد اعتراضی باشد علیه جفاهای روزگار، بیشتر به حیث افیون ملت ما عمل کرده است.

 

اما در این میان، کتاب «رها در باد» یک حادثه‌ای بزرگ تاریخی در تاریخِ فرهنگ این سرزمین می‌باشد و سرآغاز گسستِ نویسندگان مان با ادبیاتِ فراموشی.

 

کتاب «رها در باد» را با موضع‌گیری‌های صریح و شفافی که علیه جنایت‌کارانِ جنگی و خاینان ملی دارد، می‌توان نمونه‌ای بارزِ بازتابِ درد و رنجِ قربانیان و مثال اعلای مبارزه علیه ستم‌پیشگان، و مصداقِ صادقِ مقاومت فرهنگ علیه جعل و تزویر و زورگویی و خودکامگی خواند.

 

من چاپِ این اثر را به همه مردم افغانستان، به ویژه فرهیخته بانوی گرامی ثریا بها تبریک گفته و از خداوند متعال برای شان آرزوی موفقیت بیش‌تر می‌کنم.

 

 

 

نویسنده : محمد نعیم کبیر

 

(رها در باد )  قیام در برابر طاغوت

چهرۀ انقلابی کاوۀ آهنگر با پیشبند چرمین او وفراخواندن مردم به اتحاد وجنبش درمقابل پادشاه قدرتمند وستمگر، درجملۀ داستان های حماسی فرهنگ ماهمیشه ماندگاراست. ازعامۀ مردم، مردی بر می خیزد، بسان انقلاب بزرگ فرانسه، مردم کوچه و بازار را به دنبال خود می کشاند. جمشید فرمانروای مغرور ازقدرت خود، به خداوند نا سپاس می شود، سزای اوقیام کاوه وجلوس فریدون براریکۀ قدرت بود.

چه گفت آن سخنگوی بافَرّ وهوش    چوخسرو شدی بندگی رابکوش
به یزدان هرآنکس که شد ناسپاس    بدلش اندرآید زهرسو هراس
به جمشید برتیره گون گشت روز      همی کاست زو فرّ گیتی فروز

روزی ضحاک مجلس می آراید وسرگرم صحبت با درباریان می شود. ناگاه خروش کاوه  به گوش می رسد، ضحاک با چهرۀ برآشفته و خشن چون آتش فشانی مشتعل فریاد می زند: بگوکه برتوچه ستم رفته است که اینگونه  می خروشی؟ کاوه که از زور و قدرت بیمی ندارد، پاسخ می دهد:
زتو برمن آمد ستم بیشتر     زنی هرزمان بردلم نیشتر
ستم گرنداری تو برمن روا    به فرزند من دست بردن چرا
یکی بی زبان مرد آهنگرم     زشاه آتش آید همی برسرم
اگرهفت کشور به شاهی تراست   چرارنج وسختی همه بهرماست

هنگامیکه کاوه ازمحضر ضحاک بیرون می شود، خروش مردم کوچه وبازار سربه آسمان می ساید.
چوکاوه بیرون آمد از پیش شاه   بر اوانجمن گشت بازارگاه 
همی برخروشید وفریاد خواند   جهان راسراسر سوی داد خواند
و رابعۀ بلخی با عصیان دربرابر ستم مردسالاری حارث، فصل دیگری را در مقابله باستمگران بازمی کند. رابعه به اتهام داشتن روابط نامشروع با بکتاش، غلام برادرش، قربانی سنت های ناپسند زمان شده و مورد سرزنش حارث قرارمی گیرد، تاجاییکه در حمام زندانی و رگهای دستش قطع می شود تا لکۀ بدنامی ازدامان حارث ستمگرپاک شود! رابعه درحالیکه به سوی مرگ می شتابد، به قیام خود دربرابر زور گویی و جفای برادر ، با خون خود روی دیوارحمام چنین مسجل می گرداند:
مرابه عشق همی متهم کنی به حیل   چه حجت آوری پیش خدای عزوجل
شاید درتاریخ خراسان، رابعۀ بلخی اولین زنی باشد که درمقابل مرد سالاری وزن ستیزی وزورگویی وقلدری به پا ایستاد، و درین راه جان خود را ازدست داد. زورگویی و ستم ازطرف خانواده ایکه دردامان آن رشد و پرورش یافته بود. 
قیام ابومسلم خراسانی درمقابل استیلای اعراب، قیام مشروطه خواهان دربرابرطاغوت سلطنت جابر، وقیام مسعود درمقابل همه اراذل واوباشان  و طالبان و القاعده و آدمکشان بین المللی، باشفافیت در دل تاریخ می درخشد.


ولی ثریا بهاء، قهرمان داستان(رها در باد) قیام دیگری برپامی کند. اوبه خانوادۀ فرعون زمان، نجیب آورده می شود، تاخواست خداوندمحقق گردد، و از روی رسوایی ها ونقشه های پلید حزب دموکراتیک خلق پرده برداشت شود. ثریا مانند موسی کلیم الله از داخل، بنیاد ظلم و ستم سالاری را سُست کند. وقتی به خانۀ برادرنجیب مطلق العنان و قصاب می رود، همه چیز را با آرمانهای آزادیخواهانۀ خود در تضاد می بیند، در قفس رسم رواج قبیلوی اسیرمی شود، پروبالش کنده می شود، ولی او با بالهای شهامت وغیرت باورناکردنی یک زن درجامعۀ مردسالاری به پروازخود ادامه می دهد، قیام را ازهمان اول آغازمی کند، با دم و دستگاه شیطانی حزب دموکراتیک خلق قطع علاقه می کند، روزهای دشوار زندگی سیاسی راخارج ازچهارچوب سیاست آغازمی کند، نام ومال و مقام کاذب او را فریب داده نمی تواند. 
کتاب ( رها در باد ) داستان واقعی زنی است در حصار بلند قبیله، داستان پرخاش وخروش موجودیست که درجامعۀ قبیلوی محکوم به هرظلم وجنایت است.
ثریا بهاء گرچه مانند رابعۀ بلخی احساسات خود را درقالب شعرنیاورده، ولی باتوانمندی خاص، آنگونه به سخن آغازمی کند و به شکوه و شکایت ادامه می دهد وصحنه ها وحقایق را به تصویرمی کشد که خواننده رامجال مکث وتفریح نمی دهد. قلم شیوا، بیان دلنشین، اثر ماندگار، مشعل انقلاب زنان را در دهه های اخیر روشن می کند. ثریابها به تحقیق درمسند مدافع راستین حقوق زنان قدعلم می کند و تا آخر استوار و شکست ناپذیر باقی می ماند. 
کتاب(  رها در باد)  نخستین  اثرنثرمعاصرفارسی دری توسط یک زن است که هرگونه تحسین وستایش به آن می زیبد. 
ثریا بهاء گرچه مانند کاوه، مردم کوچه وبازاررابه قیام درمقابل اهریمن زمان یعنی حزب پرچم وخلق نخواند، ولی به تنهایی نبرد حق در مقابل باطل را ادامه می دهد و ازستم سالاری قبیله به وضاحت پرده برمی دارد. نوشتن همچویک اثری توسط یک زن، درجامعۀ قبیلوی افغانستان ارزش کمتری ازقیام کاوه ندارد. ثریابها به همه زنان میهن پیام می دهد که باهمه شداید وسختیها در برابرظلم و بیعدالتی ومرد سالاری استواربمانند. اوگرچه مانند ژاندارک، پیشاپیش سپاه انقلابی درخیابانهای کابل برعلیه تجاوز به حقوق زن حرکت نمی کند، اما نخستین زنی است که پرده های خوف وهراس رامی درد ودرمقابل یک رژیم سفاک وخون آشام بدترازضحاک، یکه و به تنهایی می ایستد، وبارگران مسئولیت دفاع ازحقوق نیمی ازنفوس مظلوم جامعه رابه دوش می کشد. 
وقتی، به گفتۀ خالق شاهنامه، آیین فرزانگان درسرزمین کهنسال خراسان درکشتارگاه جلادان فرهنگ قبیله نابود می شود، وقتی جادو گران ومداریهای سیاسی به نام ملا ومولوی وطالب ازپشاور وسوات و وزیرستان وکویته مانند سیل خانمان براندازسرازیرمی شود، راستی از میان می رود و دست دیوان به ناراستی و بدی درازمی شود وبرگِل وسنگ وچوب ودرخت و زن وکودک و پیر وجوان رحمی  
نمی کند و کشتن وغارت وسختن دستورکارحاکمان قرارمی گیرد. مرد دیگری از تبارحسین و ابومسلم ویعقوب و رابعه بلندمی شود، ازخستگی جهاد نمی هراسد، قد راست می کند و در برابر طاغوت طالبان قیام می کند، مسعود بزرگ اسطورۀ دیگری است که ضرورت به روایت وداستان وقصه ندارد، وقیام اوبرهمه آشکارست وشهادت اوبرهان قاطع حقانیت مبارزه وقیام او. 


ثریا بهاء دره به دره، کوه به کوه، سنگلاخ به سنگلاخ، روستابه روستان و وادی به وادی دنبال این قهرمان سرگردان میگردد، وسر انجام موفق می شوداو را ازنزدیک ببیند وفلسفۀ قیام وآزادی خواهی  او را در یابد. ( رها در باد) ، سیمای مردی رابه تصویرمی کشد که دیوانگان همیشه درمخدوش ساختن آن کوششهای بیجا نموده اند. مسعود را مردی می یابد که به مقام وپول وشهرت نمی اندیشد،بلکه برای آزادی می جنگید وازحق دفاع می کرد. مانندیک سپاهی عادی زندگی می کرد و دربسررساندن قیام، خواب وراحت رابرخودحرام کرده بود.
ثریابها ماه ها دره های پنجشیر را درسخت ترین شرایط سرما، گاهی به سواری اسپ وگاهی پای پیاده درمعیت دوطفل خود می پیماید، و مبارزه می کند تا زنده بماند و پیام خود را درکتاب ( رها در باد ) به تمام مردم آزادیخواه، بویژه زنان درقید و بندجامعۀ قبیلوی برساند.


مسعود از بیرون با تجاوز روسها و طاغوت طالبان درپیکاربود، وثریابها از داخل دربرابرنظام طاغوتی خلق وپرچم درمبارزه٠ بنازم به شهامت مردی که با بزرگترین و قدرتمندترین لشکرجهان درمیدان نبرد می رزمید، و بنازم به شیرزنی که از داخل، وجدان فرومایگان وطنفروش رامی آزرد و تاروپود هستی آنها را درهم می ریخت ٠
ثریا بهاء با شهامت خارق العاده باحزب دموکراتیک خلق و پرچم قطع رابطه می نماید، ولی خاموش نمی نشیند و به انتقاد و پیکار و مبارزه ادامه می دهد. امانه به طرفداری خلقیان و پرچمیان خودفروخته، بلکه به طرفداری از آزادی و رهایی ازهمه زنجیرهای تعصب واسارت٠

 ثریابها هم یک قهرمان است، یک مبارز دلیراست و دربدترین شرایط به پیکار ومبارزۀ خود ادامه داده است.  ومقدستر وبالاتر و والاتر ازهمه ثریابها، یک مادراست ودرانجام این رسالت مقدس، با قلب وهراس یک مادر ازجگرگوشه های خود پاسداری نموده است. درکانون خانواده، درکنارهمسرهوسباز و دیوانه و دروغ گو دلسوزانه به حمایت و حفاظت دو فرزندخود پرداخته است٠ جای او درمیان زنان باشهامت ثبت تاریخ کشورماست، وکتاب او( رها درباد) ، سرمشق زندۀ مبارزه و قیام زنان کشور در برابر نظام پوسیدۀ مردسالاری قبیلوی و شوهر ستم پیشه است٠
اگرعدۀ براوشوریده و ژاژخایی نموده اند، بازهم دلیل برحقانیت قیام و نوشتۀ اوست، زیرا آنهایی که قدرت ونام قبیلوی خود را به خطرمواجه می بینند، می ترسند وهراس برآنها مستولی می شود وهرکه را دردی رسد ناچارگوید وای وای! این درد آنها را به وای وای گفتن و به بیراهه ساختن وادار می سازد.
ثریابها!  توانخستین  زنی هستی که بالاتر ازهمه مردان سیاستمدارمحافظه کار، که سکوت نموده اند، دروازه های سکوت راشکستی واز معرکۀ سیستم خلق وپرچم بدنام، بانیک نامی بیرون شدی !
سپاس به قلم وخدمت بزرگ فرهنگی توبه زبان فارسی. پیروز باد قیام تو در برابرنظام فرتوت قبیلوی ومردسالاری! سر افگنده وشرمسارباد دشمنان آزادی، برابری وعدالت درسراسرجهان !

(منتشرۀ هفته نامۀ امیدشماره 951 مورخ پنجم جون 2031

 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠
تگ ها :