ثریا بها

      

ثریا بهاء

                 

مگرنگفتدکه زن را ومادر را که سر چشمۀ آفرینش است ستایش کنیم؟ واما این ستایشگران ناباورهرگز نخواستند فریادو استغاثه ی دلخراش این سرچشمۀ آفرینش که بزرگترین تراژیدی قرن است بعرش خدایی رسد٠ورنه هرگز گل لبخند بر لبهای بیرنگ مادری نمی خشکید ومتتظر مرگ فردای گل جانش نمی بودوبا دلهره ای سرسام آور وچشمان گریان این همه  جنگها وجنایات آدمکشان قرن رانظاره نمیکرد واگر نیمه ی پنهان جامعه نبودواگردرزیر چکمه های خونین مردسالاری ضعیفه وجنس دوم نبود ،امروز عشق وصلح بر سیاره ی ما حاکم بودوشاهد مرگ فرزندش نمی بود.

               

آنانکه مرز دیورند را به رسمیت شناختند   

                   

 معاهده دیورند در دوازدهم نوامبر1893 درسلام خانه ارگ پس از سخنرانی امیرعبدالرحمان خان در جمعی از سران ملکی، نظامی وروسای قبایل توسط امیر و"سرمور تیمر دیورند" به امضا می رسد ودوازده سال پس از آن در سال 1905 امیرحبیب الله خان آنرا پذیرفته ومجداد تصدیق می نماید. 14 سال پس از تایید معاهدهء دیورند توسط حبیب الله خان، دولت امان الله خان معاهدهء دیورند را برای دوبار پی درپی_ ابتدا درهشتم اگست 1919 در راولپندی (درمعاهدهء که منجر به صلح بین افغانستان وبریتانیا واستقلال افغانستان گردید) وبار دوم در بیست ودوم نوامبر 1921 درکابل طی "معاهدهء روابط دوستانه وتجاری" با دولت هند برتانیوی_  تایید نموده است.1 اما، جدیدا منابعی در انترنت ضمن یادآوری اسنادی ادعا نموده اند که نادرشاه وظاهرشاه نیز از جمله کسانی می باشند که معاهدهء دیورند را پذیرفته اند. یکی از وبسایتهای که متن معاهده دیورند رانیز منتشر نموده است مدعی گردیده است که جنرال شاه ولی خان وزیرحکومت نادرخان و آرتورهندرسن به نمایندگی از دولت بریتانیا در ششم مه 1930درلندن معاهدهء دیورند را مجداد مورد تایید قرارداده اند. درکنار این منبع که می گوید نماینده ظاهرشاه نیز در سال 1948 طی مسافرتی در پاکستان گفته است که، شاه ما گفته ومن بار دیگر تکرار می کنم که ما مرزافغانستان وپاکستان را به رسمیت می شناسیم ، رحیم الله یوسف زی_ خبرنگار پشتون تبار بی بی سی به نقل از یکی ازپژوهشگران پاکستانی به نامه ای اشاره نموده است که ظاهرشاه درسالهای سلطنت خویش برای دولت پاکستان  ارسال داشته ودر آن گفته است که ادعای ارضی علیه پاکستان ندارد.

بهرترتیب، اگرنادرشاه دیگر زنده نیست ومورخین افغانستان بدون ارایه سندی موضوع تایید مجدد معاهدهء دیورند توسط جنرال شاه ولی خان_وزیرحکومت نادرشاه راتکذیب می کنند، ظاهرشاه که تا هنوز در قید حیات است وبا نام "بابای ملت" درارگ(همانجای گفته می شود از آن نامه به دولت پاکستان ارسال نموده است) جاه خوش نموده است فرصتی دارد که این ادعا را تایید و یا تکذیب نماید.                                          

                       

ارنستو چگوارا نوشت

 ستارگان در آسمان تیره آن شهر کوچک کوهستانی می درخشیدند. به دامنه های جنگلی کوه ها پناه برده بودم. سکوت و سرما ظلمت را غلیظ تر می کرد. واقعا از وصف آن شب عاجزم. گویی همه چیز مخفیانه به فضای اثیری پیرامون مان برده می شد و حضور ما را انکار می کرد. حتی یک تکه ابر نیز در آسمان نبود تا با پوشاندن پاره ای از آسمان پرستاره چشم اندازی به وجود بیاورد. فقط در چند متری من، نور چراغی کم سو، از ظلمت اطراف می کاست٠

چهره آن مرد، در سایه گم شده بود. تنها چیزی را که می توانستم ببینم، برق گیرای چشمانش و سفیدی مطبوع دندان های پیشینش بود. هنوز نمی دانم فضای آنجا بود و یا شخصیت آن مرد که مرا برای انقلاب آماده می کرد. من آن سخنان را از آدم های دیگری نیز شنیده بودم، اما هیچ کدام تأثیر سخنان آن مرد را نداشتند. چیزی در کلام او بود که به دورم می پیچید و مرا در خود می گرفت. افسونی در سخنانش بود که به شراره های آتش می مانست و همه وجودم را می سوزاند. به مسیحای مجرد شباهت داشت که فقط خورشید برازنده هم وثاقی اش باشد. او از حماقت و جزمیت می گریخت. از سخنانش پیدا بود که سرزمین های بیشناری را دیده و هزاران ماجرا را از سر گذرانده است. او در آن نقطه متروک تنها می زیست و منتظر روز واقعه بود.

هنوز حیران آن مرد ناشناس بودم که گفت وگوها به پایان رسید و لحظه جدایی نزدیک شد. گفتم: «کیستید؟» خندید و گفت: «من، منم!» و ادامه داد: «مردم را دریاب! هرگز سازش مکن! آری، کسانی که سازش نمی کنند، می میرند، اما مرگشان عین حیات و زندگی ست. آری تو نیز می میری، اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله ای. گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیک خواهد شد. تو همان اندازه مفید هستی که من هستم. آه، تو نمی دانی که تا چه اندازه کمک هایت به مردم مفید است؛ مردمی که تو را قربانی خواهند کرد!»

خندید. برق دندان های سفیدش را دیدم. او تاریخ را پیشگویی می کرد. دستم را گرفت. گرمای دستانش همچون نجوایی دور به دلم می رسید. این شیوه خداحافظی او بود. با سخنان او، شب، آرام آرام، خودش را جمع کرد و به دور دلم پیچید. او رفت، در حالی که من در جایم میخکوب شده بودم. نگاه کردم، گام هایش علف ها را نمی آزرد. در عوض، با هر گامی که برمی داشت، شب پره های روشن، همچون فانوس هایی کوچک، از لابلای علف ها بیرون می آمدند و به دنبال گام های او روان می شدند. او که بود؟

تصمیم گرفتم خودم را وقف مردم کنم ۰

چگوارا از آرژانتین تا کوبا و از کنگو تا بولیوی تفنگ بر دوش  فاشیسم و دیکتاتوری را  با خنده ای بر لب به چالش نبردی نامتوازن  طلبید   

اگر چه جسد تیرباران شده اش تا مدتها به زیر باند فرودگاهی در نزدیکی لاپاز مخفی شد اما اندیشه بسط یافته او تمامی جهان روزهای بدون او را فتح کرد و به الگوی جوانانی بدل شد که تنها نام مقدس او را بهترین محرک برای شورش و یاغیگری بر ضد هر نوع نظام سلطه طلب فاشیستی ودیکتاتوری یافتند .

شعربرای چگواری عزیز  ازکارلوس پائبلو

دوست داشتنت را می‌آموزیم
از بلندای تاریخ
آنجا که خورشید شجاعت تو
مرگ را به محاصره در آورد

اینجا ژرفنای روشنایی بخش حضور عزیزت
همیشگی است
فرمانده چگوارا

دستهای با صلابت و قویت
بر فراز تاریخ شلیک می کند
آنگاه که تمامی سانتا کلارا
برمی‌خیزند تا ببینند ترا

اینجا ژرفنای روشنایی بخش حضور عزیزت
همیشگی است
فرمانده چگوارا

می‌آیی آتش زنان بر نسیم
با خورشیدهایی بهارین
برای کاشتن پرچمی با نور لبخندت

اینجا ژرفنای روشنایی بخش حضور عزیزت
همیشگی است
فرمانده چگوارا

عشق انقلابی تو
به مخاطره ای جدید رهنمونت می‌کند
آنجا که صلابت دستان آزادی‌بخشت را در انتظارند

اینجا ژرفنای روشنایی بخش حضور عزیزت
همیشگی است
فرمانده چگوارا

به پیش خواهیم رفت
همچنان که با تو
و با فیدل ترا می‌نامیم
فرمانده جاودان

اینجا ژرفنای روشنایی بخش حضور عزیزت
همیشگی است
فرمانده چگوارا

         

  برتولت برشت                                          

 

٣٠ اپریل سال ۱۹۵۶ میلادی ، برتولد برشت نویسنده ، شاعر و مشهورترین نمایشنامه نویس معاصر آلمان درگذشت. او در دوران جنگ جهانی اول در بیمارستانهای ارتش خدمت و پرستاری می کرد و مشاهده وضع تأثیر انگیز بیمارستانها و بیماران هر گونه حس میهن پرستی را در او از بین برد.  اشعار برشت نیز لحن تند و تلخی دارد که از همان اوضاع نابسامان دوران جنگ سرچشمه می گیرد. از آثار برتولد برشت «  زندگی گالیله ، طبل در شب و پونتیلا و خدمتکارش» را می توان نام برد.

“برتولت برشت” شاعر بزرگ و انسان دوست در نهم فوریه سال ۱۸۹۸ در “آوسبورگ” آلمان متولد شد و در سال ۱۹۵۶ بعد از چهل سال مبارزه بی وقفه علیه دشمنان بشریت و جنگ بی امان و پی گیر، بر ضد جنگ و جنگ افروزان در سن ۵۸ سالگی در زادگاه خود آلمان دیده از جهان فروبست.

“برشت” از کودکی علاقه زیادی به آموختن علوم طبیعی داشت و با این انگیزه به زودی در این رشته فارغ التحصیل شد. در این ایام در میهن وی ، نازیسم قدم برقله ی رفیع قدرت می نهاد و با به قدرت رسیدن آنها ، اندیشه های انسانی به بند کشیده می شد و جنگ عقاید در بحبوحه بحران قرار گرفته بود. در این دوران یا می باید به دشمنی با بشریت و مظاهر آن و به خصوص با آنچه شریف و زیباست برخاست و در صف ماجراجویان نازیسم قرار گرفت و یا به انسانیت و به زندگی و وجدان بشری که بی رحمانه به نابودی می گرایید گرایش یافت، در صورت اول شخص منصب و شهرت ، تقرب و نعمت و راحتی می یافت ؛ ولی در دومین وجه مرگ و زندان و شکنجه بود ، لیکن “برتولت” بی تردید راه دوم را برگزید. او مردی نبود که به خدمت شیطان کمر بندد و همین روحیه او باعث شد سلاح خود را بر گرفت و به راه یزدان رفت و سلاح نیرومندش نبوغ او بود.

“برشت” برای بهروزی و کامکاری آدمیان نیرویی جاودان یافت، او هرگز تا آخرین نفس با اسلحه خود وداع نکرد. او حماسه عظیم انسانیت را خلق کرد. او درخشان ترین حماسه های عظیم انسانیت را خلق کرد و آفریدگار درخشان ترین حماسه های تاریخ بشری بود. “برشت” هرگز به ادبیات به عنوان یک مقوله تجملی نمی نگریست بلکه نقش برنده اسلحه خود را خوب می شناخت. “برشت” در سال ۱۹۳۳ از چنگ گشتاپو گریخت و در خارج آلمان به انتشار نشریه ضد نازی “ورست” پرداخت لیکن هیتلر می رفت تا با مرگ و خون قطعه ی اروپا را در کام کشد و با وجود این شرایط “برشت” ناچارا به آمریکا مسافرت کرد و تنها دو سال پس از جنگ بود که به زادگاه خود مراجعت کرد.

“برشت” و “ریلکه” دو شاعر بزرگ آلمان هستند که محبوبیت آنان را از دو سوی مختلف، کمتر شاعری در زمان حیات یافته است. وی یک هنرمند بود و گر چه دید هنری اش بسیار تغییر یافت اما وجدان او هرگز دچار لغزش نشد؛ شعر او ابتدا از ادراکات متافیزیکی سرچشمه می گرفت، اما پس از مدتی اندک، جهان بینی اجتماعی یافت و رویای سوسیالیسم که در آن زمان تئوری آن به تخیلی زیبا شباهت داشت ، “برشت” را به سوی خود جلب کرد. در جنگ جهانی اول “برشت” کار شاعری را آغاز کرد و در جنگ دوم هنر او همه گیر شده و او در اوج شهرت قرار داشت. در آغاز کار او، مکاتب نوین هنری اصول کهنه رادر هم شکسته برای خود جایی باز می کردند. “برشت” نیز در ابتدا تحت تاثیر “ناتورالیسم” قرار گرفت. در آثار این دوران وی حرمان و شک و تلخی و ناکامی از نابسامانی ها را می توان دید.

لیکن دیری نپایید که این شیوه را رها کرد و اولین اندیشه های اجتماعی و بشر دوستی در وی جوانه زد! خود وی می گوید:

« … من با مردم ساده و عامی پیمان می بندم، به سرم کلاهی پشمین از آن که آنها بر سر می نهند می گذارم ، می گویید آنها حیوانهایی متعفن و کثیفند، چنین نیست؟ خوب . منهم مثل آنانم…»

و سپس از نظر شیوه کار به اکسپرسیونیسم گروید. “برشت” پیشرو “درام حماسه ای” است، ترانه های او از توده های ملت آلمان مایه گرفته و شکوه کتاب های مقدس و زیبای درام یونان را زنده می کند. از “برشت” نمایشنامه ها و اشعار و رمانهای زیادی بجا مانده است که معروفترین آنها عبارتند از:

“زندگی گالیله” ، “طبل درشب”، “پونتیلا و خدمتکارش ماتی”، “محکومیت لوکولوس” و “رویای سیمون ماشار”. برشت شاعر که تیغ فاشیسم و ضد کمونیسم در آلمان او را گزید و پیش از شروع جنگ مجبور به تبعیدش نمود، از افشای چهره رهبران جنگ امپریالیستی غافل نماند. اشعار آندوره برشت حاکی از آنست که جنگ امپریالیستها، جنگی برای تجدید ستمگری، استثمار و تقسیم مجدد جهان است. او میدانست که امپریالیسم پشت خنده دروغین، چگونه دندانهای خونین خود را میساید:                                                                                                                                 

                    

       ثریا بهاء  

 امشب باز درقربانگاه ستم نامرد سالاری

     زنی میان شعله های آتش جان سپرد      

 مریم زن جوان که فقط ١۶ سال داشت تحت حاکمیت شریعیت؛ اسلامی امریکایی ؛کرزی بدلیل ستم شوهر وعدم موجودیت قوانین انسانی درهرات دست به خودسوزی زد.این موجود ظریف قربانی شده  بدلیل سوختگی بیش از 90 درصد پیکرش در شفاخانه هرات  جان سپردوحیاتش را به معامله گران زندگی زن وسیاست مداران چون  پرزیدنت کرزی و ۶٨ زن عروسک  صفت پارلمان  بخشید تا باشد که مرگ وی ونادیه انجمن ها شلاقی بر وجدان کاذب آقای رئیس جمهور وتیم فاشیست وجنایتکاروی تلقی گردد  ولکه ننگی است بر تاریخ  سیاه کرزی وقبیله سالاران زن ستیز که فرداها بابای ملت خواهند بود واین بابا ها ی معامله گرهیچ قانونی را برای حمایت زن وخانواده پی ریزی نکردندودختران کوچکی را به عقد نکاح پیر مردان در آوردندتا باسیستم منحط مرد سالاری بتوانند برای حفظ سلطه قبیلوی و استثمار جامعه ادامه دهند نبودن قوانین انسانی ازدواج چنین تراژیدی های را بار میاورد وتا چه وقت بامرک ،خون وآتش سوزی  بسوی قربانگاه رفت

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٤
تگ ها :