ثریا بهاء

 

پارلمان ویرانۀ زیر پا لگد کوب شدۀ نظام حاکم

 

یکی از مخاطراتی که امروزه بر سرنوشت مردم ما سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن نمایندگان مردم در دستگاه سیاسی - اجتماعی حاکم است. اعضای پارلمان اگر نتواند فاصلۀ انتقادی خود را با دستگاه حاکم حفظ کند از نمایندگی مردم خلع می شود، دیگر نمی تواند نماینده مردم باقی بماند، به مزدور سیاسی و فرهنگی سیستم حاکم بدل می شود و خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که هویت شان، در شناسنامه هایشان دفن شده است. 

حکومت مافیایی کرزی با کشتار، ترس، تجاوز و فقرعمومی نهادهای واسط میان دولت و مردم را می بلعد، پارلمان را بر می اندازد و تمام قدرت را در حلقۀ تیم حاکم و سازمان قضایی قبیله یی خود متمرکز می کند و در نهایت سرآمدها و نخبه ها را به عوام تبدیل می کند تا همگی در بدبختی و بنده گی با هم برابر شوند و آنگاه شعار ریاکارانۀ وحدت ملی با هویت افغانی سر می دهد، که در واقع هویت ملیتی و فرهنگی با هم متحد نیستند، بلکه کالبدهای مردگانی اند که در کنار "هویت افغانی " دفن شده اند.

دراین نوع حکومت هر کس کورکورانه تسلیم ارادۀ مطلق فرمانروا است٠  تسلیمی زبونانه که آدمی را از ماهیت خویش تهی می کند و در ردیف گله های حیوانی قرار می دهد. حکومت استبدادی مردم را به فرومایگی تنزل می دهد. چاپلوسی، کرنش، اطاعت و ستم پذیری را توسعه می دهد و در نهایت راه انسان زیستن را سد می کند. استبداد، همه را یک شکل و هم شکل می خواهد تا آسان تر بتواند بر گله ها حکومت کند. در حکومت های استبدادی، اخلاق به انحطاط کشیده می شود، و چه انحطاطی از این بالاتر که آدمیان به چاپلوسی و ترس و زبونی و فراموش کردن خود، دچارشوند٠مونتسکیو، معتقد است که در نظام های استبدادی حتی حاکم و سلطان در تارهای بندگی اسیر می شود، زیرا سلطان مستبد بردۀ کسانی می شود که لذایذ زندگی اش را فراهم می کنند. از این رو همواره نگران سرکشی رعایایی است که پایه های قدرتش را محکم می کنند. همانند گونه که هگل نیز در شرح رابطۀ خدایگان و بنده به آن اشاره کرده است. هگل معتقد است که در نسبت میان خدایگان و بنده و برای بقا و تداوم این رابطه، خدایگان به بنده گان بیشتر وابسته و محتاجند تا بنده گان به خدایگان. این سخن از آن رو مهم است که نشان می دهد سقف نظام استبدادی و خدایگانی بر ستون رعایا استوار می ماند و تا این ستون بر پا باشد رابطۀ سلطانی و خدایی تداوم می یابد. ستون برپا شدۀ رعایا، ماهیتا از مصالحی مانند ترس، جهل و اطاعت تشکیل می شود٠

تاریخ خودکامگی نشان می دهد که سیاست در نظام های استبدادی، از معنای اصلی خود خارج می شود و"به حد دسیسه های تیم حاکم، نجوای اسرار و منازعات و شایعه پراکنی های حرمسرایی تنزل می یابد." کارمندان اداری مستخدمین، به گماشتگان حاکم مستبد تبدیل می شوند. مونستکیو از شاهزاده یی نقل می کند که به خواجگانی که بر حرمسرایش حاکم بوده است، خطاب می کند: "شمایان اگر ابزارهای حقیری نباشید که بتوانم خردتان کنم، پس چه هستید، شمایانی که فقط تا زمانی وجود دارید که بدانید چگونه اطاعت کنید، شمایانی که فقط به این دلیل در این جهان وجود دارید که تحت قوانین من زنده گی کنید یا به محض این که من دستور دادم بمیرید." در نظام های استبدادی، ارکان زنده گی اجتماعی و نهادهای حقوقی در هم می شکند. مونتسکیو "از پارلمان ها به عنوان ویرانه هایی که زیر پا لگد کوب شده اند نام می برد." نهادها و سازمان ها در نظام های جبار، نمایندۀ ملت نیستند، بلکه همۀ آنها در برابر قدرت استبدادی که همۀ موانع را از مقابلش برداشته است سر فرو آورده اند. استبداد گری و استبداد پذیری در تارپود زنده گی اجتماعی ریشه می دواند. استبداد به فساد زبان، فساد اخلاق، فساد فرهنگ و فساد دین منجر می گردد. در نظام های خودکامه، انسان به "شیی" تبدیل می شود تا به "شخص". مردم به منزلۀ ابزارها و اشیایی تابع و پیرو، در خدمت چنین نظام هایی به کار گرفته می شوند و به سمت اطاعت ( حتی اطاعت خود خواسته و پیروی از روی رضایت) تمایل پیدا می کند تا در پناه آن به امنیت برسد و در سایۀ قدرت، بتواند زنده گی کند. انسان میان تهی، البته از زیستن بدون تکیه گاه قدرت و رویارویی با خود و مسئولیت انتخاب کردن می هراسد و می گریزد و این همان راز گریز آدمی از آزادی است،  شماری از بردگان آزادی گریز تاجیکان در نظام حاکم به شیی تبدیل شده اند و انگیزه های مبارزارتی  تاجیکان را منفعل کرده اند٠  یکی از روشنگرایان بنام عبدالجبار آریایی می نویسند:

"  یکی از عوامل اساس و بنیادی منفعل بودن تاجیک ها نداشتن یک هویت مشخص سیاسی که تعریف کننده ارزشهای تاریخی-تمدنی و سیاسی- هویتی باشد می دانم، ارزشهای که بتواند برای فعالان سیاسی و اجتماعی مان خط قرمز ترسیم نموده، عبور ازین خط خیانت به آرمانهای عمومی خوانده شود. همین مسله باعث شده است که تاجیک ها نسبت به اقوام دیگر افغانستان از نظر قومی با یکدیگر احساس تعلق به شکل باید آن نکنند. و ناگفته نباید گذاشت که "روند بی خاصیت سازی" سیاسی نیز با تلقین و پذیرش تاریخ و اسطوره های کاذب به طور برنامه ریزی شده طی دونیم قرن یکی دیگر از دلایلی است که مردم ما را از نظر حس اعتماد به نفس جهت رهبری ضعیف ساخته است. به این معنی که چیزی تحت عنوان ارزش که مردم ما به آن افتخار نماید وجود ندارد. ساختار آموزش و پرورش در کشور طوری مهندسی شده است که غرور، شجاعت، قهرمانی ،هویت، هستی و توانایی یک گروه را بر میتابد و دیگران را به قبول همه این موارد وادار می نماید. و ذهنیت های که طی دوازده سال آموزشی در مکاتب شکل می گیرد در محور همین ارزشهای کاذب یاد شده شکل میگیرد که به مشکل ذهنیت ها را تغیر پذیر می سازد. این مسله مردم ما را از نظر سیاسی خنثی ساخته است. چون وقتی به تاریخ دو ونیم قرنه کشور خود در عرصه سیاسی و نظامی می نگرند هیچ دستاوردی آنچنانی که به طور برجسته بتواند هویت شان را تعریف نماید نمی بینند. "

ادغام و جذب شدن نمایندگان مردم در دستگاه سیاسی - اجتماعی حاکم و خنثی سازی انگیزه های مبارزاتی مردم بخشی از برنامه های گله سازی حکومت های استبدادی  است با شعار وحدت ملی و دموکراسی امریکایی ٠ 

 

 

مژده به دوستان داخل کشور که چشم درد پی کتاب ( رها در باد ) می گشتند، انتشارات تاک ( رها در باد) را با طراحی جلد جدید بار دوم به چاپ رسانید، دوستان می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های کابل به دست بیاورند

http://taakbook.com/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af/

  

 

 

یعقوب یسنا

ضرورت نوشتن  زندگی خصوصی رهبران سیاسی

 

در کتاب ( رها در باد)

 

در یک مورد می خواستم به شما بگویم: زندگی خصوصی رهبران جدا از زندگی اجتماعی و سیاسی آنها نمی تواند بود،  از نظر بینش سیاسی معاصر به ویژه از دیدگاه جنبش سیاسی فیمنیست، خصوصی وجود ندارد اگه زنی چادر نمی پوشه یک حرکت سیاسی است و اگه سیاسی نیست؛ پس چرا مردان بر زندگی خصوصی زنان مدیریت می کنند؛ جهان ما، خصوصی و عمومی نمی شناسد؛ قدرت، شهوت، شهرت؛ همه با سیاست و جنگ ها ارتباط دارد؛

کلن اگه به تاریخ نگاه کنید پشت جنگ ها، انگیزه های شخصی مطرح بوده است؛ یک آدم می خواسته به پول به قدرت به زنان بیشتر دست پیدا کند؛ این همه انگیزه شخصی و خصوصی یک آدم است که عموم را بدبخت می کند،

بله، در جامعه ای مثل جامعه ی افغانستان که هیچ گاهی شفافیت وجود نداشته؛ بنابر این ضرورت دارد تا به پشت پرده ها نگاه باید کرد؛ زیرا همیشه، پشت پرده و در خصوص تصمیم گرفته شده است؛

همین ، انگیزه جنسی یک امر خصوصی، وقتی مدیریت نشه، وارد امر عمومی می شه و یک آدم به سلطه گری در جامعه برای سکس با زنان می پردازد، اینها را از نگاه خصوصی و خانوادگی چه آدمهای بوده اند، نگاه کنیم باز همین آدمها با همین ویژه گی ها وارد اجتماع و سیاست می شوند ٠

 یعنی در تاریخ افغانستان منافع جمع هیچگاهی شناخته نشده، کسی برای جمع مبارزه نکرده هر کسی آمده انگیزه های شخصی و خصوصی اش را بر جمع قبولانده، و جمع را قربانی فزون خواهی های خویش کرده اند؛

بنابر این نگاه به امر خصوصی، نگاهی است که بزرگ ترین متفکرین چون فوکو و لیوتار به آن پرداخته است، و لیوتار به این نظر که تاریخ باید از شکل رسمی اش بیرون کرد و با روایت ارایه کرد که ریزه بینی ها را در نظر داشته باشد؛ این نگاه به تاریخ، نگاهی است پسامدرن٠

اصولاً از نگاه فلسفی هم هیچ پدیده را نمی توان مجرد وبی ارتباط از پدیده های دیگر شناخت بین پدیده ها یک ارتباط دیالکتیکی و سیتماتیک موجود است٠

و این هم خیلی مهم است که دیدگاه یک زن از تاریخ با یک مرد تفاوت دارد و باید عقلانیت و معرفت زنانه را از تاریخ ارایه کرد٠در دیدگاه معاصر، هر نوشتار به ویژه تاریخ یک اتوبیوگرافیک یعنی خود زندگینامه نوشت، است، رها در باد یک اتو بیو گرافیک سیاسی و تاریخی است

شما بیشتر روی همین مساله توجه کنید که نگاه مردانه و زنانه به تاریخ به هرچه از هم تفاوت داره؛ و بگویید که من یک معرفت و عقلانیت ممکن زنانه را خواستم از تاریخ ارایه کنم؛ همین. که یک زن نوشته است؛ تا هنوز ما زنی چون خانم بهاء که جدی بنویسد، زنی که تاریخ بنویسد، زنی که از زندگی خصوصی اش بنویسد، زنی که از میل اش بنویسد؛ نداشته ایم؛

واقعن در سطح درکشور نداریم حتا درخارج کشور مردم ما ناتوان تر اند٠

 

یعقوب یسنا 

(((((((((((((((((( 

 

رها در باد یا شهامت دختر کابل زمین

       
فــــرهنگی - کتـــابخـــانه خــــاوران
نوشته شده توسط محمد طاها کوشان، فریمونت ـ کالیفورنیا
دوشنبه ، 23 اردیبهشت 1392 ، 10:24

رهـــا در بــاد یا شــهامت دختــر کـــابل زمیــنبسیاری ازبزرگان نوشتن ونویسندگی رازاده دانش واندوخته های آموزشی میپندارند، درست است، ولی باوجود اندوختنِ دانش که سرمایه ومُغَزِّی خرد واندیشۀ انسانیست، باید وشاید شایستگی هنری را نیز در اینراه نباید از یاد برد.محمد طاها کوشان، فریمونت ـ کالیفورنیا اما زیاده برآن دامان مادروآغوش پدر به ویژه اندوخته های معنوی وراه وروش وگفتاروکردار، همچنان گونۀ زندگانی آنهادر بازده تراوش خرد واندیشه، آرایش جملات و گزینش وبکارگیری واژه های شایسته وبایسته درنوشتۀ نویسنده خود را برازنده ساخته، توانایی وپهنای دیدو ژرفنگری خردواندیشه نویسنده را نیز نمایان می سازد.

درسه ده گذشته بسیاری ازدانشمندان وبزرگان دررشته های گوناگون سیاست وادب وفرهنگ خامه پردازی نموده اند، مانند (اشک خراسان) و (اژدهای خودی) وحتمابیشترازدههاعنوان دیگر همه دیده وخوانده باشیم، ولی (رهادرباد) کتابیست که بعدازخواندن صفحه اول، دیگرخیال برزمین گذاشتن آنراتاپایان کتاب ازخواننده خویش می گیرد.
شیوۀ نگارش این کتاب چنان پرسش برانگیزو وسوسه سازاست که خواننده راکنجکاوترساخته ودردانستن مطالب بهم پیوسته ورشته و بافت آن سلیقۀ ویژۀ رابکاربرده که هنگام خواندن خواننده نمی خواهدویاهمچومن نمیتواندآنرابرزمین بگذاردتابه پایان کتاب نرسد.
ماکابلیان درادوارمختلف تاریخی وفرهنگی میزبان هرقوم وتباری بودیم وهستیم وخواهیم بود، درین خطۀ پربارهرکسی راراه دادندو پذیرفتند وازدانش علمی ودینی گرفته تاشیوه ورموززندگی باهمی رابامحبت ودوستی پاک وبی آلایش درطبق اخلاص گذاشته و پیشکش نموده ایم، ولی دستمزدآن برای مردم کابل هردل عزیز بجزواسکت بریدن، برفرق سرروغن داغ کردن، قین وفانه، ناخن کشیدن، خنثی نمودن، بعدازضبط اموال وباغ وزمین شانرابه دیگران بخشیدن، کوچه های کابلزمین رادروازه های محافظتی نشاندن و بالاخره همه کابلیان راازسیاست وادارات ومقامات حکومتی بدور نگه داشتن؛ چه بود؟
نویسنده بانوثریابها بامیراث گرانبهای معنوی مبارزه علیه زوروظلم و ستم که ازپدرش شادروان سعدالدین خان بهاکه یکی ازمشروطه خواهان بنام بودند، باجسارتی بیباکانه پرده ازنامردمی ونامردی یک عده بی همتان بی دین ومفتحوران دروغگوبرداشته، که دررگ و ریشه اینهابجزخباثت، بی ناموسی، وطنفروشی، خودفروشی، نمکدان شکنی و... چیزی دیگرسراغ نتوان کرد؛ مطلبی گزاف وهوایی ننوشته؛ وراست نوشته که ماهمه دریک نسل شاهدزنده هستیم، نه که ماننده آنهاقصه وافسانه ببافندوبدون سندومدرک وشاهد، اسطوره سازی نمایند.
خیانتهای کادرها، بی وجدانیهاوترورهای درون وبرون حزبی مارکسیستهاکه تااندازۀ پنهان وپوشیده مانده بود؛ بانوثریابها بی پرده و مستند برای خواننده اش با وجه نیکویی ارائه نموده است.
یک نسل پیشترازما، همه ازبیدادگری وبرتری خواهی ودکتاتوری و پسمانی مادی ومعنوی، که خائنین ملی بخاطرباقی ماندن درقدرت افغانستان رادرزندانی بادیوارهای بلندآهنین نگهداری نموده بودند؛ به تنگ آمده می اندیشیدندتاراهی برای برون رفت بیابند، چون شیوه های نادرخانی وهاشم خانی وظاهرخانی ومهمندخانی حتی تا امروزنیزادامه داشت، وتاامروزبگونۀ دیگرادامه دارد؛ همه مشروطه خواهان ازشیوه های مبارزات مسلحانه وتندحذرمینمودند؛ تاآنکه شاه راقانع ساختندبه سیستم مشروطه پارلمانی تن دردهدکه داد، ولی خیانت وخباثت اوباامضانکردن قانون احزاب برملاگشت؛ جوانان که تازه بوی بهارآزادیخواهی رامیبوییدند، راهی جزپیوستن بهمین احزاب چپی نداشتند؛ بسیاری ازجوانان، مارکسیست وبیخدانبودند و دراول هم مارکسیستها تبلیغ دین ستیزی نمیکردند، تنهاازپسمانیهاو شیوه های برون رفت ازین بدبختی؛ اینعده ازجوانان پاک سرشت و مسلمان را توانستند بدام بیاندازند. چرا؟
چون دهه دموکراسی قلابی ظاهرخانی تغییرات زیاد دروضع لباس دختران وپسران وارد کرده بود؛ ونیزخودسردمداران نمیخواستند که احزاب میانه رو وافراطگرای اسلامی ریشه بدوانند؛ وازجانب دیگرهم راهی نبودکه باسخنوریهای چپیهاکسی مقابله نمایدو مضاعف براینها، چون کاررواییهای گلبدین ازپاشیدن تیزآب برروی دوشیزه های دانش آموزآغازشده بود، همه جوانان ازهمان اول شیوه وروش اخوانیهارانمی پسندیدندوحالانیزنمی پسندند. ازین رو بسیاری ازجوانان ناخودآگاه ولی برای براندازی نظام مطلقه شاهی که سردارسرخ محمدداوودتنهانام آنرا به جمهوری مبدل ساخته بود، همراه چپی ها یکجاشدند.
مثلایکی ازنزدیکان یعنی پسرخالۀ من داکترنثاراحمد سلطان، بعد از پایان تحصیلات درکییف زمان شوروی، بکابل که برگشت کمونیست نمایی میکرد، ولی بمجردآمدن ارتش سرخ اولین کسی بود که جای نماز خودرادردفترکارش پهن میکردوآشکارااظهارمسلمانی مینمود، اماتاپایان زندگیش بااحزاب پسمانده ومتحجر اسلامی نپیوست. یادر تازه ترین رخدادسال گذشته درکابل جوانان شیعه هزاره که اکثریت شان دردوران هجرت درایران بزرگ شده اند، درتظاهرات علیه تجلیل روزمرگ خمینی نوشتندوآوازبلندکردندکه اینجاکابل است، تهران نیست.
به این اساس ثریانیزبرای گرفتن انتقام پدرش راهی جزاین نداشت، اماچنان مبارزۀ جانانه رابادوایدیالوژی متفاوت شاهی داودخانی و مارکسیستی کارمل خانی ونجیب خانی، راه انداخت که رها درباد جوهره و درشتی های آن کوه کتل هایست که بانو ثریا بها از آنها گذشته و در دامانش گردآورده و به ماها ارمغان کرده. که یک تعداد نمی خواهند این حقایق را بگویند یابنویسند ویکعدۀ هم بیخبر بودند؛ که نیکو پند و اندرزیست برای حکمرانان آینده.
بانو ثریا بها خجسته باد برتو این کامیابی!/.
منتشرۀ هفته نامۀ شماره 948مورخ 24 اپریل 2013

 
 
 

 

 

آیا نجیب را می شناسید؟

برای خوانش این نوشته به شکل پی دی اف، به اینجا اشاره کنید

http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

 http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

 

 

شعرگونه از:  ثریا بهاء

سرباز امریکایی


تو هم قربانی حوزة نفتی قفقاز خواهی شد
وقتی این جنگ را از جنوب به شمال می بری
و از آن جا...
این اژدها سرانجام در قفقاز خواهد خوابید
و برای یک سدة دیگر
خون گرم تو
قطره قطره
در شریان های رولس رایس
کادیلاک
و مرسدس جاری خواهد شد
و رییس جمهور
آرامگاه تو را
با یک شاخه افیون آذین خواهد بست

و من بدون آرامگاه

در پی یک انفجار انتحاری

در کوچه های سرد افیون

متلاشی خواهم شد
سرنوشت
دیپاچة تقسیم جهان را
برای مرگ من و تو یکسان رقم زده است

 

 

 [Untitled334.gif] 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤
تگ ها :