3

 

 

 

                            

 

ثریا بهاء    

         " هیچکس از جوی حقیری که به مردابی 

           می ریزد،مرواریدی صید نخواهد کرد "               

در چنین روزگار غریبی که بردگان آز،  برتابوت  شاه بوسه میزنند واشک حسرت از زندان اندیشه بر  نعش پیرمرد نابالغ وغیر مسوول ٩٣ ساله میریزند،‌هزاران جوان وکودک درزیر چکمه های آهنین استعمار گران، درشطی از خون فریاد میزنند،  ستمکیشان از گوشه کنار آتش وخون بی تفاوت رد می شوند، می آیند می نوشند، میروند، سوار بر اسپ سپید برگردانیده می شوند،  داشته های مردم را با دشنه ی قانون  می ربایند، میفروشند ومیدزدند، دریک روز بی هویت! ، خاموش میمیرند وروز دیگر این ستمکیشان با دهل وسرنای  بابای ملت  میشوند، رسانه های گروهی اجیر هر یک برای نواختن ناقوس مرگ بابا ! سروگردن می شکنند، تمام ارزش های که محصول قربانی ها، به پای داررفتنهاو مبارزات مردم است در جام چشمان بابا رسوب میکند ، نقش مردم در ایجاد ارزشها ازهستی به نیستی میگراید٠  

شبح سرگردان بابا، ‌با چراغ علا دین به ژرفنای تاریک تاریخ ره می سپارد و ‌سوار بر اسپ سپیدبایاد سوفیا لورن ، روی شکم گرسنه وتن برهنه فرزندان خود ملوکانه می تازد، فریاد یتیمان و بی خانمان تا بلندای امپراتوری روم طنین میاندازد ، روم که با عرق ریزی زحمتکشان به آن اوجهای عظمت رسیده بود،با عیاشی شاهان به حضیض ذلت فروغلتید ودرمیان خرابه های تاریخ سر بریده نقشبندی رامی بیند که در دست کرزی است و"پا توی کفش بابا گذاشته است "، دستانش هم بخون آلوده نیست!؟ اما مادر نقشبندی درد خودرا با سروده واصف باختری چیغ میکشد!

شماای بردگان آز

شما ای بدگهر تاریخ پردازن افسونساز!

که بی آزرم

زجادویان دنیای کهن افسانه بنوشتیدواز کشور کشایان ستمگر داستان گفتید

وزآن خود کامگان اهرمن کردار

خدایان ساختید اندر پرستشگاه پندار سیاه خویش

ودامان پلید آن ستمکیشان خودبین را

زدیبای سپید ابرها پاکیزه تر خواندید

من اینک پرسشی دارم

کی اندر سنگر پیکار جان بسپرد!

کی اندر کار زار مرگ پای افشرد!

نزد در راه ننگ آگین دشمن گام

نبودش آرزو تا هم نبردانش زبون باشند ودشمن کام

کرا شد دودمان برباد!

کی را شد زندگی تاراج!

کی بر پیکان زهر آگین دشمن سینه کرد آماج!

که تا پیرایهء زرین پیروزی

به روی سینهء فرماندهان تابید

نگارین کاخهای شهریاران را کی آذین بست!

واندر سده های تیره پیشین

کی برپا داشت شهرستان بابل را!

برای پیکر فرمانروایان در کران نیل

هرم ها را کی پی بنهاد!

ودیوار سترگ چین با دست کی با رنج کی شد آباد!

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسونساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانید

که ما هستیم ما آن راستین سازندگان تاریخ را کز ژرفنای –

تیره وخاموش دنیای کهن راهی بسوی مرز های روشن امروز بکشادیم 

٠

 

 

 هویت متلاشی شده به اتهام نویسنده گی

 

 

 ٠

مهر انگیز کار حقوق دان ونویسنده توانای فمینیست به تاریخ ٢۴ جون درکالیفورنیا شمالی بیانیهیی داشت در دانشگاه "برکلی" تحت عنوان حقوق بشر وچالشهای بیرون مرزی ".  زمانیکه این زن فرهیخته با متانت وآرامش عجیبی درپشت میز خطابه چون سروایستاد واندکی از چالش های تیوریک وپر بار فمینیسم و حقوق بشر صحبت کرد، دریافتم که فمینیسم اساسا" تفکری ثابت ویک دست وجزمی نیست این منم که باید ببینم کجاایستاده ام وباید فریاد زنان فراسوی مرز های غربی مان را بیان دارم وآنگاه دست بلند کردم، فمینیست دیگری که دوستم بودگفت افغانستانی است، مهر انگیز کار گفت:

بیا روی ستیژ،جا ومایکروفون خود رابمن واگذاشت.

آنچه راجع به تراژیدی تبعیدیان مان درایران، میدانستم ودرحسرت بیکران وجودم موج میزد با خشم واندوه کران نا پذیرابراز داشتم، با لحن شدید از دولت آخندهای ایران انتقاد کردم، از توهین واهانت که بمردم ما روا داشته اند، از مردمی که نیمه پنهان تاریخ امروز ایران است و نیمه پنهانی که هویت و تاریخش را شووینیست های دو طرف مرزتاراج و جعل کرده اند وزمانی بخشی ازیک پیکرفرهنگی بودندوهمچنان ازدولت شووینیست کرزی وازسازمان اجیر حقوق بشر انتقاد کردم.

حضار که همه ایرانی بودند با ابراز احساسات درد انگیز درود میگفتند. مهرانگیزکاروفمینیست ها برای این تراژیدی اشک ریختند. درفرجام این فعال سیاسی حقوق بشرو فمینیست آگاه دوباره رشته سخن را بدست گرفت واندکی از زندگی ودرد وآلام پناهنده های افغانستانی درایران وقوانین ضد بشری سخن گفت وخاطر نشان کرد که قبلا" نیز در سایت انترنتی خود مطلبی را به ارتباط پناهنده های افغانستانی بدست نشر سپرده است.

 درپایان کنفرانس، مهر انگیز کاربا سادگی وبی آلایشی عجیبی که درون مایه کار وشخصتش را می سازد مرا درآغوش فشردودوکتابش یکی "شورش " ودیگری" گردن بندمقدس " را طور یادگاربرایم اهدا کرد.

تالار را ترک کردم، در تاریکی شب از زیر درختان کهن سال عبور میکردم ومی اندیشیدم که فضای استثنایی دانشگاه "برکلی " چگونه دهه ها،  آزادی اندیشه ها را درمتن خود پذیرفته است واین ویژه گی را پاسداری میکند، شاهد نبردها، تظاهرات و فریاد های آزایخواهانه دانشجویان جهان بوده است واین عظمت تاریخی را در بناها، سنگفرش ها وحتی درختان کهنسال آن می توان دید، شب هنگام چراغهای کلاسیک برونزی اخگر های نور ازمیان شاخ وبرگ درختان برژرفنای تاریک پیاده رو ها می افشاند، روح درختان کهن سال شاهد راز ونیازها، شکست ها وپیروزی های عشقی،علمی و سیاسی دانشجویان بیشترازیک قرن بوده است واین بار شاهد بدبختی من بود که به تاریخ زنان مبارز ایران فکر میکردم در مقایسه با زنان ما که چه داریم؟ هیچ...

زنان جامعه ما طی قرونمتمادی درد ورنج بیکران کشیده اند وقربانیان نگون بختی بیش نیستند، نه هویت دارند، نه تاریخ ونه انسجام، تاریخ زن ما را مردی می نویسند، اما درد آور تر از آن هنجارهای زنان روشنفکر، شاعر ونویسنده بیرون مرزی ماست که به قیمت رنجهای زنان داخل کشور به اینسوی اقیانوس های زیبا دست یافته اند، بعوض اینکه در اتحاد و تبانی با همدیگر بنیاد وتشکل یک مرکز پژوهشی زنان را پی ریزی نمایند تا جنبشگسترده یزنان ما شکل گیرد، برعکس به تخریب، حسادت، تقلید وبلند پروازی های میان تهی پرداخته که هیچ گره از مشکل زنان ما را حل نخواهد کرد، با دریغ یک عده زنان ما چون عروسک های کوکی دردست مردان قرارگرفته اند، برخی مردان صاحب نام وشاعر ونویسنده داشتن این زنان را جزء لوازم کارشان میدانند وبنام این زنان می نویسند وآثار ادبی وسیاسی به ظاهر زنانه که مردان درآفرینش آن نقشداشته وخود درخلق وپختگی آن چندان سهمی ندارند در مطبوعات انترنتی ماهرروز دیده می شود که اثر را در مقابل همدمی، هم صحبتی وکام بخشیبهمرد شاعر ونویسنده، هدیه گرفته اند، با تأسف جاذبه ی شهرت کاذب یک تعداد زنان شاعر ونویسنده  ورادیو دارما را تسخیر نموده است وگاهی هم خواب های سیمون دوبووار می بینند ویک شبه سیاست مدار، شاعر ونویسنده توانا می شوند، بدون کدام دانش واندوخته علمی وپژوهشی وآنگاه زنان خودساخته مادرحاشیه رانده می شوند٠

ویا مردک افسار گسیخته ی دیگری نشسته جعل تاریخ می نویسد شاعران زن را از بطن شوونیزم کور خود می زاید، بزرگش میکند ودر بطن قرون گذشته برده، پرورشش میدهد وآنگاهی تندیس شاعر پرداخته شده ذهن خودش راعینیت می بخشد بی آنکه درقرن معاصر نشانه یی ازاین سترگ زنان تاریخادبیات رویایی داشته باشند، این جعل نگاران حرفه یی فقط با ذهن وعقده های خود بزرگ بینی چون شووینیست های ایران وارد تاریخ می شوند و این تاریخ پردازان افسون سازمردم را تا لب پرتگاه تاریخ وجعل فرهنگی می کشانند.

  باز در روشنایی چراغهای دو طرف پیاده رو دانشگاه کتاب "گردن بند مقدس" خانم مهر انگیز کاررا ورق زدم کارنامه زندگی اش زیباتر از تصویر جذابش می درخشید که:

مهرانگیز کار ١٣ کتاب ویک صدوچند مقاله دارد تا به امروز چندین جایزه ی معتبر بین المللی نیز دریافت داشته است از جمله " جایزه بین المللی حقوق بشر فرانسه، جایزه سازمان بین المللی دیده بان حقوق بشر، جایزه ی آزادی نوشتن انجمن قلم نیوانگند، جایزه ایتالیا به عنوان زن ٢۰۰۰، جایزه حقوق بشر وجایزه زنی با صدای متفاوت در شهر جنوای ایتالیادر ٢۰۰۶

بعد چشمم به خاطرات او درزندان حکومت اسلامی افتاد با عنوان " گردنبند مقدس" نگاشته بود که بابرگشت ازکنفرانس برلین بازداشت وبه سلول انفرادی زندان " اوین " منتقل می شود چادر سیاه آخندی بسرش می افتد انگشت نگاری می شود وگردن بند شماره ١١٣۴۵ بگردنش آویزان میگردد، کمره فلش میزند وچنین می نگارد:

"رنگ مواد سیاه انگشت نگاری پاک شد اما از سنگینی گردنبند روی گردن وشانه هایم چیزی کاسته نشد، ازاین رو گردنبند را بنام " مقدس " در شناسنامه ذهنی ام ثبت کرده ام. در برابر زنیکه در ۵۶ سالگی به اتهام ٣٣ سال نوشتن در باره مسایل اجتماعی وسیاسی، تبدیل بیک شماره می شود، دنیا رنگ دیگری بخود میگیرد، هویتم متلاشی شد.حسی درمن شعله کشید که تا آن زمان آشنا نبودم "

جای دیگر می نویسد که در سلول انفرادی زندان سرطان در سینه راست وی ریشه و جوانه میزد. اما من دریافتم که باورش برای رهایی انسان از ستم ریشه های ژرفتری دارد،هنوز که هنوز است برای حقوق زنان میرزمد برای تبعدیان افغانستانی می اندیشدومی نویسدو تلاش میکند،اما زنان گویا شاعر ونویسنده ما چه؟آیا گردن آویز مقدس شماره ١١٣۴۵ برگردن آویخته اند؟

 

 

ثریا بهاء                                     

نقدی بر " پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا "

پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا" اقتباس نیلاب سلام،  در سایت آریایی،‌ مرا بیاد جملات یکی از داستانهای  اعظم رهنورد زریاب انداخت که پرستوها از فضای تاشقرغان پرواز مینمایندوهمچنان دوداستان زیبای قادر مرادی بنام "برگ ها دیگر نفس نمی کشند " و داستان " عطر گل سنجد وصدای چوری ها" برد وبا تأسف دریافتم که گاهی برای ما زنها بایدمردی بنویسد ویا نوشته های دیگران رابدون درنظرداشت معیارهای نویسندگی با نهایت زرنگی بنام خود روی صفحات انترنتی بگذاریم با اضافه یک عکس، یا سنگری نامرئی باشیم برای اهداف سیاسی مردان که خود بنابر ملحوظات خاصی نمی توانند ویا نمی خواهند درگیرماجرا شوند ناگزیر زنان راروپوش کارخود می سازند٠  با دریغ در سایت های ما تنها نام فرد بعنوان نویسنده نوشته می شود و فرق بین سرقت ادبی، تتبع، اقتباس، ترجمه یا برگردان نیست وهمه اینها نویسنده اند، با تأسف نگاهی نقدگونه من اندکی تحمل ناپذیر می نماید اما گام مثبتی است  جهت بهبود ادبیات نوشتاری ما، امروز برای نگارش شعر، داستان کوتاه، ناول، نقد و گذارش ها ومقالات  معیار های اکادمیک وجود دارد، اما عده ازنویسندگان ما بدون درنظر داشت این معیارها از زمین وآسمان وریسمان می نویسند ٠

خانم نیلاب سلام بدون مقدمه با جملات نامتجانس چند نویسنده، بدون ذکر نام شان ویا در کوتیشن ویا گیمه گذاشتن جملات شان شروع به نوشته ویا پرواز میکندوبرتیغه سست بنیاد، نژاد پرستی فرود میاید ، اما با شجاعت از عهدهء پراگراف های دیگران را از آن خودکردن بر میاید!؟

 

    داستان " عطر گل سنجد وصدای جوری ها " ی قادر مرادی که شهکار وی است  با زیباترین ولطیف ترین جملات که گویا از مخمل برآمده اند  چنین می نویسد " باد نرم و جانبخش سحر گاهی می وزد. به او می نگرم ، به هاجر ، هرگز در گذشته اورا این گونه زیبا و دلپذیر ندیده بودم . چوری های شیشه اش مانند دانه های انارشفاف و تازه اند . حیران حیران به او می نگرم . او مثل یک کوهستان ، مثل یک درهء زیبا ، مثل جویبارهای شفاف ، مثل درخشنده گی سنگریزه ها ، چشم هایش مانند جویبار های خوابم ستره و صاف اند . سنگریزه های زیبا ، در زیر نگاه هایش دانه دانه دیده می شوند . "   

اما خانم نیلاب عزیز نه تنها جملات زیبای مرواید گون قادرمرادی رادرکوتیشن نگرفته ومبهم گذاشته اند  بلکه  ملیشه های پاکستانی را بدون آنکه در داستان موجودباشد به آن افزوده وتصرف نموده اند به همین ترتیب نوشته های دیگران را یکی دو سطر بدون ارتباط موضوع و گرفتن اسم شان که کدام جملات متعلق به کدام نویسنده است  ردیف نموده اند و در اخیر بنام آویزه ها با زرنگی رفع مسوولیت کرده وستاره ها صرف به هاجرویکی دوی دیگر اشاره کرده اند که  خواننده فکر کند که مرادی چیزی بنام هاجر نوشته است، به نظر من صداقت در نوشته مهم است واز نقد ادبی دوستانه برمیگردیم به بار سیاسی نوشته که در پس این سنگر نامرئی مردی خفته است وبال نیلاب جوان را هدف قرار میدهد واز اوج پرواز پرستویی به زمینش می افگند وبازازهمان سلاح کهنه ی زنگ خورده  کارگرفته می شود  که : من  یک تاجیک تبار دری زبان هستم!  اما در خدمت قبیله عصر حجر و افغان اصیل ؟   

افغان اصیل یعنی چه ؟

 

 تمام نژاد پرستان از اصیل بودن نژاد خود حرف میزنند هیتلر هم از آریایی اصیل حرف میزد واگر افغان اصیل نبود انسان نیست ؟ واگرهزاره بود باید موردهجوم کوچی های افغان "اصیل" قرار گیرد بی آنکه برای هردو راه حل انسانی پیدا شود؟ واگر اوزبیک بود باید سینه اش را افغان اصیل در شبرغان بدرد؟ وباز نویسنده دیگری با پرستوی سیاه درچند سطر اخیر با فانت و نوشتار ویژه خود بسوی غزنی واز آن جا به کانادا پرواز میکند!؟ بگفته شاملو " روزگار غریبی است نازنین " !  ومن میگویم روزگار عجیبی است نیلاب عزیز!

برای شناخت "افغان اصیل  لینک زیر را کلیک کنید http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/part4.htm       

 ٠    

دیوی دی کلیپ صحبت دانشمندو ادیب بی همتای ادبیات معاصرکشور، استاد سخن  واصف باختری به ارتباط زبان فارسی ، اینجا کلیک کنید.
 مورد اعدام واژه های فارسی

 

 ١-اکرام عثمان  برای شنیدن این مصاحبه اینجا را کلیک کنید 

٢- عظم رهنورد زریاب  برای شنیدن این مصاحبه اینجا را کلیک کنید

٣-لطیف ناظمی     برای شنیدن این مصاحبه اینجا را کلیک کنید                       

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
تگ ها :