7

ثریا بهاء                                     

نقدی بر " پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا "

پرواز پرستو ها در آسمان آبی دریا" اقتباس نیلاب سلام،  در سایت آریایی،‌ مرا بیاد جملات یکی از داستانهای  اعظم رهنورد زریاب انداخت که پرستوها از فضای تاشقرغان پرواز مینمایندوهمچنان دوداستان زیبای قادر مرادی بنام "برگ ها دیگر نفس نمی کشند " و داستان " عطر گل سنجد وصدای چوری ها" برد وبا تأسف دریافتم که گاهی برای ما زنها بایدمردی بنویسد ویا نوشته های دیگران رابدون درنظرداشت معیارهای نویسندگی با نهایت زرنگی بنام خود روی صفحات انترنتی بگذاریم با اضافه یک عکس، یا سنگری نامرئی باشیم برای اهداف سیاسی مردان که خود بنابر ملحوظات خاصی نمی توانند ویا نمی خواهند درگیرماجرا شوند ناگزیر زنان راروپوش کارخود می سازند٠  با دریغ در سایت های ما تنها نام فرد بعنوان نویسنده نوشته می شود و فرق بین سرقت ادبی، تتبع، اقتباس، ترجمه یا برگردان نیست وهمه اینها نویسنده اند، با تأسف نگاهی نقدگونه من اندکی تحمل ناپذیر می نماید اما گام مثبتی است  جهت بهبود ادبیات نوشتاری ما، امروز برای نگارش شعر، داستان کوتاه، ناول، نقد و گذارش ها ومقالات  معیار های اکادمیک وجود دارد، اما عده ازنویسندگان ما بدون درنظر داشت این معیارها از زمین وآسمان وریسمان می نویسند ٠

خانم نیلاب سلام بدون مقدمه با جملات نامتجانس چند نویسنده، بدون ذکر نام شان ویا در کوتیشن ویا گیمه گذاشتن جملات شان شروع به نوشته ویا پرواز میکندوبرتیغه سست بنیاد، نژاد پرستی فرود میاید ، اما با شجاعت از عهدهء پراگراف های دیگران را از آن خودکردن بر میاید!؟

 

    داستان " عطر گل سنجد وصدای جوری ها " ی قادر مرادی که شهکار وی است  با زیباترین ولطیف ترین جملات که گویا از مخمل برآمده اند  چنین می نویسد باد نرم و جانبخش سحر گاهی می وزد. به او می نگرم ، به هاجر ، هرگز در گذشته اورا این گونه زیبا و دلپذیر ندیده بودم . چوری های شیشه اش مانند دانه های انارشفاف و تازه اند . حیران حیران به او می نگرم . او مثل یک کوهستان ، مثل یک درهء زیبا ، مثل جویبارهای شفاف ، مثل درخشنده گی سنگریزه ها ، چشم هایش مانند جویبار های خوابم ستره و صاف اند . سنگریزه های زیبا ، در زیر نگاه هایش دانه دانه دیده می شوند . "   

اما خانم نیلاب عزیز نه تنها جملات زیبای مرواید گون قادرمرادی رادرکوتیشن نگرفته ومبهم گذاشته اند  بلکه  ملیشه های پاکستانی را بدون آنکه در داستان موجودباشد به آن افزوده وتصرف نموده اند به همین ترتیب نوشته های دیگران را یکی دو سطر بدون ارتباط موضوع و گرفتن اسم شان که کدام جملات متعلق به کدام نویسنده است  ردیف نموده اند و در اخیر بنام آویزه ها با زرنگی رفع مسوولیت کرده وستاره ها صرف به هاجرویکی دوی دیگر اشاره کرده اند که  خواننده فکر کند که مرادی چیزی بنام هاجر نوشته است، به نظر من صداقت در نوشته مهم است واز نقد ادبی دوستانه برمیگردیم به بار سیاسی نوشته که در پس این سنگر نامرئی مردی خفته است وبال نیلاب جوان را هدف قرار میدهد واز اوج پرواز پرستویی به زمینش می افگند وبازازهمان سلاح کهنه ی زنگ خورده  کارگرفته می شود  که : من  یک تاجیک تبار دری زبان هستم!  اما در خدمت قبیله عصر حجر و افغان اصیل ؟   

افغان اصیل یعنی چه ؟

 تمام نژاد پرستان از اصیل بودن نژاد خود حرف میزنند هیتلر هم از آریایی اصیل حرف میزد واگر افغان اصیل نبود انسان نیست ؟ واگرهزاره بود باید موردهجوم کوچی های افغان "اصیل" قرار گیرد بی آنکه برای هردو راه حل انسانی پیدا شود؟ واگر اوزبیک بود باید سینه اش را افغان اصیل در شبرغان بدرد؟ وباز نویسنده دیگری با پرستوی سیاه درچند سطر اخیر با فانت و نوشتار ویژه خود بسوی غزنی واز آن جا به کانادا پرواز میکند!؟ بگفته شاملو " روزگار غریبی است نازنین " !  ومن میگویم روزگار عجیبی است نیلاب عزیز!

برای شناخت "افغان اصیل  لینک زیر را کلیک کنید http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/part4.htm       

 ٠                           

نقاشی ازپیکاسو

فلسفه فمینیسم چیست؟

در طول دهه هشتاد و نود و در موج سوم فمینیسم، به رغم افول نسبی در فعالیتهای جنبش فمینیستی و نهادینه شدن بخش و سیعی از جنبش و در نتیجه انتقال مبارزات به درون جامعه سیاسی و نهادهای اجتماعی- سیاسی و کاهش فعالیت در عرصه سیاست خاص جنبش، نظریه پردازی، فعالیت های آکادمیک، و مبارزات گفتاری نقشی عمده و غالب را در فمینیسم پیدا کرد. بی اغراق میتوان گفت که مهم ترین، فعالترین و چشم گیر ترین حوزه فعالیت فمینیست ها  در موج سوم  قلمرو علمی – نظری و دانشگاهی است.  میزان استقبال از کلاسهای مطالعات زنان در دهه 1990 به شدت افزایش یافته و در بسیاری از موارد میزان ثبت نام از گنجایش کلاسها بیشتر بوده است.  و در این میان فلسفه فمینیستی هم از هویت و جایگاه محکمتری برخوردار شده است. اما فلسفه فمینیستی به عنوان بخشی از دانش  در اواخر دهه 1970 به عنوان شاخه ای از جنبش مطالعات زنان آغاز شد و مانند مطالعات زنان در سایر رشته ها، با اهدافی نسبتا متواضعانه برای پایان دادن به  غیبت زنان  در بسیاری از علوم دانشگاهی آغاز کرد، در آن زمان ابدا پیش بینی نمی شد مطالعات فلسفی و تجربه زنانه چنین حجم عظیمی از آثار را به وجود آورد، در فلسفه فمینیستی در شکل کنونی آن آرا بسیاری از فلاسفه مورد مناقشه قرار گرفته است و فلاسفه فمینیست باعث ایجاد تغییر اساسی الگوهای فلسفی در بسیاری از رشته های فرعی شده اند.
 فلسفه فمینیستی از توجه به استفاده ازشیوه های فلسفی موجود برای ترتیب مسائلی بطور خاص مربوط به زنان آغاز کرد و در درجه اول از مسائل مربوط به سیاست و اخلاق عملی، به سمت بررسی  شیوه های آشکار و نهانی که در آن تنزل دادن زنان  در اغلب آرمان های جاودان، مفاهیم مرکزی و نظریات مسلط فلسفی به عنوان امری ذاتی تلقی شده است حرکت کرد. فلسفه فمینیستی  با تعهدش برای جبران درک «مردمحور» در فلسفه تعریف میشود.
این تعهد به شیوه های گوناگونی ظاهر شده است. فلسفه فمینیستی شامل طرح هایی برای بازیابی  آثار نادیده گرفته  فلاسفه زن  است.همچنین دربر دارنده چالش مستقیم با تحقیر صریح زنان در آثار بسیاری فلاسفه بزرگ است. در سنت غربی این فلاسفه شامل ارسطو، آکوئیناس، روسو، کانت، هگل و سارتر هستند که در  سنتی  تغییر ناپذیر، عقلانیت را به عنوان ویژگی ذاتی شخصیت انسان  می دانند و استدلال میکند که ظرفیت زنان برای عقل متفاوت و نازل تر از مردان است.
نمونه بارز- و در نزد نویسندگان فمینیست، نمونه رسوا - از این طرز فکر را میتوان در آراء ژان ژاک روسو دید که صراحتا معتقد بود« احساسات زنان قوی تر از آن است که به توانایی خرد ورزی مردان برسند». و در مقابل فقط از اهرمی که به زعم  روسو کم اهمیت هم نیست بر خوردارند و آن هم این است که زن میتواند «قلب مرد را تکان دهد». از آنجا که منشا حقوق طبیعی برای انسان در تفاوتی است که به واسطه خردمندی، او را از حیوانات متمایز میکند و چون در خردمندی زن تردید است، نمیتوان او را واجد حقوقی دانست و بنابراین شهروند محسوب نمیشود.
اما مهمترین آموزه روسو درباره زنان این است که وظیفه زن خشنود ساختن مرد است. به عبارت دیگر، او حیثیتی ابزاری – و نه غائی- برای زن قائل است و صراحتا در کتاب امیل مینویسد:«کل آموزش برای زنان باید توجه به مردان باشد. آن ها باید مردان را راضی کنند، برای آنها مفید باشند، کاری کنند که مردان دوستشان داشته باشند و به آن ها احترام گذارند، آنها را در دوران کودکی آموزش دهند، هنگامیکه بزرگ می شوند از آنها نگهداری کنند، تسلای وجودشان باشند و زندگی را برایشان خوشایند سازند» این وظیفه زنان در همه دوران هاست و از نوزادی باید در این زمینه آموزش ببینند.
به علاوه فلاسفه فمینیست  با نتایج و نظریات اخلاقی و سیاسی که به زنان به مثابه ابزاری برای  منفعت مردان نگاه میکند یا تسلط مردان در نهاد هایی مانند خانواده یا دولت را به رسمیت می شناسد در معارضه هستند. آنها برای  تصحیح غفلت فلسفی از بسیاری مسائلی که به طور خاص به زنان مربوط میشود در تلاش هستند. در سنت فلسفی غرب این مسائل به طورخاص  شامل سکچوالیته و زندگی خصوصی میشود که بطور کلی متعلق به قلمرو خصوصی و خارج از حوزه قضایی بوده است. به همان میزان مبارزه علیه غفلت و حتی  تحقیر آشکار زنان  در بسیاری سنتهای اصلی فلسفی  وجود دارد. فلاسفه فمینیست  نشان میدهند که چطور  بسیاری  از دریافت های  فلسفی بطور ماهرانه ای ارزش «زنانگی» را تنرل داده است.
در غرب  پروژه فمینیستی اغلب مستلزم از میان برداشتن دوگانگی های مفهومی مانند فرهنگ/طبیعت، متعالی/ درونی، کلی/جزئی، ذهن/ بدن، عقل/ احساس و عمومی/خصوصی، با عنایت به پیوستگی اصطلاحات ارزشی بالاتر با مردانگی و اصطلاحات کم ارزش تر با زنانگی است، در حقیقت این دوگانگی ها با تصویر تنزل فرهنگی زنان در ساختار نهایی واقعیت مرتبط هستند.
نهایتا برخی فلاسفه فمینیست استدلال کرده اند که عموما اگرچه نه بطور کلی، ممانعت زنان برای ممارست فلسفی منجر به  پذیرش منظرهایی  شده است که در آن تجربیات و اشتغالاتی که خصلتا مذکر هستند تفوق یابند. به عنوان مثال تعهد فلسفه غربی جدید برای مرکزیت  ارزشهایی نظیر خودمختاری، برابری و فردیت  که انسان را  اساسا جدا از «دیگران» بازمی نماید.
اخلاق اجتماعی و سیاسی نخستین حوزه هایی بودند که فلسفه فمینیستی غربی  مورد توجه قرار داد، اما امروز فلسفه فمینیستی در همه رشته های دانش فلسفی معاصر وارد شده است. احتمالا امروزه اخلاق فمینیستی رشد یافته ترین گرایش فلسفه فمینیستی است ، بخصوص رشته اخلاق زیست پرشکی  فمینیستی در اوج شکوفایی قرار دارد. همچنین شناخت شناسی و فلسفه علم زمینه هایی هستند که بررسی های فمینیستی به صور مشخص در آنها سودمند بوده و باعث رونق در فلسفه فمینیستی معاصر شده است. نظر به اینکه  نقد هنری و زیباشناسی اغلب موضوعات لطیف تر و زنانه تر را مورد توجه قرار میدهند- در مقابل مباحث خشک شناخت شناسی و فلسفه علم- جای شگفتی است که کار زیادی در بررسی امکان مردمحوری بنیادی نظریات زیباشناسی انجام نشده است .بررسی های فمینیستی در منطق و فلسفه زبان نیز  نسبتا توسعه نیافته تر به نظر می رسند. علت توسعه نیافتگی برخی حوزه ها ی پژوهش فلسفه فمینیستی جدید بودن آنها است. حال آنکه نظریه عدالت هم سن فلسفه است، اما مباحث فلسفی که به وسیله ایده عدالت بین انسان های روی زمین  به وجود آمده تنها امروزه مورد توجه قرار گرفته است. تامل فلسفی درباره ابعاد تجویزی خط مشی اجتماعی نیز اخیرا توسعه یافته اند.
جاگر و یانگ در پایان مقاله خود تحت عنوان «فلسفه فمینیستی چیست؟» چنین نتیجه میگیرند که: اگرچه آثار فلسفه فمینیستی در بسیاری مناطق  هنوز در دوران کودکی اش است، با این وصف پس از گذشتن از دو دوره فکری در فلسفه فمینیستی - در دوره اول فلاسفه فمینیست به  تشخیص و نقد  برای بازسازی قوانین فلسفی موجود  پرداختند  و در دوره دوم  آنها نظریه ها و دیدگاههای جدید را با تامل فلسفی بر روی تجربیات خاص زنان گسترش دادند و توانستند فرهنگ لغات تخصصی خودشان را ایجاد کنند و در حوزه های کوچکتری به فعالیت به پردازند- امروز سطح بالایی از پیشرفت به وسیله فلاسفه فمینیست به کمک این دو گام نخستین به دست آمده است به این معنی که فلاسفه فمینیست آماده هستند که هم طراز با سایر فلاسفه فعالیت کنند، اکنون  فلسفه فمینیستی به حد قابل قبولی از بلوغ رسیده است و زمان آن است که تاکید بیشتری بر مرحله /جنبه سوم فعالیت خود بکند  یعنی به صورت مستقیم تر با آثار فلسفی که به عنوان فلسفه فمینیستی محمول برخویش نیستند درگیر بشود. و فلاسفه فمینیست با قدرت و بطور مستمر در مباحث وسیع تر فلسفی مداخله کنن
       

.منابع مورد استفاده در این نوشتار عبارتند از
 تاریخ دو قرن فمینیسم، حمیرا مشیر زاده
 فرهنگ اصطلاحات فمینیستی،مگی هام
Jaggar, Alison M.; Young, Iris Marion ,what is feminist philosoph?,Jaggar, Alison M.; Young, Iris Marion, A Companion to Feminist Philosophy,Publication: Malden, Mass. Blackwell Publishers, 2000,
  
      

بی تقدس 

خاکسترتنم را پیش از مرگ
سنجیده و دیده، دانسته به دریا ریختم
تا نشیند آزاد در اعماق آب
نگردد فاصله بهشت و جهنم را
نبیند مار و گژدم را
ننوشد باده ناب موهوم را
دیدم، خاکسترتنم را
می برد آب
می برد موج
آزاد از هر رسوم
تا سینه گسترده دریا
آنجا که مسیح نیست و صلیب نیست
آنجا که شمشیر نیست و پرستش نیست
آنجا که قبر نیست و تقدس نیست
دریا! ببر مرا پاک از تقدس کن

« یسنا »        

    

 تاریخ چیست ؟  

                                 

سرگذشت سرزمین و گذشتگان در مسیر زمان، بدون بازی با کلمات، تاریخ است. تاریخ یک علم است، مانند همه علوم و باید علمی و با تمام دلایل و شواهد و قوانین به آن نگریست. امروزه تاریخ برای ما مثل داستان شده، نه دانش٠ در تاریخ گنج است۰ دیگر زمانی نیست که چشم و گوش بسته، هر داستانی و ما جرایی را بعنوان تاریخ و علم تاریخ قبول کنیم، باید فکر کرد، آیا واقعیست، یا نه و چگونه؟ کی گفته وچرا گفته ؟

چرا میخواستند دروغ بگویند و بنویسند٠ برای این دروغهای تاریخی چقدر زحمت کشیده اند، وچرا؟  و هزاران پرسش دیگر۰ چشم وگوش بسته و کور کورانه تاریخ را نپذیریم۰ با دانش و اندیشه وارد تاریخ شویم، آینده ما به تاریخ بستگی دارد٠   

  

 ثریا بهاء  

                   بشیر احمد انصاری گل"یاس"

                           که درغربت روئید    

    

"زخم خونین یکاولنگ ، گل سرخی بر سینهء عاشورا "  بطرز وصف نا پذیری با ادبیات زیبا ودلنشین   انصاری نگاشته  شده است که تا ژرفای روح آدمی نفوذ میکند ، زخم متلاشی شده یی است که قطره قطره خون گرم زمان ازآن جاری است وگل سرخی خشکیده یی است بردشت کربلا که زمان آنجا  ایستاده است ،اما در سرزمین انصاری زمان در انتهای هرشب شیارهای آتشین میکشد وهرروزفاجعه ای نوی می آفرینند برپهنه ای گسترده ی مکان تافراسوی تکرار جنایت تاریخ ٠٠٠تاریخ تجاوز، خون ونابودی ارزشها،  وچه بیدریغ آن کس که سوگوار کرداین سرزمین را و یزیدوار هرروز شکست وکشت وبه آتش کشید!  چه کسی نفرینش کرد ؟چه کسی برمرگ انسانش گریست ؟چه کسی برای قلب این کنیزکان که اصولا" مادرش مینامند فریاد زد؟ چه کسی جنگل خشک بی هویتی را به آتش کشید؟      

انصاری ازگل سرخ گفت وسرود غمگینانه مردمش را درگل سرخ خواند واین انتخاب سمبولیک علاوه بر گویایی طبعیت گل سرخ، یک احساس خشمگین وسوزان را در وی برمی انگیزد وغرش گلوله ها در یکاولنگ روحش را جریحه دار میسازد، بوی دود،خون وباروت را به خواننده اش انتقال میدهد و سرخی خون گرم متلاشی شده ی جوانان روی برف سپید نقش می بندد و منظره ی دلخراشی را پدید میاورد . انصاری می نویسد:                                                                                      

"یکاولنگ یکبار دیگر ویران گشت و فرزندانش در شطی از خون غلطیدند، فریاد بینوایان بیگناه آن همراه با بوی خون و باروت به هم آمیخت و در هوا پیچید و خون سرخ بر روی برف سفید تابلوی هولناکی از حکایت ستمدیدگانی را ترسیم نمود که از قرنها بدینسو از تبعیضی مضاعف رنج می برند. دشمنان افغانستان توانستند یکاولنگ را ویران و جغرافیایش را به زمین سوخته مبدل نمایند ولی نتوانستند هویت پایدارش را از هستی ساقط سازند٠"                                                        

  انصاری چون شاعران ونویسندگان دیگر در برج عاج نمی شیند تا از سرسیری وبیدردی ودلتنگی های روشنفکرانه چیزی بنویسد، درد ورنج مردمش را درگوشت ، پوست ، خون واستخوانش لمس می نماید، هستی خودرا در هویت مردمش به تصویر می کشد، به دفاع از  زبان ، فرهنگ و هویت مردمش  برمیخیزد ، استوار با  ژرف پویی و ژرف نگری ریشه های تاریخی ستم وخشونت را باز می یابد وقلمش فریاد رسای مردم مظلومی می شود  که در زیر رگبار مسلسل ها سوراخ سوراخ شدند و خون گرم شان روی "وحدت ملی "  یخ می بندد٠انصاری فاجعه نسل سرگشته سرزمینش را چنین می نگارد :                                                                                                             

" در آن روز ، اجساد کشته شدگان را یخ زده بود و مرده ها به اشکال مختلفی خشک شده بودند. راست کردن دست و پای کشته گان کار آسانی نبود. از شدت رگبار در دهان برخی از این کشته شدگان دندانی نمانده بود و در اثنای انتقال دادن به گورستان از زخمهای برخی دیگر سرگلوله مسلسل به زمین می ریخت"                                                                                                  

انصاری با واژه ها بازی نمیکند بلکه از جسد یخ زده انسانی واژه ها را میگیرد، گاهی خودش زیر رگبار آتش می سوزد و گاهی هم در سرما یخ می بندد واز ژرفای این تراژیدی فریاد آزادی وآزادگی ورهایی انسان دردمندش رابلند میکند و بگونه ای هستی مرده آنها را با هستی زنده ی خود پیوند میدهد واینجاست که نویسنده مردمی می شود و در مسیر رفتاری ،اخلاقی خاص خود قرار میگیرد و با تمامی توانایی قلمی و دانش پژوهشی سردرآستان" سیا" و بوش نمی ساید همچنانکه  دیگران اینجا چکمه بوسیدند وبرسرنوشت مردم خود معامله کردند،اما انصاری با تعهد واصالت انسانیش شجاعانه سیلی محکمی بر رخ شیاطین  نفت زد وکتاب " افغانستان در آتش نفت " رانوشت که به زبان های مختلف برگردان شد و دست بدست میگردد ، درین کتاب پرده از رخ "سیا" برمیدارد که چگونه سلاطین نفت در پیوند با " سیا" چهره های وحشناک تباری را بر سرنوشت مردم ما حاکم می سازد  و با بازیهای فتنه گرانه  و سیاست های چند بعدی و یک قطبی ساختن جهان ، درپی گله سازی مردم اند٠  انصاری می نویسد:                                                                                                              " برژنسکی در مصاحبه های خویش بخودمی بالد که دشمن دوران جنگ سرد را به دام افگند ولی هیچ باری به  ملیونها کشته و آواره و معلول افغانستان نمی اندیشد و به درد های کشوری که این بازی جهنمی در خاکش انجام گرفت وقعی نمیگذارد٠"                                                                

 برای انصاری تعهد در نوشته معنی دارد و بیم از " سیا " جبونش نمی سازد، هیچگاه هم درپیوند با کاخ سفید بر نعش مردمش مقام نمی خواهد٠                                                                        

انصاری بامسأله هویت ملی  که یکی از بحث برانگیز ترین مفاهیمی رنج آور جامعه ماست شجاعانه روبرومی شود و بعد از مطالعات و پژوهشهای علمی در مورد جوامع  قبیلوی دست به نشرکتاب " ذهنیت قبیلوی " میزند، مناسبات قبیلوی را ریشه یابی می نماید و می نگارد:                                      

"قبیله گرایی روحیه ای است که بر قسمتی از جزمیات تکیه داردکه فاقد توجیه علمی وعقلی است وکسی جز پیروان آن به اصالتش اعتقاد ندارد٠قبیله گرایان همواره خود را تلقین میکنند که به عظیم ترین قبیله تعلق دارند٠ ادعای مجدد وعظمت هم معمولا" مستلزم مبالغه دربزرگ شماری خویش با تحقیر دیگران است ، چیزی که به بروز منازعاتی خونین میان ملیت ها در عرصه ء تاریخ انجامیده است "                                                                                                               

انصاری باردیگر خون خویش را بر قلم اصالت وشرافت میریزد وعظمت تندیس آزادی امریکا را نه درکرانه های آبی نیویارک بلکه در آزادی بشریت می بیند، زنجیر مصلحت پاره میشود و کتاب "مشروعیت سیاسی گرفتار طلسم زر، زور، تزویر" را می نویسد،که بوش ،خلیل زاد و کرزی را در نبرد با وجدان شان فرا میخواند، وآنگاهی که صدای طبل وحدت ملی وسرود ملی  روح ملت را زخم میزند،انصاری شیار های این زخم را بی  تابانه می نویسد،دیگران اگر در سکوت گنگ بی تفاوتی آرام  می لمند ، انصاری با قلم رسای خود طنین فریاد ستمدیدگان شمالی ویکاولنگ را تا انتهای تاریخ می  برد و خود  که" گل  یاس ی است در غربت"  از جنگل سبز  باور ها  گلی می چیند به سرخی خون  و آنگاه

 " گلسرخی " میگوید:                                                                                                  

"تن تو کوه دماوند است
با غرورش تا عرش
دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز
کاری افتد از پشت
تن تو دنیایی از چشم است
تن تو جنگل بیداری هاست
هم چنان پابرجا
که قیامت
ندارد قدرت
خواب را خاک کند در چشمت
تن تو آن حرف نایاب است
کز زبان یعقوب
پسر جنگل عیاری ها
در مصاف نان و تیغه ی شمشیر
میان سبز
خیمه می بست برای شفق فرداها
تن تو یک شهر شمع آجین
که گل زخمش
نه که شادی بخش دست آن همسایه است
که برای پسرش جشنی برپا دارد
گل زخم تو
ویران گر این شادی هاست
تن تو سلسله ی البرز است
اولین برف سال
بر دو کوه پلکت
خواب یک رود ویران گر را می بیند
در بهار هر سال
دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز
کاری افتد از پشت
تن تو
دنیایی از چشم است
 
        

                                 

                                            

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸
تگ ها :