نوشته ای از شاعر بزرگ پرتو نادری در پیرامون متن های سخیف و انتقامجویانه از سوی دشمنان کتاب (رها در باد) 
دوستان! می دانید مرا به خاطر کتاب « رها در باد» نوشتۀ ثریا بها، چقدر دشنام داده اند، مانند بچه های کوچه! من ثریا بها را تا هنوز در چند کیلو متری خود ندیده ام. هر چند ما در یک دوره در دانشگاه کابل درس می خواندیم ! اما مرا از همان روزگار میانه یی با پر چمی ها نبود! می دانید آن ها چقدر با فرهنک کوچه و قبیله مرا دشنام داده اند! نمی توانم بگویم، احمقانه پنداشته اند که گویی بخش های از آن کتاب را من نوشته ام. می خواهم بگویم ای کاش می توانستم چنین کتابی بنویسم. پس از خواندن این کتاب من به ثریا بهاء به حیث یکی از بانوی بزرگ این سرزمین احترام دارم. فری بر قلم توباد ثریا!
من در پشاور بودم کتب « اردو و سیاست » به نشر رسید. می دانید چقدر به آن مرد دشنام دادند! من می دانم، گفتند که این کتاب را کسانی دیگری نوشته اند ، بعد عظیمی چنان در سنگر دفاع خود استاد که در برابر هر مقاله یی یک کتاب نوشت.  تا این که توطئه پردازان را سر جای شان نشاند!! حالا در بارۀ کتاب رها درباد همان داستان ساده لوحانه است که تنها می تواند خران سیاسی را قناعت دهد!!!
ثریا ! به تو هم دشنام های بدی داده اند؛ بسیاری از این دشنام سالاران کسانی اند که نمی پندارند که تو چنین کتابی را نوشته باشی که این امر به حسادت، حماقت ادبی و سیاسی آنان بر می گردد. من اخیرا رفتم به زادگاه خود و دوستانی مرا بردند به فرخار. من چمن خوس ده را دیدم، کتاب تو یادم آمد. یادم آمد که در پیوند به جایگاه جهاد مردم فرخار خاموشی صورت گرفته است. وقتی در روشنی شهات رویا روی شدن را ندارند ناگزیر سیما های اهرمنی خود را در پشت نام ها مستعار پنهان می کنند! اگر تو مردی یا زن چرا استوار به میدان نمی آیی! ایا گاهی اندیشیده ای که با دشنام دادن رویداد های تاریخ را نمی توان عوض کرد. چقدر درمانده ای که جز دشنام سخنی نداری. برو کتابی بنویس و همه گفته های ثریای بها را یاوه معرفی کن. تو دشنام می دهی همه گان را باور چنین است که ثریا برحق است نه تو! هیچ کس نمی داند که چه روزگار دشواری را پشت سر می گذارم، ورنه باید پیش از این به پاسخ این گزافه گویانی که جز دشنام دادن فرهنگی دیگری ندارند می پرداختم. من در پیوند به این کتاب خواهم نوشت!!!
زنی می نشیند و دست کم هشت صد صفحه کتاب می نویسد ، کتابی که هم تاریخ است ، هم رویداد نویسی و هم خاطره نویسی، آن هم با زبان پیراسته و زیبا. شاید کمتر کسی بوده باشد که کتاب رها درباد را آغاز کرده و تمام نکرده باشد. در چند سال اخیر این یکی از کتاب های بزرگی است که من خوانده ام. من در پیوند به کتاب می نویسم!!!
بانوثریا بهاء نامت ستوده باد!!
پرتو نادری

 

ثریا بهاء

تابوشکنی های لطیف پدرام
وتابوسازان خشمگین

بگذارید لطیف پدرام حرف خود را بزند و از حرفهای وی نهراسید و شاید در پس تابو شکنی های وی حقیقتی نهفته باشد.
بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهان دوران ما ریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوها رنگ باخته اند, اما به شکل تندیس تاهنوز وحشت آفرین است.

طبیعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسیار، از جانب سنت گرایان، حکومت های شوونیستی ، ترویج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله، نگهبانان بنیان های فکری روبرو بوده است.
تابو یک منع قوی اجتماعی مرتبط با هر یک از حوزه های فعالیت های انسان یا رسوم اجتماعی است که مقدس و ممنوع شناخته می شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتی تکفیر جامعه سنتی و عقب گرا روبرو می شود. اکثرا" در جوامع، تابوها ماهیت مذهبی دارند، امادر جامعه ما علاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی و فاشیستی نیز داشته اند.
در اثر معروف فروید "توتم و تابو" اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ما واژهء تابو از یکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی دیگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»...در نتیجه تابو بیشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتیاط و مدارا نامید".
تابوهای مقدس در فرهنگ ما چون « افغان » ، « افغانیت » « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠ است و تابو های حرام و خطرناک که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چیزی را نیز می توانند در بر گیرند٠ طور مثال حرف زدن در مورد « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ، « خراسانی » و واژه گان تحریم شده چون « دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا » و نقد سنت های حاکم چون « برادر بزرگ » ، « افغان اصیل » ، « قوم اکثریت » ،
« زبان ملی » ، « لباس ملی » ، « اتن ملی » ،« سرودملی » ، « وحدت ملی» حتی زیر سؤال بردن آن چیز هایی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم قبیله پنداشته می شوند، ناخوش آیند وزشت است، زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسی افتخارات تاریخی و کیش شخصیت سازی شوونیستی را زیر پرسش ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠
" تعمق به این مسأله نشان می دهد که تابو ها و قیودات وضع شده، بیشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشریح است. شکستن تابو خطرناک است، این خطرناکی در مسری بودن این عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که در نتیجه هراس از فرو غلتیدن باور ها و ذهنیت های حاکم به مثابهء جزیی از نظم موجود در جامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فروید: انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زیرا او نیروی خطرناکی را در اختیار دارد که دیگران را می تواند از راه بدر کرده و به پیروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگیز است؛ چرا آنچه که بر دیگران ممنوع است، برای او امکان پذیر شده است ؟ انسان تابو شکن در حقیقت واگیر یا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پیروی توسط دیگران را دارد، و لذا باید ازش دوری ورزیده شود٠ "

انسان تابو شکن با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی می کند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر می نماید٠ باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتی زندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و روح آزاد جامعه را می کشد٠
شاید همان گفتهء فروید که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگیز است.
باید بدانیم که یکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحریف‌ تاریخ‌ وحقایق است‌؛ و درنتیجه‌، متأسفانه‌ چیزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاریخ‌ دراختیار داریم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و یاوه‌ نیست‌ که‌ پاسداران قبیله، چاپلوسان ‌ دربارى‌ ومورخین جعل نویس، تاریخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده ‌یى‌ رادراختیار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن آزاد زنان و آزاد مردان مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشهء مان می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود، نگران " وحدت ملی " هستید؟
براى‌ وحدت ملی فقط‌ آزادى‌ اندیشه‌ لازم‌ است‌٠آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زیان‌ مى‌بینند جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگر دیوارمى‌کشند ومى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ تابوها واحکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند٠
مردمیکه بدین‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقایق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خویش‌ و پیداکردن‌ شعور و حتی براى‌ دست یافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعالیت‌ فکرى‌ اندیشمندان‌ جامعه‌ى‌ خویش‌ اند زیرا کشف‌ حقیقتى‌ که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد و به‌طور قطع‌ مى‌باید با آزاداندیشى‌، و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتیبانى‌ شود٠
این‌ اصل‌ که‌ حقیقت‌ چه‌ قدر آسیب‌ پذیر است‌، و درعین‌حال‌، زدودن‌ غبار فریب‌ از رخساره‌ى‌ حقیقت‌ چه ‌قدر مشکل‌ است‌٠ هنوز چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌ واژه ه های زبانم موجود است که ‌ به‌ دلیل‌ این‌ واژه های زبان خودم ، زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بیرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ این‌ جهت‌ که‌ دروغ‌ بیشتر از دو سده ، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشیدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ مقدور نیست‌٠
توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز می کشد که عبور به مرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی می کند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربهء برانی برای درهم کوبیدن جنبش های آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم را به بحث منطقی بگیرد، به عنوان " ستمی" " تجزیه طلب " توبیخ وسرزنش می شود، در حالیکه خود می دانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠ توده های بی سواد و غافل را مسموم می کنند که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کند، اندیشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پویایى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتیجه‌، تبلیغات چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر اندیشه‌یى‌ را بر زمینه‌ء‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذیرش‌ کنند.
اگر واقعا" وحدت ملی می خواهیم باید نخبگان ما برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشند بی آنکه بخواهد عقیده‌ سخیف خودرا به‌ کرسى‌ بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقیقت‌ مى‌رساند.
انسان‌ آگاه فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده ودگم عصر حجر فاشیستی قبایل بدوی را بپذیرد.
بنابران بگذارند که داکتر لطیف پدرام تیوری و نظریات خود را ارائه کند و آنگاه با فرهنگ عالی و امروزی نقدش کنید با منطق و استدلال، نه با توهین و اتهامات انتقام جویانه و ترور شخصیتی.

 

 

 

فتح الله باحث

رها در باد؛ شهکار شهرآب

ثانیه‏ها، دقیقه‏ها، ساعت‏ها و روزها پی‏هم می‏گذرند واین آدمی است که برفرازی نشسته‏ است و رویدادهای روزانه را تماشا کرده و آن‏ها را تصویرپردازی می‏کند. آدم‏های هوشمند و آفریننده، می‏نویسند و می‏خوانند و می‏آفرینند و آدم‏های جست‏وجوگر، نکته‏یاب، موشگاف و نکته‏سنج؛ خوب‏ترین‏ها و زیباترین را در می‏یابند و از آن‏ها لذت می‏برند. روزی از روزها، برای لحظه‏یی، سری به دنیای مجازی(رخ‏نما) زدم. در فرایند دید و باز دید نگاشته‏ها و عکس‏های فرستاده شده در این دنیای فیسبوک، چشمم به فرستاده‏یی افتاد که دوست عزیز و گران‏مایه‏یی، از یک‏اثر نغز و زیبای پژوهشی، زیر نام «رها در باد» یاد کرده و از شیوا‏یی و گیرایی آن سخن‏ها گفته و نگارندۀ آن را ستوده بود. به محض رو به‏رو شدن به‏نام «رها در باد»، نامه شاعرانه‏یی که ذهن و روان آدمی را به فراسوی موج‏های بنفش می‏کشاند و دنیای عجیب و غربی برای آدم ترسیم می‏کند، متن نگاشته در رخ‏نما راسریع دنبال کردم تا نام نویسنده را دریابم؛ نخستین‏بارم بود که این نام رامی‏شنیدم و آن را زمزمه می‏کردم. بانو ثریا بهاء! بهاء! بهاء! پس از دانستن نام نویسنده، لمحه‏یی درنگیدم، با تمام وجود سکوت کردم و «رها در باد»  و بهاء را زیر لب زمزمه ‏کردم که یعنی چه؟ و به آن‏ اندیشیدم که این اثر، چگونه‏ اثری است؟ چه درون‏مایه‏یی دارد؟ و به‏کدام سمت‏وسو در گردش است. با آن‏که این دو نام را زمزمه می‏کردم، صبرم رخت سفر بربسته بود و داشتم از بی‏قراری لبریز می‏شدم برای پیدا کردن اثر این آزاده بانوی آزاده‏نویسِ آزادمنش. همۀ فکر و ذکرم همین دو نام بود: رها در باد و بانو بهاء!

لحظه به لحظه، شعلۀ شوق خواندن این اثر گران‏مایه، در وجودم شعله‏ورتر می‏شد؛ تا این‏که راهی بازار کتاب شده این اثر بی‏بدیل را از انشتارات امیری به‏دست آوردم. پس از به‏دست آوردن رها در باد، حدود دوهفته را با این کتاب سپری کردم. با خواندن هر فرگرد ـ فصل ـ این اثر؛ لحظه‏یی سکوت می‏کردم، می‏لرزیدم، می‏اندیشیدم، آرامی‏ام را از دست می‏دادم، می‏خندیدم و با مشت غیرت در هوا می‏کوبیدم و با خود می‏گفتم که تا چه میزان یک‏انسان می‏تواند بر هم‏گونۀ ـ هم نوع ـ خود بتازد و در کام آن، شهد تلخ ناامیدی ریخته آن‏ها را جوقه جوقه زیر خاک کند؛ آرزوهای ‏‏آن‏ها را به باد فنا ببرد و از خون آن‏ها جوی‏ها جاری کند و بگذارد که کلاغ‏های گوشت‏خوار؛ بالای نعش ان‏ها جشن بگیرند؛ سگ‏ها به آسمان عف بزند و پرنده‏ها در آسمان سوگ غم بخوانند.

رها در باد، اثری‏ است که در هشت صد صفحه وبیست‏وهفت فصل نوشته شده و به قسمت‏های مختلف تقسیم شده که روایتگر جنایات بشری و قتل‏های زنجیره‏یی است که توسط عساکر هیولامنش روس و غلامان داخلی در افغانستان انجام شده و جان صدها مبارز و عیار و آزادی‏خواه این سرزمین نذیر: بدخشی، باعث، قیوم، پساکوهی و فرمانده مجید کلکانی رآکه سرشان به تن‏شان ارزش داشت و انسانیت و کشور به‏نام شان افتخار می‏نمود، گرفت و  مادران‏شان را سال‏ها در سوگ فرزندان دلیرشانبه غم و اندوه نشاندبانو بهاء با مبارزه خستگی‏ناپذیر و نگاه ژرف به درون جنبش و ماهیت واقعی رهبران آن  می نویسد: « بادرک این‌که رهبری حزب، جاسوسان و جیره‌خواران شوروی‌اند، به تودۀ آتش مذاب مبدل شدم. انگار صدای وجدانم را می‌شنیدم، صدای غل و زنجیر پدرم را، صدای ترکیدن آبلۀ کف دست مادرم را، صدای سخنرانی‌هایم را بر سکو دانشگاه، صدای شعارهای مرده‌باد و زنده‌باد را، صدای پای اشک‌های مادرم را به خاطر بی‌خوابی‌ها و گمگشتگی‌هایم. خود را از پا افتاده احساس کردم.»

خانم بهاء با درک اینکه رهبران حزب پرچم جواسیس و جیره خوران شوروی اند، انتقادات خود را به کمیسیون تفتیش حزب می سپارد و حزب پرچم را ترک می کند و می نویسد: « در واقع من میان گرایش‌های منش خویش و منش شما و ناسازگاری موقعیت خویشتن دست و پا می‌زنم. از آنجا که من انسان درون‌نگری هستم، با نگرش‌های خودم، حقایق دورانم را ارزیابی و داوری می‌کنم. هیچ‌گاه هم به خاطر گل روی یک رفیق نه دریافت‌ها و برداشت‌های من شکل می‌گیرد و نه تغییر می‌کند. برداشت شما از انقلابی، انسانی است خشن که با دشنۀدیکتاتوری سر می‌برد. اما به باور من معنای انقلاب خونریزی در دل تاریک شب و یا درسپیدۀ سحرگاهی نیست. اگر معنای انقلاب تغییر کمی و کیفی جامعه به گونه‌ای تدریجی باشد، با خونریزی در یک شب پدید نمی‌آید. انقلاب تنها در صورتی معنا پیدا می کند که از یک مفهوم اخلاقی و ارزش‌های انسان‌گرایانه برخوردار باشد. می‌دانم شما شیفتگان دیکتاتوری که خود هرگز به میدان جنگ نخواهید رفت، پس از یک خیزش مردمی، به نام دیکتاتوری کارگری بر سرنوشت مردم فرمان خواهید راند.»

 نقطۀ عطف و جالب توجهی که در این قسمت نگاه خواننده را به خود جلب می‏کند، ازدواج این دختر حساس و پرشور با برادر روانی داکتر نجیب در زمان جمهوریت محمد داوود است، که این ازدواج تحمیلی بر مبنای عشق نه، بلکه بر مبنای عواطف کور و دسایس کارمل و نجیب صورت می گیرد. سوگمندانه  دختر یک خانواده آزاده با روح حساس و شاعرانه وارد زندگی خشن قبیله یی شوهر نیمه دیوانه می شود که تفاوت های فرهنکی و زبانی و شخصیتی شوهر روح و روان بانو بهاء را می فرساید. شوهر که گویا دیوانه وار عاشق بانو بهاء است، بار بار دست به خود کشی می زند تا مانع جدایی همسر شود. این بار عاطفی بانو بهاء را ناگزیربه زندگی با یک هیولا می سازد.  از سرگذشت و تار و پود زندگی این بانو، می توان تجربه‏ها آموخت و حرف‏هایی را باور کرد و به ماهیت انسان‏هایی پی برد که ذهن خواننده را به عمق معمای باور و تفکر این روشنفکران قبیله سالار 
زن ستیز و مستبد معطوف می کند. در فصلی هم، از شکنجه‏ها و سوی قصدها، ظلم‏ها و ستم‏های  بی‏رحمانۀ پیاپی که از سوی داکتر نجیب ،ریس دستگاه شکنجه خاد و سپس رییس جمهور، بالای بانو بهاء وکودکان معصوم و بی‏گناه‏اش اعمال می‏شد یاد کرده است  و زمانی را تصویرپردازی نموده است که کاسه صبر و تحمل لبریز شده و از شدت ستم و ظلم، با مبارز صادق  و باغیرت قهرمان ملی(احمد شاه مسعود)، ارتباط برقرار می کند و بادنیایی از یأس و ناامیدی،  کابل را ترک و راهی دره‏ء پنجشیر می شود که روزانه دژخیمان و شیادان خون آشام نظام، هزاران بمب و راکت بر دره می پاشند. بانو بهاء با دو فرزندش در زیر بمباران با پذیرفتن هزاران دشواری در مسیر راه، خود را به یگانه مبارز و نستوه مردی که کلاه افسانه‏یی غیرت و مبارزه برسر داشت، رساند و یکی دوسال دوشادوش آن عیار میدان نبرد، در جبهه، چون یک مشاور فرهنکی و نیمه داکتر با ابر مرد چون احمد شاه مسعود گذرانده و در فرجام، از راه کوتل توپ‏خانه، راه پاکستان در پیش گرفته و از آن‏جا به دیار غربت (امریکا)، پناهندۀ سیاسی شده است. در همین‏جا است که ماجرای خانوادگی و اختلاف‏های فکری به اوج خود می‏رسد که منجر به جدایی وصلت ناخجسته این بانوی بلندبالا می‏شود. واما شوهر که غیرت اوغانی دارد تا زنده باشد انتقام می گیرد، آنهم انتقام از خالد پسرش، فرزند بینوا را از گرمای مهر مادری محروم می سازد. نه تنها از مهر مادری، بلکه از اندودخته های علمی و دانش ژرف مادرنویسنده اش که هزاران جوان به این مادر مبارزانقلابی افتخار می کنند. اگر خالد قربانی عطش انتقام پدر نشده و درکنار مادر دانشمند بود. امروز جایگاهی خاصی در میان جوانان اهل سیاست و اندیشه می داشت.

خانم بهاء با این همه درد ها و رنجها با یک نیروی خستکی ناپذیر می رزمد و می نویسد و چه زیبا با ادبیات و شیوه نکارش منحصر به فرد می نویسد که دشمنانش تاب قلم توانای وی را نداشته در پی اتهام زنی ها سرگردان اند.

کتاب رها در باد نه تنها از نگاه ادبی یک شهکار بی مانند است و بر تارک ادبیات کشورمی درخشد، بلکه تاریخ را با شیوه نو نکاشته و برای نسل فردا آموزنده است.  (رها در باد ) تاریخ پشت پرده است، (رها در باد) دنیای درونی زنی است، که عمق دیدش را از جهان بیرونی و جهان درونی با زیباترین واژه با یک نثر همدست و لطیف بیان داشته که خواننده را شگفت زده می سازد. در این کتاب واژه ها احساس دارند و در روان خواننده زندگی می کنند.  

 واقعا این انسان، به قول خداوندگار بلخ، جلال‏الدین بلخی، این طرفه موجود معجون شده از گِل و فرشته؛ گاهی، هیولایی می‏شود و کارهایی را طراحی و پیاده می‏کند که دور از باور و عقیده است.

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩
تگ ها :

 

 

سید حسن انوری

اﻳﻦ ﺭﻭﻣﺎﻥ ﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ ﻭاﻗﻌﺎ ﺣﺎﻟﻢ ﺭا دﮔﺮﮔﻮﻥ ﻛﺮﺩﻩ اﺳﺖ

خاد (خدمات امور دولتی) این اسم را بارها در کوچکی زمانی که دانش‌آموز مکتب بودم در مهمان‌خانه‌ی مان از زبان مهمان‌ها پدر و پدرکلانم می‌شنیدم. پدرکلان من که آدم مردم‌دار و مهمان‌نوازی است، همیشه میزبان دوستان و رفیق‌هایش بودیم. آنها معمولا در لابه‌لای صحبت‌های‌شان به گذشته می‌رفتند و از تاریخ، جهاد، شوروی، طالبان، حکومت‌های شاهی و دوره‌های خونین جنگ و دهشت‌افگنی در کشور یاد می‌کردند

گاه‌گاهی کلمه خاد را از زبان آنها می‌شنیدم، فکر می‌کردم اسم کسی یا مکانی بوده باشد؛ من که به خوبی همه‌ی حرف‌های آنها را درک کرده نمی‌توانستم ولی با شوق و علاقه تا ناوقت‌های شب در کنار مهمان‌ها به‌خاطر شنیدن قصه‌های‌شان می‌نشستم تا کمی از گذشته‌ها بدانم ولی بدبختانه فردای آن‌شب همه را به‌دست فراموشی می‌سپردم. پدرم که در زمان جهاد در حزب حرکت بود و خاطرات زیادی از دوره‌های جنگ و جهاد در آن زمان‌ها داشت؛ گاه‌گاهی که مصروف کارهای زراعت در سر زمین‌ها می‌بودیم ازش می‌خواستم از زمان جهاد قصه کند؛ او نیز در لابه‌لای حرف‌هایش از خاد یاد می‌کرد. من ازش روزی پرسیدم این خاد بالاخره کی است و چی کاره بوده؛ همه وقتی در این باره می‌گوید من هیچ چیزی نمی‌دانم؟ پدرم فقط اشاره‌ای کوتاه می‌کرد و می‌گفت؛ در زمان حکومت خلق و پرچم یک گروهی به سرکرده‌گی داکتر نجیب بود که از صلاحیت‌های زیادی برخوردار بود و استخبارات بی‌حد قوی داشت. هر کس به دام آنها می‌افتاد شکنجه‌های بی‌رحمانه و غیرانسانی می‌نمود. آن‌قدر مردم را این نهاد به کشتن داد که حتا از شنیدن اسمش مردم می‌هراسید و خون در بدن‌شان می‌خشکید! من که آدم درس‌خوانی نبودم در زمان دانش‌آموزی مطالعه که هیچ نداشتم، کتاب‌های مکتب را هم تنها شب‌های امتحان به دست می‌گرفتم یک‌بار هم شاید روی‌خوانی نمی‌توانستم که خوابم می‌برد. هیچ وقتی دنبال تاریخ نبودم و بی‌خبر از همه چیز به سر می‌بردم.

زمانی‌که در دانشگاه راه یافتم، کمی با کتاب و کتاب‌خواندن آشنا شدم. معمولا کتاب‌های رمان و داستان می‌خواندم چون از کتاب‌های سیاسی سر در نمی‌آوردم تا این‌که آهسته‌آهسته کتاب‌های سیاسی را هم به مطالعه گرفتم. روزی کتاب (راز خفته) از رزاق مامون را مطالعه می‌کردم. این کتاب بیشتر روی اوضاع سیاسی زمان خلقی‌ها و پرچمی‌ها می‌چرخید و در این کتاب درباره تشکیل و کارهای ارگان استخباراتی خاد (خدمات امور دولتی) بیشتر فهمیدم.

من که همیشه سخنرانی‌های داکتر نجیب را می‌شنیدم؛ از وحدت، اتحاد، همبستگی، برابری و برادری یاد می‌کرد. باری هم که ویدیوی به دار آویخته شده او و برادرش را توسط طالبان در تلویزون دیده بودم حتا اشک ریخته بودم که چرا یک قهرمان را طالبان چنین به دار آویخته و کشته‌اند. اما در کتاب راز خفته؛ داکتر نجیب را یک آدم قوم‌پرست و ستمگر پیدا کردم. تا زمانی‌که رییس خاد بوده ستم‌های زیادی را بر مردم روا می‌داشته و زمانی هم که رییس جمهور شده نهایت تلاش کرده تا با رفتار قبیلوی خود قوم پشتون را در مهم‌ترین و کلیدی‌ترین پست‌ها و مقام‌ها بگمارد و قومی‌ساختن نظام حکومت یکی از اهداف او بوده و به اندازه‌ی بسیار بالا هم به اهداف خود رسیده بوده است. علاقه‌ای که من نسبت به داکتر نجیب داشتم با خواندن این کتاب کاسته شد؛ دیگر او را یک قهرمان تصور نمی‌کردم.

در همین روزها رفیق‌ها پیشنهاد کردند کتاب (رها در باد) نوشته ثریا بهاء خانم برادر داکتر نجیب را بخوانم که حاوی از هرگونه معلومات است و همچنان خیلی قشنگ قلم‌زده شده است. این کتاب که بیست هفت فصل است و در حدود 784 صفحه دارد از خاطرات کودکی خانم بهاء شروع می‌شود و دوران‌های دانشجویی و تشکیل جنبش‌های دانشجویی، خاطرات هژده سال زندان پدر مبارز و نویسنده‌اش سعدالدین‌خان بهاء، جوانی و عاشقی، چشم‌دیدها و سیاست‌های زمان ظاهرخان، داودخان، ببرک کارمل، تره‌کی، نجیب، کودتاه سفید، قیام‌ها، سنگر‌های داغ جنگی نیروهای ائتلاف شمال، خاطراتی از زندگی چندروزه‌ای با ابرمرد تاریخ و قهرمان ملی بنیانگذار جنگ‌های چریکی احمدشاه مسعود، کش‌وگیرهای زندگی متحلی با دیوانه‌ای به تمام معنا صدیق راهی برادر رییس جمهور وقت داکتر‌نجیب و در نهایت جنایت‌های ضد بشری و دور از اخلاق و انسانیت یک مرد از تبار افغان که با شنیدنش و خواندنش به روان انسان صدمه‌ی شدیدی وارد می‌شود و دنیا را برای انسان تاریک و لجن می‌سازد؛ بلی کردار داکتر نجیب از فرود کشتارگاه خاد تا فراز ریاست جمهوری و فرار از ریاست جمهوری.

در این کتاب تا بی‌نهایت درباره خاد، رییس خاد و همه جنایت‌های پنهانی که تا حال در هیچ کتاب و حافظه نبوده و نیست چشم‌دیدهای نویسنده و تیزهوشی نویسنده است؛ آشنا شدم. افسوس خوردم به آن اشک‌های مرواریدگونه‌ای که به‌خاطر به‌دار کشیده‌شدن این کثافت دنیا و آخرت و پست‌فطرت‌ترین حیوان در پوست انسان در روی زمین ریخته بودم. در این‌جا چند خط از آن همه جنایت آن را می‌نوسم.

نجیب مردی است که در نوجوانی با روان سادیستی بر دو کلفت خانه تبرکو زن سالنگی و گل‌بانو دختر هزاره تجاوز جنسی می‌کند؛ سپس پسر جوانی را به نام ببرک مورد تجاوز جنسی قرار می‌دهد؛ مینو خواهر کوچکش را در پشاور بر سکوی سنگی می‌کوبد که بر اثر تورم پردۀ دماغ، جان می‌سپارد؛ موی بافتۀ مادر خود را با پوست سرش می‌کند؛ مادر بزرگ پیرش را زیر لت‌وکوب می‌گیرد؛ بینی بهرام، مامایش را می‌شکند؛ مهره‌های کمر صالحه خواهرش را با لگدزدن آسیب می‌رساند؛ دو برادرش صدیق و روشان را زیر بار اهانت، مشت و لگد به بیماران روانی مبدل می‌سازد؛ پدرش را وادار به رشوه‌ستانی می‌کند، 21 میلیون ریال را از سفارت افغانستان در تهران می دزدد؛ رییس دستگاه جهنمی خاد می‌شود و در نهایت رییس جمهور افغانستان می‌شود.
باید اعتراف کنم که من از مطالعه این کتاب نه‌تنها خاد را شناختم؛ بلکه اطلاعات مهم و حیاتی در باره تاریخ درست و دقیق دور از هر نوع جعل و فریب کسب کردم. انسانیت و مبارزه را از این خانم قهرمان نویسنده چیره‌دست آموختم. یک جمله را که از کتاب به ‌خاطره سپرده‌ام هیچ‎گاهی فواموش نخواهم کرد و تا دنیا است به یاد خواهم داشت این است که «هستی در مبارزه معنا پیدا می‌کند!»
و در اخیر با گفته‌ی دانشمند بزرگ و نویسنده‌ی غربی ( گابریل کارسیا مارکز) خاتمه می‌دهم که می‌گوید: «زندگی آن‌چه زیسته‌ایم نیست؛ و آن‌گونه است که به یادش می‌آوریم تا روایتش کنیم

 

 


 

بهروز پایدار

 

(رهادر باد) یا در ژرفا ی یک تراژدی

تیتر این نوشته از متن کتا ب {رها در باد} گزینش شده است؛کتاب رها درباد سوگنا مه؛درد نامه وتاریخ التهاب ؛ودربدری یک جغرافیا و یک ملیت در فرآیند نیم قرن و اندی است. تاریخ که با افتخار ؛انتحار ؛شکست ومصأیب گونه گون تلفیق شده اگر مجموعه افتخاراتش را در یک ترازو با مصأیبش وزن کنیم دشوار است یکی از این دو پدیده بر دیگری چربی کند. زیرا به دلیل حاکم بودن ارزشهای به نام سنت ؛ جهل ؛مداخله بیگا نه بیش از سه دهه است در این جغرافیا سوگمندانه در میان بستر خاکستر؛ خون میکاریم و محصولو عصاره آنرا   طوغ؛قبرستان؛قهرمان؟ یتم و بیوه درو میکنیم.در چنین جو وفضای یک راوی راستگو با پاکترین احساس افزون بر آنکهدر فرآیند رویداد ها ترصد دارد ؛گاهی همگام با زمان ؛مکان ومردم دامن بر میزند
 ؛سنگر میرود تاثیر می گزارد وتاثیر میگیرد.این یل دوره گرد ازمسکو تا دهلی راهپیمای میکند ؛ با تقبل رنج وگرفتاری از میان کاخ های کابل فرار میکند ودر ستیغهای سهمگین هندو کش سنگر میگیرد ؛وبا تجربه کردن زندگی در کوخ ها ریاضت می کشد تا برای تعریف درد مردم افغانستان آوازه گر فعال باشد.
این استثنأ در تاریخ افغانستان به سبک کلاسیک یک مرد نیست . او ازسنخ مخالف مرد است ویک مادر است اما مادر ی که با دیگر مادران در شجاعت ؛مناعت و ماجرا جوی نه تنها تفاوت دارد ؛بلکه سبک زندگی
نحوه نگرش و عصیانگر ی او نماد است که باید استثنأ اش نامید . او رویداد های زمان خود را از سال۱۳۴۱ تا ۱۳۸۱ با قرأت ریالستیک برای تاریخ ومخاطبان خود در محتوای کتابی {رها در باد} به تصویر میکشد وتصویری که با هرعینک که دیده شود سخت تماشایی زیبا و جذاب است.

خانم بها ما جرا را از دیدن فلم هملت در سینما پارک آغاز میکند .بعد از تماشای فلم و مرگ هملت داخل کوچه های تنگ وسیاه رنگی میشود که خودش آنجا بزم وبساط برای زندگی دارد ؛زندگی یی که در همسایگی شان دختر کاکا که که لو به شدت تب دارد و اما درد گرسنگی شدید تر از درد تب است.ب
عد تر داستان زندانی شدن پدرش مرحوم سعد الدین بها را روایت میکند وبه این وسیله پرده ؛از جنایا تی بر میدارد که  صدها روشنفکر آزادیخواه دیگر مانند پدر خانم بهاء در پشت میله های زندان تا دم مرگ ایستاده اند..وبعد تر روایت جذاب وشگفتی از ملاقات خود با پا در میا نی دوستان برادر ش هما یون با اناهیتا راتب زاد دارد ؛دختر که همه ادبار روز گار خود را تجربه کرده شیفته انقلاب ؛عصیان وستیزه گری با اختناق است. در زمان که مصروف آموزش د ردانشگاه بوده ؛نه تنها گرایش های سیاسی چپی داشته بلکه به آثار ارنستوچه گواراشیفتگی و اشتیاق داشته است.   

 اهمیت جامعه شناسی کتاب :

از آنجا که نویسنده در متن جامعه حضور زنده و پویا دارد ،دید خود را در متن تاریکترین رویداد ها معطوف میکند،و با درک مسوولیت و التزام ،در تقلا اراییه تصویری است که مخاطب به آن نیاز دارد .مکث در حول وجوش زندگی میر اکبر خیبر ،داستان رفتن خانم اناهیتا راتب زاد به گلگشت شمالی وتعریف جوء بدبینی میان کارمل وترکی،حرکتهای دانشجوی ونگاهی ژرفتر به ماهیت و اهداف سازمانهای { به اصطلاح
انقلابی وانفعالی}همه رویداد های جذا ب دلپذیر و خواندنی اند . افزون بر این اطلاعات به شگرد زندگی شخصی و ناهنجا ریهای که گریبانش را فشرده اند می پردازد  و به مثابه یک راوی راستگو داستان بیماری خود را تعریف میکند که ناشی از اضطراب وکمبود مواد غذای است . وبه این وسیله میخواهد اعترا ف کند که به استثناءیک قشر بقیه کل جامعه در گیر استرس ،اضطراب وسوء تغذیست.
شاید شرح این رویداد ها بر مبنای هدفی برنامه ریزی شده صورت نگرفته است ،اما راستش اینست که داستان بیماری او و تشخیصش بیماریش حامل پیام ویژه برای مخاطب هشیار است. حتا رویداد خواستگاری اش ، ورفت آمد سلیمان لایق بر مبنای هر سنت وهدفی که بوده بیانگر فرهنگ واپسگرای افغانها راجع به سرنوشت دختران ا ست.

در بخشی از این کتاب تیتر است  زیر عنوان {هنجار های زشت کارمل }  که ماهیت اخلاق انقلابی یک پیشوا را تصویر می دهد،هرچند برای اثبات این ادعا به حجت محکم نیاز است ،اما نویسنده به این وسیله مخاطب را برای پیگیر ی بقیه رویدادها تشویق میکند .وشاید جذاب ترین اطلاعات این کتاب در باره فرایند گفت وشنود نویسنده در اتحاد شوروی با مستشرقی بوده که با سازمانهای داخل افغانستان پیوند ایدیولوژیک داشته ،به گفته نویسنده شوروی ها برای اعضای کمیته مرکزی حزب پرچم معاش می داد وهمچنان ماهانه مبلغ سی هزار روبل برای کارمل کمک می شده ،این روایت در طول تاریخ موجودیت سازمانها ی چپی نخستین روایتی است که وابستگی جریانها را به کمک های خارج شهادت میدهد.

رفتن به معرکه جنگ :

پرداخت به انگیزه سنگر رفتن نویسنده با مجال اندک تبین وتعریف نمیشود ،بهتر آنست که انگیزه ها را در محتوا ی کتاب که به تفصیل نگاشته شده اند مخاطب بخواند .اما بر قراری پیوند با دوست راستگو ی من آقای داکتر شمس الحق آریانفر که من از زبان آنها سخنان نغز تر شنیده ام همه جذاب و خواندنی اند .رفتن از مکروریان تا شفا خانه جمهوریت ،آمادگی موتر والگای روسی برای انتقال آنها تا خیر خانه وبعد گلبهار ورفتن تا "شتل"و" پنجشیر" همه رویداد های خواندنی اند .

در متن این رویداد ها یک واقیعت ملموس نهفته است که حتا در داخل نظام جنرالان بلند پایه با مسعود ارتباط دارند ومسعود حتا در سازمان امنیت دولتی {خاد}نفوذ داشته و صد ها پارتیزان در داخل یک سنگر با دو نشانگاه  اهداف را ترصد دارند.

روایت بود باش با سنگر داران هندوکش:

جریان رفتن خانم بها تا پنجشیر اسطوره ء است جالب و خواندنی و جالب تر از همه دید و ادید او با آمر محمود دقیق وذبح گوسفند در قدو م آنها و لحظ یی که قهرمان رومانتیک جنگ با انها بساط خوشآمدگوی دارد .در این لحظه همسفر خانم بهاء تشویش دارد که بالآخره یک فرماند ه رادیکال چگونه بر خوردی با آنها به ویژه با یک زن جوان خواهد داشت . اما بر خلاف تصویری که ذهنی دارد از نحوه برخورد با این فرمانده دلهره دارند  ،در میابند که چند ما ه و اندی نامه های ثریا بهاء را فرمانده مسعود برای پیروانش تکرار زمزمه کرده و به این وسیله در جهت تقویت مورال و معنویات آنها با اتکا به متن مکتوب بهره برداری فراوان کرده است.

تصویر و برداشتی که نویسنده از متن سنگر های داغ هندوکش دارد همه زیبا ،تماشایی ومثبت اند .شک نیست که در جریان بود و باش نویسنده با تعب و درماندگی رو در رو شده است . اما دلجوی رفتار پر لطف سنگر دار هندوکش به او انرژی تازه میدهد .ومانند سایر سنگر نشینان هر بامداد برای دست رو تازه کردن تا رود خانه میرود. و به این وسیله نه تنها رویداد سنگر رفتن او اسطوره ابراز خشم بر علیه جریا ن خاصی است ،از جانبی باشرح نشست ها ،دید ودیدها وبرخورد سنگر نشین هندوکش و مطایبهء {به اشتباه شنگر ی }خانم قاضی... و تفنگ بدوشی مادر قاضی ... و مواجه شدن با دختران جوان ....همه تعریف وتبین جامعه اند که سنت بر سر نوشتش حاکم است. و از زندگی دوران حجر فاصلهء بسیار ی ندارد.
 و مهمان شدن در منزل یکی از اربان خوست و فرنگ که درخانه با چهار زن خط وصلت وتعیش هموار کرده ، و با سنگر نشین ستیغ هندوکش راز و نیاز دارد همه زیبا و سرشار از لطف اند.

 باقی دارد

  

 

ثریا بهاء

رازهای خانوادهءاشرف
غنی، که هرگز راز نماند

دربیشترینه نمایشنامه های شکسپیر یک جاسوس، یک اهریمن، آفرینشگرتراژیدی های وحشتناکی در دربارشاهان بوده و بهای سنگین آنرا مردم بیگناه پرداخته اند.

از دربار سده۱۶شکسپیر به دربار سده۲۱حامد کرزی عبورمی کنیم و اینجا قیوم کرزی، برادر رئیس جمهور به عنوان برنامه ساز ومغز متفکر رژیم کرزی وعضو فعال ومخفی ماقیای اقتصادی، در دههءگذشته سرنوشت مردم را به بازی گرفت.  و چه بیرحمانه در سرزمین نفرین شدهءما تاریکی ها و زشتی های تاریخ بار بار تکرارمی شوند. دراین روزهای سرنوشت سازتاریخ، قیوم دیگری ازتبار کوچی که ازسوی(مردم کوچی به رسمیت شناخته نشده است) از کالیفورنیای شمالی با یک چمدان کوچک با رویای شیرین وزرات خارجه و غصب ملکیت های خانوادکی درسایهء برادرزادهء خود دومین مغز متفکر جهان، برای تاراج هستی مردم وارد کشور می شود.

درعجب نباشید اگر اندکی از گذشتهء ننگین قیوم کوچی چیزی بگویم و سپس به افشای
یک تقلب دیگر اشرف غنی احمدزی که تاکنون راز پلید آن برمردم و رسانه ها کتمان
مانده است، بپردازم.

اشرف غنی احمدزی در سال( ۱۹۴۹میلادی) در ولایت لوگردر یک خانواده فیودال به دنیا آمده است. درزمان حکومت حکومت ظاهر شاه جهت ادامهء تحصیل به لبنان رفت و شیفته اندیشهء مارکیستی گردید. هنکام اشغال کمونیست ها کوچکترین فعالیتی برای آزادی کشور نکرد بلکه به گونهء مخفی  از حکومت کمونسیتی حمایت کرد و درجرگه های قبایلی با شف لنگی در کنار داکتر نحیب ایستاد.

اشرف غنی هنگام حکومت طالبان یکی از حامیان معنوی آنها بوده وهمواره در صحبت هایش این رژیم را یک حکومت مردمی معرفی می کرد. اشرف غنی احمدزی از زمان آمدن کرزی تا ختم دورۀ اول ریاست جمهوری او، با حمایت بعضی حلقات نیوکان و سازمان ملل متحد در کنار کرزی به عنوان وزیرمالیه اجرای وظیفه کرد، اما در اثر ناپدید شدن صد ملیون دالر کمک بانک انکشاف آسیایی ناگزیر به ترک وظیفه گردید و برای تفربه اندازی زبانی و پیشبرد آجندای قومی خود وارد دانشگاه  کابل شد.  احمدزی پس از سپری کردن یک دورهء ناکام دیگرکه ناشی از بیماری جسمی و عصبانیت فطری وی است، دانشگاه کابل را ترک کرد و با کرزی وارد یک معامله سیاسی برای جا نشین شدن اوگردید.

اشرف غنی پسر شاه جان احمدزی است، که پدرش زمانی رئیس ترانسپورت عمومی ( یکی از مقام های بلند حکومتی ) مقررشد، که درطول دورۀ کاری اش، از ریاست ترانسپورت رشوه ستانی و سوء استفاده های زیادی نمود و پدر داکتر نجیب الله احمدزی را که آدم بیسوادی بود، مدیر ترانسپورت مقرر کرد. هردو در رشوه ستانی و تعصبات قومی ولسانی یار و شریک همدیگر بودند. یکی از برادرانش به نام قیوم کوچی می باشد.
کوچی در وزارت خارجه کار می کرد، وزارت خارجه به چند مترجم زبان روسی نیاز داشت وبرای وی یک بورس تحصیلی در رشتهء زبان روسی به اتحاد شوروی دادند، آقای قیوم کوچی در مدت فراگیری زبان روسی عضویت سازمان جاسوسی  (کا جی بی ) را حاصل کرد وبه مدال سرخ لنینی مفتخر گردید.  پس از گرفتن دپلوم سرخ به افغانستان برکشت و دوباره از سوی عارف خان که سفیر ماسکو بود در سفارت شوروی به عنوان دپلومات فراخوانده شد. نه سال در ماسکو مصروف وظایف مخفی و علنی بود. قیوم کوچی پس از کودتای هفت ثور به کابل برگشت، و چون هنگامی که درسفارت افغانستان در ماسکو کار می کرد، با محمود بریالی برادر ببرک کارمل برخورد زشت کرده بود، راهی زندان شد. هنگامی که نجیب به ریاست خاد رسید، چون با اشرف غنی و قیوم کوچی روابط بسیار دوستانه ونزدیک سیاسی وخانوادگی  داشت، قیوم کوچی را از زندان رها کرد و اشرف
غنی احمدزی را  در جرگه های قبیله یی درکنارش نگهداشت. داکترنجیب،  قیوم کوچی
را سکرتر اول سفارت در بوداپست مقرر کرد. قیوم کوچی با سقوط حکومت کمونیستی به
امریکا آمد. هنگام حکومت طالبان در کالیفورنیای شمالی مهماندار و سخنگوی طالبان
بود. وی به قوم وقبیله گرایی افراطی و تعصب زبانی مشهوراست. خود اشرف غنی و برادرشحشمت غنی نیز این تعصب کور را از پدر به میراث برده اند. با همین تفکر قوم گرایانه اشرف غنی عموی سالخوردهءخود، قیوم کوچی را که بیشتر از هفتاد سال عمر دارد، سرو دستانش می لرزند و کدام دانش علمی و سیاسی هم ندارد به عنوان مشاور تقلبکاری خویش و وزیر خارحه فردای حکومت نامشروع خود به کابل فرا خواند تا باشد چون قیوم کرزی هستی مردم را به یغما برد .

افشای تقلب دیگر اشرف غنی احمدزی:

اشرف غنی احمدزی در یکی از بیانیه های انتخاباتی خود گفت،برادرم که آدم متعصب بود، وی را از برادری خود کشیدم و با اشاره به معاون دوم خودگفت: " اینه سرور دانش برادر منست" قهقه قهقه قهقه. اشرف غنی خواست با یک نشانه دو هدف را بزند، چون متهم به تعصب و تبارکرایی بود ، برای رد این اتهام ناگزیرشد یک هزاره را برادر خود بگوید و برادراصلی خود را که به حشمت الکهولیک مشهور است، از زندکی خود بیرونش کند و از وی انتقام بگیرد.

ماجرا در اینجا ختم نمی شود، بادهای تند وزیدن می گیرد وحقیقت از پشت ابرهای تیره نمایان می شود، بدینکونه: پدر بزرگ اشرف غنی که فرقه مشرعبدالغنی سرخابی نام داشت، در سروبی در حدود دو صد جریب زمین زراعتی با دهقانان وخانه و باغ داشت . پس از مرگ وی این زمین ها به فرزنداتش به میراث ماند، شاه جان احمدزی و قیوم کوچی احمدزی صاحب این میراث شدند، اما بین اشرف غنی احمدزی و برادرش حشمت
احمدزی  و دیگر واثان کشیدگی روی تقسیم زمین پیدا شد. هنگام انتخابات دور دوم که قیوم کوچی نیز آنجا حضور داشت، حشمت احمدزی برای اشرف غنی می گوید: حال وقت انتخابات است، اختلافات را کنار می گذاریم، صندوق های رأی سروبی را به خانه بیاور، توسط دهقانان خود پرش می کنیم. دور دوم انتخابات صندوقها را دهقانان و پسر بچه
های نوجوان از رأی تقلبی پر می کنند. صندوق ها به کمیسیون انتخابات برای شمارش می
رود. حشمت احمدزی از دهقانان خود هنکام پرکردن رأی تقلبی در صندوقها عکس و ودیو می گیرد و برای اشرف غنی احمدزی می گوید ، افزون از زمین ها  باید یک  وزارت هم به من بدهی، اشرف غنی قبول نمی کند وحشمت غنی ویدوکلیپ  پر کردن صندوق ها یا(چاق کردن گوسفندان )را به ستاد انتخاباتی عبدالله می دهد. تیم  داکتر عبدالله جریان تقلب را که دهقانان شتابزده ورق ها را مهر و تاپه می کردند، درتمام رسانه ها و  فیسبوک به نمایش
می گذاشتند، برای اثبات تقلب اشرف غنی .اشرف غنی که  از این خیانت برادر،  روسیاه و متقلب شناخته شد، ناگزیر در یکی از صحبت های خود گفت: برادرم که متعصب بود،  از برادری خود بیرونش کردم. و با اشاره به معاون دوم خود گفت: " اینه سرور دانش برادر منست" قهقه قهقه قهقه .

پایان

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥
تگ ها :

 

 

 

نظرعنایت

 

(رها در باد ) جدال و کشمکش های پشت صحنة قدرت

 

کتاب( رها درباد) اثر نویسندة شهیر، خانم توانا محترم ثریابهاء برای سومین بار به زیور چاپ آراسته شد. این کتاب را انتشارات امیری چاپ و محمد کاظم کاظمی ویراست و صفحه آرایی نموده است. شمارگان (رها در باد ) در چاپ سوم دو هزار نسخه است. در حالی که این کتاب در چاپ اول و دوم  به همین گونه به تیراژ بلند با کمی اشکالات تایپی  نشر شده بود. از آن جایی که محتوا و سبک نگارش  این اثر با تازه گی ها وشگردهای نو همراه می باشد در بازار کتاب برای چندمین بارگل کرد و دست به دست شد. آوازهء نشر این کتاب در سراسرجهان به ویژه اروپا، امریکا ، کانادا و آسترالیا در میان
خوانندگان زبان فارسی دری به سرعت پیچیده است. من در مورد کتاب رها در باد از دوستانم چیزهایی شنیده بودم و آنان تشویقم کردند تا آن را بخوانم. اما مشاغل روزمره فرصت نمی داد تا (رها درباد ) را فراچنگ کنم بخوانمش. طی روزهای اخیر به انتشارات  امیری رفتم تا درمورد چاپ مجموعة اشعار شاعف حرف بزنم. درکتاب‌خانة امیری چشمم به کتاب( رها در باد ) افتاد. در ابتدا طرح  روی جلد مرا مجذوب کرد و با نگاه عمیق به آن خیره شدم و نوع رابطه بین خود و (رها در باد) یافتم. می خواستم این کتاب را بخرم  اما آقای امیری به من آن را هدیه کرد. راستش در چند شب گذشته خواندمش و عاشق محتوا، سبک نگارش و چاشنی های که به کار برده شده است شدم. این کتاب راستی چه را می خواهد بیان کند؟
رهادر باد بخشی از تاریخ بیشتر از سه دهة پسین افغانستان است که در قالب رمان با زبان ساده همراه با پردازش های خاص ادبی  نوشته شده است. نویسندۀ آن خانم  بهاء به عنوان روایتگر توانا به زوایایی مرموز و تاریکی زندگی سیاستمداران وقت پرداخته است که تا هنوز از دید خیلی ها و اکثراً توده های بی خبر پنهان مانده است. وی آنچه را دیده، شنیده و احساس کرده  به زبان یک محقق دو باره به روی کاغذ ریخته و تصویری از چهرهای واقعی شخصیت های حوادث ورخدادهای مهم در این اثر ارائه کرده است.این کتاب یکی از گنجینه هایی غنی است که می توان از آن به قضایای مهم و 
 ویژه گی های  فردی رهبران خلق و پرچم پی برد.

خلاصه( رها در باد ) در واقع جدال و کشمکش های پشت صحنة قدرت رامستند تمثیل کرده است که چگونه رهبران جریان چپ با عوام فریبی با سردادن شعارهای انترناسیونال در لجنزار سکس و ودکا گیرمانده بودند. نویسنده این کتاب رازهای وحشت ناکی را از جنایت های خادیست های چون نجیب و سروری ... برملا نموده که تاهنوز خیلی ها کمتر از آن ها میدانند. جنایت های انجام شده  نه تنها منحصر به حریم افراد دیگراندیش به قول معروف "رقبای سیاسی" بوده، بلکه حریم های خانوادگی و نزدیکان خودشان را نیز درنوردیده است. خانم بهاء آنگونه که خودش روایت می کند با اتکاء به صدای وجدان و آگاهی کامل از عمق فاجعه، بدون حمایت شوهر منفعل اش یک تن در برابر دستگاه جهنمی خاد و (کی جی بی) در درون نظام مبارزه می کند و هرگز سر تعظیم به درگاه ارباب قدرت (کارمل و بعد ها نجیب) که  برادرشوهرش نیز است فرو نیاورده است. وی که چند بار ار مورد سوء قصد قرار می گیرد، در نهایت به جبهۀ پنجشیر پرآوازه ترین جریان مقاومت در برابر ارتش سرخ وحکومت دست نشانده پناه می برد.بهاء شخصیت منحصر به فرد مسعود و روزهای سخت جهاد، سنگرهای داغ، وضعیت اسف بار مردم و ارادۀ آهنین پابرهنه گانی را به تصویر کشیده است که  برای آزادی آماده شده بودند. وی در این کتاب شکوه و شکایت از مردی نموده است که مردم آن را به قول خودش همسرش می خواندند. مردی که عاری از عاطفه مملو از خشونت. خواندن کتاب رها در باد را به همه پارسی زبانان و به ویژه نسل جوان توصیه می کنم  این سوگنامهء سه تسل برباد رفته مارا چند بار بخوانند و  وارد ذهن  خود نمایند، افزون بر محتوای عمیق از شیوهء نگارش، زیبایی متن و ادبیات آن حظ خواهید یرد.

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱
تگ ها :