ثریابهاء

  

       نگرشی بر"غزل در خاک وصدای برف"                                 

آنگهی که چشم با زکردم وجهان را دریافتم، به شعرو ادبیات وهنر داستانی پیوسته عشق ورزیده ام ، اما با دریغ زندگی من درپهنه ی گستردهء زمان دستخوش توفانهای سهمگینی شد که در فراسوی آن به یک سلسله ارزشها وبارورهای دیگری دست یافتم ،اگراین باورها برمبنای پندارهای دنیای خاص خودم بودند، صادقانه درهستی وپندارهای خود دگرگونی می پذیرفتم ، ولی اگر باورهایم ریشه در واقعیت های درد ناک زندگی مردمم و مردم جهان داشتند، آنگاه باورهایم چون خوشه های خشمی گل خواهند داد وچون یک هستی زنده درجامعه به نبرد وستیزبر خواهم خاست ، من اصولا" به مرز های سیاسی ، ایدولوژیک ، تبار گرایی و نگرش های نژادی اعتقادی ندارم ، اما خلاف اندیشه وتمایلات درونی ام به رغم تلاش ها وتکاپوی دژخیمان، در کوره راه نبردی کشانیده می شوم که آنجا فریاد های هویت زن ،فریاد های هویت ملی ، فریادهای هویت زبانی چون آذرخشی  براندیشه ی آدمی فرو می غلتد، از چنین کوره راهی که عبورمیکردم ، پژواک صدایم ، طنین های سیاسی پیداکرد ودر دفاع از زبان وهویت مردمم شکل گرفت ، فکر کردم گلهای فارسی  پرپرمیشوند وبادهای تند درجنگل سبز زبانم زوزه میکشند وآنگاهی که شیار های آتشین فارسی زدایی روحم رامی آزرد، داستان "غزل در خاک" را نامق کمال بدری با صدای دلنشین خود در گوش دلم زمزمه کردوبامحبت بیکرانش مراکشانید بسوی داستانهای دیگر "قادرمرادی" بر پهنه ی گسترده ی زبان فارسی ، وآنگاه ازستیغ هویت های ریشه دار ، زبان فارسی راباز نگری کردم ودریافتم که ژرفای این زبان تا انتهای تاریخ  ریشه دارد ٠ وچه ابلهانه دژخیمی با تیشه ی خیال بر ریشهء یک فرهنگ سترگ میکوبد

داستان " صدای برف"  قادر مرادی به این ریشه ها آب میرساند،  بارورش میکند و زنده  اش نگه میدارد، در داستان" صدای برف" ، برف میاید ،آب می شودو تا روح ریشه ها نفوذ میکند وآنگاهی که خون گرم متلاشی شده ی انسانی روی برف سپید راگلگون میکند  ، مادر آهن پاره های راکت وبمب ها رامی کوبد ولحظاتی  که تیغه های یخ  در جان" طلا گل "چون دشنه های فرو میروند و اندکی بعد جسم کوچکش را یخ می بندد،  "غنچه گل " مادر طلاگل با برف آب می شود ودر زمین فرومیرود  ، صدای ترنگ ترنگ کوبیدن آهن پاره ها با فریاد خشمگین مادر، در میآمیزد  واین فریاد ها در خاک ریشه میگیرند٠ 

" قادر مرادی" در اوج هنر داستانی اش با یک حس گنگ ومبهم  ازمادرکراچی وان که آهن پاره می کوبدو طلاگل کوچک که یخش می بندد چنین می نگارد:

"در بسته ماند . صدایی هم نشنیدم . طلاگل ما میان غنداق و پتو می جنبید . برف چپ و راست می بارید . چه هوایی ، خطک های سپید برف در هوا یک دیگر را قطع می کردند . جنگ داشتند . ازمسجد که بیرون شدم ، چند نفر می آمدند. برف بود . شناخته نشدند . خوب که نگاه کردم ، دیدم ،هووو ، می گویند چه چه را  که یاد کنی ، پیش رویت سبز می شود . همان لحظه در دلم گشته بود . سربازان بودند  . نمی دانم از کدام ملک ، من چه می دانم ، همه ء شان موی زرد هستند . مقصد خارجی  بودند ، از دیدن من وارخطا شدند . تفنگ های شان را سوی من گرفتند  . فریادزدم : نی ، نی میستر ، میستر ، من از خود ، از خود ... از سرو صدا و ایما و اشاره های شان دانستم که باید طلا گل را به زمین بگذارم و دست هایم را بالا بگیرم . دانستم که باز طالب گیرانی است و آمده اند که طالب پیدا کنند و بگیرند . چاره نبود . دست ها بالا  و گفتم : من سلام کراچیوان … یکی از آن ها با احتیاط به من نزدیک شد و مرا به سوی دیوار کوچه راند و به دیوار کوفت .  تمام بدنم را پالید .  قوطی نسوار و یک تا پنجایی که برای ملا نگهداشته بودم ، دیگر چیزی نداشتم که می یافت . وقتی میان پتو را دیدند ، تعجب کردند و باخود چیز هایی گفتند مانند : بی بی ، بی بی … من که طلا گل را دربغل گرفته بودم  ، در دلم گفتم : بی بی ننیت ، قریب طلا گل مارا کشته بودید ، خدا ناشناس ها … و این که زودتر خودر ا ازشر شان خلاص کنم ، گفتم : تنکیو، خره شو ،بای بای . همین قدر زبان خارجه  یاد داشتم .اما نگذاشتند . مقصد تا جایی باید همراه شان می رفتم تا  کسی پیدامی شدو  گپ های مرابه آن می فهماند و مرا به آن ها معرفی می کرد که این آدم ا ز آن کاره ها نیست . همراه کراچی لق ولوق و خر دیوانه اش سر گردان است وبس 

 

ظالم ها روزم را بیگاه کردند . تاکه یک عسکر خودما پیدا شد و مرا از گیر شان خلاص کرد . می دانستم که طلا گل ما چه حال دارد . دیگر پشتم را نگاه نکرده ، دوان دوان به خانه برگشتم . ها ، توچشم به راه  من بودی . از آشپزخانه صدای ترنگ ترنگ می آمد . دانستم که مادرم آهن پارچه های جمع کرده گی مرا می کوبد تا خرد تر شو ند ، می خواستم بگویم مادر ، خودت را  عذاب مده ، پوچک مرمی تانک ها و راکت ها خرد نمی شوند … ها راستی ، یادم رفت ، هنگام آمدن ، به خانه ء صوفی ایشانقل هم تک تک کردم ، کسی نبرآمد ،  دیگر جایی نرفتم ، آمدم خانه ، وضع خوب نبود . یگان صدای ترق و تروق فیرمرمی هم از دور ونزدیک شنیده می شد .  گلوله ها در هوای سر د و برفی صدای  نمزده یی داشتند. صدا هارا برف و سردی هوا قورت می داد. شاید سردی هوا و برف ها نمی خواستند که صدای گلوله ها تا دور ها برود. زود گم می شدند.  "

  "غزل در خاک" داستان دیگر قادر مرادی است که در هستی یک هویت ریشه می دواند واین ریشه ها را نامق کمال بدری با حس آرامش وصلابت عجیبی که در صدایش هست، آبیاری میکند، قادر مرادی داستان سرگشتگی وتوفانهای درونی انسان غربت نشین  را دریک کمپ پناهندگی درهالند به تصویر میکشد که تند باد توفنده ی  درغربت ، زندگی اش را ، عزیزترین خاطراتش را ، غزلی را که  گل جانش بود وهمه چیزش را به نابودی میکشاند ، دریک جدال درونی در میابد که جهان پیرامونش را تنها خس وخارگرفته است ، همه چیز سنگ است ، زندگی برایش معنی ومفهوم فراتر از زنده بودن می یابد،  برای رهایی ،  برای رسیدن به آزادی ، برای دست یافتن به بیت دیگر غزلش به دوستش چنگ میاندازد که وعده آمدن کرده بود ، شاید بیاید وآنگاه نیمه ی دیگر غزلش تکمیل خواهد شد ، اما  به تلخی درمی یابد که  دوست هم سنگ شده ،  سنگواره شده ودر نا کجا آباد غربت تعهد بردوش دوست  سنگینی میکند٠  زندگی بایادها وخاطرات گذشته ، نقطه عطف زندگی وی درغربت میشود٠یافتن دوست را یافتن غزل فراموش شده اش می پندارد " به لبم رسیده جانم تو بیا که زنده مانم" مصراع دیگر این غزل را بیاد نمی آورد واگر مصراع اش را تکمیل نکند میمرد و باین غزل" صدایش ، فریادش درکائنات آن سوی ستاره های دوردست فراترازلاهیتنایی طنین انداز خواهد شد توفانها بپا خواهد شد٠"  ناگاه بیاد دوستی میفتد که  این غزل را باهم یکجا می پرستیدند زمزمه میکردند ، شاید دوستش غزل را روح جاویدانه شعر می پنداشت که بنایش ، اساسش ، بر آمیزش دو" مصراع  " استواربود ، غزل، با یک مصراع ، آغاز می شد، اما بی مصراع دیگر ، به منزل نمی رسید، بیت نمی شد ٠ او یگانه کسی بود که میتوانست مصراع غزل گمشده اش را بیادش بیاورد ، دوستش وعده آمدن داده بود، چند روزی ناخودگاه به انتظار آمدنش بود برای یافتن دوست برای یافتن غزل وبرای دست یافتن به آزادی ورهایی برای دوستش! تیلفون میکند ٠

  قادر مرادی جنبه های شخصیتی دو دوست را مقابل هم قرار میدهد، یکی را دارای روح  حساس ،عاطفی وشکنند ودیگری را صاحب روح سودجووخودخواهی دانسته که با بهره برداری از موقعیت ها ونیاز های خودش، دوستی ها یش را شکل میدهد٠ مها جر برای دوستش زنگ میزند ٠

" زنگ زدم صدای خودش بود ، صدای گذشته های گمشده ، صدای غزل های گمشده ، که  بدنبال آن سر گردان بودم ، صدایم را شنید، شروع کردبه عذر خواهی که نتوانسته است بیاید٠ زبانش دگرگون شده بود ، گفتارش مثل گذشته ها نبود ٠ من در فکر بیت های فراموش شده بودم ٠ سخنش را قطع کردم وگفتم مهم نیست ، میخواستم چند بیتی راکه یادم رفته است به من بگویی٠ حیرت زده پرسید :

بیت ؟ کدام بیت ؟

گفتم : خم می ذخیره کردم که بکار خواهی آمد ٠ وچند تای دیگرش ٠

گفت : نی عزیزم ، در این جا ازاین چیزها پیدا نمی شود٠

یک نوع حس حقارت بمن دست داد ٠ به خیالم آمد که به نظر او من یک آدم ساده دل ودیوانه  هستم ازاین گپ او کمی ناراحت شدم وپرسیدم :

چرا پیدا نمی شود، باید پیدا شود ٠ پاسخ داد :

هی برادرپسان می فهمی ٠ پسان توهم مانند ما می شویی٠

این گپ او تکانم داد ٠ دلم را شکست ، کاسه چینی از دست افتاد ، روی سنگفرش وشکست ، سویش که دیدم، روی سنگفرش ، ریزه های چینی به هر سو ریخته بودند ، گوشی در دستم بود ازپشت تلفون به بیرون می دیدم ٠ کاسه چینی افتادوشکست، دیگرپیوند نمی شود ، دل شکست ، غزل شکست ، ساقه از ریشه جدا شد،و از گلدان ٠٠٠ خم می ذخیره کرده گی هم شکست ، اشک از چشم هایم جاری ، دیگر شکسته های چینی باهم پیوند نمی شوند٠"٠٠٠

    داستان "غزل درخاک " را  بیاد بسپاریم با کلماتی که انگار از مخمل برآمده اند وازشفافیت چشمه های پاک ٠

"غزل در خاک "با یاد همه غزل های که زمزمه کردیم و از آن گذشتیم وهمه خاطرات که  بیاد سپردیم وانگار که فراموشی از برای آن نیست وریشه در خاک دارد ٠ 

                                                                              

 

 

 

 ثریا بهاء 

 

                        

       "   پرنده مردنیست پروازرا بخاطر بسپار"

-

 درشماره هفتاد نشریه ی" آزادی" چاپ دنمارک بمسوولیت آقای نجیب روشن که  پوشش مجله با پرنده ای در حالت پرواز با شعار آزادی مزین است ، مقاله ی من تحت "عنوان نقش سمبولیک زنان درسناریوی پارلمان"به نشر رسید٠ باتأسف دریافتم که درین مجله نه تنها پرنده بلکه آزادی نیز در اسارت است٠   دراین نشریه کوچک پرنده واندیشه هردوفضای پروازنداردومیمرد٠٠     من متأسفم ناشر باآنکه در فضای جهان آزادکشور های غربی زندگی میکندچرا باساطور سانسوراستالینی دست وپای واژه های مرا قطع کرده است ؟ چرا اندیشه وتفکر آزاد یک نویسنده را مدیر مسوول یک نشریه با معیار هاوطرز دید نژادپرستانۀ خود گویا اصلاح نماید ؟!                                                    

 اگر خلاف پالیسی نشراتی وذوق و اندیشۀ مدیرمسوول است  نوشته رامیتواند مستردکند ویا نشرنکند ولی اصولا" حق  مثله کردن نوشته را ندارد ونباید افکار ودیدگاه ایدولوژیک وسیاسی نویسنده رادر زندان عقایدودیدگاه سیاسی وقبیلوی  خود محکوم به حبس ابدنماید ویادر پولیگونهای پلچرخی تانکهای شورویها را روی جسدزیر انبارکرده اش براند تا خون تازه وسرخش ازخاک بیرون زا زند ونمایانگر حقیت مدفون شده ای زیر انبارها باشد٠                                                           

این نوشته در زندان نشریه ی شعار" آزادی" بخاک سپرده شد ولی خون آن از نشریهً آفتاب در تبعید  وسایت های آریایی، سرنوشت ، کنگره ملی ، خراسان زمین ، مهر، جنبش ، آسمایی ، فارسی رو٠٠٠ ودیگرسایت ها قطره ، قطره زامیزند٠٠٠من هرگز ننوشته ام که" زنان افغانی" همانطورکه نوشته من تحریف و سانسور شده هویت من هم تحریف و سانسور شده است ، من نوشته ام " زنان افغانستانی " وپشت این واژه ترکیبی  منطق قوی  وواقعیت دردناکی نهفته است که با هویت گمشدۀ چندهزار ساله ی من گره میخوردوهویت مثله شده مرا زیر سوال می برد که من کی بودم ؟ اسم سرزمین من چه بود ؟   

 و ازکدامین چهار سو بادی وزید ونام زادگاه من که سرزمین آفتاب بود و روشنایی بخش سرزمین های پهناور خراسان زمین ،ایران وفراسوی آن  درساحه ی ایل وقبیله ای غروب نمود٠٠٠ هویت من، زبان من باهمه غنای فرهنگی وتاریخی چند هزار ساله اش درزیر سم ستوران   شکست وریخت ٠٠٠وسرنوشت من بدستان الفنستن انگلیس ولارد اکلندرقم زده شد؟!                                                                                                   

 وشاعرانقلابی عصرما واصف باختری فریاد زد :                                                      

٠٠٠وآفتاب نمی میرد                                                                                          

چه روی داد که شهر بلند قامت بالنده           

  ستبربازوی توفنده  

گه هرگذرگاهش رگی زپیکر هستی بود 

کنون فتاده زپای

وهر گذرگاهش                                                                                                  

رگ بریدۀ جنگاوریست خون آلود

هیهات: استعمارکهن با دشمنی  نژادپرستانه و"سیاست تفرقه بیاندازوحکومت کن" برای ما تاریخ جعلی ومرز های جغرافیای مغرضانه ساخت ودر فراسوی این مرزهاهویت وافتخارات  تاریخی ما گم گشت٠وبازباختری فریادزد:    

شما ای بدگهر تاریخ پردازان افسون ساز

که نفرین باد بر آیین تان آیا نمیدانی؟ 

  اسم خراسان  سمبول آزادی، آزادگی ، وحدت وآمیزش فرهنگی همه ملیت ها بود،که درمسیرتاریخ ازبطن آریانای کهن  زاده شدو دربستر زمان طبیعی رشدکردو جا افتاد، بزرگترین افتخارات ملی ، مبارزان ونوابغ علم وفرهنگ را بیش از یک هزار وپنجصد سال پرورش داد که دیگر هرگز آنها زاده نشدند، این عظمت وافتخارات استعمار انگلیس رابه جنون  کشانیدوخشم توفنده اش چون آذرخشی بر پیکرسرزمین خورشید فرو غلیتدوخاموشش کرد  ٠٠٠وتاریخش را بیک قبیله ی کوچک" افغان" یا اوغان که در جنوب شرق کشوردر تاریکی ایلی بافقر فرهنگی زندگی میکردندبا "ستان" پیوند زد که هنوز رسم وخط نداشتتند، "جامعه شناسان قبیله را عقب مانده ترین واحد اجتماعی تعریف نموده اند" چرا انگلیسها به قبیله روآوردند ؟ برای آنکه مناسبات رشد نیافته ی فرهنگی وذهنیت نژادپرستانه وسازشکارانه قبیله دژمستحکمی است برای استعمار، نه شهرنشینان بافرهنگ کابل زمین و تیموریان هرات که بارنسانس اروپا همسری میکردندومرکز زایش وپرورش شخصیت های بزرگ هنری وادبی جهان بودویاشهر نشینان علم پرورغزنه که دربارامپرتوری آن درآفرینش شهکارهای هنری وادبی جهان به ویژه درپرورش شعرای چون فردوسی نقش اساسی داشتند وباز آن بدخشان زیبا که از لب لعلش شعرمی بارید ونثر مسجع ویا بلخ  " ام البلاد" مادرشهرهاومهد تمدن آریایی ها وزادگاه بزرگترین وپرشمارترین شعرا، دانشمندان ونوابغی چون بوعلی سینا بلخی، زردشت، رابعه بلخی ومولانا جلاالدین بلخی بودکه امروز اشعارش برای شرق وغرب بکروباشکسپیرپهلومیزندوآن زمان باممیزات فرهنگی خود برتارک شهرهای دنیا میدرخشیدو حوزه تمدنی و فرهنگی بخشی از آسیا بود این همه شکوه و وآزاده گی  برای استعمار به مثابه شوکران خوردن بودومردن ٠٠٠ ومنافع اش را درتاریکترین وضعیف ترین  نقاط وخشن ترین اشخاص وفرهنگها  جستجو میکرد نه در وجود آرش  کمانگیر   ،کاوه آهنگر، حسنک زیر و ابو مسلم خراسانی ،وباز مردی ازتبار مولانا فریاد زد:  

چه روی دادکه آهن دلان صخره شکن

ستاده اند در آنسوی شیشه های زمان       

 نه هیچ بادی از سوی خاوران بر خاست

نه  هیچ ابری در سوک آفتاب گریست

بدین گونه سر زمین آفتاب آهسته آهسته سردشدو به خاموشی گرائید و اسم زیبای تمام اقوام خراسان  به اسم  یک قوم افغان به ( افغانستان ) افول کرد !! !  

وهویت من زیر سوال رفت  که من  خراسانی تاجیک تباربودم چگونه افغان شدم ؟ !           

تاریخ وهویتم رامسخ شده یافتم ودچار بحران هویت شدم ، تاریخها را با دقت ووسواس زیر وروکردم تا خودرادریابم  به تلخی  دریافتم که هویتم ترورشده است ودرسظح فرهنگی نتایج نژاد پرستی را جستجو کردم که چرا می نویسم افغان ؟ اصولا" باید  بنویسم افغانستانی، زیراسرزمین امروزمن افغانستان است وباید هویتم را از سرزمینم بگیرم ونسبتم را با افغانستان  با یای نسبتی باید بنویسم بدون حذف"ستان" یعنی افغانستانی   بعد چماق بدست قبیله نشین باتفکرفاشیستی وسانسور استالینی واژه هایم را در کشتارگاه خاد وگشتاپو مثله  کرد و نوشت افغانی!!!                       

 برایش گفتم نام سرزمین من افغان نیست که من افغانی باشم وضمنا" افغانی واحد پول است ٠

گفت بگو افغان هستم !؟                                                                                  

گفتم من تاجیک هستم ٠  افغان یا اوغان یا اوغویک قوم است ومن قومی دیگر واسم مکمل کشورم  افغانستان است ومن افغانستانی هستم ،چشمان شما تنها افغان را می بیند نه" ستان "را وشما میخواهید حتی پرنده های افغانستان هم بگویندکه من افغان هستم، نه پرنده ونغمۀ خودرا به زبان پشتوبخواندودرفضای دانشگاه هم پرواز کرده نمی تواند،شاید پرنده بگوید :  آقایون نژادپرست " پرنده مردنیست پرواز را بخاطر بسپارید " ٠ در جوامع کثیر الملیت ناگزیر کشور محبوب ومرکزفرهنگی شما پاکستان رامثال بدهم که چرا پاکستانی "ستان " آنرا حذف نمیکندتا خودرا پاک ویا پاکی بگویدمثل افغان وافغانی، که خودراپاکستانی میگوید مثل افغانستانی ؟ ولحظه ای با تیوری قیاس به خود فرض کنید که شهر نیشینان تاجیک تبار هزاران سال به عقب برمی گشتندوزندگی قبیلوی اختیارمی کردند وشاهین استعمار بر فرق قبیله تاجیک ویا ازبیک می نشست واسم خراسان به نام قبیله تاجیک ،تاجیکستان میشد شما آنگاه با هویت مسخ شده کشورتانرا تاجیکستان وخودرا تاجیک می گفتید؟؟؟!  هرگز نه ٠٠٠با تأسف درجامعه استعمار زده ما نژادپرستان سخت در یک فرهنگ  خشن واستتیک گیر افتاده اند که هیچگا ه همآهنگی با فرهنگ  دینامیک فارسی نداشته بلکه به شکل تکه پاره های  موزائیک کنار هم قرارگرفته اند ٠ قرنها بدینگونه خوکرده اندکه بعوض رشدوپویایی زبان وفرهنگ خود دررقابت منفی بازبان پرغنای فارسی قرارگرفته وفارسی، دری (فارسی دری ) که یک زبان است بالجاجت وحسادت آ نرابدوزبان  جداگانه مربوط میدانندویا باخشونت وانتقام به اتهام ایرانی بودن  واژه های نوساختۀ پشتورا جاگزین واژه های زیباواصیل فارسی می نمایند وچه بهتر که زبان خودرااز کلمات فارسی پاک سازی نمایندواین جدال منفی  هیچگونه  دردومشکل زبانی شانرا حل نکرده است٠ زبان باید پشتوانه علمی ،فرهنگی وپویایی داشته باشد که حتی تازمان احمدشاه ابدالی مشکل رسم وخط داشتند، ورنه احمد شاه ابدالی قزلباش ها را با خوداز فارس برای تحریر وکتابت دربارنمی آورد، وتا هنوز که هنوز است تیم پشتوتولنه وافغان ملتی ها از منابع علمی وغنای فرهنگی  زبان فارسی میاموزند،  سود می برند ولی با احساس حقارت وباعقده خود کوچک بینی در نابودی این زبان تلاش میورزند٠این حالت یکی از ویژه گی های استعمار فرهنگی است  که خلقهای استعمار زده با خصومت در برابر هم قرار میگیرند ٠ازچنین دیدگاهی است که مبارزۀ ضد استعماری ابعاد بسیار وسیعی پیدا میکند ، که ما همیشه ابعاد سیاسی واقتصادی استعمار رامتوجه بوده بعد فرهنگی را فراموش کرده ایم، چطور می توان دشمن را در جبهۀ سیاسی واقتصادی منکوب کرد ولی  جبهه فرهنگی را نادیده گرفت ؟ سنگر فرهنگی محکم ترین وپر مقاومت ترین سنگر استعمار است که می باید تمام رگ وریشه های بومی رادر یک جامعه، به یک سنت ، به یک قومیت وبه یک تاریخ وصل کند، یکی پس از دیگری بریده شود،واین تنها از راه شستشوی مغزی امکان پذیر است بدینوسیله استعمار برای مسعمرات خود تاریخ  اختراع میکنند تاریخ  می نویسند  وحق  کامل تفسیر ، تدوین وجعل مطلق تاریخ بومی واصیل شانرا داشته وآنرا به خور مردمانش میدهد که نتیجه این جعل تاریخ پیدایش انسانهای مستعمراتی  آدمهای بی ریشه  بی هویت و وابسته به استعماربوده  که این یک روی سکه مسخ فرهنگی است ٠  وروی دیگرش که استعمار برای حفظ وحراست این سیستم دروغ وجعل و شیادی ، به پاسدار ونگهبان ویا یک"پایگاه فرهنگی"  نیاز دارد  ٠ که قشر  صاحب امتیاز و انگل صفتی  این" پایگاه فرهنگی" را می سازد که گروهی را از میان روشنفکران نخبه  وسران قبایل برای تسلط ایدولوژی استعماری خود بر می گزیند وبا دادن امتیازات  قومی ،نژادی وسیاسی  فرهنگ بومی واصیل مردم را خفه ومومیایی می نماید وزمانیکه نژادپرست حس کرد خشم مردم را برافروخته درین وقت است که احساس گناهکاری بروی مستولی میشود وبرای نجات از این وضع فقط با موضع گیری افراطی ونژادپرستانه است که موقف دفاعی بخود میگیردوفرهنگ بومی را دست کاری میکند وجای آن را معجونی از فرهنگ درهم وبرهم  فرامیگیرد٠   بادریغ ودرد باید گفت که  نژاد پرستی زخمی است بر پیکر جامعۀ ما وباید  سر تعظیم فرود آورد  به راه  دو مبارز خستگی ناپذیر ، دو سیاه جاویدان ، دواندیشه والای انسانی وینی مندلا ونلسن مندلاکه هردوتحفه ی خداست برای افریقای جنوبی که سالهابا اپارتاید نژادی دست وپنجه نرم کردند ومردم مظلوم ماهم علاوه از ستم طبقاتی، ستم ملی و ستم جنسیتی با بحران هویت نیز در نبردند، هر کجا استبداد بیشتر شود مبارزه هم شدیدترمیشود وامروز ملیت ها ی که زبان و هویت ملی شان  مسخ و ترور شده میدانندکه ُسر زمین در کجاست و" در کجای جهان ایستاده اند" و چندروشنفکر ایلی چکمه های   (پیزارهای ) خونین خودراروی قبرغه های ظریف مردم فشار میدهد که بگو وبنویس که افغان هستم نه افغانستانی واین سیاست توطئه و نیرنگ  سر آغازی شده است برای تبار منشی (نژاد پرستانه)  و اپارتاید نژادی وزبانی انگل های قبایلی ودر فرجام نبرداگاهانه مردم  که در بستر زمان شکل گرفت وبه خوشه های خشمی مبدل شده  که آبستن رستاخیزی در بطن جامعه فردای ماست ، آری رستاخیزی که بحران هویت ملی وزبانی  ماراپاسخگو خواهد بود ٠ 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
تگ ها :