10

برای شناخت افغان اصیل اینجا کلیک کنید

 http://www.ariayemusic.

com/dari4/siasi/part4.htm       

"افغان اصیل" در قرن ٢١    

  منبع: BBC

 مصا حبه  ملالی شنواری را در جنوب شر ق افغانستان در قرن بیست و یکم بشنو ید ! و قضا وت نمائید . آیا تا اکنون چنین مصا حبه ای را شنیده اید  ؟                                           

"فروش زنان درین مناطق  پدیده نوی  نیست  که درزمان جنگ رایج شده باشد بلکه ذهنیت و تفکر قبیلوی ،‌ باور هاو سنت های قبیله چنین روش ننگینی را تا کنون حفط کرده است ٠ "  مفسر بی بی سی                       

                      آنچه زنان میخواهند                                   

مهر انگیزکار

 آنچه زنان ایران می خواهند، خیلی پیچیده نیست. آنها خواستار تغیراتی در قوانین هستند که یک زندگی "کمتر تبعیض آمیز" را برای آنها تامین کند. اجازه دهید بدون تفسیر و توضیح بیشتر، مروری بر مصادیق اعتراض زنان ایرانی در قوانین کشورشان داشته باشیم. زنان ایرانی می خواهند:

1- سن ورود به مسوولت جزایی دختران و پسران به 18 سالگی برسد. اکنون دختران از 9 سالگی و پسران از 15 سالگی مسئول شناخته می شوند و در صورت ارتکاب جرم می توان آنها را مانند بزرگسالان مجازات کرد. (تبصره 1 ماده 1210 قانون مدنی و تبصره 1 ذیل ماده 49 قانون مجازات اسلامی)

2- مردان نباید اختیار داشته باشند تا همسر خطا کار (متهم به "خیانت") را به قتل برسانند و از مجازات در امان بمانند. بنابرخواسته زنان ماده 630 قانون مجازات اسلامی دیگر قابل تحمل نیست.

3- اینکه خون بها (دیه) زنان نصف مردان است بیش از این تحمل نمی شود. در قانون مجازات اسلامی تأکید شده هر گاه مردی زنی را به قتل برساند و قاتل محکوم به قصاص (اعدام) بشود، او را اعدام نمی کنند مگر آنکه خانواده زنی که به قتل رسیده نصف دیه (خون بها) را به قاتل بپردازد. این تبعیض در شکم مادر شامل حال زنان می شود. یعنی از آن هنگام که اندام های جنسی شکل می گیرد و جنین چهار ماهه می شود، خون بهای جنین مؤنث در صورت سقط جنین نصف خون بها جنین مذکر است (موارد 209 و 210 و 273 و 487 و 300 و 301 قانون مجازات اسلامی). در سایر موارد هر گاه ضمن قتل غیر عمد مانند تصادف رانندگی انسانی از بین برود، مرتکب قتل غیر عمد به پرداخت خون بها محکوم می شود. اما اگر مقتول زن باشد خون بهای او نصف خون بها یک مرد است.

4- اگر پدر و جد پدری فرزند یا نوه خود را به قتل برساند قصاص نمی شود و فقط قاتل را به پرداخت خون بها محکوم می کنند. این در حالی است که در قوانین ایران مجازات قتل عمد اعدام است. نیک پیداست که قانون گذار پدر و جد پدری را مالک جان فرزند ونوه می شناسد. این درجه از رأفت و محبت نسبت به مردانی جانی در حق زنان مراعات نمی شود. اگر مادری فرزند خود را بکشد البته قصاص خواهد شد. (ماده 220 قانون مجازات اسلامی)                                                                        

5- حق مردان بر طلاق زن حق نامحدودی است به این معنا که وقتی مردی اراده می کند زنش را طلاق بدهد مکلف نیست در دادگاه دلیل ومدرک ارائه دهد. دادگاه مجاز نیست از او دلیل و مدرک بخواهد. مرد برای طلاق زن دارای قدرت مطلقه است. (موارد 1133 و 1130 قانون مدنی) زن درخواسته طلاق فاقد چنان اختیاراتی است. او باید مدارک و دلایل کافی به دادگاه ارائه دهد. در بیشتر موارد هنگامی موفق می شود طلاق بگیرد که همه حقوق مالی خود را به شوهر ببخشد و گاهی فزون بر آن چیزی هم به شوهر اهدا کند.

6- زنان در هر سن وسالی که باشند چنانچه بخواهند برای نخستین بار ازدواج کنند باید رضایت کتبی و رسمی پدر یا جد پدری یا موافقت دادگاه را ارائه دهند. مردان از 15 سالگی به بعد می توانند با اراده آزاد بدون جلب رضایت پدر یا جد پدری با هر دختری که بخواهند ازدواج کنند. (مواد 1043 و 1044 قانون مدنی)

7- مجازات سنگسار که خاص زنان یا مردان متأهل است که مرتکب زنا می شوند خدشه ای است بر کرامت انسانی مردان و زنان ایرانی. نظر به اینکه بنا بر علل گوناگون ، بیشتر زنان هستند که در معرض مجازات سنگسار قرار می گیرند، زنان برخواست مشروع خود تأکید دارند و حذف این مجازات را از قوانین جزایی کشور مطالبه می کنند. (مواد 83 و 84 و 012 و 104 قانون مجازات اسلامی)

8- زنان فاقد حق سرپرستی بر فرزندان صغیر خود هستند. حال آنکه پدر و جد پدری می توانند درباره تمام امور مالی آنها تصمیم گیری کنند. حتی اگر ما در ملک و مالی را به فرزند صغیر منتقل کرده باشد، اختیاری نسبت به فروش آن مال ندارد. پدر و جد پدری می توانند به استناد قانون، آن ملک و مال را بفروشند و پول حاصل از فروش را هر گونه که بخواهند مصرف کنند. (ماده 1180 و 1181- 1183 قانون مدنی)

9- زنان امنیت مالی در زندگی زناشویی ندارند. شریک مال شوهر نیستند. بعد از طلاق اگر شاغل نباشند به فقر و استیصال مبتلا می شوند. مهریه و اجرت المثل را فقط معدودی از زنان می توانند دریافت کنند. اکثریت دیناری دستشان را نمی گیرد و در بیوگی زندگی فلاکت باری را تحمل می کنند. این وضعیت قابل دوام نیست و آسیب پذیری های اجتماعی زنان یکی از تبعات آن است.

10- قوانین ناظر بر ارث نسبت به زنان در جایگاه همسر یا فرزند دختر غیر منصفانه است. زن از اعیانی و اموال منقول و نقدینه شوهر تا میزان یک هشتم ارث می برد. اما از زمین و عرصه ارث نمی برد. تازه اگر مردی بیش از یک زن داشته باشد، همین اندک سهم الارث بین زنان تقسیم می شود. یعنی یک هشتم اموال نقد و منقول شوهر را متناسب با تعداد زنان تقسیم بر دو یا سه یا چهار می کنند. فرزندان دختر سهم الارث شان از پدر یا مادر نصف سهم الارث فرزند پسر است. این قوانین تبعیض آمیز زنان را به ستوه آورده است. زنان روستایی و کشاورز از قوانین ظالمانه و تبعیض آمیز ناظر بر ارث بسیار ستم می بینند. آنها که بیشتر امور کشاورزی را در مناطق مزروعی به عهده دارند به علت قوانین ناظر بر ارث فقط در حدود یک صدم زمین های زراعی در مالکیت شان است. این را می گویند قانون؟ زنی که 50 سال روی زمین زراعی شوهر کار کرده، همین که شوهر چشم بر هم می گذارد، او را از زمین جدا می کنند. چرا؟ چون به استناد قانون زن از زمین ارث نمی برد. (مواد 946 و 947 و 949 و 942 و 913 و 907 قانون مدنی)

11- مردان طبق قانون می توانند تا 4 زن دایم و بسیار زنان موقت را در عقد نکاح خود داشته باشند. زنان ایرانی در قرن 21 میلادی تن به این حقارت قانونی نمی دهند و هر طور شده در منازعه وسیع با قوانین تبعیض آمیز پیش می روند. (ماده 942 قانون مدنی)

12- زنان حق ندارند تابعیت خود را به فرزندانشان تفویض کنند. کم نیستند بچه های بی تابعیت و فاقد شناسنامه و محروم از تحصیل که همه را قانون گذار به این روز سیاه نشانده است و مادران شاهدان مظلومی هستند بر این ظلم و جور و بیداد. (ماده 976 قانون مدنی)

13- زنان در صورت مرگ همسر هر گاه جد پدری فرزندان شان زنده باشد دست نشانده و اسیر او می شوند. چون جد پدری به خودی خود جای پدر را در سرپرستی بچه ها (نوه ها) می گیرد و مادر بخصوص در امور مالی فرزندان صغیر هیچکاره می شود. (ماده 1217 و 1194 قانون مدنی)

14- قانون اساسی جمهوری اسلامی زنان را در مجلس شورای اسلامی می پذیرد. اما در دیگر مقامات مهم سیاسی که مستلزم ورود به رقابت های انتخاباتی است، مانند رئیس جمهور شدن آنها را راه نمی دهد و درهای ورود به سایر حوزه های زمامداری را با تأکید بر انواع شرط ها از قبیل مجتهد بودن و مانند آن در عمل بسته است.

15- در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران فقط و فقط یک منبع برای قانون گذاری به رسمیت شناخته شده است. این منبع عبارت است از مبانی اسلامی یا ضوابط فقهی یا احکام شریعت. چگونه می توان درون این مدار بسته راهی پیدا کرد برای رفع تبعیض از زنان؟ این راه را باید همان کسانی پیدا کنند که حافظ و پاسدار قانون اساسی شده اند. زنان نمی دانند با وجود اصل 4 قانون اساسی چگونه می توانند کمال انسانی خود را در قوانین کشوری انعکاس دهند. اگر با وجود قانون اساسی کنونی، رفع تبعیض میسر است، عموم فقها به عهده شان است در این راه فوراً گام بردارند. اگر هم از عهده شان خارج است، مردم را در انتخاب یک جایگزین که بتواند زنان و خواسته هاشان را پشتیبانی کند آزاد بگذارند.

16- زنان با هدف متعهد ساختن حکومت به تأمین خواسته ها لازم می دانند دولت ایران به کنوانسیون رفع تبعیض از زنان بپیوندد و قوانین داخلی را متناسب با مواد این کنوانسیون اصلاح کند.

بی گمان آنچه زنان می خواهند از این 15 مورد بیشتر است. فقط چند نمونه ذکر شد. با این تأکید که: زنان خود را با قوانین تبعیض آمیز تطبیق نمی دهند. این قانون گذار است که یا باید خواسته های زنان را منعکس کند یا کنار برود و کار را به کاردان بسپارد۰

          ”چشم ها را باید شست“ و دشواری را دریافت!          

                                                                        

ین نامه ازیک دختر جوان ٢۵ ساله کابلی است  که دررشته انگلیسی دانشکده ادبیات  تحصیل کرده واز کابل این ایمیل را برایم فرستاده است ٠

سلام به ثریا جان بهاء

مید وارم که صحتمند و سر حال باشید و در امور کاری تان موفق.

امروز می خواهم از زخم زبان که خوردم برایتان بنویسم چرا شما یگانه کسی هستید که من می توانم خیلی راحت درد هایم را با شما شریک بسازم. این زخم زبان آنقدر زننده بود که از لحظه شنیدن تا حالا حالم را بسیار خراب کرده است اصلا خواب وقرار را از من گرفته است. جریان طوری است که:

به تاریخ 10 دسامبر از روز جهانی حقوق بشر توسط کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان( که به نام مستقل است) تجلیل شد و در آن جا از طریق نهاد که من در آن کار می کنم دعوت شده بودم و مجبورآ باید میرفتم. در این برنامه سخنران های زیادی وجود داشت و سخنرانی های زیادی هم صورت گرفت و یکی از سخنرانان رئیس شورای ولایتی، و لایت بلخ بود که در جریان سخنرانی خود انتقادات زیادی را در مورد اعلامیه جهانی حقوق بشر داشت. این رئیس محترم کسی است که تحصیلات خود را در اروپا به پایان رسانده اما آمده از اینکه در اعلامیه جهانی حقوق بشر برای هر فرد حق عبور و مرور و مسافرت داده شده است این جناب عالی میاید و میگوید که: این حق شامل زن و مرد میشود اما در دین اسلام یک زن مسلمان حق ندارد که بدون محرم سفر نماید.

شما ببینید ما در قرن 21 هستیم و اینها در این شرایط از مسافرت زن با محرم صحبت می نمایند در حالیکه در چینین شرایط این ناممکن است. اینها میایند از فقه صحبت می کنند اما نمی دانند که فقه باید جواب گوی نیاز های زمان باشد.

از این هم بدتر اینکه یکی از مولوی های محترم آمد و حق مرد را بالای زن چنین تشریح کرد:

هر گاه یک مرد زخم ناسور داشته باشد و زن هر روز آنرا مرحم گذاری کند و یا حتی بلیسد تا این زخم خوب شود  هنوز هم حق مرد بالای زن خلاص نمی شود.

این حرف مولوی من را واقعآ عصبانی ساخت در همان لحظه اگر کدام وسیله با خود میداشتم حتما بالای این مولوی حمله میکردم حتی اگر این عمل من به قیمت جانم تمام میشد. این مسله آنقدر مرا مشوش ساخته که نمی توانم یک لحظه هم که میشه این حرف را فراموش نمائیم.ز اینکه وقت گرانبهای شما را گرفتم ببخشید

 

 

 ثریا بهاء                             

                         ازهشت مارچ اینجا خبری نیست  

دردنیای کوچک اسارت ، که نامرد سالاری بر روح وتن این کنیزکان شلاق میزند ،‌ چادر سیاه برروی اندیشه آزادی کشیده اندوتنها از روزنه ی نامرد سالاری به دنیای تهی از ارزش ها ی انسانی نگاه میکنند ،‌نگاه سرد وافسرده ،نگاه نا آگاه،  نگاه که فقط فرودست بودن را پذیرفته ، نگاه که از روز تولد سرنوشتش را مردی رقم بزند ودرین دنیای تاریک اندیشه ،‌آزادی زن مفهومی جز اطاعت ، صبر ، برده باری چیز دیگری بوده نمی تواند  با یک هستی مرده٠٠٠

اینجا از جنبش های جهانی زن ، اینجا از دانش وآگاهی ،اینجا از حق زندگی وآزادی خبری نیست ومرد به جای شاخه گلی برای هشت مارچ شلاقی محکمی به روح وتن زن هدیه میکند و تکرار این هدیه ها  تاریخ زن ما  را می سازد ٠ مرد روشنفکر ما شاخه گلی برای زنش میدهد که بعد از یک ساعت شاخه گل با عواطف خودش یکجامی خشکد واگر انسان جامعه ما زنی دارد که روحش به لطافت گلبرگ های  یک صبح بهاریست ،  صبحگاهان آن ساقه ی نورسته بهاری قطع می شود و برای همیشه می خشکد وآنگاه نادیه انجمن فریاد میزند٠٠٠

آدم، سنگ، آهن

درین بن بست پولادین

تن دیوار را با جسم ِدر، پیوند جاویدی ست

گسستن را نشاید

آه، دربان!

بس کن، این کوبیدنت با سنگ بیهوده ست

کلید اینجاست، اما قفل بر دروازه جوشیده ست

برو دربان،

برو بگذار گوش مغز من یک دم بیارامد

من اینجا با تبار سنگ و آهن، سخت خو کردم

مرا با سنگ پیمانی ست در همطاقتی

بگذار، با او همقدم در سنگلاخ صبر می گردم!

مرا از زمهریر مرگ باکی نیست

به جانم ضربه های دست توفان، اتفاق دردناکی نیست

مگو از کیمیای آبها با من

مگو از آبی بی انتها با من

که من با آسمان تیره مرداب دل بستم

من اینجا ریشه دارم-

در زمینی آهنین کز ابرهای سربی یک آسمان پولاد، توفانی ست

مرا، کز شاخه هایم دم به دم زنجیر می روید، ببر از یاد

برو دربان، برو نگذار دستانت ازین پولاد کوبیدن بیازارد

ترا تاب شکستن نیست

من اما خوب می دانم که آدم، سنگ، آهن-

دست در بازوی هم تا انتهای جاده های درد، همراهند

و از طغیان وحشتها و از جولان ظلمتها، نمی کاهند

برو دربان، برو دست تو خالی نیست

برو افسانه سنگین دنیایم به دستانت

برو وین قصه را در شهر سر تا پا حکایت کن

بگو در پشت این دیوار سنگی

دختری با سنگ عقدی جاودانی بست

و در اعماق سختی ها

به نسل آهنین پیوست

(نادیه انجمن)             

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٠
تگ ها :

 

سنگسار

  این ودیو کلپ سنگسار را کلیک کنید

http://www.niuc.eu/flash/sangsar.html   

فیلم : سنگسار یک دختر در کردستان عراق توسط خانواده و اقوام وی

 

سنگسار یک دختر 17 ساله به نام دعا توسط خانواده و اقوام  وی در منطقه بشیقه  baashigha  در شمال عراق در 7 آوریل 2007.
این دختر نگون بخت که از خانواده ایزیدی ها (معروف به شیطان پرستان) است به خاطر اینکه قصد داشت با یک جوان مسلمان ازدواج کند توسط خانواده و اقوام و همسایگان سنگسار شد.
روایت دیگر آن است که دعا عرب ومسلمان بوده و پسر جوان به ایزیدی ها تعلق داشته است. ولی این مسئله در اصل جنایتی که شده ناثیر نمی گذارد و عاملان متعلق به هر گروهی که باشند باید به مجازات برسند.
این فیلم با گوشی موبایل گرفته شده ولی با ویندوز مدیا پلیر WMP قابل دیدن است.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

                        ژیزل حلیمی  زن فمینیست و فعال سیاسی  «"مادرم مرا دوست نداشت." بعضی وقت ها به خود می گفتم که هرگز مرا دوست نداشته. همیشه در کمین لبخندهایی که به ندرت بر لب می آورد و نثار بقیه می شد، بودم. او با آن رفتار متکبرانه، برق عجیب چشمان سیاه رنگ و زیبایی جاودانه اش در عکسی که به دیوار خانه آویزان بود، می ستودم. او در آن عکس لباس کولی ها را بر تن داشت، موهای سیاه و مواجش را رها کرده و گوشواره های بزرگی به گوش هایش آویزان کرده و یک کوزه ی گلی را با ریسمان به دور سرش بسته بود. مادرم که همیشه دست ها و صورتش را به آهستگی لمس می کردم تا مرا در آغوش بگیرد و ببوسد را دوست نداشتم.»*  

و این حقیقت روزهای کودکی زنی است که بی شک یکی از تاثیرگذارترین چهره های فمینیست و برابری طلب همه زمان ها است. ژیزل حلیمی، حقوقدان، فمینیست و اکتیویست تونسی الاصل در سال 1927 میلادی در تونس و خانواده ای تهی دست که نابرابری در آن بیداد می کرد متولد شد. برای اثبات خود و توانایی هایش همه روزهای نوجوانی و جوانی را جنگید تا بالاخره در دانشگاه سوربن پشت میز و صندلی ها نشست و در رشته حقوق و فلسفه ادامه تحصیل داد و از سال 1948 کار خود به عنوان یک وکیل را آغاز کرد.

سوسیالیسم را می ستود؛ از مدافعان و مبارزان سرسخت نهضت آزادی بخش الجزایر بود و وکالت تعدادی از سرشانس ترین مبارزان نهضت آزادی بخش الجزایر از جمله « جمیله بوپاشا» را برعهده داشت. دادگاه بوپاشا یکی از پرسر و صداترین دادگاه های سیاسی جهان شد و ژیزل حلیمی با شجاعت از همه شکنجه هایی که بر جمیله بوپاشا اعمال شده بود سخن گفت. به این نیز بسنده نکرد و یک سال بعد کتابی درباره پرونده و دادگاه جمیله بوپاشا و آنچه بر وی رفته بود را نوشت، کتابی که مقدمه اش را «سیمون دوبووار» نوشت.

 

قانون 1920 فرانسه سقط جنین را ممنوع و هرگونه دسترسی و استفاده از وسایل ضدبارداری را نیز جرم دانسته و مجازات سنگینی نیز برای متخلفین در نظر گرفته بود. در فرانسه هر سال زنان بسیاری مخفیانه سقط جنین می کردند؛ آنهایی که تمکن مالی داشتند به کشورهای مجاور مثل سوئیس یا انگلستان می رفتند و به صورت قانونی و در بیمارستان ها و کلینیک های مجهز سقط جنین می کردند و این سو زنان فقیر طبقه فرودست در شرایط بسیار بد غیر بهداشتی به صورت مخفیانه جنین خود را سقط می کردند. ژیزل حلیمی برای مبارزه علیه این قانون انجمنی با نام « انجمن انتخاب کردن» را تاسیس می کند؛ در همان ابتدا با دوست فمینیست خود یعنی سیمون دوبووار تماس می گیرد و اهداف انجمن را چنین تعریف می کنند: دفاع از حق بی شرط و شروط سقط جنین رایگان و دسترسی همگانی به وسایل ضدبارداری. آنها بر رایگان بودن سقط جنین تاکیدی ویژه داشتند؛ چرا که اعتقاد داشتنداگر سقط جنین قانونی شود اما رایگان نباشد، باز هم میان زنها تبعیض گذاشته شده و زنان طیقه فرودست عملن باز ناچار به سقط در شرایط غیر بهداشتی می شوند.

 

در همان روزها بیانیه معروف و تاریخی 343 نفر را در یکی از روزنامه های شناخته شده و پرتیراژ چاپ می کنند؛ این بیانیه یکی از مهم ترین اسناد تاریخ مبارزات فمینیستی است. سیصد و چهل و سه زن مشهور، سرشناس و تحصیل کرده از جمله سیمون دوبووار، مارگریت دوراس و ژیزل حلیمی پای این بیانیه با عنوان درشت « من سقط جنین کرده ام» را امضا کردند. چاپ این بیانیه موجی از خشم و اعتراض را در جامعه فرانسه موجب شد و مخالفان بیانیه را بیانیه « 343 فاسد هرزه» خواندند.

 

در گیر و دار این مبارزات روزی خانواده دختری شانزده ساله به ژیزل حلیمی مراجعه می کنند تا وکالت دختر شانزده ساله آنها را برعهده بگیرد. دختری که باردار شده و جنین خود را مخفیانه سقط کرده بود و حالا خود او و کسی که عمل سقط را بر او انجام داده بود دستگیر شده بودند. حلیمی دادگاه این پرونده را به میتینگی کاملن سیاسی تبدیل کرد و نه تنها خود و دختر متهم ابدن در موضع تسلیم و اظهار ندامت قرار نگرفتند، بلکه انگشت اتهام را به سوی قانون گرفتند که حق تصمیم گیری زن بر بدن خود را محترم نمی شمرد و زنان را وادار به سقط جنین مخفیانه در شرایط غیر بهداشتی می کند. حلیمی با تاکید بسیار در دادگاه می گوید که این قانون است که مقصر و مجرم است، نه زنانی که جنین خود را سقط می کنند.

 

این دادگاه توجه افکار عمومی را به خود جلب می کند و حلیمی شروع به نوشتن مقالات متعددی در لزوم قانونی شدن سقط جنین رایگان و به رسمیت شناختن این حق زنان می کند. در همین زمان روزی نزد پزشک کاتولیک مشهوری که در جامعه فرانسه بسیار سرشناس و محترم بود می رود، موضوع پرونده این دختر شانزده ساله را برای او توضیح می دهد و از او می پرسد اگر این دختر به او مراجعه می کرد آیا جنین وی را سقط می کرد یا خیر؟ دکتر در پاسخ حلیمی می گوید که اگر دختر به او مراجعه می کرد، او جنین وی را سقط می کرد. حلیمی و دیگر اعضای انجمن « انتخاب کردن» پوسترهایی از عکس این دکتر سرشناس با این جمله وی را منتشر کرده و در سرتاسر فرانسه توزیع می کنند و سقط جنین را به بحث روز جامعه تبدیل می کنند. میتینگ های بسیار، مقالات گوناگون، جمع آوری امضا .... و بالاخره سقط جنین قانونی می شود.  

 

این زن مبارز، برابری طلب، حقوقدان، فمینیست، مادر سه پسر و نویسنده دو کتاب و مقالات متعدد بسیار می گوید: « هر آن چه هستم و هر آن چه انجام داده ام، شاید به این علت است که مادرم مرا دوست نداشت.» ... جایی گفته بود " به مرده ها حقیقت را مدیونیم" و ما بی شک از این زن که در سال 2001 بعد از سالها مبارزه و تلاش از دنیا رفت، حقیقت را آموخته ایم.

 

      

ژیزل حلیمی که وکالت افراد سرشناس دیگری چون ژان پل سارتر، سیمون دوبووار و فرانسواز ساگان را نیز برعهده داشت، در سال 1981 به عنوان یک سوسیالیست مستقل به عضویت « مجلس ملی فرانسه» انتخاب می شود و از اینجا به بعد تمایلات رفرمیست خواهانه بیشتری پیدا می کند. حالا دیگر بیشتر از سال های پیشین به تغییرات قانونی در چارچوب قانون اساسی اعتقاد داشته و در سال 1985 نیز به عنوان نماینده فرانسه در سازمان یونسکو انتخاب می شود. در یونسکو یکی از فعال ترین اعضا بود و در هر پست و جایگاهی که بود همواره نگاه و دقت ویژه ای به وضعیت زنان داشت. 

      

 

 

ثریا بهاء                              

                       پژوهشی در زمینهء نقد ادبی فمینیستی     

   نقدادبى فمینیستى باآثارویرجینیاوولف «١٩۴١-١٨٨٢» آغازمى شود. اودرنوشته هاى خوددیدگاهى زنانه رابرگزیده است، تجربیات زنان وصداى زنان رادرادبیات بازتاب میدهد. رجینیاوولف به نام «اتاقى ازآن خودآدمى به عنوان مبداء نقدفمینیستى موردقبول زنان فمینیست بانظریات متفاوت قرار دارد اگرچه زنان نویسنده قرن نوزدهم مانندجورج الیوت ، ژرژساند  وامیلى برونته نگرش هاى متداول اجتماعى رادرباره زنان به نقدکشیدند، امابعضى محدویت هاى زمانى راپذیرفتندتامتهم به بى ادبى وطرح مسایل جنسى نشوند.
ویرجینیاوولف وسایرزنان نویسنده دراوایل قرن بیستم دیدگاهى بطورمشخص زنانه رادرآثارخودبرگزیدندوجنبش گسترده ترى اززنان نویسنده رابوجودآوردندکه درمسیرتاریخى خودبه رشدوشگوفایى ادامه میدهدوابعادوسیع ترى رابخودگرفته است .
ورجینیاوولف درکتاب « اتاقى ازآن خودآدمى » علاوه ازشرایط اجتماعى که به زنان تحمیل مى شودبه شرایط مادى زنان نویسنده سخت توجه میکند. این مسأله مهم تاآن زمان نادیده گرفته شده بود. درشرایط که زنان ازاستقلال مادى برخوردارنبودندبایدانتظارات مردان ونیازهاى آنهارابرآورده مى کردندوحتى یک اتاق هم ازآن خودنداشتند. اگرمشغول نوشتن میشدندبارهارشته افکارشان بوسیله شوهر، اطفال ، کارهاى خانه وآشپزخانه به عناوین مختلف گسیخته مى شد. طبیعى است که درچنین شرایطى باکمبودامکاناتى که درجامعه مردسالارى داشتندقادربه نشان دادن نبوغ خودنبودند.
وریرجینیاوولف درمورد اندک بودن زنان نویسنده میگوید«مردهاتمام تجربیاتى را که یک انسان مى تواندکسب کندتجربه کرده اند. درحالیکه زنان ازکسب تمام این تجارب منع شده اند. درچنین شرایطى چگونه نبوغ یک زن مى تواندشکوفاشود؟» ورجینیاوولف درآثار خودخواهان ازمیان بردن هویت هاى تثبیت شده ى جنسى است . نقدادبى درطول تاریخ حقایق مردانه رابعنوان حقیقت مطلق ارائه داده است . این روش برروى آثار داستان نویسان زن نیز اثرگذاشته است به همین دلیل زنان نویسنده یاسعى میکنندمثل مردان بنویسند، یاآنطوریکه مردان ازآنان انتظاردارند بنویسندودرزندان ایدئولوژى زن بودن اسیراندونمى توانند درباره ى تجربه ى خودبه عنوان یک جنس حقیقت رابنویسند.وریرجینیاوولف معتقدبودکه زنان متفاوت مى نویسندزیراتجربه ى اجتماعى متفاوتى دارند. به نظراو، زمانى که زنان به کسب تساوى حقوق اجتماعى واقتصادى بامردان نایل گردند، هیچ مانع نمى تواندازتکامل آزادانه ى استعدادهاى هنرى آنهاجلوگیرى کند.همانگونه که برداشت هاى متنوعى ازفمینیسم وجوددارددرموردنقدادبیات فمینیستى نیزدیدگاهاى متفاوتى موجوداست. که میتوان ازنقدفمینیستى امریکائى ، انگلیسى ، فرانسوى وایرانى نام برد.نقدفمینیستى ، این سوال اساسى رامطرح مى سازد: تجریبات وصداى زنانه تاچه حددرادبیات بازتاب یافته است.ازنگاه تاریخى درمتون ادبى ، زنان به نسبت مردان نقش کم اهمیتى دارندوتحت سیطره ى فرهنگ مردسالاردرحاشیه قرارگرفته اندوبیشتر تجارب مردانه درادبیات ارائه داده شده است .
نقدادبى فمینیستى تیب سازى زنانه درادبیات ومعیارهاى تعین شده آثارادبى راموردنقدقرارمیدهدوروشن میکندکه چگونه آثارضدفمینیستى که درادبیات بوجودآمده است زنان راارزیابى مى کند. نقدادبى فمینیستى به بررسى کمبودشخصت هاى واقعى زنان درآثارنویسندگان مردمى پردازدودرعین حال استفاده ازفرهنگ مردسالاردرآثارزنان نویسنده رانیزدرنظرمیگیردونشان میدهدکه زنان چگونه باکاربردشخصیت هاى قالبى ساخته ى فرهنگ مردانه ، ازفرهنگ مردسالار دنباله روى میکنند. بانقدآن روشن میکندکه چگونه آثاراین زنان مى تواندروى آگاهى هاى زنان دیگرتأثیرمنفى بگذارند.منتقدین ادبى مرد، حقایق مردانه رابه عنوان حقیقت محض جلوه میدهدونیم دیگرحقیقت « ازدیدگاه زنانه » ناگفته باقى میماند.دریک جامعه مردسالارزن خودرا ازدیدگاه مردانه تصویرمیکندوتحت تأثیرفرهنگ حاکم قرارمیگیردوفرهنگ راازدیدگاه مردانه مى بیند.ادبیات بایداین قدرت راداشته باشدکه احساسات وتجارب ویژه زنان راباهمه تنوع آن منعکس کند. بایدقادرباشدتجارب زنان رادرجهت انسانى وبرابرى سیستم وارزش هاى فرهنگى به پیش برد.ادبیات بایداین توان راداشته باشدفرهنگى راکه ازنظرتاریخى درخدمت منافع مردانه بوده است ، ازاقتدارطلبى بیرون آوردوبه آن خصلت دموکراتیک بدهد. هدف نقدفمینیستى این است که نقدرا انسانى وادبیات راواقعى کند. فمینیست هابه دنبال جاى بیشتردرنظم کنونى جامعه نیستند، بلکه آنان به دنبال نظم جدیدى هستندکه با« ارزش هاى انسانى » بنیان گذارده شودونه باارزش هاى جنسیت گرا!درادبیات فمینیستى اطلاعات راجع به تبعیض بایدبه دقت واردنوشته شودوهمه جانبه وطبیعى به نظربرسد.نقدفمینیستى زنان نویسنده رابه عنوان یک گروه مشخص درنظرنمى گیردکه همه یکسان بنویسند، بلکه خلاقیت وابتکارشخصى وهنرمندانه آنهارادرآفرینش اثردرنظرمى گیردوکاربردویژه آنها، اثرراازیکدیگرمتمایز مى سازد.
بطورکلى ادبیات قادراست که سطح شعور، آگاهى هاى سیاسى واجتماعى زنان راارتقابخشد. جنبش هاى آزادیخواهانه ودموکراتیک راپدیدآورد، یک اثرخوب ادبى که شرایط محرومیت زنان راتصویرمیکندمى تواندخواننده کتاب رابطورجدى تکان دهد.ادبیات فمینیستى مرکزتوجه خودرابرروى آثارنویسندگان زنى قرارمیدهد که قادرباشنددرکارهاى آینده خودچارچوب هاى مردسالاررابشکنندوخود راازکلیشه هاى رایج رهاکرده وبه خلق شخصیت زن هاى درداستان هاى خودبپردازندکه معرف شخصیت واقعى زنان ، آگاهى زنان وحقایق زنانه باشند.
اریکاجونز بارمان هاى که زنان رابه صورت قربانیان بیچاره معرفى مى کندمخالف است به نظراوبایدیک رمان ایده آل فمینیستى بى آنکه قهرمان زن خودکشى کندویادچاراختلالات روانى شودبایدتصویرمثبتى ازقهرمان زن ارائه شود.
قهرمانان « فمینیست نو» در داستان بوسیله اعتمادبه یکدیگروکمک سایرزنان دربرابرنابرابرى اجتماعى وتخریب مقاومت میکنندوبااحساس همکارى وکمک یکدیگربه سوى یک نظم جدیداجتماعى حرکت میکنندکه بهترین نوع فرهنگ زنانه است .
براى نویسندگان فمینیست نشان دادن حقیقتى که درجستجویش هستندچه معناى میدهد؟
بطورکلى تصاویرى که اززن درادبیات نشان داده میشودغیرواقعى است .بین این تصویروزندگى واقعى زنان فاصله عمیقى وجوددارد.دراین تصویرسازى زنانى که درجامعه فعالند، دانش وشخصیت مستقل دارند به عنوان نمونه زنانى که فاقدزنانگى هستند، وظایف زنانه رافراموش کرده اندگمراهند، نامتعادلندمعرفى شده اندوسایرزنان که حالات بچگانه دارند، غیرمنطقى اند، عشوه گراندوکلفت مآبندمطرح شده اند.
نقدفمینیستى بایدقادرباشدکلیشه هاى جنسى راتشخیص دهد، ایده ها، هویت ، شخصیت وسرنوشت زن را زیرسوال برد.
درین صورت است که نقدانسانى مى شودوبه یک ارزش گذارى صادقانه میرسد.
بهترین کتابى که دراین بخش پژوهشى تأثیرعمیقى داشته است نوشته تنن درکتاب تحت عنوان

 « You just don't understand» 
که درسال ١٩٩٠انتشار یافت . تنن به بررسى روشن زبانى مردوزن هر دومى پردازدواستدلال میکندکه تمایزهاى زبانى ازتفاوت هاى فرهنگى مبتنى برجنسیت ناشى مى شودوبه قدرت وابسته نیست. به نظرتنن ، مردان در روش محاوره خودبه دنبال مقام هستنددرحالیکه زنان پیوندرا جستجومیکنند.
ازاین روتنن برترى رادرقالب سبک فرهنگى توجیه میکندونه بهره گیرى ازقدرت.
سیمون دوبوار  ، کیت میلت ، فریدن وگریر این چهار نویسنده سوال هاى جدیدى مطرح کرده اندوهمگى درطرح یک سوال اصلى درموردنقدفمینیستى مشترکند:
« چگونه مى توان محرومیت فرهنگى زنان راتوضیح دادوآن رامتوقف ساخت ؟ »
کیت میلت درکتاب  « سیاست جنسى » پدرسالارى را براى بیان ستمى که برزنان اعمال مى شودبکارمى بردبه نظراوپدرسالارى زن راتابع مردیاجنس پسترتبدیل میکندکه اغلب به عنوان موجودات ضعیف درمقابل مردان قوى مطرح میشوندوتصویرکاملى ازطرزجنسیت گرا رانشان میدهد.
موج دوم فمینیست ها، درفرانسه باسیمون دوبوارشناخته میشود. اواز ادبیات به عنوان مهمترین معناى قدرت پدرسالاردرخانواده نام مى برد.
دوبوارمعتقداست که نویسندگان مرددیدى عمیقا"محافظ کارانه نسبت به زنان دارند. نویسندگان مرددرموردزنان مى نویسندتااینکه خودرابیشترو کاملتربشناسند.
سیمون دوبواردرقلب همه فمینیستهاى فرانسوى جادارد.
علاوتا"اوبعنوان یک نویسنده طرفدارفلسفه ومکتب ادبى اگزیستانسیالسم « اصالت وجود»وهمچنین بعنوان دوست ، همکاروهم زندگى ژان پل سارترازویژگى خاص دراشاعهء تفکرات اگزیستانسیالسیت هابرخورداربودسارتردراین زمینه مینویسد!
« سیمون دوبوار ازدقت ، وسعت نظر و شکیبائى خاص اصلاح درنوشته برخوردار است . هرگزنقایص

عبارات راهرچقدرهم بى مقدارباشندمورداغماض قرارنمیدهد. »
اودرکتاب  «جنس دوم » مى گوید:
هنگامیکه یک زن سعى میکندخودراتعریف کندباعبارت « من یک زن هستم » شروع میکند. هیچ مردى این کاررانمى کند. این واقعیت ، عدم تقارب بنیادین بین اصطلاحات « مردانه » و« زنانه » رانشان میدهد. درتعریف انسان ازواژه « مرد» استفاده مى شودنه ازواژه « زن» اومعتقداست که « زنان درمیان مردان پراگنده شده اند، نه تاریخ دارند ونه انسجام طبیعى . آنهابرخلاف سایرگروه هاى تحت ستم ، درکنار یکدیگرهم جمع نشده اند. زن دررابطه نامتوازن بامردقرارگرفته است مردهمان « شخص » است وزن همان « دیگرى » سلطه مرد، نوعى فضاى پذیرش ایدولوژیک راتأمین کرده است، قانون گذارا ، کشیشان ، فلاسفه ، نویسندگان ودانشمندان سعى کرده اندنشان دهندکه منزلت تحت سلطه زن درآسمان مقدرشده ودرزمین سودمنداست. »
سیمون دوبوارمیگوید:
موجودیت زنان برخلاف مردان دوپاره است . موقعیت مردبه هیچ وجه باسرنوشت او درمقام یک مذکرتضادى ندارد. ولى اززنان انتطارمى رود که براى اثبات زنانگى خویش ، خودرابه شیئى وطعمه مبدل سازد.
انسانیت زن بامونث بودن اودرتعارض است . هرکدام راکه انتخاب کند، قسمتى ازموجودیت خودراانکارکرده است . فقط وقتى زن ازدوپارچگى نجات خواهدیافت که انسانیت اووجنسیتش باهم درتعارض نباشد.
هلن سیکسوس  «١» در« خندهءمدوزا »

 که بیانیه معروف نوشتارزنان است وآنرادرسال ١٩٧۵نوشته وبه سیمون دوبوارتقدیم کرده است ، اززنان میخواهدکه تمناى خودرادرنوشته بگذارند. اوزنان رامخاطب قرارمى دهدومیگوید:
« من ... سرشارم ، امیال من امیال تازه اى آفریده اند. تن من آوازهاى ناشنیده رامیداند. بارهاوبارها.. من احساس کرده ام چنان سرشارازسیلان نورم که مى توانم ازهم بشکنم »
هلن سیکسوس سرپیچى ازقوانین سخت پدرسلارراوظیفه زنان نویسنده مى داندکه زن باید«زبانى براى خودبوجودآوردکه درونش رانشان دهد. » 
 
زن بایدخودراازسانسورنجات دهدو« شایستگى هاى خودراتمناهاى خود، قلمروپهناورهستى خودراکه مهروموم ونگهدارى شده است ، بازیابد. » 
 
درنقد فرانسوی علاوه بر نوشتار زنان مسئله زبان از اهمیت فراوان برخوردار است. سیمین دوبوار دراین مورد می گوید : از رشد زبان زنان جلوگیری بعمل آمده است در فرهنگ و جامعه شناسی ، زبان زنان بعنوان دیگری بکار برده شده است نه بعنوان خود . این نظر مورد قبول سایرفمینیست هاى فرانسوى است.
«١» هلن سیکوس  در١9٣٧درالجزایربدنیاآمد.اومنتقد، نوولیست ، نمایشنامه نویس ومدیرمرکزمطالعات زنان است که درسال ١٩٧۴درپاریس تأسیس شد
امه سزرشاعرسیاهپوست میگویدکه دربرخوردبایک سیاهپوست مردم
همشه ازخودمیپرسندکه آیاخون اوهم سیاه است ؟ ولى هرگزاین سوال به ذهن شان نمى رسدکه آیایک سفیدپوست خون اوهم سفیداست ؟ »
نقدفرانسوى ازساخت شکنى استفاده مى کندومعتقداست که درک عمومى ازسفیدوسیاه ، زن ومرد، فرهنگ طبیعت بایدازمیان برداشته شود. درین معانى ساخته شده یکى ازترم هابه عنوان سنت بطورمثال «سفید- مرد» شناخته مى شودوبه محرومیت ترم مخالف «زن- سیاه »مى انجامد. فمینیست ساخت شکن ، به درهم ریختن باورهاى جامعه پدرسالارمى پردازدودرجستجوى یک روش زنانه نوشتن وخواندن ادبى وفلسفى دراثرهستندوبه مسایل روانکاوى سخت توجه دارند.
نقدادبى فمینیستى درایران !
فمینیست هاى ایرانى دردرجهء اول چگونگى نگرش ادبیات فارسى را دستورکارخودقرارداده اند، درپژوهشهاى خودبه عمق ارزشهاى سرکوب کننده فرهنگى واجتماعى رسیده اندکه اخلاقیات مردسالاردررگهاى جامعه ایرانى جریان دارد.
فمینیست هاى ایرانى کلیشه هاى ضد« زن وزنانگى » درادبیات کلاسیک راهدف نقدخودقرارداده اندبطورنمونه مولوى شاعرشوریده وتحسین برانگیزآنجاکه زنان رامخاطب قرارمیدهدجنبه ى « زن ستیزى رابخود میگیردوزن را« مظهرهواى نفسانى » مى داند.
سعدى اشعارضدزن فراوان داردبه این دونمونه اکتفامى کنم
زن نوکن اى خواجه درهربهار
که تقویم پارینه نایدبه کار

یا

زبیگانگان چشم زن کورباد
چوبیرون شدازخانه درگورباد
واحدى مراغه اى شاعرعارف دررابطه بازن چنین مى سراید
زن چوبیرون رودبزن سختش
خودنمائى کندبکن رختش
ورکند سرکشى هلاکش کن
آب رخ مى بردبه خاکش کن
این اشعارنمایانگرفرهنگ زن ستیزونگاه تحقیرآمیزمردان فرهیخته نسبت به زن وزنانگى است که منعکس کنندهء شرایط اجتماعى وفرهنگى مردسالارى است که به تفکرسرکوبگرجنسى میدان میدهدوآنراپذیرفتنى مى کندازاین انواع اشعاردرادبیات زبان فارسى فراوانند.
چه رسدبه زنان افغانستان که ازشرایط اجتماعى وفرهنگى واپس گرا وناسالمى مرد سالارى رنج مى برندوهرروزترورهویت میشوندو حتى توان فریادکشیدن هم از آنهاسلب شده است . مشتى بیماران سادیست و زن ستیزبا بیرحمى سرنوشت انسانى ایشان رابازیچه تفکرجنسیت گرائى خودنموده اند.
دراکثرکشورهاى جهان سوم شکستن ساختارمردسالارموضوع اصلى نقدفمینیستى رادربرمیگرد.مردهاى کشورهاى جهان سومى به علت عدم شناخت ازفمینیسم دچار وحشت بى دلیل شده « فمینیسم » را اژدهاى هفت سرمى دانندکه همه چیزراخراب مى کند، مناسبات زن وشوهررا بهم میزندوبا مفاهیم علمى آن آشنائى ندارند. درحالیکه فمینیسم یک دیدگاه انسانى مترقى است که ازتفاوت بیولوژیکى زن ومرد آگاه است اماآنرامبناى برترى ذهنى واجتماعى یک جنس برجنس دیگرنمى داندوارزش هاى همه جانبه جنسیت  زنانه رادرنظرمى گیرد، زن رایک انسان کامل مى داندکه جهان راازدیدگاه زنانه مى بیند. فمینیسم مردان رانیزاززندان عقایدمردسالارآزادمیکندآنهامجبورنیستند خودرادرچارچوب کلیشه « مردومردانگى » قراردهندوبراى اثبات قدرت مردانه فشارجسمى وروحى شدیدرامتحمل شوند« زن وزنانگى» و«مردومردانگى » رادرقلمرو« انسانى » آن بررسى میکندبادرنظرداشت این مسأله نقدفمینیستى برادبیات خصلت انسانى ودموکراتیک مى دهدو ساختارفرهنگى مردسالاررادرهم مى شکند.
دراین جاازکتاب « ودراینجادختران نمى میرند» نوشته شهرزادکه توسط انتشارات نوردرسال ١٩٩۶درونکورکانادابه چاپ رسیده است مختصرنقد مى شود.
شهرزاددراین کتاب خواننده راباشرایط وحشتناک وغیرانسانى زندان هاى اسلامى شیرازوتبریزآشنامى کند.
شهرزادراپس ازدستگیرى فعالیت سیاسى به بازداشتگاه «سیدعلى خان » مى برندبازجوهابااهانت وفحش سعى مى کنندازاودرموردگروه سیاسى ونوع فعالیت هاى آن اطلاعاتى بدست آورند. شهرزادمقاومت مى کند.
بازپرسهابراى درهم شکستن مقاومتش اوراشکنجه مى کنندوپس ازسیلى زدن هاى پى درپى اورابه میله صلیب مانندمعروف به « تی »  مى بندنداورا شلاق میزنندوشوهرش رادرمقابل چشمانش شکنجه وبه دیارعدم مى فرستند.
شهرزادزنى است که ازعشق قدرت مى گیردودرمقابل مرگ مى ایستد.
شهرزادمراحل سقوط ازانسان به ضدانسان براى حفظ بقادرزندان را بررسى مى کند، عده اى خصوصیات انسانى خودراهمچنان حفظ مى نمایندوعده اى دیگردرزیرفشاروشکنجه جهان بینى خودراتغییرمیدهند.
سهیلازنى که درزندان جاسوسى مى کند، شهرزادبه اواعتراض مى کند سهیلاگذشته خودرابررخ اومى کشدکه موقعیت مهمى داشته ، شهرزاد پاسخ میدهدکه موقف توبخاطرشایستگى وتوان تونبودبلکه بخاطرموقعیت شوهرت بوده است ، شهرزادبه مسأله مهم اجتماعى مى پردازدوآن عدم کفایت ولیاقت زنانیست که تنهابه خاطرروابط خانوادگى ازجمله موقعیت شوهران شان ویاروابط دیگرى« معشوقه بودن » درموقعیت اجتماعى وسیاسى خاص قرارگرفته وازامکانات آن نیزاستفاده کرده اند، امادانش وشخصیت فردى آنهارشدنکرده است .
شهرزاددرسلول تاریک وسردخوددرازکشیده ، بازجوداخل سلول مى شودوچراغ رامستقیما" درچشم زن زندانى مى اندازد. زندانى دستش راجلونورمى گیرد.
بازجومى گوید: « حاضرى براى زندانیان صحبت کنى ؟ » زندانى مقاومت میکند. بازجوبه پستان زن تیغ میکشد، بلافاصله دهن ، چشمان ودستهاى اورامى بندندوپس ازکتک وفحش هاى رکیک به اوتجاوز مى کنند.
تجاوزجنسى اساسى ترین ودرعین حال وحشیانه ترین نوع شکنجه براى درهم شکستن مقاومت زن زندانى است .
شهرزادواکنش متفاوت زنان درمقابل تجاوزجنسى رابیان مى کند.فرهنگ مردسالارچنان درذهن زندانى رسوب کرده است که آنهاحتى درآن شرایط گناهکاررامعرفى نمى کنند.
زنانى که درمقابل وحشیانه ترین شکنجه هامقاومت کرده وازعقایدسیاسى خوددفاع کرده اند، به مسأله تجاوزجنسى که مى رسدمهرسکوت برلب مى زنندوبه پیروى ازسنت تثبیت شده مردسالارباحیاء بوده آبرودارى مى کنند. این قدرت راندارندعمل تجاوزجنسى راکه درانجام آن کوچکترین گناهى ندارند، افشاءکنند. فریباتنهازن زندانى است که صداى خودرابلندمى کند: « ماتاکى بایدباشرم زنانه اجازه بدهیم این نوع شکنجه براى تحقیروخردکردن برمااعمال شود؟"
دریک جامعه استبدادى مردسالارى کسى نمى خواست به چهره ومحتواى انسانى هم زنجیرى خودبیاندیشدکه انگیزه اش براى مبارزه وپذیرش این شرایط همان حس شکوهمندآزادى وعدالت خواهى بوده است .
فریباآگاهى زنانه دارد. این مسأله به اوقدرت وجرأت لازم براى بیان شجاعانه حقیقت رامیدهد.
شهامت شهرزادبه زنان دیگر قدرت میدهدکه شرم وآبروى دارى که زاده وپرداخته فرهنگ مردسالاراست وازاین شرم سوء استفاده مردانه مى شودکنارگذارده وازخودسخن گوید. جرأت شهرزاددرنوشتن این کتاب ، حوادث آن رابراى همیشه درتاریخ به ثبت مى رساند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باقى دارد
 منابع

A room of one's own -1 « ورجینیاوولف »
٢- Second Sex « سیمون دوبوار»
٣-همه میمرند « سیمون دوبوار»
۴- نقدفمینیستى مهاجرت « بکرى تمیزى »
۵-women and Litertur
۶- ودراینجادختران نمى میرند « شهرزا
  واژه های محکوم به اعدام در دادگاه پشتو تولنه   

                   دانش، دانشگاه، دانشکده، دانشجو، شهر داری، واژه، ویژه، برنامه، ٠٠٠

                

        

 

 

                            سنگسار یا مرگ انسانیت  

مرگ آدمیت

 

 

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

 سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی،  پاکی ، مروت ، ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن ( موسی چنبه ) هاست!

 

روزگار مرگ انسانیت است:

من ، که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

 وندرین ایام،

زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوسبت.

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

وای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

 

 

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

فرض کن:

مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.

فرض کن:

یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.

فرض کن:

جنگل بیابان بود از روز نخست.

در کویر سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگوازمرگ انسانیت است ٠٠٠

" فریدون مشیری"

 

 

                     

    این نقاشی معروف وسمبولیک فرانسیسکو گویارا به آقای کرزی وتیم فاشیست وی صمیمانه تقدیم میدارم تا وزیر فرهنگ شان که خود سمبولی از فرهنگ وادب یک کشور است برمبنای تیوری اقلیت واکثریت وحرف تاریخی شان «   برای وحدت ملی با جداسازی دری وپشتومخالفم »در آرشیف وزارت فرهنگ خویش حفظ نمایند ممکن روزی به درد تیوری وحدت ملی بخورد٠                                                                          

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۸
تگ ها :

زنده باشی

                          زنده باشی خلیفه خرم


احمدشکیب حمیدی

 
  image  
 

 آن‌چه مرا علیرغم میلم وادار به نوشتن مطلبی که در پی خواهد امد نمود اصرار بی حد  دوستی است که تقریبا از دو سال باینسو از من بدلیل نوشتن و نشر مقاله ای تحت عنوان "فارسی زدایی دز افغانستان" آزرده خاطر و شکر رنج گردیده بود. وی در گذشته یک شخصیت به اصطلاح " ملی ؟ "

 بود و با وصف اینکه در یک خانواده فارسی زبان چشم به جهان گشوده است خود را دری زبان میگفت و از هر چه فارسی و فارسی گوی بود نفرت داشت. دری را با چنان تشدید بالای حرف(ر) ادا مینمود که انگار بزعم خودش دهن احمدی نژاد را با اینکارش شکستانده است.زبان را وسیله ای افهام و تفهیم میدانست . خوشبختانه ایشان نیز پس از اقدام اخیر خلیفه خرم از خواب سنگین تکان وحشت ناکی خورده است. هفته قبل ساعت ده شب بمن تیلفون کرد و آنقدر بالای خلیفه خرم عصبانی بود که قسم یاد کرد دیگر هرگز کلمه پوهنتون را در میان جملات فارسی بزبان نیارد. و از من خواهش کرد تا در مذمت این اقدام آقای وزیر چیزی بنویسم اما من برایش گفتم که اولآ در این روز ها فرهنگیان و قلمبدستان ما هر آنچه ناگفته و سانسور شده باقیمانده بود گفتند و نوشتند  و سرانجام مقاومت ملی علیه استبداد فاشیستی را  تولید کردند   و گمان نمیکنم حرفی تازه ای برای گفتن مانده باشد . در ثانی من اگر چیزی هم بنویسم  از همه اولتر از خلیفه خرم سپاسگذاری خواهم کرد زیرا با این اقدام خویش حداقل رشته دوستی ما را دوباره گره زد.وی با عصبایت خندید و گفت واه که چه ساده بودیم ما!

پارسی ستیزی با تیغ دموکرسی

پالیسی فارسی زدایی در افغانستان سیاست تازه ای نیست, کسانی که با زبان وادبیات ذوب شدگان درتفکر قبیله یعنی همان موجوداتی که افکار وعقایدشان درعصرحجر"تیر وکمان وسنگ" رسوب شده است ،آشنائی دارند بخوبی می دانند که انها انتظار دارند که مردم  باید همانند  دوران ظاهر شاه مطیع فرمانبردار و نظاره گر باشند و گرد بی تفاوتی چنان بر فضای زندگی شان مستولی گردد که همگان باور کنند که تاریخ تکرار  میشود!  تاریخی که حکایت از همزیستی دور و دراز مردم با دیکتاتوری خون آشام  دارد. اگر دیروز  آنچه خواستند انجام دادند امروز نیز چنین کردند و میکنند و به کمتر از آن قانع نیستند .زیرا انها تجربه دارند و بخوبی میدانند

که این مردم عادت کرده اند تا «زیر بار ستم" زندگی کرده و فقط درخلوت خویش زبان به گلایه از فلک میگشایند وبس!وگر نه آیا همین مردم نمیدانند که آنانیکه در زبان مادری خویش سواد  کافی ندارند بکدام دلیل با پررویی و وقاحت ترافیک زبان ماشده اند؟ و برای ما تکلیف تعین میکنند که زبانت را دیگر فارسی نه بلکه دری بگو ؟ آیا در همین عصر به اصطلاح دموکراسی زمانیکه لوحه "استیتوت دولتی طب کابل ابوعلی ابن سینای بلخی" را به" د کابل طبی پوهنتون" تغیر .

دادند آب  از آب تکان خورد؟آیا تبدیل نام " پروژه ارزان قیمت پلچرخی " به" احمدشاه بابا مینه "  هم جز از مصطلحات ملی است.؟و  دها موارد دیگر پس آیا خلیفه خرم حق ندارد با خاطر آسوده فکر کند برو بیادر"

حقیقتی که امروز پایمال می‌شود فردا چگونه سر برخواهد آورد؟" کاری ته کو

به همین دلیل با کوچکترین حرکت برخلاف میلش خشمگین میشود و امر به تنبیه این ژورنالیستان غیر ملی میدهد  زیراآنانیکه نمیخواهند شمشه توئی فکرکنند بدون شک مستحق مجازات اند.بگواهی تاریخ

 دیکتاتورها و مستبدین, هیچگاه تاب تحمل نظر مخالف خود را ندارند ، از اینرو با پیگرد!و سرکوبی آزاداندیشان و مردم سکوت قبرستانی را بر سراسر جامعه حاکم میکنند. بلحاظ روانشناسی ، این رفتار خلیفه  جز حسدورزی چیز دیگری نمیتواند باشد، زیرا روانشناسان یکی از عوامل بروز خشم را ناکامی  می دانند،  در حسادت نیز نوعی خشم نهفته است که در وضعیت معین درجه معینی از آن عیان می شود.؛ اما خلیفه غافل از این بود که مردم دیگر آن مردم سابق نیستند چون مردم بخوبی آگاهند که خالی گذاشتن میدان به اندازه سرکوب ملت گناهی نابخشودنی است و به همین دلیل دیدیم که با یک حرکت دسته جمعی در سراسر جهان لرزه بر اندام فارسی زدایان انداختند ا

ماست مالی مدافعان خلیفه برخلاف گذشته ها هیچ فرد و گروهی از اقدام خلیفه بصورت علمی پژوهشی  و رسمی پشتیبانی نکرد بلکه  چاپلوسمابانه خواستند قضیه را طوری ماست مالی کنند که گویا خلیفه حق بجانب است  متن این نظریات چاپلوسمابانه در دفاع از خلیفه که از طریق رسانه ها پخش گردید قرار ذیل میباشد:

 حالا وقتی این گپ ها نیست!

- مردم نان ندارند و ما دنبال چی هستیم ( خانم سناتور با دهان کف کرده در تلویزیون ملی مشت گره کرده اش را بر سر میز میکوبید)

-بحث مصطلحات ملی  و بویژه نگرانی از ندانستن کلمه دانشگاه از طرف تکسی رانهای کابل ( واه که چه دفاع مزخرفی! بسیاری از چاپلوسان چنان اشک تمساح میریختند که وای بحال تکسی رانهای بیچاره که با پوهنتون عادت کرده اند  و دانشگاه برایشان بیگانه است! زهی خیال باطل!

هویداست که هر متن دارائی دو رو  میباشد: رخ  آشکار و رخ ناگفته و یا سانسور شده. اصولاً تفسیر و تحقیق در یک متن، بیشتر با همین ناگفته ها سروکار دارد. بنابراین متون فوق را نه تنها باید از دیدگاه سخنان گفته شده در آن بررسی کرد، بلکه مهمتر و گویاتر، این است که آن را در رابطه با سخنان گفته نشده و سانسور شده جستجو کرد.من در این نوشتار میکوشم تا بر زوایای ناگفته این نظریات تبصره نمایم:

- حالا وقت این گپ ها نیست!

 آینها  با گفتمان به اصطلاح شبه مدرن، دنائت طبع و تسلیم طلبی را تبلیغ می کنند!زیرا سالهاست که مردم مظلوم ما را تحت شعار یا ضرب المثل"شوله ایته بخوو پردیته کو "فریب داده اند ،این شعار که مورد سوء استفاده  ترسو ها و تسلیم طلبان و چاپلوسان حرفوی قرار دارد، به سهولت میتوان انفعال و بی عملی خود را در پشت این شعار پنهان ساخت.با ینگونه شعارها حتا میتوان بسیاری از فعالان سیاسی و جوانان آزادیخواه کشور را به این پندار غلط رهنمون کرد که مقاومت و فداکاری قهرمانانه علیه استبداد، امر بیهوده ای است.ویا لا اقل  پایداری ملی را در برابر استبدادتباری به استهزا گرفت و  نیشخندساخت، این دسته آگاهانه یا نا آگاه، می خواهند بی همتی خود را زیر این شعارها و کفتمان ها پنهان کنند.

در برابر این محافظه کاران باید گفت که .

 
هویت  ما از زبان فخیم فارسی ، از گلستان و بوستان ، از شاهنامهء ، از دیوان حافظ, مولانا و سنائی,  رودکی وبیدل و از سرود ها وحتا از اشعار دلنشین و روستایی عشقری رنگ میگیرد،. هویت اریایی من وتو همان سنگ مزار اجداد ماست.زیرا هریک از شهروندان این کشور (درهرکجای این سرزمین که بوده باشند و به هر زبانی که تکلم کنند) ، سرگذشت نیاکان و پیشینیان ِ خویش را و عهدنامه ها و نکاح نامه ها و برادرخواندگی ها و قباله ها و سلب مالکیت ها ، وصییت نامه ها و عرض حال ها و هزاران نسخه از یاد نامه ها و یادگارها و عریضه هاخویشرا از گذشته تاحال به زبان فارسی می خوانند و به زبان فارسی ست که گورهای گم شدهءنیاکان خود را پیدا می کنند.! حالا از هر زمان دیگر بیشتر وقت این حرف ها است نباید به هر کس و ناکسی که بر زبان خویشتن سواد ندارد اجازه داد تا برای ما تعین  تکلیف نماید. درست است که هر جامعه ای دارای تضادها و تفاوتهاست این در شرایط عادی خیلی طبیعی بشمار می رود اما جامعه ما از این قائده مستثنی است . پس برای هدایت این روند به حالت عادی باید جریانها و طیفهای مختلف ناگزیرآ نقطه اتفاق جمعی را به هم پیوند بزنند که متاسفانه تاکنون چنین اتفاقی نیافتاده و مطمئنآ که نمی افتد.

- مردم نان ندارند !

نکته جالب سخن در همینجاست درست است که مردم نان ندارند و روزانه مردم حتا جگرگوشه هایشان را بفروش میرسانند ولی چرا این سوال از وزیر نمیشود؟که بالای لوحه های تبدیل شده در وزارت اطلاعات و فرهنگ چند افغانی از بودجه این ملت گرسنه بر اساس کدام قانون و بند و کدام ضرورت بمصرف رسانیدی در کجای قانون اساسی که آنرا دستاویز خویش ساخته ای  نوشته شده که هرچی لوحه فارسی است باید سرنگون شود و بجای آن لوحه های انگلیسی و پشتو  نصب گردد؟ خجالت بکشید ! چرا از معترضین میپرسید؟  مثل معروفی است که بگیریش که نگیرید! آیا زمانیکه برای سرود ملی 65 هزار ایرو را در آلمان مصرف کردند این آقایون و خانمها حرفی برای گفتن نداشتند و کوچکترین اعتراض کردند ؟با آن 65 هزار ایرو چند فامیل گرسنه در این سرما سیر میشد؟ آیا واقعآ این سرود ارزش آنرا دارد؟ ا

این دسته حسودان هستند که اکنون حسدورزی به فارسی را در وجه درونی و بیرونی شان بطور آشکارا متبارز می گردانند. در وجه درونی از دستاویز به اصطلاح دموکراسی که خود برای آن درپی حذف دیگران عرق ریخته بودند بر خویشتن خشمگین اند، زیرا با دلایل علمی دیگران در یک گفتمان دموکراتیک عاجزند و این احساس "حقارت" نسبت به برتری پارسی گویان آنها را می آزارد و چون از حد افسردن می گذرد شکل خشونت درونی و در صورت مزمن شدن بیرونی می گردد،و اینجاست که با دلایل غیر موجه چون سناتور دهن کف کرده بروز خشم حتمی بنظر میرسد، زیرا افسرده شدن نسبت به یک موضوع و بی اهمیت جلوه دادن آن نشان بروز و غلیان خشونت است، و اگر افسار کنترل از کف رود، مرحله ای حاد فرا میرسد.

مصطلحات ملی و بیچاره تکسی رانها!

چون مصطلحات ملی هیچگونه پایه و اساس علمی و قانونی ندارد لهذا عده ای غمخوار ملت آنرا آویزه دست تکسی رانهای بیچاره نموده است  و نگران آنها اند که آنها چگونه دانشگاه را پیدا کنند ؟ خدمت این آقایون و خانمها باید عرض شود که هیچکسی چنین ادعای را نکرده که لوحه پوهنتون را سرنگون و بر ویرانی آن دانشگاه را اعمار کن " پوهنتون" کلمه مقبول و جا افتاده زبان پشتو است هیچ کسی حق ندارد که با آن مخالفت کند اما چه میشود که یرای دیگران نیز ارزشی قایل شد و در پهلوی لوحه پوهنتون کلمه دانشگاه را هم نوشت؟ آیا آسمان بزمین می افتد؟ چی خوب خواهد شد که اولتر از همه اینکار را در پوهنتون خوست و جلال آباد کرد تا دیگران نیز بدانند که در مقابل آنها تبعیضی نیست! از سوی دیگر همین تکسی رانها در سالهای قبل کارته سه و کارته چهار را خواجه ملا میگفتند اما یاد گرفتند آنه بی بی مهرو را نیز بیمارو میگویند و جالبتر از همه  اینکه آنه که توانستند " تایمنی " را که  از نام شیخ تیمن پته خزانه گرفته شده در ظرف کمتر از چند ماهی یاد بگیرند  این کدام مسئله ای نیست! مگر اینکه ریگ های درشتی در کفش تان باشد که یقینآ است

 ثریا بهاء          

               شکست سکوت در موردمرگ مجید کلکانی  

سال ١٩٨٠دریک روزنافرجام درمکروریان صدیق برادرداکترنجیب رئیس خادبعد « رئیس جمهور» براى آوردن نان خشک روانه نانوائى شد، ساعتها گذشت ازنان خشک وآمدن صدیق خبرى نشد. بالاخره ساعت چهارعصرزنگ دربصدا آمد، دروازه رابازکردم که صدیق بود وداخل دهلیزخانه شد، مى خواستم بپرسم که چرا دیرکردى ؟ ولى مجالم نداد وباحالت که گویا جهان را فتح کرده است گفت : من مجید کله کانى را دستگیرکردم ، براى اینکه کسى افتخارش را نه دزدد با انگشت به سینه اش اشاره کرد وبا تکراروجدیت گفت من خودم مجیدکله کانى رادستگیرکردم                                                                              
باتعجب پرسیدم چطور؟                                                                                                         
گفت : ننگیالى خواهرزاده ام ( پسر نیک محمد شوهر خواهر نجیب ) رادرراه دیدم ، پرسیدم که کجامى روئى ، گفت مجید کله کانى  درخانهً عمه ام نزدعمه وپدرم فاتحه بریالى برادرم آمده است ، نانوایى میروم تابرایش نان تازه بخرم . آه من ازخدا مى خواستم که روزى بتوانم اورادستگیرکنم ، بى آنکه نان بخرم باعجله درناحیه حزبى مکروریان رفتم نام ، بلاک وجاى اورابه منشى ناحیه ورفیق وکیل راپوردادم . منتظرشدم تارفقاى خاد آمدند ومن آنها رارهنمائى کردم ودررا زنگ زدم خواهرنیک محمد دررا بازکرد بعد به تعقیبم یک تعداد زیاد خادیست ها داخل شدندومجید کله کانى میخواست خودرا از بالکن منزل بالاپائین بیاندازد وفرار کند اگرزنده میماند، اما نتوانست. اورا دستگیرکردیم وبردیم درمرکزخاد، بایدهرچه زودترکشته شود  
همه این حرفهارادرحالت ایستاده دردهلیزبرایم بیان داشت
بوسعت مرگ یک قهرمان قلبم لرزید 
گفتم : خاین پست فطرت اویک قهرمان ملى بود
گفت : من پست فطرت هستم یا آن دزد کوهدامنى قوم نیک محمد؟
گفتم : آخراو یک انسان بود
گفت : مردم شمالى انسان نیستند
گفتم : اى کاش مادرشماها را جاسوس نزاده بود

نابهنگام باجسد هیولامانند خود مرا چون پرکاهى اززمین بلند کرد وسرم را آگاهانه ویاناآگاهانه باشدت درپیش برآمدگى سقف دهلیزمکروریان کوبید وبیهوش شدم ، زمانیکه چشمانم رابازکردم دیدم خالد پسریک ونیم ساله ام بادست هاى کوچک خود دررویم دست میکشد وبا گریه میگوید مادرى مادرى . . . دستان کوچکش خون آلودبود، پلکهایم سنگینى میکرد به سختى چشمانم رابازکردم قلبم فرو غلتید فکر کردم خون ازدستان پسرمن است خواستم بلند شوم نمى توانستم سرم میچرخید چشمانم سیاهى میکرد ولى عشق مادرى نیرومندترین انگیزه بلندشدنم گردید با عجله دستهاى کوچک وتمام وجود فرزندم رابا نگرانى نگاه کردم جاى زخمى نبود پسرکم رادر آغوش گرفتم وبوسیدم گریه اش آرام شد ولى صداى گریه رویا دخترششماهه ام ازاتاقش بگوشم رسید با گیجى سرسام آوربه اتاق اورفتم درتخت خواب خود ازشدت گریه چشمانش سرخ وصدایش گرفته شده بود اورا درآغوش گرفتم بوسیدم و باشیرم آرامش کردم وتپش قلبم فرو نشست اما تپش قلب مادر مجید را با تمام وجودم احساس میکردم. بازهم سرم میچرخید ودردعجیبى سروگردنم را اذیت میکرد. خالد را تشناب بردم تادست هاى خون آلود اورا بشویم بعدازشستشو چشمم به آئینه ى بالاى دست شویى افتاد دیدم سرو روى خودم پرخون است به سرم دست بردم خون از سرم بود ولاى موهایم خشکیده بودند زیرشاوررفتم تا خون هاى سرومویم را بشویم تازه متوجه شدم که طفل چهار ماهه که در بطن داشتم نیزازبین رفته است و ازصدیق خبرى نیست . خالد ورویا را گرفتم وبادرد شدید گردن وسرگیجى برخواستم وخانه برادرم که نزدیک ما بود رفتم آنها چون همیشه تراژیدى زندگى مرا لمس کردند وفورا" داکتر مولانا رحیمى را آوردند 
سه روزگذشت هنوز هم از آقاى صدیق راهى خبرى نبود . ناگزیربرادرم براى پیداکردنش هرکجارفت ودرفرجام اورا درناحیه حزبى مکروریان یافت وگفت ثریا درحالت مرگ وزندگى دست وپا مى زند گردنش سخت آسیب دیده است تو کجا هستی  
گفت : ثریاکه بیهوش شد فکرکردم مرده است ترسیدم خانه را ترک کردم ودیگرنیامدم
برادرم برایش گفت : اگر مى مرد دروازه خانه از درون قفل بود کسى خبر نمى شد آن دو طفل نیز مى مردند وباتأثرطفل سومى نیز ضایع شداست   
صدیق گفت عیب ندارد رفیق سرگى « روسى » به رفیق وکیل «وزیرمالیه» گفت مرابه پاس این خدمتم بحیث معاون بانک درآلمان غرب مقررکند وثریا آنجا تداوى خواهدشد . . . که هرگز هم تداوى نشدم وتا امروزبخاطر دفاع از مجیدکله کانى از درد فقرات گردن رنج مى برم وخاطره تلخ این حادثه را با خود درگور خواهم داشت   واین دردمحکومیت ابدى منست . . . وچه ساده در جهان ما هرروز صدها انسان بجرم انسانانى دیگرى محکوم میگردد٠

                              

                                                                 

    پابلونرودا        

 

  « زمانی که اولین گلوله‌ها گیتارهای اسپانیا را سوراخ کرد و خون به جای نوای موسیقی از آنها بیرون ‌تراوید، شعر من به روحی سرگردان تبدیل شد که خون و درد و عذاب بشر در آن نمود پیدا کرد. از آن زمان راه من با راه مردم یکی شد، ناگهان دیدم که از انتهای تنهای‌ام بیرون آمده وشعرمن به شمشیری بران در مبارزات مردم تبدیل شده است »  

 

                                       

 

 

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه..........

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید............

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید...........

عشق من، خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته......

خنده تو، در پاییز

در کناره دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد،

و در بهاران، عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی، گل سرخِ

کشورم که مرا می خواند..............

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

بخند بر پیچاپیچِ

خیابان های جزیره، بر این دختر بچه کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم!..............

 

 

پابلو نرودا

    

 

 

 

 

 

                       سال روز بدست آوردن حق رأی زنان در آمریکا

   از سال 1878، یعنی وقتی که تقاضای حق رای زنان ـ این مادر همه ی حقوق ـ برای اولین بار به کنگره آمریکا رفت و تصویب نشد، تا آگوست 1920، که در آن زنان به پیروزی رسیدند و الحاقیه نوزدهم قانون اساسی آمریکا به حق رای آنان اختصاص یافت، چهل و دو سال فاصله بود. اما تلاش زنان آمریکایی در این مورد به سالیانی دورتر بر می گردد. اگر قبول کنیم که سال 1848 و اولین کنگره زنان برای برابری حقوق مبدا مبارزات رسمی زنان آمریکا است آنوقت می توانیم بگوییم که زنان  آمریکا چیزی حدود هشتاد و دو سال برای رسیدن به این پیروزی مبارزه کرده اند. 

            به این ترتیب زنان که در جنبش های ضد برده داری حتی جلوتر  از سیاهپوستان قرار داشتند چندین دهه دیرتر از آن ها صاحب حق رای شدند. اما تجربه ی حق رای سیاهپوستان، زنان را متوجه این نکته کرد که باید توجه خود را متوجه ایالات و مجالس قانون گذاری آنها کنند. با این همه و در طول بیش از پنجاه سال، زنان  توانستند فقط پنج ایالت را راضی کنند که به آن ها حق رای دهند. پس آنان بناچار راه دیگری را برای بدست آوردن حقوق خود برگزیدند. جنبش موسوم به «سافرج»، یا جنبش برابری خواهی زنان، با برگزاری تظاهرات مرتب،  همراه با تلاش برای روشن کردن ذهن زنان و مردان و انجام برخی نافرمانی های مدنی، موفق شد کاری را که از طریق دستگاه های قانونی و با وجود مردان محافظه کار دست اندر کار امور قضایی ممکن نشده بود، به سرانجام برسانند. یعنی، فقط چند سال پس از این تصمیم گیری مهم بود که زنان امریکا به آرزوی دیرینه خود رسیدند.

            تاریخ آمریکا نمی تواند سال های بین 1912 تا 1920 را که در طی آن زنان آمریکایی به اوج فعالیت خود رسیدند فراموش کند. در این سالها تقریبا ماهی نبود که زنان در خیابان ها براه نیافتند و، با انواع و اقسام رقص ها و موزیک ها و شعار ها و نمایش ها، مردمان را متوجه خواست خود برای برابری حقوق با مردان نکنند. در سال 1917، همزمان با ورود آمریکا به جنگ اول جهانی، زنان به تظاهرات و مبارزات خود افزودند. شعار آن ها این بود که «اگر شما برای دموکراسی و آزادی می جنگید چگونه نیمی از جمعیت خود را از این دموکراسی محروم می کنید؟» و ویلسون، رییس جمهور وقت آمریکا، در همین سال بود که به زن ها روی موافق نشان داد. با این همه دو سال دیگر هم طول کشید که سی و شش ایالت آمریکا به این خواست رای موافق دهند.  روشن است که در تمام آن سال ها و علاوه بر همه ی این سختی های حقوقی، زنان با برخوردهای تند و تلخ محافظه کاران نیز رو برو بودند. اما عاقبت نتیجه آن چیزی شد که زنان می خواستند.

     

                      لیلا خالد بخشی از تاریخ مبارزه و ایثار زن است 

   لیلا خالد عضو اتحادیه کل زنان فلسطینی گفت : سیاستهای تروریستی شارون که درواشنگتن   برنامه ریزی می شود کاری از پیش نبرده و نتوانسته است زن فلسطینی  را مایوس کند.

لیلا خالد عضواتحادیه کل زنان فلسطینی در همایش نقش زن در انتفاضه فلسطین گفت: زن بخشی از تاریخ است که هرچه توانسته ایثارکرده و با وجود فشارها و سختیهایی که درخلال اشغال و آوارگی شاهد آن بوده هر روزدرس مبارزه و پیروزی  به همه می دهد و با مبارزه خود که بیش از نیم قرن ادامه یافته است امروزبه خاطر ملت خود در جبهه های مقدم به پیش تاخته با انفجار جسم خود درجنگ دشمن همه چیزخویش را ایثار می کند

برای نخستین بارکه با نام "لیلا خالد" آشنا شدم. چهره معصومانه پیچیده در دستمال سرسرخش به نماد مقاومت ملتی بدل شده بود که نمی خواست ذلیلانه تحت اشغال زندگی کند و چه زود، لیلای جوان به ستاره نشریات جهان بدل شده بود. نخستین بار که نام "لیلا" عالمگیر شد، روزی بود که  پرواز 840 شرکت هوایی TWA در مسیر رم به آتن بود که در این نمایش شور و عشق ، مرگ وفداکاری ،در یک تغییر مسیر به دستور لیلا ، هواپیما از آسمان اسرائیل و از فراز شهر زادگاهش حیفا عبور داده شد. تصور کنید که لیلا و بقیه مبارزین چه لحظاتی را می گذراندند،  وقتی هواپیما از روی شهر عبور می کرد، شهری که اجازه نداشت پا بر خاکش گذارد، شهری که زادگاه او و اجداد او بود،اما در اشغال بود و آوارگان فلسطینی که بوسیله ارتش اشغالگر اسرائیل آواره شده بودند، نه تنها خودشان، بلکه جسدشان هم اجازه بازگشت به فلسطین را نداشت. اعضای تیم هواپیماربا، تصور می کرد که اسحاق رابین که آن موقع سفیر اسرائیل در آمریکا بود، در این هواپیما است. در پایان هواپیما ربایی، عملیات آزادسازی مسافران بدون آزاری به مسافران به انجام رسید. لیلا پس از این عملیات برای شناخته نشدن دست به عمل جراحی پلاستیک زد.
سال بعد لیلا خالد به همراه پاتریک آرگولو، مبارز نیکاراگوئه ای در یک عملیات هواپیما ربایی دیگر شرکت کرد. در این عملیات قرار بود به طور همزمان 4 هواپیما ربوده شوند تا دولت اسرائیل تحت فشار قرار گیرد و زندانیان دربند فلسطینی را آزاد کند. مشکلترین مرحله عملیات یعنی ربودن هواپیمای شرکت اسرائیلی "ال عال" در مسیر آمستردام به نیویورک بر عهده لیلا قرار گرفت. اما با کشته شدن پاتریک، به دست گارد محافظ هواپیما، این عملیات نافرجام ماند و لیلا دستگیر و در لندن به پلیس تحویل داده شد. لیلا بعدها گفت که از طرف سازمانش ، جبهه آزادیبخش مردم فلسطین، به آنها دستور داده شده بود که از نارنجک ها تنها برای ترساندن استفاده کنند و بهیچوجه به مسافری آسیبی نرسانند. و احتمال زیاد علت دستگیری آسان لیلا به این خاطر بوده است.
3 هواپیمای دیگر با موفقیت ربوده شدند. یکی از آنها پس از آزاد کردن تمامی مسافران در فرودگاه قاهره منفجر شد و 2 هواپیمای دیگر به صحرایی دورافتاده در اردن برده شدند. در این مرحله، حادثه ای رخ داد که نشانگر علاقه مردم و توده های ستمدیده عرب به لیلا خالد بود. جریان اینگونه ادامه پیدا کرد که در لحظات پرالتهابی که دو هواپیمای ربوده شده در صحرایی در اردن به زمین نشسته بودند(یکی هم که منفجر شده و دیگری که لیلا در آن بود به دست پلیس افتاد) ، ناگهان برج مراقبت فرودگاه امان ، پایتخت اردن اعلام می کند که هواپیمایی انگلیسی در مسیر بحرین-بیروت ربوده شده و درخواست فرود در کنار 2 هواپیمای دیگر را دارد. کسی نمی دانست جریان چیست، حتی هواپیماربایان هاج و واج بودند. طبق برنامه 4 هواپیما ربوده شده بودند و هواپیمای دیگری در دستور کار قرار نداشت. اما جریان به این شکل بود که کارگری فلسطینی که در بحرین کار می کرد، زمانی که خبر دستگیری لیلا را می شنود، دست به کار شده و به تنهایی هواپیمایی را می رباید، و به این ترتیب در قبال آزادی مسافران هواپیمایی که ربوده بود، آزادی لیلا خالد را درخواست می نماید. در آن روزها قیافه معصوم لیلا و سرنوشت او و صدها هزار فلسطینی آواره هر روز بیشتر و بیشتر در قلب مردم جهان نفوذ می کرد و احساس همدردی به آنها پیدا می شد. ادامه نگهداری لیلا، این احتمال را که سبب هیجانات مردم جهان شود، بسیار زیاد می کرد. از این جهت لیلا خالد 28 روز در اسارت پلیس انگلیس بسر برد و در انتها با یک زندانی نه چندان پر اهمیت غربی مبادله شد.
سال بعد از آن، جبهه آزادیبخش مردم فلسطین
PFLP
، هواپیما ربایی را از دستور کارش برداشت و آنرا ممنوع کرد.

قضاوت در مورد مبارزات مردم جهان بر عهده ما نیست. صحیح یا غلط بودن نوع مبارزات به شرایط زمانی بر می گردد و امکاناتی که مبارزین در اختیار داشتند. در عین حال دیگرانی که رنج آوارگی از میهن را نکشیده اند- آوارگی به معنای مطلق آن، یعنی عدم اجازه برگشت- نمی توانند رنج و آوارگی مردم فلسطین را درک نمایند. شش میلیون فلسطینی آواره در جهان به انتظار روزی بسر می برند تا قادر شوند به کشور خود باز گردند و شبی را در زیر سقف آن بسر برند.

لیلا خالد اینک در آستانه شصت سالگی، بعد از یک ازدواج ناموفق و ازدواج دوباره به همراه دو پسرش ، در حالیکه همچنان دستمال فلسطینی- چفیه یا دستمال سر را بر گردن می اندازد و به  بازگشت می اندیشد، در اردن زندگی می کند

 

                       

 قلب فرزند مادری را چنین می شگافند !

باز خون کودکان معصوم بغلانی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند واین خونها لحظه یی عطش فاشیسم را فروکش میکند  وفردا با عطش زدگی بیشتر از شاهرگ کودک دیگری خون می آشامد   !؟

۰۰۰

 

 

 

 

 

کسی  به نام  " بیدار خواب "به من ایمیلی فرستاده است به این متن :

 

نمی شود باور کرد اما همین گونه است!

نه ، نمیشود باورکرد ، اما همین گونه است که می بینی و می شنوی . هر روز درهرگوشه و کنار کشورت خون سرازیر می شود و هرروز تکه های گوشت و استخوان بیگناهانی با خاک و خاکستر می آلاید و هر سو پرت می شود و این رمان خونین از سال هاست که ادامه دارد . مهم نیست ، باید حکومت کنند و به هرقیمتی که باشد . این هم نوعی بزنس و تجارت است  . کدام حکومتی ، کدام دولتی و کدام سیاستمداری را درک داری که هدفی جز مقام و در آوردن پول های هنگفت به قیمت کشتار و بدبختی مردم داشته باشد ؟ از کی انتظار داری که امنیت بیاورد ؟ امنیت که به نفع آن ها نیست . از کی انتظار داری که صداقت داشته باشد و دلسوز وطن و مردم باشد ؟ این آقای صداقتکار اگر درصداقتش بماند ، فردا گوشت و مغزش به زمین و آسمان پاشان می شود . پس هر روز ما و مردم ما بغلان است و شبرغان و بهارستان و.... سو ء تفاهم های عروسی ها و ... یک بار دیگر به قربانیان حادثه ء بغلان و خانواده های درماتم مانده ء آن ها و هزاران همدلان غمشریک شده ء آن ها اظهارهمدردی می کنیم . راستی ، اگر بگویم  که جمعی از جمعیت ما ، به خاطر ازبین رفتن یک شخص در این حادثه جشن گرفتند ،  سخن بی جایی نیست . خیر باشد که کودکان و بیگناهان به زیر خاک رفتند . همین که تیر به هدف اصابت کرد ، مهم است . پولی که به شبکه ء تجارتی حملات انتحاری دادیم ، به هدر نرفت و اگر می رفت چه ، این پول ها از همان پول هایی است که جهانیان به خاطر بازسازی و زنده گی مردم ما کمک می کنند . چه مکتب و سرک ساخته شود و چه در راه یک حمله ء انتحاری مصرف شود و شخصیتی که برای مردم و وطن اگر مفید هست ، برای ما نیست  ،از بین برود . این هم نوعی باز سازی است . پس هر  آینه ، من از افغان بودنم منصرف می شوم ، به کفر نگیرید . این یگانه راهی است که خودم را می توانم اندکی تسلیت بخشم . نه ، نمی شود باور کرد ، اما همین گونه است که می بینم و می شنوم ..
                                                                   " بیدار "

 

    

 

سیمون دوبووار

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/01/080109_s-aa-simone-de-beauvoir.shtml

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧
تگ ها :