تجلیل از پیروزی یا مدیریت ناکامی : نگاه کلی بر وضعیت افغانستان

 

 

 

مذاکرات امریکا با طالبان به هر عنوان -  بهانه  و در هرنقطه دنیا که باشد در واقع تلاش در راستای مدیریت ناکامی تلقی میشود  نه تجلیل از پیروزی. یکی از اهداف بزرگ و استراتیزیک امریکا با آغاز جنگ علیه القاعده و طالبان این بود که در تبانی و همکاری با نیرو های سیاسی افغانستان افراطیت مسلح را فاقد مشروعیت ساخته و از ساحات و اراضی که در اختیار داشتند برانند یا هم محو سازند. طالبان و القاعده در کمتر از دوماه شکست خوردند – فاقد مشروعیت شدند – بخش های وسیع از افغانستان را که در اختیار داشتند در اثر خیزش های مردمی در تبانی با نیرو های بین المللی از دست داند ولی از دید رهبری زنده ماندند. رهبری طالبان بخاطر بقای استراتیزیک خود به پناهگاه های امن به پاکستان رفتند و تلاش افغانها بخاطر وارد آوردن   فشار واقعی بالای پاکستان بی پاسخ ماند تا اینکه بسیار دیر و ناوقت امریکا خود پی برد که پاکستان متحد دو روی است  که هدف بزرگش درافغانستان تغیر نکرده  همکاری هایش نیز مقطعی وکوچک است. پاکستانی ها از دید هدف و استراتیزی همان مسیری را می پیمایند که جنرال ضیا الحق آغازش کرده بود.

نظریه پردازان جنگ اعتقاد دارند که حمایت خارجی از جنگ های چریکی و فرسایشی میتواند مایه بقای شورشیان باشد و پایان یافتن متعارف جنگ بدون پیدا کردن راه حل به  عقبه استراتیزک شورشیان دشوار و حتی نا ممکن است. این دقیقا همان معمایی است که امریکایی ها به آن مواجه اند. آنچه امریکا انجام میدهد و خیلی ها هم موثر انجام میدهد هدف قرار دادن نیروی مصرفی طالبان در سطح قوماندان های وسطی ومحلی آنها در داخل افغانستان است. فشار نظامی ناتو تاحال تاثیر مستقیم بر سوق و اداره و عقبه استراتیزیک طالبان که پاکستان است نداشته است. به همین دلایل وضعیت فعلی جز رکود و بن بست چیز دیگری نیست. حالا سوال مهم و حیاتی این است که چگونه میتوان بن بست و رکود را شکست.

یکی دیگر از مشخصه های رکود و بن بست این است که متحدین به جان هم افتند و اتهام وارد نمودن علیه یکدیگر  جز فعالیت های آنها می شود. دولت افغانستان و متحدین غربی آن در جنگ تبلیغاتی و روانی بیشتر علیه یکدیگر قرار دارند تا علیه طالبان. غربی ها با وارد نمودن اتهامات فساد و ناکارایی سیاسی و اداری علیه آقای کرزی قرار میگیرند و آقای کرزی با انتقاد از شیوه های جنگ و تحت سوال قرار دادن اهداف بزرگ امریکا در افغانستان و در منطقه فضای سیاسی را گاهی چنان مدروک می سازد که نیرو های امنیتی در گرداب و سرگردانی قرار میگیرند و نمیدانند با کدام طرف همسو باشند. به اساس سنجش هایی که انجام شده است نزدیک به 80 فیصد هدف گیری تبلیغاتی دولت افغانستان متحدین اش است نه دشمنان مردم افغانستان. البته این پدیده ی سالهای اخیر است و بالاخص بعد از انتخابات سال 2009 میلادی.

با کشته شدن اسامه بن لادن و تعدادی از همقطارانش در پاکستان و تعداد زیادی از قوماندان های محلی طالبان در خاک افغانستان امریکایی ها فکر میکنند که دشمن تضعیف شده است  و به قول معروف زمان ارایه شاخ زیبتون فرا رسیده است. یعنی امریکایی ها میخواهند بن بست را با یک تحور سیاسی بشکنند. اگر دولت پاکستان همکاری صادقانه میداشت و اگر دولت افغانستان میتوانست اجماع سالهای اول پیروزی را حفظ نموده و کارایی و موثریت بهتر داشته باشد ضرورت به این شیوه نمی بود. اما توجه مالی – نظامی و سیاسی امریکا در افغانستان و پاکستان شرایط و وضعیت رویایی ی را که در سقوط طالبان در اذهان ترسیم شده بود بوجود نیاورد. دلایل متعددی درین ناکامی سهیم اند اما بارزترین و محوری ترین د لیل حمایت پاکستانی ها از طالبان و عدم همسویی با افغانستان و ناتو است .  

آقای کرزی به دلایل واضح و معقول از مذاکرات مستقیم بین امریکا و طالبان گاه و ناگاه شکایت دارد. اما فراموش نباید کرد که این آقای کرزی بود که مذاکره با طالبان را به بهای تضعیف نظام در افغانستان مشروعیت بخشید. او بازی ی را آغاز کرد که اولین قربانی اش خودش و احتمالا هم نظام دولتی در افغانستان خواهد بود .  نهاد های دولتی در افغانستان متکی به کمک های خارجی اند. حوزه ضد طالبان – یعنی تمام نهاد ها و مردمی که معتقد به تنوع ساختاری جامعه افغانستان اند و نمیخواهند طالبان مسلط شوند از آقای کرزی فاصله گرفته اند و در تشکلات اوپوزیسیون قرار گرفته اند. سوالی که در ذهن تحلیل گران غربی وجود دارد این است که در همچون یک وضعیت و شرایط آقای کرزی از چه نماینده گی می نماید. اگر دولت افغانستان از دید سیاسی پایه مستحکم داخلی میداشت امریکایی ها هرگز جراات مذاکرات مستقیم با طالبان را نمیداشتند . احترام –هراس و هیبت پدیده هایی اند که درمحور قوت میچرخند . فرضیه امریکایی ها این است که نتایج مذاکرات با طالبان را بالای دولت افغانستان تحمیل خواهند نمود زیرا دولت از دید مالی وابسته است و   از دید سیاسی با از دست دادن متحدین داخلی و خارجی اش تعضیف شده است.

درین میان دستاورد بزرگ طالبان این است که آنها نه برای بقای خود بلکه برای تسلط می جنگند. حس تمامیت خواهی و تحمیل سلاح بر اراده مردم از خواسته هایی اند که طابان از آنها فاصله نگرفته اند. میان طالبان و متحدین شان که شامل پاکستان – نیرو های افراطی عربی و بعضی حلقات نامریی دیگر میشود هیچ نوع اختلاف علنی بروز نکرده است. استراتیزی این نیرو ها استوار به تداوم جنگ فرسایشی – تسلط روانی بر مردم از راه فشار و رعب وانجام عملیات های  تروریستی  خبرساز در شهر ها و مراکز عمده می باشد. اداره موازی که طالبان درافغانستان بوجود آورده اند بیشتر به اداره اشباح می ماند و وجود واقعی فزیکی ندارد.  این اداره سایه از  مجرای قتل – سربریدن – انتحار – سوزاندن مکتب – به حاشیه کشانیدن جامعه مدنی – و با سرکوب هر نوع دگر اندیشی در جنوب و قسمت هایی از شرق کشور توسط طالبان ساختته شده است. بعید است دستاوردی را که با این سختی و تلاش بوجود آمده است طالبان در میز مذاکره از دست بدهند.  

تحور سیاسی امریکایی ها رکود و بن بست را به شکل مثبت آن نخواهد شکست. گشایش دفتر طالبان در قطر – حمایت اجباری آقای کرزی از گشایش این دفتر و طرف بودن امریکا بصورت مستقیم در مذاکرات از امیتازات مقدماتی اند که طالبان بدست آورده اند. طالبان از دید نظامی و سیاسی هیچ نفعی در نتیجه زود هنگام مذاکرات قطر نخواهند داشت. از دید نظامی پیشرفت هایی که در جنوب افغانستان وشرق افغانستان بدست آمده همه غیر قابل تداوم و اسمترار اند  زیرا اساس آن را ازدیاد قوا شکل میدهد نه انکشاف و تحول سیاسی. مشبوع سازی ساحه توسط  قوای خارجی  و نیرو های امنیتی افغانستان حتی اگر در  کوتاه مدت طالبان را تضعیف نماید در درازمدت معنی زمین گیر شدن نیرو را میدهد و تداوم آن  از دید مالی و سیاسی بسیار دشوار است.  حضور زیاد نیرو های داخلی و خارجی در روستا ها ودهکده در تناقض با رفتار های سنتی مردم قرار میگیرد و تحمل روستاییان را به سر می آورد. خصوصا که این حضور فراتر از ماموریت نظامی در زنده گی اقتصادی و روزمره مردم کدام تغیر بنیادی را بوجود نیاورد.

برای پیدا کردن راه حل سیاسی تا چندی قبل در صحنه فقط چند طرف مطرح بودند. طرف اول پاکستانی ها و طالبان – طرف دوم ناتو و حکومت افغانستان. البته هماهنگی بین ناتو و حکومت افغانستان هیچگاه به فشرده گی روابط سیاسی طالبان و پاکستان نبوده است. امروز بخاطر سیاست های تنگ آقای کرزی و روش ناشفاف او نیروی دیگری در صحنه حضور پیدا کرده است. حضور حوزه سیاسی ضد طالبان  در صحنه بزرگترین انکشاف سیاسی افغانستان در سالجاری است. این حوزه آقای کرزی و امریکا را نماینده مشروع خواست های خود در مذاکره با طالبان نمیدانند. هر چند این نیرو ها در تشکیلات متعدد سیاسی اوپوزیسیون بسیج شده اند اما از دید آرمانی با هم نزدیک و همسو اند و متشکل ساختن نیرو های همسو در زیر  یک چتر در آینده کار دشواری نخواهد بود. این حوزه بنابر دلایل سیاسی – تاریخی و غیره از اینکه آقای کرزی بتواند از آنها منصفانه منحیث یک شخصیت ملی گرا نماینده گی نماید اطمینان ندارند  و این شک موجه است. حکومت افغانستان از نیت نیک این نیرو ها – از برخورد ملی جامعه مدنی – و از عطش مردم افغانستان بخاطر تحکیم وحدت ملی استفاده ابزاری کرده  و همه دستاورد ها را مدیون شخصیت آقای کرزی قلمداد میشود . تلاش بخاطر ایجاد کیش شخصیت – انتقاد های میان تهی و فاقد پیگیری از امریکا و ناتو  بیشتر هم بخاطر ذهن نیشن ساختن همین موضوع است.  

 حالا با از دست دادن حمایت حوزه سیاسی  ضد طالبان – بروز اختلافات شدید با امریکا و متحدین غربی اش آقای کرزی در واقع در تجرید قرار گرفته است. بنابر تراکم قدرت در دستگاه ریاست جمهوری و کمک های سیل آسای امریکا او هنوز قادر است کار هایی با استفاده از امکانات مالی در جهت تطمیع بعضی حلقات نماید. این روش باعث گردیده است که منابع  حکومتی  بخاطر حفظ محوریت خودش در خدمت دیدگاه خیلی کوچک و منافع بسیار کوچک قرارگیرد و بنابر نبود هیچ نوع نظام نظارتی این تخطی ها  از اذهان ملت افغانستان قسما پنهان مانده است.  با وصف این تلاش ها آقای کرزی و کتله دور و برش دیگر فرصت محور شدن و یا عامل بودن در تحولات را از دست داده اند.   بی احترامی و پشت با زدن به شورای ملی  و شورا های ولایتی – وعده شکنی های پیاپی – وسیله ساختن نهاد لویه جرگه به مقاصد شخصی و در نهایت تباری – تقسیم کرسی ها به دوستان شخصی و خانواده گی مانند تعینات اخیر در کمسیون انتخابات و حقوق بشر همه و همه قرینه های انزوا و ضعف است  نه بینش وسیع برای نجات افغانستان.

 نتیجه گیری:

آقای کرزی  تلاش جهت ایجاد اعتلاف با حکمتیار و سازش با طالبان را سرعت خواهد بخشید. برای حکمتیار که از صحنه سیاست مثبت و قدرت 20 سال است دور است این یک فرصت است که خود را شامل بازی سازد و در صورتیکه قانون انتخابات تغیر نماید حزب اسلامی را به یک جریان منظم تبدیل نماید . حکمتیار یک تمامیت خواه مطلق است و او همانند طالبان دنبال تثبیت مشروعیت و جایگاه خود در افغانستان خواهد بود نه تقویت آقای کرزی و دولت افغانستان . طالبان ضرورت به عجله در مذاکرات ندارند. روش امریکا و نیرو های امنیتی افغانستان را میدانند. بزرگترین امتیاز نیرو های ناتو که غافلگیر ساختن دشمن در شب است از جانب آقای کرزی مورد انتقاد و سوال قرار گرفته است. در هرصورت ناتو به روش فعلی خود تا یک مدت قابل پیش بینی یعنی 2014 ادامه خواهد داد و طالبان استرتیزی شان این خواهد بود که رهبری شان را حفظ نمایند – تسلط روانی خود را بیشتر سازند – حملات فرسایشی را ادامه دهند و در ارتباط به مذاکرات مذاکره نمایند نه اینکه مذاکرات واقعی  را آغاز نمایند . درین میان آرزو و رویای  آقای کرزی که دو نیروی ضد دولتی یعنی گلب الدین حکمتیار و طالبان حامی و لشکر سیاسی اش شوند تخیل ی بیش نیست و او هرگز به این رویا نخواهد رسید.

حوزه سیاسی  ضد طالبان بیشتر بیسیج خواهند شد. امتیاز دهی های آقای کرزی به دشمنان مسلح دولت افغانستان چه از دید تبلیغاتی و چه از دید سیاسی باعث خواهد شد که سیر تحولات سیاسی در افغانستان شگفت آور  و جرقه آفرین باشد. بسیج جامعه مدنی – منورین جامعه و کتله های ملیونی مردم افغانستان که قربانی اصلی وحشت طالبان اند سهل تر و آسانتر میشود. واکنش های تند آقای کرزی در روز های اخیر نسبت به تحولات سیاسی کشور  که در محتوا از واکنش طالبان زیاد تفاوت ندارد نشان میدهد که این حوزه سیاسی در صحنه حضور موثر و مطرح پیدا نموده است. .  حالا صلح واقعی وقتی امکان پذیر است که از خواسته های برحق مردم افغانستان دفاع صورت گیرد. طالبان را نباید به هیچ عنوانی اجازه دادکه خود را نماینده مردم شریف جنوب افغانستان و یا یک قوم معزز خاص افغانستان بتراشند و قلمداد نمایند. این برگه هنوز در دست دولت افغانستان است که با توصل به سیاست ملی گرایانه طالبان را به یک گروه کوچک در مذاکرات  تقلیل دهد که در واقغ کوچک هم استند. 

با صف بندی که در حالت شکل گیری است مذاکرات پیچیده خواهد بود نه آسان. من به عنوان یک فعال سیاسی اولین صدایی بودم که علیه معامله گری با طالبان  و ساختن هویت کاذب برای آنها هوشدار دادم . میدانستم که قربانی اول این روش تعضیف و  حتی فروپاشی  نظام و دستاورد ها در افغانستان خواهد بود مگر اینکه به شیوه دیگر پیش برده میشد . حالا کتله های وسیع از مردم و رهبران سیاسی به خطر و فاجعه یی که در راه است  متوجه شده اند. یعنی ما از از مرحله آگاهی دهی عبور کرده ایم و در مرحله خودسازی رسیده ایم. مرحله بعدی برای این نیرو ها اقدام خواهد بود . در مرحله پخش آگاهی و خودسازی اتکای زیاد به این صورت گرفته است که ما خطر و تهدید را تثبیت نماییم و در مرحله اقدام به یقین موضوع برآورده شدن آرزو های مردم افغانستان خواهد بود. اقدام مدنی و رسیدن به هدف بدون ایجاد بحران بزرگترین آرزوی  حوزه سیاسی ضد طالبان است. اما به قول آقای کرزی این کشور  شیران است و اگر این حرف را جدی بپنداریم در آنصورت برای غزال و آهو  زیاد ساحه حرکت وجود نخواهد داشت. نیروی سوم که شکل گرفته است و دارد منسجم میشود در شرایط فعلی  تحت فشار مضاعف قرار دارند. پاکستانی ها و طالبان نفع شان در محو فزیکی اینهاست و دولت با تفرقه یی که ایجاد شده است زیاد علاقمند به حفاظت ازین نیرو ها نیست میخواهد تجرید شوند و وقتی ترور میشوند بزرگترین واکنش دولت آقای کرزی یک اعلامیه مطبوعاتی است و بس.

هدف بزرگ ما دفاع از افغانستان با تمام تنوع ساختاری جامعه آن است. صلح با عزت از معامله گری با گروه های مسلح نیابتی فرق دارد. بخاطر دفاع از ارزش های ملی – با بسیج در محور نیرو های عدالتخواه و معتقد به کثرت گرایی ما میتوانیم افغانستان را نجات دهیم. به یقین این بسیج به شدت در حالت شکل گیری است و هرکدام شما میتوانید با هر ظرفیت و توانایی که دارید سهم تان را ادا نمایید. 

 

 

در این جامعه از صدر تا ذیل، همه متهمند

در این شماره تصمیم گرفتیم تا از وادی سیاست خارج شده و در گفتگویی با یکی از چهره های ادب وفرهنگ، در حوزه فرهنگ وادبیات گام بزنیم. درشهر مشهد به مؤسسه فرهنگی درّ دری رفتیم. دروادی شعر و ادب این مؤسسه، هم در میان مهاجرین وهم در بین مجامع فرهنگی ایران دارای نام ونشانی است. سراغ سید ابوطالب مظفری شاعر نام آشنای کشوررا گرفتم. چند سالی بود که اورا ندیده بودم. اومی گفت اغلب دوستان، رفته اند. این روزها خیلی تنها هستم.
آقای مظفری! برای خوانندگان پیام مجاهد ازخودتان بیشتر بگویید.  

   باتشکر از شما، متولد سال 1344 هستم در قریه چارباغ ولایت ارزگان. ارزگانی که متاسفانه جزو محرومترین نقاط افغانستان است. چون نقطه تلاقی نیروهای متخاصم هست. وخصوصا منطقه ما که فعلا بطور کامل در اختیار طالبان است وزندگی عادی مردم مختل می باشد. تحصیلات ابتدایی را در همین قریه تمام کردم، درکنار آن تحصیلات حوزوی را هم درآنجا آغاز کردم. سال1359 بالاجبار به کویته پاکستان آواره شدیم وسپس به ایران آمدیم. سال1361 درحوزه علمیه مشهد قبول شدم و ادامه تحصیل دادم.   
چه شد که به شعر روی آوردید؟  
برای شاعر شدن شاید نتوانم جوابی سرراست بدهم که چه اتفاقی افتاد. ولی من چند عامل را در شاعر شدن فرد موثر میدانم که احتمالا این عوامل درزندگی من موجود بوده است. اولا اینکه یک امر کاملا ذوقی است. همانطور که عده ای گرایش به کار عملی دارند، عده ای هم گرایش به زیبایی شناسی ودیدهنری نسبت به جهان دارند، ادبیات هم در این زمره است. لذا تاذوق وکشش درونی نباشد نمیتوان شاعرشد. به واسطه عوامل بیرونی کسی شاعر نمیشود. درهمه جا این طور است، مثلا اعراب جاهلیت معتقد بودند که شاعر یک تابعه دارد یعنی کسی که همراهش است. واو شعر را به فرد تلقین می کند. یا کسانی شعررا تعریف کرده اند که شعوری است مرموز شبیه الهامی که ممکن است خیلی از انسانها داشته باشند، ولی این فاکتوردر شاعران پررنگتر است. یعنی انسان باید دارای یک غریزه خدادادی باشد. لیکن این غریزه باید شکوفا شود ولذا انسان باید در محیطی باشد که قابل رشد وتکامل باشد. این محیط خانواده وآموزش است که من خوشبختانه ازهردوی آنها بهره مند بودم، چراکه شعر درخانواده من حضوری پررنگ داشت. پدرکلانم شاعر بود ودیوان شعری هم از او باقی مانده، پدرم هم اهل شعر ونقد شعر بود. من درمحیط شعری بزرگ شدم. وبا آهنگ، ریتم وقالبهای شعری آشنا گشتم. محیط ایران هم برای ابراز ذوقها وگرایشات ادبی محیط آماده ای بود. دورانی هم که شعررا آغاز کردم یعنی دوره انقلاب وجنگ، دورانی بود که احساس وعاطفه درآن بیشتر حکومت می کرد.
افراد وسازمانهایی که برای پیشرفت شما تاثیر گذاشته اند کی ها بوده اند؟
ما درایران محیط هایی داشتیم، ازجمله حوزه هنری در مشهد محلی بود که شعرمان را می خواندیم ونقد می شد ویا انجمن شاعران مهاجر در مشهد محیطی بود که من گهگاهی درآنجا می رفتم وبه نوعی باشعر وشاعران آشنا شدم. می شود آنهارا مؤثر دانست. ولی قبل از اینکه من وارد آنجاها شوم راههای طولانی را خودم در وادی شعر رفته بوده بودم واین بر میگردد به مطالعات شخصی وآموزشهایی که خودم طی کرده بودم. فرد خاصی را نمی توانم نام ببرم که از این جهت بر من حقی داشته باشد. کسانی مثل مولانای بلخی وفردوسی از لحاظ فکری وزبانی تاثیرات زیادی بر من داشته اند واز معاصرین هم شاعرانی مثل اخوان ثالث وعلی معلم دامغانی کسانی هستند که از طریق مطالعه کتابهایشان از آنها چیزهای زیادی آموخته ام.
اما بسیاری از نهادهای فرهنگی ایران تاثیر زیادی بر پرورش شعرای جوان مهاجر گذاشته اند، همین حوزه هنری که شما اشاره کردید نمونه ای از آن است.  
شاعران یک سری تجربیات شخصی داشته اند، یک سری تجربیات عمومی. اگر عموم شاعران را حساب کنیم به نحوی از محیط آماده ایران بهره ور شده اند. در ایران برعلاوه اینکه زبان فارسی در اوج بشاشت و بالندگی خودش وجود داشته، این زبان آمیخته می شده با زبان تاریخی وغنی خود افغانها.
جایگاه شعرای جوان افغان در جامعه ادبی ایران کجاست؟ دیدگاه شعرا وادبای ایران نسبت به ادبیات معاصر افغانستان چیست؟
فکر می کنم که در شرایط فعلی ادبیات افغانستان در ایران جایگاه بسیار خوبی پیدا کرده است ما اگر با دو دهه قبل مقایسه کنیم ، تفاوت را بسیار برجسته احساس می کنیم تا دو دهه قبل بسیاری از فرهیخته گان ایران نمی دانستند که افغانها هم به زبان فارسی شعر گفته اند و نوشته اند، یا اصلا با زبان فارسی آشنایند. بسیاری از اساتید دانشگاهها ، شعرا وعموم مردم آن را نمی دانستند، بسیاری از شاعران بزرگ، همچون واصف باختری و خلیل ا... خلیلی و بلخی و قاری عبدا... وعشقری را هیچ نمی شناختند، فقط عده اندکی با خلیل ا... خلیلی آشنا بودند، آنهم فکر می کردند که مال تاجیکستان و ... باشد. لذا زبان و ادبیات افغانستان را ادبیاتی کهنه و قدیمی می دانستند. ولی تحولاتی را که ادبیات مقاومت و مهاجرت در ایران ایجاد کرد الان خیلی از مردم عادی با شعرا و ادبیات افغانستان آشنایند. آشنایی تا حد گرایش، تا حد نوشتن به سبک افغانی و سرودن به سبک افغانی.
ما الآن داستان نویسانی را می شناسیم که در مورد افغانستان رمان نوشته و لهجه افغانی را در داستان خود به کار برده است. یا مثنوی سرایی که به مثنوی- غزل معروف است ، در میان خیلی از جوانان ایران رشد ورواج پیدا کرده که به تاثیر شاعران افغان بوده وادبیات افغانستان فعلا در ایران بسیار جا افتاده و شناخته شده و پر تاثیر است.
سر شناس ترین شاعر معاصر افغانستان در ایران کیست ؟
من نمی توانم تنها یکی دو نفر را نام ببرم. در ایران فعلا حدود 10-12 شاعر افغان در سطوح مختلف شناخته شده اند. مثلا محمد کاظم کاظمی، سید رضا محمدی، سید فضل ا... قدسی کاملا شناخته شده اند، سید ضیاء قاسمی، محمد شریف سعیدی و از جوان ها سید الیاس علوی شناخته شده اند. که خیلی از مردم اینها را می شناسد.
 خود شما آثار کدام یک  از شاعران ما را می پسندید؟
همین هایی را که نام بردم می پسندم. شعر آقای کاظمی را از جهاتی می پسندم، شعر شریف سعیدی، بشیر رحیمی و سید رضا محمدی را خوش دارم و از نوپردازان هم شعر الیاس علوی راتایید می کنم.
از کدام شعرخودتان خوشتان آمده است ؟
چند کاری که اخیرا داشته ام ، مثلا شکایت نامه ها و یک مثنوی تحت عنوان مادر سلام، وچند قطعه غزل که نام های مختلف دارند. اینها مجموعا کارهایی هستند که خودم تا حدودی راضی هستم .
چرا به افغانستان بر نمی گردید؟
راستش؛ احساس می کنم شخصی با حال و هوای من در افغانستان هیچ کار مثمر ثمری نمی تواند انجام دهد، به همین خاطر بر نگشته ام.
چرا چنین احساسی دارید؟ تعدادی از فرهنگیان و متخصصین و تحصیل کرده گانی که بر گشته اند قطعا تاثیر خود را داشته اند.
من برای خودم دلایلی دارم، امروزه در افغانستان شرایط برای هنرمند وکار فرهنگی عمیق آماده نیست. ما در دوران گذاری به سر می بریم که این دوران گذار دوران تبلیغات وهیاهو وسازندگی های سطحی است. نه نهادهای خارجی به خاطر فرهنگ این مملکت دلشان سوخته تا به فرهنگ ما کمک کنند، ونه احزاب ما آنقدر درایت ودرک عمیق پیدا کرده اند که به این چیزها دل بسوزانند. لذا یک هنرمند ویک شاعر مثل من که نخواهد وارد این باند بازی ها شود در افغانستان گرسنه می ماند. یا باید خودم را در یک اینجو تبدیل به یک ماموراجرایی نمایم ویا گرسنه بمانم. اگر تجربه عملی را مثال بزنم، هزار نفر شاعر و نویسنده درجه یک سراغ دارم که دارند در بنگاههای خارجی بیگاری می کنند.
عملکرد وزارت اطلاعات وفرهنگ را چطور می بینید؟چقدر به فرهنگ خدمت کرده اند؟ چه میزان از فرهنگیان وادبا حمایت کرده اند؟
احساس من این است که اطلاعات وفرهنگ در افغانستان اصلا وجود ندارد. یک قالب وساختمانی از قدیم بوده وفعلا در چوکات وزارتخانه ها هست. اما اینها در شرایطی نیستند که بر روی فرهنگ تصمیم بگیرند وسیاستگذاری کنند وبه رشد فرهنگ کمک نمایند. نه چنین فکر و ایده ای دارند ونه امکانات آنرا دارند. ما نباید زیاد حق کشی کنیم. یک وقت وزیر، وزیر خوبی نیست، یک وقت شرایط، شرایط خوبی نیست. فعلا هردو عامل باعث شده که وزارت فرهنگ کاری نتواند. وزارت اطلاعات وفرهنگ یک انتشارات در افغانستان نتوانسته ایجاد کند که لااقل بتواند تعدادی کتاب چاپ کند، کتابها یا در ایران چاپ شده ویا باکیفیت بسیار نازل در پاکستان وبرخی انتشارات شخصی چاپ می شوند. مطبوعاتی که طی سالهای اخیر نشر می شوند حاصل درایت وزارت اطلاعات وفرهنگ نیستند. حاصل جوّ عمومی است که ایجاد شده. من به وزارت اطلاعات وفرهنگ چندان خوشبین نیستم، نه به سیاستگذاری های فرهنگی اش ونه به عمل های فرهنگی اش.
چه میزان اهل سیاست هستید؟
هیچ اهل سیاست نیستم. اگر سیاست را به معنی عمل سیاسی بگیریم یا حضور در اپوزیسیونهای سیاسی، اصلا یک فرد سیاسی نیستم. نه ذوق دارم  نه گرایش ونه هم اطلاعات سیاسی. اما اگر سیاست را به معنی نوعی زندگی در این جهان بدانیم که خالی از سیاست نیست، بله اهل سیاست هستم. برخی افراد را در شعرهایی که گفته ام تعریف کرده ام، برخی ها را بد گفته ام، یک سری ایده ها را ترویج کرده ام ویک سری ایده ها را نقد کره ام. اما با سیاست اخصی که منظور شما بود، چندان رابطه ای ندارم.
اگر من ازشما بخواهم که دولت فعلی را نقد بزنید، چه می گویید؟
من تا حد زیادی خوشبینم، بخاطر اینکه باید واقع گرایانه عمل کنیم. بعد ازسالها مشکلات، دولت فعلی بیشتر از آنچه کرده نمی توانست انجام دهد. ما در این سالها با کمک خارجیها کارهای خوبی را پشت سر گذاشته ایم، پروسه دولت سازی، قانون اساسی، انتخابات وایجاد فضایی متعادل وباز، کارهایی قابل قبول اند. ما نمی توانسته ایم با وجود آنهمه مشکلات، یک شبه راه صد ساله را برویم.
از درّ دری بگویید؛ فعلا وضعیت این موسسه چگونه است؟
چندان راضی کننده نیست، تعداد زیادی از همکاران ما که جزو نخبگان ما بوده اند مثل سید نادر احمدی، شریف سعیدی، حمزه واعظی و...به دلیل تنگناهای زندگی در ایران، مجبور شدند به کشورهای دیگر بروند،
علی پیام، آقای خاوری ،خود من وآقای محمد کاظم کاظمی هم مشکلات خود را داریم. ما فقط سالی دو شماره درّ دری را با هزار خون جگرمنتشرمیکنیم. ولی تلاش ما این است که نگذاریم این سلسله قطع شود. بیشتر به نقد شعر، تربیت نویسندگان وشاعران جوان اکتفا می کنیم. چون از این طریق توانسته ایم نسل جدیدی را پرورش بدهیم. ولو اینکه خود ما نتوانیم ازوجود آنان استفاده کنیم.
شما از سکونت دوامدار در ایران وبازگشت های مقطعی وسپس اتهامات برخی حلقات مغرض نمی ترسید؟
نه، من از این اتهامات نمی ترسم، بخاطر اینکه این اتهام را کاملا ظالمانه می پندارم وخودم به حقیقت امر واقفم. درجامعه ما مسئله اتهام یک قضیه بی معنا است. چون در این جامعه از صدر تا ذیل، همه متهمند. وقتی که چنین است ما در درون خود به دنبال یک کار عبث می چرخیم.
کدام نشریات افغانستان را می پسندید؟
در همان روزهایی که در کابل بودم، روش هفته نامه کابل خیلی خوب بود. شنیده ام که نشریه ای را که آقای اخگر چاپ می کنند هم نشریه خوبی است. از بعضی جهات هفته نامه پیام مجاهد را می پسندم، به این دلیل که حرفهای خودش را می گوید، حداقل یک موضع روشن دارد. معضل نشریات ما متاسفانه بی موضعی وبی حرفی است. هرکس می خواهد که یک نشریه داشته باشد، برای آنها صرفا هیاهو وشانتاژ کردن مهم است. نشریه ای که یک موضع و یک حرف داشته باشد، جهت داشته باشد، این نشریه جزو نشریات غنیمت ما می باشد.
وسخن پایانی شما؟
باتغییرات نوین بسیار خوشحال و امیدوار بودم، من یک زمستان به کابل رفتم، شبها با کالای زیاد وزیر یک پتو در جایی می خوابیدیم با امکانات بسیار کم. مشکلات زیادی را تحمل کردم تا بتوانم همراه با تحول جدیدی که در حال آغاز شدن هست کاری بکنم، ولی هر کاری دارای مراحلی است، وفکر کردم که باید صبر کنیم. یعنی در گوشه ای بنشینیم وکار آفرینش ادبی خود را انجام دهیم. توقع خودرا از جامعه کمتر کنیم. بناءا به ایران برگشتم، ولی بی ارتباط با کابل نبوده ونیستیم، بقول مولانا که میگوید:
آدمی اول حریص نان بود
بعد ازآن در پی ایمان بود
فعلا ملت ما نان ندارند، خانه ندارند، امنیت ندارند، در این شرایط نمی شود که برویم به ظرایف مستظرفه هنر بپردازیم.        

 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
تگ ها :

 

 

 

 

ثریا بهاء

 

اگر به پا نخیزید

 

واژه های «آزادی» و «انسانیت» ازسرزمین ما

 

رخت بربسته، به تاریخ خواهد پیوست

 

خدایان سرمایه و دلقکان نگون مایه چون کرزی و تیم مافیایی وی سرنوشت مردم و سرزمین ما را در روند تباهی بی هویتی، بی فرهنگی و زالو صفتی سوق داده که سده ها در آتش جنگ خواهیم سوخت . بُعد فاجعه عمیق تر از آن است، که من  از قشر انگل صفت مافیایی سخن گویم .

 

اگر تاریخ استعمار کهن و نو را با ژرف پویی و ژرف نگری ورق بزنیم می بینیم که  انگلیسها بیشتر از دو سده قبایل پشتون را با دادن پول و امتیازات خریده و استفاده کرده اند. آنها فرهنگ مافیایی، فساد، معامله گری، رشوه ستانی وانگل صفتی را در بین قبایل دو سوی مرز نهادینه کرده اند.

 

انگلیسها برای تقسیم مجدد جهان بین خدایان سرمایه، به یک قشر انگل صفت چون ملاعمر، ملا کرزی، اشرف غنی، احدی، خلیل زاد، فاروق وردک، رحیم وردک و پیزار بوسان کرزی )خلیلی و قسیم فهیم ( نیاز دارند و برای شان تعیین وظایف می نمایند. به وسیلۀ  آنها زنجیرها و قلاده های زرین برای مردم بینوای ما می سازند.

 

 سرمایه داران اصلی جهان و شرکت های بزرگ چند ملیتی، امپراتوری های بزرگی را بنیاد نهاده اند، که همچو بارگاه خدایان، برده داری نوین انسانها را، با جنگ های منطقوی ادامه می دهند.  برنامه های اصلی این برده سازی که در واقع گله سازی کشورهای آسیایی و افریقایی می باشد، به دست چند سرمایه داران بزرگ جهانی وعوامل صهیونیستی اعمال می شود. اینک بدون نام، قدرت آنها درشرکت های بزرگ چند ملیتی، نفت و واحد های تولیدی و صنعتی  با همکاری روسیه و چین خارج از مرز ها می روند، تا انسان و جهان و آنچه در آنست در اسارت خود در آورند.

 

آنها به اشخاص چون کرزی ها نیاز دارند تا منافع منطقوی آنها را پاسبانی نمایند.استعمار نو از این پس به وجود مردان و زنان خود ساخته و بزرگ و مردان تاریخ ساز در مقام ریاست جمهوری و در رأس کشور ها نیازی ندارند. آنها افراد مطیع و معمولی را می سازند و قدرت می دهند و هرزمان که لازم باشد بر کنارش می کنند.

 

تمام مذاهب چون افزاری برای نفوذ و حفظ منافع استعماری آنها کار گرفته می شود. برنامه های آنان چنین است که در آغازین سدۀ بیست و یکم، همه مذاهب و گروه ها در اختیار آنها و بر اساس طرح آنها حرکت کنند و در اواخر سدۀ  بیست و یکم، آنها حاکم مطلق و نامرئی کره زمین خواهند بود. آنگاه این گله های خود ساختۀ آنها با چه نیروی می توانند با یک قدرت نا مرئی مبارزه کنند؟

 

استعمار گران مذهب را در خدمت خود گرفته اند تا سرزمین های زرخیز و دست نخورده و ذخایر نفت آسیای میانه و کشور های دیگر را در اختیار کامل خود داشته باشند. آنگه مذاهب را پس از استفادۀ لازم به وسیلۀ خود مردم به زباله دانها خواهند سپرد.

 

همچنان تنش های تباری، نژادی، مذهبی و زبانی را دامن زدن و مرزهای ملیتی را ایجاد کردن، شیوۀ دیگر چپاولگران جهانی است. می بینیم که در افغانستان شیعه بازی و مذهب و‌‌هابی را چگونه از مجرای حکومتی به وسیلۀ کرزی اعمال می کنند. پس از دوهزار سال مهاجرت برای تثبیت هویت یهودی پشتونها ( دی-ان- ای) آنها را آزمایش می نمایند، یعنی چه ؟

 

چپاولگران مدرن، منافع خود را در آشوبها، کودتا ها، جنگ ها و تنش های مرزی و منطقوی می بینند. تا زمانیکه این سرزمین ها داری منابع هستند، بهره برداری می کنند وهمچنان از نیروی انسانی آنها کار می گیرند و به برده  سازی آنها می پردازند. از این برده ها طالب می سازند و طالب را یهودی ثابت می کنند، آنگاه بخشی از آنها را به  اسرائیل فرستاده، تا به جان مردم  بینوای فلسطین بیندازند و بخشی از طالبها را چون بربرها برای نابودی ارزش های انسانی  به شمال کشور رانده تا به جمهوریت های آسیای میانه و درفرجام به ذخایر نفت آنها ره یابند. می بینیم طالبها به هرات کشانیده می شوند تا از طریق مرز غربی وارد خاک ایران شوند.

 

در واقع دنیای متمدن، با دموکراسی کشتار، دموکراسی تجاوز و دموکراسی مافیایی- وحشی گری و بربریت را گسترش می دهند.

 

ناتواز طالبان یک توفان سهمگین و یک سیل مهار ناشدنی ساخته اند تا تمام منطقه را زیر و رو کنند.

 

امریکا و انگلیس سخاوتمندانه اجازه می دهند که مردم فقط با واژه های آزادی، انتخابات، دموکراسی و کنفرانس ها دلخوش دارند. مردم بینوا را به تماشای درامۀ انتخابات قلابی، با نقش های چند پهلوی کرزی درمجلس لندن و بن ، کابل و  ترکیه و سیرک سازمان ملل سرگرم می سازند.

 

هیهات، مگر مردم ما برای آیین قربانی هست شده اند، که روز صدها کشته برای خدایان سرمایه بدهند؟ 

 

سرزمین ما با خون انسان آبیاری می شود، تا درخت دموکراسی گلهای بدهد به سرخی خون و به عطر اومانیسم امریکایی و انگلیسی!؟

 

ما جای دریافت علت ها به معلول ها چسپیده ایم، وشاید این شعرگونۀ محمد قدس بیانگر علت ها باشد.  

 

" به پا خیزید

 

ای انسانها

 

زمان تنگ است

 

 و بدون بازگشت

 

 بپا خیزید

 

که خدایان

 

با تجربه ی هزاران ساله خود

 

با ساز و برگ نوین

 

ولباسهای تازه یی آماده می شوند

 

" لباس مذهب،

 

لباس ظلم و بی شرمی و بی حیایی

 

لباس برده داری"

 

بپا خیزید

 

صدای سهمگین زنجیر ها و قلاده های زرین آنان که برای اسارت

 

ابدی تو آماده می کنند:

 

در آسمانها پیچیده است

 

صدای که گوش فلک را کر می کند

 

زنجیر های خدایان کهن از آهن راستین بود و سنگین

 

اما خدایان نوین

 

زنجیرها و قلاده هایی می سازند

 

که زرین است و فریبنده

 

به سبکی ذره یی کاه و فریبنده گی دایمی

 

و دروغین و قلابی

 

بپا خیزید

 

وماسک های فریبنده ی این خدایان دروغین را برافگنید

 

تا چهره این هیولاهای آدمخور برهمه عیان گردد

 

قبل از آنکه زنجیر ها را برگرداگردهمگان فرو ریزند

 

قبل از آنکه انسان وزمین و هرآنچه در آنست در بند کشند

 

بپا خیزید

 

که گسستن زنجیر ها این بار

 

با ابدیت خواهد بود

 

وازآن پس واژه های انسانیت و آزادی از جهان رخت بربسته، به تاریخ

 

خواهد پیوست"

 

 

 

 

 

 

کاظم کاظمی 

فارسی افغانستان و چالشی تازه‌

به واقع تفاوتی میان «فارسی‌» و «دری‌» نیست

زبان فارسی افغانستان گویا باز با چالشهایی روبه‌روست‌. اقدامهای اخیر وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در تغییر نام «نگارستان ملّی‌» به «گالری ملّی‌» و مهم‌تر از آن‌، برخورد با دست‌اندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به خاطر کاربرد کلمات «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو»، مسلماً خالی از معنی نیست و هیچ معلوم نیست که این جریان‌، به همین جای خاتمه یابد.

این قضیه‌، از دو جهت قابل بحث است‌، یکی از نظر سیاسی و حکومتی و مطابقت آن با قوانین و مقررات کشور و دیگر از نظر زبانی‌، یعنی این که ببینیم این اقدامها و امثال آنها، تا چه اندازه دارای پشتوانة نظری و علمی است‌. ما در این نوشته به این جنبه از بحث می‌پردازیم و به جوانب سیاسی آن کمتر پهلو می‌گیریم‌.

به گمان من کانون بحث در این مسئله سه موضوع مهم است‌.

1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر.

2. آگاهی از یگانگی «دری‌» و «فارسی‌».

3. دریافت درست از مفهوم بهسازی و تقویت زبان‌.

 

1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر

ما از دیرباز با این مشکل مواجهیم که قلمرو وسیع زبان را توسط مرزهای محدود سیاسی پاره پاره می‌کنیم‌. یعنی چنین می‌پنداریم که زبانهای هر کشور، صرفاً محدود به مرزهای فعلی همان کشورند و اهالی آن هیچ حق ندارند که از دستاوردهای دیگر کشورهای همزبان استفاده کنند.

واقعیت این است که مرز زبان را این مرزهای سیاسی تعیین نمی‌کنند، بلکه بسیاری از زبانهای دنیا، فراتر از این مرزها، در کشورهای گوناگون و گاه حتی ناهمجوار رایج‌اند، چنان که مثلاً زبان انگلیسی از طرفی در انگلستان رواج دارد و از طرفی در هزاران کیلومتر آن‌سوتر، یعنی استرالیا یا کانادا. وقتی واژه‌ای در یکی از این قلمرو وسیع کاربرد می‌یابد، به واقع متعلّق به همه اهالی این قلمرو است و همه گویندگان آن زبان‌، در کاربرد آن به طور مساوی حق دارند. یعنی من گمان نمی‌کنم که مثلاً وزیر اطلاعات و فرهنگ استرالیا کدام کارمند رادیو و تلویزیون سیدنی یا ملبورن را اخراج کرده باشد که از فلان کلمة رایج در کانادا استفاده کرده است‌.

همین‌گونه است زبان عربی یا ترکی یا اردو که در کشورهای گوناگون رایج‌اند و حتی در افغانستان نیز گویندگانی دارند.

ببینید، اگر یک هموطن هندوی ما که به اردو یا هندی سخن می‌گوید، از واژه‌ای که در هندوستان برای جایگزینی با یک کلمة بیگانه ساخته و یا احیا شده است استفاده کند، جرمی انجام داده است‌؟

به همین گونه اگر یک هموطن پشتوزبان ما از رهیافتهای زبانی پشتوزبانان پاکستان بهره بگیرد، مجرم است و خیانتکار؟

مسلماً خواهید گفت نه‌، بلکه این اشخاص را باید خادمان فرهنگ مملکت دانست که می‌کوشند زبانهای رایج در کشور را تقویت کنند و این البته وظیفه‌ای است که در اصل بر دوش وزارت اطلاعات و فرهنگ است‌، ولی فرهنگیان ما شانة خود را زیر این بار خم کرده‌اند و البته پاداش این همیاری را آن‌گونه که دیدیم از وزارت محترم دریافت می‌کنند.

 

2. دری و فارسی‌

دستاویز دیگر عاملان این تعصّبها، این است که می‌گویند واژه‌هایی از نوع «دانشگاه‌» و «دانشکده‌» فارسی است و خارج از قلمرو زبان دری‌. من در این مورد در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» به تفصیل بحث کرده و آنجا این حقیقت را به وضوح روشن کرده‌ام که «فارسی‌» و «دری‌» به واقع دو نام است برای یک زبان واحد. من این بحث را در اینجا تفصیل نمی‌دهم و فقط از کسانی که تردید دارند، می‌پرسم که اگر «دری‌» خاص افغانستان و «فارسی‌» خاص ایران است‌، ناصرخسرو و مولانا دری زبان‌اند یا فارسی‌زبان‌؟ اگر بگویید دری‌زبان‌اند، با این بیت از مثنوی معنوی چه می‌کنیم که می‌گوید

فارسی گوییم‌، هین تازی بهل‌

هندوی آن ترک باش ای آب و گل‌

و جالب‌تر از آن این که ناصرخسرو در سفرنامه‌اش وقتی از دیدار با قطران تبریزی شاعر شهر تبریز ایران کنونی قصه می‌کند، می‌گوید «و در تبریز، قطران‌نام شاعری را دیدم‌. شعری نیک می‌گفت‌، امّا زبان فارسی نیکو نمی‌دانست‌. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من بپرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.»

ملاحظه می‌کنید که ناصرخسرو بلخی ما، خود را فارسی‌زبان می‌داند و از فارسی‌ندانی قطران تبریزی سخن می‌گوید.

از سویی دیگر خاقانی شروانی‌، شاعری که هم‌اکنون در مقبرة‌الشعرای تبریز مدفون است‌، می‌گوید

در دو دیوانم به تازی و دری‌

یک هجای فحش هرگز کس نیافت‌

و حافظ شیرازی از قلب ایران کنونی می‌گوید

چو عندلیب‌، فصاحت فروشد ای حافظ

تو قدر او به سخن‌گفتن دری بشکن‌

پس ملاحظه می‌کنید که به واقع تفاوتی میان «فارسی‌» و «دری‌» نیست و این فقط ذهنیتی است که برای ما مردم ایجاد کرده‌اند، به خاطر این که از داد و ستد با همزبانان خویش محروم مانیم و به جای واژگان اصیل فارسی‌، به واژگان انگلیسی و اردو و دیگر زبانها چنگ بیندازیم‌.

جالب این که غالب ادبای و حتی دولتمردان افغانستان تا نیم قرن پیش‌، خود را فارسی‌زبان می‌دانسته‌اند. شواهد و مستندات این بحث نیز بسیار است و من خوانندگان گرامی را به کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» ارجاع می‌دهم‌.

پس ما حق داریم که خود را فارسی‌زبان بدانیم‌، هم‌چنان که ناصرخسرو مسعود سعد و سنایی و مولانا و محمود طرزی و استاد بیتاب و عبدالهادی داوی و خلیل‌الله خلیلی و قهّار عاصی می‌دانستند، و چه خوش سرود شادروان عاصی‌:

گل نیست‌، ماه نیست‌، دل ماست پارسی‌

غوغای کُه‌، ترنّم دریاست پارسی‌

از شام تا به کاشغر از سند تا خجند

آیینه‌دار عالم بالاست پارسی‌

سرسخت در حماسه و هموار در سرود

پیدا بود از این که چه زیباست پارسی‌

دنیا بگو مباش‌، بزرگی بگو برو

ما را فضیلتی است که ما راست پارسی‌

 

3. دریافت درست از مفهوم «بهسازی زبان‌»

موضوع مهم دیگر این است که ما باید در پی تقویت زبان خویش باشیم و در این مسیر، هوشیارانه حرکت کنیم‌. باید اولویتها را شناخت و از افراط و تفریط پرهیز کرد.

زبان ما دارای یک مجموعه واژگان قوی است که بعضی از آنها متروک شده است‌. در اولین گام باید اینها را شناخت‌، احیا کرد و به کار برد. ما واژة زیبایی مثل «نگارستان‌» را داریم که در متون ادبی ما نیز کاربرد داشته است‌. این خاقانی شروانی است که می‌گوید:

این است همان درگه کز نقش رخ مردم‌

خاک در او بودی دیوار نگارستان‌

می‌گویید خاقانی در حوزة زبانی امروز ایران می‌زیسته است‌؟ از سنایی غزنوی مثال می‌آورم‌:

از نگارستان نقّاش طبیعی برتر آی‌

تا رهی از ننگ جبر و طمطراق اختیار

می‌گویید سنایی شاعر کهن بوده است‌؟ از شاعر معاصر استاد خلیل‌الله خلیلی نقل می‌کنم‌:

ای بهارستان فطرت‌، ای نگارستان چین‌!

ای خزانت را هزاران باغ‌ِ گل در آستین‌!

بنابراین وقتی ما چنین کلمة آماده‌، زیبا، فصیح و باپشتوانه‌ای را داریم که کاملاً طبق اصول زبان فارسی دری ساخته شده است‌، بسیار طبیعی است که آن را جایگزین «گالری‌» بیگانه بسازیم‌.

در مرحلة دوم‌، وقتی واژة آماده‌ای نداریم‌، می‌توانیم از امکانات واژه‌سازی و ترکیب‌سازی زبان فارسی استفاده کنیم که اتفاقاً این زبان از این نظر بسیار غنی و پرقابلیت است‌.

مثلاً ما پسوند «گاه‌» را برای اسم مکان داریم‌. مردم افغانستان همین‌اکنون کلمات «ایستادگاه‌»، «جایگاه‌»، «پایگاه‌»، «تکیه‌گاه‌»، «آرامگاه‌» و امثال اینها را به کار می‌برند. حتی در این مورد ترکیب‌سازیهایی هم شده است‌. مثلاً در دهة شصت در تلویزیون افغانستان برنامه‌ای با عنوان «آزمونگاه ذهن‌» وجود داشت که به واقع یک مسابقة فکری میان جوانان بود. حتی کمونیستها هم با این واژه مخالفت نکردند، هرچند کلمة «آزمون‌» در آن روزگار در افغانستان رایج نبود و از فارسی‌زبانان ایران وام گرفته شده بود. ما هیچ‌وقت ندیدیم که گردانندة این برنامه از سوی دولت مجازات شده باشد.

به همی ترتیب‌، ما پسوند «کده‌» را هم داشته‌ایم که به وفور در متون کهن ما دیده شده است‌، به‌ویژه در شعر ابوالمعانی بیدل که «میکده‌»، «خمکده‌»، «هوسکده‌» و «زیانکده‌»، «غمکده‌»، «ادبکده‌»، «تغافلکده‌»، «تماشاکده‌» و «جنونکده‌» و امثال اینها به وفور در آن دیده شده است و من برای پرهیز از تفصیل مطلب‌، از نقل شواهد آن می‌گذرم‌.

به همین گونه‌، پسوند «جو» به معنی جویندة چیزی در زبان ما سابقه دارد و در کلماتی از نوع «دلجو»، «نامجو» و «کامجو» دیده شده است‌.

از طرفی دیگر، کلمة «دانش‌» از واژگان کهن فارسی است که هم به صورت مجرّد و هم در ترکیبهایی همچون «دانشمند»، «دانش‌پژوه‌»، «دانش‌اندوز» و امثال اینها در متون کهن و امروز فارسی آمده است‌، گذشته از این که در محاورة مردم افغانستان حضور دارد.

بنابراین ساختن ترکیبهایی از نوع «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو» کاملاً منطبق بر قواعد، اصول و سنت ادبی زبان فارسی است اینها هیچ‌نوع بیگانگی‌ای با فارسی رایج در افغانستان ندارند، چون هم اجزایشان فارسی است و هم شیوة ترکیب‌شان طبق قواعد این زبان‌. اگر «دانشگاه‌» ممنوع باشد، باید «آرامگاه‌» را هم ممنوع سازیم و اگر «دانشجو» بیگانه تلقی شود، باید دیگر کلمات «نامجو» و «دلجو» را هم به کار نبریم و از جناب دلجو حسینی وزیر سابق اطلاعات و فرهنگ هم بخواهیم که تخلصش را عوض کند.

بله‌، می‌پذیریم که این واژگان را پیش از ما کسانی در خارج از افغانستان‌، به‌ویژه در ایران به کار برده‌اند. به راستی این می‌تواند دلیلی برای محرومیت ما باشد؟ به راستی شما دیده‌اید که کسی سیب را با قاشق و پنجه پوست کند، به این دلیل که مردم ایران آن را با کارد پوست می‌کنند؟

مسلماً این موضوع‌، دلیل محرومیت ما نمی‌شود، بلکه همین کاربرد وسیع این کلمات و جاافتادنشان در حوزة زبانی ایران‌، ما را مطمئن می‌کند که این کلمات قابلیت پذیرش دارند. این همانند دوایی است که قبلاً برای کسی دیگر امتحان شده و نتیجة خوب داده است و ما باید با اطمینان بیشتری آن را مصرف کنیم‌. در مقابل‌، وقتی می‌بینیم که کلمه‌ای مثل «کارمایه‌» در ایران نتوانست جایگزین «انرژی‌» شود، ما هم از کاربردش منصرف شویم و یا به همان انرژی بسنده کنیم‌، یا کلمة دیگری بسازیم‌. بدین ترتیب‌، ما از رهیافتهای دیگران بهره می‌گیریم و در عین حال‌، راههای رفته شده را دوباره نمی‌پیماییم‌. این به راستی به سود ماست یا به زیان ما؟

آنچه من می‌گویم‌، به معنی تقلید کورکورانه از دیگر همزبانان نیست‌. بسیار واژگان در ایران یا تاجیکستان رایج‌اند که ما برایشان معادلهای بهتری داریم و از آنها بی‌نیازیم‌. اگر امروز کسی کلماتی از فارسی ایران مثل «جیوه‌»، «بیمارستان‌»، «کتری‌»، «شوفاژ»، «هفت‌تیر» و «استکان‌» را در افغانستان به کار برد، مسلماً ما حق داریم به او انتقاد کنیم و یادآور شویم که معادلهای افغانی این کلمات یعنی «سیماب‌»، «شفاخانه‌»، «چایجوش‌»، «مرکزگرمی‌»، «تفنگچه‌» و «پیاله‌» از آنها فصیح‌تر، اصیل‌تر و بامسمّاترند. البته در این مورد هم ما فقط حق‌ّ انتقاد داریم‌، نه مؤاخذه و کسر معاش و کارهایی که برای مجرمان به کار می‌رود.

اما مرحلة دیگر این است که زبان فارسی کلمه یا ترکیب مناسب و خوشاهنگی برای یک مفهوم ندارد. در آن صورت باید از زبانهای مجاور وام گرفت و حتی‌الامکان این زبانها را بر زبانهای فرنگی ترجیح داد. در این مورد مسلماً زبانهای عربی‌، ترکی‌، پشتو و اردو بهتر از انگلیسی و فرانسوی و روسی‌اند، چون با ساختار زبان فارسی قرابت بیشتری دارند.

و بالاخره وقتی این در به هیچ پاشنه‌ای نچرخید، از زبانهای فرنگی وام می‌گیریم که این‌، گام آخر است‌. حالا چرا وزارت اطلاعات و فرهنگ ما این آخرین گام را در اول برمی‌دارد و «نگارستان‌» را به «گالری‌» بدل می‌سازد، دیگر پرسشی است که من برایش پاسخ روشنی نیافتم‌.

 

 رهنورد زریاب

میان دری ، فارسی دری وفارسی هیچ فرقی نیست

گفتگوی دویچه ویله با رهنورد زریاب پیرامون زبان فارسی دری:

دویچه ویله: آقای زریاب،  آیا  تفاوتی میان زبان فارسی و زبان  دری وجود دارد؟

زریاب:  زبانی که ما امروز به آن سخن می گوئیم، در گذشته ها با سه نام یاد شده است:

زبان دری، زبان فارسی دری  و هم  زبان فارسی.  مثلا ً دراین شعر حافظ:

چوعندلیب فصاحت فروشد ای حافظ

تو قنــــد او به سخن گفتن دری بشکن

دراین بیت حافظ این زبان را دری می گوید، اما در جای دیگر:

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می رود

دراین بیت حافظ عین زبان را  فارسی می نامد. حتی شاعران و سخن سرایان پشتو گاهی این زبان را زبان دری گفتند، گاهی فارسی. مثلا ً اشرف خان هجری فرزند خوشحال خان ختک می گوید:

آفرین ای ختک به نظم دری

پیــش ارباب فضل منظوری

در جای دیگری او همین زبان را، زبان فارسی می گوید. بنا بر آن همین زبان که ما به آن صحبت می کنیم و می نویسیم، در گذشته ها هم به زبان فارسی یاد شده است و هم به نام زبان دری وهم زبان فارسی دری. پس هیچ فرقی میان این سه نام وجود ندارد، یعنی هر سه نام برای عین مدلول، برای عین زبان به کار رفته است.

ما وقتی که خرد سال بودیم و به مکتب می رفتیم، بر پشت کتاب ما نوشته شده بود: "قرائت فارسی"، یعنی تا دهه چهل ،همین زبان هم  در دولت  و هم در بین کوچه و بازار به نام زبان فارسی یاد می شد. فقط زمانی که قانون اساسی در سال 1343  تصویب شد، در آن جا نام این زبان را دری گذاشتند. اما  محتوای زبان تغییری نکرد.

و هیچ فرقی نیز در این زبان  در میان کشور های  ایران، تاجیکستان و افغانستان وجود ندارد، بلکه فرق درلهجه  و یا  گویش های یک زبان واحد است. و شما می دانید که لهجه و گویش نه تنها در بین کشور ها، بلکه در یک کشور نیز فرق دارد؛ مثلا ً تفاوت میان گویش های عین زبان در هرات، بدخشان، غزنی و کابل در افغانستان، و تفاوت میان گویش ها در شهرهای ایران مانند قزوین، تهران، اصفهان و شیراز. اما در اصل زبان که زبان نوشتاری است،  در بین ایران و افغانستان هیچ فرقی وجود ندارد و در گذشته نیز چنین بوده است:

ناصر خسرو در شمال شرق افغانستان در یمگان بدخشان می زیست، حافظ در شیراز جنوب ایران زندگی می کرد، اما هردو به عین زبان می نوشتند، زبان حافظ را هم ایرانی می فهمد و هم ما می دانیم. 

حافظ  به  زبان فارسی شعرسروده است؛ اگر میان زبان فارسی و دری فرقی می بود، پس ما نباید زبان حافظ را  می فهمیدیم . جامی درافغانستان امروز زندگی می کرد وبه زبان دری شعرسروده است،  پس اگرآن زبان دری از زبان فارسی فرق داشت، آنوقت ایرانی ها امروز زبان جامی را نمی فهمیدند. به همین ترتیب حضرت خداوند گاربلخ درقونیه ترکیه زندگی می کرد، اما زبانی که به کاربرده است، هم ایرانی ها می فهمند، هم تاجیک ها می فهمند وماهم درافغانستان می فهمیم . همه این

ها نشان دهنده این است که این سه نام که بریک زبان گذاشته اند،  نام های اعتباری اند وهیچ دلالت به این ندارد که دراین سه کشور سه زبان مختلف وجود دارد. این سه کشور زبان واحدی دارند وآن زبان دری است یا فارسی دری ویا زبان فارسی است.

دویچه ویله : نظرشما درباره برخورد اخیر مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ چیست؛ آیا این برخورد سیاسی است  یا یک برخورد فرهنگی و علمی؟

زریاب : دراین قسمت یک مقدارسیاست نقش دارد ویک مقدارجاه طلبی های اشخاص . آنانی که این سرو صدا ها را راه می اندازند،  به گروهی تعلق دارد که می خواهند جلو رشد وگسترش زبان فارسی را درافغانستان بگیرند. اما اینان همواره اشتباه می کنند. آنها باید یک نکته را بفهمند که این زبان ، زبانی است که درسطح جهانی شناخته شده است وچهره های درخشانی ازاین زبان مثل فردوسی ، مولانای بلخ ، سنایی ، حافظ ، سعدی ، ناصرخسرو مانند جامی برخاسته اند.  این ها چهره های اند که درسطح جهان شناخته شده اند.همین بس خواهد که بگوییم که نهادی چون یونسکو این زبان را پاس می دارد، مراسم تجلیل برگزارمی کند؛ همین یونسکو یک سال تمام را به مولانا اختصاص می دهد. ازهمه  این ها می توان استنباط کرد که  این زبان چه عظمتی دارد ، این زبان چه زبان شناخته شده ای است.

پس اگر این آفایان می خواهند جلو رشد این زبان را در افغانستان بگیرند، سخت در اشباه هستند. جلو رشد چنین زبانی را با چنین غنایی تاریخی و با چنین غنایی فرهنگی هرگز نمی توان سد کرد.

دویچه ویله: نظر شما در باره واژه چون "دانشگاه"، "دانشجو" و "دانشکده" چیست؟ اینان می گویند که این ها واژه های بیگانه و از ساخته های ایرانی هاست. نظرشما چیست؟

زریاب : ببنید، ما به این کاری نداریم که این واژه ها را کی ساخته است، برای ما اصالت واژه ها ارزش دارد. مثلا ً واژه "دانشگاه" را در نظر گیریم: این واژه از دو بخش ساخته شده است: اسم "دانش" و پسوند "گاه". واژه دانش حد اقل از  یک هزاروسیصد سال به این طرف در آثار زبان فارسی به کار رفته است،  همین طور نیز پسوند "گاه". ما ترکیب های فراوانی ساخته شده با این پسوند داریم مانند "کارگاه" و امثال آن.

بنا براین مهم این نیست که این واژه ها در کجا ساخته شده است، مهم این است که بدانیم آیا این واژه ها ریشه در زبان دری دارد یا ندارد. ما همه می دانیم که واژه های "دانشگاه"، "دانشکده"، "شهردار" و "شهرداری" همه در متن زبان دری فارسی ریشه دارند و ریشه بیشتر از هزار سال نیز دارند. بنا بر این ما این واژه ها را واژه های بیگانه تلفی نمی کنیم، ما این واژه ها را  در جمله واژه های اصیل زبان فارسی دری می دانیم.

آیا ناصرخسرو بلخی هم مجازات نقدی خواهد شد؟

 

دویچه ویله : پس ازاین که وزارت اطلاعات وفرهنگ افغانستان بنابردستورآقای کریم خرم سه نفرازکارمندان رادیوتلویزیون ملی این کشور را به جرم استفاده از واژه های فارسی مجازات نمود، جنگ مطبوعاتی شدید میان قلم بدستان افغانستان درخارج وداخل افغانستان آغازشده است.
پس ازاین که وزارت اطلاعات وفرهنگ افغانستان بنابردستورآقای کریم خرم سه نفرازکارمندان رادیوتلویزیون ملی این کشور را به جرم استفاده از واژه های فارسی مجازات نمود، جنگ مطبوعاتی شدید میان قلم بدستان افغانستان درخارج وداخل افغانستان آغازشده است.

برخی ها به دفاع ازآقای خرم وبرخی به انتقاد از او نبشته های زیادی را درروزنامه ها، مجلات وصفحات انترنیتی به چاپ رساندند. طرفداران آقای خرم اروا چهره موفق هفته خوانده وگفته اند که بالاخره موفق شده است که تا با رعایت ازقانون اساسی افغانستان پاسخ شدیدبه" شیونیستان ایرانی پرست" بدهد ودیگراجازه ندهد تا کسی بجای " ترمنولوژی های ملی " چون روغتون ، پوهنتون ، وپوهنحی ( پوهنزی) ، ازواژه های خارجی مثل "دانشگاه ، دانشکده ، ویا دانشجو" استفاده کنند. برخلاف منتتقدین آقای خرم ازاستبداد فرهنگی سخن به میان آورده اند. پارلمان افغانستان با توجه به حساسیت این موضوع خواهان استجواب آقای خرم گردیده است.

دراین میان دانشمندان افغانستان با موضوع برخورد علمی نموده ونخست وخواسته اند تا این مساله راازنگاه علم زبان شناسی وتاریخ زبان ، روشن بسازند . به طورمثال درگفت و شنود اختصاصی که صدای آلمان با آقای لطیف ناظمی دانشمند نام آشنای عرصه ی زبان فارسی داشته است ، به جنبه های سیاسی ایدیولوژیک این قضیه کمترتوجه شده است.

آقای ناظمی درآغازصحبتش به این موضوع اشاره نموده است، که کسانی که فرق بین زبان دری ، فارسی ویا فارسی دری می گذارند ، عملاً ازحقایق علمی چشم پوشی می کنند. به گفته وی هیچ گونه فرق میان دری ، فارسی دری وفارسی وجود ندارد . بلکه این سه نام برای یک زبان واحد می باشند که ازهمان آغازتا امروز مورد استفاده قرارگرفته است. بنابراستدلال آقای ناظمی شاعران نامدار زبان فارسی دری به طور مثال فردوسی طوسی  ویا حافظ شیرازی دراشعارخود گاهی زبان خود را دری ، گاهی فارسی دری وگاهی فارسی خوانده اند.بطورمثال فردوسی درشهنامه می گوید:

بفرمود تا پارسیی دری               نوشتند و کوته شد داوری

ویا:

بسی رنج بردم درین سال سی      عجم زنده کردم بدین پارسی

ویا حافظ می گوید:

به شعردلکش حافظ کسی بود آگه         که طبع وسخن گفتن دری داند

 وهمچنان حافظ درمصراع ازشعردیگراین زبان را پارسی یادمی کند:

خوبان پارسی گوی بخشندگان عمرند       ساقی بشارت ده رندان پارسارا

ناظمی همچنان به این مطلب اشاره می کند که : استفاده ازواژه های چون دانشگاه ، دانشکده ویا دانش آموز نه تنها جرم نبوده بلکه چون زاده وپروردۀ زبان فارسی دری درقلمرو که امروز به نام افغانستان یاد می گردد، می باشد ؛ کاربس نیکونیز است.

آقای ناظمی چنین توضیح می دهد: به طورمثال واژه دانشگاه ترکیبی است ازکلمه دانش که درافغانستان رایج است ویکجابا پسوند زمانی – مکانی گاه که درواژه های چون ایستگاه ویا پرورشگاه هم بکاررفته ودرافغانستان خیلی هم استفاده می شوند. او ازناصرخسرو بلخی که به نامش درافغانستان بسیاری ها افتخارمی کنند، یاد می نماید. فرهیخته ای که دربلخ زاده شده ودربدخشان چشم ازجهان فروبسته است . این نویسنده وشاعرسرشناس این سرزمین  که درآثارخود از واژه های که امروز به خاطراستفادۀ آن یک فارسی زبان مجازات می گردد، استفاده کرده است .ناصرخسروبلخی مشخصاً  کلمۀ دانشجورا درآثارش بکاربرده است.

لطیف ناظمی ضمن بیان این مطالب ازدو دانشمند افغانستان، آقای مجاوراحمد زیار وعبدالحی حبیبی نام برد که درآثارخود ازیکی بودن زبان فارسی دری ، دری وفارسی یاد کرده اند. ناظمی حتی ازیک نوشتۀ عبدالحی حبیبی یاد نمود که درآن به حکومت آن وقت افغانستان تاخته است که چرا بجای استفاده ازواژه های فارسی وفارسی دری تنها کلمه دری را برای این زبان دیرینۀ این سرزمین انتخاب کرده است واجازه نمی دهد که واژه های فارسی وفارسی دری مترادف با آن بکاربرده شود .

لطیف ناظمی به یک موضوع دیگرنیزاشاره نمودکه : تفاوتهای درگویش های گوناگون زبان فارسی درکشورهای ومحلات مختلف وجود دارد. ناظمی دراین جا به این نکته می پردازد که همانطورکه نظام های مختلف سیاسی بالای زبان تاثیردارند ، حدود جغرافیایی نیززبان را تحت تاثیرخود قرارمی دهد. به همین دلیل است که گویش های مختلف از زبان فارسی دربلخ ، هرات ، ویا کشورهای همجوارافغانستان ، ایران وتاجیکستان وجود دارند. این تفاوت ها را آقای ناظمی تفاوت های لهجه یی خوانده گفت: زبان فارسی که درایران ، افغانستان وتاجیکستان مورد استفاده قرارمی گیرد، نظام دستوری وساختارنحوی یکسان دارد. بنابراین نمی توان ازدوزبان جداگانه سخن گفت.

 وی همچنان افزود : البته که قابل یادآوریست که کشورهای دیگرنیزدرجهان وجود دارند که همه ازیک زبان واحد استفاده می کنند. بطورمثال زبان آلمانی که درآلمان ، اتریش وسویس رایج است ویا زبان انگلیسی که درانگلستان ، ایالات متحده امریکا ویا استرالیا زبان اکثریت را تشکیل می دهد.

لطیف ناظمی ضمن ذکراین موضوع به یک اصل رایج دراین کشورها اشاره می کند که هرگاه یک واژه جدید دراسترالیا ویا امریکا برای انگلیسی ساخته می شود به آن زبان امریکایی نمی گویند بلکه انگلیسی می گویند وهمه حق استفاده آن را دارند .

ناظمی این پرسش را مطرح می کند که چرا زمانی که دانشمندان زبان فارسی حالا چه درافغانستان ، ایران ، ویا تاجیکستان ، هندوستان ویا پاکستان باشند و واژه ای بکرو جدید بوجود می آورند دیگرفارسی زبان ها اجازه استفادۀ آن را نداشته باشد؟

به باورناظمی ، بازداشتن یک انسان ازاستفاده زبان مادری اش خلاف آزادی بیان وحتی نقص قوانین رایج درافغانستان می باشد.

ناظمی برخورد آقای خرم را خنده آوردانسته دردناک می خواند. اومی گوید: دراینجا ازیکسو ازحقایق علمی عملاً چشم پوشی صورت می گیرد وازطرف دیگرنشان می دهد که مردم با چه استبداد فرهنگی مواجه اند.

ناظمی می گوید : اگرموضع آقای خرم ، موضع رسمی حکومت افغانستان باشد، پس باید وحشت کرد" واماامید که چنین نباشد." زیرا استفاده از زبان فارسی دری – استفاده از واژه های چون دانشگاه ویا دانشجو نه تنها برخلاف اصول فرهنگی واسلام نیستند بلکه، امرعادی وحق هرفارسی زبان است.

 ارسال  چاپ برای شنیدن گفت وشنود آقای ناظمی اینجاکلیک کنید
  بما بنویسید

 

 

 

 

نصیر مهرین

"دری" ، "فارسی دری" و" فارسی" در آیینهء تاریخ

 

دویچه ویله : اینکه آیا یک بخش مهم مردم افغانستان به زبان دری ، فارسی دری ویا فارسی تکلم می کنند ازجمله سوالهایی می باشند که پس از اقدامات اخیر آقای عبدالکریم خرم وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان دایر بر توبیخ ومجازات دوخبرنگار درافغانستان ؛ افکارعامه را به خود جلب نموده اند. سید روح الله یاسرخبرنگار دویچه ویله ضمن گفت وشنودی با آقای نصیرمهرین پژوهشگر تاریخ افغانستان ، این مهم را مورد بررسی قرار داده است .

دویچه ویله : آقای مهرین چنانچه شما هم در جریان هستید بحث فارسی دری و بحث برکناری خبر نگار رادیو تلویزیون محلی ولایت بلخ در رسانه ها خیلی داغ است . سوال در اینجاست که پس منظرتاریخی این موضوع چگونه است و از کی زبان فارسی و فارسی دری رایج شده و سر زبانها افتاده اند ؟

مهرین : بار ها در خلال چندین سده در آثار متعدد در مورد زبان فارسی ، دری ،  فارسی دری ،  دری فارسی؛  اشاره هایی رفته اند   و پژوهندگان به این موضوع اشاره کرده اند . مثلاً از آثار مهمی که مورد استشهاد قرار می گیرند، الفهرست ابن ندیم است. اما نکته مشترک دراین است که فارسی دری و دری فارسی نامهایی اند که گذاشته شده اند، به یک پیکر با پیشینه های مشترکی که وجود داشته اند وبرمی گردد به دوران ساسانیها. اما ازسده دوم و سوم هجری یا دوره اسلامی  می توان گفت  که زمینه ها ازجهات متعدد برای فارسی یا فارسی دری که ما ازآن نام می بر یم مساعد می شوند. وازآن  به نام فارسی نو یاد می کنند.  مثلاً تاریخ سیستان ، وقتی که اشاره می کند به نخستین اشعار ویا خود فردوسی که  اشاره می کند به کلیله ودمنه بهرامشاهی ؛ ازدری نام می برد،  ازپارسی نام می برد،  واگر با استناد بهتربگویم وامیدوارم که اشتباه درمصرا عها نکنم دررابطه با کلیله ودمنه عبدالله مقفع که در بهرامشاهی به فارسی دری تبدیل می شود؛ فردوسی می گوید:

بفرمود تا پارسی دری

نبشتند وکوتاه شد داوری

دویچه ویله : درافغانستان مشکلی وجود داشته است که به علتهای مختلف سیاسی با زبان فارسی برخورد صورت گرفته است وگاه حتا خیلها نتوانسته اند به زبان خود شان صحبت بکنند. حتا کسرمعاش شده اند، ازوظیفه برکنارشده اند، یعنی ازگذشته ها به این صورت برخوردها صورت گرفته است. پس منظرتاریخی این موضوع چه هست؟ وچرا اینگونه برخورد صورت گرفته است؟

مهرین : درکشورما تا جایی که دقیقتر می توان گفت؛ دراواخر دههء 40 ( میلادی ) خصوصاً با نیازهایی که سردارمحمد داود خان ونعیم خان ازمسئله دارند ، بخشی از دربار سلطنتی با مسئله یک مقدار توجه بیشتردارند وسعی می کنند به گونه ای ازهویت آفرینی تصنعی،  چیزی را ایجاد بکنند وذهنیتی را القا بکنند که گویا دری زبانی است کاملاً جدا ومربوط افغانستان است وهرنوع کلمات وواژه هایی که به ایران  تعلق دارد ؛ فارسی ایرانی است وازما بیگانه است. من فکرمی کنم که نهادینه کردن همچو ذهنیتی که با انگیزه های سیاسی همراه بوده است ؛ مقدمات تفرقه ها ، بهره برداریها ؛، مظالم ، بی لطفیهای دیگری را درقبال داشته است . دررابطه با زبان فارسی ؛ اساسش به صورت واضح تر درهمین دهه چهل( میلادی)  یا دههء  بیست خورشیدی کشورمان ، با انگیزه های بهره برداریها وهویت آفرینها ی تصنعی گذاشته شده است. 

دویچه ویله : ممکن است مشخصاً چند مثالی دراین مورد بگویید؟

مهرین : طورمثال؛  کاربسیار بزرگ وارزنده ای از شاد روان محمد حیدر ژوبل درتاریخ ادبیات افغانستان وجود دارد  که متاثر است ازهمین نیازها،  واما باید گفت ؛ زحماتی که کشیده اند ونوآوریهایی که انجام داده اند، قابل قدراست. اما درتمام کتاب به صورت کل؛  دری را به کارمی برد.هیچ جایی فارسی یا پارسی نمی گوید. درحالی که نتایج واستنتاجی که ازتحقیقات شان می شود؛ نمونه هایی را که می آورد؛ ازچهره هایی که عرضه می کند، دقیقاً صحه می گذارد به اینکه فارسی دری ودری فارسی باهم مواجه است؛ اما متاثراست ازهمان نیازهای حاکمیت که چیزی را به نام دری به خورددیگران بدهند ومجزا باشد اززبان فارسی .درمکاتب پس ازاین سالها قرائت فارسی به قرائت دری تبدیل شدوبعد  این ذهنیت را تلقین می کردند وپاسخ می دادند به سوالات شاگردان که زبان ما زبان دری است وزبان ایرانیها زبان فارسی است. وما چیز جدا هستیم واین مسئله را درهمه جا دامن می زدند وازآن وقت به بعد حتا نسلی را آفرید که با جعل درتاریخ و نیازهای سیاسی حاکمیت ؛ امروز متاثر ازهمین  نا آگاهی ازتاریخ وتاریخ زبان خود شده اند.

 دویچه ویله  : مشخصاً اگربگویید درگذشته ها چگونه  برخورد صورت می گرفته است؟

مهرین : درگذشته ها مثلاً می بینیم دردوران احمد شاه  درانی نه تنها هیچگونه تعصب وجود نداشته است ، بلکه بسیاری القاب ، نامها واصطلاحاتی را که به کار می برند اصطلاحاتی بوده اند  که درحوزه فرهنگی ما  مروج بوده وهیچگونه مرزبندی ای دراین زمینه وجود  ندارد. یگانه وقتی که این تعصب سربلند می کند؛ همین دوره ای است که پیشتر نام بردیم.

دویچه ویله : به نظر شما انگیزه برخورد وزیراطلاعات وفرهنگ افغانستان بازبان فارسی افغانستان واستفاده یک فرد اززبان مادری اش چه می تواند باشد.

مهرین : من وقتی با این جهل ونا آگاهی وصدورحکم ومکتوب نوشتن شان به مزارشریف  توجه کردم  ؛ ووقتی دیدم سطح دید وفهم وزیرازواژه ها خصوصاً که ضد اسلامی وخلاف  اصول فرهنگی واسلامی یادش می کنند ( درچه حد است ) ؛ به این نتیجه رسیدم که انگیزه وزیر اطلاعات وفرهنگ افغانستان ، همو دانش ودرک وفهمش است که پنداشته که موضوع همان طور هست. وانگیزه اش اینکه گویا وی واقعاً  حرکتی انجام می دهد  اصولی واسلامی ،  وچماق اسلامی هم که شناخته شده است ، وهمچو عناصر همیشه دراختیارخود می گیرند.  بایک مقدار توجه به واقعیات تفرقه افگنانه درجامعه  که برخلاف مصالح وحدت ملی ماست ( درجامعه تکه تکه شده )؛  آدم متوجه می شود که انگیزه اصلی  وزیررا حمل گونه ای ازتعصب وتعصب نسبت به زبان فارسی  تشکیل می دهد . او می بیند که این زبان پویایی دارد، کارآمد است ، رشد می کند وغنا مند می شود. او با این کارش یک فضای فرهنگی خفقان زا را به وجود می آورد . غیر ازاین فکر می کنم چیزی نباشد.

 

  

دکتراکرم عثمان

دری ، فارسی دری یا فارسی ؟

 

گفتگوی دویچه ویله با دکتراکرم عثمان پیرامون بحث زبان دری ، فارسی دری ویا فارسی :

دویچه ویله: آقای عثمان؛ اخیراً وزارت اطلاعات و فرهنگ چند تن از خبر نگاران رادیو و تلویزیون محلی دولتی ولایت بلخ ر ا به جرم استفاده از واژه های که از طرف وزارت اطلاعات وفرهنگ  خلاف اصول اسلامی و فرهنگی معرفی گردیده است ، از کار برکنار  و نیز مجازات نقدی کرده است .

وزارت اطلاعات و فرهنگ استفاده  واژه های چون دانشگاه ، دانشکده و دانشجو را غیر مجاز  اعلام نموده است ؛ آیا شما به حیث نویسنده  شناخته شده  افغانستان که ده ها اثر به زبان فارسی دری نوشته اید، فرق بین فارسی دری و فارسی می گذارید ؟ و آیا فارسی و دری دو زبان جداگانه اند ؟

دکتر عثمان: به حضور شما عرض بکنم که از دید من، این مساله با انکشاف اوضاع در افغانستان امروز رابطه دارد . به نظر من جناب محترم وزیر اطلاعات و فرهنگ سرنا را از سر گشادش پف کرده است. می خواهم مقدمتآ عرض کنم  که  آقای وزیر اصلا ً در خور و صلاحیت  این کرسی بلند نیستند. از دید من این حرکت  ایشان شاید نوع برگشت باشد به گذشته .

دویچه ویله:  برگشت به گذشته یعنی چه ؟

دکتر عثمان: یعنی برگشت به قرون وسطی ، به دوران جهالت . اما امیدوارم که چنین نباشد .

به همه حال تآثر آوراست و از طرف دیگر بازهم از آقای وزیر شکر گزار بود که حکم اعدام این سه خبر نگار را صادر نکرده اند و آنها را سزاوار مجازات بیشتر ندانسته اند .

این گونه سیاست ها تکان دهنده است ، برای اهل قلم برای اهل زبان تکان دهنده است . در کشور ما از مدت هاست که از قدرت سوء استفاده می کنند . با دریغ و درد که ما  دو دسته مفاخر و فرهنگ خودرا زبان خودرا تقدیم دیگران می کنیم .

من هیچگونه تعصب ندارم ، زمانی که وطندارهای ما فریفته ای زبان فارسی یا دری هستند .

اما آقای وزیر باید بدانند که فارسی از دری هیچگونه فرقی ندارد ، و صدها نمونه ی زنده مادر دیوان حافظ ، درتاریخ بیهقی ، در مثنوی مولانا داریم که بطلان نظر آقای وزیر را ثابت میکند . برای شخص خود من گریه آور است و یقینآ تعدادی از روشنفکران افغانستان با من همنوا خواهند بود که نباید تحت تأثیر جهل مرکب و تعصبات از این دست ، ما فرهنگ خودرا و افتخارات خودرا  و گذشته  خودرا در عرصه  ادبیات و فرهنگ تقدیم دیگران نماییم.

تعجب من در اینجاست که چرا آقای کرزی با عدم توجه به فرهنگ، چنین آدم های را بر رآس میاورند و چه خوب میبود که آدم فاضل تر و آدم  که ورود   میداشت به ادبیات و دانش و آدمی که گذشته زبان و فرهنگ خودرا و تاریخ خودرا خوب میدانست ، چنین شخصی حامی ادبیات ما و حامی سیاست فرهنگی ما میبود .

دویچه ویله: پرسشی که نزد بسیاری ها مطرح است این است که از چه زمان توطئه ی جدایی بین زبان فارسی و دری که همان یک زبان فارسی دریست به وجود آمده است ؟

دکتر عثمان : تا جایی که بیاد داریم زمانیکه ما شاگرد مکتب بودیم فقط مضمونی بنام فارسی داشتیم ، و این به این معناست که زادگاه همین فارسی دری افغانستان است و آسیای میانه . از همین طرف به غرب فلات مشترک کوچیده است و آنقدر که ما در پروردن و بالیدن این زبان حق داریم و صاحب مواریث روشن و ارجمند هستیم ، برادران ایرانی ما ندارند .

به همه حال ؛ طور مثال : زبان انگلیسی با  لهجه های به خصوص و جداگانه ی  در آسترلیا ، امریکا و یا انگلستان مورد استفاده  است؛ اگر دراین کشور ها هم تعصب رایج میبود پس باییست هر کدام آنها به لهجه ی خود یک نام جداگانه بگذارند.  باید یاد آور شد که هیچ چیز از هموطنان ما هم کم نخواهد شد اگر فارسی را فارسی دری بگویند یا فارسی خالص و دری.

متآسفانه تعصب جدایی میان اقوام و ملیت ها را بیشتر و وسیعتر میکند و پیشداوری ها را دامن میزند. حال آنکه ما هر قدر در وارستگی خود بکوشیم ، در بالیدن فرهنگ و فکر خود بکوشیم به همان اندازه صاحب حق میشویم ، به عوض آنکه با فرمانی روزنامه نگاری را از وظیفه اش سبک دوش بکنیم .

به هر حال من امیدوار هستم که این عرایض مرا جناب وزیر اطلاعات و فرهنگ خوب گوش کند و به دیده بصیرت به این مسایل نگاه کند و اگر وارد قضایا نیستند، خوب است تا چند مشاوری را استخدام نمایند که این قضایا را پیش از بیش برای جناب ایشان روشن بکنند و بنام خدا ، بنام فرهنگ و بنام انسانیت، سعی ننمایند تا بین ملیت ها ، بین فرهنگ ها ، بین زبان ها جدایی ایجاد کنند .

دویچه ویله:  آقای عثمان به عنوان آخرین سؤال ، آیا واژه های دانشگاه ، دانشکده و یا دانشجو برای شما بیگانه است ؟

دکتر عثمان : برخلاف ، بر خلاف . اگر این واژه ها بیگانه باشد ، پس واژه  دانش هم بیگانه است ؛ زیرا واژه های چون دانشمند ، دانشگاه و دانشکده از مشتقات کلمه ی دانش است:

توانا بود هر کی دانا بود

زدانش دل پیر بُرنا بود

به همه حال ما با لغو این واژه های ترکیبی ، صاحب نام نمیشویم و شاید   آنانیکه زبان دان هستند و ورود دارند بر این مسایل، بر ما بخندند . از مسؤلان فرهنگی مان استدعا دارم که با دیده باز بر قضایا بنگرند و کاری نکنند که در واقع آهن سرد کوفتن است .

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
تگ ها :

 

برگرفته شده از شماره دهم سال نهم (۹۰ ٣۱ خ) ماهنامه "نی"

نجم کاویانی

در حاشیه صد سالگی سراج‌الاخبار

 

سراج‌الاخبار و زبان فارسی

                                                         

 

درست صد سال پیش از امروز در تاریخ ۱۶ میزان/مهر ۱۲۹۰خ برابر با ۸ اکتبر ۱۹۱۱م، سراج‌الاخبار (Seraj-al-Akhbar)، نشریه‌ی فارسی‌زبان، به مدیریت و سردبیری محمود طرزی (۱۸۶۵- ۱۹۳۳م) در کابل آغاز به نشر کرد و پس از هشت سال انتشار در تاریخ ۲۷ قوس/آذر ۱۲۹۷خ برابر با ۱۸ دسامبر ۱۹۱۸م از نشر باز ماند.[1] سراج‌الاخبار، تجربـه‌ا‌ی با ارزش در حوزه‌ی روزنـامـه‌نگاری است و در بنیادگذاری مکتب روزنامه‌نگاری مدرن در افغانستان سهم برجسته دارد.

در سراج‌الاخبار به زبان گفتاری توجه شده و به طور کل کوشش شده که زبان گفتاری و نوشتاری را به هم نزدیک ساخته و در مواردی برای بیان افکار خویش از زبان عامیانه بهره گرفته و به طور کل، نثر روزنامه روان و قابل فهم بوده، عفت کلام، حرمت و عزت قلم را نگه داشته است.

 

 

نثر روزنامه آمیزه‌ی از فارسی کهن و فارسی متعارف در افغانستان، ایران و فرارود (ماوراءالنهر) و متاثر از هجوم واژه‌های عربی بود. البته به کاربرد واژه‌ها و ترکیب‌های زیبا از جمله: دل‌اگاه، ترقی‌گستر، معرفت‌پرور؛ نکته‌دان؛ هیچمدان؛ فسون‌انگیز؛ بودوباش؛ رزمگاه و... در خور یادآوری است. روزنامه در زیر ستون "ادبیات" به مسایل ادبی می‌پرداخت و انتشار اشعار شاعران قدیم و معاصر در صفحه‌های آن جایگاه‌ی مهم داشت.

به رویت شماره‌های سراج‌الاخبار، محمود طرزی از زمره‌ی نخستین کسانی بود که مسئله‌ی زبان را در بستر سیاست طرح کرد و توانست بخش از نظریات خود را با استفاده از امکان و نفوذ که در دربار امیر حبیب‌الله (۱۹۰۱-۱۹۱۹م) و امیرامان‌الله (۱۹۱۹-١۹٢٨م) داشت، پیاده کند. سایه‌ی نظریات محمود طرزی را بر گفتمان کنونی زبان می‌توان دید.

من در زیر کوشش می‌کنم با ارایه چکیده‌ی از نظریات محمود طرزی در رابطه به مسئله‌ی زبان باب گفتمان را در این حوزه باز کنم.

محمود طرزی در مقاله‌ی بلندی با عنوان "زبان و أهمیت آن" در سراج‌الاخبار از جمله نوشت که: "یکی از مکارم اخلاق حسنهء ملتی هر ملت محافظه کردن زبان، و اصلاح و ترقی دادن آنست. زبان رسمی دولت متبوعهء مقدسهء ما زبان «فارسی» و زبان ملتی ما زبان «افغانی» می باشد. زبان فارسی از این سبب زبان رسمی دولتی ما شده است که قبل از تشکیل و تأسیس یافتن دولت مقدسهء افغانیه و استقلال یافتن حاکمیت ملتی ما؛ خاک پاک وطن مقدس ما از اجزای ممالک ایران محسوب بود."[2]

به گمان من محمود طرزی نخستین کسی در افغانستان است که واژه "زبان ملتی" را بکار می‌برد و زبان را با سیاست و قومیت گره می‌زند. وی زبان فارسی را زبان رسمی دولت و زبان افغانی را زبان ملتی می‌داند. البته روشن است که مراد محمود طرزی از "زبان افغانی" همانا "زبان پشتو" است.

ما در گذشته اصطلاح "زبان ادبی"، "زبان عامیانه"، "زبان رسمی" و "زبان مشترک" را در ادبیات سیاسی خود داشتیم، اما نگارنده به اصطلاح "زبان ملتی" بر نخورده است. علاوتا ‌چنین تقسیم‌بندی در حوزه‌ی زبان امری تازه و نامانوس بود.  

 

 

با چنین تقسیم‌بندی زبان فارسی با یک چرخش قلم از حق "زبان ملتی" (زبان متعلق به ملت) محروم می‌شود. در همین‌جا می‌خواهم تأکید کنم که یک نگاه کوتاه به تاریخ نشان می‌دهد که زبان فارسی در درازای سده‌ها نه تنها زبان رسمی دولت‌ها، بلکه زبان ملی جمهور مردم بوده و است. اما پیآمد چنین تقسیم‌بندی دست کم در گام نخست برهم خوردن تفاهم زبانی میان زبان پشتو و فارسی و ایجاد خلل در رشد طبیعی زبان‌های کشور بود.

اما نظریه محمود طرزی که سبب رایج بودن زبان فارسی را در دولت احمدشاه درانی به ایران نسبت می‌دهد، یعنی که گویا زبان فارسی از ایران به سرزمین‌هایکه امروز به نام افغانستان نامیده می‌شود، انتشار یافته است، خلاف حقایق تاریخی است. زبان فارسی در همین سرزمین زاده شده و بعداً به ایران انتشار یافته است و زبان رسمی همه امپراتوری‌ها و دولت‌های پیش و پس از دولت احمدشاه درانی در منطقه بوده است و این امر هیچ ربطی با ایران ندارد.

پژوهش‌های شماری زیادی از دانشمندان بیانگر این امر است که سرزمین‌های دو طرف آمودریا از جمله بلخ زادگاه، تجلی‌گاه و پرورشگاه زبان دری (پارسی) بوده است و بعداً در قرن پنجم هجری‌قمری این زبان بسوی ایران گسترش یافته است. من در اینجا به سخنان زیر استناد می‌کنم.

حیدر ژوبل، نویسنده‌ی "تاریخ ادبیات افغانستان" نوشته " زان دری... تاریخ چیز کم دو هزار سال [دارد]، در دوره‌های قبل از اسلام وجود داشته و در افغانستان [خراسان کهن] بوجود آمده ... نخست زبان مردم خراسان بوده و بعداً انتشار آن به غرب [ایران امروز] صورت گرفته ..."[3]

سعید نفیسی، استاد پیشین دانشگاه تهران نوشته "... به دلایل بسیار بر من مسلٌم است که رزمین اصلی زبان دری، خراسان و ماوراءالنهر بوده... و بعداً زبان دری در نواحی ایران که قلمرو اصلی آن نبوده انتشار یافـت..."[4]

احمدعلی کهزاد، رئیس انجمن تاریخ افغانستان زیر عنوان "مبدا و پرورشگاه زبان دری" بحث مفصل دارد و از جمله وی می‌نویسد که: "قدیمی‌ترین نظم و نثر دری را که تا حال سراغ می‌توان کرد یا در خراسان و یا در ماورأالنهر به میان آمده است. حنظله بادغیسی و محمد بن سکزی که قدیم‌ترین شعر دری را به آنها نسبت می‌دهند، از ولایات هرات و سیستان می‌باشد... مقدمه شاهنامه ادبی منصوری... ترجمه تاریخ طبری... در عصر سامانی‌ها در ماورأالنهر به میان آمده است."[5]

زبان فارسی‌دری در دوره‌ی سامانی‌ها که تاجیک‌‌‌تبار بودند به مـثابه‌ی زبان معیاری و رسمی وام گرفت و در عهد غـزنویان که ترک‌‌تبار و فارسی زبان بودند، راه کمال پیمود و به شـبه قاره هنـد نیز راه یافت. در دوره حکمرانی شاهان غوری در هند رونق بیشتری یافت. در دوره حاکمیت لودی‌های پشتون‌‌تبار، زبان فارسی در هنـد به زبان رسمی، اداری و آموزش تبدیل گـردید. نقش پادشاهانی گورکانی در امر رشـد زبان فارسی، برجسته است و عهد بابر، دوره طلائی زبان فارسی به شمار مـی‌رود. ترکان سلجوقی زبان فارسی را در آناتولی گسترش دادند. همچنین می‌ توان در همین راستا در باره سهم تیموری‌ها، آذربایجانی‌ها، کردها، بلوچ‌ها، وغیره سخن گفـت.

در همه‌ی دوره‌های بالا زبان فارسی به عنوان زبان رسمی و اداری در دربار و دولت به کار برده می‌شد و همه‌ی فرمان‌ها، نامه‌ها، قراردادها، سکه‌ها، نشان‌ها... به زبان فارسی بود.

تاریخ گواه است که در طی هزار سال پسین، هر قوم و تبار که قدرت سیاسی را در منطقه به دست گرفته است، نتوانسته زبان قومی خود را به حیث زبان مشترک و عمومی تثبیت کند و برای گردندان چرخ دستگاه و تامین روابط با مردم بومی زبان فارسی را بنابر غنا و توانایی آن برگزیده است. بدین ترتیب گزینش زبان فارسی به عنوان زبان مشترک و رسمی در طی سده‌ها به هیچ‌وجه امر تحمیلی و اجباری نبود. بلکه مردم در یک تجربه‌ی تاریخی بر پایه ضرورت‌های زندگی به یک مخرج مشترک رسیدند و مسئله‌ی زبان را بطور طبیعی حل کردند. در این میانه زبان پارسی‌دری توانایی، ظرفیت و سرزندگی خویش را به عنوان زبان همگانی نگه داشـت و آثار خلاقه و ماندگاری به این زبان چاپ شـده اسـت.

محمود طرزی در ستون "مقالهء مخصوصه" زیر عنوان "زبان افغانی، اجداد زبانهاست". بار دگر به مسئله‌ی زبان پرداخته و در پایان مقاله چنین نتیجه گرفته که: "زبان افغانی اجداد زبانها و ملت افغانی اجداد اقوام آریا میباشد."[6] محمود طرزی نه تنها زبان را به نژاد گره می‌زند بلکه به باستان‌گرایی نیز روی می‌اورد. اما وی در رابطه با اثبات نظریه بالا، اسناد و شواهدی علمی، تاریخی و زبان‌شناسانه ارایه نمی‌کند.

 

 

محمود طرزی نظریه "واجب" بودن آموزش تنها زبان پشتو را از میان همه زبان‌های کشور پیش می‌کشد. وی در سراج‌الاخبار نوشت: "ما... زبان مخصوصی را... مالک می‌باشیم که آن زبان را «زبان افغانی» می‌گویند... تنها مردمان افغانی‌زبان نی، بلکه همهء افراد اقوام مختلفهء ملت افغانستان را واجب است که زبان افغانی وطنی ملتی خودرا یاد بگیرد...

در مکتب‌های ما، اهم‌ترین آموزش‌ها، باید تحصیل زبان افغانی باشد. از آموختن زبان انگلیزی، اردو، ترکی، حتی فارسی، تحصیل زبان افغانی را اهم و اقدم باید شمرد.

به فکر عاجزانهء خود ما، یگانه وظیفهء انجمن عالی معارف، باید اصلاح و ترقی و تعمیم زبان وطنی و ملتی افغانی باشد..."[7]

محمود طرزی نسبت به رسمیت زبان فارسی در دوره‌ی "سلطنت احمدشاه درانی" اعتراض دارد و آنرا از یادگارهای حکومت سابقه‌ی ایران می‌داند. وی در همین رابطه نوشت: "وقتیکه اعلیحضرت احمدشاه بابای غازی، بتأسیس و استقلال سلطنت افغانیه کامیاب آمد، امورات دفتر و کارهای کتابت و میرزایی و از جمله نوشت و خوان دولتی که اساس امور سلطنت برآن موقوفست، به زبان فارسی و بدست همان مردمان فارسی‌زبان ایرانی‌الاصلی بود که از یادگارهای حکومت سابقهء ایران باقی مانده بودند.

از آغاز تأسیس استقلال دولت افغانیه زبان رسمی دولتی ما زبان فارسی مانده است... هیچ کس در پی... تبدیل دادن رسومات دولتی از زبان فارسی بزبان افغانی و زبان رسمی ساختن آن نیفتاده ‌اند."[8]

نظریه محمود طرزی مبنی بر عاریتی و بیگانه بودن زبان فارسی و ادعای اینکه رسمیت زبان فارسی "یادگار حکومت سابقهء ایران" است، پایه زبان‌شناسانه ندارد و خلاف واقعیت‌های تاریخی است. طوریکه در بالا نوشنم، مهد و پرورشگاه‌ی زبان فارسی بر اساس شواهد، اسناد و پژوهش‌های زبان‌شناسان سرزمین‌های خراسان و فرارود بوده که افغانستان موجود بخش از این سرزمین‌ها را در بر می‌گیرد. زبان فارسی یادگاری است از دوره سامانی‌ها، غزنوی‌ها، غوری‌ها، لودی‌ها... که کارنامه‌ی آنها در همین سرزمین اتفاق افتاده است.

پروفسور گریگوریان در کتاب "ظهور افغانستان نوین" می‌نویسد: "طرزی عقیده داشت... با تلاش متمرکزی برای بالا بردن موقعیت زبان «پشتو» که وی و همکاران‌اش آنرا «زبان افغانی» می‌نامیدند و در مقابل زبان فارسی، زبان رسمی کشور همراه باشد. به نظر وی پشتو یا «افغانی» تبلور اصالت ملی، "اجداد زبان‌ها" و زبان واقعی ملی پنداشته می‌شد. بدین ترتیب این زبان باید به کلیه گروه‌های قومی در افغانستان آموزش داده شود. این امر در دهه‌ی ١۹٣٠میلادی به اجرا گذاشته شد و با جدیت تمام‌تر تا دهه‌ی ١۹۵٠میلادی که پشتو زبان رسمی و ملی افغانستان گردید، ادامه یافت."[9]

محمود طرزی، زبان فارسی را زبان مناسب برای ارتش و از جمله برای قومانده‌های عسکری نمی‌داند. وی در این رابطه نوشت: "... بکمال فخر و سرور می‌بینیم، که زبان عسکری دولت مقدسهء ما، عموماً زبان ملتی افغانی است، همه بولیها و قومانده‌ها و تعلیمات قواعد عسکری نظامی به زبان افغانیست، زیرا صلابت و مهابت این زبان، برای این مسله خیلی موزون و مناسب افتاده، و یک شان و شوکت جسورانه بقواعد عسکری بخشیده است. اگر بولیهای قواعد عسکری به زبان فارسی میبود، بسیار سست و کشال و غیر موزون دیده میشد..."[10]

تردیدی نیست که زبان فارسی زبان دانش و فلسفه، زبان عرفان و تصوف، زبان اداره و سیاست، زبان شعر و ادب، زبان عشق و محبت، زبان صلح و صفا است. اما بیاد داشته باشیم که شاهنامه‌ یکی از شهکارهای حماسی، به زبان فارسی سروده شده است.

محمود طرزی "متداول" بودن زبان فارسی را در دولت افغانستان "یک تقدم اعزازی" می‌داند. وی در این رابطه نوشت:" ...زبان رسمی دولت مبتوعهُ مقدسهُ ما، از بسیار زمانهاست که بفارسی متداول آمده است، از آنرو، اینهم یک تقدم اعزازی را برآن افزوده است."[11]

نظریات محمود طرزی که از نفوذ فراوان در دربار برخوردار بود، در سیاست‌های دولت راه باز کرد، پیش از همه بازتاب آنرا در نصاب درسی معارف آن برهه می‌توان دید.

بطور نمونه در مقدمه‌ی "کتاب اول افغانی" چاپ ١٢٩۶ قمری برابر با ١٩١٧ میلادی آمده: "... اولاد وطن عزیز ما سرگرم... آموختن السنهء متفرقهء عربی، فارسی، ترکی، اردو، انگلیسی بوده...

پادشاه خیرخواه وطن‌پرور نکته‌رس ما... (...امیرحبیب‌الله خان)... زبان فیضان‌رسان افغانی را که زبان قومی و ملتی خود ما افغانیان است؛ در نصاب تعلیم درج فرموده، اجرا و تعلیم آن را در مدرسه حبیبیه مبارکه منظور فرمودند."[12]

 

زبان فارسی برای نخستین‌بار طوریکه در بالا خواندیم توسط محمود طرزی در ردیف زبان‌های بیگانه مانند انگلیسی، اردو، ترکی... قرار داده شد و بعدتر جز از "السنهء متفرقه" نامیده شد و هم‌زمان این امر به سیاست رسمی دولت امیرحبیب‌الله تبدیل شد.

محمود طرزی بعد از آنکه شاهزاده عنایت‌الله (١٨٨٨-١٩۴۶م) ، دامادش در ١٩١۶م ناظر معارف در دربار تعیین شد، امکان بیشتر برای پیاده کردن دیدگاه‌ها و نظریات خویش در حوزه‌ی آموزش و پرورش یافت و در گزارش‌های امور معارف که در شماره‌های سال هفتم و هشتم سراج‌الاخبار منتشر شده به روشنی دیده می‌شود.

سیاست زبانی و فرهنگی، آموزشی و پرورشی دولت امیرامان‌الله نیز تا حدی متأثر از نظریات محمود طرزی بود. از جمله سایه‌ی نظریه تقسیم‌بندی محمود طرزی را در حوزه‌ی زبان در این دوره می‌توان دید.

 

 

تجربه و زندگی نشان داد که نظریات و دیدگاه‌های محمود طرزی در حوزه‌‌ی زبان که برکشیده از دل جنبش "ترک‌های جوان" بود، تجربه‌ی بود ناکام، ناکارآمد، دردسرآفرین و زیانبار. از این دست دیدگاه‌ها و نظریات نه تنها مانع ایجاد یک دولت ملی و هم‌بسته یعنی دولت با مرزهای فراتر از مرزهای قومی و عشیره‌ای بر پایه حقوق شهروندی شد بلکه تفرقه و بدبینی قومی را گسترش بخشید، آنرا نهادینه کرد و جریان ملت‌سازی و شکل‌گیری هویت ملی را به روند عقیم تبدیل کرد. طوریکه امروز مسئله‌ی زبان، به مسئله‌ی حساس و سیاسی تبدیل شده، تب تنش‌های زبانی جامعه را فرا‌ گرفته است و از دیرباز بر بسیاری از مسائل سیاسی و فرهنگی کشور سایه افگنده و مشکلاتی بار آورده است. هم‌چنین بر بسیاری گفتمان‌ها، مطالبات و پژواک‌های فکری سایه انداخته و این امر بازتاب گسترده‌ی در مطبوعـات دارد.‌

در فرجام:

در سرزمین ما، زبان‌های فروانی در طی سده‌ها در کنار هم زیسته و طبعاً با هم داد و سـتدی نیز داشـته‌ اند و در آمیزش فرهنگ‌ها، ایجاد تفاهم و همدلی بین اقوام مرزوبوم ما نقشی شایسته و بایسته‌ ایفا کرده‌انـد، این امر بی‌تردیـد بخشی از میراث فرهنگی و داشـته‌های مشترک حـوزه‌ی تاریخ تمدنی ماسـت.

گزینش زبان پارسی (Persian) یا فارسی‌دری به عنوان زبان مشترک و عمومی در سطح کشور براساس ادبیات نوشتاری و توانایی پاسخگویی آن به نیاز‌های دیوانی، علمی، ادبی و معاشرتی در درازنای سد‌ها به طور طبیعی، جا افتاده و پذیرفته شده بود. یا به عبارت دیگر، مردمان ما زبان فارسی را به عنوان زبان مشترک و فراقومی در امر برقراری ارتباط عمومی و گویش‌های قومی را در میان اقوام خود، در خانواده و محل خویش مورد استفاده قرار می‌دادند. زبان فارسی متعلق به هیچ قوم و ملت خاص نیست، در رشد و توسعه‌ی آن همه اقوام و ملت‌های این حوزه سهم چشم‌گیر داشتند و دارند از این‌رو زبان فارسی ارثیه مشترک یک تمدن است و متعلق به همه باشندگان آن می‌باشـد.

نگارنده بر این باور است که از نگاهی ارزش‌های انسانی همه زبان‌های میهن با هم برابر اند و در واپسین تحلیل متعلق به همه‌ی شهروندان کشور می‌باشند. زبان فارسی، به عنوان زبان کهن، توانا، ادبی، دانشی، سیاسی، اداری، معاشرتی، بازرگانی، آسا‌ن‌فهم و بویژه مشترک و فراقومی در امر پیوند دادن اقوام و جغرافیای پراگـنده در حوزه‌ی تمدنی ما در درازای سده‌ها پیوسته نقش پراهمیت تاریخی و حساسی داشته اسـت.

امید بر اینست که در آتیه روزگار و سرنوشـت زبان‌های ما و مردمان ما که به آن سخن می‌گویند بهتر از امروز باشـد.

پایان

۵۱ میزان/مهر 1390خ/٧ اکتوبر ١٩١١م

  

پانوشت‌ها:

(1)  مجموعه‌ی کامل روزنامه‌ی سراج‌الاخبار در پژوهشکده بین‌المللی تاریخ اجتماعی آمستردام نگهداری می‌شود و برای پژوهشگران و علاقمندان قابل دسترسی می‌باشد.

 [2]. طرزی، محمود، سراج‌الاخبار، شماره ۲، ۲۰ سنبله ۱۲۹۴خ.

[3] . ژوبل، پرفسور محمد حـیدر" تاریخ ادبیات افغانستان"، چاپ اول ۱۳۳۶ کابل؛ چاب دوم ۱۳۷۹، پشاور، ص ۲۲.

[4] . نفـیسی، دکتر سعید، اسـتاد دانشـگاه تهران، فرهـنگ‌های فارسی، ص ۶۹.

[5] . . کهزاد، پرفسور احمدعلی، تاریخ ادبیات افغانستان، بخش اول، زبان‌های هندو اروپایی، کابل، ١٣٢٢.

[6]. طرزی، محمود، سراج‌الاخبار، شماره ۹، ۳ دلو ۱۲۹۱خ.

[7]. طرزی، محمود، سراج‌الاخبار، شماره ۲، ۲۰ سنبله ۱۲۹۴خ.

[8]. همان‌جا.

[9]. Vartan Gregorian, "The Emergence of Modern Afghanistan", Stanford, California 1969, p 175.

[10]. طرزی، محمود، سراج‌الاخبار، شماره ۲، ۲۰ سنبله ۱۲۹۴خ.

[11]. طرزی، محمود، سراج‌الاخبار، شماره ۲۲، ٣١ جوزا ۱۲۹۶خ.

[12]. صالح محمد، کتاب اول افغانی (پشتو)، کابل، مطبعه ماشین‌خانه، ١٣٣۵ قمری (١٩١٧م)، صص ۴ و ۶.


 

 
طرزی و سراج‌الاخبار
*نجم کاویانی

 

مجموعه عکس
 
محمود طرزی، روزنامه‌نگار، سیاست‌مدار، وزیر خارجه و از پیشگامان نهضت نواندیشی در افغانستان بود. او به خاطر رابطۀ نزدیکی که با امیر امان‌الله داشت، نقشی مهم در آغاز قرن بیستم در حرکت به سوی تجدد در افغانستان ایفا کرد. دختر او ملکه ثریا، نخستین ملکۀ افغانستان بود که بی‌برقع در انظار ظاهر شد. این کار در تاریخ افغانستان بی‌سابقه بود.

 

زندگی طرزی
 
محمود طرزی در اول سنبله (شهریور) ۱۲۴۴ خورشیدی برابر با ۱۸۶۵ میلادی در غزنی چشم به جهان گشود. پدرش غلام‌محمد خان طرزی شاعر بود. امیر عبدالرحمن (۱۸۴۲- ۱۹۰۱م)، فرمان‌روای افغاانستان، غلام‌محمد خان و خانواده‌اش را در سال ۱۸۸۱میلادی تبعید کرد. آنها تا سال ۱۸۸۵ در هند بریتانیائی زندگی کردند و بعداً راهی بغداد شدند که جزء قلمرو عثمانی بود. از این رو محمود طرزی بیست سال (۱۸۸۵ - ۱۹۰۵م) در آن‌جا زندگی ‌کرد. وی در همین سال‌ها که سال‌های پرآشوب بود، مجـذوب و شیفتۀ جنبش ملی‌گرای "ترک‌های جوان" و حزب "اتحاد و ترقی" شد و در تمام دوران زندگی خود به آن متعهد ماند. وی در قلمرو عثمانی زبان‌های ترکی و عربی را آموخت و از این طریق با آثار نویسندگان غرب آشنایی پیدا کرد. او در همین سال‌ها به نوشتن و ترجمه پرداخت و از او شماری کتاب‌ باقی مانده‌است.
 
محمود طرزی در سال ۱۸۹۱ از اهل شام همسر گرفت و فرزندانش را با تربیت اروپایی و عثمانی آن زمان که به اروپاییان نردیک بودند، تربیت کرد. او در سال ۱۹۰۵ با خانواده‌اش به کابل بازگشت. او نخست به عنوان رئیس دفتر ترجمۀ امیر حبیب‌الله (۱۹۰۱-۱۹۱۹م) تعیـین شد و به ترجمۀ نظامنامه‌ها از زبان ترکی به فارسی پرداخت. در این زمان بود که دو دختر محمود طرزی به عقد نکاح دو پسر پادشاه وقت، امیر حبیب‌الله درآمدند و شهزاده عنایت‌الله (١٨٨٨-١٩۴۶م) و شهزاده امان‌الله (۱۸۹۲-۱۹۶۰م) دامادهای طرزی شدند. بدین ‌ترتیب وی جای پای محکمی در دربار یافت و با استفاده از چنین امکانی وی نشریۀ سراج‌الاخبار را در کابل منتشر کرد.
 
پس از کشته شدن امیر حبیب‌الله در فوریۀ سال ۱۹۱۹ و بر تخت نشستن دامادش، امان‌الله، محمود طرزی وزیر خارجه شد و در امر گسترش مناسبات افغانستان با جهان و به‌ویژه با ترکیه و کشاندن پای مشاوران عثمانی در همۀ عرصه‌ها از جمله در ارتش نقـش مهمی داشت. در همین دوره به ابتکار وی جمال‌پاشا، یکی از رهبران اصلی حزب "اتحاد و ترقی"، به عنوان مشاور نظامی امیر امان‌الله (۱۹۱۹-١۹٢٨م) در ارتش افغانستان استخدام شد. 
 
محمود طرزی پس از سقوط دولت امیر امان‌الله (۱۹۲۹م) به تهران رفت و چندی بعد از آنجا رهسپار استانبول شد. گویا در این ایام در پاسخ به دوستان ایرانی‌اش که از او در بارۀ آمدنش به ایران می‌پرسیدند، این شعر حافظ را می‌خواند که "ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم / از بد حادثه این‌جا به پناه آمده‌ایم".
 
وی در ۱۹۱۱م جریدۀ سراج‌الاخبار را انتشار داد که مضمون اصلی آن پیروی از ترکان جوان و ناسیونالیسم آمیخته با پان‌اسلامیسم و مبارزه با استعمار بود. اما علاوه بر آن ترویج معارف، مجادله با خرافات و تعلیم زبان پشتو هم از اهداف عمدۀ آن به شمار می‌رفت.
 
محمود طرزی صد سال پیش، در تاریخ ۱۶ میزان / مهر ۱۲۹۰خ برابر با هشتم اکتبر ۱۹۱۱م، نشریۀ فارسی‌زبان سراج‌الاخبار را به مدیریت و سردبیری خود در کابل آغاز کرد. این نشریه پس از هشت سال انتشارش متوقف شد. سراج‌الاخبار به عنوان یک نشریۀ خبری ـ سیاسی تجربـه‌ا‌ی باارزش در حوزۀ روزنـامـه‌نگاری است. مجموعۀ کامل سراج‌الاخبار در پژوهشکدۀ بین‌المللی تاریخ اجتماعی آمستردام نگهداری می‌شود و برای پژوهشگران و علاقه‌مندان قابل دسترسی است.
 
ویژگی‌های سراج‌الاخبار
 
نشریۀ سراج‌الاخبار با مدیریت طرزی بسیاری از مشخصات و اصول شناخته‌شـدۀ روزنـامـه‌نگاری را رعایت کرده‌است. به طور کل همـۀ شمـاره‌های نشریه دارای سرمقـالـه و فهرست مندرجات بـود. خبر به عنوان یک عنصر ضروری و لازم جایگاه مهمی در نشریه داشت .اشعار فـارسی در صفحه‌های روزنـامـه بازتاب ‌یافته‌، اما بـه طنز، لطیفه و کاریکاتور توجه اندک شـده‌است.
 
خط نشریه در سال اول نستعـلیق و در سال‌های بعدی خط چاپی بـود. روزنامه از شمـارۀ اول سال دوم شروع بـه چاپ عکس کرد. قشر خوانندۀ روزنامه بیشتر کارمندان دولت امیر حبیب‌الله بود. به دفـتر سراج‌الاخبار روزنامه‌ها و نشریه‌های زیادی به زبان فارسی، اردو، ترکی، عربی، انگلیسی و روسی می‌رسید که مطالب آنها در صفحه‌های جریده بازتاب می‌یافت.
 
نثر روزنامه آمیزه‌ای از فـارسی کهن و فـارسی متعارف در افغانستان، ایران و فرارود و متأثر از هجوم واژه‌های عربی بود. نفوذ واژه‌های عربی بر نـثر نشریه تا آنجا بود کـه روزنـامـه حتا واژه‌های انگلیسی و روسی و نام‌های خاص را بـه تـقـلیـد از واژه‌هـای عربی بـه کار می‌برد. بـه طور نمونه، غـزته، تلغراف، میقروسکوب، رنغون، سانفرانسیسقو و غیره. البته به کاربرد واژه‌ها و ترکیب‌های زیبا از جمله دل‌آگاه، ترقی‌گستر، معرفت‌پرور، نکته‌دان، هیچ‌مدان، فسون‌انگیز، رزمگاه، بودوباش و غیره، در خور یادآوری است.
 
محورهای سراج‌الاخبار
 
تجدد و ترقی، تعمیم علم، اشاعـۀ معـارف، گـشایش مدارس، مجاهدت علیه جهل و خرافه‌پسندی در صفحه‌های سراج‌الاخبار جایگاه برجسته داشت. ترویج پان‌اسلامیسم آمیخته با ناسیونالیسم و طرح مسئلـۀ زبان در بستر سیاست در کشور کثیرالملل و عشیره‌ای افغانستان یکی از آماج‌های سراج‌الاخبار بود.
 
مباحثه پیرامون علم و دین در نوشته‌های روزنـامۀ سراج‌الاخبار بازتاب دارد. سراج‌الاخبار بر این باور است که وطن یک ظرفی‌‌ست که ملت مظروف آن است و سلطان روح ملت است و از منظر دین حاکمیت سلطان مشروع است. نشریه جانبدار نوسازی افغانستان بود و آن را وسیلـه‌ای برای کسب استقلال سیاسی کشور می‌دانست. پخش و تبلیغ اندیشه‌های آزادی‌خواهانه و استقلال‌طلبانه در صفحه‌های نشریه جایگاه مهمی داشت و به دست آوردن استقلال افغانستان از استعمار بریتانیا و داشتن تماس با جهان خارج یکی از هدف‌های مهم نشریه بود. در همین راستا سراج‌الاخبار از فسخ قرارداد ۱۹۰۷م روس و انگلیس با گرمی استقبال می‌کند.
 
به‌رغم این‌که سراج‌الاخبار در سال‌های پرآشوب روسیه منتشر می‌شد، از آن آشوب‌ها و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در صفحه‌های روزنامه چندان خبری نبود. در حالی که اخبار و مسائل عثمانی در صفحه‌های روزنامه جایگاه ویژه داشت. نزدیکی به عثمانی‌ها، آلمانی‌ها و دوری از ایران، روسیه و انگلیسی‌‌ها، مخالفت با بلغاری‌ها، یونانی‌ها و ارمنی‌ها و حمایت از اتحاد مسلمانان و خلافت بخشی از راهبردهای نشریه بود.
 
سراج‌الاخبار، آشکارا از نظام موروثی شاهی جانبداری می‌کرد و به نظام جمهوری و مشروطه نظر مساعد نداشت و با مبالغه در توصیف، مدح امیر و دربار و ترویج شاه‌‌دوستی می‌پرداخت و القاب تملق‌آمیز نسبت به امیر و دربار را به کار می‌برد. گزارش‌های جشن‌های پرهزینه، پر زرق و برق دربار در صفحه‌های سراج‌الاخبار با آب‌وتاب منتشر شده‌است. غبار، تاریخ‌نگار افغانستان، بر این نظر است که "جریده در یک محیط مطلق‌العنان شدید زیر نظر مستقیم دولت منتشر می‌گردید... لهذا برای بقای خود به مدیحه‌سرایی شاه متوسل می‌شد و در این راه غلو می‌ورزید."
 
محمود طرزی در بارۀ جمهوری و مشروطه نوشته‌است: "در تاریخ اسلام چون نظر کنیم، حکومت جمهوری را نمی‌بینیم... پادشاهان ذی‌شأن آل‌عثمان این همه فـتوحاتی که کردند، به سایۀ نفوذ وسـطوت و شوکت استقلال خلافت خود کردند، نه به قوت مشروطه و جمهوری". در سرمقالـۀ دیگر تأکید دارد: "...پادشاه محکوم و مشروطه در اسلامیت دیده نشده... حکومت‌های اسلامی که بر این کار اقدام کردند، هیچ بهبودی ندیدند". یا: "ملت بی سلطنت مرده و معدوم است".
 
به روایت شماره‌های سراج‌الاخبار، محمود طرزی در زمرۀ نخستین کسانی بود که مسئلـۀ زبان را در بستر سیاست طرح کرد و نوشت: "در مکتب‌های ما اهم‌ترین آموزش‌ها باید تحصیل زبان افغانی باشد. از آموختن زبان انگلیزی، اردو، ترکی، حتا فارسی، تحصیل زبان افغانی را اهم و اقدم باید شمرد. به فکر عاجزانۀ خود ما، یگانه وظیفۀ انجمن عالی معارف، باید اصلاح و ترقی و تعمیم زبان وطنی و ملتی افغانی باشد".
 
نظریات محمود طرزی که از نـفوذ فروان در دربار برخوردار بود، در سیاست‌های دولت راه باز می‌کند. پیش از همه بازتاب آن را در نصاب درسی معارف آن برهه می‌توان دید. البته دیدگاه محمود طرزی ناشی از موضع‌گیری او در قبال زبان‌های رایج در افغانستان بود و از اعتبار علمی برخوردار نیست.
 
فرجام سخن
 
کوشش سراج‌الاخبار برای پیاده کردن تجدد از بالا بدون حضور مردم و مؤسسات دموکراتیک تأثیـراتی را در زندگی اجتماعی به‌جا گذاشت. اما سوگمندانه باید گفت که بسیاری از طرح‌های تجدد آمرانۀ سراج‌الاخبار با در نظرداشت شتاب‌زدگی در اجرای آن، سخت‌جانی ساختار و بافت سنتی جامعه، سلطۀ استبداد، محدودیت‌های شرایط اقتصادی–اجتماعی و در نهایت خرابکاری استعمار قرین به موفـقیـت نبود.
 
بخشی از اندیشه‌ها و طرح‌های سراج‌الاخبار، از جمله پیاده کردن ناسیونالیسم قومی و زبانی برکشیده از دل جنبش "ترک‌های جوان"، تجربـه‌ای بود ناکارآمد، دردسرآفرین و زیانـبار. این امر نه تنها مانع ایجاد یک دولت ملی و هم‌بسته، یعنی دولت با مرزهای فراتر از خطوط قومی بر پایۀ حقوق شهروندی شده، بلکه تفرقۀ قومی را گسترش بخشید و جریان ملت‌سازی و شکل‌گیری هویت ملی را به روند عقیم تبدیل کرد. پروژه تجدد به عنوان دغدغـۀ جامعۀ روشنفکری افغانستان با تمام نیرو در طول سدۀ پیشین جریان داشت و تحقق اهداف عالیۀ این پروژۀ بزرگ به عنوان پدیده‌ای درازمدت هم‌چنان ناتمام مانده‌است.
 
محمود طرزی ماه نوامبر سال ۱۹۳۳میلادی در ۶۸ سالگی در استانبول چشم از جهان فرو بست و در همان‌جا به خاک سپرده شد. 
 
*نجم کاویانی، پژوهشگر مؤسسۀ بین‌المللی تاریخ اجتماعی در آمستردام است
  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
تگ ها :

 

نوشتهای تحقیقی نوام چامسکی
 

 

کاوه جبران

 

دایرة‎المعارف آریانا سلاله‌ی پشتو تولنه جعل اندر جهل

 

 

بیشترینه، دانش‌نامه‌ها دربرگیرنده‌ی مجموعه‌یی از مقوله‌ها، اصطلاحات، نام‌ها و واژه‌هایی‎ست که در تمام بخش‌های دانش بشری و طبیعی گردآوری شده اند. در دانش‌نامه‌ها، تمام مقوله‌ها و اصطلاحات دانش‎های بشری و طبیعی، یا به صورت فشرده و یا هم گسترده ‌شرح می‎گردند که گونه‌ی گسترده‎گی و فشرده‎گی آن به نوع رویکرد همان دانش‎نامه بسته‎گی دارد.

افزون بر این، در دانش‎نامه‎ها مجموعه‌یی از نام‌ها و واژه‌ها نیز شرح می‌شوند که از این رهگذر، میان دانش‎نامه و فرهنگ واژه‎ها کمتر تفاوتی می‌توان قایل شد. دانش‎نامه که برابرواژه‌ی آن در انگلیسیEncyclopedia»» و در عربی «دایرة‌المعارف» است، سنت نوشتن آن به روم و یونان باستان می‌رسد.

اما دانش‎نامه‌نویسی در افغانستان در سال1320هـ .خ آغاز شد و نخستین جلد آن هشت سال بعد زیرچاپ رفت. نخستین دوره‌ی دانش‎نامه‌ها در افغانستان زیرنام «دایرة‌المعارف آریانا»، در سیزده جلد(شش جلد پارسی و هفت جلد پشتو) تدوین گردید و در سال1385هـ .خ کار تدوین دوره‌ی دوم آغاز شد که تا هنوز سه جلد آن(آ-ذ) منتشر شده است. قرار است این برنامه تا سال 1391هـ .خ به پایان برسد.1

دانش‎نامه‌های آریانا در دورنخست، از فرآورده‌های انجمن ‎ادبی‎کابل بودند که حکومت ظاهرشاهی نام این انجمن را در پی بازداشت و ممنوع‎القلم شدن اشخاصی چون محمدکریم نزیهی، غلام سرورجویا، میرغلام محمد غبار و… به «پشتو تولنه» آلش کرد و هم‌چنان نام دو نشریه‌ی این انجمن نیز تغییر یافت. چنان‌چه، نام‎های سال‎نامه‌ی کابل و مجله‎ی کابل به «د کابل کلنی» و «د کابل مجلی» آلش شدند.

پشتو تولنه نیز بعدها به «اکادمی‌ علوم ‎افغانستان» مدغم شد2 که دانش‎نامه‌های دور دوم نیز از فرآورده‌های همین نهاد است. آن چه به عنوان یک سنت، نه تنها در دانش‎نامه‌های آریانا بلکه در تمام تاریخ مکتوب و رسمی‌ افغانستان مطرح است،

جعل‎هایی‎ست که همیشه از سوی حکومت‌های قبیله‎گرا بر ادبیات و هویت سایر زبان‌های غیرپشتو اعمال شده است. شاید نخستین سنگ‎بنای این حرکت را خدابیامرز، محمودخان طرزی با نوشتن مقاله‌ی «زبان افغانی اجداد زبان‌هاست»، گذاشت.3 این پروسه، متأسفانه در صدسال پسین همواره جاری بوده و گاه‎گاهی تنها روش تطبیق آن عوض شده است، ولی کماکان ماهیت آن تا امروز ادامه دارد.

جعل‌هایی که در دانش‎نامه‎ها‌ی دور نخست آریانا وجود دارند، در واقع زیر نظر رژیمی ‌شکل گرفتند که اعدام، زندان، تبعید، تطمیع و ده‌ها ستم دیگر را در حق نویسنده‎گان روا داشت. بنابراین زیاد اعجاب‎انگیز به نظر نمی‌رسد که زیر این همه ستم و بیدادگری، چرا نویسنده‌یی نتوانسته، تاریخ واقعی را بنویسد؟ اما در هر حال، نویسنده‎هایی که در جعل و وارونه نشان دادن تاریخ این کشور سهم گرفته اند، از داوری همان تاریخ بی‎نصیب نمانده اند و نخواهند ماند.

به گونه‌ی نمونه: به جعل یکی از دانش‎نامه‌های آریانای دور نخست، می‌توان اشاره کرد. چنانچه،‌ در شرح واژه‌ی «افغان» وانمود شده است که گویا هیچ عاملی در کار نبوده که نام «خراسان» به «افغانستان» آلش شده است.4 یا اصطلاحاتی چون «سلاطین سامانی افغانی»، «افغانستان باستان»،«دولت‌های افغانی دوره‌ی اسلام»5 و… که همه‌ی این خوانش‌های تاریخی مخدوش اند و همه نیازمند یک بازنگری جدی.

به این دلیل که بازخوانی جعل‌های دانش‎نامه‌های آریانای دورنخست، خودش کار دیگری‎ست و در این نوشته‎ی کوتاه نمی‎شود به همه‎ی آن پرداخت، می‌پردازیم به جعل‌ها و جهل‌های دانش‎نامه‌های آریانای دور دوم که به تازه‎گی از کوره‌های داغ پشتو تولنه «اکادمی‌علوم افغانستان» بیرون شده اند.

یکی از نکاتی که در این دانش‎نامه‌ها به نظر می‌رسد، روش فهرست‎بندی افراد و مشاهیر پشتون و غیرپشتون است که خیلی جالب اند. دیده شده است که در دانش‎نامه‌ها بر اساس فهرست‎بندی نام اشخاص؛ نخست، نام دوم «تخلص» و بعداً نام کوچک فرد ذکر می‌شود.

این یکی از روش‌های فهرست‎بندی‎ست که در صورت به کار نبستن این روش، طرز دیگری را نیز از پیش، در پیداکردن نام،اصطلاح، یا مقوله‎یی تعیین می‌کنند. به نظر می‌رسد که در این دانش‎نامه‌ها نیز روش فهرست‎بندی همین گونه بوده است،

به گونه‌یی که نام مشاهیرجهان بر بنیاد حروف الفبا، این چنین یادداشت شده اند: بابر، ظهیرالدین محمد/ برون، دنیس/ بریل، لویی/ بوتو، بی‎نظیر/ بهار، ملک الشعرا/ جمال‌زاده، سید محمدعلی/ جویس، جیمز/ چاپک، کارل/ چاترتن، توماس/ چایکوفسکی، پیتر/ چرکاسف، نیکلای/ داستایفسکی، فیودور/ داروین، چارلز و…6

چنان که مشاهیر زبان پارسی در افغانستان نیز، همین‎گونه فهرست‎بندی شده اند: جامی، نورالدین عبدالرحمان/ جویا، غلام سرور/ خلیلی، خلیل‎الله/ جاوید، عبدالاحمد/ جوزجانی، ابوعبید/ خلیل، محمد ابراهیم/ جلال الدین محمد(مولوی) و…7 نام‌های تعدادی از مشاهیر زبان و ادبیات پشتو نیز به همین منوال آمده اند:

بینوا، عبدالرووف/ پژواک، عبدالرحمان/ تژی، حبیب الله/ جلالی، عبداللطیف/ جلالی، غلام جیلانی/ جلبل، سعادت خان/ حافظ الپوری/ حافظ عبداللطیف/ حافظ رحمت خان/حبیبی، عبدالحی/ ختک، خوشحال خان/ خلیق، عبدالخالق/ خواخوژی، محمدابراهیم/ خوگیانی، محمد ابراهیم/ داوی، عبدالهادی و…8

اما نکته‌ی جالب این جاست که تعداد زیادی از افراد متعلق به ‌یک قوم، از این روش عدول کرده اند، طوری که: بابوجان لغمانی/ باریک شاه لودی/ باز توخی/ ببرک خان زدران/ بهاوالدین مجروح/ بهلول لودی/ پاینده محمد زهیر/ پیرمحمدکاکر/ پیرمحمدهوتک/ جمال خان بارکزایی/ حاجی جمعه بارکزایی/ جناب میا کاکاخیل/ میاحسیب گل/ حکیم محمد عیسی‎ترین/ میاحمدالله کاکاخیل/ حمیدلودی/ عبدالحمیدمهمند/ مرزاحنان بارکزایی/ خیرالله هوتک/ سردار محمدداوود خان/ داوود شاه لیوال/ دریاخان روهیله/ دلاورخان کاکر/ دوست محمد شینواری/ دولت محمد لودین و…9 نام‌هایی هستند که در هر جایی فقط حرفی از آغاز نام کوچک و بزرگ ایشان مطابقت داشته است، جا گرفته اند.

فهرست‌بندی آخری که خیلی پراگنده سر هم شده، نشان می‌دهد که حروف نام بسیاری از این افراد یا در حروف آخر الفبا قرار داشته اند که تدوین‎گران نتوانسته اند منتظر رسیدن نوبت نام آن‌ها بمانند.

یا هم افرادی بوده اند که بعدتر توجه این تدوین‎گران را جلب کرده است. در میان این افراد، کسانی هم دیده می‌شوند که شهرت و کارنامه‌ی آن‌ها در حد یک قبیله است و اصلاً سزاوار نیستند نام شان در پهلوی نام کسانی درج شود که عمری در زمینه‌ی گسترش دانش بشری و طبیعی تلاش کرده اند، اگر چنین بود،

از اقوام دیگری هم کسانی هستند که در حد قبیله و حتا در سطح یک ولایت و یک قوم کارهای قابل توجهی کرده باشند، اما یک مورد هم نام این گونه اشخاص، دیده نمی‌شود. گذشته از آن، نام کسانی چون محمود درویش، ناظم حکمت، ژاک دریدا، رولان بارت، پرویز ناتل خانلری و… که در دانش‌نامه‌های جهان برگ‌هایی را به خود اختصاص داده اند،

در این دانش‌نامه‌ها نیامده است. این‌ها بماند که نام غلام سرور دهقان و بیرنگ کوهدامنی، دو شاعر بلندآوازه‌ی کابلی، از فهرست این دانش‌نامه‌ها افتاده اند.

یکی دیگر از جعل‎کاری‌های این دانش‎نامه‌ها، پیوند زدن تاریخی یک نام، به نام دیگر، بر بنیاد شباهت‌های الفبایی و آوایی‎ست که چندان کار تازه‌یی نیست. سنت جعل‎کاری در افغانستان این گونه بوده است که بدون شک فرزندان خلف پشتو تولنه تا امروز آن را ادامه می‌دهند.

در یکی از برگ‌های این دانش‎نامه‌ها، در بخش‌هایی از شرح قوم بزرگ «پارت‌ها» آمده است که: «پارتیان یا پکتیانیان یا پختیانیان یا پشتانه طرف غرب نیز کوچیده که تا دریای خزر رسیده که آن منطقه را به نام پارتی‌ها یا پختون‌ها خوانده اند.

ایشان تا یک قسمت دیگر نیز پیش رفته و در غرب ارمنستان مستقر گردیده اند. شاخه‌ی دیگر پکتیانیان طرف جنوب هندوکش رفته و در عصر تمدن ویدی در دو طرف سپین‎غر مسکن‎گزین شدند. در این عصر دو زمام‎دار مشهور آن‌ها، به نام‌های ادریگو(Adhrigu) یا بهرو(Babhru) یاد شده اند. جایی که در متون تاریخی ذکری از پارت‌ها به عمل می‌آید، هدف از آن پکتیانیان، پختانیا و پشتانه می‌باشد.»10

معلوم نیست که منابع نویسنده‌ی این مطلب کدام‌ها بوده اند؟ چون تا به حال، هیچ منبع معتبری چنین نظری را نپسندیده است. اگر متن‎های تاریخی و کشف‎های باستانی مراجع استناد یک پژوهش تاریخی‎ست که ادعای این دانش‎نامه‎ها را دروغ به اثبات می‎رساند.

چنان‎چه که هرودوت، پارتی‌ها را شامل تمام خوارزمی‌ها، سغدیان، هراتی‌ها، گرگانی‌ها، زرنگی‌ها(سیستانی‌ها) می‌داند. هم‌چنان در کتیبه‌های داریوش بزرگ آمده است که پارت شامل نواحی زرنگ، هرات، ساگارتی(کویرلوت) و گرگان می‌گردد. حسن پیرنیا باور دارد

که نوشته‌های هرودوت و کتیبه‌های داریوش همه‌ی جغرافیای پارت‌ها را در بر نگرفته است و می‌گوید که: «پارت عهد قدیم عبارت از ولایات کنونی بوده، دامغان، شاهرود، جوین، سبزوار، نیشابور، مشهد، بجنورد، قوچان، دره‌ی گز، سرخس، اسفراین، جام، باخرر، خواف، ترشیز و تربت حیدری.»

هم‌چنان این نویسنده، دو نظر مهم را مطرح می‌کند. یکی این که «پارت‌ها بخشی از سکاها بوده اند» و باور دوم که «پارت‌ها از یکی از اقوام آریایی بوده اند.» نظر نخست را به استناد متن «سترابون» رد می‌کند، باور پیرنیا بر آن است که پارت در واقع نام جایی‎ست که امروز آن را «خراسان» می‌نامیم و پارت‌ها نیز به همین مکان نسبت دارند.

چنان‌چه، نویسنده‎گان یونانی نام این مملکت را پارثوآیا(Parthuaia) و پارثیا(Parthia) نوشته اند.(th) تا امروز در زبان‌های لاتین صدای(ث) را می‌دهد که در پارسی آن را (ت) نیز تلفظ می‌کنند. به همین سبب است که پارت را (پارس) یا (پارث) نیز گفته اند.11

هر چند باباجان غفوروف درباره‌ی نژاد و نسب پارتیان توضیح مفصلی نداده است، اما از نوشته‌هایش درباره‌ی پارتیان روشن است که پارتیان قوم باختری‎یی‎ست که «ارشک» پس از دولت سلوکیه‌ی یونانی، این قوم را در «پارس» به قدرت رساند و از آن به بعد در تاریخ امپراتوری ارشک به «ارشکانیان» یا «اشکانیان» معروف شد. 12

این باور را دکتر محمد حسین یمین نیز می‌پسندد که پارتیان تیره‌یی از نژاد سکایی بودند که از بلخ به «پارس» رفتند و در آن جا حکومت «اشکانیان» را بنا نهادند. 13

در هیچ یک از این نوشته‌ها اشاره‌یی نشده است که پارت‌ها همان پشتون‌ها باشد. شاید این باور برخاسته از همان شباهت الفبایی باشد که برای نخستین بار در دانش‎نامه‌ی آریانای دور نخست از آن یاد شده بود.

«…پارت‌ها یکی از قبایل بدوی آریایی باختری بود که بعد از جنبش‌ها و مهاجرت‌ها از یک طرف به جنوب هندوکش اثری از نام و نشان آن‌ها در ولایت(پختیا) و عنصر پشتانه موجود است…کلمه‎ی‌ (پارت) اصلاً معنی(تبعید شده) را افاده می‌کند. تلفظ قدیمی‌حرف(ت) به صورت(ث) خوانده می‌شد و از این جا هم دیده می‌شود که(پرثو) و(پرثیا) (پشتو) و (پشتیا) بی‎شباهت نیستند.» 13

روشن است، شباهتی که از سر جهل در این دانش‎نامه آورده شده است، پس از گذشتِ بیش از نیم سده، به جعل بزرگی تبدیل شده است. در حالی که به گواهی تاریخ، پشتون‌ها تا سده‌ی دهم میلادی در شرق افغانستان کنونی و کوه‌های سلیمان می‌زیستند که اندک‎اندک به اطراف پخش شدند و سرزمین «پشتونخواه» امروز را تشکیل دادند.

به رغم صدها نام قبیله‌یی دیگر، پشتون‌ها خود را پختانه ‌یا پشتانه می‌خوانند و «افغان» را واژه‌ی تحمیلی از سوی دیگران می‌دانند. انکشاف اجتماعی پشتون‌ها خیلی نامتوازن صورت گرفت، به گونه‌یی که تا سده‌ی هژدهم از مرحله‌ی کوچی‌گری و مالداری به مرحله‌ی زراعت و شهرنشینی عبور کردند.14

بنابراین، چطور می‌توان ادعا کرد؛ «پختانه» همان پارت‌هایی‎ست که نزدیک به پنج‎سده، مدنیت شان در سراسر امپراتوری اشکانیان گسترده بود.

اگر این واقعیت است، پس چه‌گونه قومی‌که ‌یک بار مرحله‌ی تکاملی خود را گذرانده است، بار دیگر پروسه‎ی تکاملی‎اش را از نو آغاز می‌کند، وانگهی چرا این ادعا تنها در دانش‌نامه‌های آریانا وجود دارد، با توجه به انکشاف گسترده‌یی که دانش باستان‎شناسی کرده است،

چرا یک معماری، یک کتیبه، یک سفالینه ‌یا حتا یک سکه، این ادعا را ثابت نمی‌کند؟ آیا این همه مورخان و نویسنده‎گان اشتباه کرده اند، یا نویسنده‎گان این دانش‎نامه‌ها که واقعیت روشنی مثل آفتاب را کتمان می‌کنند و با وقاحت تمام می‌نویسند: «پارت‌ها(پشتون‌ها) آن کتله‌ی باختری می‌باشد که در نتیجه‌ی حوادث تاریخی و رشد اجتماعی، آن اسم برای‎شان نسبت داده شده، ولی عده‌یی از محققان به اشتباه آن‌ها را فارسیان می‌نامند.» 15 پی‎نوشت‎ها:

1- آریانا، دایرة‌المعارف، دور دوم(جلدسوم، ث-ذ)، 1389هـ .خ، ص:777 کابل:اکادمی‌علوم‌افغانستان. 2- کاویانی، نجم‌الدین، نگاهی به انجمن‌ادبی‌کابل، نسخه‌ی pdf سایت:www.jawedan.com 3- طرزی، محمود، زبان افغانی اجداد زبان‎هاست، سراج‌الاخبارافغانیه، سال دوم(شماره‌ی9، دلو1291هـ .خ)، صص9-12

4- آریانا، دایرة‌المعارف، دور نخست(جلدسوم، اسپ‌آبی- اوکراین)، 1335هـ .خ، صص:264-266 کابل:مطبعه‌ی عمومی.

5- همان‌جا، صص 267-666(شرح واژه‌ی افغانستان) 6- آریانا، دایرة‌المعارف، دور دوم(جلددوم و سوم، ب-ذ)، 1387هـ .خ و 1389هـ .خ کابل:اکادمی‌علوم‌افغانستان. 7- همان‌جا.

8- همان‌جا. 9- همان‌جا.

10- آریانا، دایرة‌المعارف، دور دوم(جلددوم، ب-ت)، 1387هـ .خ، ص:348 کابل:اکادمی‌علوم‌افغانستان. 11- پیرنیا، حسن(مشیرالدوله)، ایران باستان(سلوکی‌ها)، چاپ‌سوم، 1342هـ .خ، صص:2184-2200 تهران:سازمان‌کتاب‌های‌جیبی.

12- غفوروف، باباجان، تاجیکان، برگردانان: جلال‌الدین‌صدیقی‌و‌روشن‌رحمان، 1363هـ .خ کابل:دانشکده‌ی علوم‌اجتماعی.

13- یمین، حسین، تاریخچه‌ی زبان‌پارسی‌دری، چاپ دوم، 1386هـ .خ کابل:بنگاه‌انتشارات میوند. 13- آریانا، دایرة‌المعارف، دور نخست(جلدسوم، اسپ‌آبی- اوکراین)، 1335هـ .خ، ص: 293 کابل:مطبعه‌ی عمومی.

14- غبار، میرغلام‌محمد، افغانستان درمسیرتاریخ، جلداول، چاپ‌چهارم1384هـ .خ، صص308-312 کابل:بنگاه‌انتشارات‌میوند.

15- آریانا، دایرة‌المعارف، دور دوم(جلددوم، ب-ت)، 1387هـ .خ، ص:348 کابل:اکادمی‌علوم‌افغانستان.

 

یک سند تاریخی که در واقع نامه "ملک فیصل بن عبد العزیز"، پادشاه عربستان به "لیندن جانسون"، رئیس جمهور وقت آمریکا

یک سند تاریخی که در واقع نامه "ملک فیصل بن عبد العزیز"، پادشاه عربستان به "لیندن جانسون"، رئیس جمهور وقت آمریکاست، پرده از نیات واقعی آل‌سعود در منطقه و در قبال مصر و سوریه و عراق برمی‌دارد.

به گزارش فارس، به تازگی نامه‌ای از "ملک فیصل بن عبد العزیز" به "لیندن جانسون"، رئیس جمهور وقت آمریکا به دست آمده که خواندن آن پرده از نیات واقعی آل‌سعود در منطقه برمی‌دارد.

در این نامه که ملک فیصل آن را پیش از جنگ 1967 اعراب‌-‌اسرائیل برای لیندون جانسون نوشته و سندی است که تاریخ 27 دسامبر 1966 برابر با 15 رمضان 1386 به شماره 342 از اسناد شورای وزیران عربستان سعودی را بر خود دارد، چنین آمده است:
 
جناب رئیس!
 
از آنچه گذشت و به اختصار آن را به عرض رساندیم، ‌آشکار می‌شود که مصر دشمن بزرگ همه ماست و اگر این دشمن (مصر) به حال خود رها شود، دشمنان را با کمک‌های نظامی و رسانه‌ای حمایت خواهد کرد و هنوز سال 1970 از راه نرسیده، دیگر منافع و موجودیتی برای ما در صفحه روزگار باقی نخواهد ماند و این نکته‌ایست که کارشناس دولت شما "کرمت روزولت" نیز به آن اشاره داشته و بر آن تاکید کرده است، به همین دلیل پیشنهادات زیر را خدمتتان ارائه می‌دهم، درحالی‌که پیش از این کارشناسان شما در عربستان نیز بر این نکات تاکید داشتند:
 
- آمریکا با حمایت از اسرائیل اقدام به حمله‌ای ناگهانی و غافلگیرانه علیه مصر نماید و به این ترتیب بر مهمترین مراکز و نقاط استراتژیک و حساس مصر استیلا یابد تا به این ترتیب مصر را وادار کند نه تنها ارتش خود را از یمن فرابخواند، بلکه اسرائیل را وادارد به این طریق برای مدتی مصر را به گونه‌ای به خود مشغول کند که هیچ مصری در آن طرف کانال سوئز نتواند سرخود را بلند کند و به دنبال تحقق اهداف و چشم داشت‌های محمد علی پاشا و عبد الناصر جهت متحد کردن جهان عرب بیفتد و به این ترتیب این فرصت را بدست می‌آوریم که اصول و مبادی ویران‌گر را نه تنها در کشورمان که در سراسر جهان عرب ریشه‌کن کنیم و پس از آن که مصر را سرکوب کردیم،‌ آن وقت برای خوب جلوه دادن خود به آن کمک خواهیم کرد. 
 
- اما سوریه دومین کشوری است که نباید از این هجوم جان سالم بدربرد و در این راستا به نظر می‌رسد، بخشی از اراضی آن را از آن جدا کنیم تا این کشور نیز سردر گریبان خویش باشد و به این فکر نیفتد که شکاف مصر در جهان عرب را پر کند.
 
- همچنین چاره‌ای جز استیلا بر کرانه باختری و نوار غزه نیست تا به این طریق جایی برای تحرک فلسطینیان نباشد و در عین حال هیچ کشور عربی از آنها به بهانه آزادی فلسطین استفاده نکند و در همان حال امید آوارگان فلسطینی برای بازگشت به فلسطین را قطع کنیم، همان‌گونه که اسکان آنها در کشورهای عربی را هم برای ما آسان‌تر می‌شود.
 
- در این میان اعتقاد داریم، "ملا مصطفی بارزانی" باید در شمال عراق تقویت شود تا به این ترتیب زمینه تشکیل یک دولت کرد در عراق فراهم شود،‌ بالطبع وظیفه این دولت مشغول کردن بغداد به خود است که منادی وحدت عربی است،‌ با توجه به این‌که ما از سال 1965 اقدام به حمایت مالی و تسلیحاتی بارزانی چه از داخل عراق و چه از طریق ترکیه و ایران کرده‌ایم.
 
جناب رئیس!
 
ما و شما با متحد شده‌ایم تا منافع مشترک و سرنوشت نامعلوم خود را با اجرای این پیشنهادات یا عدم اجرای آنها رقم بزنیم و بالطبع عدم اجرای این پیشنهادات هدم بقا و فنای ما را رقم خواهد زد.
 
در پایان این‌که از این فرصت استفاده می‌کنم تا بار دیگر برای شما آرزوی عزت و شکوه و برای آمریکا پیروزی و تفوق و برای اینده روابط‌مان گسترش و شکوفایی روابط را آرزو کنم.
 
وفادار شما: فیصل بن عبد العزیز
پادشاه عربستان سعودی
 
تصویر این نامه همچنین در کتاب "دهه‌های ناامیدی" نوشته "سامی شرف" نیز آمده است.

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
تگ ها :

 

 

" تکاپو برای قبایل گمشده "  

نقد وبررسی فلم 

http://www.youtube.com/watch?v=_6Ue35PxeX0&NR=1

 مقدمه، ویژه گی اندیشه خودم است،  بعد می پردازم به نقد ازفلم و دعوت شما برای  تماشای این فلم روی سایت .                                                 

کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،  جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال  قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود،  اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده جهان میاید ولحظه ی مختصری چون جرقه یی میدرخشدوخاموش می شود ومیمرد، اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟  چه  نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟  وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد ، کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که میاید به آتش میکشد، میدرد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومیرود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان  است !                      

من استغاثه میکنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است، مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان  فریاد بر میدارند  که انسان محکوم به زیستن درین جهان است، ناگزیربا حجم تنش  باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی  کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند ویا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کردو خاک را به نام بابا ی یک قوم  وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟  کدام وطن ؟  کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان ؟

نقد وبررسی فلم

 فلم "تکاپو برای قبایل گمشده" در سال ١٩٩٩توسط دانشمند کانادایی اسراییلی تبار"سمچا  جیکوبووچی "* * با میتود های فلولوجی و آرکیالوژی تهیه و دایرکت شده است  ودر١۶ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال معتبر تلویزیونی فلم های مستند تأریخی امریکا "کانال تاریخ " ** *به نمایش گذاشته شده است ، اینکه فلم روی کدام انگیزه ها ساخته شده است باید دولتمندان، دانشمندان، محققان، مؤرخان ومنتقدان ما با جیکوبووچی ومرکز تحقیات جهانی اسرائیل ودولت امریکا وکانادا در تماس شوند وفلم را به نقد کشند٠" نقد خود یکی از روشهای مهم به منظور ارزیابی مفاهیم پدیده ها درفرایند تولید است"، فوکویاما می نویسد:" نقد روش بررسی درفرایند گیرنده ودهنده ذهن است که درارتباط دو سویه با نگرش نقادانه وماهیت اثر شکل میگیرد ٠"                  

  " فلم تکاپو برای قبایل گمشده " واقعیت دردناک سر گشتکی انسان  قرن بیست یکم است که از اوج تمدن امروزی  بسوی قوم، قبیله و تبارگرایی نژاد پرستانه می شتابد، آن یکی ازمرکزتحقیقات جهانی یهودیان کانادا بدنبال ده قبیله گمشده اسرائیلی ازمسیر "راه ابریشم" به دوطرف  مرز های  "کوه های سلیمان وخیبر پاس"راه میافتد واین دیگری ازمیان قبایل قرون وسطایی لبیک می گوید، آن یکی از هویت اسرائیلی چند قبیله پشتون سخن میگوید واین دیگری اشک حسرت در دامن هجرت میرزد، فیلسوف یهودی تباراز میتودهای علمی فلولوجی و آرکیالوجی سود می جوید، اما پتان با صداقت  اعتراف به فرزند اسرائیلی بودن میکند، نگاه های دو گمشده بهم گره میخورد و زمان به دوسه هزارسال، عقب برمیگردد وآنجا توقف میکند، عواطف ونیازهای انسانی به گونه ی دراماتیک آن اجتناب ناپذیرمیگرددوفلم ازاوج احساسات تباری وخونی به تمایزهای فرهنگی وعقیدتی اسلام و پشتونوالی می پردازد، که سنت های خشن وانعطاف ناپذیر قبیله سد مستحکمی است برای پذیرفتن نیمه یی از سنت های اسلامی که بانرمش وفروگذاشت توأم باشد٠خشونت، خون وانتقام درسنت های قبیله واعتراف به فرزند اسرائیل بودن در این فلم بازتاب روشنی دارد که افق های تازه یی را می گشاید برای پلان های دولت اسرائیل درین منطقه ٠

بخشهای فلولوجیک فلم:                                                                      

  فلم با کوچی گری و شترهاآغاز می شود که در اثر حمله آسوری ها قبایل اسرائیلی   سرزمین شانرا ترک گفته درمسیر راه ابریشم پراگنده می شوند، کوچی های دوطرف مرزخیبر پاس رسوم ، سنت ها ، لباس، قیافه  وشرایط زندگی کوچیگری را طی دو سه هزار سال به همان حالت بدوی آن حفظ کرده اند٠   

انگیزه کار جیکوبووچی نام افغانستان میباشد که اولین مدرک ادعایش واژه " افغان " است ٠ "افغان اسم پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود" همچنین ستاره یی راکه سمبول حضرت داود است در منازل ومعابد اکثر پتانها کشف میکند، همچنان قبایل گم شده ی اسرائیل را بنامهای وزیری(نذیری)، افریدی (افراهیم)، گدون (گد)، ربانی( روبین) و شنواری (شن ون ) دربین قبایل پتان می یابد ، درمنطقه خیبرپاس در بازاری این اقوام را ملاقات، بازیابی و باز شناسی میکند ومی بیند که مردان قبیله وزیری نیز دهل میزنند، اتن میاندازندو به دور حلقه ی بدویت می چرخند ومی چرخند، باخشونت کاکل میزنند وسروگردن می شکنند٠جیکوبووچی میگوید  که: مردهای قبیله یهودی" نذیری" نیز موهای خودراقطع نمیکردند٠ (مطابق احکام تورات " اطراف سر خود را نتراشید٠" )**** 

جیکوبووچی درجرگه یی از مردپتانی سوال میکند که: شما  اسرائیلی هستید؟

جواب:من وقتی که جوان بودم  وهنوز ریش نداشتم  پدر کلانم که ١١۵  سال عمرداشت  برایم میگفت: ما از اسرائیل آمدیم واولاد اسرائیل استیم،اما جوانان  درآن سن به تاریخ دلچسپی ندارند، مگر حالا میخواهم بفهمم ما اصلا" از کجا هستیم ؟             

محمود عشرت، پیر مرد ریش سفیدی که بزرگ قریه است میگوید:  ما از کجا آمده ایم؟  پدرکلانم میگفت : ما از اسرائیل آمده ایم و اولاد اسراییل استیم ،  یهود ها مثل ما پتان اند٠ جیکوبووچی  میگوید:  پتان ها قوانین دیگری دارندبنام پختونوالی که بالاترازقوانین اسلامی است ودرجمعی از برزگان قبیله می پرسد که پختونوالی چیست ؟                                          

قاضی داکترعبدالعزیز پتان با چهره بشاش میگوید:  پشتونوالی واقعا" یک دین است که از خودقوانینی دارد، بدان معنی نیست که مابه قرآن عقیده نداریم، مگر ما بچیزیکه  واقعا"  درقرآن است عمل نمیکنیم وهمین اصطلاح است که پشتونها نیم قرآن را قبول دارند ٠  جیکوبووچی ازخان می پرسد چه فرقی بین قوانین اسلامی و پختونوالی است ؟          

 ولی خان بزرگ قبیله ی پتان جواب میدهد که : پختون یا پتان یازده قبیله است که قانون عمومی ما شریعت اسلامی است، اما ما پشتون ها قوانین خاص پختونوالی خودرا تعقیب میکنیم ٠       

جیکوبووچی بازمی پرسدکه مثالی بیاورد از تفاوت های قوانین اسلامی وقوانین  پختونوالی ؟ 

خان جواب میدهد که: پشتونوالی یک قانون بسیار شدید و غیر قابل بخشش است یعنی " چشم در عوض چشم است " ٠ دراسلام برای زنا شواهد میخواهد اما در پشتونوالی به مجرد کوچکترین شک هردو متهم را به قتل میرسانند  وجای برای سوال باقی نمی ماند ٠ در قبایل پشتونخواه اگر شخصی جنایتکار به قبیله پناهنده شود، جنایتکار حمایه می شود                                                                          

 جیکوبووچی با دست آوردهای آرکیالوجی از قندهاروجلال آباد دیدن میکند، جمجمه های انسان و سنگهای قبر را که از وقت آشوکا است بدست میاورد، قبلا" فکر می شدکه بخط سانسکریت است اما خط ارامیک " عبری" بوده است ٠ بازدرمحله یی  دیگری نوشته های  سنگ های قبرها رامیخواند!

  پیر مردی که کنار چاهی ایستاده ازوی می پرسد که چگونه این خط ها را  میتواند بخواند؟ میگوید نوشته ها عبری است پیر مرد با ناراحتی میگوید:هیچی نگواینجا همه مسلمان اند . 

جیکوبووچی میگوید: من احساس کردم که دروغ گفته نمی توانم با آنکه در خطر بودم گفتم من یهودی هستم.                   

پیر مرد عینک خود را کشید ،  اشک از چشمانش جاری بود ومرا در آغوش فشرد وگفت :  توبرادرمن استی ! جیکوبووچی در جلال آباد می بیند که دختری شمع  را زیر سبدی روشن میکند از دختر می پرسد که چرا شمع را زیر سبد روشن  میکنید ؟ دخترک با ساده گی میگوید نمیدانم ! 

جیکوبووچی میگوید: این یک رسم یهودیت است که شمع ها  رادر شامهای  جمعه  روشن میکنند و بعضی ها با سبدی شمع را می پوشا نند . ( اصلا میخواهند هویت یهودیت خود را پنهان کنند؟*****)درفلم مطالبی زیادی نهفته که بیان همه از حوصله این نقد خارج است ٠                     

 بازهم تکرار میکنم که به باور من نه آریایی بودن مایه افتخار است ونه یهودی بودن مایه شرمساری،  ولی آنچه واقعا" مایه شرمساریست که  انسان با اندیشه ی نژاد پرستانه وارد تاریخ شود٠  اینکه چرا دانشمندان یهودی بعد از دو سه هزار سال در تکاپوی قبایل گمشده ی خویش اندمسأله  ابعاد مختلفی را بخود میگیرد،  یکی  بعد انسانی وعاطفی آن است،  دیگری  ابعاد تاریخی و سیاسی آن ،  اما وحشتناکتر ازهمه ابعاد نژادپرستانه وصهیونیستی این اندیشه است  که روشنفکران شوونیست ما آگاهانه و قبایلی ها با تحجر فکری  نا آگاهانه در مسیر چنین اندیشه یی گام برمیدارند٠ بار نخست دیدن این فلم برایم تکان دهنده بود، اما مسوولانه وصادقانه  ریسک معرفی این فلم را پذیرفتم  تا زنگ خطری باشد برای قبیله پرستان و  شمارا نیز به تفکر سیاست مداران جهان متمدن کشانیده تا اندکی با ژرف پویی به پهنای  بدبختی مردم فلسطین بنگرید وبیندیشید ودرنگی بر صهیونیزم کنید٠                            

صهیونیزم را به دو مفهوم مذهبی وسیاسی آن باید نگریست:                                                         

  ۱- صهیونیزم مذهبی :                                    
در میان متفکران یهودی، دو گونه اندیشه و طرز فکر را می‌توان مشاهده کرد. برخی از آن‌ها روحیه مذهبی داشتند و بیشتر جنبه عرفان یهودی را مطرح می‌کردند و بزرگترین آرزویشان، قیام یهودیت بود.

  ۲-صهیونیزم سیاسی:

صهیونیست‌ها برای تشکل یهودیان جهان و برآورده شدن  اهداف و سیاست‌های شان  در قرار داد ها  و مکالمات خودعموما واژه یهود را بکار می برند و سنگ ملت یهود را بر سینه می‌زنند و چنین القا می‌کنند که منافع ملت یهود را دنبال می‌ نمایند، در حالی که جنبش صهیونیزم، جنبشی سیاسی و فرزند استعمار انگلیس و امریکا است ، هر چند مبانی فکری نژاد پرستانه خود را از کتاب‌های تحریف شده یهود گرفته‌اند.
خانم «گلدامایر» و «بگین» می‌گویند:
«این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم.

اما صهیونیزم سیاسی با "تئودور هرتزل" زاده شد که دکترین خود را از سال ١٨٨٢م تدارک می‌دید. او این تئوری را در کتاب خود به نام «دولت یهود» مدون ساخت و پس از نخستین کنگره صهیونیست جهانی در شهر «بال» سوئیس (١٨٩٧م.) به کاربرد ٠"هرتزل" برخلاف صهیونیست‌های مذهبی، به خدا شکاک بود. او که اشتغال خاطرش عمدتا نه مذهبی، بلکه سیاسی بود، مساله صهیونیزم را به شکلی جدیدی مطرح کرد که در مجموع می‌توان عناوین اصلی طرز تفکر سیاسی او را در مطالب ذیل خلاصه کرد:
١-یهودیان سراسر دنیا، در هر کشوری که باشند، در مجموع یک قوم را تشکیل می‌دهند.

۲- یهودیان، غیر قابل جذب و ادغام در ملت‌هایی هستند که در بین آنان زندگی می‌کنند و در آنهابه  تحلیل نمی‌روند. (نژاد پرستی)
٣- یهودیان همه وقت و همه جا تحت آزار و ظلم بوده‌اند٠ «ترحم جهان را برمی انگیزند»٠
راه‌حل‌هایی که «تئودرو هرتزل» از عناصر بالا استخراج می‌کند، نفی و رد ادغام یهودیان در ملت‌های دیگر، ایجاد نه تنها یک کانون و مرکز فرهنگی برای اشاعه ایمان یهودی، بلکه دولتی یهودی است که تمام یهودیان جهان در آن مجتمع شوند.
نکته دیگرآنکه این دولت‌ها باید در یک محل خالی و بی‌مدعی مستقر شوند؛ این بدان معنا است که نباید به مردم بومی اهمیت داد و آن‌ها را به حساب آورد
. در فرمول بندی «هرتزل» به حضور مردم فلسطین، نه در کتاب او و نه در مجالس پایه گذاری نهضت جهانی صهیونیزم هیچ گونه اشاره‌ای نشده است. عدم وجود مردم فلسطین از اصول مسلم و اساسی صهیونیزم سیاسی است و این اصل مسلم ریشه و منشا تمام جنایات بعدی آن است. خانم «گلدامایر» در «روزنامه ساندی تایمز» اعلام می‌کند:
«فلسطینی وجود ندارد این طور نیست که تصور کنیم که یک خلق فلسطینی در فلسطین وجود داشته باشد، ما آمده‌ایم آنان را بیرون کرده و کشورشان را گرفته‌ایم، آنان اصلا وجود ندارند.»                           

 اگر دولتمندان ،دانشمندان ومؤرخان  ما فکرمیکنند که سناریوی این فلم بر پایه ی واقعیت های تأریخی استوار نیست و روی هدف خاصی ساخته شده است  می توانند بر مرکز تحققیات علمی یهودیان و کانال  فلم های مستند وتأریخی امریکا وکانادا رسما" اعتراض نمایند و ایشان را به محکمه بکشانند و طلب جبران خساره واعاده حیثیت نمایند، این حق قانونی هردولت وهر انسان درامریکا وکانادا است ،  اگر  فکر میکنند که این فلم برمبنای شواهد وواقعیت های تأریخی ساخته شده است، باید به خویشتن خویش بپردازند و مثل انسان با ملیت های دیگر درین سرزمین زندگی کنند، زندگی در کره زمین حق همه انسانهااست ،  اگرانسان به آن سطح بلوغ فکری برسد که دیگر مرز،  تبار، نژاد وایدولوژی های برده سازی  نباشد صلح در سیاره مابرخواهد گشتبرای دیدن مکمل فلم که در ۴ بخش تهیه شده به  لینک زیر کلیک کنید http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/sorayabaha6.html 

ا

شاره ها:

(١)

We have Robin, Gad, Ephraim and Shimon four more. So we did actually located nine of the tribes. Or we put it differently. We think we located nine of the tribes. If we haven’t located nine of the tribes, than it a very strange coincidence is going on that you have all these people with biblical names, with biblical practices, within Israelite memory, exactly they should be according the biblical map! Some one if come with another explanation, I am open to it. I could  understand it.                                                         

"حالا ما قبیله روبین، گاد، افراییم شمون را داریم یعنی چهار قبیله دیگر! بدینترتیب ما د رحقیقت موقعیت 9 قبیله دیگر را تثبیت نمودیم. بیایید سوال را طور دیگر طرح کنیم یعنی ما فکر میکنیم که 9 قبیله را تثبیت کرده ایم. در صورتیکه ما این 9 قبیله را تثبیت نکرده باشیم پس ما به اتقاقات خیلی شگفت آوری روبرو گشته ایم. یعنی ما مردمانی را سراغ نموده ایم که با نامهای انجیل و عنعنات انجیل و در چوکات خاطرات اسرائیلی زندگی دارند که مطلق با نقشه  انجیل مطابقت میکند. احتمالا اگر کسی با توضیحات دیگر پیش آید،  من حاضرم که او را بشنوم ."

http://www.youtube.com/watch?v=_6Ue35PxeX0&NR=1

http://www.youtube.com/watchv=4QNZQJ8wOmo&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=SVmznEjxVnI&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=UDRB6AW9yX8&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=_jMhCj7VS0o&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=U48n5-GfLnQ&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=jC66m5gtChU&feature=related

                                                                                              

 

“Quest for the lost tribes” *

 Simcha   Jacobovic** 

History channel***

     

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
تگ ها :

 

  
فرمانده داؤود عزیز آرام بخواب، تاریخ داوری می کند
فرمانده داؤود آرام بخواب در فرجام تاریخ بر جنایت تیم حاکم کرزی داوری خواهد کرد، گناه تو تاجیک بودن توست، گناه تو شهامت و وطن دوستی و مردم پرستی توست، گناه تو وجدان پاک توست، گناه تو داشتن رئیس جمهور توست که ترا برادر خطاب نمی کند وقلبش برای تو هرگز نمی تپد، اما قاتلین ترا و نخبه های دیگر را برادر خود خطاب می کند، تن سوخته و خون چکان تو برای دفاع از ناموس وطن سزاوار برادر گفتن نیست، اما دستان خون آلود قاتلین و بوسه زدن بر پیزار های خونین طالبان و برادرخطاب کردن بخشی از فرهنگ پشتونی رئیس جمهور توست٠ فرمانده داؤود عزیز آرام بخواب، تاریخ داوری می کند. 

صحبت مسعود

http://www.youtube.com/watch?v=quq3mtR5lWA&feature=player_embedded&fb_source=message 

به وسعت مرگ یک قهرمان گریستم

" هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا  

 آنچه این نامردان با جان انسان می کنند"

من به وسعت مرگ یک قهرمان گریستم، آری جنرال داؤود این فرزند پر افتخار مردمی که واپسین نفس های هستی  و بقای فرهنگی خود را می کشند، کشتند و درفرجامین این واپسین قهرمان اسطوره یی  تاجیکان را پشتونها  از شمال  حذف کردند تا بتوانند شمال را به آسانی به آتش و خون بکشند، فرق نمی کند این پشتونها  گلبدینی ها اند و یا تیم مافیایی کرزی (افغان ملتی ها)اند و یا طالبان قندهاری و پکتیایی ویا  پاکستانی ها همه جنایت تبار و جنایت پرور اند، همه در فرهنگ جنایت سالاری و مافیایی  رشد کرده اند٠ من سه هفته پیش در همین فیسبوک نوشتم که سه پشتون نکتایی پوش در کنار رودی در  کالیفورنیا قدم زنان باهم می گفتند، سید خیلی را مردار کردیم، باید گلیم امرالله صالح، جنرال داؤوذ و عطای نور را نیز جمع کنم!!! من نوشتم که پاکستان سه جریان را در دست دارد، یکی طالبان، دیگری گلبدین ( حزب اسلامی)  و سومی سازمان راوا است، که می داند درکجا و در کدام مواقع از این مهره های استفاده کند٠

ابعاد این فاجعه گسترده تراز آنست که من سخن بگویم وچه بهترکه نخبه گان نکتایی پوش غرب نشین طالب پاسخگوی این جنایت های تباری خویشتن خویش باشندآیااین جنایت سالاری قبیله پدیدۀ شرایط خاصی است ویا از دل یک فرایند تاریخی گریز نا پذیر برمی آید؟

برای اعمال یک جنایت، فرد باید مجهز به اندیشه یی باشد که ویژه گی اصلی آن عدم احترام به حیات انسانها وبه طور خاص به حق حیات مخالف خود است٠ این عدم احترام ازشرایط تربیتی و فرهنگی فرد برمی آید که احترام به حق حیات و رعایت حق بقای فزیکی دیگران را نیاموخته است و به خود حق میدهد که مخالف سیاسی، مذهبی و تباری خود را ( دشمن) بنامد وبهر طریق از صحنه حذفش نماید  واین حذف فزیکی با شتاب زدگی عملی می شود و رقیب را به عنوان مزاحم منافع خود ازبین می برند٠

در نبود، سواد، دانش و تربیت انسانی، بدون کدام  ناراحتی وجدانی و روانی چه ساده و آسان به حذف فزیکی دیگری متوسل می شوند٠زیرا جنایتکار فرصت کمی و آموزش کیفی  برای شناخت جایگاهی والای انسان و انسانیت نداشته و به همین دلیل در ارتکاب جنایت فردی ویا جمعی از ناآگاهی خود تأثیر می پذیرد٠ درواقع جنایت کار قبل از هرچیز قربانی جهل و جعل فرهنگی خود می شود٠

اما نباید فراموش کرد که جنایتکار قبیله به دلیل ترس درونی شده یی خویش دست به جنایت می زند٠که زمان و تاریخ داوری خواهد کرد٠

 

 

 

 کی جی بی در افغانستان

نوشتۀ واسیلی متروخین، بایگان ارشد کی جی بی

برگرداننده به دری: داکتر حمید سیماب

 

کی   ادامه مطلب 

 

 

  

 

 

ثریا بهاء

به مناسبت هشت مارچ 

صدایی برای فریاد و روایتی برای گفتن !

مگر نگفته اند که " زن را و مادر را که سرچشمۀ آفرینش است ستایش کنیم٠" اما این ستایش گران بی باور هرگز نخواستند تا فریاد بی صدای زنان برهوت سوختۀ ما که اصولاً سرزمینش می نامند به عرش خدایی رسد و خدا نیز  زنان و کودکان این سرزمین نفرین شده را به قربانگاه ستم مردسالاری و انفجارات بم های انتحاری می فرستد تا مدرکی برای سوختن  برادران نا راضی کرزی در جهنم  باشد.  

من باکدامین زبانی و کدامین واژه یی افتخارات (هشت مارچ ) زنان مبارز امریکا و اروپا را به زن دربند کشیدۀ سرزمینم تبریک بگویم، که هر روز تن سوخته و لاشۀ خونینش از زیر آوار بمب های انتحاری برادران  ناراضی کرزی بیرون کشیده می شود و گاهی هم پارچه های گوشت سوخته اش سیاه تر از سرنوشتش تراژیدی سدۀ بیرحم ما را می آفریند؛ اما جشن پیروزی آنرا برادران ناراضی کرزی در کاخ برمنگهم ملکه الیزابت  بر پا می دارند!

رییس جمهوری که دست های شیطان را از پشت بسته است همراه با وردک و اسپنتا با دست آوردهای فروش خون قربانیان بم های انتحاری به کاخ ریاست جمهوری شادمانه برمی گردد و دسته گلی به سرخی خون (حمیده برمکی)  به مناسبت ( هشت مارچ) پیشکش زینت، بانوی نخست کشور می کند؛ نخست بانوی که شعورش به اندازۀ یاخته های مغز یک گوسفند است.

من سرکلاوه را ُگم کردم که هشت مارچ را بکدامین زنانی مبارک باد بگویم، برای زنان ما در اروپا وامریکا که به بهانۀ هشت مارچ سفرۀ رنگین می آرایند،کنسرت و رقص و پا کوبی دارند ؟ اما هیچگاه توانایی آنرا نداشته اند تا یک بنیاد پژوهشی زنان را پی ریزی کنند و در بسیاری موارد خود زنانی ضد زن بوده اند و ابزار کاری در دست چند مرد شاعر و نویسنده.

در فرجامین اگر توفانی برنخیزد؛ اگر خیزشی در راه نباشد؛ اگر تجزیۀ کشور این واپسین راه رهایی سد شود؛ اگر زمان آبستن رستاخیزی نباشد؛هشت مارچ با برگشت برادران ناراضی کرزی با شلاق خوردن و به رگبار گلوله بستن زنان در استدیوم ورزشی  با قطع گوش و بینی و سنگسار برگزار خواهد شد.

آنگه جای مبارک باد، فریاد زنی می شوم که شریعت وهابی نیم تنش را برای سنگسار زیر خاک می نماید٠

راوی تاریخ زنی می شوم که قوانین ضد بشری سویش سنگ پرتاب می نماید و جنایتکاران تماشاگر ذوق زنان برای سنگسارش" نعرۀ تکبیر" می گویند.

این همه کافی است تا خشمی سوزان علیه این مناسبات مردسالاری و جنایتکارانه در من بجوشد، این همه کافی است تا با عزمی راسخ برای رهایی از این جهنم زن ستیزِ مردسالار نبرد کنم و این همه کافی است تا رویای جهانی داشته باشم که در آن حتی یک زن تحت ستم و استثمار نباشد.

من واژه یی  برای مبارک باد و زنده باد هشت مارچ ندارم جز " شب شکستن فانوس " استاد واصف باختری:

شبی که قصۀ فانوس و باد می گفتند

چراغ ها همه گی زنده باد می گفتند!

به جای مرثیه، دستان گران بادیه ها

سبک سرانه غزل های شاد می گفتند

منادیان که ز آسیب سنگ ترسیدند

چرا چکامۀ فتح چکاد می گفتند؟

شناس نامۀ رویش به باد رفت آن روز

که آب ها سخن از انجماد می گفتند

شب شکستن فانوس در تهاجم باد

چراغ ها همه گی زنده باد می گفتند!

 

 

ثریا بهاء

 

آنگه که بینش انتقادی غروب کند،

فاشیسم طلوع می کند  

 

" یکی از مخاطراتی که امروزه بر اندیشه سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن در دستگاه سیاسی -اجتماعی  حاکم است. روشنفکر اگر نتواند فاصلۀ انتقادی خود را با دستگاه حفظ کند از روشنفکری خلع می شود، دیگر نمی تواند روشنفکر باقی بماند، به مزدور فرهنگی سیستم حاکم بدل می شود و خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که رنگ روی آستین شان، مردمی که نام هایشان، جلد شناسنامه هایشان درد می کند." [1]

حکومت مافیایی کرزی با کشتار، ترس، تجاوز و فقرعمومی نهادهای واسط میان دولت و مردم را می بلعد، پارلمان را بر می اندازد و تمام قدرت را در حلقۀ تیم حاکم و سازمان قضایی  قبیله یی خود متمرکز می کند و در نهایت سرآمدها و نخبه ها را به عوام تبدیل می کند تا همگی در بدبختی و بنده گی با هم برابر شوند و آنگاه شعار ریاکارانۀ  وحدت ملی  با هویت افغانی سر می دهد، که درواقع هویت ها ملیتی و فرهنگی با هم متحد نیستند، بلکه کالبدهای مردگانی اند که در کنار "هویت افغانی " دفن شده اند.

 دراین نوع حکومت "هر کس کورکورانه تسلیم ارادۀ مطلق فرمانروا است" تسلیمی زبونانه که آدمی را از ماهیت خویش تهی می کند و در ردیف  گله های حیوانی قرار می دهد. حکومت استبدادی مردم را به فرومایگی  تنزل می دهد. چاپلوسی، کرنش، اطاعت و ستم پذیری را توسعه می دهد و در نهایت راه انسان زیستن را سد می کند. استبداد، همه را یک شکل و هم شکل می خواهد تا آسان تر بتواند بر گله ها حکومت کند. در حکومت های استبدادی، اخلاق به انحطاط کشیده می شود، و چه انحطاطی از این بالاتر که آدمیان به چاپلوسی و ترس و زبونی و فراموش کردن خود، دچار شوند٠مونتسکیو، معتقد است که در نظام های استبدادی حتی حاکم و سلطان در تارهای بندگی اسیر می شود، زیرا سلطان مستبد بردۀ کسانی می شود که لذایذ زندگی اش را فراهم می کنند. از این رو همواره نگران سرکشی رعایایی است که پایه های قدرتش را محکم می کنند. همانند گونه که هگل نیز در شرح رابطۀ خدایگان و بنده به آن اشاره کرده است. هگل معتقد است که در نسبت میان خدایگان و بنده و برای بقا و تداوم این رابطه، خدایگان به بنده گان بیشتر وابسته و محتاجند تا بنده گان به خدایگان. این سخن از آن رو مهم است که نشان می دهد سقف نظام استبدادی و خدایگانی بر ستون رعایا استوار می ماند و تا این ستون بر پا باشد رابطۀ سلطانی و خدایی تداوم می یابد. ستون برپا شدۀ رعایا، ماهیتا از مصالحی مانند ترس، جهل و اطاعت تشکیل می شود.  

 تاریخ خودکامگی نشان می دهد که سیاست در نظام های استبدادی، از معنای اصلی خود خارج می شود و"به حد دسیسه های تیم حاکم، نجوای اسرار و منازعات و شایعه پراکنی های حرمسرایی تنزل می یابد." کارمندان اداری مستخدمین، به گماشتگان حاکم مستبد تبدیل می شوند. مونستکیو از شاهزاده یی  نقل می کند که به خواجگانی که بر حرمسرایش حاکم بوده است، خطاب می کند: "شمایان اگر ابزارهای حقیری نباشید که بتوانم خردتان کنم، پس چه هستید، شمایانی که فقط تا زمانی وجود دارید که بدانید چگونه اطاعت کنید، شمایانی که فقط به این دلیل در این جهان وجود دارید که تحت قوانین من زنده گی کنید یا به محض این که من دستور دادم بمیرید." در نظام های استبدادی، ارکان زنده گی اجتماعی و نهادهای حقوقی در هم می شکند. مونتسکیو "از پارلمان ها به عنوان ویرانه هایی که زیر پا لگد کوب شده اند نام می برد." نهادها و سازمان ها در نظام های جبار، نمایندۀ ملت نیستند،  بلکه همۀ  آنها در برابر قدرت استبدادی که همۀ موانع را از مقابلش برداشته است سر  فرو آورده اند. 

استبداد گری و استبداد پذیری در تارپود زنده گی اجتماعی ریشه می دواند. استبداد به فساد زبان، فساد اخلاق، فساد فرهنگ و فساد دین منجر می گردد. در نظام های خودکامه، انسان به "شیی" تبدیل می شود تا به "شخص". مردم به منزلۀ ابزارها و اشیایی تابع و پیرو، در خدمت چنین نظام هایی به کار گرفته می شوند  و به سمت اطاعت ( حتی اطاعت خود خواسته و پیروی از روی رضایت) تمایل پیدا می کند تا در پناه آن به امنیت برسد و در سایۀ قدرت، بتواند زنده گی کند. انسان میان تهی، البته از زیستن بدون تکیه گاه قدرت و رویارویی با خود و مسئولیت انتخاب کردن می هراسد و می گریزد و این همان راز گریز آدمی از آزادی  و بینش انتقادی است که فاشیسم طلوع می کند ٠



[1]هورکهایمر

 

پا بوسی و سجده به خان و استعمار، 

 بخشی از فرهنگ قبایل پشتون

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
تگ ها :

 

احمد شاه مسعود را کی کشت؟

این فلم مستند را فرانسه ساخته است

بخش اول

 

 

بخش دوم

بخش سوم

 بخش چهارم

بخش پنجم

 بخش ششم

بخش هفتم 

 

 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥
تگ ها :

 

 

ثریا بهاء

 

یک پاسخ مستند، به تلاش غیر مستند 

جعل سالار کبیر (روستار تره کی)

 

 

اینبار جناب روستار تره کی قبله گاه فاشسیم قبیله را با یک پاسخ مستند به دادگاه وجدانش فرا می خوانم، تا این درخت کهن سال فاشیسم با ریشه های پوسیده،  گلهایی به پلاسیده گی ترفندهای جادوگران قبیله ندهد وآمارهای جعلی و شیادانه را برای اغفال مردم بینوا بر شمله ی ایل خود نبندد، چه زود بادی از سوی شمال خواهد وزید و این شمله داران ترفندها را به جنوب و فراسوی مرزهای جنوب پرتاب خواهد نمود و حقایق که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد بر خواهد تابید.

مردی که بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ و شعور خود را از دست‌ داده‌ باشد، مردی که برای برده سازی و به زنجیر کشیدن ملیت های تحت ستم محتاج‌ به ارایه آمار جعلی نفوس و دروغ گفتن باشد، مردی که اندیشه ی نژادپرستانه تا این حد بیچاره اش کرده باشد، تا در شبکه ی جهانی فارسی تلویزیون (بی بی سی) در برنامه ی  زیر عنوان افغانستان به کدام سو می رود؟ آیا تلاش غرب برای کمک به استقرار دولت ملی در افغانستان عبث است؟ " دریک بحث علمی و اکادمیک با جوان تیز هوش آقای مجیب الرحمن رحیمی کاندید دکتورا در رشته ی سیاست و پژوهشگر مسایل سیاسی در دانشگاه ایسکس لندن در برابر جهان بگوید: "  ارقام سرشماری در دوران جمهوریت محمد داؤود نشان داد که پشتون ها شصت در صد نفوس کشور اند" این (جعل سالار کبیر) یا از آشفتگی فکر و تعقل زیان دیده است و یا جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگردیوارمى‌کشد ومى‌کوشد توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌ جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ احکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند، بنابران پس از مصاحبه ی چند سال پیش بار دیگر یک پاسخ مستند برای تلاش غیر مستند وی می دهم وبرمی گردم به سال ١٣۵۶ ش که من مدیر طرح وتحلیل آمار نفوس شماری در اداره ی مرکز احصاییه بودم.

 

دراین روزها سرشماری نفوس برای نخستین بار در تاریخ کشور به هزینه ی سازمان ملل، از سوی اداره ی مرکز احصائیه روی دست گرفته شد. مشاوران آمارنفوس از کشور های هند، فرانسه و روسیه جهت تدریس شیوه های سرشماری نفوس به اداره ی مرکز احصائیه فرستاده شدند و از دو متیود سرشماری مکمل و نمونه یی برای کشور ما که کوهستانی بود سرشماری نمونه یی را و از سه متود احصاییه وی ( مود، میدیان و اوسط حسابی)  اوسط حسابی را برگزیدند. فورم های رسمی سرشماری از سازمان ملل متحد رسید و سرشماری آغاز گردید.

دراین سرشماری وزارت پلان و احصائیه مرکزی با کارشناسان سازمان ملل مشترکاً همکاری می کردند، آمار در ریاست طرح و تحلیل می آمد. رئیس طرح و تحلیل سردار عبدالله که چندان پشت کار هم نداشت، همه کارها  را به مدیرعمومی آقای وحدت که جوان بسیار فعال وزحمت کش هزاره بود و از امریکا دررشته ی احصاییه ماستری داشت، می سپرد. چون من در بخش توحید و تحلیل آمار کار می کردم،  کار توحید آنرا بمن سپرد.

سرشماری در بخشی ازمناطق  چون ننگرهار، کامه، لغمان، کنر، ساک، کمری و شیوه کی آغازگردید.

فورم های خانه پری شده دو کاپی داشت که اصل آن به ریاست طرح و تحلیل احصائیه مرکزی و یک کاپی آن به وزارت پلان برای توحید ارقام سپرده می شد.

با دشورای درچند هفته توانستیم آمار جمع آوری شده را با معیارهای احصاییوی توحید کنیم. با شگفتی به آمار دقیقی دست یافتیم که پشتونها در مناطقی که ادعای اکثریت دارند از ٣۵ درصد بیشتر نیستند. شماری از بین اینها هم می گفتند، ما پشتون هستیم، اما زبان ما فارسی است. بنابران درکامه، لغمان، ننگرهار، حسین خیل کمری و شیوکی  ٧۵ در درصد مردم به زبان فارسی سخن می گفتند.

بدینگونه با نیمه ی سرشماری نفوس به جعل و سفسطه« تیوری اکثریت » پی بردیم که سالها با  افسانه ی اکثریت مردم را شستشوی مغزی کرده و فریفته بودند.

ساعت پنج عصر در دفتر وزیر احصاییه مجلس بود که در آن مجلس علی احمد خرم، وزیرپلان و مشاور روسی (استرلسوف) با ترجمانش ( فرهاد علی اکبر اوف)، مشاورین هندی وسردار عبدالله رئیس طرح وتحلیل حضور داشتند. چون آمار در دفترما توحید می شد، باید آقای وحدت از چگونگی توحید آمار برای مجلس گزارش می داد. وی همه با دانش و بینش ژرف آدم ترسویی بود و یارای بیان حقایق را در حضور وزیر نداشت. بنابران ازمن خواست تا  همرای وی در این مجلس حضور یابم و اگرآقای حکیمی اجازه بدهد، چگونگی آمار را من گزارش بدهم.

پرونده ها را زیر بغل زدیم و داخل مجلس شدیم، آقای وحدت گفت: چون ثریا آمار را با وسواس ویژه ی خود توحید کرده است، خواستم تا وی پیرامون آن  گزارش بدهد.

عبدالکریم حکیمی که پدرش از لغمان و مادرش از قندهار وخودش یکی از پشتونیست هایدوآتشه بود، نخست  مرا برای خرم و مشاوران خارجی بعنوان یک زن یونیک و با استعداد معرفی کرد و گفت:  این خانم جوان تازه از دانشکده ی اقتصاد فارغ شده است، من دقت و پشتکار وی را می ستایم. برای همین به وی اجازه می دهم تا از چگونگی آمار گزارش بدهد.

من آرام آرام آمار نفوس را گزارش می دادم، تا بدآنجا رسیدم که پشتونها در این مناطق اکثریت نیستند و مردم آنجا بیشتر به زبان پارسی  سخن می گویند.

 حکیمی هرگز تصور نمی کرد که من بی تردید به جعل تاریخی شان اشاره کنم. خواست جلو مرا بگیرد و با ناراحتی آمیخته با خشم گفت: هنوز سرشماری نفوس در تمام ولایات کشور به پایان نرسیده است و تا چند ماه دیگر همه چیز معلوم خواهد شد.

 علی احمد خرم (وزیر پلان) درتضاد باحکیمی گفت: اگر پشتون ها درمناطق خود اکثریت نیستند، پس در ولایت های شمال وغرب  و مرکزی کشور که هنوز سرشماری نشده،  چگونه می توانند اکثریت باشند؟  

آماری را که ما در وزارت پلان توحید کردم، همسانی با گزارش  این خانم دارد.

مشاوران سر کلافه را گم کرده بودند. حکیمی گفت : شما آقای خرم و شما خانم بهاء چیز تازه یی را کشف نکرده اید، ما بسیار چیزها را می دانیم، اما بخاطراهداف سیاسی دولت در پیوند با مسأله ی پشتونستان و خواست رییس جمهور، باید پشتونها را اکثریت نشان بدهیم و ارقام رادست بزنیم.

مشاورهندی گفت:شما که می خواهید آمارجعلی ارایه کنید، پس چه نیازی به هزینه ی چند ملیون دالری سازمان ملل برای این سرشماری بود؟

گفتمان شدید الحن بین حکیمی و خرم روی سیاست پشتونستان و(تیوری اکثریت)  بالا گرفت.

خرم گفت: مسأله ی اکثریت نشان دادن پشتونها درپالیسی های شوونیستی شما ابعاد گوناگون دارد. برجسته ترین ستم که در تاریخ معاصر افغانستان تداوم یافته اینست که از نظر ساختارسیاسی نظام قبیله یی افغانستان، وجود یک تاجیک، یک هزاره  و یک اوزبیک در حاکمیت دولت به گونه ی  غصب حاکمیت مورثی قبیله یی  بهشمار می آید.

حکیمی برایم گفت: این مجلس بین دو وزیران و مشاوران خارجی است، شما می توانید  تشریف ببرید.

خرم گفت: آقای حکیمی شما نخست وی را بعنوان یک خانم  آگاه و یونیک اجازه ی نشستن و صحبت کردن دادید، حال که به حقایقی اشاره کرد، مرخصش می کنید؟

من مجلس را ترک کردم و خانه رفتم.

فردا که دفترآمدم، آقای وحدت برایم گفت: تنش ها بین دو وزیر شدت گرفت، اما من ندانستم که چرا استرلسوف مشاور روسی ازسیاست  دولت در قبال مسأله ی پشتونستان  و تیوری اکثریت  پشتون ها دفاع می کرد؟ 

 

پس چند روز به تاریخ ٢۵ عقرب ١٣۵۶ ( ١۶نومبر ١٩٧٧) خبررسید که شخصی بنام مرجان، وزیر پلان را ترور کرده است.

 به پندار آقای وحدت که رفیق نزدیک علی احمد خرم بود، علت ترورش را پافشاری وی روی سرشماری دقیق و شفاف نفوس و نفی سیاست پشتونستان می دانست که برمبنای سیاست های شوونیستی ترورش کرده ا ند.

 با یک حس گنگ دریافتیم که در فاجعه ی قتل خرم، بین استرلسوف مشاور روسی و مرجان (قاتل خرم) که از پیروان حزب دموکراتیک خلق بود، یک پیوند منطقی و سازمان یافته وجود دارد.

گروهی گفتند که بعد از سفر نا فرجام داؤود به ماسکو، شوروی ها درپی بهم زدن نظم و امنیت رژیم داؤود به ترور خرم دست زده اند و شاید هم چیزهای دیگری  زیر پرده ی ابهام قرار داشته باشد.

همان روز فرهاد علی اکبروف؛ ترجمان استرلسوف را در رهرو پایین دفتراحصاییه دیدم. وی که تاجیکی و خود هزاران داغ نهان از ستم گری روسها در دل داشت، از برخورد مجلس چند روز پیش و قتل خرم متأثر بود.من زمان را مناسب دانستم و پرسیدم : چرا آقای استرلوف از سیاست پشتونستان و تیوری اکثریت دفاع می کرد؟

وی بدور و برش از سر احتیاط نگاهی کرد و آرام گفت: چون دخترصادق و آزاد  منشی  هستی، برایت احترام قایلم و به تو اعتماد می کنم.  روسها پژوهش های در زمینه ی تاریخ افغانستان و تاریخ منطقه دارند. آنها می دانند که محمد داؤود از زمان نخست وزیری خود به سیاست شوروی و پشتونستان دل بسته بود. کرملین وی را به تار خام پشتونستان آزاد بسته است، تا تشنج وتنش ها را بین پاکستان و افغانستان  روی خط دیورند پیوسته داغ نگه دارد. اگر چنین نباشد، پاکستان با پیوند های نیک حسن همجواری افغانستان را بسوی پیمان نظامی سنتو و سیاتو می کشاند؛ آنگاه طرح مثلث سه گانه ی ( ایران، افغانستان و پاکستان ) عملی شده و افغانستان  در دامن امریکا خواهد  افتاد.

دراین اواخر محمد داؤود دریافته که پشتونهای قبایل آنسوی  مرز دیورند کوچکترین دلچسپی به افغانستان فقیر ندارند. آنها آنسوی مرز، کار و تجارت دارند، به دریا راه دارند، خط آهن دارند، بیمارستان و مکتب و دانشگاه دارند، اینجا چه دارند؟ حتا رهبران پشتون (نشنل عوامی پارتی)  گفته اند ما پاکستانی هستیم و پاکستان با همین نقشه هویت ملی و بین المللی  دارد وشناخته شده است. تنها چیزی که پشتونهای دو سوی مرز از شوروی ها می گیرند، پول است.

 

دو روز پس از قتل میر اکبرخیبر حکیمی در جمع همکاران گفت: چند شب پیش در دعوت سفارت شوروی نور محمد تره کی که سرش گرم ودکای روسی بود، برایم گفت، درمورد پروژه ی سرشماری نفوس اداره ی شما باید خاطر نشان کنم که "این سر شماری هرگز صورت نخواهد گرفت."

هنوز بیشتر از هشتاد درصد سرشماری باقی مانده بود که با کودتای ننگین هفته ثور تره کی وامین در تبانی با شوروی ها مانع تداوم سرشماری نفوس شدند.

پس از کودتای هفت ثور سلطان علی کشتمند بعنوان وزیر پلان کشور تعیین گردید، اما یک وزارت را توهین به ایمان انقلابی خودمی دانست، بنابران اداره ی مرکزاحصائیه را نیز از آن خود کرد.

به تاریخ ١٢ ثور عبدالکریم حکیمی به امتداد دهلیز مرکز احصائیه صدها چوکی چید و تمام کارکنان آن اداره را برای شناسایی وزیر جدید پلان و احصائیه مرکزی دعوت کرد.

سلطان علی کشتمند برسکوی سخنرانی بلند شد. نخست از برگشت نا پذیری « انقلاب شکوهمند ثور!؟»  سخن راند و سپس بزرگترین خیانت ملی را بشارت داد که سرشماری نفوس دیگرادامه نخواهد یافت. بی گسست بادی به غبغب گوشت آلودش انداخت و گفت: این اداره تا اکنون یک اداره امریکایی بوده است، نماینده های امپریالسم غرب  در این اداره گرد آمده اند و ما این اداره را تصفیه می کنیم. بنابر دستور کمیته ی انقلابی تحصیل کرده گان امریکا و انگلستان را ازاین اداره اخراج  می کنم. عبدالکریم حکیمی که نماینده و تحصیل یافته ی امپریالیسم امریکا است، ازاین اداره اخراج گردید و به زودی مورد باز پرسی کمیته ی انقلابی قرارخواهد گرفت. همچنان آقای سلطانی که در انگلستان تحصیل نموده است، ما به نماینده های استعمار انگلیس نیازی نداریم، ازاین اداره برطرف گردید. درباره ی سرنوشت دیگر تحصیل یافتگان غرب بزودی کمیته ی انقلابی تصمیم اتخاذ خواهد کرد وهمچنان خانم ثریا بهاء بعنوان عنصر ضد انقلاب از کار برکنار گردید.

 

جناب آقای تره کی !

پس از کودتای ننگین هفت ثور پروسه سرشماری را برادر قبیله یی شما نور محمد تره کی در تبانی با روسها متوقف کرد، تا راز (افسانه ی اکثریت) جعلی  شما از پرده بیرون نیفتد.

اما شما در یک بحث علمی و اکادمیک،  با ده درصد سرشماری نا مکمل چگونه به آمار  شصت در صد اکثریت پشتونی دست یافتید ؟

عالی جناب تره کی!

انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌، چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند در باره‌اش‌ بگونه ی منطقى‌ بیندیشد، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ ساخته‌ می پذیرد که پیامد آن کشور را به تجزیه می کشاند.

تاریخ کشور ما پر است از خونریزی ها، قتل عام ها، سربریدن ها، نسل کشی ها، فرهنگ کشی ها وسرکوبهای محلی و تباری که تنوع قومی و محل جغرافیایی آن سبب شده است که اراده دولت مرکزی (قومی) برای اعمال اقتدار خود، نخست از زور و سپس از ابزار های دیگر استفاده نماید و اقوام پراگنده را با روش استبدادی، ناگزیر به پذیرش اجباری قدرت دولت ( قبیله یی) می سازد، تا هیج ملیتی توان ابراز هویت منطقه یی مستقل خود را نداشته باشد. برای همین ازسیستم فدرالسیم هراس دارید و ملیت های تحت ستم را به تجزیه طلبی متهم می کنید ازین رو استبداد مرکزی با پایمال ساختن ویژه گی های فرهنگی و ملیتی حق مشارکت سیاسی ملیت های دیگر را نمی پذیرد، درنتیجه فرهنگ شهری و فرهنگ قبیلوی به گونه آشتی نا پذیری در دو قطب متضاد یکی سوی تمدن و دیگری سوی بربریت  سیر می کند که با اجبار بشکل تکه پاره های موزائیک دریک ساحه جغرافیایی پهلوی هم گیر افتاده اند.

 سربریدن ها، بم گذاری های انتحاری و ایجاد فضای ترس و لرز از فرهنگ قبیله وارد شهر می شود و زنده گی آرام ملیت های دیگر را مختل و بگونه یی مسیر زندگی مسالمت آمیز آنها را قربانی خشونت قبایلی خود می کند.

برای این قربانیان بیگناه جز جدایی و تجزیه کشور راهی دیگری نگذاشته اید، زیرا ملیت های تحت ستم نمی خواهند قربانی فرهنگ انتحاری و بربریت و وحشت  قبایل دو سوی مرزشوند، برای رهایی از تداوم جنایت سالاری ناگزیر مرز های جغرافیایی را بنابر خواست ملیت ها تغییر داد.

قدرت سیاسی حکومت های قبایلی، هیچگاهی براساس کنش و واکنش های شامل مباحثه، تفاهم  و مصالحه نبوده ،  بلکه براساس اصل قانون جنگل ( حق با زورمندترین است ) تعیین شده است و به عنوان یک سنت استبدادی از فرهنگ قبیله بر خاسته است. شاه سالاری، رئیس جمهور سالاری امیر سالاری بعنوان عامل تعین کننده ی سرنوشت تاریخی کشورما  بوده است،  یعنی کشور و همه افراد بخاطر شاه یا رییس جمهور  زنده اند.

این بستر نا سالم در جامعه سبب شد تا درعرصه فرهنگ و پرورش، امکان ترویج یک تفکر برمبنای رعایت حقوق انسانی فرد بوجود نیاید٠فرهنگ تربیتی مبتنی بر حفظ حرمت حیات ورعایت حقوق فرد بگونه ی مستقل وآزاد ازبندهای استبداد سالاری حاکم هرگز شکل  نگرفت.

محرومیت های جامعه ازیک فرهنگ مبتنی بر اصالت انسانی سبب شد که یک فرهنگ استبداد زده ی  قرون وسطایی آغشته به مذهب بر افکار عمومی غالب و دستمایه ی اصلی فرهنگ تربیتی توده های مردم شود، فرهنگی آمیخته  به ترس، جهل، خرافه که در متن آن استبدادگری، استبداد پذیری واستبدادمنشی رشد و قوام یافت. در دل این فرهنگ ، جنایتکاری به عنوان ابزار بقا، بستر مناسب رشد خود را پیداکرد.

 تداوم تاریخی این فرهنگ ضد انسانی و فاجعه بار که پیوسته با سرکوب مردم همراه بوده است. جنایت پذیری مردم نمودی از ستم پذیری عمیق آنهاست. جنایت پذیری و ستم پذیری تاجیکان و هزاره ها خود یکی از مباحث روانشناختی و جامعه شناختی جامعه ی ماست.

استبدادگری وجنایت سالاری که با انگیزه های سیاسی، نژادی و یا قومی و مذهبی اتفاق می افتد،  بقای گروهی را در معرض خطر قرار می دهد. همچنان مسلح ساختن کوچی ها وحمله ی وحشیانه ی آنها بر مردم مظلوم هزاره و ( قوم کشی ها )  که قتل های سازمان یافته یی حکومت های فاشیستی شماست نیز جنایت بشری شمرده می شود وشما در دفاع از چنین روندی نقش یک نژاد پرست دو آتشه و یک  (جعل سالار کبیر)  را بر دوش می کشید.

بابا گوریو

http://www.aryapdf.com/319-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/

 

موزیم کابل

http://www.youtube.com/watch?v=VEx3m6mC6bg&feature=related

 

 

 

یک ودیوی جالب از کودکان بینوای ما

 

http://www.facebook.com/video/video.php?v=229307227135658

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
تگ ها :

 

  http://www.hazarapeople.com/?p=753 

 خربه دوشان سده ی٢١

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
تگ ها :

 

ثریا بهاء   

فریاد بانو، درچنگال فاشیسم اوغو

الهه سرور، برسکوی عصیان زن  

لطفاً برای شنیدن صدای الهه به  نوشته های سرخ متن کلیک کنید

باز از دور دستهای غربت، آوای جادویی دختری بگوشم می رسد که در چنگال فاشیسم اوغو گیر افتاده است. استعداد کشی و بوی عفونت فاشیسم را از این سوی اقیانوس های دور با تمام وجود بوئیده ام .  

چند روزی است که آهنگ های دختری را از سکوی عصیان زن می شنوم، که فریاد های خشمگین زن در صدایش توفانها برپا می کند، درهم می شکند، زیر و رو می کند،  خشم و حسادت جادوگران قبیله را بر می انگیزد. شغادان قبیله دامی برایش می گسترند، به ژرفای  اندیشه ی قرون وسطایی  شان،  و تازه ستیزه ی نو و کهنه آغاز می گردد.

این " فریاد بانو"همان الهه دختر پارسی زبانی است که در شانزده سالگی از آشویتس ایران ، با کوله باری از درد ورنج به دامان سرزمینش باز می گردد، تا با ویژه گی های هنری و زبانی خودش زنده گی کند، با پرداخت ها و آفرینش های نو هنری خودش، رستاخیزی در آهنگ های پوسیده ی جامعه ی قبیله یی پرپا  دارد؛ ناگهان چه زود در می یابد که کشورش نیز لانه ی فاشیسم شده و اینجا نیز مهاجر است. این بار در کوره ی فاشیسم ( اوغو) گداخته می شود، آجر سرخی می شود که بر سر " گل زمان "، دژخیم فرهنگ حاکم قبیله، فرود می آید.

چه وحشتناک است، زنده گی الهه سرور، هنرمندی که صدای جادویی و خلاقیت هنری اش برتارک کشور و فراسوی مرزها می درخشد، اما سرنوشتش بدستان " گل زمان "این سمبول وحشت قبیله  رقم زده می شود که  غرور اوغانی وی به قامت  شمله ی لنگی اش اندازه می شود٠

گل زمان که با شنیدن  صدای جادویی الهه  از خود بی خود می شود، با حسادت و عقده ی حقارت قبیله یی به بهانه ی گویش ایرانی، هنگام گرفتن امتحان از وی می خواهد که افغانی بخواند. یعنی " دهانش را می بوید، مبادا خوانده باشد پارسی ".  توطیه نیاندار تال های قبیله تازه آغاز می گردد و الهه را تهدید به کشتن می کنند. 

چندین بار الهه ستاره ی افغان شناخته نمی شود. الهه که ژورنالیسم می خواند  و هم چهار سال صنف های صدا، پیانو وگیتار گرفته و دختر آگاه و باشعوری است، در فرجامین ستاره ی افغان  نمی شود.

الهه به تلخی جایگاه خود را درمی یابد که در جامعه ی ما همیشه آدم های پایین ومتوسط الحال مطرح می شوند، نه آدم های در سطح بالا و استثنایی، آنگاه های های گریه  سر می دهد  و از کامیابی لیمه سحر دختر بیسواد پشتون تبار آرام  جانش  می رود.

الهه به زودی بدین باور دست می یابد، که با دریغ در فرهنگ حاکم قبیله یی، هنر مانند سایر پدیده های اجتماعی، طنین های فاشیستی دارد و با معیار های نژاد پرستانه ی فرهنگ حاکم ارزش گذاری می شود؛ که این ارزش گذاری ها، برمبنای هویت زبانی و ملیتی است، نه برمبنای استعداد، توانایی و خلاقیت هنری.

الهه از میان  بحران هویت، خود را می شناسد که هیچگاهی افغان شده نمی تواند و یک دختر "خراسانی" است،  که فرهنگ ضد زن و نژاد پرستانه ی قبیله به گناه هزاره بودن و زن بودن سنگسارش می کند.  این جاست که با تابو شکنی آهنگ  سنگسار را پیشکش می نماید، و " فریاد بانو" می شود.

هیأت ژوری با هراس از هویت خراسانی، الهه را وامیدارند، تا با لباس و گویش هزاره گی بر سکوی ستاره ی افغان آهنگ اجرا کند.

 الهه باز بر سکوی هنری چون "ماه نو" می درخشد؛ لباس و گویش هزاره گی  وی شنوندگان را افسون می کند، شعری که خودش سروده با  اشاره به هیات ژوری، آنها را مارها و گژدم های آغل می نامد.  

بازهم چند نفر قبیله سالار ضد زن دور یک میز می نشینند ونمی گذارند که الهه ستاره ی افغان  شناخته شود، به بهانه ی اینکه اندکی گویش ایرانی دارد، لباس اوغانی ندارد. این بوزینه ها نمی دانند که وی دربطن جامعه ایران که   صدها سال جلو تر از ما اند، بزرگ  شده و پروش یافته است.

گل زمان های قبیله هنگامی که برای داوری می نشینند، باید اندکی دانش و بینش هنری داشته باشند،  که یک اثر هنری عبارت از شکل یا ُفرمی است که هنرمند می آفریند. این اثر در زمان ومکان ویژه یی شکل می گیرد، داری موضوع ومحتوا می باشد.

پس هنر عبارت می شود: از تجسم یک تجربه ی انسانی- وهنرمند هم کسی است که ازمیان تجارب زنده گی خود، پدیده های هنری را برمی گزیند، آنها را می پیراید وبدان آنها شکل می بخشد. بیننده تنها شکل و فورم را  مشاهده می کند، اما منتقد هنری می کوشد تا دریابد که هنرمند چگونه ارزش ها  را بهم پیوسته است تا اثر کاملی که اینک در برابرش قرار دارد، بوجود آورده است؛ در اثر ممارست و بینش هنری عین احساس درونی، یعنی جوهر و اصل روحی و نا محسوس هنر را ادارک می کند.  

گفتم: یک اثر هنری شکلی است که بوسیله ی هنرمند از تجربه انسانی او ترسیم یافته است، اینک می افزایم که ریشه و زمینه ی این اثر در تمدن ملتی است که هنرمند از آن برخاسته است.

هنر در زمان وجود دارد و وابسته به زمان است، نیروهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، مذهبی در هنر تاثیر شگرف دارند، بنابران هر ُفرم  یا شکل گویای سبکی است که دریک زمان به رنگی خاص می آراید، رنگی که خاصیت  زمانش را دارد. سبک نیز بسان زمان، هرگز ساکن و ثابت نیست، بلکه سیال و در گذر می باشد.سبک تکوین می یابد، سپس به بلوغ می رسد وآنگاه می پژمرد و زوال می یابد وجایش را سبک نوی می گیرد.

با دریغ در جامعه ی ما، زمان توقف کرده است. اصولاً چیزی بنام سبک خاص وجود ندارد؛ بیشتر خواننده ها، کاپی خواننده های هندی وپاکستانی اند؛ اگر هنرمند جوانی با سبک انقلابی، دیده به آینده داشته باشد، در نطفه خاموشش می کنند، فرهنگ بدوی قبیله هنرش را با معیار های زبان و هویت خود ارزش گذاری می نماید، چه معیار ها هم همان ُدهل" گل زمان" واتن است، که هیچ گونه محتوا، ارزش وآفرینش هنری در آن  دیده نمی شود. سده هاست که با همان ژست ها و حرکات خشن سر و گردن می زنند و با فریادهای وحشتناک بدور حلقه ی بدویت  می  چرخند و می چرخند توگویی که  زمان به دوران جاهلیت توقف  کرده است.   

بدینگونه در چنین فضای زهرآگین سرنوشت هنری الهه رقم زده می شود، با آنکه خطراتی تهدیدش می کند، اما الهه باز نمی ایستد و یک تن به ستیزه برخاسته است.

امیدوارم جوانان بیرون مرزی بتوانند فریادهای الهه سرور را که گل نو شگفته یی است، هرچه رساتر بگوش جهانیان برسانند و برایش زمینه ی را فراهم آورند تا وی بتواند دریکی از اکادمی های موسیقی امریکا تحصیل نماید؛ چه در آینده ی زود، در آسمان موسیقی کشورما، با صدای دلنشین و پرداخت های نو، چون ستاره ی بی بدیل خواهد درخشید.

 

   

ثریا بهاء 

 

خون فرزندم نگین سرخی بر تاج کرزی

 

 شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید بخون آغشته دیداری است ،گویی سرخی شفق خون اوست و پنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست، چهرۀ تابناک او لحظه یی میدرخشد جراحتی میزند بر قلبم جاویدان، نمیدانم  چرا اینهمه  شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا میکنند و خون جوان وگرمش در تاج کرزی قطره قطره میچکد وآنگاه نگینی می شود به  سرخی یاقوت؛ فریاد مادرش دیوار پندار مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمیداند که با الماسها بدرخشد،  بلکه " سیا " بالای سرش کلاه گذاشته است!  وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد!

 جناب رئیس جمهور!

شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ، رنگ سیاه و از سیا  حرف میزنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است، اما نه، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است و به خونهای که" سیا "می ریزد. چه ترکیب عجیبی است آقای پرزیدنت مگرنه ؟  

مثل اینکه خوشت آمد سرخ، سیاه و سیا  چه قشنگ باهم نقش می بندد، حتی دررگهای جانت ریشه میگیرد و در اندیشه ات گل میدهد واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت، مگر اینطور نیست ؟

آقای کرزی!  

شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید، تپش قلب پاک  خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیر و رو می شوند می شکنند، محو می شوند و برمیگردند، بیاد میآورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توبود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه"  تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست، درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت  به خاک افگندی، نقشبندی چون قهرمانی  جراحت برسینه اش فروکش میکند، برمیگردد و بامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند: " شما نمی توانید فریادهای مرا چون سر بریدۀ پسرم زیر خاک  پنهان کنید." گویا مادر با چشمانش یک یک اعضای تیم شما ، پارلمان، وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) و وزیر خارجه  را به محکمه میکشاند، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه مادران ، فریاد برمیدارد.

شما آقایان گشتابو!

 شما که فرزندان مردم گرسنه و پا برهنه ما را به کشتار گاه میفرستید ، ایمان داشته باشید که مردم محروم  سرزمین ما انتقام خون فرزندان خود را ازشما باز خواهد گرفت، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شگافت، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها و رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خود را ازقید ومنطق زمان رهانیدن ودر فضای غبار آلود سرخ، سیاه و سیا  رها کردن ، رهایی نیست.  شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک و خون می غلتد ، چطور مردم میتوانند آرام و خون سرد در خیابانهای درون  و بیرون مرز قدم بزنند؟ ،برای هر قطره خونی که میریزد آنها هم مسوولند. دیدیم که جنازۀ نقشبندی  خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی ازخون واحساس میزد ازمقاومت سخن میگفت که ظلم راپس میزد از سری میگفت که از تن جدا میشد در لابلای شوکت پوشالی کرزی ومردم را به نبرد می طلبید، برای رهایی و دست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی و ماندن در آن خود اسارت در چنبره  یی است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد، این خودآگاهی مردم رابه عصیان  در برابر همه پلیدی ها فرا میخواند.

 بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند ، مادر با تردید دیوار های جبهه ملی را می شگافد ، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد.

"خاک را بدرودی کردم وشهر را

چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود

آسمان را بدرود کردم ومهتاب را

چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود

نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود

که اینان هیمه ی دوزخ اند

وآن یکان

درکاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلود

خدای را

تسبیح می گویند"

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
تگ ها :

 

 

 ثریا بهاء

دونگاه از خویی، به استاد واصف باختری

 وشعری که از فردوسی نیست

چوایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

.

چند هفته پیش یکی از دوستان فمینیست ایرانی، داکتر مهناز بدهیان، بنابر خواهش داکتراسماعیل خویی فیلسوف و شاعر بزرگ و معاصر ایران ازمن خواست تا دردعوتی که برای خویی در خانه اش  ترتیب داده بود، منهم حضور داشته باشم، چون سالها با خویی پیوند دوستی داشته ام. 

اسماعیل خویی از سوی دانشگاه استنفورد برای سخنرانی در مورد( شعر معاصر ایران )  به کلیفورنیا دعوت شده بود.  اما آن شب  چند دوست نزدیک وی دراین خانه گردآمده بودند.

خویی نخست از من در مورد اوضاع سیاسی افغانستان پرسید و سپس انتقادی داشت بر نوشته ی نصرت الله نوح در مورد استاد واصف باختری، زیر عنوان"  باختری به اخوان ثالث پهلو می زند"  به این بهانه شوونیسم ایرانی ها  را به باد انتقاد گرفت و گفت: چرا نمی نویسند که اخوان ثالث به واصف باختری پهلو می زند! اشتباه باختری اینست که درزمان و مکان نامناسب  به دنیا آمده  است.  با تأسف که درکشوری  که جنگ همه ارزش های فرهنگی  وادبی  را واژگونه نموده است.

 واصف باختری بی هیچ مجامله، پیشوای بزرگ شعر معاصر و بزرگترین ادیب وادبیات شناس افغانستان است.

خویی، ازمن  مصرانه خواهش نمود، تا همراه با وی به دیدن استاد باختری به لاس انجلس برویم.

سپس بررسی مرا به شعر استاد واصف باختری فرا خواند، اما  من چون شمس آرینفر توان بررسی شعر باختری را در خود نمی دیدم٠

 " بررسی شعر واصف باختری، نه تنها در توان نگارنده نیست که تاهنوز هیچ استادی درین زمینه جرأت قلم وقدم را برخویش نداده است. باختری استاد قلم وبزرگ عروض درزمان معاصر است وکسی درین زمینه برشعر او سخنی ندارد، باختری استاد مسلم ادبیات وواضع واژه ها وتعبیرهای نوی درزبان دری است که امروز فراوان دانشیان، آنها را به کار می برند. وهنوز کسی به مرتبه زبان فاخر وفخیم او نرسیده است.

گذشته ازهمه، باختری استاد مسلم نسل معاصر شاعران است که برهمگان حق استادی دارد. اما نگارنده، یافت و وبرداشتی را که ازکلیت محتوی سروده های واصف باختری دارم، اینجا عنوان می نمایم، آنچه را که درسروده های استاد باختری دریافته ام، حتی تغزلی ترین وعاشقانه ترین سروده هایش، تبلوریست از درد، فریاد وعصیان.
نگاهی به اشعار وآفریده های واصف باختری نیز، این ویژه گی را بر می تابد. درهمه آفریده های او یک درد پنهانی، آشکاراست٠
واصف باختری درجوانی وقتی به سیاست گرایید، منادی عریان همین درد واندوه بود. استعمار، بیدارگران وظالمان را به نفرین می گرفت واز دردمردم ورنجبران بلاکشیده سخن می ‌گفت."

 

نگاه دوم: هنگام صرف غذا،  بهروز وثوقی هنرپیشه ی مشهور سینمای ایران از اسماعیل خویی پرسید که چرا عباس میلانی در کتابش از پنجاه شاعر معاصر ایران نام برده است، منای احمد شاملو.

خویی گفت: " شاملو شوونیسم ایران را می کوبد، ممکن برای شوونیست ها تحمل نا پذیر باشد.

سپس من از آقای خویی پرسیدم که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار  می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد"  باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟

شاعر فیلسوف گفت: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها  اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شوونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد،  چو ایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

ایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک  و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم  هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد" ، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ.

ایران هست!  اما دوملیون تن ایرانی از ایران  به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند ؟!"

منکه دوسال پیش در یکی از نوشته هایم  زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده "  چنین دیباچه یی شبیه سخن اسماعیل خویی نوشته بودم که : کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،  جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال  قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده ی جهان می آید و لحظه ی مختصری چون جرقه یی می درخشد و خاموش می شود ومیمرد.  اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟  چه  نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟  وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد. کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که می آید به آتش می کشد، می درد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومی رود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!                   

من استغاثه می کنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است  مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان  فریاد بر می دارند  که انسان محکوم به زیستن دراین جهان است، ناگزیربا حجم تنش  باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی  کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند و یا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کرد و خاک را به نام بابا ی یک قوم  وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟  کدام وطن ؟  کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی و انگلیسی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که میدان جنگهای فردای امریکا و انگلیس با  چین وهندوستان خواهد بود، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟      

پس از آن شب خواستم دونگاه خویی،  بزرگترین شاعر و داکتر فلسفه را که در انگلستان به گونه یی تبعیدی به سر می برد با نگاه خودم بازتاب بدهم٠

http://www.youtube.com/watch?v=LWHRAqX6NKo         

قبرعربها در کندهار

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥
تگ ها :

 


 

 

 استاد واصف باختری

خـطابـه

 های مردم! کاش امشب مست می بودم
بی خبر از هرچه بود و هست می بودم
های مردم، هیچ می دانید؟
راست می گویم
زانچه هستم، زانچه دیدم بی کم و بی کاست می گویم

های مردم
روزگاری می فروشان تمام شهر -آن شهری که از من بود و از من نیست-
وام دار جوش نوشانوش بی فرجام من بودند
لیک حالا
شحنه خون ریز است و من از ناگزیری
رهسپار کوچه های سبز اما سرد افیونم
های مردم، ما
رانده از درگاه تاریخیم
گرچه نقال دروغ آهنگمان هر لحظه ای در گوش ما گوید
که چونان ماه نخشب، ماه تاریخیم
لیک هرگز نبض تاریخی که از آن گفت و گو داریم آیا بوده مان در دست؟

های مردم، شرم مان بادا
اگر یکبار دیگر دست روی دست بگذاریم و بنشینیم
تا هلاکوی دگر از مرز های دور بیگانه
کیفر بومسلم از عباسیان گیرد

های مردم نیمه مستم راست می گویم
راه دیگر نیست
یا بدین سانی که هستیم و بدین سانی که فرمان می دهد دشمن
در کران برکه های پاک و روشن تشنه باید بود
یا بدان سانی که باید بود و فرمان می دهد میهن
بر جگر گاه پلید خصم
دشنه باید بود!

های مردم، راست می گویم
زانچه می دانم
زانچه می بینم
بی کم و بی کاست می گویم.

 

  

 ثریا بهاء

۰         

   انسان تابو شکن، حسادت بر انگیز است *

             

بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهان  دوران ما  ریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوها  رنگ باخته اند, ولی شکل  تندیس از درون فروپاشیده آن،  تاهنوز وحشت  آفرین است٠ طبیعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسیار، از جانب سنت گرایان، حکومت های شوونیستی ، ترویج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله،  نگهبانان بنیاد های فکری  روبرو بوده است٠ تابو یک منع قوی اجتماعی مرتبط با هر یک از حوزه های فعالیت های انسان یا رسوم اجتماعی است که مقدس و ممنوع شناخته می شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتی تکفیر جامعه سنتی و عقب گرا روبرو می شود. اکثرا"در  جوامع، تابو ها  ماهیت  مذهبی دارند، امادر جامعه ما  علاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی  نیز داشته اند٠  در اثر معروف فروید "توتم و تابو"  اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ما  واژه ی تابو از یکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی دیگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»٠٠٠ در نتیجه تابو بیشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتیاط و مدارا نامید"٠ تابو های مقدس  در فرهنگ ما چون « افغان » ، « افغانیت »  « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠  است و تابو های حرام و خطرناک  که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چیزی را نیز می توانند در بر گیرند٠  طور مثال حرف زدن در مورد   « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ،  « خراسانی »  و واژه گان تحریم شده چون  « دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا »  و نقد  سنت های حاکم چون «  برادر بزرگ » ، «  افغان اصیل » ،  « قوم اکثریت » ، «  زبان ملی » ، « لباس ملی  » ، « اتن ملی  » ،« سرودملی »  حتی زیر سؤال بردن آن چیز هایی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم  قبیله پنداشته می شوند،  ناخوش آیند  وزشت است،  زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسی  افتخارات  تاریخی و کیش شخصیت سازی  شوونیستی را زیر سوال ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠  " تعمق به این مسأله نشان می دهد که تابو ها و قیودات وضع شده، بیشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشریح است.  شکستن تابو خطرناک است، این خطرناکی در مسری بودن این عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که نتیجتأ هراس از فرو غلتیدن باور ها و ذهنیت های حاکم به مثابه ی جزیی از نظم موجود در  جامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فروید:  انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زیرا او نیروی خطرناکی را در اختیار داردکه دیگران را می تواند از راه بدر کرده و به پیروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگیز است؛ چرا آنچه که بر دیگران ممنوع است، برای او امکان پذیر شده است ؟  انسان تابو شکن در حقیقت واگیر یا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پیروی توسط دیگران را دارد، و لذا باید ازش دوری ورزیده شود٠  " انسان تابو شکن  با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به  ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی میکند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر مینماید٠  باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتی  زندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقل  می  شود و روح آزاد جامعه را میکشد٠شاید همان گفته ی فروید که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگیز است ، من  نیزعلی رغم تمامی  اتهامات و ترور های روانی وشخصیتی دشمنان آزادی و آزادگی،  یکه وتنها وبدون وابستگی بکدام  گروه کمونیستی یا اخوانی با پرهیز از یأس وبا چراغی از امید در دست براهی میروم که تابو  ها را بشکنم، ویکی از تابو شکنی های من نقد " تکاپو برای قبایل گمشده " بود که چون آذرخشی بر فرق  جادوگران قبیله فرو غلتید ، که با یک  حس گنگ هویتی در همبورگ جرمنی محفلی برپا داشتند تا اگر جوابی برای تابو شکنی های من دریابند، اما با دریغ که  تابوهای هویتی شان چون تندیس شیشه یی شکسته بودند و شیشه های شکسته دیگر پیوند نمی شوند، بنا" با یک سکوت دردناک برای  ترور شخصیتی من خواستند از "ستون پنجم"  سود بجویند ومن بر پندار نا درست شان مهرآزادگی ام را  کوبیدم که من وابستگی سیاسی از سال ١٣۵١ تاکنون با هیچ گروه وحزب وتنظیمی  نداشته ام و هرگزهم  نخواسته ام تا نقش خویش را در آیینه ی هنجارها ورفتارهای سیاسی وفکری دیگران ببینم ودریابم٠                                                                  

این روشم خشم و حسادت جادوگران قبیله را چنان بر انگیخت که دست بدامن پیره مرد بیچاره یی انداختند تا اگروی بتواند سناریوی فاشیستی جرمن افغان آنلاین را با یک مشت اتهامات ناروا علیه من در قالب یک طنز فاشیستی ارائه کند، تا هم لعل بدست آید وهم دل یار نرنجد، یعنی اینکه با این هذیان تب آلود هم انتقام بگیرند وهم من ندانم که این عقده های حقارت و خود کوچک بینی ازکجا  ناشی می شود ؟  طنز را به تمامی سایت های انترنتی فرستادند که اگر حسودی یا مغرضی آنرا به  نشر برساند٠ با دریغ و درد دریافتند که کسی خریداریک مشت اتهام به بهانه طنز نیست و نشرنشد،  ناگزیر سناریو نویس از آب و آتش و هفت کوه و دریا گذشت و آنرا با دستکاری مجدد، در یک گوشه گک پورتال پرجلال چون مرهمی روی زخم های ناسور شان گذاشت٠            

 شگفتا که من موثریت تابو شکنی های خود را دریافتم، که قلمم  چون دشنه یی دو لبه بر اندیشه نژاد پرستانه   وکیش شخصیت پرستی  زخم میزند، به ناتوانی وزبونی منطق وهذیان تب آلود شان دلم سوخت که چه حد بیچاره شده اند چیزى‌ را که‌ نمى‌توانند درباره‌اش‌ به‌طور منطقى‌ نقد و استدلال نمایند،لاجرم به اتهامات  نامردانه و ترور شخصیتی متوسل می شوند، اندکی بعد جانانه وقهقه خندیدم که آنچه خوبان یکی دارند من همه را دارم٠ درآن طنزنامه گویاهم سی آی ای بودم، هم کا جی بی، هم خلقی وهم پرچمی و هم اخوانی،  هم با نجیب بودم هم با احمدشاه مسعود وهم گویا طفل  شش ماهه ام را ازگهواره نانوایی فرستاده بودم تا برای مجید کلکانی که خانه من آمده بودنان گرم بیاورد!؟  گویا هم من به تحریک احمدشاه مسعود مجید را در دام انداخته بودم  وهم  با وصف آنکه از خاندان شاهی کمونیستی بودم؟! در اوج قدرت از ترس؟! نزد احمدشاه مسعود پناه بردم، وهم  گویا بزودی به محکمه  بین الملی تاریخی کشانیده می شوم!؟ اما من شما را به محکمه وجدان تان فرا میخوانم٠ آقایان شوونیست ها! 

باید بدانید که  یکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحریف‌ تاریخ‌ وحقایق است‌؛ و درنتیجه‌، متأسفانه‌ چیزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاریخ‌ دراختیار داریم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و یاوه‌ نیست‌ که‌ پاسداران قبیله، چاپلوسان ‌ دربارى‌ ومورخین  جعل نویس، تاریخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده ‌یى‌ رادراختیار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن من مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشه ی من می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود،  نگران " وحدت ملی " هستید؟       

پس‌ چرا مانع‌ اندیشه‌ى‌ آزادم می شوید؟                                                          
براى‌ وحدت ملی  فقط‌ آزادى‌ اندیشه‌ لازم‌ است‌٠آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زیان‌ مى‌بینند جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگر دیوارمى‌کشند ومى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ تابوها واحکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند٠                                                  
مردمیکه  بدین‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقایق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خویش‌ و پیداکردن‌ شعور و حتی براى‌ دست یافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعالیت‌ فکرى‌ اندیشمندان‌ جامعه‌ى‌ خویش‌ اند زیرا کشف‌ حقیقتى‌ که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد
تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد و به‌طور قطع‌ مى‌باید با آزاداندیشى‌، و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتیبانى‌ شود٠        
این‌ اصل‌ که‌ حقیقت‌ چه‌ قدر آسیب‌ پذیر است‌، و درعین‌حال‌، زدودن‌ غبار فریب‌ از رخساره‌ى‌ حقیقت‌ چه ‌قدر مشکل‌ است‌٠ هنوز چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌  واژه ه های زبانم موجود است که ‌ به‌ دلیل‌ این‌ واژه های  زبان خودم ، زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بیرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ این‌ جهت‌ که‌ دروغ‌  ٢۵٠ساله‌، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشیدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ مقدور نیست‌٠                                        
 با آنکه گفته اند" آفتاب‌ زیر ابر نمى‌ماند و حقیقت‌ روزی نمایان خواهد شد٠"  این‌ حکم‌ شاید روزگارى‌ قابل قبول‌ و پذیرفتنى‌ بوده‌ اما در عصر ما که‌ کوچکترین‌ اشتباهی مى‌تواند به‌ فاجعه‌ یى‌ عظیم‌ مبدل‌ شود، به‌ هیچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نیست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاریم‌ و بنشینیم‌ و صبرایوب  پیشه کنیم که‌ روزى‌ حقیقت‌ با ما بر سر لطف‌ بیاید و ازگوشه‌ى‌ ابرهای سیاه و تیره و تار نمایان شود٠                                                    
امروز هر یک‌ ما باید خود را به‌ چنان‌ دستمایه‌ یى‌ از تفکر منطقى‌ مسلح‌ کنیم‌ که‌ بتوانیم‌ حقیقت‌ را بو بکشیم‌ و پنهانگاهش‌ را بى‌درنگ‌ دریابیم٠                                  ٠                                                                  
ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنیم‌ که تضاد های گوناگون عمق پذیرفته وما برای فرمانروایان  مستبد قرون گذشته ردای اسطوره می بافیم،  اشاره‌ى‌ من‌ به‌ بیمارى‌ کودکانه‌ تر، اسف‌انگیزتر و بسیار خجلت‌آورتر کیش‌ شخصیت‌ است‌ که‌ اکثر شوونیست ها گرفتار آن اند‌٠ وخود را مسلح‌ به‌ چنان‌ افکارشوونیستی میدانند که‌ نجات‌دهنده‌ى‌ وحدت ملی و حاکمیت ملی اند٠ بله‌، با تیر قلم به‌ هدف‌ مى‌زنم‌ و کیش‌ شخصیت‌ را مى‌گویم‌٠ همین‌ بت‌ پرستى‌ و بابا تراشی وانا تراشی های شرم‌ آور عصر جدید را مى‌گویم‌ که‌  مردمان ما مبتلا بآن شده اند  نقطه‌ى‌ افتراق‌ و عامل‌ پراکندگى‌ ها شده است و‌ به‌ دست‌ خودما گرد خودمان‌ حصارهاى‌ تعصب‌ را بالا می بریم و خودمان‌ را درون‌ آن‌ زندانى‌ میکنیم‌ که بار دیگر به‌ اعماق سیاهى‌ و ابتذال‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ سرنگون‌مى‌شویم٠                         

زیرا شخصیت‌پرستى ‌ تعصب‌ خشک‌ و قضاوت‌ دگماتیک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و این‌ متأسفانه‌، بیمارى‌ خوف‌ انگیزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تیشه‌ به‌ ریشه‌ى‌ خود مى‌زند.                                   
انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌،  چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند درباره‌اش‌ بطور منطقى‌ فکر کند، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ساخته‌ می پذیرد و درموردش‌ هم‌ تعصب‌ نشان‌ مى‌دهد٠ همین تعصب نشان دادن درمورد طرح فدرالیسم چنان پاسداران نظم حاکم را بجنون میکشاند که بدون تعقل و آگاهی ویا شایدهم آگاهانه از این اصطلاح تابو می سازند و توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز میکشد که عبور بمرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی میکند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربه برانی برای درهم  کوبیدن جنبش های ملی و آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم را  به بحث منطقی بگیرد،  بعنوان  " ستمی"  " تجزیه طلب " توبیخ  وسرزنش می شود، در حالیکه خود میدانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی  وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠  توده های بی سواد و غافل را مسموم میکنند  که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کند، اندیشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پویایى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتیجه‌، تبلیغات چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر اندیشه‌یى‌ را بر زمینه‌ى‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذیرش‌ کنند٠                     
اگر دستگاه‌ پیچیده‌یى‌ که‌ مغز نیاموزد،اگریاد نگیرد و تمرین‌ نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاد  در سیستم قبیله که از نگاه جامعه شناسی  عقب مانده ترین واحد اجتماعی است  بزرگ‌ شود، نه‌؛ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسید، نه‌ حتی قوه‌ى‌ ناطقه‌اش‌ را خواهد توانست‌ کشف‌ کند٠ مردم  ما در تمام‌ طول‌ تاریخش‌ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌کارگرفتن‌ این‌ چیزى‌ را که‌ مغز مى‌گویند نداشته‌٠" ولى‌ تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ توده‌ ها حافظه‌ى‌ تاریخى‌ ندارند٠ حافظه‌ى‌ دست‌ جمعى‌ ندارند، هیچگاه‌ از تجربیات‌ عینى‌ اجتماعیش‌ چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ یى‌ نگرفته‌ اند"، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ دیگر میلغزند٠کودتای کمونیست هاشد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهای  روس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ مجاهدین سر بکف که  آمد تا زمانیکه سرشانرا کف دست شان نگذاشته بود برای جمهوری اسلامی دعا کردند، بازکه طالبان آمد و تن نحیف زن شان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبهاو آمدن کرزی این غلام بچه قصر سفید جشن گرفتند، مردم ما واقعا" حافظه تاریخی خودرا از دست داده اند که باز چگونه بدنبال این جباران تاریخ چون گله های سرگردان راه افتاده اند٠                      

همه بجان هم افتاده ایم و اگر واقعا" وحدت ملی میخواهیم باید نخبگان ما  برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن  تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشند  بی آنکه بخواهد عقیده‌ سخیف خودرا  به‌ کرسى‌ بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقیقت‌ مى‌رساند٠انسان‌ متعهد حقیقت‌جو هیچ‌ دگمى‌، هیچ‌ فرمولى‌، هیچ‌ آیه‌اى‌ را نمى‌پذیرد مگر این‌که‌ نخست‌ در آن‌ تعقل‌ کند، آن‌را در کارگاه‌ عقل‌ و منطق‌ بسنجد، و هنگامى‌ به‌ آن‌ معتقد شود که‌ حقانیتش‌ را با دلایل‌  علمى‌ و منطقى‌ دریابد٠
انسان‌ آگاه  فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده ودگم عصر حجر  را بپذیرد ٠
 ما به‌ جهات‌ بى‌شمار به‌ ایجاد یک‌ چنین‌ فضاى‌ آزادى‌ براى‌ تفاهم متقابل‌ نیازمندیم‌:
۱.
هیچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌اندیشم‌ و دیگران‌ غلطند. صِرف‌ داشتن‌ چنین‌ اعتقاد خودبینانه‌ ‌ دلیل‌ حماقت‌ محض‌ است‌٠
۲.
اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانیت‌ اندیشه ‌یى‌ برود آن‌ اندیشه‌ لزوما" باید تبلیغ‌ شود٠ منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ اندیشه‌ یى‌ بدون‌ شک‌ جنایت‌ است‌٠
۳.
فرد فرد ما باید بکوشیم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشیم‌، و چنین‌ خصلتى‌ جز از طریق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقاید دیگر، محال‌است‌٠
۴.
معتقدات‌ دگماتیکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طریق‌ تبادل‌ اندیشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با دیگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هیچ‌ مفهوم‌ دیگرى‌ ندارد.
۵. حقیقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتیک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به ‌ناگزیر باید مردمى‌ باشیم‌ که‌ جز به‌ حقیقت‌ سر فرود نیاریم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقیقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشویم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد٠به امید شکستن تابو ها برای آزادی فردای کشورما٠ 

* یک مقاله پژوهشی

                                                        

        

ثریا بهاء