یکی از مخاطراتی که امروزه بر سرنوشت مردم ما سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن نمایندگان مردم در دستگاه سیاسی - اجتماعی حاکم است. اعضای پارلمان اگر نتواند فاصلۀ انتقادی خود را با دستگاه حاکم حفظ کند از نمایندگی مردم خلع می شود، دیگر نمی تواند نماینده مردم باقی بماند، به مزدور سیاسی و فرهنگی سیستم حاکم بدل می شود و خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که هویت شان، در شناسنامه هایشان دفن شده است.
حکومت مافیایی کرزی با کشتار، ترس، تجاوز و فقرعمومی نهادهای واسط میان دولت و مردم را می بلعد، پارلمان را بر می اندازد و تمام قدرت را در حلقۀ تیم حاکم و سازمان قضایی قبیله یی خود متمرکز می کند و در نهایت سرآمدها و نخبه ها را به عوام تبدیل می کند تا همگی در بدبختی و بنده گی با هم برابر شوند و آنگاه شعار ریاکارانۀ وحدت ملی با هویت افغانی سر می دهد، که در واقع هویت ملیتی و فرهنگی با هم متحد نیستند، بلکه کالبدهای مردگانی اند که در کنار "هویت افغانی " دفن شده اند.
دراین نوع حکومت هر کس کورکورانه تسلیم ارادۀ مطلق فرمانروا است٠ تسلیمی زبونانه که آدمی را از ماهیت خویش تهی می کند و در ردیف گله های حیوانی قرار می دهد. حکومت استبدادی مردم را به فرومایگی تنزل می دهد. چاپلوسی، کرنش، اطاعت و ستم پذیری را توسعه می دهد و در نهایت راه انسان زیستن را سد می کند. استبداد، همه را یک شکل و هم شکل می خواهد تا آسان تر بتواند بر گله ها حکومت کند. در حکومت های استبدادی، اخلاق به انحطاط کشیده می شود، و چه انحطاطی از این بالاتر که آدمیان به چاپلوسی و ترس و زبونی و فراموش کردن خود، دچارشوند٠مونتسکیو، معتقد است که در نظام های استبدادی حتی حاکم و سلطان در تارهای بندگی اسیر می شود، زیرا سلطان مستبد بردۀ کسانی می شود که لذایذ زندگی اش را فراهم می کنند. از این رو همواره نگران سرکشی رعایایی است که پایه های قدرتش را محکم می کنند. همانند گونه که هگل نیز در شرح رابطۀ خدایگان و بنده به آن اشاره کرده است. هگل معتقد است که در نسبت میان خدایگان و بنده و برای بقا و تداوم این رابطه، خدایگان به بنده گان بیشتر وابسته و محتاجند تا بنده گان به خدایگان. این سخن از آن رو مهم است که نشان می دهد سقف نظام استبدادی و خدایگانی بر ستون رعایا استوار می ماند و تا این ستون بر پا باشد رابطۀ سلطانی و خدایی تداوم می یابد. ستون برپا شدۀ رعایا، ماهیتا از مصالحی مانند ترس، جهل و اطاعت تشکیل می شود٠
تاریخ خودکامگی نشان می دهد که سیاست در نظام های استبدادی، از معنای اصلی خود خارج می شود و"به حد دسیسه های تیم حاکم، نجوای اسرار و منازعات و شایعه پراکنی های حرمسرایی تنزل می یابد." کارمندان اداری مستخدمین، به گماشتگان حاکم مستبد تبدیل می شوند. مونستکیو از شاهزاده یی نقل می کند که به خواجگانی که بر حرمسرایش حاکم بوده است، خطاب می کند: "شمایان اگر ابزارهای حقیری نباشید که بتوانم خردتان کنم، پس چه هستید، شمایانی که فقط تا زمانی وجود دارید که بدانید چگونه اطاعت کنید، شمایانی که فقط به این دلیل در این جهان وجود دارید که تحت قوانین من زنده گی کنید یا به محض این که من دستور دادم بمیرید." در نظام های استبدادی، ارکان زنده گی اجتماعی و نهادهای حقوقی در هم می شکند. مونتسکیو "از پارلمان ها به عنوان ویرانه هایی که زیر پا لگد کوب شده اند نام می برد." نهادها و سازمان ها در نظام های جبار، نمایندۀ ملت نیستند، بلکه همۀ آنها در برابر قدرت استبدادی که همۀ موانع را از مقابلش برداشته است سر فرو آورده اند.
استبداد گری و استبداد پذیری در تارپود زنده گی اجتماعی ریشه می دواند. استبداد به فساد زبان، فساد اخلاق، فساد فرهنگ و فساد دین منجر می گردد. در نظام های خودکامه، انسان به "شیی" تبدیل می شود تا به "شخص". مردم به منزلۀ ابزارها و اشیایی تابع و پیرو، در خدمت چنین نظام هایی به کار گرفته می شوند و به سمت اطاعت ( حتی اطاعت خود خواسته و پیروی از روی رضایت) تمایل پیدا می کند تا در پناه آن به امنیت برسد و در سایۀ قدرت، بتواند زنده گی کند. انسان میان تهی، البته از زیستن بدون تکیه گاه قدرت و رویارویی با خود و مسئولیت انتخاب کردن می هراسد و می گریزد و این همان راز گریز آدمی از آزادی است، شماری از بردگان آزادی گریز تاجیکان در نظام حاکم به شیی تبدیل شده اند و انگیزه های مبارزارتی تاجیکان را منفعل کرده اند٠ یکی از روشنگرایان بنام عبدالجبار آریایی می نویسند:
" یکی از عوامل اساس و بنیادی منفعل بودن تاجیک ها نداشتن یک هویت مشخص سیاسی که تعریف کننده ارزشهای تاریخی-تمدنی و سیاسی- هویتی باشد می دانم، ارزشهای که بتواند برای فعالان سیاسی و اجتماعی مان خط قرمز ترسیم نموده، عبور ازین خط خیانت به آرمانهای عمومی خوانده شود. همین مسله باعث شده است که تاجیک ها نسبت به اقوام دیگر افغانستان از نظر قومی با یکدیگر احساس تعلق به شکل باید آن نکنند. و ناگفته نباید گذاشت که "روند بی خاصیت سازی" سیاسی نیز با تلقین و پذیرش تاریخ و اسطوره های کاذب به طور برنامه ریزی شده طی دونیم قرن یکی دیگر از دلایلی است که مردم ما را از نظر حس اعتماد به نفس جهت رهبری ضعیف ساخته است. به این معنی که چیزی تحت عنوان ارزش که مردم ما به آن افتخار نماید وجود ندارد. ساختار آموزش و پرورش در کشور طوری مهندسی شده است که غرور، شجاعت، قهرمانی ،هویت، هستی و توانایی یک گروه را بر میتابد و دیگران را به قبول همه این موارد وادار می نماید. و ذهنیت های که طی دوازده سال آموزشی در مکاتب شکل می گیرد در محور همین ارزشهای کاذب یاد شده شکل میگیرد که به مشکل ذهنیت ها را تغیر پذیر می سازد. این مسله مردم ما را از نظر سیاسی خنثی ساخته است. چون وقتی به تاریخ دو ونیم قرنه کشور خود در عرصه سیاسی و نظامی می نگرند هیچ دستاوردی آنچنانی که به طور برجسته بتواند هویت شان را تعریف نماید نمی بینند. "
ادغام و جذب شدن نمایندگان مردم در دستگاه سیاسی - اجتماعی حاکم و خنثی سازی انگیزه های مبارزاتی مردم بخشی از برنامه های گله سازی حکومت های استبدادی است با شعار وحدت ملی و دموکراسی امریکایی ٠
مژده به دوستان داخل کشور که چشم درد پی کتاب ( رها در باد ) می گشتند، انتشارات تاک ( رها در باد) را با طراحی جلد جدید بار دوم به چاپ رسانید، دوستان می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های کابل به دست بیاورند
در یک مورد می خواستم به شما بگویم: زندگی خصوصی رهبران جدا از زندگی اجتماعی و سیاسی آنها نمی تواند بود، از نظر بینش سیاسی معاصر به ویژه از دیدگاه جنبش سیاسی فیمنیست، خصوصی وجود ندارد اگه زنی چادر نمی پوشه یک حرکت سیاسی است و اگه سیاسی نیست؛ پس چرا مردان بر زندگی خصوصی زنان مدیریت می کنند؛ جهان ما، خصوصی و عمومی نمی شناسد؛ قدرت، شهوت، شهرت؛ همه با سیاست و جنگ ها ارتباط دارد؛
کلن اگه به تاریخ نگاه کنید پشت جنگ ها، انگیزه های شخصی مطرح بوده است؛ یک آدم می خواسته به پول به قدرت به زنان بیشتر دست پیدا کند؛ این همه انگیزه شخصی و خصوصی یک آدم است که عموم را بدبخت می کند،
بله، در جامعه ای مثل جامعه ی افغانستان که هیچ گاهی شفافیت وجود نداشته؛ بنابر این ضرورت دارد تا به پشت پرده ها نگاه باید کرد؛ زیرا همیشه، پشت پرده و در خصوص تصمیم گرفته شده است؛
همین ، انگیزه جنسی یک امر خصوصی، وقتی مدیریت نشه، وارد امر عمومی می شه و یک آدم به سلطه گری در جامعه برای سکس با زنان می پردازد، اینها را از نگاه خصوصی و خانوادگی چه آدمهای بوده اند، نگاه کنیم باز همین آدمها با همین ویژه گی ها وارد اجتماع و سیاست می شوند ٠
یعنی در تاریخ افغانستان منافع جمع هیچگاهی شناخته نشده، کسی برای جمع مبارزه نکرده هر کسی آمده انگیزه های شخصی و خصوصی اش را بر جمع قبولانده، و جمع را قربانی فزون خواهی های خویش کرده اند؛
بنابر این نگاه به امر خصوصی، نگاهی است که بزرگ ترین متفکرین چون فوکو و لیوتار به آن پرداخته است، و لیوتار به این نظر که تاریخ باید از شکل رسمی اش بیرون کرد و با روایت ارایه کرد که ریزه بینی ها را در نظر داشته باشد؛ این نگاه به تاریخ، نگاهی است پسامدرن٠
اصولاً از نگاه فلسفی هم هیچ پدیده را نمی توان مجرد وبی ارتباط از پدیده های دیگر شناخت بین پدیده ها یک ارتباط دیالکتیکی و سیتماتیک موجود است٠
و این هم خیلی مهم است که دیدگاه یک زن از تاریخ با یک مرد تفاوت دارد و باید عقلانیت و معرفت زنانه را از تاریخ ارایه کرد٠در دیدگاه معاصر، هر نوشتار به ویژه تاریخ یک اتوبیوگرافیک یعنی خود زندگینامه نوشت، است، رها در باد یک اتو بیو گرافیک سیاسی و تاریخی است
شما بیشتر روی همین مساله توجه کنید که نگاه مردانه و زنانه به تاریخ به هرچه از هم تفاوت داره؛ و بگویید که من یک معرفت و عقلانیت ممکن زنانه را خواستم از تاریخ ارایه کنم؛ همین. که یک زن نوشته است؛ تا هنوز ما زنی چون خانم بهاء که جدی بنویسد، زنی که تاریخ بنویسد، زنی که از زندگی خصوصی اش بنویسد، زنی که از میل اش بنویسد؛ نداشته ایم؛
واقعن در سطح درکشور نداریم حتا درخارج کشور مردم ما ناتوان تر اند٠
نوشته شده توسط محمد طاها کوشان، فریمونت ـ کالیفورنیا
دوشنبه ، 23 اردیبهشت 1392 ، 10:24
بسیاری ازبزرگان نوشتن ونویسندگی رازاده دانش واندوخته های آموزشی میپندارند، درست است، ولی باوجود اندوختنِ دانش که سرمایه ومُغَزِّی خرد واندیشۀ انسانیست، باید وشاید شایستگی هنری را نیز در اینراه نباید از یاد برد. اما زیاده برآن دامان مادروآغوش پدر به ویژه اندوخته های معنوی وراه وروش وگفتاروکردار، همچنان گونۀ زندگانی آنهادر بازده تراوش خرد واندیشه، آرایش جملات و گزینش وبکارگیری واژه های شایسته وبایسته درنوشتۀ نویسنده خود را برازنده ساخته، توانایی وپهنای دیدو ژرفنگری خردواندیشه نویسنده را نیز نمایان می سازد.
درسه ده گذشته بسیاری ازدانشمندان وبزرگان دررشته های گوناگون سیاست وادب وفرهنگ خامه پردازی نموده اند، مانند (اشک خراسان) و (اژدهای خودی) وحتمابیشترازدههاعنوان دیگر همه دیده وخوانده باشیم، ولی (رهادرباد) کتابیست که بعدازخواندن صفحه اول، دیگرخیال برزمین گذاشتن آنراتاپایان کتاب ازخواننده خویش می گیرد. شیوۀ نگارش این کتاب چنان پرسش برانگیزو وسوسه سازاست که خواننده راکنجکاوترساخته ودردانستن مطالب بهم پیوسته ورشته و بافت آن سلیقۀ ویژۀ رابکاربرده که هنگام خواندن خواننده نمی خواهدویاهمچومن نمیتواندآنرابرزمین بگذاردتابه پایان کتاب نرسد. ماکابلیان درادوارمختلف تاریخی وفرهنگی میزبان هرقوم وتباری بودیم وهستیم وخواهیم بود، درین خطۀ پربارهرکسی راراه دادندو پذیرفتند وازدانش علمی ودینی گرفته تاشیوه ورموززندگی باهمی رابامحبت ودوستی پاک وبی آلایش درطبق اخلاص گذاشته و پیشکش نموده ایم، ولی دستمزدآن برای مردم کابل هردل عزیز بجزواسکت بریدن، برفرق سرروغن داغ کردن، قین وفانه، ناخن کشیدن، خنثی نمودن، بعدازضبط اموال وباغ وزمین شانرابه دیگران بخشیدن، کوچه های کابلزمین رادروازه های محافظتی نشاندن و بالاخره همه کابلیان راازسیاست وادارات ومقامات حکومتی بدور نگه داشتن؛ چه بود؟ نویسنده بانوثریابها بامیراث گرانبهای معنوی مبارزه علیه زوروظلم و ستم که ازپدرش شادروان سعدالدین خان بهاکه یکی ازمشروطه خواهان بنام بودند، باجسارتی بیباکانه پرده ازنامردمی ونامردی یک عده بی همتان بی دین ومفتحوران دروغگوبرداشته، که دررگ و ریشه اینهابجزخباثت، بی ناموسی، وطنفروشی، خودفروشی، نمکدان شکنی و... چیزی دیگرسراغ نتوان کرد؛ مطلبی گزاف وهوایی ننوشته؛ وراست نوشته که ماهمه دریک نسل شاهدزنده هستیم، نه که ماننده آنهاقصه وافسانه ببافندوبدون سندومدرک وشاهد، اسطوره سازی نمایند. خیانتهای کادرها، بی وجدانیهاوترورهای درون وبرون حزبی مارکسیستهاکه تااندازۀ پنهان وپوشیده مانده بود؛ بانوثریابها بی پرده و مستند برای خواننده اش با وجه نیکویی ارائه نموده است. یک نسل پیشترازما، همه ازبیدادگری وبرتری خواهی ودکتاتوری و پسمانی مادی ومعنوی، که خائنین ملی بخاطرباقی ماندن درقدرت افغانستان رادرزندانی بادیوارهای بلندآهنین نگهداری نموده بودند؛ به تنگ آمده می اندیشیدندتاراهی برای برون رفت بیابند، چون شیوه های نادرخانی وهاشم خانی وظاهرخانی ومهمندخانی حتی تا امروزنیزادامه داشت، وتاامروزبگونۀ دیگرادامه دارد؛ همه مشروطه خواهان ازشیوه های مبارزات مسلحانه وتندحذرمینمودند؛ تاآنکه شاه راقانع ساختندبه سیستم مشروطه پارلمانی تن دردهدکه داد، ولی خیانت وخباثت اوباامضانکردن قانون احزاب برملاگشت؛ جوانان که تازه بوی بهارآزادیخواهی رامیبوییدند، راهی جزپیوستن بهمین احزاب چپی نداشتند؛ بسیاری ازجوانان، مارکسیست وبیخدانبودند و دراول هم مارکسیستها تبلیغ دین ستیزی نمیکردند، تنهاازپسمانیهاو شیوه های برون رفت ازین بدبختی؛ اینعده ازجوانان پاک سرشت و مسلمان را توانستند بدام بیاندازند. چرا؟ چون دهه دموکراسی قلابی ظاهرخانی تغییرات زیاد دروضع لباس دختران وپسران وارد کرده بود؛ ونیزخودسردمداران نمیخواستند که احزاب میانه رو وافراطگرای اسلامی ریشه بدوانند؛ وازجانب دیگرهم راهی نبودکه باسخنوریهای چپیهاکسی مقابله نمایدو مضاعف براینها، چون کاررواییهای گلبدین ازپاشیدن تیزآب برروی دوشیزه های دانش آموزآغازشده بود، همه جوانان ازهمان اول شیوه وروش اخوانیهارانمی پسندیدندوحالانیزنمی پسندند. ازین رو بسیاری ازجوانان ناخودآگاه ولی برای براندازی نظام مطلقه شاهی که سردارسرخ محمدداوودتنهانام آنرا به جمهوری مبدل ساخته بود، همراه چپی ها یکجاشدند. مثلایکی ازنزدیکان یعنی پسرخالۀ من داکترنثاراحمد سلطان، بعد از پایان تحصیلات درکییف زمان شوروی، بکابل که برگشت کمونیست نمایی میکرد، ولی بمجردآمدن ارتش سرخ اولین کسی بود که جای نماز خودرادردفترکارش پهن میکردوآشکارااظهارمسلمانی مینمود، اماتاپایان زندگیش بااحزاب پسمانده ومتحجر اسلامی نپیوست. یادر تازه ترین رخدادسال گذشته درکابل جوانان شیعه هزاره که اکثریت شان دردوران هجرت درایران بزرگ شده اند، درتظاهرات علیه تجلیل روزمرگ خمینی نوشتندوآوازبلندکردندکه اینجاکابل است، تهران نیست. به این اساس ثریانیزبرای گرفتن انتقام پدرش راهی جزاین نداشت، اماچنان مبارزۀ جانانه رابادوایدیالوژی متفاوت شاهی داودخانی و مارکسیستی کارمل خانی ونجیب خانی، راه انداخت که رها درباد جوهره و درشتی های آن کوه کتل هایست که بانو ثریا بها از آنها گذشته و در دامانش گردآورده و به ماها ارمغان کرده. که یک تعداد نمی خواهند این حقایق را بگویند یابنویسند ویکعدۀ هم بیخبر بودند؛ که نیکو پند و اندرزیست برای حکمرانان آینده. بانو ثریا بها خجسته باد برتو این کامیابی!/. منتشرۀ هفته نامۀ شماره 948مورخ 24 اپریل 2013
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٢:٠۱ ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠
برتولت برشت می گوید: " آن که حقیقت را نمی داند نادان است، ولی آنکه حقیقت را می داند و آن را پنهان می کند جنایتکاراست٠" اما ثریا بهاء حقیقت را می داند و با شجاعت، ایثار، اعتماد به نفس و قلم آتشین بیانش می دارد، و من این ویژه گی را از کودکی در وجود خواهرم، ثریا دریافته بودم افزون بر هوش سرشار و حس کنجکاویی بی مانندش که هیچ چیزی از نظر و احساسش پنهان نمی ماند حتی صدای چکیدن چند قطره آب و خشکیدن یک شاخه گل و فریاد بی صدایی بینوایی٠ وی از کودکی برای دختر برهنه و گرسنۀ همسایه کفش و نان می برد، در برابر زورمندان می ایستاد و تعهد و مسوولیت برایش معنا داشت٠
ثریا بهاء درفرجام کتابی نوشت به نام ( رها در باد) که استاد واصف باختری در باب این کتاب گفتند: "سوگند می خورم زندگینامۀ با این ژرفا و ادبیات در کشورم نخوانده ام " و آقای لطیف ناظمی گفتند: " فکر کردم این کتاب را یک نویسندۀ فرانسوی نگاشته است" و آقای داکتر حسن شرق گفتند: " این کتاب را ویکتور هوگو چون بینوایان خودش نوشته است" ٠ و من این کتاب را چون ( برباد رفته) مارگریت میچل می دانم ، با آنکه شماری (رها در باد) را یک شهکار خواندند، اما ژانرهای متهم به وحشت و جنایت دراین کتاب، از وحشت خانۀ اختر محمد، از شکنجه گاه های خاد و از مسلخ زندان پلچرخی با ساطور اتهامات انتقام جویانه سر بیرون کرده و جای سلاخی گردن نویسنده به سلاخی شخصیت نویسنده متوسل شده اند٠ اما برای این تبهکاران دیگر بسیار دیر شده است، آوازه و شهرت کتاب از مرزها بیرون رفته و شیفته گان کتاب از آسترالیا تا کانادا و از امریکا تا اروپا و افغانستان هر روز فرونی می گیرد، بنیاد مسعود کتاب ( رها در باد ) را به تیراژ ده هزارجلد در ایران زیر چاپ دارد، واقعاً برای آقای راهی و خادیست ها دیر شده است و کتاب بخشی از تاریخ کشور شد وماندگار ٠
ثریا درمتن کتاب جاودانه خواهد زیست و با ریاکاران، با جعل سازان، با آنانی که کشور را به خاک و خون کشاندند، با خادیست های جنایتکار، با پلشتی های برادر فرصت طلب نجیب درنبرد خواهد بود٠
نویسندۀ کتاب حقایق را از زیر آوار تاریخ بیرون کشید و به حافظۀ تاریخ و نسل های آینده سپرد٠ اما آنانی که تاب و توان شنیدن حقیقت را ندارند، به سبوتاژ، توطیه و ترور شخصیت دست می زنند٠ اینها هنگام حاکمیت حزب خود برای هزاران انسان بیگناه اسناد جعلی و پرونده های دروغین ساختند، نخبه های جامعه را در شکنجه گاه های خاد و پولیگونهای پلچرخی زندانی، شکنجه و زنده زنده زیر خاک کردند٠ همین سند سازان و پرونده سازان حرفوی با اخلاق جنایتکارانه نه تنها به جان نویسنده کتاب، بلکه به جان نویسندگانی که نقد های زیبایی در باب کتاب (رها در باد) نوشته اند، افتاده اند، به جان رزاق مامون، بهار چوپان، سید کاغذ، داکتر عنایت الله شهرانی، نسرین گروس، گلاب الدین سخنور، قیام الدین نوری، عزیزالله ایما و شاعر و نویسنده توانا آقای یعقوب یسنا افتاده اند و با همان گستاخی همیشه گی به شیوۀ نگارش و شخصیت پروفیسور رسول رهین توهین و اهانت کرده و اگردرحاکمیت بودند، حتماً آقای سارنوال محشور برایش اسناد جعلی می ساخت و به محاکمۀ انقلابی سوقش می داد٠
پرسش برانگیز است که خادیست ها هنگام ریاست خاد و حاکمیت نجیب الله مشهور به قصاب شهر کابل ملیونها انسان را کشتند، معیوب کردند، فرار دادند، زندانی کردند، قلم ها را شکستند، دهن ها را قفل بستند، اما نه ندای از وجدان شان بر خاست و نه خمی به آبرو آوردند، حال چگونه یک زن و یک کتاب آنها را تا این حد سراسیمه ساخته و به ترس و وحشت انداخته است و چنان آتشی در درون آنها افروخته است، که دیوانه وار سر بر دروازۀ حزب می کوبند و پیوسته هذیان می گویند که در فرجام زنی با شجاعت بخشی از حقایق ننگین درون حزب را افشا کرد، از جنایات، بیرحمی و دزدی های داکترنجیب و خشونت و ستم پیشه گی برادرش روایت کرد، با آنکه اشتباهات سیاسی کارمل را برشمرد، اما صادقانه از امانت داری کارمل نیز نوشت که چون داکتر نجیب از دارایی های عامه دزدی نکرد وهرگز ثروتی نیندوخت٠
و آقای صدیق راهی که سالها در دخمۀ تاریک خویش از ترس روبرو شدن با مردم در انزوا زیسته بود، پس از نشر کتاب ( رها در باد) با نعش و مغز منجمد از دخمۀ تاریک خود بر خاسته با تضرع دست به دامن اسماعیل محشور و چند خادیست اولترا پشتونیست دیگر شده تا برای برأت جنایات وی کاری کنند و روی وی را سفید و دستان خون آلودش را پاک جلوه دهند، اما هنوز خون مجید کلکانی از دست های وی نخشکیده است، هنوز خاطرۀ جاسوسی وی برای روسها فراموش نشده است، هنوز کتاب ( آیا نجیب را می شناسید؟ ) با دست نویس خودش با اسناد و چک ١۴ هزار دالر موجود است، هنوز مصاحبۀ وی در سال ١٩٨٨ با رادیوی صدای امریکا به صدای خودش علیه برادرش داکتر نجیب در یوتیوب موجود است، هنوز جنایتی را که در حق خالد پسرش از کودکی تا کنون انجام داده، التیام نیافته است٠
من از آقای راهی که هم متهم است و هم داور و هم سند ساز وهم جعل کار می پرسم: آیا گناه و حتا جنایت نیست که برای برأت وجدان گناه آلود خود در پشت دو فرزند بینوای خود سنگر گرفت و آنها را سپرساخت؟
آقای راهی کدام اشتباه و گناه خود را در پشت دو فرزندی که بیرحمانه قربانی دسایس و وحشت مهار ناشدنی پدر بیمار شده اند، توجیه و پنهان می کند؟ می خواهد بگوید که دو فرزندم با من است؟!، من بی گناه هستم، من در دستگیری و مرگ مجید کلکانی دست نداشته ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من برای روسها جاسوسی نکرده ام، چون دو فرزندم با من است؟! ، من به جبهه پنجشیر به دست و پای احمدشاه مسعود بوسه نزده ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من کتاب (آیا نجیب را می شناسید؟) علیه برادرم داکتر نجیب و پدر و مادر و خواهرم در بدل چهارده هزار دالر امریکایی به خط و قلم خود ننوشتم و می توانم از دست نویس خود انکار کنم، چون دو فرزندم بامن است؟!، من در اگست ١٩٨٨ در رادیوی صدای امریکا علیه داکتر نجیب مصاحبه نکرده ام، چون دو فرزندم با من است ؟!، من چهار بار ازدواج و هر چهار بارطلاق نشده ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من هر وقتی که خواسته باشم برای توجیه و اثبات حضور خود که زنده ام و مقاصد پلید خود آن دو فرزند را استفاده و مغایر ارزش های انسانی علیه مادر تحریک و از گرمای مهر مادری محروم شان می کنم، چون دو فرزندم با من است؟!
آقای راهی باید دریابد: دو فرزند که ٣٢ و ٣٣ سال شان است در واقع با وی نبوده اند، دخترتقرببا ده سال است تنها در شهر استنفورد کار و زندگی می کند و پدر در شهرفریمونت، که در این دوسال برای کشتار مردم به قندهار تشریف دارند٠ هفته گذشته مراسم عروسی دختر بود و با همسرش زندگی نوی را آغاز کرد، اما باز سر وکله پدر بیرحم از قندهار پیدا شد و از دیدن نزدیکی مادر و دختر برآشفت و دختر را زیر فشار گرفته است که نسبت نوشتن کتاب ( رها درباد) علیه مادر موضع گیری کند، تا پدر بی گناه جلوه نماید و جای پا میان خادیست ها و حزب وطن پیدا کند٠ وضع آقای راهی با پسرش نیز از کودکی تا کنون چنان وحشیانه بوده و زخم های ناسوری بر روانش زده است که نگفتنش سزاوارتر است٠ پسر بینوا برای اینکه مورد خشم و خشونت پدر واقع نشود بی چون و چرا از پدر اطاعت می کند٠ تابعیت بی چون و چرای این دو قربانی، به پدر ظالم و متجاوز از سرمحبت نه، بلکه از سر اجبار و هراسی است که از کودکی در ناخودآگاه ذهن آن دو جا گرفته است و تا آخر عمر باقی خواهد ماند٠ چنانچه هانوره دو بالزاک نویسنده بزرگ فرانسه با آنکه از مادرش متنفر بود، اما تا پایان زندگی از مادر شکنجه گر خود می هراسید و اطاعت می کرد٠
آقای راهی به پندار آنکه از نویسندۀ کتاب ( رها در باد ) انتقام گیرد، در واقع از فرزند خود انتقام می گیرد و این انتقام گیری که بخشی از فرهنگ واپسگرای قبیله است که گرمای مهر مادری را از فرزندان می گیرد و به آنها آسیب روانی و عاطفی می زند.
در دو لینک زیر خواهید دید که آقای راهی این اپورچنیست روزگار به هیچ یک از وابستگان خود رحم ندارد، حتا به فرزندان خود٠ با دیدن و شنیدن این دو لینک داوری خواهید کرد که چگونه افرادی در برابر حقانیت کتاب ( رها در باد) واکنش نشان می دهند٠
مژده به دوستان کتاب (رها در باد) ، مژده به دوستان و مخالفان که فرهنگ کتاب خواندن وکتاب خریدن دارند: کتاب ( رها در باد ) به تیراژ 1000 جلد در کابل تجدید چاپ شد و آقای حسین محمدی ناشر کتاب گفتند که ( رها در باد ) در کتاب فروشی های شهر توزیع شده است .
(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
از پیام آقای صاحب نظر مرادی نویسندۀ توانای کشور سپاس گذارم و اینک متن پیام :
سلام بانوی عریز ثریا جان بهاء
"رها درباد" نوشته ثریا بهاء
من این کتاب ضخیم وفخیم را به مجردیکه بدست آوردم، با اشتیاق تمام آنر سراپا خواندم. عناوین ومتون سیال ودلکش کتاب چون آهن ربا ذوق واحساسم را بخود معطوف داشتند.
این کتاب که جریان خروشان زندگی یک زن روشنفکر وآشفته خاطر را درمناسبات مه آلود سیاسی کشور ما رقم میزند، با دل انگیز ترین بیانها نه تنها راوی خاطره های تلخ واندوهگین نویسنده آن هستند، بلکه با شفاف ترین نحوه نگارش تاریخ یک برهه خون افشان زمانی مارا که نویسنده خود در آن نفس کشیده وشاهد رخدادهای نا هنجار بوده است، هستی بخشیده است.
با اینکه صحنه های زندگی نویسنده در بخشها وبحثهای این کتاب بسیار غمین واندوهبار هستند، اما قلم رسا وذهن جویای او در پرداز های ادبی وبه تصویر کشیدن ماجرا ها بسیار دل انگیز وروح بخش شکل گرفته است.
خواندن این کتاب برای درک ودانستن محتوای تاریخی یک برهه وحشتناکی از هستی مردم کشور و رهبری کسانی که با فضای نا سالم وروان بیمار ولاقیدی های اخلاقی در خانواده بر مردم حکم رانده اند پاسخگوی پرشسهای بیشماریست.
نویسنده با حد اعلای حوصله مندی ماجرا های تکاندهنده زندگیش را با جزئیات وتعابیر مفصل توضیح داده ودر نتیجه گنجینه بی کران فرهنگ وادبیات فارسی دری را غنای بیشتر وشکوهمندی بخشیده است.
مرد سالاری کشور از خامه یک بانوی سیاستگر وفرهنگ گستر تازگیهای حیرت بر انگیزی دارد وگمان نکنم تا کنون در دنیای سرکوفته زنان کشور از بانوان چاوشگر کشور کسی با چنین ایجاد وآفرینشگری دست یافته باشد.
من چاپ این اثر گرانسنگ ادبی وتاریخی را به بانوی صدر نشین سخن درقله های بلند ادبیات زن به خانم ثریا بهاء از دل وجان تبریک میگویم وموفقیتهای مزید ایشان را در آفرینش های بعدی شان از ایزد منان خواهانم.
سخن اول پیش از همه چیز یک نکته را روشن کنم که اگر من در بعضی جایها از این نوشته کلمة «فارسی» را به عنوان نام زبان ما به کار میبرم، این از سر عمد و آگاهی است. این همان نامی است که مولانای بزرگ این زبان را بدان نام میخواند، آنجا که میگفت نالهای کن عاشقانه، درد محرومی بگو پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو و همان نامی که ناصرخسرو به این زبان داده است آنجا که در سفرنامة خویش گفته است «و در تبریز، قطراننام شاعری را دیدم. شعری نیک میگفت، اما زبان فارسی نیکو نمیدانست» و همان نامی که سنایی به این زبان داده است، آنجا که میگوید اندراین یک فن که داری، وان طریق پارسی است دست دست توست، کس را نیست با تو داوری و نه تنها بزرگان کهن، که سخنوران و پژوهشگران متأخر و معاصر افغانستان هم تا پنجاه سال پیش، این زبان را فارسی نامیدهاند همچون محمدحیدر ژوبل، محمود طرزی، میر غلاممحمد غبار، عبدالله افغانینویس، عبدالهادی داوی، استاد بیتاب، استاد خلیلی. مدارک و شواهد این بحث را من در کتابهای «همزبانی و بیزبانی» و «این قند پارسی» آوردهام و اینجا تکرار نمیکنم. در ادامة بحث خواهم گفت که من چرا بر یگانگی فارسی و دری تأکید دارم.
من از طرز خرامت میشناسم دولتمردان ما در این اواخر از پاکسازی زبانهای دری و پشتو از زبانها و لهجههای بیگانه سخن گفتهاند و عزمشان را برای پیشگیری از کاربرد زبانهای دیگر در رسانهها بیان کردهاند. این خبر به ظاهر خبر خوبی است و از یک تغییر برای ما میگوید. هر آن کسی که وضعیت نابسامان زبانهای رسمی کشور و وفور بیرویة واژگان انگلیسی، عربی، روسی و دیگر زبانها را در آنها دیده باشد، از پالایش زبانهای رسمی ما خوشحال خواهدشد و بدین قضیه امیدوار. ولی متأسفانه ابهام و جهتگیری خاصی که در این تصمیم نهفته است، چندان اجازة دوام این خوشبینی را به ما نمیدهد، چون وقتی این خبر را در کنار سابقة نامهربانیهای دولت ما در قبال زبان فارسی میگذاریم، میبینیم که ظاهراً ماجرا چیز دیگری است. قضیه در واقع مثل این است که دولت اعلام کند که تصمیم دارد کارمندان فاسد و رشوتخوار را از یک اداره برکنار کند. این به ظاهر خبر خوبی است، ولی اگر ببینیم که در عمل کارمندان پاک و درستکار از کار برکنار شدند و به جایشان یک عده رشوتخوار دیگر وارد شدند، چه باید کرد؟ حقیقت این است که عملکرد نهادهای مسئول در کشور ما تا کنون روشن کرده است که آنها بیشترین موانع را در راه کاربرد واژگان اصیل و خالص فارسی دری ایجاد کردهاند و حتی گاه واژگان بیگانه را بر این واژگان ترجیح دادهاند. آنها کلمة کهن و اصیل «نگارستان» را برداشتند و کلمة بیگانة «گالری» را به جایش گذاشتند. کارمندان بعضی رسانهها به خاطر کاربرد واژگان دری «دانشجو» و «دانشگاه» توبیخ و جریمه شدند. بعضی از دولتمردان ما بارها کسانی را که از واژگان اصیل زبان خود ما استفاده کردهاند، عوامل تهاجم فرهنگی بیگانگان دانستهاند. ما در این سالها ندیدهایم که در کشور ما کسی به خاطر کاربرد بیجای کلمات انگلیسی، روسی، اردو و عربی مؤاخذه شود. حتی در همین مرحلة اخیر نیز معاون محترم وزارت اطلاعات و فرهنگ از کلماتی احساس نگرانی کرده است که در دیگر کشورهای فارسیزبان کاربرد دارند، چنان که گفته است: «اگر ما از واژههایی استفاده کنیم که در کشورهای فارسیزبان مفهوم است ولی برای مردم افغانستان مفهوم نیست، درست نیست.» با توجه به این که در سخنان مسئولان امر در این مورد، هیچ اشارهای به زبانهای بیگانهای مثل انگلیسی، روسی، اردو و امثال اینها نشده است و فقط به صورت ضمنی به زبان فارسی خارج از افغانستان اشاره شده است، میتوان به این نتیجة محتوم رسید که در این مرحله نیز این تصمیم دولت کشور ما نه برای پیشگیری از کلمات انگیسی، عربی، اردو و امثال اینها، بلکه برای پیشگیری از آن دسته واژگانی است که برای بهسازی و پاکسازی زبان فارسی از سوی جامعة فارسیزبان گیتی ساخته شده است. ولی در عمل برای این که این برنامه حساسیت کمتری در میان مردم ایجاد کند، آن را در پوشش پاکسازی زبان از واژگان بیگانه مطرح کردهاند. به نظر من در اینجا میباید به این دولتمردان گفت که به هر رنگی که خواهی جامه میپوش من از طرز خرامت میشناسم
چرا از دانشجو و دانشگاه میترسند؟ پرسشی که اکنون خودنمایی میکند این است که به راستی چرا بعضی دولتمردان ما از کاربرد دهها و بلکه صدها واژة نامأنوس انگلیسی که در این سالها به صورت بیرویه وارد زبان مردم افغانستان شده است هیچ هراسی و نگرانیای ندارند. چرا با انگلیسی و اردو و عربی هیچ بیگانگی حس نمیکنند، ولی از فارسی هراس دارند. اولین قضیه این است که آنان «فارسی» را در کل بیگانه میشمارند و میکوشند که بر این فرض نادرست همچنان پافشاری کنند که «فارسی» یک زبان است و «دری» زبانی دیگر. پس کسی که دریزبان است، نباید واژگان فارسی را به کار برد. من در دو کتاب «همزبانی و بیزبانی» و «این قند پارسی» در مورد این پندار غلط و زیانها و خطرات آن برای زبان فارسی کشور ما به تفصیل سخن گفتهام. در آنجا نشان دادهام که هیچ تفاوتی میان «فارسی» و «دری» نیست و نه تنها همه پیشینیان ما این دو کلمه را معادل همدیگر میدانستهاند، بلکه تا همین پنجاه سال پیش، این زبان در افغانستان هم فارسی خوانده میشده است و از آن زمان بود که دولت افغانستان این نام «فارسی» را برانداخت و کوشید که وانمود کند که نام زبان مردم افغانستان صرفاً «دری» است. این کار برای مخالفان و معاندان زبان فارسی دری چه سودی داشت؟ اولین فایدهاش تضعیف این زبان بود. اکنون در همه جای دنیا، «فارسی» زبان دوم تمدن اسلامی دانسته میشود. بسیاری از مفاخر جهانی ادبیات، فارسیزبان دانسته میشوند و یک فارسیزبان وقتی بداند که زبان مادری او هم اکنون دارای بیش از صد میلیون نفر گوینده است و در چند کشور دنیا رایج است، مسلماً نسبت به این زبان احساس تعلق و تعهد بیشتری میکند. ولی وقتی این شخص زبان خود را فقط دری و با حدود پانزده تا بیست میلیون گوینده و آن هم در یک کشور بداند، دیگر آن هویت زبانی بزرگ را حس نمیکند، بلکه خود را اقلیتی میپندارد که حتی نمیتواند از ذخایری که پیشنیان او استفاده کردهاند هم بهره بگیرد. او تبدیل میشود به یک آدم بدبخت و مفلوک که حق دارد در منطقة «گذرگاه» کابل زندگی کند و هر روز از «درگاه» خانهاش بیرون بیاید و «ایستادگاه» منتظر ملی بس شود، ولی حق نداشته باشد همین پسوند «گاه» را به کلمة «دانش» وصل کند، در حالی که سالها پیش در همین کشور، شخصی با نام ناصرخسرو بلخی گفته بود «درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را» و شاعری دیگر با نام واصل کابلی گفته بود: «هر ناوک چشم تو را آماجگاهی در جگر / هر ناوک چشم تو را راهی نمایان در بغل». بله، این فارسیزبان مفلوک ناچار است از بازار «بوره» بخرد؛ در «لیسه» درس بخواند؛ در ماه «عقرب» و «قوس» «امتحان» بدهد؛ در در ماههای «جدی» و «دلو» رخصت باشد؛ وقتی لیسه را تمام کرد به «عسکری» برود. بعداً «پاسپورت» بگیرد و حق نداشته باشد کلماتی غیر از اینها را به کار بگیرد، ولی در همین سرزمین و در حدود هشتاد سال پیش، شاعری به نام «قاری عبدالله» گفته بود: حدیث دلکش قاری چگونه شیرین است چو نیشکر قلمش گر «شکر» به کام نداشت قاری عبدالله را چه میکنید؟ تیمورشاه درانی، دومین پادشاه پشتون کشور، فرزند احمدشاه بابا هم گفته است: آن «شکر لب» به «شکرخنده» و حرف و سخنش دل ز من برد و نهان کرد به چاه ذقنش شاعری دیگر به نام سنایی غزنوی در همین سرزمین سروده بود: عقل اگر خواهی که ناگه در عقیلهت نفکند گوش گیرش، در «دبیرستان» الرحمان درآر شاعری دیگر به نام منجیک ترمذی در همین منطقه چنین میگفت: ای خواجه! مر مرا به هجا قصد تو نبود جز طبع خوش را به تو بر، کردم «آزمون» و باز همان سنایی غزنوی میفرمود هم ز چشمت، وز دلت، کز چشم و دل اندر «آبان» و در «آذر» ماندهام شاعری به نام ناصرخسرو بلخی میسرود دیر بماندم در این سرای کهن من تا کهنم کرد صحبت «دی» و «بهمن» و شاعری دیگر به نام خلیلالله خلیلی، مشاور پادشاه مملکت حدود پنجاه سال پیش گفته بود حلقه بسته به دور وی «سرباز» دست بر تیغ و گوش بر آواز و شهیدِ بلخی، شاعری از خاک پاک بلخ، حدود هزار سال پیش سروده بود: همه دیانت و دین ورز و نیکرایی کن که سوی خلد برین باشدت «گذرنامه» هیچکس این شاعران را به خاطر کاربرد کلمات «شکر»، «دبیرستان»، «آزمون»، «آبان»، «آذر»، «دی»، «بهمن»، «سرباز» و «گذرنامه» مؤاخذه نکرد و آنان با سربلندی تمام این دومین زبان تمدن اسلامی را به اوج شکوفایی رساندند. در مقابل، آن کسی که مؤاخذه شد، خبرنگاری بود که چند سال پیش در بلخ، کلمات «دانشگاه» و «دانشجو» را به کار برده بود. در واقع یکی از اهداف جدادانستن فارسی و دری از همدیگر، همین است که دری را به شکل جزیرهای متروک دربیاورند که کم کم در دریای کلمات انگلیسی، عربی، اردو و بعضی زبانهای دیگر منطقه غرق شود و به او حتی اجازة نجات این زبان را ندهند. گویندگان این زبان، آن را یک زبان کمکاربرد ببینند که حتی در برنامههای کامپیوتری هم در میان صدها زبان که در فهرست زبانهای دنیا وجود دارد، چیزی به نام «دری» نیست.
چند پیشنهاد با توجه به آنچه گفته شد، ما میتوانیم از مسئولان امر این درخواستها را داشته باشیم. ۱. اگر همچنان معتقدید که زبان مردم افغانستان «دری» است و این با «فارسی» فرق دارد، زحمت بکشید و یک جمله، فقط یک جملة معنیدار بیاورید که صرفاً «دری» باشد و در آن هیچ کلمة «فارسی» استفاده نشده باشد. همچنین زحمت بکشید و فقط یک شاعر و نویسنده در میان مفاخر ادب این مملکت نشان دهید که آثارش «دری» باشد و «فارسی» نباشد. ۲. اگر بر این دو گانگی زبانها بسیار پافشاری دارید، بحثی نیست. ما هم میگوییم «دری» یک زبان مستقل است. حالا ما دریزبانان چهار کلمه به کار میبریم که هیچیک دری نیستند: «لیسه»، «فاکولته»، «پوهنتون»، «محصل». شما زحمت بکشید و با استفاده از امکانات و ذخایر زبان دری، برای این چهار واژه، چهار معادل پیدا کنید تا ما آنها را به کار بریم. میفرمایید که «دبیرستان»، «دانشکده»، «دانشگاه» و «دانشجو» فارسیاند و ایرانیاند و بیگانهاند. بسیار خوب، حرفی نیست. شما معادلهای دری برای این کلمات پیدا کنید و مردم را به استفاده از آنها مکلف کنید. فقط لطفاً زحمت بکشید و کلماتی پیدا کنید که از واژگان و پسوندهای «دانش»، «ستان»، «گاه» و «جو» در آنها استفاده نشده باشد. ۳. حالا که این زحمتها را میکشید، لطفاً یک کار دیگر هم بکنید که ما به کلی از شرّ زبان «فارسی» راحت شویم. یک لغتنامة «دری» تهیه کنید تا هر دریزبان، بداند که کدام واژگان را در گفتار و نوشتار خود به کار برد تا ما بتوانیم از لغتنامههای «دهخدا»، «معین»، «عمید» و دیگر منابع فارسیزبانان ایرانیِ بیگانه هم بینیاز شویم. البته زحمتی بکشید و فقط لغات «دری» را در این لغتنامه بگنجانید. بعد که این کار را کردید، لطفاً همان جملهای را که در پیشنهاد اول مطرح کردم، با استفاده از واژگان همین لغتنامه بنویسید. جملات بعدی دیگر با ما. زیاد زحمت نمیدهیم. ۴. بعد از این که کارهای سهگانة فوق را انجام دادید، لطفاً مقداری آب تهیه کنید، در هاون بریزید و بکوبید.
نویسنده: محمدکاظم کاظمی
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٢:۱۸ ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٧
کتاب: رها در باد (درونمایه: خودزندگینامهنوشت در پرتو تاریخی-سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان)
نویسنده: ثریا بها
ویراستار و برگآرا: محمد کاظم کاظمی
ناشر: شرکت کتاب
جای نشر: امریکا
«من مسوولیتپذیری سارتر را بهتر از مسوولیتگریزی کمونیستان و دینمداران میدیدم که کمونیستان، نقش شرایط اجتماعی و دینمداران نقش قضا و قدر را در سرنوشت انسان، یکسره میدانند. همه بدبختیها و گژاندیشیهای خود [شان] را به دوش پدیدههای بیرون از هستی فرد میگذارند، و خود از سازندگی و مسوولیتپذیری گریز میکنند. برای من دیگر، سرنوشت، قضا و قدر رنگ باخته بود، به گفتهی سارتر «انسان عروسک خیمهی شببازی نیست» انسان، آزاد، متعهد و مسوول است. زیرا آزاد است، تعهد میپذیرد، مسوول و سازندهی زندگی و شخصیت خویشتن خویش است» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 242).
کتاب رها در باد، با زبان ادبی و روایت داستانی، پشت صحنهی تاریخ معاصر به ویژه، چگونگی شکلگیری جریان خلق و پرچم، و دورهی قدرت این جریان را در افغانستان، ارایه میکند؛ منظور از این ارایه، زندگی خود نویسنده است که چگونه در چرخ قدرت گرفتار میشود؛ اما با آگاهی و مسوولیتپذیری که دارد، میخواهد بازیچهی دست نامریی و ناخواستهی قدرت نشود که توسط دیگران، مدیریت میشود، و آدمها در این مدیریت، نقش یک ربوت را دارند که برای تطبیق جنونآمیز دیکتاتورها به کار گرفته میشوند.
بسیاریها ناخواسته، گرفتار این، چرخ شدهاند بی آنکه بدانند یا فکر کنند که ابزاری برای فزونخواهیها شدهاند، شیفتهی فزونخواهیها میشوند و شیفتهگی فزونخواهی، خودآگاهیای کاذبی را در تصور شان میآفریند؛ در نهایت، قربانی این خودآگاهی کاذب میشوند. بنابر این، شیفتهی رهبر بودن، مانند دورهی هیتلری یا شیفتهی هرگونه فکری که به ایدیولوژی میانجامد، مانند ایدیولوژی کمونیستی شوری و حکومتهای زیر سلطهاش؛ همسنگ اند.
رهایی از این گونه ایدیولوژیهایی که جامعهی انسانی را تا سرحد جنون میکشاند، و جنون، به خودآگاهی جامعه تبدیل میشود، و همه به نوعی، شیفتهگی کاذب را با واقعیت تفکیک نمیتوانند و این خودشیفتهگی را واقعیت میدانند؛ دشوار است.
کسی میتواند به خودشیفتهگی خودش و جامعهاش پی ببرد؛ که موضوع فکری خود و جامعهاش را بتواند با پژوهش به چالش بکشد تا این که دریابد، در جامعهای که به سر میبرد، هم جامعه و هم فرد در یک وضعیت کاذب یا شبهوضعیت به سر میبرند.
در جامعهای که نویسندهی کتاب رها در باد، جوانی و زندگی سیاسیاش را آغاز میکند و وارد عرصهی سیاسی میشود به زودی پی میبرد که وضیعت سیاسی جامعهاش یک وضعیت واقعی نیست؛ یک شبهوضعیت سیاسی است که از طرف حکومت شوروی فضاسازی شده است. بنابر این، سیاستمدرانی که گویا در بستر سیاسی دارند مبارزه میکنند نه سیاستمداران واقعی بلکه شبهسیاستمدار و ابزار سیاسی استند؛ فقط در یک وضعیت ایدیولوژیک قرار داده شدهاند که واقعیت را با ایدیولوژی تفکیک کرده نمیتوانند. این فضای ایدیولوژیک، به قربانیان سیاسیاش تنها چیزی که داده است، شهوت به قدرت است؛ که شهوت به سکس، به پول و دستیابی به امر جنونآمیز و ناهنجار هرگونه فزونخواهی، با رسیدن به قدرت، برای شان فراهم میشود. اما همین که قربانی سیاسی به قدرت دست مییابد؛ معیار به کارگیریاش به عنوان یک وسیلهی سیاسی به پایان میرسد و دور انداخته میشود؛ نوبت به وسیلهای دیگر میرسد.
کتاب رها در باد، همین وضعیت را از درون به نمایش میگذارد نه از بیرون؛ از پشت صحنه، سخن میگوید نه از روی صحنه؛ آنچه که اهمیت کتاب را از تاریخ محض فراتر میبرد همین توجهی نویسنده به پشت صحنه است. تاریخ، معمولن به روساخت رویدادها میپردازد و رویدادها را از بیرون توصیف و تحلیل میکند.
نویسنده نشان میدهد که چگونه اشخاص به عنوان وسیلهی سیاسی به قربانی گرفته میشوند؛ از جمله: داوود، ترهکی، امین، ببرک کارمل، نجیب الله و دیگران؛ همین طور در جناحهای مجاهدان نیز معادل این قربانیها را میتوان یافت که ابزار سیاسی اند برای فزونخواهیهای قدرتهای بزرگ جهان. این قربانیان سیاسی، به نوبت خود از جامعه، جوانان و مردم، قربانی میگیرند:
«رژیم مزدور و تنظیمهای جهادی هردو از جوانان بیگناه و بینوا سربازگیری میکردند و آنها را به جبهات جنگ بر ضد هم میفرستادند که به بهای خون آنان رهبران فاسد حزب مزدور و بردران مسلمان پاکستاننشین، زندگی افسانوی برپا داشته بودند.
هردو گروه مسلمان و نامسلمان جوانان را با واژههای «شهید» و «قهرمان» میفریفتند و هرگز نمیخواستند فرزندان و وابستگان خودشان به جبهات جنگ رفته شهید و قهرمان شوند. آنها برای بقای زندگی ننگین خود، شهید و قهرمان را پیشوند نام جوانان بینوا میکردند، اما کمونیستان فرزندان و برادران عیاش خود را به بهانهی تحصیل به شوری میفرستادند» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 315).
این قربانیگیری به حدی میرسد که هیچ کس از آن به دور نمیماند، به نوعی پای همه به وضعیت کاذب کشانیده میشود؛ همه کس ناخواسته برای این وضعیت کاذب، قربانی میگیرد و قربانی، میدهد.
در این کشاکش ایدیولوژیک که انسان به ابزار تبدیل میشود؛ نگاهی قدرت به آدمها، نگاهی است ابزاری؛ یعنی ارزش هر آدم به پیمانهای، وسیله بودن و وسیله قرار گرفتناش برای تحقق فزونخواهی قدرت است. بنابر این نویسنده با به نمایش گذاشتن پشت صحنهی قدرت سیاسی لجام گسیخته، میخواهد این را بگوید که انسان فراتر از ایدیولوژیها و وسیله بودناش برای ایدیولوژیها، انسان است و ارزشاش برای وجود داشتن و اگزیستاش است؛ پس هیچ ایدیولوژی حق این را ندارد و نباید داشته باشد که آدمی را به بردگی بکشاند.
اما در سرشت و نهاد اشخاص این فزونخواهیهای لجام گسیخته وجود دارد که با ایدیولوژی سازی، آدمها را برای تحقق فزونخواهیهایش به بردگی میگیرد؛ بنابر این، بایستی به افراد، آگاهی داد تا هر فرد، اعتماد به نفس و هویت فردی خویشتن خویش را داشته باشد که به بردگی کشیده نشوند؛ از این رو، کتاب رها در باد، افزون بر پیامد سیاسی اتو بیوگرافیکیاش، پیامد فلسفی نیز دارد که این پیامد فلسفی، انسان را به عنوان این که انسان است در مرکز تاریخ و زندگی، قرار میدهد.
ثریا، دختری در وسط مردان شیفتهی قدرت، سکس و پول
ماجرای کتاب از اینجا آغاز میشود، دختری از یک خانوادهی فرهنگی و شهری، که پدرش نیز از فعالان فرهنگی و اجتماعی، و منتقد شاه و حکومت، و از طرفداران دموکراسی بوده است؛ به جریان پرچم جذب میشود. این دختر ثریا بها نام دارد. کتاب رها در باد خودزندگینامهنوشت (اتوبیوگرافی) سیاسی و خانوادگی ثریا بها است که زندگی خانوادگیاش هم ناخواسته، سیاسی شده است؛ یعنی مرزی بین زندگی شخصی و خصوصی، و سیاسیاش وجود ندارد.
به طور ناخواسته در ناگزیریای با مردی ازدواج میکند که برادر این مرد، رییس خاد (امنیت) و رییس جمهور حکومت دموکراتیک خلق افغانستان، میشود. ثریا بها بنا به دریافتی که از برادر شوهرش دارد، نمیتواند اخلاق سیاسی او را تحمل کند و برادر شوهرش هم از تسلط بر ثریا بها دست بردار نیست؛ کتاب در نهایت روایتی است از رخدادهای بین ثریا بها و برادر شوهرش دکتر نجیب الله، رییس جمهور قربانی سیاسی دیکتاتوری حکومت کمونیستی شوری، در افغانستان.
کتاب، در واقع یک رمان تاریخی است که ثریا بها در این کتاب سه نقش اساسی را دارد: شخصیت محوری، راوی و نویسندهی رمان است. من، در این بخش نوشته، از ثریا بهای شخصیت-راوی سخن میگویم نه از ثریا بهای نویسنده که یک شخصیت حقیقی است.
ثریا بها، دختری است جذاب و با نشاط، دانشجو دانشکدهی اقتصاد، فعال دانشجویی، مشتاق کار اجتماعی و سیاسی، طرفدار تغییرات سیاسی و اجتماعی در کشور، علاقهمند جریانهای چپ و دستان نویس؛ با داشتن این ویژگیها و پیشینهخانوادگی، مورد علاقهی جریان سیاسی خلق و پرچم قرار میگیرد، به این جریان جذب میشود؛ در مدت کم با شخصیتهای مهم این جریان آشنا میشود که این شخصیتها: میر اکبر خیبر، ببرک کارمل، اناهیتا راتبزاد، نجیب الله، سلیمان لایق و دیگران است. این آدمها بعدها حزب پرچم را رهبری میکنند. معمولن دیدار ثریا بها با اینها صورت میگیرد و ثریا بها هم به همین جریان تعلق میگیرد.
در این دید وبازدید، ثریا بها متوجه میشود که تمامی رفتارش از طرف اناهیتا راتبزاد مدیریت میشود، بنابر این، با رفتار و کردارش به راتبزاد نشان میدهد که او از نظر رفتار و کردار یک شخص مستقل است، و هرگز تحمل این را ندارد که طبق ارادهی دیگران فکر و رفتارش مدیریت شود با این هم میانهاش با راتبزاد سست وکش، ادامه مییابد.
ثریا بها که در خانوادهی شهری بزرگ شده، با هنجارهای جنسیتی مردانهی مردان قبیله، هنوز رو به رو نشده است اما اکثر شخصیتهای حزب، مردانی اند با زیرساخت روانی قبیلوی که حضور زن و دختری برای شان در یک جمع مردانه، مفهوم کار جمعی و انسانی ندارد؛ آنچه که برای این گونه مردان از زن در یک جمع مردانه قابل تصور است؛ زن، بازیچهی استفادههای جنسی برای شان، است.
با آنکه ثریا بها با یک روان راحت و مثبت به این جمع مردانه اشتراک میکند اما از برخورد این مردان، متوجه میشود که روان و ساختار شخصیتی این مردان با فلسفهی مارکسیسم پیوندی ژرف ندارد؛ اینها فقط ظاهر شان را با دوستان روسشان آراسته اند؛ روح و شخصیتشان همان است که یک مرد قبیله و بدوی از آن برخوردار است. دیری نمیگذرد که گمان ثریا بها به واقعیت میپیوندد؛ غیر از میر اکبر خیبر، از کارمل تا نجیب در پی تصرفاش استند.
تعدادی از آدمها، ثریا را برای کسی خواستگاری میکنند و تعدادی هم بدگویی خواستگاراناش را به او میگویند. به نوعی ثریا در وسط خواست، تنفر و تعصب جنسی مردان رفیق حزبیاش قرار میگیرد که رفیقان دارند برای دستیابی بر او رقابت میکنند. این گونه برخورد با ثریا، او را از کار حزبی با جریان پرچم ناامید میکند زیرا او با تعهدی اجتماعی و سیاسیای که داشت میخواست فعالیت کند اما زود متوجه شد پیش از این که یک دختر به جوانی برسد نظر مردان جامعهاش نسبت به یک زن و یک دختر در جامعه و کار جمعی چگونه است!
در دیداری با ببرک کارمل که یک رفیق حزبیاش است؛ دریافت ثریا از جمع رفیقان حزبیاش که اکثرن مردان استند، کامل میشود و او به شناخت از این مردان دست مییابد. کارمل در این دیدار، از ثریا میخواهد که اناهیتا راتبزاد دارد پیر میشود و تو که هژده ساله استی میتوانی جای اناهیتا را بگیری؛ این پیشنهاد از طرف مردی صورت میگیرد که هم زن دارد، هم معشوقه و هم رهبر است.
«کارمل گفت: «تو میدانی چقدر جذاب و جالب استی! همین شور تو، همین صداقت تو پسرها را مجذوب و دخترها را حسود میکند. تو یک پارچهی آتش استی، که مرا میسوزانی!»
با شگفتی تکانی خوردم. پنداشتم تب دارم، شنیدن چنین هذیانی ناشی از تب من است! به زودی دریافتم که این هذیان تبآلود از آن من نیست. این هذیان، هذیان رهبری بود که در چشمانش هوس و شهوت موج میزد.
گفت: «تو مرا میکشی. من مدتها منتظر روزی بودم تا در غیاب داکتر جان (اناهیتا) بتوانم احساسم را به تو بازگو کنم. میدانی تو با این همه شجاعت و دانشی که داری به زودی جای اناهیتا را خواهی گرفت. اناهیتا پیر شده و تو هژده سالت بیش نیست.»
پنداشتم با این حرفها میخواهد صداقت مرا نسبت به اناهیتا آزمایش کند. گفتم: «نمیفهمم شما از چی سخن میگویید.» گفت: «دخترجان! میخواهم بگویم از زیبایی و جوانیات استفاده کن.» به خود لرزیدم و پرسیدم: «رفیق کارمل من از جوانیم استفاده کنم یعنی چی!» گفت: «از تو خوشم میآید.» گفتم: «من اگر از جوانیام استفاده کنم، میتوانم از جوانان همسن و سالم استفاده کنم، نه از شما که رهبر و جای پدر منید. شما با وصف داشتن همسر، با پیوند و تعهدی که به اناهیتا دارید، وفادار بمانید.» با احساس تنفر و شتابان به سوی در دویدم» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 127).
ثریا همواره با این گونه پیشنهادها یا زخم زبان رفیقان حزبیاش قرار میگیرد؛ با آنکه صدیق برادر نجیب الله، خواستگار ثریا است. نجیب با شنیدن این خبر که برادرش از ثریا خواستگاری کرده است بازهم از صدیق بد گویی میکند، و وانمود میکند که من تو را دوست دارم و دستبردارت نیستم؛ میتوانی با من باشی؛ با آنکه ثریا صدیق را هم نمیخواهد و اصلن، قصد ازدواج را ندارد؛ به نجیب پاسخ جدی و دندان شکن میدهد؛ نجیب هم به ثریا میگوید که منتظر پاسخات باش، مره هم نجیب میگویند!
ثریا بنا به فعالیتهای حزبی، شبها خواندن درسهای دانشکدهی اقتصاد، و نگرانیهای عقدهمندانهای که از طرف رفیقان حزبیاش متوجهاش است؛ بیمار میشود و برای تداویاش به روسیه میرود؛ با دیدن روسیه، انسان آرمانی شوروی هم در تصورش نابود میشود؛ در مدتی که روسیه است، کم کم پی میبرد که رفیقان حزبیاش همه عضو شبکهی جاسوس ک. گ. ب است؛ و رهبران حزب خلق و پرچم از حکومت شوروی پول دریافت میکنند.
با برگشت به کابل، رابطهاش را از نظر سیاسی با رفیقان حزبی و با جریان پرچم قطع میکند، به عنوان یک منتقد به نقد جریان و رهبران حزب میپردازد؛ زیرا کاملن دریافته و مطمین شده است که این رفیقان سیاسیاش مردانی است شیفتهی قدرت، سکس و پول؛ نه در پی توسعهی ساختارهای مدرن اجتماعی به جای ساختارهای قبیلوی استند و در پی سیستمسازی و حکومتسازی به جای حکومت سنتی و پوشالی موجود.
نخست، تنها اقدامی که ثریا میتواند انجام دهد؛ بریدن کامل از این جریان است اما با این بریدن، رفیقاناش همه در پی توطیه و دسیسهسازی شخصیتی و حیثیتی او برمیآیند تا ثریا را در هر صورتی به چنگ بیاورند و با ایجاد ناگزیریها، وسیلهی دست شان قرار بدهند. اما ثریا با ارادهای که دارد؛ با قبول همه توطیه و دسیسهی رفیقاناش، از این جریان جدا میشود و به همه هم میفهماند که او دیگر با این جریان نیست و یک شخصیت مستقل و آزاد، متعلق به خودش است.
عقدههای مردانهی رفیقاناش، نبود ثریا در کابل برای مدتی، کارسازی صدیق با مادر و خانوادهاش، ثریا را ناگزیر به ازدواج ناخواسته با صدیق -که نماد شخصیتی نیرنگ، بیارادگی، بی مسوولیتی، طفیلی بودن و دستاورد فکر قبیله و خانودهی بی فرهنگ و خشن است- میکند.
ثریا خیال میکند با این ازدواج، از عقدههای رفیقان حزبیاش رهایی مییابد، و میتواند یک زندگی نسبتن آرام و شخصی را آغاز کند اما این تصور ثریا نقش بر آب میشود، مشکل جدیاش در زندگی، تازه آغاز میشود، بنابر این، ثریا ناگزیر میشود که تصور یک زندگی آرام را از فکرش بیرون کند و برای تسلیم نشدن به این عقدهی حزبی رفیق سابقش هرگونه خطری را متقبل شود و مطیع عقدهی رفیق حزبیاش که نجیب الله برادر شوهرش است، نشود.
در نهایت برداشت ثریا از قدرت در افغانستان دچار تحول میشود و بیشتر توجهاش را معطوف به پشت صحنهی قدرت میسازد که چگونه در یک جامعهی بسته و در قلمرو دیکتاتوریها، قدرت، صحنهسازی میشود؛ بنابر این، کوشش میکند تا راوی پشت صحنهی قدرت جریان خلق و پرچم در افغانستان، باشد.
ثریا، زنی در وسط واقعیت تلخ مرگ و زندگی
«کوههای سر به فلک، رودهای خروشان، جنگلهای انبوه، میلیاردها سال قبل از پیدایش انسان بودهاند و میلیاردها سال دیگر هم خواهند بود. اما انسان این موجود حقیر چون ذرهی ناچیزی بر پهنهی گستردهی جهان میآید؛ لحظهی مختصری میدرخشد ؛ مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی میکشد؛ خونهایی میریزد و آنگاه جهان را پدرود میگوید. کوهها و رودخانهها گواه شقاوت انسانها اند که میدرند، میکُشند، به آتش میکَشند و... » (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 535).
پس از ازدواج، ثریا میتواند زندگیاش را مدیریت کند و مداخلهی تعدادی از رفیقان سابق حزبیاش را بر زندگی شخصیاش دفع کند و از آنان دور شود اما به طور مستقیم با مردی، زرنگ، کینهتوز و قدرتمندی رو به رو میشود که رفیق حزبی قبلی و عضو ارشد خانوادهی فعلی و برادر شوهرش است.
ثریا در رویارویی با این مرد، در موقعیت تلخ مرگ و زندگی قرار میگیرد که این موقعیت با کینهتوزی نجیب الله رییس خاد حکومت ببرک کارمل، از سرش دست بردار نیست یا تابع غرایز و کینهتوزیهای نجیب الله شود یا این که در یک مجادلهی فرساینده نابود شود؛ بار بار نجیب الله پیشنهاد میدهد تا از خواستهای نجیب اطاعت کند و نجیب برای این اطاعت او را در وضعیت بهتری سیاسی و اجتماعی قرار میدهد اما ثریا بها این پیشنهادها را نمیپذیرد و در یک مجادلهی فرساینده با نجیب ادامه میدهد؛ نجیب بنا به موقعیت حکومتی که دارد هر بار به ثریا دامی میگذارد و او را در یک موقعیت ناگزیرانهی شخصی، خانوادگی و اجتماعی، قرار میدهد. ثریا هم با تحمل همه ناگزیریها به زندگیاش ادامه میدهد و به عنوان یک شخص نظربند، همیشه تحت نظر نجیب است. نجیب از این تحت نظر قراردادن ثریا دو منظور دارد؛ یک، این که ثریا با انتقادهایش از او، امکانی نشود برای دست نیافتن نجیب به قدرت به خصوص ریاست جهموری؛ دو، عقدهای که بر ثریا دارد میخواهد با این آزار و اذیت ثریا، به ارضای عقدههای سادیستیاش بپردازد.
بنابر این، ثریا با شوهرش هرکجایی که میرود؛ نجیب با قدرتی که دارد و با چشم اسپندیاری که ثریا دارد؛ ثریا را میتواند باز به دام بیندازد و به اسارت خویش برگرداند. چشم اسپندیار ثریا، برادر نجیب است که شوهر ثریا است؛ او و ثریا دو فرزند دارد. ثریا بنا به هنجارهای اجتماعی و التماس مادرش نمیخواهد از صدیق طلاق بگیرد و از طرف دیگر اگر از صدیق طلاق بگیرد؛ نجیب با قدرتی که دارد، فرزنداناش را از ثریا میگیرد. با آنکه ثریا به آلمان میرود بازهم بنا به همین ناگزیریها به اسارت نجیب برمیگردد.
صدیق، شوهر ثریا و برادر نجیب با آنکه با نجیب مشکل دارد اما با نداشتن اراده و شخصیت روانی مستقل، همیشه وسیلهای نجیب برای آسیب رساندن به ثریا، قرار میگیرد.
سرانجام نجیب، به جای کارمل رییس جمهور، میشود؛ هم ثریا و هم دوستان ثریا به این تصور است که نجیب با رییس جمهور شدن، از آزار و اذیت ثریا دست برمیدارد. این تصور هم درست از آب درنمیآید و پس از ریاست جمهوری، بازهم نجیب به ثریا پیشنهاد فرمانبرداری از خودش را میدهد اما ثریا بازهم پیشنهاد او را رد میکند؛ این بار نجیب میخواهد تا به این بازی موش و پشک، پایان دهد و ثریا را نابود کند. نابودی ثریا میتواند حربهای به دست طرفداران کارمل برای بدنامی نجیب، بدهد؛ بنابر این، نجیب باید خیلی با احتیاط عمل کند. نجیب با آزار و اذیت متداوم و فرسایندهاش ثریا را به بینی رسانده است. ثریا تصمیم میگیرد تا با اقدامی، هرچند خطرناک، خودش را از چنگ نجیب برای همیشه، نجات بدهد و با این اقدام به نجیب بفهماند که خواست دیکتاتور، آخرین خواست و اراده نیست.
ثریا در یک اقدام خطرناک با شوهر و فرزنداناش، به جبههی جنگ مخالف حکومت نجیب که احمد شاه مسعود، آن را رهبری میکند، میپیوندد. البته با جهانی از دشواری و مشکلات. با این اقداماش، ارادهی مرد زرنگ، کینهتوز و قدرتمند را به تمسخر میگیرد و ارادهی نجیب با همه عقدههایش به شکست میانجامد.
ثریا بها با خانوادهاش، پس از مدتی را که در جبههی جنگ سپری میکند؛ رهسپار امریکا میشود.
ثریا، مادری در وسط هنجارهای مادرانهی شرقی و واقعیتهای فرهنگی امریکا
«به اتاق خالد و رویا رفتم. کتابها و لباسهای شان هنوز در جای خود بودند. لباسهای آن دو را پاییدم و بوییدم و به چشمانم مالیدم. بر آفرینش هستی شوریدم و فریاد زدم: «نابود باد آن سرنوشتی که با سرشت مادر به ستیزه برخیزد» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 747).
ثریا بهاء به همکاری احمد شاه مسعود با خانوادهاش به امریکا میرود و پناهندهی سیاسی میشود؛ تهدید مستقیم نجیب الله بر ثریا پایان مییابد اما او با چالشهای جدیدی در امریکا رو به رو میشود. این چالشها، مشکلات خانوادگی است. صدیق، شوهر ثریا که با حقارت بزرگ شده، با مظلومنمایی، توجهی دیگران را به خود جلب میکرد و با این جلب توجهی دیگران به خودش، مسوولیت انسانیاش را به تعلیق درمیآورد و میخواهد همچون موجودی طفیلی، بر دوش دیگران زندگی کند. موقعی که به امریکا میرسد بنابه نداشتن اعتماد به نفس شخصیتی، بای فرند زنان پیر امریکایی میشود و شبها را به خانهی این زنان سپری میکند.
صدیق، در امریکا، افراد خانوادهی پدری و قوم و خویشاش را دیگر در کنارش نمیبیند که مظلومیتنمایی کند و دست به خودکشی بزند تا مورد توجهی شان قرار بگیرد و با این مورد توجه قرار گرفتن اهمیت و حضور خودش را در زندگی توجیه کند؛ استراتیژی جدیدی را برای توجیهی حضورش در زندگی، طراحی میکند که این استراتیژی، دسیسهسازی در درون خانوادهی خودش است؛ میخواهد با شستشوی مغزی رابطهی فرزانداناش را با مادرشان تیره کند و با این کار، حضور و اهمیت خودش را میآزماید؛ این استراتیژی صدیق با امکانهای اجتماعی و فرهنگی امریکایی، کارگر میافتد و کم کم رابطهی عاطفی پسرش با مادر به سستی میگراید و این سست شدن عاطفهی فرزندی و مادری به صدیق امکان بیشتر میبخشد تا با استفاده از این وضعیت، حضورش را برای خودش در جهان توجیه کرده باشد.
این از همگسیختگی خانوادگی، بر روان ثریا تاثیر میگذارد به نوعی دچار آسیب شخصیتی از نظر عاطفهی مادری میشود. ناگزیر میشود تا صدیق این شوهر همیشه طفیلیاش را که تا هنوز بنا به مصلحتها و هنجارهای، حفظاش کرده بود، با ترک او از ناگزیری در کنار صدیق بودن، رهایی یابد.
اماصدیق از فرهنگ انتقام دست بر نمی دارد و دخترش را که سالهااز پدر متنفر بوده به دام می اندازد و از او جدا میکند و ثریا تنها میشود این تنهایی برای ثریا که زنی است با عاطفهی شدیدی مادری؛ به نوعی، حضور دو فرزندش برایش توجیهی روانی زندگی او در جهان بود، دیگر این توجیه را از دست میدهد؛ بایستی سر از نوع توجیهی روانیاش را از زنده بودن و زندگی کردن در این جهان بازسازی کند که این بازسازی او را به سوی اشتراک در جلسههای روانکاوی و روانشناسی میکشاند؛ تا این که مانند روکانتون، شخصیت محوری رمان تهوع سارتر، توجیهی حضورش را در نوشتن، پیدا میکند.
اینجا میشود این پرسش را در میان گذاشت که عاطفهی مادری با دریافت فرزندان از زندگی، چی پیوندی دارد آیا متقابلن، فرزند هم پاسخ عاطفی به عاطفهی مادری خواهد داشت یا نه! فکر نمیکنم که چنین باشد، دختر باپیوند ژرف و ناگسستنی که با مادر داشت، دوباره بر می گردد، اما پسر نیازمندی روانی مادر را ندارد؛ این مادر است که نیازمندی روانی برای توجیهی حضورش در زندگی و تداوم نسل به فرزندان دارد. اما توجیهی حضور فرزندان نه مادر و عاطفهی مادری بلکه واقعیتهای موجود زندگی و واقعیتهای فرهنگی عصر شان است٠
فرزندان در هنجارهای سنتی و شرقی، صریح به عاطفهی مادری پاسخ رد نمیدهند اما هنجارهای فرهنگی و اجتماعی مدرن و غربی به فرزندان این امکان را فراهم میکند تا پاسخ عاطفی مادر را بی پاسخ بگذارد و برای مادر هم این بی پاسخ گذاشتن زیاد حیرت برانگیز نیست. اما برای یک مادری که با هنجارهای شرقی زیسته است، این بی پاسخ گذاشتن، حیرت عاطفی را به همراه خواهد داشت و باعث تخریب سیستم عاطفی مادر خواهد شد؛ خوشبختانه این تخریب عاطفی روانی، طوری بازسازی میشود که ثریا به نوشتن پناه میبرد تا حضور و زندگیاش را در این جهان توجیه کند٠
آنیما و آنیموس؛ نوستالژیای راوی
زمان میگذرد، بسیار چیزها دستخوش تغییر و تحول میشود؛ مرگ، آدمهای زیادی را که ثریا میشناخت، نابود میکند. میر اکبر خیبر، داوود، ترهکی، حفیظ الله امین کشته میشوند. ببرک کارمل میمیرد. نجیب و برادرش احمدزی به دار آویخته میشوند و چند روز از چوبهی دار آویزان میمانند. برجهای دوقلو در امریکا فرو میریزد. احمد شاه مسعود، در یک حملهی انتحاری، از بین میرود.
جهانی که ثریا میشناخت به نوعی پایان مییابد. آدمهای که تاثیر منفی یا مثبت بر زندگی ثریا گذاشته بودند؛ دیگر تقریبن نیست شده بودند یا از صحنهی قدرت و روزگار به حاشیه رانده شده بودند. دیگر همه چیز به بازیچهای میمانند که چند روزی بودند و گذشتند. اما این همه، در آگاهی ثریا، به عنوان خاطره و یادآوری، سر از نو امکان ظهور مییابند؛ مردی زرنگ، نیرنگباز، تشنهی سکس، پول و قدرت، دکتر نجیب الله که دست از سر ثریا برنمیداشت، دیگر ظاهرن دست بردار شده و از جهان واقع محو شده بود اما به عنوان حقیقتی در خاطرهی ثریا لمیده حضور داشت. ثریا دیگر از میانهسالی گذشته و آنچنانی که خودش را مییابد، شخصیتی است از نظر سیاسی و روانی محصول درگیریهای که با نجیب الله داشته است.
احمد شاه مسعود، مردی دیگر که فر شتهی رهایی ثریا از اسارت نجیب الله شد، و ثریا همیشه در یاد و خاطرهاش سپاسگزار اوست؛ او نیز از جهان واقع رخت بربسته اما در جهان یاد و خاطرهی ثریا برایش جهان حقیقی مهمی را باز کرده است و همواره، ثریا این مرد را به یاد میآورد.
پس از این همه پایان واقعیتها؛ جهانی که روی دست ثریا مانده است؛ جهانی است رو به گذشته، که تنها در یاد و خاطره قابل تصور است. بنابر این، ثریا دچار نوستالژیا میشود. و خودش را در میان دو مرد مییابد که یکاش نجیب الله است و دیگری، احمد شاه مسعود. این دو مرد برای ثریا به دو جهان تعلق میگیرد؛ جهانی کاملن شر و اهریمنی که فرمانروای این جهان نجیب الله است، و جهانی کاملن خیر، نیکی و اهورایی که فرمانروای آن احمد شاه مسعود است. اما در این وسط مردی دیگری هم وجود دارد بنام صدیق که به برزخ میماند، اما ثریا دیگر او را دور انداخته است، و این موجود حتا در خاطرش هم نمیگذرد. در وسط این دو جهان یا دو مرد؛ زنی هست که در خاطر ثریا میگذرد، این زن خود ثریا است که دیگر به عنوان امر گذشته، در خاطرش وجود دارد.
در پایان کتاب، در خاطر ثریا یک مرد میماند و یک زن؛ این مرد و زن، تقریبن دو نمونهی آرمانی از زن و مرد است که به کهنالگوِ ناخودآگاه جمعی یونگ، مانند است.
این زنِ بازمانده در خاطر روای، اهمیت روانی یک آنیموس؛ و مردِ بازمانده در خاطر راوی، اهمیت روانی یک آنیما را پیدا میکند. این زن، گذشتهی خود راوی است که ثریا آن را در خاطرش به یاد میآورد، و مرد، احمد شاه مسعود است که در دیداری به عنوان یک قهرمان در خاطر راوی مانده است.
ثریا بها، نویسندهی کتاب، از نوشتن این کتاب چی میخواهد؟ این کتاب، چی اهمیتی دارد؟
در این بخش نوشتار که پایان نوشتار است از درون جهان کتاب بیرون شده؛ با نگاهی بیرونی و غیر عاطفی به منظور نویسندهی کتاب از نوشتن این کتاب و به اهمیت تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی کتاب، به کتاب رها در باد، پرداخته میشود.
تا هنوز هرچه گفته شد، به ثریا بها، نویسندهی کتاب و به اهمیت بیرونی کتاب مربوط نمیشد بلکه به جهان متن و به شخصیتهای درون روایت ارتباط میگرفت که این شخصیتها و این جهان متن با مولف و اهمیت بیرونی کتاب، چندان ارتباط نداشت؛ بیشتر برداشت یک خواننده و انتظارات یک خواننده بود که برای خودش فهم ممکن را از شخصیتهای درون روایت و از جهان متن ارایه میکرد؛ یعنی از خوانشیهای ممکن خوانندهها، فقط یک خوانش ممکن بود، که ارایه شد.
اکنون با نگاهی از بیرون به کتاب نگاه میشود و دریافت نسبتن علمی از منظور نویسنده و از اهمیت کتاب ارایه میشود. زیرا آنچه که تا هنوز از کتاب گفته شد به بُعد روایتی و داستانی کتاب پرداخته شده بود نه به پیامدهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کتاب.
آیا ثریا بها خواسته است با نوشتن کتاب از نجیب الله و تعدادی انتقام بگیرد، برای آزار و اذیتی که ثریا بها و مردم از آنان دیده است؟ فکر نمیکنم چنین باشد زیرا مرگ، انتقام از تعدادی انتقام گرفته است. مرگ در جایی که قانون و نظام سیاسی عادلانه نیست، آخرین عدالت انتقامجویانهی طبیعت است. بنابر این، ثریا بها در پی انتقام نه بلکه در پی ارایهی واقعیتهای است که نمیخواهد این واقعیتها برای مردم کشورش و جهانیان، همیشه پنهان بماند.
رولان بارات میگوید، نوشتن جهیدن از مرگ و فراموشی به سوی هستی و جاودانگی است؛ ثریا بها، استراتیژی مبارزاتیاش رابا بی عدالتی، فراموشی و از یاد رفتن، با نوشتن تغییر میدهد؛ میخواهد با نوشتن برای همیشه حتا برای وقتی که دیگر نیست هم؛ همچنان مبارزه کند. بنابر این، با نوشتن مبارزه میکند در برابر فراموشی و نیستی؛ میخواهد در برابر مرگ خودش و در برابر هرچه که او را به خاموشی و خاموش شدن تهدید میکند، ایستادگی کند و ایستاد شود.
انسان با آنکه در برابر طبیعت، موجودی است کوچک که طبیعت آن را به بازی میگیرد؛ پس آدمی، برای طبیعت بازیچهای بیش نیست اما به برداشت سارتر، انسان با آگاهی که دارد بزرگ از طبیعت میشود؛ زیرا آنچه که طبیعت بر آدمی انجام میدهد، نمیداند؛ آدمی با آگاهی که دارد، میداند که طبیعت با او چی میکند؛ یعنی، سرانجام آدم را طبیعت محکوم به فنا، مرگ، نابودی و فراموشی میکند اما انسان با دانستن این همه، رنج طبیعت را بر خودش، تحمل میکند. انسان برای این محکوم شدن در برابر طبیعت، فراتر از تحمل؛ استراتیژی وضع میکند که این استراتیژی، به طور عام هرگونه آفرینش و به طور ویژه، نوشتن است. نوشتن، امری است که طبیعت نمیتواند با مرگ آدمی، آگاهیای که از آدمی مانده است آن را نابود کند. نوشتن همیشه، کسی را که نوشته است، از نویسندهاش یادبود میکند. در این صورت، طبیعت میتواند تن و جسم نویسنده را نابود کند اما نمیتواند نام او را نابود کند؛ نام نویسنده؛ همیشه در برابر طبیعت سرکش، همچون آگاهی، باقی میماند.
ثریا با مرگ دوستان و دشمناناش به این نتیجه میرسد که با نوشتن در برابر مرگ خودش، ایستاد شود؛ و نگذارد که با مرگ، فراموش شود؛ بنابر این، ثریا بها، با نوشتن این کتاب، از مظلومان، یادبود میکند و ستمگران را میبخشد، و به آیندهگان هوشدار میدهد که انسان، با همه ستمپیشگی، محکوم به فنا و نابودی است، پس بهتر این است که فراتر از هر ایدیولوژیای به انسان با ایجاد سیستمهای دموکراتیک و کارآمد سیاسی و اجتماعی، احترام بگذاریم و انسانبودن تنها در نظام سیاسیای قابل تجربه است که فرد آدمی،آزادی عقیده و باور، و اختیار داشتن تن و جان و ارادهی خودش برایش ممکن باشد و از دیگری، برایش قابل درک و احترام، باشد.
کتاب رها در باد با آنکه روایت داستانی، ارایهی زبانی، ادبی دارد و در نوع ادبیاش، اتوبیوگرافیک یا خودزندگینامهنوشت، است. اما به طور خاص، دستاوردی است از ارایهی تاریخ معاصر افغانستان که یک زن آن را با دریافت زنانه از تاریخ، قدرت و سیاست، ارایه کرده است.
کتاب، ارایهی چشمدید معتبر، از تاریخ سیاسی معاصر افغانستان به ویژه جریان خلق و پرچم است؛ این ارایه، تا بیرونتاریخ باشد، درونتاریخ است؛ یعنی این که موقعیت سیاسی، خانوادگی و اجتماعی نویسنده، این فرصت را برای نویسنده فراهم کرده که نویسنده توانسته، پشت صحنهی قدرت را ببیند که چگونه ظاهر قدرت سیاسی در افغانستان، شکل میگیرد. بنابر این، نویسنده ترجیح میدهد تا پشت صحنهی تاریخ و قدرت را، بنویسد.
این کتاب، نه تاریخ محض، بلکه پردهبرداری از تاریخ سازی و ارایهی تاریخ بنا به منفعت قدرتها است. طوری که امین، ببرک کارمل و دکتر نجیب الله به این باور بود که تاریخ را آنچنان که ما میخواهیم همان گونه ارایه و نوشته میشود اما کتاب رها در باد در برابر این تصور تبلیغاتی، دغلبازانه و ریاکارانه از تاریخ، میایستد و تاریخ را آنچنان که هست یا آنچنان که میتواند از چشمانداز آدمی که شریک قدرت نیست، باشد؛ ارایه میکند
کتاب، دارندهی سندهای معتبر است از کشته شدن شخصیتهای سیاسی مخالف رژیم، پنهانکاریهای قومی رژیم برای تامین منفعت قومی، از جمله، احصاییه و شمار نشدن دقیق مردم افغانستان، جعلسازی اصطلاح پشتونستان، تداوم جنگ و نا آرامی، برای گِلآلود شدن وضعیت سیاسی و اجتماعی تا تکهداران قومی بتوانند از این فضای گِلآلود، ماهی گیری کنند.
کتاب، قدرت افشاسازی، خیلی واقعبینانه دارد؛ زندگی شخصیتهای سیاسی خلق و پرچم و از خودش را هم از نظر سیاسی و اجتماعی و از نظر خصوصی و شخصی، آفتابی میکند.
کتاب، معرفت ما را از تاریخ معاصر افغانستان به چالش میکشد؛ در ضمن فهم ممکن روایت مردانهی ما را نیز از مفهوم تاریخ و ارایهی تاریخ دیگرگون میکند، و فهم ممکن، غیر از فهم مردانهی موجود را از مفهوم تاریخ و ارایهی روایت تاریخ فرا روی ما میگذارد که این فهم از تاریخ و از ارایهی روایت از تاریخ یک فهم زنانه از تاریخ است؛ که تاریخ را به شیوهی داستانی در اتوبیوگرافیکنویسی ارایه کرده است؛ بنابر این، این امر را در میان میگذارد که تاریخ را میتوان غیر از ارایهی خطی و یک نواخت موجود؛ طور دیگر هم نوشت و روایت کرد.
کتاب، غیر از اهمیت تاریخی، سیاسی و فرهنگی، یک سند معتبر، از نثر معاصر ادبیات پارسی دری در افغانستان است که ادبیات منثور را غنامندی ویژه بخشیده است؛ با یک دستیای که در ارایهی زبان و توصیف، دارد.
کتاب در هفت صد و شصت و چهار صفحه ارایه شده که تقریبا دو صد هزار، کلمه میشود؛ یعنی از نظر داشتن واژه، برابر است با شاهنامهی فردوسی. بنابر این، یک فرهنگ لغت دوصدهزار واژهای را از زبان معاصر ادبیات پارسی دری ارایه کرده است که نه تنها در ادبیات معاصر افغانستان بلکه در قلمرو زبان و ادبیات معاصر ادبیات پارسی دری، اهمیت و جایگاهِ ویژه دارد با جملهبندیها، توصیفها و کلیت صورت و فرم زبان و متن؛ میتواند در آینده، ضمن سند تاریخی، یک سند منثور تاریخی قابل ملاحظه از زبان و ادبیات پارسی دری باشد.
کتاب رها در باد را، اگر از نخستین اتوبیوگرافیک یا خودزندگینامه نوشت سیاسی-تاریخی-ادبی یک زن در قلمرو ادبیات پارسی دری ندانیم؛ در ادبیات پارسی دری و در ادبیات سیاسی و تاریخی افغانستان از نخستین کتاب در این زمینه با ویژگیهای خودش، است.
کتاب، با امکانهای تاریخی، سیاسی، فرهنگی، فهم و معرفت زنانه، زنانه نویسی، توصیفهای ادبی و ارایهی روایتی و داستانی؛ چشماندازهای ممکن را فرا روی خواننده و پژوهشگر، میگذارد. بنابر این؛ با هر چشمانداز ممکن، میتوان، دیدی خاص به کتاب انداخت و مورد خاص را در کتاب، به بررسی گرفت و ارایه کرد.
آنچه که در این نوشتار از کتاب ارایه شد، یک چشمانداز ممکن از نظر یک خواننده، بود.
این نوشتار، به نقل از ثریا بها از گارسیامارکز که کتاب رها در باد با آن آغاز میشود؛ پایان مییابد:
زندگی آنچه زیستهایم نیست؛ بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش میآوریم تا روایتاش کنیم.
کتاب «رها درباد» یک مأخذ و تحلیل با ارزش سیاسی است
٢ حوت (اسفند) ١٣٩١
"رها درباد" عنوان کتابی است که به همت و زحمت بانوی مبارزثریا بها در784 صفحه تالیف گردیده , این کتاب تنها یک اوتوبیوگرافی خانم ثریا ( سرگذشت زندگی تراژیک وی نیست ) بلکه یک بخشی از واقعات مهم تاریخی وسیاسی کشوراست ثریا دختر سعدالدین خان مرحوم که از پیشگامان دور اول مشروطیت بود ودر زمان نادرشا وهاشم خان مدت هژده سال را در زندان های مخوف رژیم سلطنتی سپری نمود وهژده سال زندان وآنهم به منظور آزادی خواهی از زیر اختناق رژیم سیاسی آن زمان که عرصه زندگی را برای مردم تنگ ساخته بود با رفقای همرزمش با شجاعت تمام در مقابل مظالم رژیم سلطنتی فعالیت های مسالمت آمیز سیاسی را شروع نمود و بیرق آزادی سیاسی را بر افراشته توسط نشر مضامین , ایراد بیانیه های پر شور برای روشنگری اذهان سیاسی وطنداران خدمات بر جسته را انجام داد وچندین بار به بهانه های مختلف توسط رژیم اختناق روانه زندان شد . زندانی شدن پدرو اذ یت وآزاروی برای یک مدت مدید به روح دختر جوان ثریا اثرات ناگوار بجا گذاشت واین دختر مانند پدر از ابتدای جوانی در مکتب شروع به فعالیتهای سیاسی نمود ودر دوره تحصیل در پوهنتون کابل که زد وبند های سیاسی بین محصلین پوهنتون در جریان بود با یک دسته ائی که خودرا چپی وانمود میکردند ارتباط نزدیک بر قرارساخت , درآنزمان ساحه پوهنتون محل مناسب برای فعالیت سیاسی گروپ های مختلف گردید و محصیلین پوهنتون به نمایندگی از یک حزب مشخص که باحزب دیگر در تضاد بودند با همدیگر کلاویز میشدند درآنوقت حزب اسلامی , شعله جاوید وحزب نو پای پرچم وخلق وچند حزب دیگر با هم به رقابت های سیاسی برخواسته وتوسط ایراد بیانیه ها , مظاهرات ومیتنگ های سیاسی فعالیت را آغاز کردند و برای عضویت بیشتر احزاب خویش سعی میکردند محصلین پوهنتون را جذب کنند وخانم ثریا که دارای افکاربه اصطلاح چپی و ضد رژیم بر سر اقتدار بود نیز در میتینگ ها اشتراک وبیانیه های پرشور سیاسی ایراد مینمودوبعدا توجه گروپی راخودرا پرچم وخلق مینامیدند ودر خفااز روش های سیاسی کمونست شوروی پیروی میکردند جلب نمود وتوسط خانم اناهیتا که وظیفه جذب محصلین دختر را به حیث عضو در حزب پرچم داشت ثریا جوان را به اعضای حزب پرچم معرفی نمود ودرآنوقت آقای ببرک وظیفه رهبری حزب را به عهده داشت ویکی از عضو فعال دیگر محصل فاکولته طب آقای نجیب اله بود که بعدا رئیس خاد وبلاخره رئیس حکومت کمونستی کابل گردید .
ثریا بها باتماس نزدیکی که با بیرک کارمل ,نجیب اله وسائیر اعضای فعال حزب پرچم داشت در مورد شخصیت , کرکتر ,دانش سیاسی , حزبی و رقابت ها وزدوبند های علنی ومخفی باهمدیگرکه چطور رقیب خویش را با خدعه , تزویر وتجرید از صحنه سیاسی بیرون بکشند بطور مشرع درکتاب خویش توضیحات داده وبخصوص راجع به ضعف شخصیت وکرکتر ببرک کارمل و انحطاط فکری نجیب اله , خودخواهی وزور گوئی وی واین همه قتل وقتالی که به حیث رئیس خاد براه انداخت تشریح نموده است . هردوشخص , ببرک کارمل و داکترنجیب که مهره اصلی حزب پرچم وخلق را تشکیل میدادند دارای دو چهره متضاد ومتمایز در جامعه داشتند که یکی چهره سیاسی که در بین جوانان چپی که مود روز بود به حیث یک مبارز سیاسی خود را تبارز میدادند وبا نطق های آتشین وکلمات فریبنده جوانان کشور را فریب میدادند واز برتری رژیم کمونست وجامعه پرولتاریا دادسخن داشتند وچهره دیگر آنها چهره واقعی این دوشخصیت بود که روش خشن وغیر انسانی که در مقابل فامیل و همچنان رقبای خویش داشتند وبخصوص داکتر نجیب که از هیچ گونه رفتار وکردار خشن درمقابل فامیل ابا نداشت و ثریا بها با برادر داکتر نجیب آقای صدیق به مشوره و وساطت میر اکبر خیبر ازدواج نمود که خانم ثریا شوهرش صدیق را بیمار روانی درکتاب خویش تشریح نمود که باعث مصیبت ورنج های بی شمار برای خانم ثریا ودوطفل عزیزش گردیدکه بیان آن دراین نوشته مختصر گنجایش آنرا ندارد.
نظربه مریضی که عاید حال خانم ثریا بها گردید سفری جهت معالجه به روسیه شوروی نمود ودر آنجاه به خصوصیت وواقعیت رژیم کمونیستی روسیه شوروی پی برد وبا یک تعداد از متخصصین طب , هنر مندان وهمچنان محصلین افغان در روسیه شوروی آشنائی نزدیک حاصل نمود و در صفحه 166 کتاب خویش چنین تذکر میدهد که روزی توسط حیدر مسعود که مسئول حزبی پرچمی ها بود با یک نماینده کی جی بی بنام دریانکوف معرفی میشود واین شخص به بانو ثریا بها افشاه میکند که :"کی جی بی به رفقای رهبری شما ماهانه پول می فرستد وما به رفیق کارمل ماهانه سی وپینج هزار روبل روسی تادیه میکنیم ." بعد ازاینکه ثریا فهمید که رهبری حزب خلق وپرچم جاسوسان وجیره خواران شوروی اند خیلی به خانم ثریا سخت تمام شد ودرک نمود که حزب خلق وپرچم اورا برای مقاصد شخصی وحزبی خود استفاده افزاری میکنند تصمیم گرفت که بکابل بر گردد وبا حزب خلق وپرچم که در حقیقت جاسوسان شوروی بیش نیستند قطع مراوده کند.و نجیب وهمچنان ببرک کارمل دریافتند که راز شان درنزد ثریا بها افشا شده در صدد آن برآمدند که خانم ثریا بها را به شکلی ازبین ببرند و ثریا بها از چندین توطئه داکترنجیب جان به سلامت برد وبالاخره تصمیم به این شد که از طریق پنجشیر وبا کمک مسعود به پشاور واز آنجابه امریکاه مهاجرشود . درکتاب رها درباد راجع به شخصیت , دانش وروش مسعود وجنگ های چریکی وی در مقابل ابر قدرت روس تحلیل وتمجید شده است .
گرچه در مورد مظالم وبدبختی های رژیم خلق وپرچم که برای ملت رنج کشیده افغان آورد کتاب ها وتحلیل های سیاسی زیاد نوشته شده ولی باین تحلیل جامع و افشا گری که خانم ثریا بهانموده تاحال چنین یک کتابی در دست نیست . کتاب رها درباد یک موخذ عالی سیاسی است وبائیست این کتاب به زبان انگلیسی وسائیر زبان های زنده دنیا ترجمه ونشر شود ومن نشر این کتاب با ارزش را به بانو ثریا بها تبریک میگویم , از نگاه سبک نوشته خیلی دلچسپ وبه ترتیبی نوشته شده که توجه خوانند را بخود جلب میکند واین کتاب با دقت تمام واستفاده از کلمات رسا و پرومحتوا که شایسته یک نویسنده است درقید تحریر در آمده.
اما پیش از آن "رها در باد" نگارشی است از بانو ثریا بهاء، یک زن، یک مبارز، یک مادر، یک حماسه گر...
این نگارش ، رود ها و فرا رود های یک زن حماسه آفرین را به تصویر می کشد که با بی باکی بر فراز بال های شجاعت، عشق و آزاده گی می نشیند و خویش را از درون لایه های یک دهکدۀ محقر از جنس پستی و زبونی بیرون می کشد؛ و در فرجام، بر بلندای از بلندترین کوهای غرور، شکوهمندی، آزاد منشی و دادخواهی آشیانه می گسترد.
رها در باد، یک بار دیگر تیغ زننده اش را بر پیکر این پندار ها و نگرش ها فرو می برد که به من می گوید، " زن" – این واژۀ تعریف ناشدنی" – به جز پزیدن چند نان در تنور و جنباندن گهوارۀ چند کودک ، اصلن دیگر کاری بلد نیست. این " رها در باد" دست کم همین پندار را در من سخت کوبید و نابود کرد.
از درون پندار های اهریمنی زن ستیزانه، اما خیلی سنگین و حشتناک، شکوهمند بانویی بر می خیزد و با ریختن هزاران قطره اشک، هزاران قطره خون و هزاران خورجین درد، به من و شاید به تو می گوید که " زن هم می تواند حماسه گر باشد". " آن جا که زن است، روشنایی است" - این معقولۀ نفرت انگیز را با فورمول های ساخته شده از انسانیت، شرافت، آزاده گی و غرور به همه به ثبوت می رساند.
می گوید می شود زن بود، اما خیلی مرد بود. می شود، جسم ناتوان داشت، اما همچون رستم به میدان نبرد، با سنگ ها، با بم ها، با آتش با خشم، دست و پنجه کرد.
رها در باد؛ یک آیینه است. چنان آیینه ی که پهلوی دیگر زن بودن – یعنی به پندار جامعۀ ما – جنس دوم بودن را انعکاس می دهد. یعنی با وضاحت، با شفافیتِ با اندازه یک آیینه می گوید که مگر جنس دوم بودن هم کار آسانی است؟ آیا همۀ این جنس های اول که هستی شان را فقط در همین گزینش می بینند، می توانند همچون یک جنس دوم به چنین مبارزۀ برخیزد، بار ها شکست بخورد، تحقیر شود، بخاطر زن بودنش آماج نگاه های هوس آلود قرار بگیرد، و در نهایت همانند یک غریبه و پس از سالیان دراز مبارزه تک و تنها رها گردد، مگر یک جنس اول چنین شهامتی داشته است...یا دست کم دارد؟
رها در باد، بیش از آن که تاریخ نگاری یا رومانی باشد، یک حقیقت است؛ یک حقیقت که همه کوشیدند آن را با نامردی ها، با وجدانی های تمام زیر خاک و خاکسترش بسازند و آن را در میان غبار های سیه روزگار – شبه اندیشه های شان – رها سازند.
این حقیقت در محتوا و درون خود یک جوهر خیلی ها ماندگار و خیلی سنگین دارد. این کتاب انسان را به یک بار اندیشیدن و تفکر زنده گی خویشتن ناگذیر می سازد. می پرسد تو به عنوان یک انسان... یا بیا گیریم به حیث یک مرد، زنده گی ات را چه گونه زیسته ی....یا دست کم چگونه می خواهی زیست؟ همچون یک مارمولک که پس از دیدن هر پشه ی رنگ باخت؟ یا همچون عقابی که هر پشه و نا پشه را از هزاران فرسنگ دور می بیند و شکار می کند؟ و این آموزه و درس به راستی که چه ماندگار است. جاویدانه گی این کتاب ممکن است در این باشد که، بله، می شود زنده گی کرد، اما زنده گی یک موش، با زنده گی یک ببر، به بزرگی یک بیشه پهناور تفاوت دارد.
زنده گی شاید مفهوم های گونه گون داشته باشد؛ اما در " رها در باد" می شود این مفهوم زنده گی را هم دریافت که " در آن هنگام که بر فراز صخره ای همصدا با موج ها می گریستم، به ناگهان از خروشیدن و سر به صخره کوبیدن موج های سرکش به انگیزش زنده گی رسیدم که هستی در ستیز و مبارزه معنا پیدا می کند و هر زمان ستیز باز ایستد، هستی معنایی ندارد"
برای آفریدگار " رها در باد" رسایی در قلم و سرسبزی در زنده گی آزمندیم!
نگارش: قیام نوری -
×××××××××××××××××××××××××××××××
گلاب الدین سخنور
و "رها در باد" صدای قرن
رها در باد فریاد دادخواهی زنی است از ژرفای تاریخ، ناله وشیون مادریست برای فرزند دانشجویش که به جرم عدالت خواهی سرنوشتش به کشتارگاه پلچرخی کشانده است، بلند میشود. سوز و گدازی خواهریست برای زخمهای برادر که در اثر تحقیقات "خاد" وجودش پوسیده است ولی حقیقت را انکار نکرده است.! فغان و گریه ای کودکانی است که در روستاهای دوردست کشور سحرگاهی برای از دست دادن همه دارو ندارخانواده اش دراثر بمباران ارتش سرخ، ناگهان معصومانه در گلِم سوگواری می نشیند. ، انتظار زنی است که برای ناپدید شدن شوهرش درزندان مخوف نظام های مستبد قرون گذشته و معاصر، لحظه شماری دارد ولی شور بختانه این لحظه شماری ها هم به یأس مبدل میشود. آرمان مقدس مادر ایست که برای فرزندانش اتحاد را به نیایش نشسته است. سرنوشت تلخ مادرانی ست که برای نجات فرزندان خود کوره راه های غربت را می پیمایند، تا از جنهم جنگ رهایی یابند. و.... در فرجام، فریاد مردمی است برای قربانی شدن عدالت و به غارت رفتن همه سرمایه های فرهنگی و معنوی سرزمین شان. رها درباد دربرگیرندۀ زیست نامۀ نویسنده، نگاه دقیق از رویدادهای سیاسی معاصر، کاوش و پژوهش ژرفی که از نوک قلم یک زن پرخاشگر نشأت میگیرد و به باور من در نوع خود فراز و فرودهای چهار دهۀ پیسین را با سوژه های متفاوت ودقیق به نگارش می نشیند. از یک سوخاطره و سفرنامۀ پرماجراییست که روی زیستن یک انسان آزاد منش تمرکز دارد. و ازسویی هم رومانیست بیانگر وقایع نهان و پیدای جامعه که به زبان ادبیات رسا و سلیس قلم انداز شده است. و به روایت دیگر تاریخیست که ازعمق رویدادهای سیاسی و وقایع دهه های گذشته عبور می کند. الف ) خاطره نویسی یا سفرنامه؛ رها درباد چون سایۀ استوار همواره نویسنده را دنبال نموده وهر لحظۀ زندگی اش را با همان ساده گی و زیبای بازگو میکند که بی تردید پس از مطالعۀ آن میتوان مبارزۀ یک زن آزادمنش را درلای هر برگ این اثر احساس کرد. اما سفری است پر از خم و پیچ ماجراها... ب) رها درباد رمانیست ریالیستیک که رویداد های چند دهۀ اخیر را به زبان ساده، اما با ادبیات بلند که مبین حاکمیت قلم نویسنده به قله های شامخ ادبیات فارسی - دری است، به تصویرمیکشد و چنان عطش در جان خواننده می انداز که شتابان کتاب را به یک نفس بخواند. ج) رها درباد هم چنان تاریخیست مملو از رخ داد ها و حوادث که با برداشت های عینی، خشت واژه های از خامۀ نگارنده روی هم قرار گرفته و کاخ شکوه مندی را بنیان می نهد. در نخست عنوان این اثر "رها درباد" شاید برای هرخواننده پرسش برانگیز وجالب باشد ولی هنگامیکه توسن مطالعه دامنه های سطور صفحۀ 764 را در مینورد برداشت های واقعی ازین (رمان، تاریخ و سفرنامه) در حافظۀ خواننده نقش می بندد و بی تردید میتوان عمق ژرفنگری نویسنده و سرنوشت سیاسی اش را با همین عنوان درخاطره سپرد. رها درباد کتابی است که به همت قلم فرهیخته بانوی پرخاشگر و ژرف اندیش (ثریا بهاء) با صحافت زیبا در764 صفحه درسال 1391 هجری خورشیدی به زیور چاپ آراسته گردیده است و خوانش این اثر برای نسل جوان عاری از ارزش و سودمندی نخواهد بود. قلمش را سبز و پربار خواهانم
"رها در باد" اثر نویسندۀ توانا و مبارز خانم ثریا بهاء، پدیده ایست هنری، تاریخی، سیاسی، حماسی و در فرجام زندگی نامۀ زنی است که در یک خانوادۀ مبارز چشم به دنیا می گشاید و نیمۀ دیگر پدر انقلابی اش می شود، پدری که درد و رنج را در زندانهای استبداد نادرخانی و هاشم خانی در پوست و گوشت خود احساس می کند و هژده سال در پشت میله های سیاه زندان سرود آزادی می خواند و این سرود آزاده گی برلبان دخترجاری و در راه نبرد و نویسنده گی رانده می شود.
زندگی ثریا بهاء جذابتر از سرگذشت دیگر نویسنده گان افغانستان است، یک زن آهنین، یک سر نترس، یک روحیۀ پیکار جو، یک قلم آتشین و یک شهامت بی اندازه زندگی او را متفاوت و درعین حال جذاب کرده است.
واقعاً زنده گی ثریا بهاء متفاوت ازهمه زنان کشور بوده و از دورانی که دنیا را شناخت خانۀ پدری اش مرکزمشروطه خواهان و مبارزان و باشگاه بحث های سیاسی و فلسفی بوده است، ذهن جوان ثریا همه رویدار را به خاطرمی سپارد، شتاب آلود کتابهای گاو صندوق پدر را، رومانهای مشهور اروپا، جراید و مجلات را ورق می زند، به زیبایی های شاعرانه دل می بندد، از چکیدن یک قطره باران از نوک برگهای درختان تا صدای خش خش برگهای خشک پاییزی از زیر کفش هایش متأثر می گردد.از داستان کوتاه آغاز و به نوشتن مقالات سیاسی و ادبی ره می گشاید، وارد جریان چپی دورانش می شود، در هژده سالگی ریا و نیرنگ رهبران چپی را درک و در نزده سالگی به یکی از منتقدان حزب دموکراتیک خلق مبدل می شود. ثریا می نویسد: "با این همه، من نتوانستم نقش خویشتن را در آیینۀ هنجارها و رفتارهای دیگران ببینم و دریابم، من نقش خویش را بارتابی از رنجهای زندان پدرم، اندوه ژرف مادرم و فریاد مردمم از زیر رگبار آتش - آن گونه دیدم و دریافتم که به یادش می آورم تا روایتش کنم".
ثریا در مورد پدرش در کتاب ( رها در باد) می نویسد: "هنگامی که پدرم را در زندان شلاق می زدند، شلاق چرمی زوزه کشان بر پوستش فرود می آمد، هر ضربه، خط کبود و خونینی بر تن نحیف او می کشید. اما در همه حال استوار و پا بر جا چون کوهی ایستاد و از ایمانش و آرمان سیاسی اش دفاع کرد."
انسانی که این چنین درک عمیق از زندگی و استبداد و شناخت از جهان بیرونی و درونی دارد چگونه می تواند بی تفاوت یک نظاره گرخاموش باقی بماند؟ دختری که با رهبران سیاسی دورانش درگفتگو تضاد و ستیز بوده و توانسته آزاده، فساد ناپذیر و پاک ازهر نوع سازش و تبانی، جریان پرچم را در زمان شاه ترک بگوید، چگونه می تواند از مبارزه دست بکشد و در بیشۀ اروپا و امریکا خنثی زندگی کند. بانو بهاء می نویسد: " زندگی در مبارزه معنا پیدا می کند و زندگی بدون مبارزه یک هستی مرده خواهد بود."
بانو بهاء درخانوادۀ داکتر نجیب الله شاهد سازش ها توطیه ها، دام ها، نیرنگها، جنایات و کشتارهای ناجوانمردانه بوده که همه را باقلم آتشین به حافظۀ تاریخ سپرده است.
بانو بهاء که در خانوادۀ پدر مبارزش هیچگاهی ستم مرد سالاری را تجربه نکرده بود، اما سرنوشت وی را از یک خانوادۀ روشنفکر و بافرهنگ کابل به یک خانوادۀ وحشتناک قبیله یی پرتاب کرد که از ستم وخشونت فطری این خانواده رنجهای زیادی دید.اما با تمام ستم گری خانوادۀ شوهر هرگز وی را شکستانده نتوانستند و سرسازش و تسلیم فرود نیاورد، از توطیه های پیهم نجیب هوشیارانه جان سالم بدربرد و در فرجام هنگامی که پنجشیر جبهه داغ جنگ با ارتش سرخ بود، نامۀ به احمدشاه مسعود نوشت و تقاضای پناهنده شدن به جبهۀ جنگ را نمود. احمدشاه مسعود به پاسخش نوشت، پنجشیر جبهۀ جنگ است وشما اینجا زیر بمباران ارتش سرخ زندگی نمی توانید. خانم بهاء به پاسخ مسعود نوشت: من اگر در زندگی نتوانم ثابت کنم که زندگی من با زندگی خانوادۀ نجیب متفاوت هستم، لابد می خواهم مرگی را انتخاب کنم که با مرگ خانواده نجیب متفاوت باشد.
ثریا به جبهۀ جنگ پیوست و بیشتر از یک سال درجبهۀ پنجشیر، در فرخار و ورسج زیر رگبار آتش، جنگ، بمباران، ریزش بمب های خوشه یی، مرگ جوانان و ویرانی خانه ها و روستا ها و سوختن گندم زارها و لاشۀ سوختۀ تانک های روس ها را دید و تنفرش را از جنگ دراثر جاودانه اش ( رها در باد ) به حافظۀ نسل فردا سپرد.
بانو بهاء رها ازهر بند تعصب تباری، مذهبی و سیاسی، از بزرگی و شخصیت استاد فلسفۀ حزب پرچم، میراکبرخیبر و از انگیزه های قتلش پرده بر می دارد و بی هراس از توطئه های روس در تبانی با رهبری حزب دموکراتیک خلق علیه خیبر سخن می گوید.این دیدعاطفی خانم بهاء به یک رهبر پشتون تبار پوزۀ اتهامات و بهانه گیری های مخالفینش را به خاک می مالد. نشرکتاب ( رها در باد) با یک ادبیات عالی و نثر شاعرانه به سطح نویسندگان بزرگ دنیا، پشت دشمنانش را لرزانده است که خود تا هنوز نتوانسته اند اثری با این عظمت بنویسند و اگر نقد های حسودانه و دشمنانه هم کرده اند پس از چند روز به آرشیف جفنگیات سایت ها رفته، ولی کتاب( رها در باد ) سده ها جاودانه خواهد زیست.
این کتاب تنها سرگذشت یک زن نیست، بلکه فراتر و فراتر از آن است، درهرفصل شاهد ابعاد تاریخی، جامعه شناختی، روانشناختی و فلسفی این کتاب خواهید بود که با یک نثر بسیار زیبا وشیوا تا اعماق روح نفوذ می کند ونمی توان کتاب را گذاشت و خوابید، باید به یک نفس کتاب در حدود ٨.. صفحه یی را به پایان رساند. جذابیت و توانایی نویسنده را همه خوانندگان تجربه کرده و اعتراف می نمایند.
برای همین این کتاب را می توان یک حماسۀ جاودانه خوا
((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
عزیزالله ایما
لحظه یی با ژرفای ( رها در باد)
"رها در باد" یادها و فریادهای زنیست که از گذرگاهِ تندبادها و توفانها گذشتهاست، زنی که استبدادِ مضاعف نتوانستهاست کمرش را خمکند.
ثریا بهاء نویسنده "رها در باد" بانوییست که درس مبارزه را از ایستادهگی هژده ساله پدر آزادهش در پشت میلههای زندان آموختهاست و نخستین نامههای آزادهگی را از خطهای شلاقِ بر پشتِ پدر خواندهاست، پیش از آنکه گاوصندوقِ پر از کتاب پدر را بگشاید.
در تأریخ نرینه ما مردی را به یاد ندارم که درونیترین لایههای هستیش را بیریا برای گفتنِ حقیقتی در اتاقی شیشهیی این گونه به تماشا بگذارد، چه رسد به بانویی که بیهراس و دلیرانه در برابرِ دروغهای بزرگ تأریخ میایستد و فریاد میزند: "های مردم، تأریخ مان پر از جعل است!"
او نه تنها دروغهای سلطان حسین و سلطان علی را که امپراتور سرخ را به جای همه خدایان میپرستند جارمیزند، که از آن سوی دیوارهای تودرتو و از درون اتاقهای تاریک، رازهای سرخ و سپید و سبز را برون میکند و پیکرههای بیمارگونۀ مردانی را که سالها بر تخت قدرت نشستند، مردمی و سرزمینی را به نابودی کشانیدند، دوباره بر نمایشگاه تأریخ میآورد، تا نسلهای دیگر بگریند یا بخندند بر بازیهای زشتِ اقتدارهای پلشت.
"رها در باد" روایت دردها، بربادیها، سوگواریها و رنجهای مردمیست که از سوی فرمانروایان و سرکردهگانِ سازمانها و تنظیمهای در بندِ کاخهای سرخ و سپید، همه هستی خود را از دست دادهاند. روایتگر نه تکیه بر دین دارد و نه بر ضدِ آن، او پیوسته از بیداد میگوید، بیدادی که در درونیترین لحظههایش هم رخنه کردهاست. مردمی که روشنفکران و آزادهگانش پنجه در پنجۀ استبداد شکنجه میشوند، زندان میروند و به پای دار میایستند. مردمی که کاخنشینان سرخ از خونهای ریخته شان شعارِ سرخ مینویسند وکاخنشینان سپید پیکرهها و تنهای پاره پارۀ شان را ابزارِ کارزار و بازارِ جنگِ سرد میسازند.
نویسنده مشق نوشتن را – همان گونه که کتاب را نیز – با لبسیرین سرخ مادر بر دیوار سپید خانه آغاز میکند، پس از نیم سده و پس از عبور از مرزهای بیشمار زندهگی، همیشه و همه جا خطهای سرخی را بر دیوارهای سپید میبیند و میخواند.
"رها در باد" ریشههای انتحارِ بهشتی را از وعدههای بامذهبان به گفتههای لامذهبان پیوند میزند و صدای "نابغه شرق" را از اوراق تأریخ بلندمیکند:
"اگر شما خلقی شوید، دخترکان مینیژوپ پوش کابل، با ناز و کرشمه مال شما خواهند گردید ..."
این صدا با صدای نصراللههای جنوب برای رسیدن به بهشت زمینی میآمیزد: " ... ما از شوق میلرزیدیم، با دل و جان عضویت حزب خلق را پذیرفتیم ..."
از همین جاست که مانیفست طبقات محروم در کشوری که هنوز از کارخانه و کارگر خبری نیست، به گونه دیگری شکل میگیرد و نخست محرومان جنسی را به اتحادی فرامیخوانند، تا تصحیحی باشد برای اندیشههای مارکس در کشورهای نرسیده به سرمایهداری.
روایتگر "رها در باد" آن گاه که در کشور شوراها زنان و مردانی را میبیند که در سرمای سخت با بیل، کلند و تیشه یخهای جادهیی را میشکنند و در صدر هیأت رییسه دولت و دفتر سیاسی حزب نامی از زنی را درنمییابد، به عنوان زنی که در جستوجوی حق است خواب بر پلکهایش میشکند و در برابر این برابری سرخ نشانۀ پرسشی میگذارد: "آیا شکستنِ یخهای خیابانها در سرمای زمستان به وسیله زنان شباهت بیتردید به زاییدنِ مردان نخواهد داشت؟"
در همان سرزمین شوراهاست که راوی میبیند امپراتوری سرخ همانی را با کشورهای اقمار میکند که استعمارگران با مستعمرهها میکردند، جمع ترفندهای نوینِ بلندکردنِ درفش استثمار برای استثمار.
اگر استعمار با حرص سیری ناپذیر فقط فرصت غارت هستی برونی را درمییافت، سویتیزم هستی درونی آدمها را نیز تاراج میکرد و با مغزشوییهای پیهم بردهگان جدیدی را روی صحنه میآورد.
"رها در باد" از سفسطههای اقلیت و اکثریت میگوید، از سراب پشتونستان و سیاستهای آدمخوار که نخستین رییس جمهور را در دام خود گرفتار میکند، از کودتایی که با ترور آغاز میشود.
میر اکبر خیبر در نشست بیست و هشت فروردین (حمل) دفتر سیاسی حزب دموکراتیک خلق شرکت نمیکند، و این گواه بریدن او از حزب است. در همان لحظههای نشست که غوربندی وظیفه برون کشیدن و قدم زدن با میراکبر خیبر را عهدهدار است، زنده میماند و میراکبر خیبر آماج گلولههای کسانی از درون یک جیپ روسی میگردد. ترور مردی که حاضر به چکمهبوسی سران امپراتوری سرخ نشد، آغاز کشتار، خونریزی و مصیبتیست که هنوز هم ادامه دارد.
"رها در باد" درسنامه عبرت است برای دست نشاندههایی که سرزمینی را برای ارضای خاطر بیگانهگان قدرتمند برباد میکنند و ننگ و رسوایی همیشهگی تأریخ را به جان میخرند.
راوی زنیست که از درون کاخهای پوسیدۀ قدرت تا میدانهای نبرد و مقاومت و تا سرزمینهای غم و غربت، وزش ثانیهها را حس میکند و به نوشتار درمیآورد. او رازهای خانۀ حاکم دستگاه جهنمییی را که جان هزاران روشنفکر را میگیرد، آفتابی میسازد. خانه و خانوادهیی که خود در آن میزیستهاست. از جدالهای خانوادهگی گرفته تا نیرنگهای تکیه زدن بر کاخ ریاست جمهوری بینه به بینه با روایتی روشن به بیان میآید. از رییسجمهوری میگوید که با پدر، خواهر و برادرانش درگیر است، ولی به دشمنانش دست دوستی دراز میکند. رییس جمهوری که خود با کشتار روشنفکران و رهبران بزرگ، راه را برای پیدایش جاهلانی هموار میسازد که به دارش میزنند.
دروشدن گندمزار آدمیت با داسهای سرخ، پایانِ هر رویشیست و بسته شدنِ هر روزنهیی. از همین جاست که از درون تاریکی گلههای آدمنماها به جانِ هرچه آبادیست و آزادی میافتند و راه را برای حضور فاسدان و فریبکارانِ به ظاهر دموکرات بازمیکنند.
وقتی شگوفههای ناشگفته بهاری در زیر بمباردمانهای ارتش سرخ به خاک یکسان میشوند، مویههای راوی را میخوانیم:
"کوههای سر به فلک، رودهای خروشان، جنگلهای انبوه، ملیاردها سال قبل از پیدایش انسان بودهاند و ملیاردها سال دیگر هم خواهند بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذرۀ ناچیزی بر پهنه گستردۀ جهان میآید، لحظۀ مختصری میدرخشد، مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی میکشد، خونهایی میریزد و آنگاه جهان را پدرود میگوید. کوهها و رودخانهها گواه شقاوت انسانهایند که میدرند، میکشند، به اتش میکشند و قلبِ فرزندِ مادری را به گلوله میشگافند ... "
و آنگاه که از شکافتنِ مغزهای متفکرترین انسانها با گلولۀ نادانان یاد میکند، آرزو میکند: "ای کاش سرنوشت گیتی به دست زنان، منهای مارگریت تاچرها و گلدن مایرها بود ... "
برای دست یافت به باورهای انسانی و در گریز از مطلقباوریهای جنسیتی و غیر آن در جامعه مردسالار، وقتی وارد دنیای مردانِ جنگ و جبهه میگردد، میگوید: "مردان باید وارد دنیای زنانه شوند و زنان در دنیای مردانه حضور یابند تا به تجارب و دیدگاههای همدیگر برسند."
سخن "رها در باد" در برابر رهبران است، نه رهروان. رهروانی که گاه با نیات نیک قربانی دامهایی شدهاند که بر سر راه شان گسترده میشدهاند. و اما دریغ بر آن رهروانی که هرگز نگاهی جدی و انتقادی به عقب نمیاندازند و راههای خطایی را که ندانسته رفتهاند، هنوز هم میروند.
در همین جا درودهای بیپایان نثار قدیر حبیبهایی باید کرد که با قامت رسا و آگاهی تمام راههای تاریک رفته را با نگاه انتقادی روشن کردهاند.
پیش از آن که این نامه کوتاه را به پایان ببرم، باید بگویم، چه جای خوشیست که صفِ نیکان و بدانِ "رها در باد" ورای حزب، سازمان، گروه، جنسیت و تعلقات تباری و قومی شکل میگیرد و آدمها با کنشهای ویژه خود در رستههای نیک و بد میایستند.
سخن را با این یادکردِ نویسنده کتاب که در هنگامۀ نابههنگام رفتن و جداشدنِ روح حماسهسازان و قهرمانان به زبان میآورد، به پایان میبرم: "من از لابهلای افسردهگیها بدین باور دست یافتم که سه روز زندهگی در ژرفا، زیباتر از صدسال زیستن در درازاست."
مروری کوتاه بر کتاب رها در باد اثر ثریا بها
٣ دلو (بهمن) ١٣٩١
کتاب رها در باد اثر ثریا بها، ظاهرا زندگینامه خانم بها از دوران طفولیت تا امروز است که به گفته خودش میخواست "همه ستیزه های زندگی خودرا به دست امواج زمان بسپارد و به آنانی برساند که هرگز اورا درنیافته اند". و اما، اصلا این زندگینامه قصه پر پیچ و خم سیاسی و اجتماعی تقریبا هفتاد سال اخیر و چهار دوره سیاسی افغانستان است. خواننده با خواندن کتاب، این دوره ها را بهتر میشناسد تا اینکه ثریا چه رنگ را می پسندید، یا چه خوراک را دوست داشت و همصنفی های دوره مکتبش کی ها بودند. به گفتار دیگر، چیزی را که از زندگی ثریا بها درین کتاب می آموزیم تنها در چوکات مسایل سیاسی-اجتماعیست و به نظر من هیچ موضوع یا هیچ نامی را نویسنده نمی برد مگر برای اثبات یک موضوع خاص!
برای بنده که با موضوع فصلهای اول کتاب، یعنی دوره های دموکراسی اول و دهه دموکراسی، از نزدیک آشنایی دارم اما در جریان دوره های جنبش چپ، دوره کمونیستها ودوره جهاد در دوردستها می زیستم و آنهارا به چشم سر ندیده ام، خواندن این کتاب تا اندازه ای خلاهای اطلاعاتی و کنجکاوی های اجتماعی مرا پر کرد و زندگی روزمره این سه دوره را نه بصورت شعاری یا تیوری بلکه به صورت رفتار و سلوک حاکم اجتماعی برایم روشن ساخت. به نظرمن رها در باد کتاب با ارزشیست، هم برای معلومات نسل نو، هم برای درک مسایل امروز، و نیز برای پژوهشگرانی که این دوره ها را مورد مطالعه قرار میدهند.
این کتاب، تاریخ اجتماعی و شفاهی یک ملت است ازدید یک نخبه افغان، آنهم یک زن نخبه افغان!
کتاب در بیست وهفت فصل، هر کدام در چندین بخش، با قطع 5.5 انچ در 8.5 انچ و ضخامت 2.25 انچ، در 784 صفحه ترتیب شده. شش صفحه اول کتاب را فهرست مطالب و یک دیباچه کوتاه، و هژده صفحه آخر را اسناد و عکسهای مهم تشکیل میدهد. کتاب توسط کاظم کاظمی مرور و ویراستاری، و توسط انتشارات شرکت کتاب که درکالیفورنیای امریکا قراردارد در سال 2012 چاپ شده است. قیمت کتاب چهل دالر امریکایی و از خود ثریا بها توسط نامه یا ایمیل درخواست میشود (تلفون و ایمیل در آخر این نوشته).
چاپ با خط نسبتا بزرگترصورت گرفته و بین سطور فاصله کافی وجود دارد که چشم را از خواندن خسته نمیکند. املا و انشا کتاب آنقدر خوب است که در تمام کتاب شاید تنها دو اشتباه تایپی دیده باشم (حتما پنج تای دیگرش از پیشم خطا خورده، بخشش باشد)! فارسی کتاب بسیار روان و خود مانی اما بسیار تعلیم یافته و کتابی است. این نثر به سرعت و به آسانی خوانده میشود. اما چون تعداد صفحات زیاد است خواندن آن وقت زیاد را میگیرد که یافتن آنقدر وقت برای کسانیکه بسیار مصروف هستند مشکل است. هم چنان چون ضخامت و حجم کتاب بزرگ است به درستی در دست جای نمیشود که خواندن را آسان نماید.
سبک بازگویی، به تسلسل زمانی ولی محاوره ای میباشد. تقریبا در هر بخش، از محاوره استفاده شده. که خواننده را متوجه میسازد که نویسنده باید وقت زیاد مصرف نموده باشد برای طرح این همه محاوره ها و جابجایی مواد در داخل هر محاوره، و بعد اعمار هر محاوره در هر بخش و هر فصل کتاب، و بالاخره توجه به اینکه موضوعات تکراری نشود، مخاطبین و گویندگان این محاوره ها پس و پیش نشوند، تسلسل از دست نرود، و فضای کتاب کماکان یکدست بماند. به نظر من این قسمت کار کتاب باید یکی از مشکل ترین کارها بوده باشد. حتما نویسنده در جریان اینهمه فراز و نشیب و اتفاقات همان وقتها نوشته هایی نموده و خاطراتی را درج کرده که از روی آن بعد این همه سالها موضوع هر محاوره را با هر شخص بخوبی بیاد آورده.
کتاب در تشریح صحنه ها مخصوصا در انباشتن شان با احساسات مربوط، بسیار قویست. در تسلسل سبک و ابراز احساسات یک دست است هر چند در قسمت اول (تقریبا سه صد صفحه اول)، خواننده احساس میکند که شاید نوشته توسط یک مرور کننده یک اندازه دست خورده و یک کمی - - تقریبا نا محسوس - - از قسمت دوم فرق دارد. در استعمال واژه های تازه و اختصاصی، مخصوصا کلماتیکه بصورت عنعنوی از دنیای مردان است و درین کتاب از زبان یک زن می برآید بسیار خوب است.
کتاب از دید یک خانمیست که چار دوره زندگی افغانها را از نزدیک دیده و در مبارزه کلان شده، و خود از نخبگان مبارزین راه آزادی و دموکراسی بوده. نویسنده با صلاحیت عام و تام گپ میزند و به ندرت به کسی تن درمیدهد! هم کتاب در حالی نمودن احساسات این زن و نیز نویسنده در خلق فضای احساساتی کتاب و رساندن پیامهای دلخواه خود، موفق است.
موضوع کتاب در سه محور می چرخد: دوران کمونیست ها، دوران جهاد و زندگینامه نویسنده.
دوران کمونیست ها را خانم بها از جنبش چپ در دوران شاهی شروع میکند و هم جنازه میر اکبر خیبر را با جزییات کاملا درونی روشن میسازد. بعد در فراز چندین صد صفحه میپردازد به ترسیم شخصیت های از قبیل اناهیتا راتب زاد، ببرک کارمل و داکتر نجیب، کسانیکه خودش با آنها از نزدیک نشست و برخاست، و رفت و آمد خانگی داشت.
این کتاب به یقین سر کسانی که هنوز هم از کمونیزم روی نگشتانده اند و یا میخواهند این دوره را توجیه کنند بسیار بد میخورد. بها مجسم میکند که در متن پشت پرده، این جریان خونبار، پر رنج و نامانوس، چقدر استوار روی شخصیت ها بود و این انسانها چقدر دور از اخلاق بودند. از روی خواندن این کتاب در می یابیم که تزویر، دو رویی، تخویف، به هم اندازی، تجرید، بدنام ساختن، زورکاری، و عوام فریبی از کارهای روزمره و عادی شان بشمار میرفت. و تا چه اندازه این جریان از بازی های خارجی آب میخورد.
تا نشر این کتاب، برای ایندوره زیاد نوشته شده بود اما عموما خشک و سیاسی. ثریا بها این دوره را با بیان روزمره گی جان میدهد و فضای آنرا رنگمالی میکند. ژرفای پر از انحطاط شخصیت نجیب و ضعف های دیگر سران کمونیست و ابن الوقتی رهبران آنرا با آب و تاب قصه میکند - - مثلا چقدر مردم رابا چه انواع گوناگون و سخیف از صحنه میکشیدند! کتاب هم چنان بافت اجتماع، نارسایی های اجتماعی و نیز بعضی پیش رفتگی های اجتماعی را نشان میدهد. چقدرسویه افغانستان برای انقلاب پرولیتاریا و گفتمان دیالیکتیک مادی جاغور داشت، چقدر ناخدایی کمونیزم به مذاق افغانهای که خدا در تار وپود شان بوده و هست برابر بود، چقدر این سران آماده بازی های جهانی بودند، و معلومدار که همه این مصایب چه آزمونهای برای امروز افغانستان در بردارد، این سوالهایست که در حین خواندن کتاب در ذهن خواننده خطور میکند.
این کتاب با تشریحات زیاد، خوب مشخص میسازد که کمونیستهای افغانستان، همچون کمونیستهای تمام جهان، از زنان استفاده ابزاری میکردند، آزادی زن برای کمونیستها زیادتر آزادی روابط جنسی زن و مرد بود بدون چوکات اخلاق... یا به گفته بها "زن و شراب" اولین وعده سران کمونیست به جوانان لیلیه های پوهنتون در بدل حزبی شدنشان بود. به باور بنده، هر چند که در دوره کمونیستها زنان به تعلیم و کار در خارج از خانه دسترسی داشتند، همین ذهنیت و بی بند و باری در باره رفتار زنان در آن دوره است که برای ما مبارزین حقوق زن درین برهه حاضر بعدازسقوط طالبان، یکی از مهمترین مشکلات را خلق کرده: مردم، آنروز ها را به یاد می آورند تا گفتار ما را که میگوییم حقوق زن یعنی احترام به زن و به نقش و مسوولیت پر از اخلاقش در اجتماع!
کتاب، نجیب، رییس خاد وآخرین رییس جمهور کمونیست افغانستان را خوب بی آب کرده و به اصطلاح جلش را از آب درآورده. سادیزم اورا، خود خواهی اورا، شقاوت اورا، و این همه کشتاریرا که مرتکب شده، همه را پوست کنده گفته - - منحیث یک ناظر درون خانه، منحیث خانم برادر نجیب، نزدیک به خود نجیب و خانواده اش! هر چند که حتما اکثریت کمونیستهای رده های پایین تر، مردمان محترم و شریف بودند امادر راس آنها این مردمیکه ... ثریا بها غیبت چاشنی دار را تاریخ با مسمی ساخته که حتی اگر بیست فیصد آن هم واقعیت باشد، آن رژیم را محکوم میسازد!
نوشتن در باره ایندوره ایجاب چنین راپوری را میکرد: شخصی، انتقادی، پوست کنده، روزمره، با اسامی و آن روی دیگر واقعات تاریخی!
واما قسمت دوم کتاب، دوران جهاد، وقتی ثریا بها از دست نجیب پیش احمد شاه مسعود می گریزد و به جهاد می پیوندد، نیز به موقع است - - و یا اصلا کاش این چشمدید سالها پیش نشر میشد که در حق مجاهدین، جهان بسیار جفا کرده. خود مجاهدین در راستای نوشتن خاطرات خود محجوب و پس رفته هستند. ثریا بها، جهاد را گلپوش کرده، به قد و اندامش لباس پوشانده و آرایشش نموده، آنرا بشری ساخته! (به انگلیسی این عمل را "هیومانایز" کردن میگویند*). او تقوی جهاد را به وجه احسن نشان داده. درین قسمت کتاب است که انسانی بودن مبارزه را در نوسان یک صدا، واقعیت خواهش آزادی را از چهره یک زن دهاتی، حقیقت انزجار از شورویان ناخدا را در بین جوانان، استقبال بی آلایش از یکدیگر را، چند بعدی بودن مردم عادی را، همه را به سان یک جویبار بهاری، شفاف و خندان می بینیم. اگر دوره کمونیستان چاشنی دار است، دوره جهاد در کتاب، دلداری دهنده و امیدوار کننده است...
کتاب مخصوصا شخصیت احمد شاه مسعود را تبارز میدهد، و آشکار میسازد که در روزمره، احمد شاه مسعود چه کسی بود، او با مردم چه نوع رفتار داشت، او چه میخورد، با کی می نشست، مسایل را در جریان صحبت به چه نوعی بالا و دنبال میکرد، وقتی در میدان جنگ نبود به کدام فکر ها وقت خود را میداد... مکتب برای دختران، دوا و شفاخانه برای خانواده ها، سرک برای مردم قریه. و متوجه میشویم که برای مسعود همه این اندیشه ها، از جنگ تا مبارزه تا مردم تا پیشرفت تا آینده افغانستان، در امتداد یک دایره واحد میچرخید. کتاب نمایان میسازد که این کارهای روزمره و عادیست که عقاید و ایمان راسخ را به قوام می آرد و صیقل میزند. در کتاب چند موضوع مهم درباره مسعود، آگاهانه و یا تصادفی، واضح میشود: یکی آن ایمان و برداشت مسعود از دین و استفاده او از دین برای زندگی روز مره است. امروز یک تعدادفکر میکنند که دین داری مسعود باید بسیار متعصبانه، افراطی و تندرو باشد ورنه مسعودی نمیشود! این کتاب بهترین شاهد عینی برای لحن مصمم ولی حلیم مسعود در دین و روشن نگری وی است. موضوع دیگر، نظر احمد شاه مسعود در قبال نقش زنان در جامعه است، واه چه با متانت، چه عصری، چه واقعبینانه و از روی نیازمندی های اجتماع! و تمام این موضوعات در لابلای صحبتها و محاوره هایست که در بخشهای مختلف در تفریبا دو صد صفحه درج شده.
و مخصوصا زنان مجاهد - - امروز چه زوجه های مجاهدین و چه زنانی که در دوران جهاد برای جهاد کار میکردند - - اصلا به مشکل اعتراف به نقش شان در جهاد مینمایند. ثریا بها جهاد را از دید و زندگی یک زن ترسیم نموده. زندگی چریکی، گذران کردن در بین آنهمه محرومیت، اولاد داری همراه با متحرک بودن جهاد، از یک جا به جای دیگر رفتن جهاد و غیر قابل پیش بینی و نا چاپی بودن و فوریت زندگی جهاد را بسیار گویا نوشته، رفتن از کابل تا پنجشیر با شوهر مریض و دو طفل خوردسال در ظرف هژده روز! خزیدن زنان در کوتلهای که اکثر افغانها نامشان را نشنیده اند! زایمان زنان در بین دو قصبه! و چه وظایفی نبود که زنان آنرا پیش نمیبردند و هیچ کس نمی گفت "این کارها در عنعنه ما برای زنان نیست." اسامی اشخاصی که ثریا در ین سفر چریکی با ایشان بر میخورد، حتما هر کدام از خود یک قصه دارد، خواننده میخواهد بداند که زندگی هر کدام آنان امروز به کجا رسیده... در ین قسمت کتاب، ایمان، تعهد، از خود گذری، شکل گیری جهاد از یک آرمان تا عمل، دوست داشتن افغانستان، پیدا کردن جایگاه خود، خانواده و دیگران درین میدان، و درعین زمان انزجار از کمونیزم، به خوبی نمایان شده.
با نوشتن درباره دوره جهاد و اینکه بصورت شخصی و انفرادی خودش و خانواده اش حتی اطفالش ازآن چه آموختند، انشاالله که ثریا بها یک راه جدید ازین گذشته پر افتخار را برای التیام همه ما نیز اعمار نموده. انگار که دهان بسیاری را برای گفتن تمام مشقات و تمام شهامت ها نیز باز نموده...
در سراسرکتاب و مخصوصا در قسمت آخر، موضوع سوم کتاب جاداده شده که همانا قصه زندگی خودش است، دلخراش و شاید قصه هزاران افغان آسیب دیده از جنگ و از آوارگی... فکر میکنم برای این خانم متفکر بااین زندگی زناشوهری خراب، شاید نوشتن این کتاب یک راه گریز و استراحت از ین همه اندوه بوده باشد. میخوانیم که تلاشی که این خانم برای بهبود زندگی خود واطفالش مینماید و مصیبتهای که گرفتارش میشود اورا میبرد تا سرحد آموزش روحیات شناسی سبک فروید و تحلیل تاثیرات شکنجه روی شخصیت.
امیدوارم که نوشتن این کتاب برای خود نویسنده نیز یک نوع تول و ترازو کردن یک عمر، یک نوع شست و شوی خودی، یک نوع تصفیه حساب گذشته و یک نوع بیرون افگنی و سبک سازی شانه ها از بار اینهمه مشقات بوده، و راه را برای آینده هدفمند، پر تلاش و با ثمر اما بی رنج، نمایان ساخته باشد.
شاید ثریا بها که در امریکا زندگی میکند بتواند از دیگر فلسفه های امروزی نیز استفاده نماید تا خودش و از روی آن تمام خانواده اش، منجمله شوهرسابقش، به التیامی دست یابند که گذشته فراموش نمیشود ولی بخشیده میشود. مثلا یک کاری که در امریکا یک نوع "تداوی" برای این چنین مشکلات خانوادگی میباشد همان برنامه "ال انان" است که در ابتدا برای خانواده های معتادان به الکل ساخته شده بود ولی امروز مردمی که ازتاثیرات دیگر مسایل روانی-رفتاری مثل خشونت، ترس و جنگ رنج میبرند نیز ازآن استفاده میکنند. این تداوی خودی کاملا رضاکارانه دایر میشود که آغشته شده گان تنها هفته یک ساعت در بدل تنها یک دالر با یک گروه التیام یک جای میشوند، و به مرور زمان هم اعمال مضر و تکراری را ردیابی میکنند و نیز کاربرد های موثر رنج زدایی را می آموزند.
در کتابی که سه موضوعی به این داغی را یکجای به هم آمیخته، هدف، جوهر و کنه گپ را یافتن مشکل میشود. غمهای این خانم و خانواده اش مخلوط شده با مشکلات کمونیزم و چالشهای دوران جهاد. درست است که برای ما افغانها در ین چند دهه جنگ تمام زندگی با تمام زندگی عجین شده و بدون درمان یکی، التیام دیگری شاید امکان نداشته باشد. اما برای شفا باید این زنجیره را گسست. شاید با تقسیم بندی و جدا کردن این سه موضوع در سه کتاب (جلد)، به هریک رسیدگی بهتر شود و گروه های مختلف بهتر بتوانند آنرا برای اهداف مختلف به شمول پژوهشهای علمی، استفاده نمایند. کتاب درین صورت حاضرش، به تاسی از گفنه خود ثریا بها که می خواهد یک "منقد روشن بین و سازش ناپذیر" باشد (ص182)، زیادتر تنقید است تا نشان دادن یک فلسفه و یک راه بیرون رفت. ولی در عصر قرن 21 نیازمندی افغانستان از تنها تنقید کردن یا تنها منقد حرفه ایی بودن که شیوه مبارزین نسل پیشتر بود، فراتر رفته. در آخر خواننده زیادتر میخواهد.
برای من که در کتاب قصاریخ ملالی، کلمه قصاریخ را ساخته ام تا نشان دهم که در عدم اسناد، تاریخ ما، خواهی نخواهی، یک مخلوطی از تاریخ وقصه شده، این کتاب، قصاریخ ثریا بها است: وقتی او ازخانه باید چنان فرار میکرد که هیچ چیزی در داخل خانه بیجا معلوم نمیشد و در کوله بارش نیز باید هیچ چیزی که شک خلق میکرد یافت نمیشد، پس او نتوانست بسیاری اسناد زندگی اش را با خود به پنجشیر و ازآنجا به امریکا بیآورد. با وجودیکه بعضی اسناد در آخر کتاب چاپ شده بعضی صحنه های کتاب حتما از حافظه ساخته شده که هرچند واقعیت زندگی این افغانست اما شاید تماما همه درآن نباشد مثل مشخصات تحفه های که ثریا به داکتر روسی داد (ص 180).
هم چنان، درکتاب بعضی واژه هاکاملا به فارسی ایرانی است، مثل اسامی ماه های سال که برای خواننده فارسی افغانستان نامانوس است. شاید اینکار برای سهولت خوانندگان ایرانی که تعدادشان در امریکا به مراتب زیادتر از خوانندگان افغان است شده باشد. چیزی که ارزش کتاب را برای پژوهش گران زیادتر میساخت نیز فهرست کتابهایست که نویسنده ازآنها درین کتاب استفاده نموده. به هر حال، کتابخانه های که در باره تاریخ نزدیک افغانستان مواد می اندوزند باید یک نسخه ازین کتاب را داشته باشند. اگر قسمت مربوط به دوره جهاد به انگلیسی ترجمه شود خواننده زیاد میداشته باشد و به اندوخته های دانش جهان غرب که درین باره کمبود دارند می افزاید.
از دختر یکی از مبارزین راه آزادی و دموکراسی بودن و تاثیرات آنرا چشیدن، و از زندگی ایکه دستش به آب گرم و سرد نخورده بود تا خویشاوندی با بالاترینان سیاسی کمونیستان، تا همزیستی با رهبران و نخبگان دوره جهاد، تا مهاجرت در یک فرهنگ و جغرافیای بیگانه و ازخوب و بد آن متاثر شدن... خود را شناختن، خود را یافتن، خود را نگاهداشتن، خود را باورکردن، چند مرتبه اینکار را کرده؟ این سفر مقطعی و پر از انکسار ثریا بها درطول این مدت زیادتر از دونسل، نماد تمام آوراگان و دردمندان افغانستان است! مثل اینکه آیینه ای شکسته و تکه تکه شده را باز یک پارچه سازیم! آفرین به ثریا بها، آفرین برما افغانها!
کتاب «رها درباد» اثر بانو ثریا بهاء در 784 صفحه انتشار یافته است. این کتاب گستره ای از رویداد های سیاسی، وزنده گی شخصی نویسنده را در گردباد سالیان دراز به تصویر کشیده است. ادبیاتی نغز و بافتاری ىرجاذبه دارد که از نظر من در سلسلۀ خاطره نگاری های شخصی – سیاسی درافغانستان بی بدیل است. رها درباد،ازجنس ناگفته های تاریخ، اسرار سیاسی وخانواده گی واحساسات شگفت یک مادر دربرابر زنده گی وحوادث، عناصرمشترکی وتو درتویی درخود دارد. رها درباد، آمیزه ای تاریخ، سیاست، تحلیل ورمان است وخوانش آن برای نسل کنونی که مانند آسلاف خویش دربستر بحران وکشمکش به سر می برد، سودمند وضروری است. درصفحۀ «تحلیل وخبر» موفق نشدم بخش هایی از «رها درباد» را حروفچینی کنم. این کتاب باید درافغانستان (البته دردوجلد) فرصت چاپ پیدا کند. درحال حاضر، امتیاز نشر کتاب درید «شرکت کتاب» است و ممکن است درآینده مجال بازپخش آن درداخل افغانستان فراهم آید.
شرح احوال نویسنده در پشتی چهارم کتاب بدین شرح است:
ثریا بهاء درسال 1954، درشهرکابل، دریک خانوادۀ روشنفکر مبارز متولد شد. پدرش سعدالدین بهاء شاعر ونویسنده ای آزادی خواه، از پیشگامان جنبش مشروطیت بود که هژده سال درزندان های مخوف رژیم سلطنتی گذراند.ثریا بهاء تحصیلات خود را دررشتۀ اقتصاد ملی دردانشگاه کابل به پایان رساند ودرسال 1975 ازدواج کرد. او درسال های دانشجویی، بنا بررسم موجود درجامعۀ روشنفکری افغانستان مدتی کوتاه به گرایش های چپ تمایلنشان داد ولی به زودی وبنا برشناختی که ازماهیت سران احزاب کمونیست افغانستان یافتبه منتقدان این جریانها پیوست؛ به گونه ای که درزمان حکومت کمونیستها ناچار شد دوبار به فرانسه وآلمان غرب پناه گزین شود. او دو باره به سبب پیوند های خانواده گی ونیز تمایلات شوهرش- که برادرنجیب الله رئیس جمهوربود- به زادگاهش برگشت؛ اما باتداوم مخالفت با رئیس جمهور وتهدید ها، بازداشتها وسوء قصد های پیاپی از سوی او،درسال 1987 به جبهه پنجشیر پیوست که درآن زمان داغ ترین جبهه جنگ دربرابر ارتش سرخ بود. ثریا درسال 1988 از جبهه جنگ به امریکا مهاجر شد و تا کنون درآن کشور، زنده گی می کند. او نویسنده وتحلیل گری تواناست و تاکنون بیش از صد مقاله دربارۀ سیاست واجتماع افغانستان به ویژه مسایل زنان ستمدیدۀ کشور نوشته است.
برای آشنایی شما با محتوای کتاب، نمایۀ عمومی را پیشکش می داریم:
رها درباد
نویسنده: ثریا بهاء
چاپ نخست: 2012 میلادی- 1391 خورشیدی
ویرایش وصفحه آرایی: محمد کاظم کاظمی
ناشر: شرکت کتاب
موضوع: خود زیستنامه درمتن نیمرخ انکشافات تاریخی سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان
فصل نخست: اسپک های چوبی
درژرفای یک تراژدی
فصل دوم: هژده سال در پیشت میله ها- نشانه ای از رهایی
فصل سوم: نیمۀ پنهان - وعدۀ ملاقات
فصل چهارم: نقطۀ عطف جنبش های دانشجویی- گرایش های نهانی- نقش انگیزه ها- جوش وخروش جنبش چپ- اشک دهقان پیر
فصل پنجم:
درتکاپوی شناخت- نگاهی به پیدایش جریان های سیاسی- نگاهی به جنبش های دانشجویی- یک سال دربستر بیماری- هنجار های زشت کارمل- درامه ها ونقش ها- آبهای بهاری- جشن پیروزی کارمل
فصل ششم: پدرود با خنیاگران سرخ
فصل هفتم: سنگین ترین پیامدها- دادگاه استالینی
فصل هشتم: یک وصلت سیاسی- یکسره وحشی- دسیسه سازی وفتنه پردازی رهبران پرچمی
فصل نهم: کودتای بیست وشش سرطان- ای کاش سرنوشت جز این می نوشت.
فصل دهم: آرزو های گمگشته- یک ازدواج نافرجام- زن سرکش را باید شکست- انسان عروسک خیمه شب بازی نیست- زنان ضد زن- ناگهان چه زود دیر می شود!
فصل یازدهم: آرامش پیش ازتوفان- واپسین دیدار با استاد خیبر- پیراهن حضرت عثمان
فصل دوازدهم: این فرعون باید کشته شود- برلب پرتگاه- یک زندگی تازه درمرداد- مرگ ما پرقو نیست- قدم رؤیا نیک است- زمان داوری می کند.
فصل سیزدهم:
به پاس رنجهای بیکران مردم افغانستان – بهشت سرخ دولت کارگری – دریک سحرگاه بهاری
فصل چهاردهم: آیا هرکجا آسمانش همین رنگ است؟ برگشت بی فرجام- به سوی پاریس- جیمز باند- برگشت.
فصل پانزدهم: نجیب الله و خاد
فصل شانزدهم: کینه ها وانتقام ها
فصل هفدهم: جنایت های پنهان- آن سوی پرده ها- فرجام خانوادۀ خیبر
فصل هژدهم: بازگشت ازقربانگاه- شوکران- انفجار سیب
فصل نوزدهم: ازفرود کشتارگاه خاد تا فراز ریاست جمهوری- گریزناکام
فصل بیستم: آهنگ رهسپاری به سوی جبهه جنگ
فصل بیست ویکم: «خنج» - لحظۀ دیدار با مسعود- برف پریان- عشق وحماسه
فصل بیست ودوم: به سوی ورسج- تب وهذیان- ورسج اقامتگاه آرمانی مسعود- ورسج درزیررگبارآتش- اشک ها ولبخند ها- درآستانۀ پدرود- به سوی مرزهای بیگانه.
فصل بیست وسوم: پاکستان، واپسین کمین گاه نجیب- یک ماجرای فراموش نشدنی- اقامت
فصل بیست وچهارم: گمگشتگان بهشت امریکا- نویسندۀ کتاب «آیا نجیب را می شناسید؟»- الوداع با دروغ- فصل بیست وپنجم: پروژۀ آشتی «نجیب- گلبدین» - فرارنافرجام
فصل بیست وششم: چه گونه به رهایی دست یافتم- لیمه- هم هویتی با شکنجه گر
پاسخ یافتن به مساله ملی در کشورهای چندقومی مانند افغانستان، از جمله مباحث پیچیده و جنجالبرانگیزی است که بهطور گسترده، در علوم اجتماعی مطرح میباشد. تجارب اکثر کشورهای چندقومی نشان میدهد که نخبگان بومی این کشورها- که عمدتا در هیات رهبران اقوام نقش ایفا کردهاند- با توسل به برساختهای ایدیولوژیک مانند راسیسم، فاشیسم و ناسیونالیسم قومگرا (Ethnonationalism) پاسخهای زشت و غیرانسانیای به این مساله ارایه کردهاند. در افغانستان نیز به اینکه چگونه میشود خواستها و تفاوتهای فرهنگی- قومی و منازعات برخاسته از این تفاوتها را در قالب یک گفتمان فراگیر ملی حل کرد، بهصورت عموم از منظر همین برساختهای ایدیولوژیک نگاه شده است. راه حلی که این ایدیولوژیها برای ملتسازی ارایه میکنند، تشکیل ملت با تکیه بر یک هویت مشخص قومی- نژادی از طریق ویرانگری تدریجی دیگران است. اخیرا عدهای از سازمانهای قومی- سیاسی و جوانان افغان، نشر شناسنامههای جدید در افغانستان را که در آن واژه «افغان» بهعنوان نام ملت افغانستان بهکار رفته و سایر هویتهای قومی از آن حذف شده است، یک دسیسه سیاسی برای ویرانگری هویتهای قومی دانسته و بنابراین آن را یک حرکت راسیستی و حتا در برخی موارد توطیه فاشیستی پنداشتهاند. بحثی که پیرامون این مساله در فیسبوک/رخنامه راه افتاده است، صرف نظر از اختلافات مفهومی و تاریخی در آن، بهنظر من دو پاسخ به این مساله ارایه میکند. در یک سوی این بحث، خالد خسرو به نوعی با نگرش لیبرالیسم مساواتگرا (Egalitarian Liberalism) که بر ترویج حقوق بشر، مساوات و دسترسی عادلانه به اشتغال و سایر فرصتهای زندگی بر مبنای فردیت و اصل شهروندی تاکید میکند، قرار دارد. راه حلی که این نگرش میتواند پیشنهاد کند، بهنظر من دولت مدنی (Civic State) است که در آن هویت (قومیت و مذهب) مرکزیت خود را در فرایند سیاسی از دست داده، فردیت و شهروندی جای آن را پر میکند؛ در چارچوب چنین دولتی، ناسیونالیسم قومی به ناسیونالیسم مدنی تعدیل میشود. در سوی دیگر این بحث، عدهای از دوستان از جمله مجیب مهرداد به نوعی با توسل به نظریه دموکراسی (چندقومی) که عمدتا در علوم سیاسی در قالب دموکراسی توافقی مورد بحث است، استدلال دارند که سیاستگذاریهای کلان و نامگذاریهای ملی باید از طریق توافق، اشتراک و رضایت همه اقوام انجام گیرد. این دسته از دوستان در مجموع مخالف نام «افغان» هستند و حذف هویتهای قومی از شناسنامه ملی را اقدام راسیستی به قصد ویرانگری هویتهای قومی میدانند. نگرش اول، راه حل را استحاله اقوام در درون یک ملت واحد «افغان» میبیند، در حالیکه نگرش دوم آن را به معنی هژمونی قوم اکثریت از طریق حذف قومیتها تفسیر کرده و راه حل را در به رسمیتشناختن تمام هویتهای قومی و از آن طریق رسیدن به یک هویت ملی توافقی میبیند. هر دوی این رویکردها قابل بحثاند.
1. دولت مدنی؛ آرمان سیاسی درازمدت
پایه نظری دولت مدنی، لیبرال دموکراسی و منبع مشروعیت آن نیز یک ملت سیاسی واحد است. اصل محوری در دولت مدنی، بیطرفی دولت در مسایل قومی است که در آن دولت به مثابه ارگان تنظیمکننده و اجراکنندهی قوانین براساس معیارهای مدنی و شهروندی عمل میکند. این دولت در فرایند ملتسازی بدون تحریک احساسات قومی، حقوق و آزادیهای سیاسی- مدنی از جمله فردیت، حقوق بشر و حقوق شهروندی را محور عمل خویش قرار داده و یک سلسله معیارها و عناوین از جمله هویت ملی، سرود ملی، پرچم ملی و زبان رسمی/ملی را بهعنوان سمبول یک ملت واحد تقویت میکند. در چنین دولتی، هر شهروند- صرف نظر از تعلقات قومی- بهطور مساویانه از حق دسترسی به فرصتهای زندگی برخوردار میباشد. رابطه فرد با دولت از یک رابطه فرهنگی-قومی که در آن فرد به واسطه یک نهاد هویتی به دولت وابسته است، به یک رابطه مستقیم سیاسی و داعیه خودمختاری قومی به استقلال فردی تعدیل میشود. در مجموع در یک چنین دولتی، بدون هرگونه چشم داشت به تعلقات قومی، همه شهروند خطاب شده و قوم بهطور تدریجی در این فرایند، کارکرد سیاسی خود را از دست میدهد. این، چیزی است که در بحث خسرو بهعنوان استحاله قومی به آن تاکید شده است. بهنظر من در نظریه لیبرالیسم مساواتگرا، نقش یک دولت مبرا از مشروعیت قومی در فرایند ملتسازی، دولتی که بر حسب هنجارهای مدنی- دموکراتیک و با تکیه بر رای محض شهروندان و از مجرای احزاب سیاسی غیرقومی شکل گرفته، مرکزی است. اما نکتهای که مورد بحث منتقدان دولت مدنی قرار دارد این است که دولت و ناسیونالیسم مدنی در غرب، برخاسته از جامعهای است که ریشه در نهادهای مدنی و بازار دارد، طوریکه فقدان این نهادها در کشورهای عقبماندهای مانند افغانستان، جاییکه اساس دولت و ناسیونالیسم و منبع مشروعیت آن عمدتا قومی- فرهنگی است، ظهور دولت مدنی را ناممکن میسازد. این نقد وجود دارد و خیلی اساسی هم است؛ ولی در کنار اینها، تجارب کشورهای غربی نشان میدهد که جامعه مدنی و بازار به تنهایی منجر به ایجاد دولت و ناسیونالیسم مدنی نشده است. تمام دولتهای غربی تا دهه شصت قرن بیست، با وجود داشتن بازار و جامعه مدنی قوی، دولتهایی بودند که پایههای مشروعیتشان قومی- فرهنگی بود تا مدنی. در همین کانادا که دوستان به کرات از آن یاد کردهاند، روحیه ملی، نظریه دولت- ملت و بالاخره سیاست دولت مدنی بین سالهای1920 تا 1960 شکل گرفت و پیش از آن قدرت سیاسی دارای پایههای قومی بود. در ایالات متحده نیز دولت مدنی در دهه 1960 با رفع تبعیض از سیاهان از طریق اصلاحات در قوانین و سیاستهای دولتی روی کار آمد (Taras Kuzio 2002). بنابراین، با آنکه بازار و سازمانهای مدنی عامل عمده تاسیس دولت مدنیاند، اما تضمینی برای ایجاد آن بهحساب نمیآیند. آنطور که تاریخ نشان داده، اصلاحات مداوم در قوانین و سیاستهای کلان، وجود یک دولت قدرتمند برای وضع و اجرای قوانین و در نهایت قانونگرایی در رشد و توسعه یک ناسیونالیسم مدنی و دولت مدنی نقش مرکزی بازی کرده است. فقدان یک دولت قدرتمند در افغانستان که قادر به وضع و اجرای قوانین باشد، در پهلوی ضعف جامعه مدنی و بازار، رسیدن به یک دولت مدنی و از صحنه راندن قومیت و سیاستهای قومی را دشوار میسازد. از جانب دیگر، دولت در افغانستان چه در گذشته و چه در دهسال اخیر، اشتباهات فاحشی را در راستای ملتسازی مرتکب شده که طی آن نگاههای قومی به فرایند ملتسازی کاملا بدبینانه و مظنون شده است. فرایند قوممحور بعد از کنفرانس بن، تقویت احزاب قومی و در محور قرار دادن قومیت در قدرت سیاسی و سیاستهای کلان، روند مدنی (civicness) را که پایه تشکیل یک دولت مدنی است، منزوی و شکننده ساخته است. اما با وجود تمام این ناممکنات، تاسیس دولت مدنی بهعنوان یک آرمان سیاسی در افغانستان میتواند یکی از محورهای اصلی مباحث روشنفکری و از خطوط اساسی سیاست رسمی و از جمله ایدآلهای جنبشهای اجتماعی در درازمدت باشد. بهنظر من، مطرح کردن این مساله نه رمانتیسم است و نه هم کوتهنگری، بلکه فقدان بزرگ تاریخی را در جامعه سیاسی افغانستان که همانا فقدان بحث روی راه حلهای درازمدت است، پر میکند.
2. دموکراسی توافقی؛ نظریه حاکم
نظریه دموکراسی توافقی با نقد نظریه دولت مدنی و دموکراسی لیبرال آغاز میشود. در قالب این نظریه دولتهای لیبرال با بنیههای ضعیف اجتماعی در کشورهای چندقومی هرگز توانایی عملکرد بیطرفانه را نداشته و مجبور هستند برای بهدست آوردن مشروعیت و حمایت اجتماعی، زبان، فرهنگ، سمبولها، ساختارهای اجتماعی، تاریخ و حتا شیوه زندگی قوم اکثریت را زیر نام هویت ملی در فرایند ملتسازی بر دیگران تحمیل کند، بدینسان تنوع و چند فرهنگی را منزوی سازد و در نتیجه حق استقلال فرهنگی فرد را که از جمله حقوق فردی و از پایههای نظام لیبرال است، نقص کند. این مساله در بحث آقای مهرداد نیز، بهخوبی آشکار است. طبق این نظریه قومیت در محراق تمام فرایندهای سیاسی، عملکردهای دولتی و قانونگذاری قرار دارد و قاعده اصلی مناسبات قدرت بهشمار میرود. در این بحث، ملت متشکل از دو یا چند گروه قومی-فرهنگی است که روی یک سلسله از ارزشها و معیارها بهحیث سمبولهای ملی به توافق رسیده و امور ملی، طبق رضایت گروههای قومی و با تصامیم رهبرانی که در هیات نمایندگان اقوام ظاهر میشوند، انجام میشود. معیار اصلی دموکراسی توافقی رضایت و نمایندگی همه اقوام در فرایند سیاسی و خودمختاری در امور داخلی قومی است. اما سه نقد میتواند به این نظریه وارد باشد: اول اینکه دموکراسی توافقی با محور قرار دادن قومیت در سیاست، در حقیقت تفاوتهای قومی را بیشتر از آنچه است گشادتر میکند و پتانسیل منازعات هویتی را افزایش میدهد. دوم، این روند، قومیشدن سیاست را تقویت میکند که طی آن تفاوتهای هویتیای که در مواردی توافقناپذیراند، به تفاوتهای سیاسی مبدل میشود و در نتیجه به بنبست سیاسی میانجامد. سوم اینکه اکثر تصمیمات سیاسی در این نظام، دموکراتیک نبوده و بهوسیله رهبران اقوام در عقب درهای بسته اتخاذ و بعد به مردم ابلاغ میشود. حالا اگر به روند سیاسی بعد از بن در افغانستان نگاه شود، این روند به نوعی- ولو اعلانناشده و غیررسمی- یک روند سیاسی توافقی است که در آن قدرت سیاسی بین رهبران اقوام بهطور سیستماتیک تقسیم میشود. نظام سیاسی کنونی، با حفظ تعادل میان احزاب قومی، شکل گرفته است و در تمام فرایندهای سیاسی، قومیت و سازمانهای قومی و سنتی نقش محوری را دارا میباشند. در نتیجه این روند به قدرت روزافزون این نهادها و حتا گفتمان قوممحور که عمدتا از سوی همین سازمانهای قومی به جامعه ارجاع میشود، منجر شده است. بنابراین، هرگاه که دموکراسی توافقی در افغانستان مورد بحث قرار میگیرد، در کنار نمونه آوردن از کانادا و سویس، روند جاری نیز باییستی مورد توجه و نقد قرار گیرد. رواج گفتمان قوممحور و تکیه به راهحلهای قومی در آخرین تحلیل به تقویت بیشتر نهادهای قومی که سازمانهای منازعه آفرینیاند، منجر شده است.
نتیجه
به همان اندازه که ایجاد یک دولت مدنی در افغانستان به زمان نیاز دارد، در همان حد دموکراسی قوممحور توافقی مورد بحث و تا حدودی منازعهآفرین است. اگر سیاسیون، روشنفکران و جامعه مدنی افغانستان رسیدن به دولت مدنی و دولت- ملت را بهعنوان یک آرمان مشترک در درازمدت بپذیرند، در کوتاهمدت بایستی روی یک سلسله اصول و قراردادهای اجتماعی که رسیدن به چنین آرمانی را تسهیل میکند، به توافق برسند. پذیرفتن یک هویت مشترک ملی، ولو هر چیزی باشد، از اصول پایهای تشکیل یک دولت- ملت است که در مجموع هر دو طرف این بحث با آن اختلاف چندانی ندارند. اما تنها مسالهای که مخالفان هویت «افغان» مطرح میکنند، میکانیزم رسیدن به این هویت مشترک است. در عین حال میکانیزم توافقی را که این دوستان مطرح میکنند، کارکردی جز قومیشدن بیشتر سیاست و تقویت نهادهای حاکم قومی که اکثرا در افغانستان از پتانسیل بسیار بالای منازعه برخورداراند، ندارد. موضوع اصلی در بحث ملتسازی، ساختن یک تاریخ مشترک و اجماع روی یک سلسله ارزشهای فرهنگی-تاریخی است، این اجماع در علوم سیاسی، فرهنگ سیاسی خوانده میشود. اگر ما یک سلسله معیارهای دموکراتیک از جمله انتخابات و همهپرسی را بهعنوان یک ارزش فرهنگی و بخشی از فرهنگ سیاسی خویش مورد بحث قرار دهیم و به نتایج بهدست آمده از این طریق بهعنوان یک محصول فرهنگی احترام قایل شویم، نیاز چندانی برای اتکا به میکانیزمهایی که گفتمان قومی را بیشتر تقویت میکند، باقی نمیماند. ملتسازی روند طولانی و زمانگیر است و در این فرایند، ممکن نیست روی تمام مسایل اتفاق نظر وجود داشته باشد و رضایت عام و خاص حاصل شود. اکثر جوامع دموکراتیک چندقومی مسایل ملی خود را براساس رایگیری، همهپرسی و سایر میکانیزمهای دموکراتیک حلوفصل میکنند و نتایج بهدست آمده از این طریق برایشان حیثیت فرهنگی دارد. با آنکه در چنین جوامعی یک اقلیت تندرو قومگرا با برآیندهای دموکرایتک در ستیز و مخالفت مداوم قرار دارد. در همین کانادا جداییطلبان تندرو کبک با اتکا به عدالت فرهنگی- قومی هنوز هم داعیه جداییطلبی را کنار نگذاشتهاند. اما کبکیها امور ملیشان را بهحیث شهروندان کانادا از طریق انتخابات و همهپرسی حلوفصل میکنند، در احزاب دموکراتیک ملی عضویت دارند و اهمیت چندانی هم به این اقلیت قومگرا قایل نیستند.
در واپسین روزهایی که از یک سو عدم تعهد اخلاقی، دروغگویی ها و اضافه ستانی های پیهم ناشر ایرانی ( شرکت کتاب) و از سوی دیگر دسایسی برای جلوگیری از نشر کتاب « رها در باد» جانم را به لب رسانده بود، در پی آن شدم تا کتابی دیگری بنویسم به نام ( سرگذشت غم انگیز کتابم)، نه تنها ناشر ایرانی به فروش این کتاب چشم داشت، بلکه شماری از دشمنان دسایس مشترکی را با شرکت کتاب راه انداخته بودند که کتاب را بیشتر از یکسال امروز و فردا گفته از نشرباز ماندند، با پرخاش های مکررم کتاب از گروگان گیری شرکت کتاب رها شد، اما هنگام ارسال کتاب ها از چابخانه ١٠٠٠ جلد آنرا دزدیده و در جایی قایم کرده بودند، تنها صد جلد را برایم آوردند و من قبلاً پول گزاف وکمرشکنی برای این١١٠٠ جلد پرداخته بودم، ناگزیر از پولیس فریمونت کمک خواستم و پس از دو ساعت هزار جلد کتاب پیدا شد و پشت در منرلم آوردند که این یک پیروزی در نبرد بود٠ به زودی به دغدغه ها دلهره ها و چگونگی آفرینش این اثر خواهم پرداخت، در فردای دیگر به نقدها و جدال هایی در پیرامون آنچه با یک سر نترس، یک صداقت بی مانند و یک تعهد اخلاقی و آرمانگرایی ژرف نگاشته ام،خواهم پرداخت٠من در این اثر کوشیده ام تا مرزهای زن بودن مطلق و مرد بودن مطلق و تابوهای سرکوبگر جامعه را بشکنم، با دید زنانه و سیکولار وارد دنیای مردانه شوم، وارد جبهۀ جنگ شوم، مرگ را ببویم، درد را بشناسم، و جنگ را نفرین کنم٠در فرجامین زندگی در کنار فرمانده مسعود آنهم در زیر رگبار آتش ارتش سرخ بدان ساده گی ها هم نبود٠ به ویژه در جامعه یی که زن بودن خود یک فاجعه است، بتوان به عنوان یک هویت مستقل و نگرش های زنانه وارد عرصۀ ادبیات و سیاست شد٠
آیا ادبیات زنانه دارای سنتی متمایز است ؟ آیا زنان و مردان در نوشتن و آفرینش ادبی با هم فرق دارند ؟ آیا هر نوشتۀ ادبی زنانه ”فمینیستی ” است ؟ آیا زنان برای نویسنده شدن با دشواری های بیشتری دست و پنجه نرم می کنند؟ زنٍ نویسنده با چه مسایل متفاوتی روبرو می شود ؟ آیا نگارش زنانه نقد جداگانه یی می طلبد ؟
با سپاسگزاری از شاعر، نویسنده و ادبیات شناس بزرگ و توانا استاد کاظم کاظمی که ویرایش فنی، صفحه آرایی و طرح جلد کتاب ( رها درباد) را با حفظ امانت داری انجام دادند و اینک بخشی از یاداشت استاد کاظمی :
«سلام بر خانم بهاء گرانقدر.
امیدوارم که روزگار خوش باشد. پیش از هر چیز باید عرض کنم که ویرایش این کتاب برای من جدااز جنبة کاری و شغلی، یک نیکبختی بود. محتوای کتاب و ماجراهایی که در آن آمده است، بسیار برایم جالب و آموزنده بود، گذشته از این که بدین ترتیب با زندگی و شخصیت ارجمند شما بیشتر آشنا شدم و لازم است که بیش از پیش نسبت به شما ادای احترام کنم. اکنون متن ویرایششدة نیمی از کتاب را تقدیم حضور میکنم. البته نثر شیوا و روان شما که حاصل سالها کتابخواندن و نوشتن بوده است، ویرایشی سنگین را اقتضا نمیکرد و تقریبا در هیچجایی ما ناچار به تصرف در اجزای جمله و یا کلمات نشدیم. به واقع بیشتر یک ویراستاری فنی بود.
البته در مورد رسمالخط من یک عقیده کلی دارم و آن این که ما فارسیزبانان برای حفظ یکدستی و جامعیت و کاربرد گسترده این زبان در همه قلمرو زبان فارسی، بهتر است که بک رسمالخط واحد داشته باشیم. شما در حوزه واژگان به طرزی ستودنی این کار را کردهاید»
برای دریافت کتاب ( رها در باد) درحدود ٨٠٠ صفحه به ایمیل و شمارۀ تلفون زیر در تماس شوید:
تو هم قربانی حوزة نفتی قفقاز خواهی شد وقتی این جنگ را از جنوب به شمال می بری و از آن جا... این اژدها سرانجام در قفقاز خواهد خوابید و برای یک سدة دیگر خون گرم تو قطره قطره در شریان های رولس رایس کادیلاک و مرسدس جاری خواهد شد و رییس جمهور آرامگاه تو را با یک شاخه افیون آذین خواهد بست
و من بدون آرامگاه
در پی یک انفجار انتحاری
در کوچه های سرد افیون
متلاشی خواهم شد سرنوشت دیپاچة تقسیم جهان را برای مرگ من و تو یکسان رقم زده است
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤
بهرغم وجود نشانههای ناامنی در شمال افغانستان در سالهای پسین، این مناطق همواره از آرامش نسبتاً خوبی برخوردار بوده، و تبعات ناامنیها بیشترینه از سوی مرکز و جنوب به آنجا سرایت کرده است. اما گزارشهای تازه میرسانند که این مناطق با موج بزرگی از ناامنیهایی روبهرو شده است که شمال را به حیث منبع و پایگاه اصلی شرارتها مطرح خواهد کرد.
به نظر میرسد که ظرفیتهای بالقوۀ شمال افغانستان در امر ناامنسازی آن منطقه فعال شده است و دیری نخواهد بود که در نتیجۀ آن، ما شاهد گشایش یک جبهۀ دیگر علیه نظام در شمال افغانستان باشیم.
این ظرفیتها در سویههایی بهراه انداخته شدهاند که نمونههایش همین اکنون مشاهده میشود. احتمال اینکه چنین فعالیتهایی، سویههای پنهانی نیز داشته باشد، از ذهن به دور نیست، و بخشی از آن در وجود طالبان محلیییست که در اثر کوتاهیهای حکومت مرکزی در حال حاضر تبدیل به یک خطر بزرگ شدهاند.
روزنامۀ ماندگار در گزارشی که چند روز پیش به نشر رسید، از طالبانی خبر داد که در پی رقابتهای محلی تقویت شدهاند. این طالبان به صورت زنجیرهیی در ولایتهای کندز، بدخشان و بغلان در حال فعالیت هستند. تحقیقات نخستین نشان میدهد
که بخش بزرگی از این رقابتها در انتخابات ریاستجمهوری و پارلمانی سالهای گذشته به وجود آمدهاند که به نحوی در آن، دست دولتمردان ما - به ویژه رییسجمهور- را میتوان دخیل دانست؛ چنانکه شماری از این افراد برای پیروزیشان در انتخابات از هر نوع ابزاری استفاده کردند.
موضوع دیگر، فعالیت گروهها و حلقههای ناشناختهییست که تنها نتیجۀ عمل آنها به جای مانده است. از جمله میتوان از گروههایی یاد کرد که در این اواخر به صورت زنجیرهیی، دست به مسمومسازی شاگردانِ مکاتب در شمال کشور زدند و تا اکنون نه تنها گرفتار نشدهاند، که حتا هویت آنان شناسایی نشده است.
اما از آن خطرناکتر، جنبشهای تندرو اسلامی جمهوریهای آسیای میانه میتواند باشد که در این اواخر فعالیت آنان در شمال کشور گستردهتر نموده است. یکی از این فعالیتهای مرگبار، حادثۀ ترور احمدخان سمنگانی و شمار زیادی از مردم سمنگان بود که گفته میشود کار حرکت اسلامی ازبکستان بوده است.
در همین روزهای نزدیک، دولت تاجیکستان با گروههای تندرو در خاروغ بدخشانِ آن کشور درگیر شد که در نتیجة آن دانسته شد که فعالیتهای آنان در دو کشور افغانستان و تاجیکستان مشترک بوده، چنانکه این فعالیتها روی روابط عادی این دو کشور اثر گذاشته است.
بیتردید که طالبانِ مناطق سرحدی در جنوب افغانستان نیز در این تعاملات بیسهم نیستند. نشانههایی در دست است که نشان میدهد طالبان پاکستانی همواره در تلاش آن بودهاند که از راه شمال افغانستان، به همفکرانشان در کشورهای آسیای میانه بپیوندند.
این برنامه باعث نگرانی دولت افغانستان و جمهوریهای آسیای میانه بوده است که سوگمندانه هیچ یک از این کشورها برنامۀ پیشگیرانهیی در این راستا نداشتهاند.
همین اکنون، پس از بسته شدن مرز میان تاجیکستان و افغانستان، مقامات هر دو کشور به مردمشان اظهار داشتهاند که مرز را بهخاطر ورود شورشیان از خاک همسایه، بستهاند و هر دو طرف هم حق به جانب هستند؛ زیرا واقعیت همین است و هر دو کشور با موج جدیدی از خشونتها در اثر بیتوجهی خودشان روبهرو شدهاند.
به نظر میرسد که این جبهه، مایۀ بینالمللی هم دارد که تا هنوز صحتوسقم آن مشخص نیست. گفته میشود که ناتو در پی ماندگاریاش در منطقه است و برای رسیدن به این مقصد، تلاش دارد. به باور برخیها، بدیلی که ناتو برای پایایی نیروهایش در منطقه در نظر دارد،
آسیای میانه است و بیگمان که برای رسیدن به این مهم، نیاز به بهانههاییست که حضور ناتو در آن ناحیه را توجیه کند؛ و از اینرو ناامنیهای آسیای میانه و دو سوی سرحد افغانستان و تاجیکستان، در ادامۀ همین برنامه مطرح میشوند.
باتوجه به تفکر تروریسم بینالمللی، ذکر چنین مطالبی مینمایاند که شورشیان و تندروان مناطق افغانستان، پاکستان و کشورهای آسیای میانه در جریان ایجاد یک تعامل برای رسیدن به فعالیتهای فراکشوری قرار دارند و مکانِ آغاز فعالیتهای این پیوند، شمال افغانستان خواهد بود. از آنجایی که دولت افغانستان در مهار چنین برنامههایی همواره ناکام بوده، به نظر میرسد که این پیوند نامیمون نیز به ثمر بنشیند.
متاسفانه قربانی نخست این برنامه، افغانستان است؛ زیرا با ایجاد جبهۀ جدیدی در شمال کشور، افغانستان عملاً با دو جبهۀ داغ (جنوب و شمال) روبهرو خواهد شد که جنگیدن در این دو جبهه، از عهدۀ حکومتِ فاسد و ناتوانی مثل ادارۀ آقای کرزی، خارج است؛ به ویژه اینکه خارجیها هم در حال بیرون شدن از افغانستاناند.
اما آنچه در حال حاضر حکومت افغانستان با آن روبهروست، نطفۀ تازه شکل گرفتۀ این جبهه است که مبارزه با آن، به مراتب سهلتر از آیندۀ آن است. بنابرین، میباید علاجِ چنین واقعهیی، قبل از وقوع صورت گیرد.
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٢:٥٦ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۰:۱۳ روزنامة نیویارک تایمز
با پایان یافتن آخرین روزهای حکومت حامد کرزی به عنوان رییسجمهور افغانستان، اعضای خانوادۀ وی در حالی که در خفا در میان خود برای حفظ چانسی که در یک دهۀ گذشته بهدست آوردهاند در حال جدال اند، تلاش میکنند که قدرت را کنترل کرده و موقعیت خود را حفظ کنند.
قیوم کرزی، یکی از برادران در فکر شرکت در انتخابات ریاستجمهوری بعد از اتمام دورۀ کاری کرزی در سال 2014 است.
برادران دیگرش در حال نبرد بر سر تاج شاهی یعنی بزرگترین پروژۀ انکشاف مسکن در امپراتوری خانوادة کرزی در افغانستان اند. نبرد بر سر این پروژه، که به آینومینه شناخته میشود، اتهامات دزدی و اخاذی و حتا گزارشهایی از توطیه برای قتل را به وجود آورده است.
قیوم کرزی میگوید: این خانواده است، آنها ناراحت میشوند و با گذشت زمان بر آن غلبه میکنند، من امیدوارم که آنها بر این مشکل غلبه کنند.
یک برادر دیگر کرزی، یکی از دستیاران دیرینۀ احمد ولی کرزی را در تلاش برای آگاهی از محل پول و دارایی احمد ولی کرزی، زندانی کرده است. احمد ولی کرزی معمولا متهم به کسب منفعت در کار و بار تجارتِ مواد مخدر و قراردادهای مرتبط با فساد بود. اگرچه وی این ادعاها را رد میکرد.
با پدیدارشدن خروج نیروهای امریکایی و ناتو تا سال 2014 از جنگ ناتمام افغانستان و همینطور همزمان با خروج کرزی از قدرت، ناراحتی و پریشانی در میان آن دسته از افغانهایی که بزرگترین نفع برندهگان این جنگ بودهاند و از قراردادهای نظامی امریکا، معاملههای تجاری داخلی با شرکتهای خارجی، فساد دولتی و قاچاق مواد مخدر ثروتمند شده اند، به وجود آمده است.
ست جون، یک تحلیلگر در نهاد رادند، میگوید: "اگر شما یکی از اعضای خاندان حکومتی (افغانستان) میبودید، محل نگهداری پولتان و جایی که شما زندهگی میکردید، یک سوال بود. وی میافزاید: «به این معنی که شما در حال فکر در مورد انتقال پولتان و یافتن یک گزینۀ پشتیبان در ارتباط با محلی هستید که قرار است در آن زندهگی کنید."
خانوادة رییسجمهور کرزی، که بسیاری از آنها شهروندان امریکا هستند که بعد از سقوط طالبان توسط ایتلاف به رهبری امریکا در سال 2001 و روی کارآوردن کرزی به افغانستان بازگشته اند، از جمله کسانیاند که از حسابهای مالی شمار زیادی از تجار و نفوذیهای داخل حکومت، بیشترین نفع را بردهاند.
چندین ناظر سیاسی در کابل میگویند که هر نوع نامزدی از سوی قیوم کرزی که سالها در مریلند امریکا زندهگی کرده است و زمانی هم به عنوان عضو پارلمان افغانستان کار کرده، به علت خستهگی و بیزاری مردم از حامد کرزی و رنجش گسترده از وجود فساد زیادی که دولت وی را لکهدار کرده، نتیجهیی نخواهد داشت.
حتا برخی از شرکای تجاری خانوادۀ خود آقای کرزی نیز در میان این منتقدان هستند. عبدالله نادی، یکی از شهرکسازان افغان در ویرجینیا که در پروژه خانهسازی آینومینه هم شریک است، تلاش دارد که خود را از این پروژة تجاری بیرون بکشد. او میگوید: "ما یک دولت نامشروع و غیرمسوول داریم و دلیل آنهم کرزی و خانوادهاش است."
همزمان با آنکه خانوادة کرزی از فرصتهای خود در افغانستان در حال بهرهبرداری بودهاند، این خانوادۀ کلان سالها از تنش، حسادت، رقابت تجاری، دشمنیهای خونی و حتا اتهامات قتل نیز، رنج برده است. با وجود داشتن یک خانوادة زودرنج، مشکل است که حقیقت مشخص شود؛
اما همه میدانند که سابقۀ نبرد بر سر کنترل این امپراتوری، به مرگ احمد ولی کرزی در سال 2011 ارتباط میگیرد. احمد ولی کرزی، از گارسونی در شیکاگو تا یکی از قدرتمندترین مردان افغانستان، صعود کرد و به عنوان رییس شورای ولایتی قندهار کار کرد.
قتل وی توسط مردی که گمان میشد یکی از محافظان وفادار وی باشد، خلای قدرت را در قندهار و خانوادة کرزی به وجود آورد. رییسجمهور کرزی برادر دیگر خود، شاهولی کرزی را بهجای برادر مقتولش به عنوان رییس قوم پوپلزی؛ قبیلۀ کرزی، منصوب کرد.
هیچکس انتظار زیادی از شاهولی نداشت. ساکت و محتاط بود و تا حد زیادی زیر سایة احمد ولی کرزی گم شده بود و حتا در محوطۀ زندهگی برادر قدرتمندش در قندهار میزیست.
اما شاهولی کرزی، در یک سال گذشته متحول گردیده است. به اضافۀ نقشش به عنوان بزرگ قوم، وی به عنوان مدیر پروژۀ آینومینه ـ پروژۀ بزرگ شهرکسازی در حومۀ قندهار که توسط AFCO که شرکت تجاری متعلق به برادر دیگر کرزی یعنی محمود کرزی و چهار شریک وی راهاندازی گردیده، کار میکند.
آنها 3000 خانه ساختهاند و طرحهایی برای ساخت 14700 خانۀ دیگر دارند. این خانهها در دههزار جریب زمینی ساختهاند که به ادعای مقامهای نظامی افغان، به صورت غیرقانونی از وزارت دفاع افغانستان غصب شده است.
شاهولی کرزی که بعد از مرگ احمدولی کرزی، از کار به عنوان یک کارمند در پروژۀ آینومینه رضایت نداشت، جسورتر گردید و در چند ماه گذشته، شرکت تجاری متعلق به خود را در قندهار به وجود آورد و مخفیانه، تمام پولهای نقد را از حساب بانکی شرکت خانهسازی آینومینه، به حساب تجاری خود منتقل کرد.
به گفتۀ چندین تن از شرکای AFCO، شاهولی کرزی در حدود 55 میلیون دالر را منتقل کرده است. محمود کرزی در مصاحبهیی گفت: وی به سادهگی شرکت دیگری تاسیس و پولها را درآن شرکت گذارده است.
آقای نادی، یکی از شرکای آینومینه، شاهولی کرزی را به جعل امضای خود در پای اسناد متهم میکند تا اینطور نشان دهد که وی (نادی)، ایجاد شرکت شاهولی کرزی را به عنوان یکی از شرکتهای مادر در پروژه آینومینه، تایید کرده است. نادی میگوید: "من هیچ شواهدی از آن اتفاق لعنتی ندارم."
وقتی محمود کرزی متوجۀ آنچه برادرش انجام داده بود گردید، وی از شاهولی خواست تا پول را بازگرداند. اما شاهولی امتناع کرد و اصرار کرد که وی یک شریک دیگر در پروژۀ آینومینه به وجود آورده است. محمود و شرکایش این حرف وی را قبول نکردند و دو طرف به یک بن بست دشوار رسیدند.
شاهولی کرزی، انتقال پول را به حساب کمپنی خود رد نمیکند؛ اما وی اقدام خود را با گفتن این که وی این پول را بهخاطر مردم قندهار حفاظت میکند، توجیه میکند. وی به دیگران در قندهار گفته است که اگر وی پول را نمیگرفت، محمود کرزی آن را مخفیانه به دوبی منتقل میکرد و پروژۀ آینومینه هم همانند کابل بانک؛ پروژۀ تجاری دیگر محمود، با خطر ورشکستهگی مواجه میشد.
محمود کرزی، یک چهرة اصلی در رسوایی مربوط به سقوط کابلبانک؛ بزرگترین بانک این کشور در سال 2011 محسوب میشود. این بانک 900 میلیون دالر در معاملات داخلی که بیشتر آن گفته میشد به حسابهای بانکی مخفیانه در دوبی منتقل شده بود، ضرر کرد.
سال گذشته، یک هیات قضایی فدرال امریکا در نیویارک شروع به تحقیق جرمی از فعالیتهای تجاری محمود کرزی از جمله، اتهامات مربوط به طفره از پرداخت مالیات، شرکت در معاملات غیرقانونی و زورستانی کرد. اما هیچ محکومیتی علیه وی که که یک تبعة امریکاست، صورت نگرفت.
شاهولی کرزی در بیانیهیی در پاسخ به پرسشهایی در مورد انتقال پول شرکت خانهسازی نوشت: «این پول به مردم قندهار تعلق دارد و آنها بیشتر از آن را برای زیرساخت آینومینه پرداختهاند.»
وی افزود: وقتی من مدیر پروژه شدم، آنها قرضدار بانک و قراردادیهای محلی بودند و تمام پول پرداخت شد و من این شرکت را از آستانۀ ورشکستهگی، به یک شرکت موفق تبدیل کردم.
محمود کرزی میگوید که وی و شرکایش، دوسیهیی را بر ضد شاهولی کرزی به جرم دستبرد در پول و اخاذی برای بهدست آوردن شراکت در پروژۀ آینومینه، به لوی سارنوالی افغانستان تحویل دادهاند.
اما لوی سارنوالی از اقدام بر ضد شاهولی کرزی خودداری کرده و نسبت به مداخله در آنچه که یک جنگ خانوادهگی میداند، بیمیل است.
قیوم کرزی میگوید: وی تلاش کرده که بین آنها صلح ایجاد کند، اما نتوانسته و ناکام مانده است. رییسجمهور کرزی هم نسبت به جانبداری از یکی از طرفین دعوا، بیمیل است؛ اگرچه حکومت وی از قضیه خبر دارد. بانک مرکزی افغانستان سرانجام مداخله کرده
و حساب بانکی شرکت شاهولی کرزی را مسدود کرد. محمود کرزی از مصالحه خبر داد، اما دیگر شریکان میگویند که این جنجال هنوز حل نشده است.
در میانۀ این درگیری، نیروهای امنیتی افغان، توطیهیی را برای قتل محمود کرزی کشف کردند. نزدیک دو ماه پیش، امنیت ملی، سه افغان از جمله دو کارمند سابق پروژه آینومینه را شناسایی کرد
که در یک توطیه برای کشتن محمود کرزی و دیگر برادران وی شریک بودند. یک نفر دستگیر و سپس رها شد. دو کارمند آینومینه گفتند که توسط محمود کرزی از این پروژه اخراج شده بودند.
نیروهای امنیت ملی، شاهولی کرزی را به دخالت در این توطیه متهم نکردهاند. وی هم هرگونه دخالت در آن را رد میکند و محمود کرزی در مصاحبهیی گفته است که من این مساله را رد میکنم که برادرم قصد عملی را بر ضد من داشته است.
اعضای خانوادة کرزی میگویند که شاهولی کرزی، در تلاش است تا اسرار قتل برادر مقتولش را افشا کند. بعد از مرگ احمد ولی، زمری که معتمدترین فرد وی بود، به دوبی رفت.
گزارشها در مورد شیوۀ زندهگی پرخرج وی در آنجا، به ظنهایی در درون خانوادة کرزی دامن زد که زمری به ثروت مخفی احمد ولی کرزی از طریق بهنام کردن حسابهای بانکی و داراییهای وی، دست یافته است.
وقتی که زمری به قندهار بازگشت، برخی اعضای خانواده ادعا کردند که توسط عزیز کرزی؛ سفیر افغانستان در روسیه و کاکای کرزی، تطمیع گردیده است، ادعایی که سفیر آن را رد میکند. به گفتۀ افراد فامیل، زمری توسط نیروهای امنیتی زیر امر شاهولی کرزی بازداشت شد.
محمود کرزی میگوید که وی بر این باور است که زمری محل تقریبی «یک یا دو میلیون دالر» را میداند. دیگر اعضای خانواده در این ارتباط میگویند که شاهولی کرزی در مورد اطلاع زمری از محل صدها میلیون دالر یا بیشتر که در دوبی و جاهای دیگر از جمله داراییها در تجارت افغانستان و املاک، پنهان است، مشکوک است.
به گفتۀ کسانی که از این موضوع آگاهی دارند و از ترس خانوادة کرزی نمیخواهند نامشان افشا شود، زمری در زندان سرپوزة قندهار زندانی است؛ جایی که بیشتر توسط نیروهای امنیتی شاهولی کرزی محافظت میشود تا زندانبانهای عادی. اما وی به هیچ جنایتی متهم نشده است.
وقتی که از طریق جرالد پاسنر؛ یکی از وکلای خانوادهگی کرزی، در مورد زمری و محل نگهداری وی پرسیده شد، شاهولی کرزی از اظهارنظر در اینباره خودداری کرد.
برگردان به فارسی: خسرو شایان
×××××××××××××××××××
×××××××××
×××××
عضو کانگره امریکا: چرا کرزی احساس خطر می کند
دانا روهراباکر
عضو مجلس نمایندگان آمریکا از ایالت کالیفورنیا
توضیح بیبیسی: دولت افغانستان در روز ۲۵ آوریل از ورود دانا روهراباکر، عضو کنگره آمریکا به افغانستان جلوگیری کرد و او را از فرودگاه کابل بازگرداند. آقای روهراباکر قرار بود با شماری از چهره های سیاسی اپوزیسیون دولت در کابل دیدار کند. پس از آن وقتی حامد کرزی برای شرکت در اجلاس اخیر ناتو به شیکاگو رفت، در مصاحبه با تلویزیون سیانان گفت که آقای روهراباکر، خواهان تجزیه افغانستان است و می خواهد در امور داخلی افغانستان مداخله کند و قانون اساسی این کشور را تغییر دهد. او گفت که تا زمانی که این عضو کنگره آمریکا چنین نظراتی داشته باشد، اجازه ورود به افغانستان را نخواهد یافت. اما دانا روهراباکر، در مطلبی که برای بیبیسی فارسی نوشته است، روایت دیگری از ماجرا دارد.
مطمئنم که آنچه کرزی از آن احساس خطر میکند، حمایت من از اصلاحات در قانون اساسی افغانستان برای غیر متمرکز کردن قدرت است
از زمانی که رئیس جمهور حامد کرزی، درماه آوریل مانع ورود من به افغانستان شد، پرسش های زیادی در این مورد ایجاد شده است. او در ۲۱ ماه مه در مصاحبهای که با شبکه سیانان داشت، من را متهم کرد که طرفدار تجزیه افغانستان هستم، در مسائل داخلی این کشور مداخله میکنم و تهدیدی برای نحوه زندگی مردم آن هستم.
احترام و عزت عمیقی که من به کشور و مردم افغانستان دارم بر همه رهبران قومی افغانستان روشن است.
یک انگیزه احتمالی که شاید کرزی را به ایراد این اتهامات سنگین واداشته این است که من به عنوان رئیس کمیته فرعی "نظارت و بررسی" که بخشی از کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان است، در حال بررسی اتهامات فساد که احتمالا حامد کرزی و خانواده اش در آن دخیل اند هستم. نفس مطرح بودن موضوع فساد، مشروعیت اداره کرزی و توانایی او را در برابر حملات طالبان زیر سئوال می برد.
"مردم افغانستان نیاز به انگیرهای دارند که برای آن مبارزه کنند. ساختار مرکزی قدرت برای جامعهای که هشتاد در صد مردم آن در روستاهای دور افتاده زندگی می کنند، مناسب نیست."
من مطمئنم که آنچه کرزی از آن احساس خطر میکند، حمایت من از اصلاحات در قانون اساسی افغانستان برای غیر متمرکز کردن قدرت است.
آمریکا و افغانستان روز ۲۲ ماه آوریل "توافقنامه استراتژیک" را امضا کردند که بر اساس آن نیروهای آمریکایی ده سال بعد از سال ۲۰۱۴ همچنان در این کشور باقی خواهند ماند.
بعد از صرف ۵۲۰ میلیارد دلار در جنگ افغانستان، حالا ما باید میلیاردها دلار دیگر برای حمایت از نیروهای امنیتی و توسعه اقتصادی این کشور هزینه کنیم. بعد از خروج رسمی، ما احتمال ۳۰ هزار سرباز آمریکایی را تا مدت نامعلومی در این کشور باقی خواهیم داشت.
با گذشت ده سال جنگ، صلح هنوز هم حتی در افق دور پدیدار نیست. ما باید بحث تغییر در استراتژی را آغاز کنیم. نفس اینکه مسئولیت های ناتو را به نیروهای افغان واگذار کنیم و بگذاریم آنها با همان استراتژی پیش بروند که خود ناتو در آن ناکام بود، چیزی را عوض نمی کند. این راه موفقیت نیست.
"خلیلزاد بر این باور بود که برای یکپارچه نگه داشن کشوری مثل افغانستان که در آن تنوع قومی وجود دارد، نیازبه یک دولت مقتدر مرکزی است. "
مردم افغانستان نیاز به انگیره ای دارند تا برای آن مبارزه کنند. ساختار مرکزی قدرت برای جامعه ای که هشتاد در صد مردم آن در روستاهای دور افتاده زندگی می کنند، مناسب نیست. اصلاح نظام سیاسی که به ایجاد یک ساختار فدرالی بیانجامد از سوی ازبک ها، تاجیک ها، ترکمن ها و هزاره های افغانستان مطرح شده است. این ایده من نبود. ولی من با نظر آنها موافقم.
متاسفانه، قانون اساسی افغانستان که در بن آلمان، در سال ۲۰۰۲ تدوین شد، محصول کار زلمی خلیلزاد، اولین سفیر آمریکا در افغانستان بعد از طالبان است که خود همانند آقای کرزی از قوم پشتون است.
جبهه شمال که عمدتا از غیر پشتون ها تشکیل شده و نماینده ۶۰ درصد جمعیت افغانستان است، با این برنامه مخالف بودند. خلیلزاد بر این باور بود که برای یکپارچه نگه داشن کشوری مثل افغانستان که در آن تنوع قومی وجود دارد، نیاز به یک دولت مقتدر مرکزی است.
رهبری این ساختار باید همواره با بزرگترین اقلیت افغانستان، یعنی پشتون ها باشد. پشتون ها آنطرف مرز هم مرکزیت دارند، جایی که مهد خیزش طالبان است. یک جبهه متحد ضد طالبانی باید از گروه های مختلف قومی که انگیزه زیادی برای مبارزه با حملات طالبان دارند، ایجاد شود.
این کرزی است که والی ها، شهردار ها، رئیس پلیس و حتی استادان مکاتب/مدرسه ها را منصوب می کند. همه چیز از زیر دست او می گذرد. هر صدایی که برای انتقاد و یا اصلاح بلند می شود، کرزی آنرا "مداخله در امور داخلی" کشور می خواند و کشور را با خود مترداف می داند.
شاید به همین دلیل است که عده ای نگران اند که شاید کرزی بعد از ختم دوره دوم ریاست جمهوری خود که در سال ۲۰۱۴ خواهد بود، به دنبال باقی ماندن در قدرت باشد.
اگر روشن تر بگویم، جنگ افغانستان جنگ داخلی است. در سال ۲۰۰۱ این جنگ میان طالبان و جبهه شمال بود.
"دوره کاری کرزی در سال ۲۰۱۴ تمام می شود. کرزی باید قبل از خروج نیروهای ما از افغانستان از ریاست جمهوری کنارهگیری کند. این بهترین وقتی است که ما باید با تمام رهبران گروههای مختلف افغان صحبت کنیم و در مورد ساختار نظامی که از خود در این کشور به جا می گذاریم به توافق برسیم. تمام اقوام افغانستان باید در این ساختار حضور داشته باشند."
آمریکا وقتی وارد این جنگ شد که القاعده بعنوان شریک طالب، در روز ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در یک حمله ۳۰۰۰ آمریکایی را کشت.
جبهه شمال به دعوت ما لبیک گفت و ما با هم (آمریکا و جبهه شمال) طالبان را از کشور بیرون کردیم و آنها را به مراکز امن شان در پاکستان فرستادیم. بنا بر این درگیر بودن ما در امور داخلی افغانستان ضروری و مداوم بوده است.
آمریکا ۸۰ در صد بودجه دولت افغانستان را می پردازد. ما در کنگره آمریکا مسئولیت داریم که مطمئن شویم نتیجه آنچه مردم آمریکا هزینه اش را (در افغانستان) می پردازد، ایجاد یک دولت باثبات و توانا و جامعه ای است که می تواند از عهده مسئولیت های خود برآید و با افراط گرایی مبارزه کند.
جنگ داخلی افغانستان مداخلات خارجی فراتر از آمریکا و ناتو نیز داشته است. القاعد یک گروه خارجی بود. پاکستان که آرزوی تسلط بر افغانستان را دارد، از طالبان حتی حمایت نظامی کرد. روسیه و هند منافع مشترکی در ممانعت از گسترش افراط گرایی مورد حمایت پاکستان دارند. ما باید با هند و روسیه همکاری کرده و کمک مالی و همکاری با پاکستان متخاصم را پایان دهیم.
دوره کاری کرزی در سال ۲۰۱۴ تمام می شود. کرزی باید قبل از خروج نیروهای ما از افغانستان از ریاست جمهوری کناره گیری کند. این بهترین وقتی است که ما باید با تمام رهبران گروه های مختلف افغان صحبت کنیم و در مورد ساختار نظامی که از خود در این کشور به جا می گذاریم به توافق برسیم. تمام اقوام افغانستان باید در این ساختار حضور داشته باشند.
ما باید بهتر از گذشته عمل کنیم. ما در برابر مردم آمریکا و افغانستان مسئولیت داریم. باید مردم افغانستان را در ایجاد آینده بهتر کمک کنیم، و مردم آمریکا را از حملات جدیدی تروریستی محفوظ نگهداریم.
کاوه جبران
سیلیهایی که از برادران بزرگ خوردیم
٢۵ حمل (فروردین) ١٣٩١
به بهانة نظرسنجی بی بی سی فارسی، برای گزینش «بزرگان ایران زمین»
این متن مقالهیی نیست، پژوهشی نیست، اعتراضی نیست، نقدی نیست. این متن فقط یک گلایه است. گلایه از سیاست بازانی که برای یک جغرافیای پاره پارة زبانی، هویت جداگانهیی قایل اند. گلایه از سیاستگذارانی که فرهنگ را چنان پوست گاوی فرض کرده اند و افتخارات فرهنگی را تنها به همان بخشی منسوب میدارند که پس از تقسیم شدن این پوست گاو، سهم آنها شده است. این متن، گلایه از برادرانیست که ادعای بزرگی میکنند؛ چه آنهایی که خود را وارث اصلی زبان و فرهنگ پارسی میخوانند و چه آنهایی که خود را قوم برتر خوانده و همیشه در پی حذف زبان پارسی بوده اند. این متن گلایه از برادران بزرگ است.
گمان نکنید که دیوانهام و پرت و پلا میگویم، کمی از تعذیب شما تب کردهام. به قول همزبانان ایرانیام، افغانی کثافتی هم نیستم که مایة شرمساری ایشان باشم. یهودی هم نیستم که خواب سرزمین گم شدهیی را ببینم، مورخ، جامعه شناس و سیاستمدار هم نیستم که عوامل اجتماعی و تاریخی را بر مبنای سیاستهای روزگار استعمار بسنجم. من فقط یک پارسی زبانم که شهروند افغانستانم و این درد را فقط کسانی میدانند که در موضع من قرار دارند و بس.
هنگامیکه اجداد مالکان کنونی همین «بی.بی.سی» سرزمینهایمان را پاره پاره کردند و هرکدام ما را نامی گذاشتند، تنها به خاطر مواد خاممان نبود. به جرم چند سده تسلط فرهنگی و زبانی بر خاور میانه و آسیای جنوبی هم بود که مجازات میشدیم. نمیگویم که فرهنگ ایران بزرگ یا خراسان کبیر یا فلان و فلان. نه…نه منظورم همین مسیریست که سعدی را به بیدل میرساند یا رودکی را به فرخی. ذکر پیامدهای دیگرش را دانشگاههای اکسفورد و سوربن بهتر بیان کرده اند، اما اگر از من بپرسید، همین قدر میدانم که حالا اگر رهنورد زریاب بخواهد با گلرخسار صفیآوا و یا محمود دولت آبادی یک پیاله چای بنوشد، گذرنامهاش باید دو تا ویزا بخورد.
گپ من نیست، در تاریخهای ما نوشته شده است. سرزمینی که در این تقسیمبندی سهم ما شد، در آن زبان ما را محکوم کردند. خودمان را اقلیت خواندند، کتابهایمان را آتش زدند، تا چند سال پیش، از خواندن و نوشتن محروم بودیم، هویتمان هم که افغانیست. نام شهرهای مان را آلش کردند، حتا سرزمین مان را نامی نهادند که ذکرش نه در شعر فردوسی رفته بود و نه در نثر بیهقی. اتفاق زیادی نیافتاده بود، اجداد مالکان کنونی «بی. بی. سی»، لگام کار را سپرده بود به دست قبیله.
گپ من نیست، در تاریخهای ما نوشته شده است، سرزمینی که در این تقسیم بندی از دست ما رفت. آن را ایران خواندند، مردمش را به دروغ ایرانی نامیدند. حس مالکیت را در آنها تقویت کردند، بیهقی را ایرانی خواندند و هرات را ولایتی در افغانستان، رودکی را ایرانی خواندند و بخارا را شهری در آسیای میانه، نیشابور را با افتخار جزو ایران دانستند، اما بلخ را گفتند که شهری بوده از فلات ایران. سنگ و چوب و سگ و پشکش فکر کردند که این ایرانی که پایتخش تهران باشد، چه عظمتی داشته است!
بیشتر از صد سال است که این سنگ آسیاب بر سر زبان و فرهنگ مشترک میچرخد. برادر بزرگ قبیله، سالهاست که در گوش ما پف میکند؛ زبان افغانستان دری است و فارسی، زبان ایرانیهاست. برادر بزرگ همزبان، صدسال است که مینویسد؛ فردوسی ایرانی است چون مقبرهاش در توس است و ما بیآن که ادعایی داشته باشیم، هنوز شاهنامه میخوانیم.
برادر بزرگ قبیله، نام «سبزوار» را به «شیندند» عوض میکند و برادر بزرگ همزبان، نام «سبزوار» را روی یکی از شهرکهایی میگذارد که خودشان میدانند چه کار شرمآوری را انجام داده اند. نام خراسان را هم از قبل قبضه کرده اند، بیآن که کسی گفته باشد برادر بزرگ همزبان! این نیشابوری که خراسانش میگویی، یکی از شهرهای خراسان است، نه کل خراسان.
حتا وقتی سعید نفیسی میگوید از این پس پارس را ایران بنامند. هیچ کسی صدای خود را نمیکشد و نام ایران به اندازة «عراق عجم» کوچک میشود. برادر بزرگ قبیله، به یک طرف صورت ما سیلی میزند که مبادا اعتراضی بکنیم و به هویت او صدمه برسد و برادر بزرگ همزبان، به طرف دیگر صورت ما که نشود ادعای مالکیت بر افتخارات تاریخی را داشته باشیم. حالا «بی.بی.سی» و امثال آن حق دارند که تصور بکنند که این برادر بزرگ همزبان، حق دارتر است، میتواند میراثدار اصلی باشد؛ چون وقتی برادر بزرگ قبیله، دست ما را میگرفت تا به زبان پارسی چیزی ننویسیم، برادر بزرگ همزبان که نیما و شاملو و هدایتی داشت. آیا حق دارتر به نظر نمیرسد؟
واقعیت این است که در صد سال گذشته دست ما زیر سنگ قبیله له شد و هیچ مجالی نبود این برادر کوچکتان را تا پارسی را پالایشی دهد. واقعیت این است که مرکز زبان پارسی پس از هند، به تهران منتقل شده است. واقعیت این است که همة کتابهای پارسی را شما تولید میکنید، واقعیت این است که جهان معاصر را از چشم شما شناختیم. واقعیت این است که پارسی را با تکنالوژی شما آشنا ساختید. واقعیت این است که زبان ما را در برابر خشم قبیله شما حمایت کردید.
اما یک واقعیت دیگر هم است. به همان اندازه که فردوسی و کوروش مربوط شماست، میراث ما هم است. به همان اندازه که حافظ و بوعلی سینا و زردشت سهم شماست، مال ما هم است. اینها همه واقعیت اند، تنها چیزی که واقعیت نیست، محمد مصدق است. مصدق واقعیت ما نیست. پس شما چرا محمد مصدق را به عنوان یکی از فرزندان ایران زمین، با بزرگانی چون فردوسی و کوروش و بوعلی و زردشت و حافظ، قابل قیاس دانسته اید؟ به چه حقی برادر بزرگ همزبان!؟
بیش از صد سال است که ما و شما در دو جغرافیای متفاوت از هم زنده گی میکنیم. درد ما و شما جدا بوده است. تجربة زندهگی ما و شما جدا بوده است. تجربة سیاسی، تجربة اجتماعی، تجربة فرهنگی، تجربة دینی، حتا تجربة روشنفکری ما و شما متفاوت است. شما درد رفاه داشته اید، ما درد زنده ماندن. شما غم مبارزه داشته اید، ما غم گریز. شما اندوه نام داشته اید و ما اندوه نان.
آن روزی که ناسیونالیسم رضاشاهی برای شما نام و نشان کسب میکرد، هویت ما را قبیلة یحیا میزدود. از حق نگذریم، آخوندهایتان هم خیلی با شرفتر از طالبان ماست. توده را که هیچ نمیتوان با حزب دموکراتیک خلق مقایسه کرد.
همه را از دم تیغ نگذرانیم، منظورم شمایید، شما گردانندهگان بی بی سی فارسی!
گلایه برادر کوچک این است؛ اگر شوونیسم بی بنیادی را که در صدسال گذشته حکومتهای مان مطرح کرده و میکند، عیبی نیست. اگر یک ایرانی امروزی، ابهت فرهنگ ایران را در جغرافیایی تصور کند که به واسطة روس و انگلیس خطکشی شده است، گلایهیی نیست. بیچاره همان گونه پرورش یافته و فهمانده شده است. اگر این افغانی و یا آن تاجیکی، سرزمینهایشان را مهد زبان پارسی بدانند و تصور کنند که اصل خودشان اند و دیگران فرع، باز هم ایرادی نیست. اما شما چرا؟
شما که ادعای روشنفکری دارید، گویا از خردستیزان هم خوشتان نمیآید. حقیقت و اطلاع رسانی دقیق محور کارتان است، مدعی عقلانیت هستید، شما چرا چنین سیاستی را پیشه کردهاید؟
چه تفاوتیست میان شما و آن نظام آخوندییی که به استبداد متهم است؟ اگر آنها واقعیتها را بر مبنای احساسات دینی از نظر دور میدارند، شما همان واقعیتها را بر مبنای شوونیسمیکه بیخی کورتان کرده است، پنهان میکنید.
البته جسارت برادر کوچک تان را ببخشید! استبداد برادر بزرگ قبیله، روی روان ما تاثیر گذاشته و گاهی عفت کلام رعایت نمیشود.
حالا شما حق میدهید به آنانی که به شما بدگمان شوند و تصور کنند که شما درست در جای پایی گام میگذارید که استعمار انگلیسی آن را مشخص کرده بود؟ اگر مردمان ما از روی ناآگاهی و احساسات، فرهنگ مشترک را پاره پاره میکنند، شما بر مبنای خرد انگلیسی واری که نظریه پرداز این پروژه بوده است.
هر چند کارتان خیلی حرفهییست. کسی به نیت و برنامهریزی تان شک نمیکند، در ظاهر هم زیر همان نظرسنجیتان مینویسید که:« لازم به ذکر است که این رای گیری، یک نظرسنجی علمی نبود و نتیجة حاصل از آن، تنها نظر بخشی از مخاطبان بیبیسی فارسی است و لزوما نظر کلی فارسی زبانان را بازتاب نمیدهد.»
خیلی خوب است، پس چرا عنوان درشت میزنید که انتخاب بزرگترین شخصیت تاریخ ایران زمین؟ آیا این کار به معنای قاپیدن افتخارات مشترک تاریخی نیست که از آوان پیدایش سرزمین جدیدی به نام ایران در اثر سعی استعمار، چنین رفتاری وجود دارد؟
نوشته اید که در آغاز تعدادی از کارشناسان و چهرههای دانشگاهی این شش نفر را از میان شخصیتهای پیشنهاد شدة شما برگزیده اند. کیهایند این شخصیتهای برجسته و دانشگاهی شما که مصدق را در کنار زردشت و فردوسی قرار داده اند؟ حالا این شخصیت بزرگ تاریخی(محمد مصدق) برای من کابلی و یا برای آن بخارایی و یا خجندی چه کاری انجام داده است که در جمع بزرگان تاریخ ایران زمین قرار گرفته است؟ آیا عرق شرم بر پیشانی تان نمینشیند از این دروغهای بزرگی که به مردم میگویید؟
این تاریخ مشترک است برادربزرگ همزبان، لطفاً کمیخرد و پژوهش. این احساسات کاذب میهن پرستی آدم را کور میکند. اجازه بدهید دیگرانی که از دید شما غیرایرانی هستند، نیز در این افتخارات خود را شریک بدانند. خیلی غیرایرانی نیستیم، برادر بزرگ همزبان! بچة همین هرات و بلخ و غزنه و کابلیم. عذر میخواهم آیا این جاها را جزو ایران زمین قبول دارید؟
میگویم اگر قبول ندارید، سه چهار تا شهرک دیگر را در حوالی همدان، به همین نامها مسما کنید که حساب تان کامل شود.
تقصیر شما نیست. شیوة آموزش همین گونه بوده است. چشم که باز کردید، برایتان گفته اند: چو ایران نباشد تن من مباد! و شما خیال کردید که گپ تمام است. نه، خیلی دیریست که پارههایی از تن تان با شما نیست.
حالا که به برکت باز شدن درهای آرشیف اسناد دور استعمار، همة ما دروغهایمان را میدانیم، حتا شما که ناف زبان و فرهنگ پارسی اید. ولی دل کندن از این دروغها خیلی سخت است، ما با این دروغ ها پرورش یافتهایم، بزرگ شدهایم، خو کردهایم و در آن جا زدهایم. شما همچنین. به خاطر حفظ این دروغهاست که دروغ دیگری میگویید. به خاطر اثبات چیزی که نیستید به صورت ما سیلی میزنید و ما هیچ واکنشی نداریم، جز این که بگوییم، برادر بزرگ همزبان! ضربة دستتان خیلی سنگین است.
خدایان سرمایه و دلقکان نگون مایه چون کرزی و تیم مافیایی وی سرنوشت مردم و سرزمین ما را در روند تباهی بی هویتی، بی فرهنگی و زالو صفتی سوق داده که سده ها در آتش جنگ خواهیم سوخت . بُعد فاجعه عمیق تر از آن است، که من از قشر انگل صفت مافیایی سخن گویم .
اگر تاریخ استعمار کهن و نو را با ژرف پویی و ژرف نگری ورق بزنیم می بینیم که انگلیسها بیشتر از دو سده قبایل پشتون را با دادن پول و امتیازات خریده و استفاده کرده اند. آنها فرهنگ مافیایی، فساد، معامله گری، رشوه ستانی وانگل صفتی را در بین قبایل دو سوی مرز نهادینه کرده اند.
انگلیسها برای تقسیم مجدد جهان بین خدایان سرمایه، به یک قشر انگل صفت چون ملاعمر، ملا کرزی، اشرف غنی، احدی، خلیل زاد، فاروق وردک، رحیم وردک و پیزار بوسان کرزی )خلیلی و قسیم فهیم ( نیاز دارند و برای شان تعیین وظایف می نمایند. به وسیلۀ آنها زنجیرها و قلاده های زرین برای مردم بینوای ما می سازند.
سرمایه داران اصلی جهان و شرکت های بزرگ چند ملیتی، امپراتوری های بزرگی را بنیاد نهاده اند، که همچو بارگاه خدایان، برده داری نوین انسانها را، با جنگ های منطقوی ادامه می دهند. برنامه های اصلی این برده سازی که در واقع گله سازی کشورهای آسیایی و افریقایی می باشد، به دست چند سرمایه داران بزرگ جهانی وعوامل صهیونیستی اعمال می شود. اینک بدون نام، قدرت آنها درشرکت های بزرگ چند ملیتی، نفت و واحد های تولیدی و صنعتی با همکاری روسیه و چین خارج از مرز ها می روند، تا انسان و جهان و آنچه در آنست در اسارت خود در آورند.
آنها به اشخاص چون کرزی ها نیاز دارند تا منافع منطقوی آنها را پاسبانی نمایند.استعمار نو از این پس به وجود مردان و زنان خود ساخته و بزرگ و مردان تاریخ ساز در مقام ریاست جمهوری و در رأس کشور ها نیازی ندارند. آنها افراد مطیع و معمولی را می سازند و قدرت می دهند و هرزمان که لازم باشد بر کنارش می کنند.
تمام مذاهب چون افزاری برای نفوذ و حفظ منافع استعماری آنها کار گرفته می شود. برنامه های آنان چنین است که در آغازین سدۀ بیست و یکم، همه مذاهب و گروه ها در اختیار آنها و بر اساس طرح آنها حرکت کنند و در اواخر سدۀ بیست و یکم، آنها حاکم مطلق و نامرئی کره زمین خواهند بود. آنگاه این گله های خود ساختۀ آنها با چه نیروی می توانند با یک قدرت نا مرئی مبارزه کنند؟
استعمار گران مذهب را در خدمت خود گرفته اند تا سرزمین های زرخیز و دست نخورده و ذخایر نفت آسیای میانه و کشور های دیگر را در اختیار کامل خود داشته باشند. آنگه مذاهب را پس از استفادۀ لازم به وسیلۀ خود مردم به زباله دانها خواهند سپرد.
همچنان تنش های تباری، نژادی، مذهبی و زبانی را دامن زدن و مرزهای ملیتی را ایجاد کردن، شیوۀ دیگر چپاولگران جهانی است. می بینیم که در افغانستان شیعه بازی و مذهب وهابی را چگونه از مجرای حکومتی به وسیلۀ کرزی اعمال می کنند. پس از دوهزار سال مهاجرت برای تثبیت هویت یهودی پشتونها ( دی-ان- ای) آنها را آزمایش می نمایند، یعنی چه ؟
چپاولگران مدرن، منافع خود را در آشوبها، کودتا ها، جنگ ها و تنش های مرزی و منطقوی می بینند. تا زمانیکه این سرزمین ها داری منابع هستند، بهره برداری می کنند وهمچنان از نیروی انسانی آنها کار می گیرند و به برده سازی آنها می پردازند. از این برده ها طالب می سازند و طالب را یهودی ثابت می کنند، آنگاه بخشی از آنها را به اسرائیل فرستاده، تا به جان مردم بینوای فلسطین بیندازند و بخشی از طالبها را چون بربرها برای نابودی ارزش های انسانی به شمال کشور رانده تا به جمهوریت های آسیای میانه و درفرجام به ذخایر نفت آنها ره یابند. می بینیم طالبها به هرات کشانیده می شوند تا از طریق مرز غربی وارد خاک ایران شوند.
در واقع دنیای متمدن، با دموکراسی کشتار، دموکراسی تجاوز و دموکراسی مافیایی- وحشی گری و بربریت را گسترش می دهند.
ناتواز طالبان یک توفان سهمگین و یک سیل مهار ناشدنی ساخته اند تا تمام منطقه را زیر و رو کنند.
امریکا و انگلیس سخاوتمندانه اجازه می دهند که مردم فقط با واژه های آزادی، انتخابات، دموکراسی و کنفرانس ها دلخوش دارند. مردم بینوا را به تماشای درامۀ انتخابات قلابی، با نقش های چند پهلوی کرزی درمجلس لندن و بن ، کابل و ترکیه و سیرک سازمان ملل سرگرم می سازند.
هیهات، مگر مردم ما برای آیین قربانی هست شده اند، که روز صدها کشته برای خدایان سرمایه بدهند؟
سرزمین ما با خون انسان آبیاری می شود، تا درخت دموکراسی گلهای بدهد به سرخی خون و به عطر اومانیسم امریکایی و انگلیسی!؟
ما جای دریافت علت ها به معلول ها چسپیده ایم، وشاید این شعرگونۀ محمد قدس بیانگر علت ها باشد.
" به پا خیزید
ای انسانها
زمان تنگ است
و بدون بازگشت
بپا خیزید
که خدایان
با تجربه ی هزاران ساله خود
با ساز و برگ نوین
ولباسهای تازه یی آماده می شوند
" لباس مذهب،
لباس ظلم و بی شرمی و بی حیایی
لباس برده داری"
بپا خیزید
صدای سهمگین زنجیر ها و قلاده های زرین آنان که برای اسارت
ابدی تو آماده می کنند:
در آسمانها پیچیده است
صدای که گوش فلک را کر می کند
زنجیر های خدایان کهن از آهن راستین بود و سنگین
اما خدایان نوین
زنجیرها و قلاده هایی می سازند
که زرین است و فریبنده
به سبکی ذره یی کاه و فریبنده گی دایمی
و دروغین و قلابی
بپا خیزید
وماسک های فریبنده ی این خدایان دروغین را برافگنید
تا چهره این هیولاهای آدمخور برهمه عیان گردد
قبل از آنکه زنجیر ها را برگرداگردهمگان فرو ریزند
قبل از آنکه انسان وزمین و هرآنچه در آنست در بند کشند
بپا خیزید
که گسستن زنجیر ها این بار
با ابدیت خواهد بود
وازآن پس واژه های انسانیت و آزادی از جهان رخت بربسته، به تاریخ
خواهد پیوست"
کاظم کاظمی
فارسی افغانستان و چالشی تازه
به واقع تفاوتی میان«فارسی» و «دری» نیست
زبان فارسی افغانستان گویا باز با چالشهایی روبهروست. اقدامهای اخیر وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در تغییر نام «نگارستان ملّی» به «گالری ملّی» و مهمتر از آن، برخورد با دستاندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به خاطر کاربرد کلمات «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو»، مسلماً خالی از معنی نیست و هیچ معلوم نیست که این جریان، به همین جای خاتمه یابد.
این قضیه، از دو جهت قابل بحث است، یکی از نظر سیاسی و حکومتی و مطابقت آن با قوانین و مقررات کشور و دیگر از نظر زبانی، یعنی این که ببینیم این اقدامها و امثال آنها، تا چه اندازه دارای پشتوانة نظری و علمی است. ما در این نوشته به این جنبه از بحث میپردازیم و به جوانب سیاسی آن کمتر پهلو میگیریم.
به گمان من کانون بحث در این مسئله سه موضوع مهم است.
1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر.
2. آگاهی از یگانگی «دری» و «فارسی».
3. دریافت درست از مفهوم بهسازی و تقویت زبان.
1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر
ما از دیرباز با این مشکل مواجهیم که قلمرو وسیع زبان را توسط مرزهای محدود سیاسی پاره پاره میکنیم. یعنی چنین میپنداریم که زبانهای هر کشور، صرفاً محدود به مرزهای فعلی همان کشورند و اهالی آن هیچ حق ندارند که از دستاوردهای دیگر کشورهای همزبان استفاده کنند.
واقعیت این است که مرز زبان را این مرزهای سیاسی تعیین نمیکنند، بلکه بسیاری از زبانهای دنیا، فراتر از این مرزها، در کشورهای گوناگون و گاه حتی ناهمجوار رایجاند، چنان که مثلاً زبان انگلیسی از طرفی در انگلستان رواج دارد و از طرفی در هزاران کیلومتر آنسوتر، یعنی استرالیا یا کانادا. وقتی واژهای در یکی از این قلمرو وسیع کاربرد مییابد، به واقع متعلّق به همه اهالی این قلمرو است و همه گویندگان آن زبان، در کاربرد آن به طور مساوی حق دارند. یعنی من گمان نمیکنم که مثلاً وزیر اطلاعات و فرهنگ استرالیا کدام کارمند رادیو و تلویزیون سیدنی یا ملبورن را اخراج کرده باشد که از فلان کلمة رایج در کانادا استفاده کرده است.
همینگونه است زبان عربی یا ترکی یا اردو که در کشورهای گوناگون رایجاند و حتی در افغانستان نیز گویندگانی دارند.
ببینید، اگر یک هموطن هندوی ما که به اردو یا هندی سخن میگوید، از واژهای که در هندوستان برای جایگزینی با یک کلمة بیگانه ساخته و یا احیا شده است استفاده کند، جرمی انجام داده است؟
به همین گونه اگر یک هموطن پشتوزبان ما از رهیافتهای زبانی پشتوزبانان پاکستان بهره بگیرد، مجرم است و خیانتکار؟
مسلماً خواهید گفت نه، بلکه این اشخاص را باید خادمان فرهنگ مملکت دانست که میکوشند زبانهای رایج در کشور را تقویت کنند و این البته وظیفهای است که در اصل بر دوش وزارت اطلاعات و فرهنگ است، ولی فرهنگیان ما شانة خود را زیر این بار خم کردهاند و البته پاداش این همیاری را آنگونه که دیدیم از وزارت محترم دریافت میکنند.
2. دری و فارسی
دستاویز دیگر عاملان این تعصّبها، این است که میگویند واژههایی از نوع «دانشگاه» و «دانشکده» فارسی است و خارج از قلمرو زبان دری. من در این مورد در کتاب «همزبانی و بیزبانی» به تفصیل بحث کرده و آنجا این حقیقت را به وضوح روشن کردهام که «فارسی» و «دری» به واقع دو نام است برای یک زبان واحد. من این بحث را در اینجا تفصیل نمیدهم و فقط از کسانی که تردید دارند، میپرسم که اگر «دری» خاص افغانستان و «فارسی» خاص ایران است، ناصرخسرو و مولانا دری زباناند یا فارسیزبان؟ اگر بگویید دریزباناند، با این بیت از مثنوی معنوی چه میکنیم که میگوید
فارسی گوییم، هین تازی بهل
هندوی آن ترک باش ای آب و گل
و جالبتر از آن این که ناصرخسرو در سفرنامهاش وقتی از دیدار با قطران تبریزی شاعر شهر تبریز ایران کنونی قصه میکند، میگوید «و در تبریز، قطراننام شاعری را دیدم. شعری نیک میگفت، امّا زبان فارسی نیکو نمیدانست. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من بپرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.»
ملاحظه میکنید که ناصرخسرو بلخی ما، خود را فارسیزبان میداند و از فارسیندانی قطران تبریزی سخن میگوید.
از سویی دیگر خاقانی شروانی، شاعری که هماکنون در مقبرةالشعرای تبریز مدفون است، میگوید
در دو دیوانم به تازی و دری
یک هجای فحش هرگز کس نیافت
و حافظ شیرازی از قلب ایران کنونی میگوید
چو عندلیب، فصاحت فروشد ای حافظ
تو قدر او به سخنگفتن دری بشکن
پس ملاحظه میکنید که به واقع تفاوتی میان «فارسی» و «دری» نیست و این فقط ذهنیتی است که برای ما مردم ایجاد کردهاند، به خاطر این که از داد و ستد با همزبانان خویش محروم مانیم و به جای واژگان اصیل فارسی، به واژگان انگلیسی و اردو و دیگر زبانها چنگ بیندازیم.
جالب این که غالب ادبای و حتی دولتمردان افغانستان تا نیم قرن پیش، خود را فارسیزبان میدانستهاند. شواهد و مستندات این بحث نیز بسیار است و من خوانندگان گرامی را به کتاب «همزبانی و بیزبانی» ارجاع میدهم.
پس ما حق داریم که خود را فارسیزبان بدانیم، همچنان که ناصرخسرو مسعود سعد و سنایی و مولانا و محمود طرزی و استاد بیتاب و عبدالهادی داوی و خلیلالله خلیلی و قهّار عاصی میدانستند، و چه خوش سرود شادروان عاصی:
گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی
غوغای کُه، ترنّم دریاست پارسی
از شام تا به کاشغر از سند تا خجند
آیینهدار عالم بالاست پارسی
سرسخت در حماسه و هموار در سرود
پیدا بود از این که چه زیباست پارسی
دنیا بگو مباش، بزرگی بگو برو
ما را فضیلتی است که ما راست پارسی
3. دریافت درست از مفهوم «بهسازی زبان»
موضوع مهم دیگر این است که ما باید در پی تقویت زبان خویش باشیم و در این مسیر، هوشیارانه حرکت کنیم. باید اولویتها را شناخت و از افراط و تفریط پرهیز کرد.
زبان ما دارای یک مجموعه واژگان قوی است که بعضی از آنها متروک شده است. در اولین گام باید اینها را شناخت، احیا کرد و به کار برد. ما واژة زیبایی مثل «نگارستان» را داریم که در متون ادبی ما نیز کاربرد داشته است. این خاقانی شروانی است که میگوید:
این است همان درگه کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
میگویید خاقانی در حوزة زبانی امروز ایران میزیسته است؟ از سنایی غزنوی مثال میآورم:
از نگارستان نقّاش طبیعی برتر آی
تا رهی از ننگ جبر و طمطراق اختیار
میگویید سنایی شاعر کهن بوده است؟ از شاعر معاصر استاد خلیلالله خلیلی نقل میکنم:
ای بهارستان فطرت، ای نگارستان چین!
ای خزانت را هزاران باغِ گل در آستین!
بنابراین وقتی ما چنین کلمة آماده، زیبا، فصیح و باپشتوانهای را داریم که کاملاً طبق اصول زبان فارسی دری ساخته شده است، بسیار طبیعی است که آن را جایگزین «گالری» بیگانه بسازیم.
در مرحلة دوم، وقتی واژة آمادهای نداریم، میتوانیم از امکانات واژهسازی و ترکیبسازی زبان فارسی استفاده کنیم که اتفاقاً این زبان از این نظر بسیار غنی و پرقابلیت است.
مثلاً ما پسوند «گاه» را برای اسم مکان داریم. مردم افغانستان همیناکنون کلمات «ایستادگاه»، «جایگاه»، «پایگاه»، «تکیهگاه»، «آرامگاه» و امثال اینها را به کار میبرند. حتی در این مورد ترکیبسازیهایی هم شده است. مثلاً در دهة شصت در تلویزیون افغانستان برنامهای با عنوان «آزمونگاه ذهن» وجود داشت که به واقع یک مسابقة فکری میان جوانان بود. حتی کمونیستها هم با این واژه مخالفت نکردند، هرچند کلمة «آزمون» در آن روزگار در افغانستان رایج نبود و از فارسیزبانان ایران وام گرفته شده بود. ما هیچوقت ندیدیم که گردانندة این برنامه از سوی دولت مجازات شده باشد.
به همی ترتیب، ما پسوند «کده» را هم داشتهایم که به وفور در متون کهن ما دیده شده است، بهویژه در شعر ابوالمعانی بیدل که «میکده»، «خمکده»، «هوسکده» و «زیانکده»، «غمکده»، «ادبکده»، «تغافلکده»، «تماشاکده» و «جنونکده» و امثال اینها به وفور در آن دیده شده است و من برای پرهیز از تفصیل مطلب، از نقل شواهد آن میگذرم.
به همین گونه، پسوند «جو» به معنی جویندة چیزی در زبان ما سابقه دارد و در کلماتی از نوع «دلجو»، «نامجو» و «کامجو» دیده شده است.
از طرفی دیگر، کلمة «دانش» از واژگان کهن فارسی است که هم به صورت مجرّد و هم در ترکیبهایی همچون «دانشمند»، «دانشپژوه»، «دانشاندوز» و امثال اینها در متون کهن و امروز فارسی آمده است، گذشته از این که در محاورة مردم افغانستان حضور دارد.
بنابراین ساختن ترکیبهایی از نوع «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو» کاملاً منطبق بر قواعد، اصول و سنت ادبی زبان فارسی است اینها هیچنوع بیگانگیای با فارسی رایج در افغانستان ندارند، چون هم اجزایشان فارسی است و هم شیوة ترکیبشان طبق قواعد این زبان. اگر «دانشگاه» ممنوع باشد، باید «آرامگاه» را هم ممنوع سازیم و اگر «دانشجو» بیگانه تلقی شود، باید دیگر کلمات «نامجو» و «دلجو» را هم به کار نبریم و از جناب دلجو حسینی وزیر سابق اطلاعات و فرهنگ هم بخواهیم که تخلصش را عوض کند.
بله، میپذیریم که این واژگان را پیش از ما کسانی در خارج از افغانستان، بهویژه در ایران به کار بردهاند. به راستی این میتواند دلیلی برای محرومیت ما باشد؟ به راستی شما دیدهاید که کسی سیب را با قاشق و پنجه پوست کند، به این دلیل که مردم ایران آن را با کارد پوست میکنند؟
مسلماً این موضوع، دلیل محرومیت ما نمیشود، بلکه همین کاربرد وسیع این کلمات و جاافتادنشان در حوزة زبانی ایران، ما را مطمئن میکند که این کلمات قابلیت پذیرش دارند. این همانند دوایی است که قبلاً برای کسی دیگر امتحان شده و نتیجة خوب داده است و ما باید با اطمینان بیشتری آن را مصرف کنیم. در مقابل، وقتی میبینیم که کلمهای مثل «کارمایه» در ایران نتوانست جایگزین «انرژی» شود، ما هم از کاربردش منصرف شویم و یا به همان انرژی بسنده کنیم، یا کلمة دیگری بسازیم. بدین ترتیب، ما از رهیافتهای دیگران بهره میگیریم و در عین حال، راههای رفته شده را دوباره نمیپیماییم. این به راستی به سود ماست یا به زیان ما؟
آنچه من میگویم، به معنی تقلید کورکورانه از دیگر همزبانان نیست. بسیار واژگان در ایران یا تاجیکستان رایجاند که ما برایشان معادلهای بهتری داریم و از آنها بینیازیم. اگر امروز کسی کلماتی از فارسی ایران مثل «جیوه»، «بیمارستان»، «کتری»، «شوفاژ»، «هفتتیر» و «استکان» را در افغانستان به کار برد، مسلماً ما حق داریم به او انتقاد کنیم و یادآور شویم که معادلهای افغانی این کلمات یعنی «سیماب»، «شفاخانه»، «چایجوش»، «مرکزگرمی»، «تفنگچه» و «پیاله» از آنها فصیحتر، اصیلتر و بامسمّاترند. البته در این مورد هم ما فقط حقّ انتقاد داریم، نه مؤاخذه و کسر معاش و کارهایی که برای مجرمان به کار میرود.
اما مرحلة دیگر این است که زبان فارسی کلمه یا ترکیب مناسب و خوشاهنگی برای یک مفهوم ندارد. در آن صورت باید از زبانهای مجاور وام گرفت و حتیالامکان این زبانها را بر زبانهای فرنگی ترجیح داد. در این مورد مسلماً زبانهای عربی، ترکی، پشتو و اردو بهتر از انگلیسی و فرانسوی و روسیاند، چون با ساختار زبان فارسی قرابت بیشتری دارند.
و بالاخره وقتی این در به هیچ پاشنهای نچرخید، از زبانهای فرنگی وام میگیریم که این، گام آخر است. حالا چرا وزارت اطلاعات و فرهنگ ما این آخرین گام را در اول برمیدارد و «نگارستان» را به «گالری» بدل میسازد، دیگر پرسشی است که من برایش پاسخ روشنی نیافتم.
رهنورد زریاب
میان دری ، فارسی دری وفارسی هیچ فرقی نیست
گفتگوی دویچه ویله با رهنورد زریاب پیرامون زبان فارسی دری:
دویچه ویله: آقای زریاب، آیا تفاوتی میان زبان فارسی و زبان دری وجود دارد؟
زریاب: زبانی که ما امروز به آن سخن می گوئیم، در گذشته ها با سه نام یاد شده است:
زبان دری، زبان فارسی دری و هم زبان فارسی. مثلا ً دراین شعر حافظ:
چوعندلیب فصاحت فروشد ای حافظ
تو قنــــد او به سخن گفتن دری بشکن
دراین بیت حافظ این زبان را دری می گوید، اما در جای دیگر:
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
دراین بیت حافظ عین زبان را فارسی می نامد. حتی شاعران و سخن سرایان پشتو گاهی این زبان را زبان دری گفتند، گاهی فارسی. مثلا ً اشرف خان هجری فرزند خوشحال خان ختک می گوید:
آفرین ای ختک به نظم دری
پیــش ارباب فضل منظوری
در جای دیگری او همین زبان را، زبان فارسی می گوید. بنا بر آن همین زبان که ما به آن صحبت می کنیم و می نویسیم، در گذشته ها هم به زبان فارسی یاد شده است و هم به نام زبان دری وهم زبان فارسی دری. پس هیچ فرقی میان این سه نام وجود ندارد، یعنی هر سه نام برای عین مدلول، برای عین زبان به کار رفته است.
ما وقتی که خرد سال بودیم و به مکتب می رفتیم، بر پشت کتاب ما نوشته شده بود: "قرائت فارسی"، یعنی تا دهه چهل ،همین زبان هم در دولت و هم در بین کوچه و بازار به نام زبان فارسی یاد می شد. فقط زمانی که قانون اساسی در سال 1343 تصویب شد، در آن جا نام این زبان را دری گذاشتند. اما محتوای زبان تغییری نکرد.
و هیچ فرقی نیز در این زبان در میان کشور های ایران، تاجیکستان و افغانستان وجود ندارد، بلکه فرق درلهجه و یا گویش های یک زبان واحد است. و شما می دانید که لهجه و گویش نه تنها در بین کشور ها، بلکه در یک کشور نیز فرق دارد؛ مثلا ً تفاوت میان گویش های عین زبان در هرات، بدخشان، غزنی و کابل در افغانستان، و تفاوت میان گویش ها در شهرهای ایران مانند قزوین، تهران، اصفهان و شیراز. اما در اصل زبان که زبان نوشتاری است، در بین ایران و افغانستان هیچ فرقی وجود ندارد و در گذشته نیز چنین بوده است:
ناصر خسرو در شمال شرق افغانستان در یمگان بدخشان می زیست، حافظ در شیراز جنوب ایران زندگی می کرد، اما هردو به عین زبان می نوشتند، زبان حافظ را هم ایرانی می فهمد و هم ما می دانیم.
حافظ به زبان فارسی شعرسروده است؛ اگر میان زبان فارسی و دری فرقی می بود، پس ما نباید زبان حافظ را می فهمیدیم . جامی درافغانستان امروز زندگی می کرد وبه زبان دری شعرسروده است، پس اگرآن زبان دری از زبان فارسی فرق داشت، آنوقت ایرانی ها امروز زبان جامی را نمی فهمیدند. به همین ترتیب حضرت خداوند گاربلخ درقونیه ترکیه زندگی می کرد، اما زبانی که به کاربرده است، هم ایرانی ها می فهمند، هم تاجیک ها می فهمند وماهم درافغانستان می فهمیم . همه این
ها نشان دهنده این است که این سه نام که بریک زبان گذاشته اند، نام های اعتباری اند وهیچ دلالت به این ندارد که دراین سه کشور سه زبان مختلف وجود دارد. این سه کشور زبان واحدی دارند وآن زبان دری است یا فارسی دری ویا زبان فارسی است.
دویچه ویله : نظرشما درباره برخورد اخیر مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ چیست؛ آیا این برخورد سیاسی است یا یک برخورد فرهنگی و علمی؟
زریاب : دراین قسمت یک مقدارسیاست نقش دارد ویک مقدارجاه طلبی های اشخاص . آنانی که این سرو صدا ها را راه می اندازند، به گروهی تعلق دارد که می خواهند جلو رشد وگسترش زبان فارسی را درافغانستان بگیرند. اما اینان همواره اشتباه می کنند. آنها باید یک نکته را بفهمند که این زبان ، زبانی است که درسطح جهانی شناخته شده است وچهره های درخشانی ازاین زبان مثل فردوسی ، مولانای بلخ ، سنایی ، حافظ ، سعدی ، ناصرخسرو مانند جامی برخاسته اند. این ها چهره های اند که درسطح جهان شناخته شده اند.همین بس خواهد که بگوییم که نهادی چون یونسکو این زبان را پاس می دارد، مراسم تجلیل برگزارمی کند؛ همین یونسکو یک سال تمام را به مولانا اختصاص می دهد. ازهمه این ها می توان استنباط کرد که این زبان چه عظمتی دارد ، این زبان چه زبان شناخته شده ای است.
پس اگر این آفایان می خواهند جلو رشد این زبان را در افغانستان بگیرند، سخت در اشباه هستند. جلو رشد چنین زبانی را با چنین غنایی تاریخی و با چنین غنایی فرهنگی هرگز نمی توان سد کرد.
دویچه ویله: نظر شما در باره واژه چون "دانشگاه"، "دانشجو" و "دانشکده" چیست؟ اینان می گویند که این ها واژه های بیگانه و از ساخته های ایرانی هاست. نظرشما چیست؟
زریاب : ببنید، ما به این کاری نداریم که این واژه ها را کی ساخته است، برای ما اصالت واژه ها ارزش دارد. مثلا ً واژه "دانشگاه" را در نظر گیریم: این واژه از دو بخش ساخته شده است: اسم "دانش" و پسوند "گاه". واژه دانش حد اقل از یک هزاروسیصد سال به این طرف در آثار زبان فارسی به کار رفته است، همین طور نیز پسوند "گاه". ما ترکیب های فراوانی ساخته شده با این پسوند داریم مانند "کارگاه" و امثال آن.
بنا براین مهم این نیست که این واژه ها در کجا ساخته شده است، مهم این است که بدانیم آیا این واژه ها ریشه در زبان دری دارد یا ندارد. ما همه می دانیم که واژه های "دانشگاه"، "دانشکده"، "شهردار" و "شهرداری" همه در متن زبان دری فارسی ریشه دارند و ریشه بیشتر از هزار سال نیز دارند. بنا بر این ما این واژه ها را واژه های بیگانه تلفی نمی کنیم، ما این واژه ها را در جمله واژه های اصیل زبان فارسی دری می دانیم.
آیا ناصرخسرو بلخی هم مجازات نقدی خواهد شد؟
دویچه ویله : پس ازاین که وزارت اطلاعات وفرهنگ افغانستان بنابردستورآقایکریم خرم سه نفرازکارمندان رادیوتلویزیون ملی این کشور را به جرم استفاده از واژههای فارسی مجازات نمود، جنگ مطبوعاتی شدید میان قلم بدستان افغانستان درخارج وداخلافغانستان آغازشده است. پس ازاین که وزارت اطلاعات وفرهنگ افغانستان بنابردستورآقای کریم خرم سه نفرازکارمندان رادیوتلویزیون ملی این کشور را به جرم استفاده از واژه های فارسی مجازات نمود، جنگ مطبوعاتی شدید میان قلم بدستان افغانستان درخارج وداخل افغانستان آغازشده است.
برخی ها به دفاع ازآقای خرم وبرخی به انتقاد از او نبشته های زیادی را درروزنامه ها، مجلات وصفحات انترنیتی به چاپ رساندند. طرفداران آقای خرم اروا چهره موفق هفته خوانده وگفته اند که بالاخره موفق شده است که تا با رعایت ازقانون اساسی افغانستان پاسخ شدیدبه" شیونیستان ایرانی پرست" بدهد ودیگراجازه ندهد تا کسی بجای " ترمنولوژی های ملی " چون روغتون ، پوهنتون ، وپوهنحی ( پوهنزی) ، ازواژه های خارجی مثل "دانشگاه ، دانشکده ، ویا دانشجو" استفاده کنند. برخلاف منتتقدین آقای خرم ازاستبداد فرهنگی سخن به میان آورده اند. پارلمان افغانستان با توجه به حساسیت این موضوع خواهان استجواب آقای خرم گردیده است.
دراین میان دانشمندان افغانستان با موضوع برخورد علمی نموده ونخست وخواسته اند تا این مساله راازنگاه علم زبان شناسی وتاریخ زبان ، روشن بسازند . به طورمثال درگفت و شنود اختصاصی که صدای آلمان با آقای لطیف ناظمی دانشمند نام آشنای عرصه ی زبان فارسی داشته است ، به جنبه های سیاسی ایدیولوژیک این قضیه کمترتوجه شده است.
آقای ناظمی درآغازصحبتش به این موضوع اشاره نموده است، که کسانی که فرق بین زبان دری ، فارسی ویا فارسی دری می گذارند ، عملاً ازحقایق علمی چشم پوشی می کنند. به گفته وی هیچ گونه فرق میان دری ، فارسی دری وفارسی وجود ندارد . بلکه این سه نام برای یک زبان واحد می باشند که ازهمان آغازتا امروز مورد استفاده قرارگرفته است. بنابراستدلال آقای ناظمی شاعران نامدار زبان فارسی دری به طور مثال فردوسی طوسی ویا حافظ شیرازی دراشعارخود گاهی زبان خود را دری ، گاهی فارسی دری وگاهی فارسی خوانده اند.بطورمثال فردوسی درشهنامه می گوید:
بفرمود تا پارسیی دری نوشتند و کوته شدداوری
ویا:
بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
ویا حافظ می گوید:
به شعردلکش حافظ کسی بود آگه که طبع وسخن گفتن دریداند
وهمچنان حافظ درمصراع ازشعردیگراین زبان را پارسی یادمی کند:
خوبان پارسی گوی بخشندگان عمرند ساقی بشارت ده رندانپارسارا
ناظمی همچنان به این مطلب اشاره می کند که : استفاده ازواژه های چون دانشگاه ، دانشکده ویا دانش آموز نه تنها جرم نبوده بلکه چون زاده وپروردۀ زبان فارسی دری درقلمرو که امروز به نام افغانستان یاد می گردد، می باشد ؛ کاربس نیکونیز است.
آقای ناظمی چنین توضیح می دهد: به طورمثال واژه دانشگاه ترکیبی است ازکلمه دانش که درافغانستان رایج است ویکجابا پسوند زمانی – مکانی گاه که درواژه های چون ایستگاه ویا پرورشگاه هم بکاررفته ودرافغانستان خیلی هم استفاده می شوند. او ازناصرخسرو بلخی که به نامش درافغانستان بسیاری ها افتخارمی کنند، یادمی نماید. فرهیخته ای که دربلخ زاده شده ودربدخشان چشم ازجهان فروبسته است . ایننویسنده وشاعرسرشناس این سرزمین که درآثارخود از واژه های که امروز به خاطراستفادۀآن یک فارسی زبان مجازات می گردد، استفاده کرده است .ناصرخسروبلخی مشخصاً کلمۀدانشجورا درآثارش بکاربرده است.
لطیف ناظمی ضمن بیان این مطالب ازدو دانشمند افغانستان، آقای مجاوراحمدزیار وعبدالحی حبیبی نام برد که درآثارخود ازیکی بودن زبان فارسی دری ، دری وفارسییاد کرده اند. ناظمی حتی ازیک نوشتۀ عبدالحی حبیبی یاد نمود که درآن به حکومت آنوقت افغانستان تاخته است که چرا بجای استفاده ازواژه های فارسی وفارسی دری تنهاکلمه دری را برای این زبان دیرینۀ این سرزمین انتخاب کرده است واجازه نمی دهد کهواژه های فارسی وفارسی دری مترادف با آن بکاربرده شود .
لطیف ناظمی به یک موضوع دیگرنیزاشاره نمودکه : تفاوتهای درگویش های گوناگون زبان فارسی درکشورهای ومحلات مختلف وجود دارد. ناظمی دراین جا به این نکته می پردازد که همانطورکه نظام های مختلف سیاسی بالای زبان تاثیردارند ، حدود جغرافیایی نیززبان را تحت تاثیرخود قرارمی دهد. به همین دلیل است که گویش های مختلف از زبان فارسی دربلخ ، هرات ، ویا کشورهای همجوارافغانستان ، ایران وتاجیکستان وجود دارند. این تفاوت ها را آقای ناظمی تفاوت های لهجه یی خوانده گفت: زبان فارسی که درایران ، افغانستان وتاجیکستان مورد استفاده قرارمی گیرد، نظام دستوری وساختارنحوی یکسان دارد. بنابراین نمی توان ازدوزبان جداگانه سخن گفت.
وی همچنان افزود : البته که قابل یادآوریست که کشورهای دیگرنیزدرجهان وجود دارند که همه ازیک زبان واحد استفاده می کنند. بطورمثال زبان آلمانی که درآلمان ، اتریش وسویس رایج است ویا زبان انگلیسی که درانگلستان ، ایالات متحده امریکا ویا استرالیا زبان اکثریت را تشکیل می دهد.
لطیف ناظمی ضمن ذکراین موضوع به یک اصل رایج دراین کشورها اشاره می کند که هرگاه یک واژه جدید دراسترالیا ویا امریکا برای انگلیسی ساخته می شود به آن زبان امریکایی نمی گویند بلکه انگلیسی می گویند وهمه حق استفاده آن را دارند .
ناظمی این پرسش را مطرح می کند که چرا زمانی که دانشمندان زبان فارسی حالا چه درافغانستان ، ایران ، ویا تاجیکستان ، هندوستان ویا پاکستان باشند و واژه ای بکرو جدید بوجود می آورند دیگرفارسی زبان ها اجازه استفادۀ آن را نداشته باشد؟
به باورناظمی ، بازداشتن یک انسان ازاستفاده زبان مادری اش خلاف آزادیبیان وحتی نقص قوانین رایج درافغانستان می باشد.
ناظمی برخورد آقای خرم را خنده آوردانسته دردناک می خواند. اومی گوید: دراینجا ازیکسو ازحقایق علمی عملاً چشم پوشی صورت می گیرد وازطرف دیگرنشان می دهد که مردم با چه استبداد فرهنگی مواجه اند.
ناظمی می گوید : اگرموضع آقای خرم ، موضع رسمی حکومت افغانستان باشد، پسباید وحشت کرد" واماامید که چنین نباشد." زیرا استفاده از زبان فارسی دری – استفادهاز واژه های چون دانشگاه ویا دانشجو نه تنها برخلاف اصول فرهنگی واسلام نیستندبلکه، امرعادی وحق هرفارسی زبان است.
ارسال چاپ برای شنیدن گفت وشنود آقای ناظمی اینجاکلیک کنید بما بنویسید
برگرفته شده از شماره دهم سال نهم (۹۰ ٣۱ خ) ماهنامه "نی"
نجم کاویانی
در حاشیه صد سالگی سراجالاخبار
سراجالاخبار و زبان فارسی
درست صد سال پیش از امروز در تاریخ ۱۶ میزان/مهر ۱۲۹۰خ برابر با ۸ اکتبر ۱۹۱۱م، سراجالاخبار (Seraj-al-Akhbar)، نشریهی فارسیزبان، به مدیریت و سردبیری محمود طرزی (۱۸۶۵- ۱۹۳۳م) در کابل آغاز به نشر کرد و پس از هشت سال انتشار در تاریخ ۲۷ قوس/آذر ۱۲۹۷خ برابر با ۱۸ دسامبر ۱۹۱۸م از نشر باز ماند.[1] سراجالاخبار، تجربـهای با ارزش در حوزهی روزنـامـهنگاری است و در بنیادگذاری مکتب روزنامهنگاری مدرن در افغانستان سهم برجسته دارد.
در سراجالاخبار به زبان گفتاری توجه شده و به طور کل کوشش شده که زبان گفتاری و نوشتاری را به هم نزدیک ساخته و در مواردی برای بیان افکار خویش از زبان عامیانه بهره گرفته و به طور کل، نثر روزنامه روان و قابل فهم بوده، عفت کلام، حرمت و عزت قلم را نگه داشته است.
نثر روزنامه آمیزهی از فارسی کهن و فارسی متعارف در افغانستان، ایران و فرارود (ماوراءالنهر) و متاثر از هجوم واژههای عربی بود. البته به کاربرد واژهها و ترکیبهای زیبا از جمله: دلاگاه، ترقیگستر، معرفتپرور؛ نکتهدان؛ هیچمدان؛ فسونانگیز؛ بودوباش؛ رزمگاه و... در خور یادآوری است. روزنامه در زیر ستون "ادبیات" به مسایل ادبی میپرداخت و انتشار اشعار شاعران قدیم و معاصر در صفحههای آن جایگاهی مهم داشت.
به رویت شمارههای سراجالاخبار، محمود طرزی از زمرهی نخستین کسانی بود که مسئلهی زبان را در بستر سیاست طرح کرد و توانست بخش از نظریات خود را با استفاده از امکان و نفوذ که در دربار امیر حبیبالله (۱۹۰۱-۱۹۱۹م) و امیرامانالله (۱۹۱۹-١۹٢٨م) داشت، پیاده کند. سایهی نظریات محمود طرزی را بر گفتمان کنونی زبان میتوان دید.
من در زیر کوشش میکنم با ارایه چکیدهی از نظریات محمود طرزی در رابطه به مسئلهی زبان باب گفتمان را در این حوزه باز کنم.
محمود طرزی در مقالهی بلندی با عنوان "زبان و أهمیت آن" در سراجالاخبار از جمله نوشت که: "یکی از مکارم اخلاق حسنهء ملتی هر ملت محافظه کردن زبان، و اصلاح و ترقی دادن آنست. زبان رسمی دولت متبوعهء مقدسهء ما زبان «فارسی» و زبان ملتی ما زبان «افغانی» می باشد. زبان فارسی از این سبب زبان رسمی دولتی ما شده است که قبل از تشکیل و تأسیس یافتن دولت مقدسهء افغانیه و استقلال یافتن حاکمیت ملتی ما؛ خاک پاک وطن مقدس ما از اجزای ممالک ایران محسوب بود."[2]
به گمان من محمود طرزی نخستین کسی در افغانستان است که واژه "زبان ملتی" را بکار میبرد و زبان را با سیاست و قومیت گره میزند. وی زبان فارسی را زبان رسمی دولت و زبان افغانی را زبان ملتی میداند. البته روشن است که مراد محمود طرزی از "زبان افغانی" همانا "زبان پشتو" است.
ما در گذشته اصطلاح "زبان ادبی"، "زبان عامیانه"، "زبان رسمی" و "زبان مشترک" را در ادبیات سیاسی خود داشتیم، اما نگارنده به اصطلاح "زبان ملتی" بر نخورده است. علاوتا چنین تقسیمبندی در حوزهی زبان امری تازه و نامانوس بود.
با چنین تقسیمبندی زبان فارسی با یک چرخش قلم از حق "زبان ملتی" (زبان متعلق به ملت) محروم میشود. در همینجا میخواهم تأکید کنم که یک نگاه کوتاه به تاریخ نشان میدهد که زبان فارسی در درازای سدهها نه تنها زبان رسمی دولتها، بلکه زبان ملی جمهور مردم بوده و است. اما پیآمد چنین تقسیمبندی دست کم در گام نخست برهم خوردن تفاهم زبانی میان زبان پشتو و فارسی و ایجاد خلل در رشد طبیعی زبانهای کشور بود.
اما نظریه محمود طرزی که سبب رایج بودن زبان فارسی را در دولت احمدشاه درانی به ایران نسبت میدهد، یعنی که گویا زبان فارسی از ایران به سرزمینهایکه امروز به نام افغانستان نامیده میشود، انتشار یافته است، خلاف حقایق تاریخی است. زبان فارسی در همین سرزمین زاده شده و بعداً به ایران انتشار یافته است و زبان رسمی همه امپراتوریها و دولتهای پیش و پس از دولت احمدشاه درانی در منطقه بوده است و این امر هیچ ربطی با ایران ندارد.
پژوهشهای شماری زیادی از دانشمندان بیانگر این امر است که سرزمینهای دو طرف آمودریا از جمله بلخ زادگاه، تجلیگاه و پرورشگاه زبان دری (پارسی) بوده است و بعداً در قرن پنجم هجریقمری این زبان بسوی ایران گسترش یافته است. من در اینجا به سخنان زیر استناد میکنم.
حیدر ژوبل، نویسندهی "تاریخ ادبیات افغانستان" نوشته " زان دری... تاریخ چیز کم دو هزار سال [دارد]، در دورههای قبل از اسلام وجود داشته و در افغانستان [خراسان کهن] بوجود آمده ... نخست زبان مردم خراسان بوده و بعداً انتشار آن به غرب [ایران امروز] صورت گرفته ..."[3]
سعید نفیسی، استاد پیشین دانشگاه تهران نوشته "... به دلایل بسیار بر من مسلٌم است که رزمین اصلی زبان دری، خراسان و ماوراءالنهر بوده... و بعداً زبان دری در نواحی ایران که قلمرو اصلی آن نبوده انتشار یافـت..."[4]
احمدعلی کهزاد، رئیس انجمن تاریخ افغانستان زیر عنوان "مبدا و پرورشگاه زبان دری" بحث مفصل دارد و از جمله وی مینویسد که: "قدیمیترین نظم و نثر دری را که تا حال سراغ میتوان کرد یا در خراسان و یا در ماورأالنهر به میان آمده است. حنظله بادغیسی و محمد بن سکزی که قدیمترین شعر دری را به آنها نسبت میدهند، از ولایات هرات و سیستان میباشد... مقدمه شاهنامه ادبی منصوری... ترجمه تاریخ طبری... در عصر سامانیها در ماورأالنهر به میان آمده است."[5]
زبان فارسیدری در دورهی سامانیها که تاجیکتبار بودند به مـثابهی زبان معیاری و رسمی وام گرفت و در عهد غـزنویان که ترکتبار و فارسی زبان بودند، راه کمال پیمود و به شـبه قاره هنـد نیز راه یافت. در دوره حکمرانی شاهان غوری در هند رونق بیشتری یافت. در دوره حاکمیت لودیهای پشتونتبار، زبان فارسی در هنـد به زبان رسمی، اداری و آموزش تبدیل گـردید. نقش پادشاهانی گورکانی در امر رشـد زبان فارسی، برجسته است و عهد بابر، دوره طلائی زبان فارسی به شمار مـیرود. ترکان سلجوقی زبان فارسی را در آناتولی گسترش دادند. همچنین می توان در همین راستا در باره سهم تیموریها، آذربایجانیها، کردها، بلوچها، وغیره سخن گفـت.
در همهی دورههای بالا زبان فارسی به عنوان زبان رسمی و اداری در دربار و دولت به کار برده میشد و همهی فرمانها، نامهها، قراردادها، سکهها، نشانها... به زبان فارسی بود.
تاریخ گواه است که در طی هزار سال پسین، هر قوم و تبار که قدرت سیاسی را در منطقه به دست گرفته است، نتوانسته زبان قومی خود را به حیث زبان مشترک و عمومی تثبیت کند و برای گردندان چرخ دستگاه و تامین روابط با مردم بومی زبان فارسی را بنابر غنا و توانایی آن برگزیده است. بدین ترتیب گزینش زبان فارسی به عنوان زبان مشترک و رسمی در طی سدهها به هیچوجه امر تحمیلی و اجباری نبود. بلکه مردم در یک تجربهی تاریخی بر پایه ضرورتهای زندگی به یک مخرج مشترک رسیدند و مسئلهی زبان را بطور طبیعی حل کردند. در این میانه زبان پارسیدری توانایی، ظرفیت و سرزندگی خویش را به عنوان زبان همگانی نگه داشـت و آثار خلاقه و ماندگاری به این زبان چاپ شـده اسـت.
محمود طرزی در ستون "مقالهء مخصوصه" زیر عنوان "زبان افغانی، اجداد زبانهاست". بار دگر به مسئلهی زبان پرداخته و در پایان مقاله چنین نتیجه گرفته که: "زبان افغانی اجداد زبانها و ملت افغانی اجداد اقوام آریا میباشد."[6] محمود طرزی نه تنها زبان را به نژاد گره میزند بلکه به باستانگرایی نیز روی میاورد. اما وی در رابطه با اثبات نظریه بالا، اسناد و شواهدی علمی، تاریخی و زبانشناسانه ارایه نمیکند.
محمود طرزی نظریه "واجب" بودن آموزش تنها زبان پشتو را از میان همه زبانهای کشور پیش میکشد. وی در سراجالاخبار نوشت: "ما... زبان مخصوصی را... مالک میباشیم که آن زبان را «زبان افغانی» میگویند... تنها مردمان افغانیزبان نی، بلکه همهء افراد اقوام مختلفهء ملت افغانستان را واجب است که زبان افغانی وطنی ملتی خودرا یاد بگیرد...
در مکتبهای ما، اهمترین آموزشها، باید تحصیل زبان افغانی باشد. از آموختن زبان انگلیزی، اردو، ترکی، حتی فارسی، تحصیل زبان افغانی را اهم و اقدم باید شمرد.
به فکر عاجزانهء خود ما، یگانه وظیفهء انجمن عالی معارف، باید اصلاح و ترقی و تعمیم زبان وطنی و ملتی افغانی باشد..."[7]
محمود طرزی نسبت به رسمیت زبان فارسی در دورهی "سلطنت احمدشاه درانی" اعتراض دارد و آنرا از یادگارهای حکومت سابقهی ایران میداند. وی در همین رابطه نوشت: "وقتیکه اعلیحضرت احمدشاه بابای غازی، بتأسیس و استقلال سلطنت افغانیه کامیاب آمد، امورات دفتر و کارهای کتابت و میرزایی و از جمله نوشت و خوان دولتی که اساس امور سلطنت برآن موقوفست، به زبان فارسی و بدست همان مردمان فارسیزبان ایرانیالاصلی بود که از یادگارهای حکومت سابقهء ایران باقی مانده بودند.
از آغاز تأسیس استقلال دولت افغانیه زبان رسمی دولتی ما زبان فارسی مانده است... هیچ کس در پی... تبدیل دادن رسومات دولتی از زبان فارسی بزبان افغانی و زبان رسمی ساختن آن نیفتاده اند."[8]
نظریه محمود طرزی مبنی بر عاریتی و بیگانه بودن زبان فارسی و ادعای اینکه رسمیت زبان فارسی "یادگار حکومت سابقهء ایران" است، پایه زبانشناسانه ندارد و خلاف واقعیتهای تاریخی است. طوریکه در بالا نوشنم، مهد و پرورشگاهی زبان فارسی بر اساس شواهد، اسناد و پژوهشهای زبانشناسان سرزمینهای خراسان و فرارود بوده که افغانستان موجود بخش از این سرزمینها را در بر میگیرد. زبان فارسی یادگاری است از دوره سامانیها، غزنویها، غوریها، لودیها... که کارنامهی آنها در همین سرزمین اتفاق افتاده است.
پروفسور گریگوریان در کتاب "ظهور افغانستان نوین" مینویسد: "طرزی عقیده داشت... با تلاش متمرکزی برای بالا بردن موقعیت زبان «پشتو» که وی و همکاراناش آنرا «زبان افغانی» مینامیدند و در مقابل زبان فارسی، زبان رسمی کشور همراه باشد. به نظر وی پشتو یا «افغانی» تبلور اصالت ملی، "اجداد زبانها" و زبان واقعی ملی پنداشته میشد. بدین ترتیب این زبان باید به کلیه گروههای قومی در افغانستان آموزش داده شود. این امر در دههی ١۹٣٠میلادی به اجرا گذاشته شد و با جدیت تمامتر تا دههی ١۹۵٠میلادی که پشتو زبان رسمی و ملی افغانستان گردید، ادامه یافت."[9]
محمود طرزی، زبان فارسی را زبان مناسب برای ارتش و از جمله برای قوماندههای عسکری نمیداند. وی در این رابطه نوشت: "... بکمال فخر و سرور میبینیم، که زبان عسکری دولت مقدسهء ما، عموماً زبان ملتی افغانی است، همه بولیها و قوماندهها و تعلیمات قواعد عسکری نظامی به زبان افغانیست، زیرا صلابت و مهابت این زبان، برای این مسله خیلی موزون و مناسب افتاده، و یک شان و شوکت جسورانه بقواعد عسکری بخشیده است. اگر بولیهای قواعد عسکری به زبان فارسی میبود، بسیار سست و کشال و غیر موزون دیده میشد..."[10]
تردیدی نیست که زبان فارسی زبان دانش و فلسفه، زبان عرفان و تصوف، زبان اداره و سیاست، زبان شعر و ادب، زبان عشق و محبت، زبان صلح و صفا است. اما بیاد داشته باشیم که شاهنامه یکی از شهکارهای حماسی، به زبان فارسی سروده شده است.
محمود طرزی "متداول" بودن زبان فارسی را در دولت افغانستان "یک تقدم اعزازی" میداند. وی در این رابطه نوشت:" ...زبان رسمی دولت مبتوعهُ مقدسهُ ما، از بسیار زمانهاست که بفارسی متداول آمده است، از آنرو، اینهم یک تقدم اعزازی را برآن افزوده است."[11]
نظریات محمود طرزی که از نفوذ فراوان در دربار برخوردار بود، در سیاستهای دولت راه باز کرد، پیش از همه بازتاب آنرا در نصاب درسی معارف آن برهه میتوان دید.
بطور نمونه در مقدمهی "کتاب اول افغانی" چاپ ١٢٩۶ قمری برابر با ١٩١٧ میلادی آمده: "... اولاد وطن عزیز ما سرگرم... آموختن السنهء متفرقهء عربی، فارسی، ترکی، اردو، انگلیسی بوده...
پادشاه خیرخواه وطنپرور نکتهرس ما... (...امیرحبیبالله خان)... زبان فیضانرسان افغانی را که زبان قومی و ملتی خود ما افغانیان است؛ در نصاب تعلیم درج فرموده، اجرا و تعلیم آن را در مدرسه حبیبیه مبارکه منظور فرمودند."[12]
زبان فارسی برای نخستینبار طوریکه در بالا خواندیم توسط محمود طرزی در ردیف زبانهای بیگانه مانند انگلیسی، اردو، ترکی... قرار داده شد و بعدتر جز از "السنهء متفرقه" نامیده شد و همزمان این امر به سیاست رسمی دولت امیرحبیبالله تبدیل شد.
محمود طرزی بعد از آنکه شاهزاده عنایتالله (١٨٨٨-١٩۴۶م) ، دامادش در ١٩١۶م ناظر معارف در دربار تعیین شد، امکان بیشتر برای پیاده کردن دیدگاهها و نظریات خویش در حوزهی آموزش و پرورش یافت و در گزارشهای امور معارف که در شمارههای سال هفتم و هشتم سراجالاخبار منتشر شده به روشنی دیده میشود.
سیاست زبانی و فرهنگی، آموزشی و پرورشی دولت امیرامانالله نیز تا حدی متأثر از نظریات محمود طرزی بود. از جمله سایهی نظریه تقسیمبندی محمود طرزی را در حوزهی زبان در این دوره میتوان دید.
تجربه و زندگی نشان داد که نظریات و دیدگاههای محمود طرزی در حوزهی زبان که برکشیده از دل جنبش "ترکهای جوان" بود، تجربهی بود ناکام، ناکارآمد، دردسرآفرین و زیانبار. از این دست دیدگاهها و نظریات نه تنها مانع ایجاد یک دولت ملی و همبسته یعنی دولت با مرزهای فراتر از مرزهای قومی و عشیرهای بر پایه حقوق شهروندی شد بلکه تفرقه و بدبینی قومی را گسترش بخشید، آنرا نهادینه کرد و جریان ملتسازی و شکلگیری هویت ملی را به روند عقیم تبدیل کرد. طوریکه امروز مسئلهی زبان، به مسئلهی حساس و سیاسی تبدیل شده، تب تنشهای زبانی جامعه را فرا گرفته است و از دیرباز بر بسیاری از مسائل سیاسی و فرهنگی کشور سایه افگنده و مشکلاتی بار آورده است. همچنین بر بسیاری گفتمانها، مطالبات و پژواکهای فکری سایه انداخته و این امر بازتاب گستردهی در مطبوعـات دارد.
در فرجام:
در سرزمین ما، زبانهای فروانی در طی سدهها در کنار هم زیسته و طبعاً با هم داد و سـتدی نیز داشـته اند و در آمیزش فرهنگها، ایجاد تفاهم و همدلی بین اقوام مرزوبوم ما نقشی شایسته و بایسته ایفا کردهانـد، این امر بیتردیـد بخشی از میراث فرهنگی و داشـتههای مشترک حـوزهی تاریخ تمدنی ماسـت.
گزینش زبان پارسی (Persian) یا فارسیدری به عنوان زبان مشترک و عمومی در سطح کشور براساس ادبیات نوشتاری و توانایی پاسخگویی آن به نیازهای دیوانی، علمی، ادبی و معاشرتی در درازنای سدها به طور طبیعی، جا افتاده و پذیرفته شده بود. یا به عبارت دیگر، مردمان ما زبان فارسی را به عنوان زبان مشترک و فراقومی در امر برقراری ارتباط عمومی و گویشهای قومی را در میان اقوام خود، در خانواده و محل خویش مورد استفاده قرار میدادند. زبان فارسی متعلق به هیچ قوم و ملت خاص نیست، در رشد و توسعهی آن همه اقوام و ملتهای این حوزه سهم چشمگیر داشتند و دارند از اینرو زبان فارسی ارثیه مشترک یک تمدن است و متعلق به همه باشندگان آن میباشـد.
نگارنده بر این باور است که از نگاهی ارزشهای انسانی همه زبانهای میهن با هم برابر اند و در واپسین تحلیل متعلق به همهی شهروندان کشور میباشند. زبان فارسی، به عنوان زبان کهن، توانا، ادبی، دانشی، سیاسی، اداری، معاشرتی، بازرگانی، آسانفهم و بویژه مشترک و فراقومی در امر پیوند دادن اقوام و جغرافیای پراگـنده در حوزهی تمدنی ما در درازای سدهها پیوسته نقش پراهمیت تاریخی و حساسی داشته اسـت.
امید بر اینست که در آتیه روزگار و سرنوشـت زبانهای ما و مردمان ما که به آن سخن میگویند بهتر از امروز باشـد.
پایان
۵۱ میزان/مهر 1390خ/٧ اکتوبر ١٩١١م
پانوشتها:
(1) مجموعهی کامل روزنامهی سراجالاخبار در پژوهشکده بینالمللی تاریخ اجتماعی آمستردام نگهداری میشود و برای پژوهشگران و علاقمندان قابل دسترسی میباشد.
[12]. صالح محمد، کتاب اول افغانی (پشتو)، کابل، مطبعه ماشینخانه، ١٣٣۵ قمری (١٩١٧م)، صص ۴ و ۶.
طرزی و سراجالاخبار
*نجم کاویانی
مجموعه عکس
محمود طرزی، روزنامهنگار، سیاستمدار، وزیر خارجه و از پیشگامان نهضت نواندیشی در افغانستان بود. او به خاطر رابطۀ نزدیکی که با امیر امانالله داشت، نقشی مهم در آغاز قرن بیستم در حرکت به سوی تجدد در افغانستان ایفا کرد. دختر او ملکه ثریا، نخستین ملکۀ افغانستان بود که بیبرقع در انظار ظاهر شد. این کار در تاریخ افغانستان بیسابقه بود.
زندگی طرزی
محمود طرزی در اول سنبله (شهریور) ۱۲۴۴ خورشیدی برابر با ۱۸۶۵ میلادی در غزنی چشم به جهان گشود. پدرش غلاممحمد خان طرزی شاعر بود. امیر عبدالرحمن (۱۸۴۲- ۱۹۰۱م)، فرمانروای افغاانستان، غلاممحمد خان و خانوادهاش را در سال ۱۸۸۱میلادی تبعید کرد. آنها تا سال ۱۸۸۵ در هند بریتانیائی زندگی کردند و بعداً راهی بغداد شدند که جزء قلمرو عثمانی بود. از این رو محمود طرزی بیست سال (۱۸۸۵ - ۱۹۰۵م) در آنجا زندگی کرد. وی در همین سالها که سالهای پرآشوب بود، مجـذوب و شیفتۀ جنبش ملیگرای "ترکهای جوان" و حزب "اتحاد و ترقی" شد و در تمام دوران زندگی خود به آن متعهد ماند. وی در قلمرو عثمانی زبانهای ترکی و عربی را آموخت و از این طریق با آثار نویسندگان غرب آشنایی پیدا کرد. او در همین سالها به نوشتن و ترجمه پرداخت و از او شماری کتاب باقی ماندهاست.
محمود طرزی در سال ۱۸۹۱ از اهل شام همسر گرفت و فرزندانش را با تربیت اروپایی و عثمانی آن زمان که به اروپاییان نردیک بودند، تربیت کرد. او در سال ۱۹۰۵ با خانوادهاش به کابل بازگشت. او نخست به عنوان رئیس دفتر ترجمۀ امیر حبیبالله (۱۹۰۱-۱۹۱۹م) تعیـین شد و به ترجمۀ نظامنامهها از زبان ترکی به فارسی پرداخت. در این زمان بود که دو دختر محمود طرزی به عقد نکاح دو پسر پادشاه وقت، امیر حبیبالله درآمدند و شهزاده عنایتالله (١٨٨٨-١٩۴۶م) و شهزاده امانالله (۱۸۹۲-۱۹۶۰م) دامادهای طرزی شدند. بدین ترتیب وی جای پای محکمی در دربار یافت و با استفاده از چنین امکانی وی نشریۀ سراجالاخبار را در کابل منتشر کرد.
پس از کشته شدن امیر حبیبالله در فوریۀ سال ۱۹۱۹ و بر تخت نشستن دامادش، امانالله، محمود طرزی وزیر خارجه شد و در امر گسترش مناسبات افغانستان با جهان و بهویژه با ترکیه و کشاندن پای مشاوران عثمانی در همۀ عرصهها از جمله در ارتش نقـش مهمی داشت. در همین دوره به ابتکار وی جمالپاشا، یکی از رهبران اصلی حزب "اتحاد و ترقی"، به عنوان مشاور نظامی امیر امانالله (۱۹۱۹-١۹٢٨م) در ارتش افغانستان استخدام شد.
محمود طرزی پس از سقوط دولت امیر امانالله (۱۹۲۹م) به تهران رفت و چندی بعد از آنجا رهسپار استانبول شد. گویا در این ایام در پاسخ به دوستان ایرانیاش که از او در بارۀ آمدنش به ایران میپرسیدند، این شعر حافظ را میخواند که "ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم".
وی در ۱۹۱۱م جریدۀ سراجالاخبار را انتشار داد که مضمون اصلی آن پیروی از ترکان جوان و ناسیونالیسم آمیخته با پاناسلامیسم و مبارزه با استعمار بود. اما علاوه بر آن ترویج معارف، مجادله با خرافات و تعلیم زبان پشتو هم از اهداف عمدۀ آن به شمار میرفت.
محمود طرزی صد سال پیش، در تاریخ ۱۶ میزان / مهر ۱۲۹۰خ برابر با هشتم اکتبر ۱۹۱۱م، نشریۀ فارسیزبان سراجالاخبار را به مدیریت و سردبیری خود در کابل آغاز کرد. این نشریه پس از هشت سال انتشارش متوقف شد. سراجالاخبار به عنوان یک نشریۀ خبری ـ سیاسی تجربـهای باارزش در حوزۀ روزنـامـهنگاری است. مجموعۀ کامل سراجالاخبار در پژوهشکدۀ بینالمللی تاریخ اجتماعی آمستردام نگهداری میشود و برای پژوهشگران و علاقهمندان قابل دسترسی است.
ویژگیهای سراجالاخبار
نشریۀ سراجالاخبار با مدیریت طرزی بسیاری از مشخصات و اصول شناختهشـدۀ روزنـامـهنگاری را رعایت کردهاست. به طور کل همـۀ شمـارههای نشریه دارای سرمقـالـه و فهرست مندرجات بـود. خبر به عنوان یک عنصر ضروری و لازم جایگاه مهمی در نشریه داشت .اشعار فـارسی در صفحههای روزنـامـه بازتاب یافته، اما بـه طنز، لطیفه و کاریکاتور توجه اندک شـدهاست.
خط نشریه در سال اول نستعـلیق و در سالهای بعدی خط چاپی بـود. روزنامه از شمـارۀ اول سال دوم شروع بـه چاپ عکس کرد. قشر خوانندۀ روزنامه بیشتر کارمندان دولت امیر حبیبالله بود. به دفـتر سراجالاخبار روزنامهها و نشریههای زیادی به زبان فارسی، اردو، ترکی، عربی، انگلیسی و روسی میرسید که مطالب آنها در صفحههای جریده بازتاب مییافت.
نثر روزنامه آمیزهای از فـارسی کهن و فـارسی متعارف در افغانستان، ایران و فرارود و متأثر از هجوم واژههای عربی بود. نفوذ واژههای عربی بر نـثر نشریه تا آنجا بود کـه روزنـامـه حتا واژههای انگلیسی و روسی و نامهای خاص را بـه تـقـلیـد از واژههـای عربی بـه کار میبرد. بـه طور نمونه، غـزته، تلغراف، میقروسکوب، رنغون، سانفرانسیسقو و غیره. البته به کاربرد واژهها و ترکیبهای زیبا از جمله دلآگاه، ترقیگستر، معرفتپرور، نکتهدان، هیچمدان، فسونانگیز، رزمگاه، بودوباش و غیره، در خور یادآوری است.
محورهای سراجالاخبار
تجدد و ترقی، تعمیم علم، اشاعـۀ معـارف، گـشایش مدارس، مجاهدت علیه جهل و خرافهپسندی در صفحههای سراجالاخبار جایگاه برجسته داشت. ترویج پاناسلامیسم آمیخته با ناسیونالیسم و طرح مسئلـۀ زبان در بستر سیاست در کشور کثیرالملل و عشیرهای افغانستان یکی از آماجهای سراجالاخبار بود.
مباحثه پیرامون علم و دین در نوشتههای روزنـامۀ سراجالاخبار بازتاب دارد. سراجالاخبار بر این باور است که وطن یک ظرفیست که ملت مظروف آن است و سلطان روح ملت است و از منظر دین حاکمیت سلطان مشروع است. نشریه جانبدار نوسازی افغانستان بود و آن را وسیلـهای برای کسب استقلال سیاسی کشور میدانست. پخش و تبلیغ اندیشههای آزادیخواهانه و استقلالطلبانه در صفحههای نشریه جایگاه مهمی داشت و به دست آوردن استقلال افغانستان از استعمار بریتانیا و داشتن تماس با جهان خارج یکی از هدفهای مهم نشریه بود. در همین راستا سراجالاخبار از فسخ قرارداد ۱۹۰۷م روس و انگلیس با گرمی استقبال میکند.
بهرغم اینکه سراجالاخبار در سالهای پرآشوب روسیه منتشر میشد، از آن آشوبها و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در صفحههای روزنامه چندان خبری نبود. در حالی که اخبار و مسائل عثمانی در صفحههای روزنامه جایگاه ویژه داشت. نزدیکی به عثمانیها، آلمانیها و دوری از ایران، روسیه و انگلیسیها، مخالفت با بلغاریها، یونانیها و ارمنیها و حمایت از اتحاد مسلمانان و خلافت بخشی از راهبردهای نشریه بود.
سراجالاخبار، آشکارا از نظام موروثی شاهی جانبداری میکرد و به نظام جمهوری و مشروطه نظر مساعد نداشت و با مبالغه در توصیف، مدح امیر و دربار و ترویج شاهدوستی میپرداخت و القاب تملقآمیز نسبت به امیر و دربار را به کار میبرد. گزارشهای جشنهای پرهزینه، پر زرق و برق دربار در صفحههای سراجالاخبار با آبوتاب منتشر شدهاست. غبار، تاریخنگار افغانستان، بر این نظر است که "جریده در یک محیط مطلقالعنان شدید زیر نظر مستقیم دولت منتشر میگردید... لهذا برای بقای خود به مدیحهسرایی شاه متوسل میشد و در این راه غلو میورزید."
محمود طرزی در بارۀ جمهوری و مشروطه نوشتهاست: "در تاریخ اسلام چون نظر کنیم، حکومت جمهوری را نمیبینیم... پادشاهان ذیشأن آلعثمان این همه فـتوحاتی که کردند، به سایۀ نفوذ وسـطوت و شوکت استقلال خلافت خود کردند، نه به قوت مشروطه و جمهوری". در سرمقالـۀ دیگر تأکید دارد: "...پادشاه محکوم و مشروطه در اسلامیت دیده نشده... حکومتهای اسلامی که بر این کار اقدام کردند، هیچ بهبودی ندیدند". یا: "ملت بی سلطنت مرده و معدوم است".
به روایت شمارههای سراجالاخبار، محمود طرزی در زمرۀ نخستین کسانی بود که مسئلـۀ زبان را در بستر سیاست طرح کرد و نوشت: "در مکتبهای ما اهمترین آموزشها باید تحصیل زبان افغانی باشد. از آموختن زبان انگلیزی، اردو، ترکی، حتا فارسی، تحصیل زبان افغانی را اهم و اقدم باید شمرد. به فکر عاجزانۀ خود ما، یگانه وظیفۀ انجمن عالی معارف، باید اصلاح و ترقی و تعمیم زبان وطنی و ملتی افغانی باشد".
نظریات محمود طرزی که از نـفوذ فروان در دربار برخوردار بود، در سیاستهای دولت راه باز میکند. پیش از همه بازتاب آن را در نصاب درسی معارف آن برهه میتوان دید. البته دیدگاه محمود طرزی ناشی از موضعگیری او در قبال زبانهای رایج در افغانستان بود و از اعتبار علمی برخوردار نیست.
فرجام سخن
کوشش سراجالاخبار برای پیاده کردن تجدد از بالا بدون حضور مردم و مؤسسات دموکراتیک تأثیـراتی را در زندگی اجتماعی بهجا گذاشت. اما سوگمندانه باید گفت که بسیاری از طرحهای تجدد آمرانۀ سراجالاخبار با در نظرداشت شتابزدگی در اجرای آن، سختجانی ساختار و بافت سنتی جامعه، سلطۀ استبداد، محدودیتهای شرایط اقتصادی–اجتماعی و در نهایت خرابکاری استعمار قرین به موفـقیـت نبود.
بخشی از اندیشهها و طرحهای سراجالاخبار، از جمله پیاده کردن ناسیونالیسم قومی و زبانی برکشیده از دل جنبش "ترکهای جوان"، تجربـهای بود ناکارآمد، دردسرآفرین و زیانـبار. این امر نه تنها مانع ایجاد یک دولت ملی و همبسته، یعنی دولت با مرزهای فراتر از خطوط قومی بر پایۀ حقوق شهروندی شده، بلکه تفرقۀ قومی را گسترش بخشید و جریان ملتسازی و شکلگیری هویت ملی را به روند عقیم تبدیل کرد. پروژه تجدد به عنوان دغدغـۀ جامعۀ روشنفکری افغانستان با تمام نیرو در طول سدۀ پیشین جریان داشت و تحقق اهداف عالیۀ این پروژۀ بزرگ به عنوان پدیدهای درازمدت همچنان ناتمام ماندهاست.
محمود طرزی ماه نوامبر سال ۱۹۳۳میلادی در ۶۸ سالگی در استانبول چشم از جهان فرو بست و در همانجا به خاک سپرده شد.
*نجم کاویانی، پژوهشگر مؤسسۀ بینالمللی تاریخ اجتماعی در آمستردام است
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:۱۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
مقدمه، ویژه گی اندیشه خودم است، بعد می پردازم به نقد ازفلم و دعوت شما برای تماشای این فلم روی سایت .
کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور، جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده جهان میاید ولحظه ی مختصری چون جرقه یی میدرخشدوخاموش می شود ومیمرد، اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟ چه نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟ وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد ، کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که میاید به آتش میکشد، میدرد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومیرود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است !
من استغاثه میکنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است، مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان فریاد بر میدارند که انسان محکوم به زیستن درین جهان است، ناگزیربا حجم تنش باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند ویا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کردو خاک را به نام بابا ی یک قوم وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟ کدام وطن ؟ کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان ؟
نقد وبررسی فلم
فلم "تکاپو برای قبایل گمشده" در سال ١٩٩٩توسط دانشمند کانادایی اسراییلی تبار"سمچا جیکوبووچی "* * با میتود های فلولوجی و آرکیالوژی تهیه و دایرکت شده است ودر١۶ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال معتبر تلویزیونی فلم های مستند تأریخی امریکا "کانال تاریخ " ** *به نمایش گذاشته شده است ، اینکه فلم روی کدام انگیزه ها ساخته شده است باید دولتمندان، دانشمندان، محققان، مؤرخان ومنتقدان ما با جیکوبووچی ومرکز تحقیات جهانی اسرائیل ودولت امریکا وکانادا در تماس شوند وفلم را به نقد کشند٠" نقد خود یکی از روشهای مهم به منظور ارزیابی مفاهیم پدیده ها درفرایند تولید است"، فوکویاما می نویسد:" نقد روش بررسی درفرایند گیرنده ودهنده ذهن است که درارتباط دو سویه با نگرش نقادانه وماهیت اثر شکل میگیرد ٠"
" فلم تکاپو برای قبایل گمشده " واقعیت دردناک سر گشتکی انسان قرن بیست یکم است که از اوج تمدن امروزی بسوی قوم، قبیله و تبارگرایی نژاد پرستانه می شتابد، آن یکی ازمرکزتحقیقات جهانی یهودیان کانادا بدنبال ده قبیله گمشده اسرائیلی ازمسیر "راه ابریشم" به دوطرف مرز های "کوه های سلیمان وخیبر پاس"راه میافتد واین دیگری ازمیان قبایل قرون وسطایی لبیک می گوید، آن یکی از هویت اسرائیلی چند قبیله پشتون سخن میگوید واین دیگری اشک حسرت در دامن هجرت میرزد، فیلسوف یهودی تباراز میتودهای علمی فلولوجی و آرکیالوجی سود می جوید، اما پتان با صداقت اعتراف به فرزند اسرائیلی بودن میکند، نگاه های دو گمشده بهم گره میخورد و زمان به دوسه هزارسال، عقب برمیگردد وآنجا توقف میکند، عواطف ونیازهای انسانی به گونه ی دراماتیک آن اجتناب ناپذیرمیگرددوفلم ازاوج احساسات تباری وخونی به تمایزهای فرهنگی وعقیدتی اسلام و پشتونوالی می پردازد، که سنت های خشن وانعطاف ناپذیر قبیله سد مستحکمی است برای پذیرفتن نیمه یی از سنت های اسلامی که بانرمش وفروگذاشت توأم باشد٠خشونت، خون وانتقام درسنت های قبیله واعتراف به فرزند اسرائیل بودن در این فلم بازتاب روشنی دارد که افق های تازه یی را می گشاید برای پلان های دولت اسرائیل درین منطقه ٠
بخشهای فلولوجیک فلم:
فلم با کوچی گری و شترهاآغاز می شود که در اثر حمله آسوری ها قبایل اسرائیلی سرزمین شانرا ترک گفته درمسیر راه ابریشم پراگنده می شوند، کوچی های دوطرف مرزخیبر پاس رسوم ، سنت ها ، لباس، قیافه وشرایط زندگی کوچیگری را طی دو سه هزار سال به همان حالت بدوی آن حفظ کرده اند٠
انگیزه کار جیکوبووچی نام افغانستان میباشد که اولین مدرک ادعایش واژه " افغان " است ٠ "افغان اسم پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود" همچنین ستاره یی راکه سمبول حضرت داود است در منازل ومعابد اکثر پتانها کشف میکند، همچنان قبایل گم شده ی اسرائیل را بنامهای وزیری(نذیری)، افریدی (افراهیم)، گدون (گد)، ربانی( روبین) و شنواری (شن ون ) دربین قبایل پتان می یابد ، درمنطقه خیبرپاس در بازاری این اقوام را ملاقات، بازیابی و باز شناسی میکند ومی بیند که مردان قبیله وزیری نیز دهل میزنند، اتن میاندازندو به دور حلقه ی بدویت می چرخند ومی چرخند، باخشونت کاکل میزنند وسروگردن می شکنند٠جیکوبووچی میگوید که: مردهای قبیله یهودی" نذیری" نیز موهای خودراقطع نمیکردند٠ (مطابق احکام تورات " اطراف سر خود را نتراشید٠" )****
جواب:من وقتی که جوان بودم وهنوز ریش نداشتم پدر کلانم که ١١۵ سال عمرداشت برایم میگفت: ما از اسرائیل آمدیم واولاد اسرائیل استیم،اما جوانان درآن سن به تاریخ دلچسپی ندارند، مگر حالا میخواهم بفهمم ما اصلا" از کجا هستیم ؟
محمود عشرت، پیر مرد ریش سفیدی که بزرگ قریه است میگوید: ما از کجا آمده ایم؟ پدرکلانم میگفت : ما از اسرائیل آمده ایم و اولاد اسراییل استیم ، یهود ها مثل ما پتان اند٠جیکوبووچی میگوید: پتان ها قوانین دیگری دارندبنام پختونوالی که بالاترازقوانین اسلامی است ودرجمعی از برزگان قبیله می پرسد که پختونوالی چیست ؟
قاضی داکترعبدالعزیز پتان با چهره بشاش میگوید: پشتونوالی واقعا" یک دین است که از خودقوانینی دارد، بدان معنی نیست که مابه قرآن عقیده نداریم، مگر ما بچیزیکه واقعا" درقرآن است عمل نمیکنیم وهمین اصطلاح است که پشتونها نیم قرآن را قبول دارند ٠ جیکوبووچی ازخان می پرسد چه فرقی بین قوانین اسلامی و پختونوالی است ؟
ولی خان بزرگ قبیله ی پتان جواب میدهد که : پختون یا پتان یازده قبیله است که قانون عمومی ما شریعت اسلامی است، اما ما پشتون ها قوانین خاص پختونوالی خودرا تعقیب میکنیم ٠
جیکوبووچی بازمی پرسدکه مثالی بیاورد از تفاوت های قوانین اسلامی وقوانین پختونوالی ؟
خان جواب میدهد که: پشتونوالی یک قانون بسیار شدید و غیر قابل بخشش است یعنی " چشم در عوض چشم است " ٠ دراسلام برای زنا شواهد میخواهد اما در پشتونوالی به مجرد کوچکترین شک هردو متهم را به قتل میرسانند وجای برای سوال باقی نمی ماند ٠ در قبایل پشتونخواه اگر شخصی جنایتکار به قبیله پناهنده شود، جنایتکار حمایه می شود
جیکوبووچی با دست آوردهای آرکیالوجی از قندهاروجلال آباد دیدن میکند، جمجمه های انسان و سنگهای قبر را که از وقت آشوکا است بدست میاورد، قبلا" فکر می شدکه بخط سانسکریت است اما خط ارامیک " عبری" بوده است ٠ بازدرمحله یی دیگری نوشته های سنگ های قبرها رامیخواند!
پیر مردی که کنار چاهی ایستاده ازوی می پرسد که چگونه این خط ها را میتواند بخواند؟ میگوید نوشته ها عبری است پیر مرد با ناراحتی میگوید:هیچی نگواینجا همه مسلمان اند .
جیکوبووچی میگوید: من احساس کردم که دروغ گفته نمی توانم با آنکه در خطر بودم گفتم من یهودی هستم.
پیر مرد عینک خود را کشید ، اشک از چشمانش جاری بود ومرا در آغوش فشرد وگفت : توبرادرمن استی ! جیکوبووچی در جلال آباد می بیند که دختری شمع را زیر سبدی روشن میکند از دختر می پرسد که چرا شمع را زیر سبد روشن میکنید ؟ دخترک با ساده گی میگوید نمیدانم !
جیکوبووچی میگوید: این یک رسم یهودیت است که شمع ها رادر شامهای جمعه روشن میکنند و بعضی ها با سبدی شمع را می پوشا نند . ( اصلا میخواهند هویت یهودیت خود را پنهان کنند؟*****)درفلم مطالبی زیادی نهفته که بیان همه از حوصله این نقد خارج است ٠
بازهم تکرار میکنم که به باور من نه آریایی بودن مایه افتخار است ونه یهودی بودن مایه شرمساری، ولی آنچه واقعا" مایه شرمساریست که انسان با اندیشه ی نژاد پرستانه وارد تاریخ شود٠ اینکه چرا دانشمندان یهودی بعد از دو سه هزار سال در تکاپوی قبایل گمشده ی خویش اندمسأله ابعاد مختلفی را بخود میگیرد، یکی بعد انسانی وعاطفی آن است، دیگری ابعاد تاریخی و سیاسی آن ، اما وحشتناکتر ازهمه ابعاد نژادپرستانه وصهیونیستی این اندیشه است که روشنفکران شوونیست ما آگاهانه و قبایلی ها با تحجر فکری نا آگاهانه در مسیر چنین اندیشه یی گام برمیدارند٠ بار نخست دیدن این فلم برایم تکان دهنده بود، اما مسوولانه وصادقانه ریسک معرفی این فلم را پذیرفتم تا زنگ خطری باشد برای قبیله پرستان و شمارا نیز به تفکر سیاست مداران جهان متمدن کشانیده تا اندکی با ژرف پویی به پهنای بدبختی مردم فلسطین بنگرید وبیندیشید ودرنگی بر صهیونیزم کنید٠
صهیونیزم را به دو مفهوم مذهبی وسیاسی آن باید نگریست:
۱- صهیونیزم مذهبی : در میان متفکران یهودی، دو گونه اندیشه و طرز فکر را میتوان مشاهده کرد. برخی از آنها روحیه مذهبی داشتند و بیشتر جنبه عرفان یهودی را مطرح میکردند و بزرگترین آرزویشان، قیام یهودیت بود.
۲-صهیونیزم سیاسی:
صهیونیستها برای تشکل یهودیان جهان و برآورده شدن اهداف و سیاستهای شان در قرار داد ها و مکالمات خودعموما واژه یهود را بکار می برند و سنگ ملت یهود را بر سینه میزنند و چنین القا میکنند که منافع ملت یهود را دنبال می نمایند، در حالی که جنبش صهیونیزم، جنبشی سیاسی و فرزند استعمار انگلیس و امریکا است ، هر چند مبانی فکری نژاد پرستانه خود را از کتابهای تحریف شده یهود گرفتهاند. خانم «گلدامایر» و «بگین» میگویند: «این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم.
اما صهیونیزم سیاسی با "تئودور هرتزل" زاده شد که دکترین خود را از سال ١٨٨٢م تدارک میدید. او این تئوری را در کتاب خود به نام «دولت یهود» مدون ساخت و پس از نخستین کنگره صهیونیست جهانی در شهر «بال» سوئیس (١٨٩٧م.) به کاربرد ٠"هرتزل" برخلاف صهیونیستهای مذهبی، به خدا شکاک بود. او که اشتغال خاطرش عمدتا نه مذهبی، بلکه سیاسی بود، مساله صهیونیزم را به شکلی جدیدی مطرح کرد که در مجموع میتوان عناوین اصلی طرز تفکر سیاسی او را در مطالب ذیل خلاصه کرد: ١-یهودیان سراسر دنیا، در هر کشوری که باشند، در مجموع یک قوم را تشکیل میدهند.
۲- یهودیان، غیر قابل جذب و ادغام در ملتهایی هستند که در بین آنان زندگی میکنند و در آنهابه تحلیل نمیروند. (نژاد پرستی) ٣- یهودیان همه وقت و همه جا تحت آزار و ظلم بودهاند٠ «ترحم جهان را برمی انگیزند»٠ راهحلهایی که «تئودرو هرتزل» از عناصر بالا استخراج میکند، نفی و رد ادغام یهودیان در ملتهای دیگر، ایجاد نه تنها یک کانون و مرکز فرهنگی برای اشاعه ایمان یهودی، بلکه دولتی یهودی است که تمام یهودیان جهان در آن مجتمع شوند. نکته دیگرآنکه این دولتها باید در یک محل خالی و بیمدعی مستقر شوند؛ این بدان معنا است که نباید به مردم بومی اهمیت داد و آنها را به حساب آورد. در فرمول بندی «هرتزل» به حضور مردم فلسطین، نه در کتاب او و نه در مجالس پایه گذاری نهضت جهانی صهیونیزم هیچ گونه اشارهای نشده است. عدم وجود مردم فلسطین از اصول مسلم و اساسی صهیونیزم سیاسی است و این اصل مسلم ریشه و منشا تمام جنایات بعدی آن است. خانم «گلدامایر» در «روزنامه ساندی تایمز» اعلام میکند: «فلسطینی وجود ندارد این طور نیست که تصور کنیم که یک خلق فلسطینی در فلسطین وجود داشته باشد، ما آمدهایم آنان را بیرون کرده و کشورشان را گرفتهایم، آنان اصلا وجود ندارند.»
اگر دولتمندان ،دانشمندان ومؤرخان ما فکرمیکنند که سناریوی این فلم بر پایه ی واقعیت های تأریخی استوار نیست و روی هدف خاصی ساخته شده است می توانند بر مرکز تحققیات علمی یهودیان و کانال فلم های مستند وتأریخی امریکا وکانادا رسما" اعتراض نمایند و ایشان را به محکمه بکشانند و طلب جبران خساره واعاده حیثیت نمایند، این حق قانونی هردولت وهر انسان درامریکا وکانادا است ، اگر فکر میکنند که این فلم برمبنای شواهد وواقعیت های تأریخی ساخته شده است، باید به خویشتن خویش بپردازند و مثل انسان با ملیت های دیگر درین سرزمین زندگی کنند، زندگی در کره زمین حق همه انسانهااست ، اگرانسان به آن سطح بلوغ فکری برسد که دیگر مرز، تبار، نژاد وایدولوژی های برده سازی نباشد صلح در سیاره مابرخواهد گشتبرای دیدن مکمل فلم که در ۴ بخش تهیه شده به لینک زیر کلیک کنید http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/sorayabaha6.html
ا
شاره ها:
(١)
We have Robin, Gad, Ephraim and Shimon fourmore. So we did actually located nine of the tribes. Or we put it differently. We think we located nine of the tribes. If we haven’t located nine of thetribes, than it a very strange coincidence is going on that you have all thesepeople with biblical names, with biblical practices, within Israelite memory, exactly they should be according the biblical map! Some one if come with anotherexplanation, I am open to it. I could understand it.
"حالا ما قبیله روبین، گاد، افراییم شمون را داریم یعنی چهار قبیله دیگر! بدینترتیب ما د رحقیقت موقعیت 9 قبیله دیگر را تثبیت نمودیم. بیایید سوال را طور دیگر طرح کنیم یعنی ما فکر میکنیم که 9 قبیله را تثبیت کرده ایم. در صورتیکه ما این 9 قبیله را تثبیت نکرده باشیم پس ما به اتقاقات خیلی شگفت آوری روبرو گشته ایم. یعنی ما مردمانی را سراغ نموده ایم که با نامهای انجیل و عنعنات انجیل و در چوکات خاطرات اسرائیلی زندگی دارند که مطلق با نقشه انجیل مطابقت میکند. احتمالا اگر کسی با توضیحات دیگر پیش آید، من حاضرم که او را بشنوم ."
فرمانده داؤود آرام بخواب در فرجام تاریخ بر جنایت تیم حاکم کرزی داوری خواهد کرد، گناه تو تاجیک بودن توست، گناه تو شهامت و وطن دوستی و مردم پرستی توست، گناه تو وجدان پاک توست، گناه تو داشتن رئیس جمهور توست که ترا برادر خطاب نمی کند وقلبش برای تو هرگز نمی تپد، اما قاتلین ترا و نخبه های دیگر را برادر خود خطاب می کند، تن سوخته و خون چکان تو برای دفاع از ناموس وطن سزاوار برادر گفتن نیست، اما دستان خون آلود قاتلین و بوسه زدن بر پیزار های خونین طالبان و برادرخطاب کردن بخشی از فرهنگ پشتونی رئیس جمهور توست٠ فرمانده داؤود عزیز آرام بخواب، تاریخ داوری می کند.
من به وسعت مرگ یک قهرمان گریستم، آری جنرال داؤود این فرزند پر افتخار مردمی که واپسین نفس های هستی و بقای فرهنگی خود را می کشند، کشتند و درفرجامین این واپسین قهرمان اسطوره یی تاجیکان را پشتونها از شمال حذف کردند تا بتوانند شمال را به آسانی به آتش و خون بکشند، فرق نمی کند این پشتونها گلبدینی ها اند و یا تیم مافیایی کرزی (افغان ملتی ها)اند و یا طالبان قندهاری و پکتیایی ویا پاکستانی ها همه جنایت تبار و جنایت پرور اند، همه در فرهنگ جنایت سالاری و مافیایی رشد کرده اند٠ من سه هفته پیش در همین فیسبوک نوشتم که سه پشتون نکتایی پوش در کنار رودی در کالیفورنیا قدم زنان باهم می گفتند، سید خیلی را مردار کردیم، باید گلیم امرالله صالح، جنرال داؤوذ و عطای نور را نیز جمع کنم!!! من نوشتم که پاکستان سه جریان را در دست دارد، یکی طالبان، دیگری گلبدین ( حزب اسلامی) و سومی سازمان راوا است، که می داند درکجا و در کدام مواقع از این مهره های استفاده کند٠
ابعاد این فاجعه گسترده تراز آنست که من سخن بگویم وچه بهترکه نخبه گان نکتایی پوش غرب نشین طالب پاسخگوی این جنایت های تباری خویشتن خویش باشندآیااین جنایت سالاری قبیله پدیدۀ شرایط خاصی است ویا از دل یک فرایند تاریخی گریز نا پذیر برمی آید؟
برای اعمال یک جنایت، فرد باید مجهز به اندیشه یی باشد که ویژه گی اصلی آن عدم احترام به حیات انسانها وبه طور خاص به حق حیات مخالف خود است٠ این عدم احترام ازشرایط تربیتی و فرهنگی فرد برمی آید که احترام به حق حیات و رعایت حق بقای فزیکی دیگران را نیاموخته است و به خود حق میدهد که مخالف سیاسی، مذهبی و تباری خود را ( دشمن) بنامد وبهر طریق از صحنه حذفش نماید واین حذف فزیکی با شتاب زدگی عملی می شود و رقیب را به عنوان مزاحم منافع خود ازبین می برند٠
در نبود، سواد، دانش و تربیت انسانی، بدون کدام ناراحتی وجدانی و روانی چه ساده و آسان به حذف فزیکی دیگری متوسل می شوند٠زیرا جنایتکار فرصت کمی و آموزش کیفی برای شناخت جایگاهی والای انسان و انسانیت نداشته و به همین دلیل در ارتکاب جنایت فردی ویا جمعی از ناآگاهی خود تأثیر می پذیرد٠ درواقع جنایت کار قبل از هرچیز قربانی جهل و جعل فرهنگی خود می شود٠
اما نباید فراموش کرد که جنایتکار قبیله به دلیل ترس درونی شده یی خویش دست به جنایت می زند٠که زمان و تاریخ داوری خواهد کرد٠
مگر نگفته اند که " زن را و مادر را که سرچشمۀ آفرینش است ستایش کنیم٠" اما این ستایش گران بی باور هرگز نخواستند تا فریاد بی صدای زنان برهوت سوختۀ ما که اصولاً سرزمینش می نامند به عرش خدایی رسد و خدا نیز زنان و کودکان این سرزمین نفرین شده را به قربانگاه ستم مردسالاری و انفجارات بم های انتحاری می فرستد تا مدرکی برای سوختن برادران نا راضی کرزی در جهنم باشد.
من باکدامین زبانی و کدامین واژه یی افتخارات (هشت مارچ ) زنان مبارز امریکا و اروپا را به زن دربند کشیدۀ سرزمینم تبریک بگویم، که هر روز تن سوخته و لاشۀ خونینش از زیر آوار بمب های انتحاری برادران ناراضی کرزی بیرون کشیده می شود و گاهی هم پارچه های گوشت سوخته اش سیاه تر از سرنوشتش تراژیدی سدۀ بیرحم ما را می آفریند؛ اما جشن پیروزی آنرا برادران ناراضی کرزی در کاخ برمنگهم ملکه الیزابت بر پا می دارند!
رییس جمهوری که دست های شیطان را از پشت بسته است همراه با وردک و اسپنتا با دست آوردهای فروش خون قربانیان بم های انتحاری به کاخ ریاست جمهوری شادمانه برمی گردد و دسته گلی به سرخی خون (حمیده برمکی) به مناسبت ( هشت مارچ) پیشکش زینت، بانوی نخست کشور می کند؛ نخست بانوی که شعورش به اندازۀ یاخته های مغز یک گوسفند است.
من سرکلاوه را ُگم کردم که هشت مارچ را بکدامین زنانی مبارک باد بگویم، برای زنان ما در اروپا وامریکا که به بهانۀ هشت مارچ سفرۀ رنگین می آرایند،کنسرت و رقص و پا کوبی دارند ؟ اما هیچگاه توانایی آنرا نداشته اند تا یک بنیاد پژوهشی زنان را پی ریزی کنند و در بسیاری موارد خود زنانی ضد زن بوده اند و ابزار کاری در دست چند مرد شاعر و نویسنده.
در فرجامین اگر توفانی برنخیزد؛ اگر خیزشی در راه نباشد؛ اگر تجزیۀ کشور این واپسین راه رهایی سد شود؛ اگر زمان آبستن رستاخیزی نباشد؛هشت مارچ با برگشت برادران ناراضی کرزی با شلاق خوردن و به رگبار گلوله بستن زنان در استدیوم ورزشی با قطع گوش و بینی و سنگسار برگزار خواهد شد.
آنگه جای مبارک باد، فریاد زنی می شوم که شریعت وهابی نیم تنش را برای سنگسار زیر خاک می نماید٠
راوی تاریخ زنی می شوم که قوانین ضد بشری سویش سنگ پرتاب می نماید و جنایتکاران تماشاگر ذوق زنان برای سنگسارش" نعرۀ تکبیر" می گویند.
این همه کافی است تا خشمی سوزان علیه این مناسبات مردسالاری و جنایتکارانه در من بجوشد، این همه کافی است تا با عزمی راسخ برای رهایی از این جهنم زن ستیزِ مردسالار نبرد کنم و این همه کافی است تا رویای جهانی داشته باشم که در آن حتی یک زن تحت ستم و استثمار نباشد.
من واژه یی برای مبارک باد و زنده باد هشت مارچ ندارم جز " شب شکستن فانوس " استاد واصف باختری:
شبی که قصۀ فانوس و باد می گفتند
چراغ ها همه گی زنده باد می گفتند!
به جای مرثیه، دستان گران بادیه ها
سبک سرانه غزل های شاد می گفتند
منادیان که ز آسیب سنگ ترسیدند
چرا چکامۀ فتح چکاد می گفتند؟
شناس نامۀ رویش به باد رفت آن روز
که آب ها سخن از انجماد می گفتند
شب شکستن فانوس در تهاجم باد
چراغ ها همه گی زنده باد می گفتند!
ثریا بهاء
آنگه که بینش انتقادی غروب کند،
فاشیسم طلوع می کند
" یکی از مخاطراتی که امروزه بر اندیشه سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن در دستگاه سیاسی -اجتماعی حاکم است. روشنفکر اگر نتواند فاصلۀ انتقادی خود را با دستگاه حفظ کند از روشنفکری خلع می شود، دیگر نمی تواند روشنفکر باقی بماند، به مزدور فرهنگی سیستم حاکم بدل می شود و خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که رنگ روی آستین شان، مردمی که نام هایشان، جلد شناسنامه هایشان درد می کند." [1]
حکومت مافیایی کرزی با کشتار، ترس، تجاوز و فقرعمومی نهادهای واسط میان دولت و مردم را می بلعد، پارلمان را بر می اندازد و تمام قدرت را در حلقۀ تیم حاکم و سازمان قضایی قبیله یی خود متمرکز می کند و در نهایت سرآمدها و نخبه ها را به عوام تبدیل می کند تا همگی در بدبختی و بنده گی با هم برابر شوند و آنگاه شعار ریاکارانۀوحدت ملیبا هویت افغانی سر می دهد، که درواقع هویت ها ملیتی و فرهنگی با هم متحد نیستند، بلکه کالبدهای مردگانی اند که در کنار "هویت افغانی " دفن شده اند.
دراین نوع حکومت "هر کس کورکورانه تسلیم ارادۀ مطلق فرمانروا است" تسلیمی زبونانه که آدمی را از ماهیت خویش تهی می کند و در ردیف گله های حیوانی قرار می دهد. حکومت استبدادی مردم را به فرومایگی تنزل می دهد. چاپلوسی، کرنش، اطاعت و ستم پذیری را توسعه می دهد و در نهایت راه انسان زیستن را سد می کند. استبداد، همه را یک شکل و هم شکل می خواهد تا آسان تر بتواند بر گله ها حکومت کند. در حکومت های استبدادی، اخلاق به انحطاط کشیده می شود، و چه انحطاطی از این بالاتر که آدمیان به چاپلوسی و ترس و زبونی و فراموش کردن خود، دچار شوند٠مونتسکیو، معتقد است که در نظام های استبدادی حتی حاکم و سلطان در تارهای بندگی اسیر می شود، زیرا سلطان مستبد بردۀ کسانی می شود که لذایذ زندگی اش را فراهم می کنند. از این رو همواره نگران سرکشی رعایایی است که پایه های قدرتش را محکم می کنند. همانند گونه که هگل نیز در شرح رابطۀ خدایگان و بنده به آن اشاره کرده است. هگل معتقد است که در نسبت میان خدایگان و بنده و برای بقا و تداوم این رابطه، خدایگان به بنده گان بیشتر وابسته و محتاجند تا بنده گان به خدایگان. این سخن از آن رو مهم است که نشان می دهد سقف نظام استبدادی و خدایگانی بر ستون رعایا استوار می ماند و تا این ستون بر پا باشد رابطۀ سلطانی و خدایی تداوم می یابد. ستون برپا شدۀ رعایا، ماهیتا از مصالحی مانند ترس، جهل و اطاعت تشکیل می شود.
تاریخ خودکامگی نشان می دهد که سیاست در نظام های استبدادی، از معنای اصلی خود خارج می شود و"به حد دسیسه های تیم حاکم، نجوای اسرار و منازعات و شایعه پراکنی های حرمسرایی تنزل می یابد." کارمندان اداری مستخدمین، به گماشتگان حاکم مستبد تبدیل می شوند. مونستکیو از شاهزاده یینقل می کند که به خواجگانی که بر حرمسرایش حاکم بوده است، خطاب می کند: "شمایان اگر ابزارهای حقیری نباشید که بتوانم خردتان کنم، پس چه هستید، شمایانی که فقط تا زمانی وجود دارید که بدانید چگونه اطاعت کنید، شمایانی که فقط به این دلیل در این جهان وجود دارید که تحت قوانین من زنده گی کنید یا به محض این که من دستور دادم بمیرید." در نظام های استبدادی، ارکان زنده گی اجتماعی و نهادهای حقوقی در هم می شکند. مونتسکیو "از پارلمان ها به عنوان ویرانه هایی که زیر پا لگد کوب شده اند نام می برد." نهادها و سازمان ها در نظام های جبار، نمایندۀ ملت نیستند، بلکه همۀ آنها در برابر قدرت استبدادی که همۀ موانع را از مقابلش برداشته است سرفرو آورده اند.
استبداد گری و استبداد پذیری در تارپود زنده گی اجتماعی ریشه می دواند. استبداد به فساد زبان، فساد اخلاق، فساد فرهنگ و فساد دین منجر می گردد. در نظام های خودکامه، انسان به "شیی" تبدیل می شود تا به "شخص". مردم به منزلۀ ابزارها و اشیایی تابع و پیرو، در خدمت چنین نظام هایی به کار گرفته می شوندو به سمت اطاعت ( حتی اطاعت خود خواسته و پیروی از روی رضایت) تمایل پیدا می کند تا در پناه آن به امنیت برسد و در سایۀ قدرت، بتواند زنده گی کند. انسان میان تهی، البته از زیستن بدون تکیه گاه قدرت و رویارویی با خود و مسئولیت انتخاب کردن می هراسد و می گریزد و این همان راز گریز آدمی از آزادی و بینش انتقادی است که فاشیسم طلوع می کند ٠
[1]هورکهایمر
پا بوسی و سجده به خان و استعمار،
بخشی از فرهنگ قبایل پشتون
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٢:۳٩ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
اینبار جناب روستار تره کی قبله گاه فاشسیم قبیله را با یک پاسخ مستند به دادگاه وجدانش فرا می خوانم، تا این درخت کهن سال فاشیسم با ریشه های پوسیده، گلهایی به پلاسیده گی ترفندهای جادوگران قبیله ندهد وآمارهای جعلی و شیادانه را برای اغفال مردم بینوا بر شمله ی ایل خود نبندد، چه زود بادی از سوی شمال خواهد وزید و این شمله داران ترفندها را به جنوب و فراسوی مرزهای جنوب پرتاب خواهد نمود و حقایق که این چنین در اعماق فریب و خدعه مدفون شده باشد بر خواهد تابید.
مردی که بدین سان قدرت خلاقهى فکرى و شعور خود را از دست داده باشد، مردی که برای برده سازی و به زنجیر کشیدن ملیت های تحت ستم محتاج به ارایه آمار جعلی نفوس و دروغ گفتن باشد، مردی که اندیشه ی نژادپرستانه تا این حد بیچاره اش کرده باشد، تا در شبکه ی جهانی فارسی تلویزیون (بی بی سی) در برنامه ی زیر عنوان" افغانستان به کدام سو می رود؟ آیا تلاش غرب برای کمک به استقرار دولت ملی در افغانستان عبث است؟ " دریک بحث علمی و اکادمیک با جوان تیز هوش آقای مجیب الرحمن رحیمی کاندید دکتورا در رشته ی سیاست و پژوهشگر مسایل سیاسی در دانشگاه ایسکس لندن در برابر جهان بگوید: " ارقام سرشماری در دوران جمهوریت محمد داؤود نشان داد که پشتون ها شصت در صد نفوس کشور اند" این (جعل سالار کبیر) یا از آشفتگی فکر و تعقل زیان دیده است و یا جلو اندیشههاى روشنگردیوارمىکشد ومىکوشد تودههاى مردم قوانین واحکام فریب کارانهى آنان را به جاى هر سخن بحثانگیزى بپذیرند و اندیشههاى خود را بر اساس همان احکام قالبى که برایشان مفید تشخیص داده شده است بازسازی کنند، بنابران پس از مصاحبه ی چند سال پیش بار دیگر یک پاسخ مستند برای تلاش غیر مستند وی می دهم وبرمی گردم به سال ١٣۵۶ ش که من مدیر طرح وتحلیل آمار نفوس شماری در اداره ی مرکز احصاییه بودم.
دراین روزها سرشماری نفوس برای نخستین بار در تاریخ کشور به هزینه ی سازمان ملل، از سوی اداره ی مرکز احصائیه روی دست گرفته شد. مشاوران آمارنفوس از کشور های هند، فرانسه و روسیه جهت تدریس شیوه های سرشماری نفوس به اداره ی مرکز احصائیه فرستاده شدند و از دو متیود سرشماری مکمل و نمونه یی برای کشور ما که کوهستانی بود سرشماری نمونه یی را و از سه متود احصاییه وی ( مود، میدیان و اوسط حسابی) اوسط حسابی را برگزیدند. فورم های رسمی سرشماری از سازمان ملل متحد رسید و سرشماری آغاز گردید.
دراین سرشماری وزارت پلان و احصائیه مرکزی با کارشناسان سازمان ملل مشترکاً همکاری می کردند، آمار در ریاست طرح و تحلیل می آمد. رئیس طرح و تحلیل سردار عبدالله که چندان پشت کار هم نداشت، همه کارها را به مدیرعمومی آقای وحدت که جوان بسیار فعال وزحمت کش هزاره بود و از امریکا دررشته ی احصاییه ماستری داشت، می سپرد. چون من در بخش توحید و تحلیل آمار کار می کردم،کار توحید آنرا بمن سپرد.
سرشماری در بخشی ازمناطقچون ننگرهار، کامه، لغمان، کنر، ساک، کمری و شیوه کی آغازگردید.
فورم های خانه پری شده دو کاپی داشت که اصل آن به ریاست طرح و تحلیل احصائیه مرکزی و یک کاپی آن به وزارت پلان برای توحید ارقام سپرده می شد.
با دشورای درچند هفته توانستیم آمار جمع آوری شده را با معیارهای احصاییوی توحید کنیم. با شگفتی به آمار دقیقی دست یافتیم که پشتونها در مناطقی که ادعای اکثریت دارند از ٣۵ درصد بیشتر نیستند. شماری از بین اینها هم می گفتند، ما پشتون هستیم، اما زبان ما فارسی است. بنابران درکامه، لغمان، ننگرهار، حسین خیل کمری و شیوکی٧۵ در درصد مردم به زبان فارسی سخن می گفتند.
بدینگونه با نیمه ی سرشماری نفوس به جعل و سفسطه« تیوری اکثریت » پی بردیم که سالها باافسانه ی اکثریت مردم را شستشوی مغزی کرده و فریفته بودند.
ساعت پنج عصر در دفتر وزیر احصاییه مجلس بود که در آن مجلس علی احمد خرم، وزیرپلان و مشاور روسی (استرلسوف) با ترجمانش ( فرهاد علی اکبر اوف)، مشاورین هندی وسردار عبدالله رئیس طرح وتحلیل حضور داشتند. چون آمار در دفترما توحید می شد، باید آقای وحدت از چگونگی توحید آمار برای مجلس گزارش می داد. وی همه با دانش و بینش ژرف آدم ترسویی بود و یارای بیان حقایق را در حضور وزیر نداشت. بنابران ازمن خواست تاهمرای وی در این مجلس حضور یابم و اگرآقای حکیمی اجازه بدهد، چگونگی آمار را من گزارش بدهم.
پرونده ها را زیر بغل زدیم و داخل مجلس شدیم، آقای وحدت گفت: چون ثریا آمار را با وسواس ویژه ی خود توحید کرده است، خواستم تا وی پیرامون آنگزارش بدهد.
عبدالکریم حکیمی که پدرش از لغمان و مادرش از قندهار وخودش یکی از پشتونیست هایدوآتشه بود، نخستمرا برای خرم و مشاوران خارجی بعنوان یک زن یونیک و با استعداد معرفی کرد و گفت:این خانم جوان تازه از دانشکده ی اقتصاد فارغ شده است، من دقت و پشتکار وی را می ستایم. برای همین به وی اجازه می دهم تا از چگونگی آمار گزارش بدهد.
من آرام آرام آمار نفوس را گزارش می دادم، تا بدآنجا رسیدم که پشتونها در این مناطق اکثریت نیستند و مردم آنجا بیشتر به زبان پارسیسخن می گویند.
حکیمی هرگز تصور نمی کرد که من بی تردید به جعل تاریخی شان اشاره کنم. خواست جلو مرا بگیرد و با ناراحتی آمیخته با خشم گفت: هنوز سرشماری نفوس در تمام ولایات کشور به پایان نرسیده است و تا چند ماه دیگر همه چیز معلوم خواهد شد.
علی احمد خرم (وزیر پلان) درتضاد باحکیمی گفت: اگر پشتون ها درمناطق خود اکثریت نیستند، پس در ولایت های شمال وغرب و مرکزی کشور که هنوز سرشماری نشده، چگونه می توانند اکثریت باشند؟
آماری را که ما در وزارت پلان توحید کردم، همسانی با گزارش این خانم دارد.
مشاوران سر کلافه را گم کرده بودند. حکیمی گفت : شما آقای خرم و شما خانم بهاء چیز تازه یی را کشف نکرده اید، ما بسیار چیزها را می دانیم، اما بخاطراهداف سیاسی دولت در پیوند با مسأله ی پشتونستان و خواست رییس جمهور، باید پشتونها را اکثریت نشان بدهیم و ارقام رادست بزنیم.
مشاورهندی گفت:شما که می خواهید آمارجعلی ارایه کنید، پس چه نیازی به هزینه ی چند ملیون دالری سازمان ملل برای این سرشماری بود؟
گفتمان شدید الحن بین حکیمی و خرم روی سیاست پشتونستان و(تیوری اکثریت)بالا گرفت.
خرم گفت: مسأله ی اکثریت نشان دادن پشتونها درپالیسی های شوونیستی شما ابعاد گوناگون دارد. برجسته ترین ستم که در تاریخ معاصر افغانستان تداوم یافته اینست که از نظر ساختارسیاسی نظام قبیله یی افغانستان، وجود یک تاجیک، یک هزارهو یک اوزبیک در حاکمیت دولت به گونه یغصب حاکمیت مورثی قبیله یی بهشمار می آید.
حکیمی برایم گفت: این مجلس بین دو وزیران و مشاوران خارجی است، شما می توانیدتشریف ببرید.
خرم گفت: آقای حکیمی شما نخست وی را بعنوان یک خانم آگاه و یونیک اجازه ی نشستن و صحبت کردن دادید، حال که به حقایقی اشاره کرد، مرخصش می کنید؟
من مجلس را ترک کردم و خانه رفتم.
فردا که دفترآمدم، آقای وحدت برایم گفت: تنش ها بین دو وزیر شدت گرفت، اما من ندانستم که چرا استرلسوف مشاور روسی ازسیاستدولت در قبال مسأله ی پشتونستانو تیوری اکثریتپشتون ها دفاع می کرد؟
پس چند روز به تاریخ ٢۵ عقرب ١٣۵۶ ( ١۶نومبر ١٩٧٧) خبررسید که شخصی بنام مرجان، وزیر پلان را ترور کرده است.
به پندار آقای وحدت که رفیق نزدیک علی احمد خرم بود، علت ترورش را پافشاری وی روی سرشماری دقیق و شفاف نفوس و نفی سیاست پشتونستان می دانست که برمبنای سیاست های شوونیستی ترورش کرده ا ند.
با یک حس گنگ دریافتیم که در فاجعه ی قتل خرم، بین استرلسوف مشاور روسی و مرجان (قاتل خرم) که از پیروان حزب دموکراتیک خلق بود، یک پیوند منطقی و سازمان یافته وجود دارد.
گروهی گفتند که بعد از سفر نا فرجام داؤود به ماسکو، شوروی ها درپی بهم زدن نظم و امنیت رژیم داؤود به ترور خرم دست زده اند و شاید هم چیزهای دیگری زیر پرده ی ابهام قرار داشته باشد.
همان روز فرهاد علی اکبروف؛ ترجمان استرلسوف را در رهرو پایین دفتراحصاییه دیدم. وی که تاجیکی و خود هزاران داغ نهان از ستم گری روسها در دل داشت، از برخورد مجلس چند روز پیش و قتل خرم متأثر بود.من زمان را مناسب دانستم و پرسیدم : چرا آقای استرلوف از سیاست پشتونستان و تیوری اکثریت دفاع می کرد؟
وی بدور و برش از سر احتیاط نگاهی کرد و آرام گفت: چون دخترصادق و آزادمنشیهستی، برایت احترام قایلم و به تو اعتماد می کنم.روسها پژوهش های در زمینه ی تاریخ افغانستان و تاریخ منطقه دارند. آنها می دانند که محمد داؤود از زمان نخست وزیری خود به سیاست شوروی و پشتونستان دل بسته بود. کرملین وی را به تار خام پشتونستان آزاد بسته است، تا تشنج وتنش ها را بین پاکستان و افغانستانروی خط دیورند پیوسته داغ نگه دارد. اگر چنین نباشد، پاکستان با پیوند های نیک حسن همجواری افغانستان را بسوی پیمان نظامی سنتو و سیاتو می کشاند؛ آنگاه طرح مثلث سه گانه ی ( ایران، افغانستان و پاکستان ) عملی شده و افغانستاندر دامن امریکا خواهدافتاد.
دراین اواخر محمد داؤود دریافته که پشتونهای قبایل آنسویمرز دیورند کوچکترین دلچسپی به افغانستان فقیر ندارند. آنها آنسوی مرز، کار و تجارت دارند، به دریا راه دارند، خط آهن دارند، بیمارستان و مکتب و دانشگاه دارند، اینجا چه دارند؟ حتا رهبران پشتون (نشنل عوامی پارتی)گفته اند ما پاکستانی هستیم و پاکستان با همین نقشه هویت ملی و بین المللیدارد وشناخته شده است. تنها چیزی که پشتونهای دو سوی مرز از شوروی ها می گیرند، پول است.
دو روز پس از قتل میر اکبرخیبر حکیمی در جمع همکاران گفت: چند شب پیش در دعوت سفارت شوروی نور محمد تره کی که سرش گرم ودکای روسی بود، برایم گفت، درمورد پروژه ی سرشماری نفوس اداره ی شما باید خاطر نشان کنم که "این سر شماری هرگز صورت نخواهد گرفت."
هنوز بیشتر از هشتاد درصد سرشماری باقی مانده بود که با کودتای ننگین هفته ثور تره کی وامین در تبانی با شوروی ها مانع تداوم سرشماری نفوس شدند.
پس از کودتای هفت ثور سلطان علی کشتمند بعنوان وزیر پلان کشور تعیین گردید، اما یک وزارت را توهین به ایمان انقلابی خودمی دانست، بنابران اداره ی مرکزاحصائیه را نیز از آن خود کرد.
به تاریخ ١٢ ثور عبدالکریم حکیمی به امتداد دهلیز مرکز احصائیه صدها چوکی چید و تمام کارکنان آن اداره را برای شناسایی وزیر جدید پلان و احصائیه مرکزی دعوت کرد.
سلطان علی کشتمند برسکوی سخنرانی بلند شد. نخست از برگشت نا پذیری « انقلاب شکوهمند ثور!؟»سخن راند و سپس بزرگترین خیانت ملی را بشارت داد که سرشماری نفوس دیگرادامه نخواهد یافت. بی گسست بادی به غبغب گوشت آلودش انداخت و گفت: این اداره تا اکنون یک اداره امریکایی بوده است، نماینده های امپریالسم غرب در این اداره گرد آمده اند و ما این اداره را تصفیه می کنیم. بنابر دستور کمیته ی انقلابی تحصیل کرده گان امریکا و انگلستان را ازاین اداره اخراجمی کنم. عبدالکریم حکیمی که نماینده و تحصیل یافته ی امپریالیسم امریکا است، ازاین اداره اخراج گردید و به زودی مورد باز پرسی کمیته ی انقلابی قرارخواهد گرفت. همچنان آقای سلطانی که در انگلستان تحصیل نموده است، ما به نماینده های استعمار انگلیس نیازی نداریم، ازاین اداره برطرف گردید. درباره ی سرنوشت دیگر تحصیل یافتگان غرب بزودی کمیته ی انقلابی تصمیم اتخاذ خواهد کرد وهمچنان خانم ثریا بهاء بعنوان عنصر ضد انقلاب از کار برکنار گردید.
جناب آقای تره کی !
پس از کودتای ننگین هفت ثور پروسه سرشماری را برادر قبیله یی شما نور محمد تره کی در تبانی با روسها متوقف کرد، تا راز (افسانه ی اکثریت) جعلی شما از پرده بیرون نیفتد.
اما شما در یک بحث علمی و اکادمیک، با ده درصد سرشماری نا مکمل چگونه به آمار شصت در صد اکثریت پشتونی دست یافتید ؟
عالی جناب تره کی!
انسان خردگراى صاحب فرهنگ چرا باید نسبت به افکار و باورهاى خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزیدن کار آدمِ جاهلِ بى تعقلِ فاقدِ فرهنگ است، چیزى را که نمىتواند در بارهاش بگونه ی منطقى بیندیشد، به صورت یک اعتقاد دربست پیش ساخته می پذیرد که پیامد آن کشور را به تجزیه می کشاند.
تاریخ کشور ما پر است از خونریزی ها، قتل عام ها، سربریدن ها، نسل کشی ها، فرهنگ کشی ها وسرکوبهای محلی و تباری که تنوع قومی و محل جغرافیایی آن سبب شده است که اراده دولت مرکزی (قومی) برای اعمال اقتدار خود، نخست از زور و سپس از ابزار های دیگر استفاده نماید و اقوام پراگنده را با روش استبدادی، ناگزیر به پذیرش اجباری قدرت دولت ( قبیله یی) می سازد، تا هیج ملیتی توان ابراز هویت منطقه یی مستقل خود را نداشته باشد. برای همین ازسیستم فدرالسیم هراس دارید و ملیت های تحت ستم را به تجزیه طلبی متهم می کنید ازین رو استبداد مرکزی با پایمال ساختن ویژه گی های فرهنگی و ملیتی حق مشارکت سیاسی ملیت های دیگر را نمی پذیرد، درنتیجه فرهنگ شهری و فرهنگ قبیلوی به گونه آشتی نا پذیری در دو قطب متضاد یکی سوی تمدن و دیگری سوی بربریت سیر می کند که با اجبار بشکل تکه پاره های موزائیک دریک ساحه جغرافیایی پهلوی هم گیر افتاده اند.
سربریدن ها، بم گذاری های انتحاری و ایجاد فضای ترس و لرز از فرهنگ قبیله وارد شهر می شود و زنده گی آرام ملیت های دیگر را مختل و بگونه یی مسیر زندگی مسالمت آمیز آنها را قربانی خشونت قبایلی خود می کند.
برای این قربانیان بیگناه جز جدایی و تجزیه کشور راهی دیگری نگذاشته اید، زیرا ملیت های تحت ستم نمی خواهند قربانی فرهنگ انتحاری و بربریت و وحشت قبایل دو سوی مرزشوند، برای رهایی از تداوم جنایت سالاری ناگزیر مرز های جغرافیایی را بنابر خواست ملیت ها تغییر داد.
قدرت سیاسی حکومت های قبایلی، هیچگاهی براساس کنش و واکنش های شامل مباحثه، تفاهم و مصالحه نبوده ، بلکه براساس اصل قانون جنگل ( حق با زورمندترین است ) تعیین شده است و به عنوان یک سنت استبدادی از فرهنگ قبیله بر خاسته است. شاه سالاری، رئیس جمهور سالاری امیر سالاری بعنوان عامل تعین کننده ی سرنوشت تاریخی کشورما بوده است، یعنی کشور و همه افراد بخاطر شاه یا رییس جمهور زنده اند.
این بستر نا سالم در جامعه سبب شد تا درعرصه فرهنگ و پرورش، امکان ترویج یک تفکر برمبنای رعایت حقوق انسانی فرد بوجود نیاید٠فرهنگ تربیتی مبتنی بر حفظ حرمت حیات ورعایت حقوق فرد بگونه ی مستقل وآزاد ازبندهای استبداد سالاری حاکم هرگز شکل نگرفت.
محرومیت های جامعه ازیک فرهنگ مبتنی بر اصالت انسانی سبب شد که یک فرهنگ استبداد زده ی قرون وسطایی آغشته به مذهب بر افکار عمومی غالب و دستمایه ی اصلی فرهنگ تربیتی توده های مردم شود، فرهنگی آمیخته به ترس، جهل، خرافه که در متن آن استبدادگری، استبداد پذیری واستبدادمنشی رشد و قوام یافت. در دل این فرهنگ ، جنایتکاری به عنوان ابزار بقا، بستر مناسب رشد خود را پیداکرد.
تداوم تاریخی این فرهنگ ضد انسانی و فاجعه بار که پیوسته با سرکوب مردم همراه بوده است. جنایت پذیری مردم نمودی از ستم پذیری عمیق آنهاست. جنایت پذیری و ستم پذیری تاجیکان و هزاره ها خود یکی از مباحث روانشناختی و جامعه شناختی جامعه ی ماست.
استبدادگری وجنایت سالاری که با انگیزه های سیاسی، نژادی و یا قومی و مذهبی اتفاق می افتد، بقای گروهی را در معرض خطر قرار می دهد. همچنان مسلح ساختن کوچی ها وحمله ی وحشیانه ی آنها بر مردم مظلوم هزاره و ( قوم کشی ها ) که قتل های سازمان یافته یی حکومت های فاشیستی شماست نیز جنایت بشری شمرده می شود وشما در دفاع از چنین روندی نقش یک نژاد پرست دو آتشه و یک (جعل سالار کبیر) را بر دوش می کشید.
لطفاً برای شنیدن صدای الهه به نوشته های سرخ متن کلیک کنید
باز از دور دستهای غربت، آوای جادویی دختری بگوشم می رسد که در چنگال فاشیسم اوغو گیر افتاده است. استعداد کشی و بوی عفونت فاشیسم را از این سوی اقیانوس های دور با تمام وجود بوئیده ام .
چند روزی است که آهنگ های دختری را از سکوی عصیان زن می شنوم، که فریاد های خشمگین زن در صدایش توفانها برپا می کند، درهم می شکند، زیر و رو می کند، خشم و حسادت جادوگران قبیله را بر می انگیزد. شغادان قبیله دامی برایش می گسترند، به ژرفای اندیشه ی قرون وسطایی شان، و تازه ستیزه ی نو و کهنه آغاز می گردد.
این " فریاد بانو"همان الهه دختر پارسی زبانی است که در شانزده سالگی از آشویتس ایران ، با کوله باری از درد ورنج به دامان سرزمینش باز می گردد، تا با ویژه گی های هنری و زبانی خودش زنده گی کند، با پرداخت ها و آفرینش های نو هنری خودش، رستاخیزی در آهنگ های پوسیده ی جامعه ی قبیله یی پرپا دارد؛ ناگهان چه زود در می یابد که کشورش نیز لانه ی فاشیسم شده و اینجا نیز مهاجر است. این بار در کوره ی فاشیسم ( اوغو) گداخته می شود، آجر سرخی می شود که بر سر " گل زمان "، دژخیم فرهنگ حاکم قبیله، فرود می آید.
چه وحشتناک است، زنده گی الهه سرور، هنرمندی که صدای جادویی و خلاقیت هنری اش برتارک کشور و فراسوی مرزها می درخشد، اما سرنوشتش بدستان " گل زمان "این سمبول وحشت قبیله رقم زده می شود که غرور اوغانی وی به قامت شمله ی لنگی اش اندازه می شود٠
گل زمان که با شنیدن صدای جادویی الهه از خود بی خود می شود، با حسادت و عقده ی حقارت قبیله یی به بهانه ی گویش ایرانی، هنگام گرفتن امتحان از وی می خواهد که افغانی بخواند. یعنی " دهانش را می بوید، مبادا خوانده باشد پارسی ". توطیه نیاندار تال های قبیله تازه آغاز می گردد و الهه را تهدید به کشتن می کنند.
چندین بار الهه ستاره ی افغان شناخته نمی شود. الهه که ژورنالیسم می خواند و هم چهار سال صنف های صدا، پیانو وگیتار گرفته و دختر آگاه و باشعوری است، در فرجامین ستاره ی افغان نمی شود.
الهه به تلخی جایگاه خود را درمی یابد که در جامعه ی ما همیشه آدم های پایین ومتوسط الحال مطرح می شوند، نه آدم های در سطح بالا و استثنایی، آنگاه های های گریه سر می دهد و از کامیابی لیمه سحردختر بیسواد پشتون تبار آرام جانش می رود.
الهه به زودی بدین باور دست می یابد، که با دریغ در فرهنگ حاکم قبیله یی، هنر مانند سایر پدیده های اجتماعی، طنین های فاشیستی دارد و با معیار های نژاد پرستانه ی فرهنگ حاکم ارزش گذاری می شود؛ که این ارزش گذاری ها، برمبنای هویت زبانی و ملیتی است، نه برمبنای استعداد، توانایی و خلاقیت هنری.
الهه از میان بحران هویت، خود را می شناسد که هیچگاهی افغان شده نمی تواند و یک دختر "خراسانی" است، که فرهنگ ضد زن و نژاد پرستانه ی قبیله به گناه هزاره بودن و زن بودن سنگسارش می کند. این جاست که با تابو شکنی آهنگ سنگسار را پیشکش می نماید، و " فریاد بانو" می شود.
هیأت ژوری با هراس از هویت خراسانی، الهه را وامیدارند، تا با لباس و گویش هزاره گی بر سکوی ستاره ی افغان آهنگ اجرا کند.
الهه باز بر سکوی هنری چون "ماه نو" می درخشد؛ لباس و گویش هزاره گی وی شنوندگان را افسون می کند، شعری که خودش سروده با اشاره به هیات ژوری، آنها را مارها و گژدم های آغل می نامد.
بازهم چند نفر قبیله سالار ضد زن دور یک میز می نشینند ونمی گذارند که الهه ستاره ی افغان شناخته شود، به بهانه ی اینکه اندکی گویش ایرانی دارد، لباس اوغانی ندارد. این بوزینه ها نمی دانند که وی دربطن جامعه ایران که صدها سال جلو تر از ما اند، بزرگ شده و پروش یافته است.
گل زمان های قبیله هنگامی که برای داوری می نشینند، باید اندکی دانش و بینش هنری داشته باشند، که یک اثر هنری عبارت از شکل یا ُفرمی است که هنرمند می آفریند. این اثر در زمان ومکان ویژه یی شکل می گیرد، داری موضوع ومحتوا می باشد.
پس هنر عبارت می شود: از تجسم یک تجربه ی انسانی- وهنرمند هم کسی است که ازمیان تجارب زنده گی خود، پدیده های هنری را برمی گزیند، آنها را می پیراید وبدان آنها شکل می بخشد. بیننده تنها شکل و فورم را مشاهده می کند، اما منتقد هنری می کوشد تا دریابد که هنرمند چگونه ارزش ها را بهم پیوسته است تا اثر کاملی که اینک در برابرش قرار دارد، بوجود آورده است؛ در اثر ممارست و بینش هنری عین احساس درونی، یعنی جوهر و اصل روحی و نا محسوس هنر را ادارک می کند.
گفتم: یک اثر هنری شکلی است که بوسیله ی هنرمند از تجربه انسانی او ترسیم یافته است، اینک می افزایم که ریشه و زمینه ی این اثر در تمدن ملتی است که هنرمند از آن برخاسته است.
هنر در زمان وجود دارد و وابسته به زمان است، نیروهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، مذهبی در هنر تاثیر شگرف دارند، بنابران هر ُفرم یا شکل گویای سبکی است که دریک زمان به رنگی خاص می آراید، رنگی که خاصیت زمانش را دارد. سبک نیز بسان زمان، هرگز ساکن و ثابت نیست، بلکه سیال و در گذر می باشد.سبک تکوین می یابد، سپس به بلوغ می رسد وآنگاه می پژمرد و زوال می یابد وجایش را سبک نوی می گیرد.
با دریغ در جامعه ی ما، زمان توقف کرده است. اصولاً چیزی بنام سبک خاص وجود ندارد؛ بیشتر خواننده ها، کاپی خواننده های هندی وپاکستانی اند؛ اگر هنرمند جوانی با سبک انقلابی، دیده به آینده داشته باشد، در نطفه خاموشش می کنند، فرهنگ بدوی قبیله هنرش را با معیار های زبان و هویت خود ارزش گذاری می نماید، چه معیار ها هم همان ُدهل" گل زمان" واتن است، که هیچ گونه محتوا، ارزش وآفرینش هنری در آن دیده نمی شود. سده هاست که با همان ژست ها و حرکات خشن سر و گردن می زنند و با فریادهای وحشتناک بدور حلقه ی بدویت می چرخند و می چرخند توگویی که زمان به دوران جاهلیت توقف کرده است.
بدینگونه در چنین فضای زهرآگین سرنوشت هنری الهه رقم زده می شود، با آنکه خطراتی تهدیدش می کند، اما الهه باز نمی ایستد و یک تن به ستیزه برخاسته است.
امیدوارم جوانان بیرون مرزی بتوانند فریادهای الهه سرور را که گل نو شگفته یی است، هرچه رساتر بگوش جهانیان برسانند و برایش زمینه ی را فراهم آورند تا وی بتواند دریکی از اکادمی های موسیقی امریکا تحصیل نماید؛ چه در آینده ی زود، در آسمان موسیقی کشورما، با صدای دلنشین و پرداخت های نو، چون ستاره ی بی بدیل خواهد درخشید.
ثریا بهاء
خون فرزندم نگین سرخی بر تاج کرزی
شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید بخون آغشته دیداری است ،گویی سرخی شفق خون اوست و پنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست، چهرۀ تابناک او لحظه یی میدرخشد جراحتی میزند بر قلبم جاویدان، نمیدانم چرا اینهمه شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا میکنند و خون جوان وگرمش در تاج کرزی قطره قطره میچکد وآنگاه نگینی می شود به سرخی یاقوت؛ فریاد مادرش دیوار پندار مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمیداند که با الماسها بدرخشد، بلکه " سیا " بالای سرش کلاه گذاشته است! وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد!
جناب رئیس جمهور!
شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ، رنگ سیاه و از سیا حرف میزنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است، اما نه، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است و به خونهای که" سیا "می ریزد. چه ترکیب عجیبی است آقای پرزیدنت مگرنه ؟
مثل اینکه خوشت آمد سرخ، سیاه و سیا چه قشنگ باهم نقش می بندد، حتی دررگهای جانت ریشه میگیرد و در اندیشه ات گل میدهد واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت، مگر اینطور نیست ؟
آقای کرزی!
شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید، تپش قلب پاک خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیر و رو می شوند می شکنند، محو می شوند و برمیگردند، بیاد میآورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توبود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه" تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست، درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت به خاک افگندی، نقشبندی چون قهرمانی جراحت برسینه اش فروکش میکند، برمیگردد و بامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند: " شما نمی توانید فریادهای مرا چون سر بریدۀ پسرم زیر خاک پنهان کنید." گویا مادر با چشمانش یک یک اعضای تیم شما ، پارلمان، وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) و وزیر خارجه را به محکمه میکشاند، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه مادران ، فریاد برمیدارد.
شما آقایان گشتابو!
شما که فرزندان مردم گرسنه و پا برهنه ما را به کشتار گاه میفرستید ، ایمان داشته باشید که مردم محروم سرزمین ما انتقام خون فرزندان خود را ازشما باز خواهد گرفت، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شگافت، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها و رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خود را ازقید ومنطق زمان رهانیدن ودر فضای غبار آلود سرخ، سیاه و سیا رها کردن ، رهایی نیست. شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک و خون می غلتد ، چطور مردم میتوانند آرام و خون سرد در خیابانهای درون و بیرون مرز قدم بزنند؟ ،برای هر قطره خونی که میریزد آنها هم مسوولند. دیدیم که جنازۀ نقشبندی خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی ازخون واحساس میزد ازمقاومت سخن میگفت که ظلم راپس میزد از سری میگفت که از تن جدا میشد در لابلای شوکت پوشالی کرزی ومردم را به نبرد می طلبید، برای رهایی و دست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی و ماندن در آن خود اسارت در چنبره یی است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد، این خودآگاهی مردم رابه عصیان در برابر همه پلیدی ها فرا میخواند.
بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند ، مادر با تردید دیوار های جبهه ملی را می شگافد ، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد.
"خاک را بدرودی کردم وشهر را
چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود
آسمان را بدرود کردم ومهتاب را
چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود
نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود
که اینان هیمه ی دوزخ اند
وآن یکان
درکاری بی اراده
به زمزمه یی خواب آلود
خدای را
تسبیح می گویند"
خربه دوشان سده ی٢١
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید بخون آغشته دیداری است ،گویی سرخی شفق خون اوست و پنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست، چهرۀ تابناک او لحظه یی میدرخشد جراحتی میزند بر قلبم جاویدان، نمیدانم چرا اینهمه شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا میکنند و خون جوان وگرمش در تاج کرزی قطره قطره میچکد وآنگاه نگینی می شود به سرخی یاقوت؛ فریاد مادرش دیوار پندار مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمیداند که با الماسها بدرخشد، بلکه " سیا " بالای سرش کلاه گذاشته است! وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد!
جناب رئیس جمهور!
شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ، رنگ سیاه و از سیا حرف میزنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است، اما نه، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است و به خونهای که" سیا "می ریزد. چه ترکیب عجیبی است آقای پرزیدنت مگرنه ؟
مثل اینکه خوشت آمد سرخ، سیاه و سیا چه قشنگ باهم نقش می بندد، حتی دررگهای جانت ریشه میگیرد و در اندیشه ات گل میدهد واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت، مگر اینطور نیست ؟
آقای کرزی!
شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید، تپش قلب پاک خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیر و رو می شوند می شکنند، محو می شوند و برمیگردند، بیاد میآورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توبود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه" تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست، درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت به خاک افگندی، نقشبندی چون قهرمانی جراحت برسینه اش فروکش میکند، برمیگردد و بامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند: " شما نمی توانید فریادهای مرا چون سر بریدۀ پسرم زیر خاک پنهان کنید." گویا مادر با چشمانش یک یک اعضای تیم شما ، پارلمان، وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) و وزیر خارجه را به محکمه میکشاند، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه مادران ، فریاد برمیدارد.
شما آقایان گشتابو!
شما که فرزندان مردم گرسنه و پا برهنه ما را به کشتار گاه میفرستید ، ایمان داشته باشید که مردم محروم سرزمین ما انتقام خون فرزندان خود را ازشما باز خواهد گرفت، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شگافت، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها و رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خود را ازقید ومنطق زمان رهانیدن ودر فضای غبار آلود سرخ، سیاه و سیا رها کردن ، رهایی نیست. شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک و خون می غلتد ، چطور مردم میتوانند آرام و خون سرد در خیابانهای درون و بیرون مرز قدم بزنند؟ ،برای هر قطره خونی که میریزد آنها هم مسوولند. دیدیم که جنازۀ نقشبندی خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی ازخون واحساس میزد ازمقاومت سخن میگفت که ظلم راپس میزد از سری میگفت که از تن جدا میشد در لابلای شوکت پوشالی کرزی ومردم را به نبرد می طلبید، برای رهایی و دست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی و ماندن در آن خود اسارت در چنبره یی است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد، این خودآگاهی مردم رابه عصیان در برابر همه پلیدی ها فرا میخواند.
بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند ، مادر با تردید دیوار های جبهه ملی را می شگافد ، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد.
"خاک را بدرودی کردم وشهر را
چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود
آسمان را بدرود کردم ومهتاب را
چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود
نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود
که اینان هیمه ی دوزخ اند
وآن یکان
درکاری بی اراده
به زمزمه یی خواب آلود
خدای را
تسبیح می گویند"
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٤:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
چوایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
.
چند هفته پیش یکی از دوستان فمینیست ایرانی، داکتر مهناز بدهیان، بنابر خواهش داکتراسماعیل خویی فیلسوف و شاعر بزرگ و معاصر ایران ازمن خواست تا دردعوتی که برای خویی در خانه اش ترتیب داده بود، منهم حضور داشته باشم، چون سالها با خویی پیوند دوستی داشته ام.
اسماعیل خویی از سوی دانشگاه استنفورد برای سخنرانی در مورد( شعر معاصر ایران ) به کلیفورنیا دعوت شده بود. اما آن شب چند دوست نزدیک وی دراین خانه گردآمده بودند.
خویی نخست از من در مورد اوضاع سیاسی افغانستان پرسید و سپس انتقادی داشت بر نوشته ی نصرت الله نوح در مورد استاد واصف باختری، زیر عنوان" باختری به اخوان ثالث پهلو می زند" به این بهانه شوونیسم ایرانی ها را به باد انتقاد گرفت و گفت: چرا نمی نویسند که اخوان ثالث به واصف باختری پهلو می زند! اشتباه باختری اینست که درزمان و مکان نامناسب به دنیا آمده است. با تأسف که درکشوری که جنگ همه ارزش های فرهنگی وادبی را واژگونه نموده است.
واصف باختری بی هیچ مجامله، پیشوای بزرگ شعر معاصر و بزرگترین ادیب وادبیات شناس افغانستان است.
خویی، ازمن مصرانه خواهش نمود، تا همراه با وی به دیدن استاد باختری به لاس انجلس برویم.
سپس بررسی مرا به شعر استاد واصف باختری فرا خواند، اما من چون شمس آرینفر توان بررسی شعر باختری را در خود نمی دیدم٠
" بررسی شعر واصف باختری، نه تنها در توان نگارنده نیست که تاهنوز هیچ استادی درین زمینه جرأت قلم وقدم را برخویش نداده است. باختری استاد قلم وبزرگ عروض درزمان معاصر است وکسی درین زمینه برشعر او سخنی ندارد، باختری استاد مسلم ادبیات وواضع واژه ها وتعبیرهای نوی درزبان دری است که امروز فراوان دانشیان، آنها را به کار می برند. وهنوز کسی به مرتبه زبان فاخر وفخیم او نرسیده است.
گذشته ازهمه، باختری استاد مسلم نسل معاصر شاعران است که برهمگان حق استادی دارد. اما نگارنده، یافت و وبرداشتی را که ازکلیت محتوی سروده های واصف باختری دارم، اینجا عنوان می نمایم، آنچه را که درسروده های استاد باختری دریافته ام، حتی تغزلی ترین وعاشقانه ترین سروده هایش، تبلوریست از درد، فریاد وعصیان. نگاهی به اشعار وآفریده های واصف باختری نیز، این ویژه گی را بر می تابد. درهمه آفریده های او یک درد پنهانی، آشکاراست٠ واصف باختری درجوانی وقتی به سیاست گرایید، منادی عریان همین درد واندوه بود. استعمار، بیدارگران وظالمان را به نفرین می گرفت واز دردمردم ورنجبران بلاکشیده سخن می گفت."
نگاه دوم: هنگام صرف غذا، بهروز وثوقی هنرپیشه ی مشهور سینمای ایران از اسماعیل خویی پرسید که چرا عباس میلانی در کتابش از پنجاه شاعر معاصر ایران نام برده است، منای احمد شاملو.
خویی گفت: " شاملو شوونیسم ایران را می کوبد، ممکن برای شوونیست ها تحمل نا پذیر باشد.
سپس من از آقای خویی پرسیدم که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد" باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟
شاعر فیلسوف گفت: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شوونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد، چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
ایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد" ، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ.
ایران هست! اما دوملیون تن ایرانی از ایران به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند ؟!"
منکه دوسال پیش در یکی از نوشته هایم زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده " چنین دیباچه یی شبیه سخن اسماعیل خویی نوشته بودم که : کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور، جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده ی جهان می آید و لحظه ی مختصری چون جرقه یی می درخشد و خاموش می شود ومیمرد. اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟ چه نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟ وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد. کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که می آید به آتش می کشد، می درد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومی رود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!
من استغاثه می کنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان فریاد بر می دارند که انسان محکوم به زیستن دراین جهان است، ناگزیربا حجم تنش باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند و یا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کرد و خاک را به نام بابا ی یک قوم وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟ کدام وطن ؟ کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی و انگلیسی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که میدان جنگهای فردای امریکا و انگلیس با چین وهندوستان خواهد بود، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟
پس از آن شب خواستم دونگاه خویی، بزرگترین شاعر و داکتر فلسفهرا که در انگلستان به گونه یی تبعیدی به سر می برد با نگاه خودم بازتاب بدهم٠