چاپ سوم کتاب رها در باد را می توانید از تمام کتابفروشی های معتبر شهر کابل به دست آرید که از سوی اتشارات امیری به تیراژ 3000 جلد در ایران با صحافت بسیار زیبا چاپ شده است. آدرس:



کابل جاده آسمایی جوی شیر بازار کتاب فروشی کوچه چهارم

شماره های تماس 0700290114

0784100912

 

 

 

ثریا بهاء
 
مرد حقیری، با لقب دومین مغزمتفکر پساهیتلر

 آقای اشرف غنی احمدزی کوچی ( لابی طالبان)  با آشفتگی فکر و تعقل می کوشد جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگردیوار بکشد ومردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ و طالبانی وی را به‌ جاى‌هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیر...ند. این مغز متفکر می گوید:    " اگر طرف مناظره را قبول ندارد، جنرال صاحب برای شان اسپ می دهد، برای بزکشی بیایند " مردی که بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ء‌ فکرى‌ و شعور خود را از دست‌ داده‌ باشد، چگونه می تواند سرنوشت مردم را  در دست گیرد؟ در عصر ما که‌ کوچکترین‌ اشتباهی مى‌ تواند به‌ فاجعه‌ یى‌ بزرگ مبدل‌ شود، به‌ هیچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نیست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاریم‌ و بنشینیم‌ تا آقای اشرف غنی کوچی سرنوشت ما را به دست طالبان وحشی بسپارد تا بار دیگر به‌ اعماق سیاهى‌ و ابتذال‌ سرنگون‌ شویم. برنامه و کارنامه های این لابی طالبان روشن است .امروز هر یک‌ ما باید خود را به‌ چنان‌ دستمایه‌ یى‌ از تفکر و مبارزهء منطقى‌ مسلح‌ کنیم‌ که‌ بتوانیم‌ حقیقت‌ را بو بکشیم‌ و با رأی خود از آیندهء وحشتناکی که در انتظار ماست، جلوگیری کرده باشیم و سرنوشت خویشتن خویش را در دست گیریم. 

مردی که  بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ء فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ و پندار قوم اکثریت تا این حد بیچاره اش کرده است  که  بگوید : « تمام خرده هویت ها باید تحت نام "افغان" گرد آیند» انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به فرهنگ و هویت ملیت های دیگر تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌، چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند در باره‌اش‌ به گونهء منطقى‌ بیندیشد، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ ساخته‌ می پذیرد که گویا افغان ( پشتون) قوم اکثریت است و باید خرده هویت ها درهویت افغان( پشتون)  ذوب شوند.
با این اندیشهء تبارگرایانه همه را به جان هم می اندازند و اگر واقعا" وحدت ملی می خواهند،  باید نخبگان ما  برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن  تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی و دست مایه های فرهنگی به بحث بکشند  بی آنکه بخواهد عقیده‌ سخیف تبارگرایانه ء خود را  به‌ کرسى‌ بنشانند تا به حقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثهء منطقی می هراسند؟ چون شوونیست های قبیله از نفوذ فرهنگی و شهری تاجیکان در هراس اند واز سوی دیگر می دانند که اکثریت قومی در جغرافیای امروز کشور تاجیکان اند،  بنابران سعی می کنند با برنامه های فتنه گرانهء چند بعدی تاجیکان را از قدرت حذف کنند، برای همین رهبران خردمند تاجیکان را در مراحل مختلف  به وسیله برادران طالب شان ترور و حذف می نمایند. برای اعمال یک جنایت، فرد باید مجهز به اندیشه یی باشد که ویژه گی اصلی آن عدم احترام به حیات انسانها وبه طور خاص به حق حیات مخالف خود است٠ این عدم احترام ازشرایط تربیتی و فرهنگی فرد برمی آید که احترام به حق حیات و رعایت حق بقای فزیکی دیگران را نیاموخته است و به خود حق می دهد که مخالف سیاسی، مذهبی و تباری خود را ( دشمن) بنامد وبه هر طریق از صحنه حذفش نماید٠

اگر دستگاه‌ پیچیده‌ یى‌ مغز نیاموزد،اگر یاد نگیرد و تمرین‌ نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاد در سیستم قبیله که عقب مانده ترین واحد اجتماعی است بزرگ‌ شود، نه‌ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسید، و نه فرهنگ واپسگرایش . مردم  ما در تمام‌ طول‌ تاریخ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌ کارگرفتن‌ این‌ چیزى‌ را که‌ مغز مى‌گویند نداشته‌ است، ولى‌ تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ مردم حافظه‌ء‌ تاریخى‌ ندارند٠هیچگاه‌ از تجربیات‌ عینى‌ اجتماعیش‌ چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌ گاه‌ از آن‌ بهره‌ یى‌ نگرفته‌ اند از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ دیگر می لغزند. کودتای کمونیست ها شد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهای روس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ با آمدن مجاهدین از زیر آوارها فریاد کشیدند. طالبان آمد و تن نحیف زنان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد، وآنگاه گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبها وآمدن کرزی جشن گرفتند، اما باز اشرف غنی کوچی با اندیشه ء طالبانی و نژاد پرستانه اش در تبانی با طالبان، خادیست ها، استخبارات پاکستان وافغان ملتی ها، حکومت فاشیستی طالبان را دوبار احیا خواهد نمود. کشف‌ حقیقتى‌ این‌ چنین‌ ننگین که در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد. ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنیم‌ که تضادهای گوناگون عمق پذیرفته و‌ نباید از تعهد و مسوولیت گریز نموده و تماشاگر زبونی و تیره روزی خود باشیم، تا مرد هزار چهرهء کوچی آنسوی مرز  ما را در حصار فرودستی  زندانى‌ کند.
انسان‌ آگاه  فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ء‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده و دگم عصر حجر  دومین مغز متفکر پسا هیتلر را بپذیرد،  زیرا شخصیت‌ پرستى ‌ تعصب‌ خشک‌ و قضاوت‌ دگماتیک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و این‌ متأسفانه‌، بیمارى‌ خوف‌ انگیزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تیشه‌ به‌ ریشه‌ء‌ خود و نسل های آینده مى‌زند
 
 
  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢
تگ ها :

 

 

کتاب «رها درباد» در تیررَس  انتحاری‌های رسانه‌ای

شنبه ۲۸ جدی ۱۳۹۲

- ثریا بهاء

این نوشته در پاسخ به مطلبی با عنوان «زندگی آنگونه است که به یادش می‌آورم» به تاریخ ۱۷ جدی چاپ شد، نوشته شده است.
(با توجه به یادداشت بی‌نام و نشانی که از روزنامه‌ی ۸صبح درباره‌ی کتاب رها درباد به نشر رسیده است) نخست از سردبیر محترم روزنامه‌ی وزین ۸صبح می‌پرسم که چگونه یک یادداشت واکنشی و غرض‌آلود بدون ذکر نام نویسنده‌ی آن خلاف اصول و معیارهای روزنامه‌نگاری نشر می‌شود؟
پرسش دوم- روی چه هدفی این یادداشت از سوی روزنامه‌ی وزین ۸صبح نشر شده است؟ عدم افشاگری و یادآوری از نام یادداشت‌نویس اعتبار و پرستیژ روزنامه را زیر پرسش خواهد برد و این مسوولیت روزنامه است تا نام اصلی نویسنده را افشا کند.
من در پاسخ یادداشت مغرضانه و و مردسالارانه‌ای که خواسته است کتاب (رها در باد) را نشانه بگیرد می‌گویم:
تلاش برای نابودی یک اندیشه مرگ آن اندیشه نیست و تلاش برای خاموش کردن صدایی، ترس از توانایی آن صداست.
یادداشت را خواندم، به رجاله‌های حقیری خندیدم که هم متهم به جنایتند و هم خود داور. از عظمت (رها در باد) خوشم آمد که کتاب (رها در باد) چگونه پشت جنایتکاران تاریخ و مردسالاران جبار را شکسته است. پشت آنانی را هم، که بر تن جنایتکاران تاریخ ردای اسطوره می‌بافند و درنیافته‌اند که واقعیت‌های دردناک ازلای انگشتان زمخت‌شان به‌گونه‌ای می‌گریزند و امواج خروشانی می‌شوند در (رها در باد) که پشت هر افسانه و اسطوره‌ای را می‌شکنند و این شکست را در یادداشت ۸صبح دیدم، که یادداشت‌نویس با آن قلم سست و ناتوان و وجدان گناه آلود حتا توان نوشتن نام و هویت فردی خود را نداشت و با لباس زنانه‌ی برادران انتحاری خود وارد روزنامه‌ی وزین هشت صبح شده و رها در باد را نشانه گرفته است و با همان فرهنگ جعلی خود با نام مستعار (سمون).
آقای یادداشت‌نویس بی‌نام و بی‌هویت، برای آن‌که انگیزه‌ی نوشتن این یادداشت زن‌ستیزانه را کتمان کرده باشد، نخست با چند سطر گویا بی‌طرفانه کنده و گسیخته و تهی از معنا از این شاخچه بدان شاخچه پریده تا خواننده را اغوا کند و سپس روی هدف اصلی خود که دفاع از جنایت‌پیشگی و ستمگری صدیق، برادر بدنام نجیب است برخاسته و تمرکز می‌کند.
شیوه‌ی نگارش یادداشت‌نویس از همان دست اتهامات انتقام‌جویانه و دفاع نامشروع صدیق، برادر رانده شده نجیب است که پیوسته همین گونه متن‌ها و دشنام‌ها را در سایت‌های خادیست‌ها علیه کتاب (رها در باد) به نشر می‌رساند. فرهنگ واپس‌گرای زن‌ستیز و گرایش‌های تباری نژادپرستانه بستر مناسبی برای نشر این‌گونه متن‌های ضد زن و تبارگرایانه و بی‌محتواست.
ارزش آن را ندارد تا به همه جعلیات آقای یادداشت‌نویس بپردازم، مشت نمونه‌ی خروار را بر می‌گزینم؛ چنین آغاز می‌کند: «(رها در باد) کتابی است به قلم ثریا بهاء، نویسنده مقیم امریکا که توسط انتشارات تاک در کابل منتشر شده است.»
آقای یادداشت‌نویس چیزی را کتمان می‌کند و گفته نمی‌تواند که کتاب رها در باد، بار نخست توسط (شرکت کتاب) ایرانی‌ها در ۸۰۰ صفحه به تیراژ ۱۵۰۰ جلد در امریکا با صحافت بسیار زیبا چاپ شد، بار دوم انتشارات تاک در کابل (رها در باد) را چندین‌بار چاپ کرد، اما آن‌چه یادداشت‌نویس را به جنون کشانده، چاپ سوم (رها در باد) از سوی انتشارات امیری به تیراژ ۲۰۰۰ جلد با صحافت بسیار زیباست. کم‌تر کتابی در یک سال سه بار تجدید چاپ شده و تاکنون از سوی بهترین نویسندگان ما نقدهای فراوانی در باب (رها در باد) نوشته شده است که سپاسگزارم.
یادداشت‌نویس در مورد زمان مشروطه‌خواهی پدرم و تقسیم‌بندی فصل‌ها چرند گفته و برای بی‌ارزش جلوه دادن کتاب بخش‌بندی‌های من درآوردی و نقل قول‌هایی جعلی از کتاب کرده که با ادبیات، شیوه‌ی نگارش و محتوای کتاب مغایرت دارد. از آن همه بخش‌های جالب و مهم کتاب و زندگی شکوهمند نویسنده در جبهه‌ی پنجشیر در زیر رگبار آتش چیزی نمی‌گوید و شتابزده به‌سوی هدف اصلی خود می‌دود که همان تمرکز به برائت دادن جنایات و ستمگری برادر نجیب (صدیق راهی) است.
آقای یادداشت‌نویس در مورد اختلاف من با خانواده نجیب می‌نویسد : «به‌نظر می‌رسد که خانواده‌های آن‌ها تفاوت‌های فرهنگی و ایدیولوژیکی زیادی داشتند و همین باعث شد تا هر دو به پای یک‌دیگر تهمت ببندند و اشتباهات‌شان را بر رخ یک‌دیگر بکشند»
آقای یادداشت‌نویس مردم را بی‌شعور و گله‌های گوسفند پنداشته که گویا من به‌خاطر تفاوت‌های فرهنگی و ایدیولوژیک تهمت می‌بندم و هم اشتباهات‌شان را به رخ‌شان می‌کشم!
اما آقا! من از یک اشتباه نه، بلکه از یک خیانت و جنایت تاریخی سخن می‌گویم من از جاسوسی این خانواده سخن می‌گویم که نجیب به نام مستعار (پتوموگ) و صدیق به نام مستعار (کریم) جواسیس کاجی‌بی ‌بودند و در آوردن روس‌ها و کشتار و بدبختی مردم و حتا زن و فرزند خود نقش اساسی داشته‌اند، تنها نجیب هشتاد هزار انسان بیگناه را در شکنجه‌گاه‌های خاد نابود کرد و بهترین گل‌های سر سبد را سر برید. هنوز خون مجید کلکانی این انقلابی نستوه از دستان صدیق راهی نخشکیده و هنوز روز دستگیری مجید کلکانی در خاطرم زنده است که جهت دفاع از مجید کلکانی سرم را به سقف کوبید، سه دهه است که از درد گردن رنج می‌کشم. سه دهه است که تپش قلب مادر مجید را احساس می‌کنم. بلی آقای یادداشت‌نویس شما راست گفتید که تفاوت فرهنگی داشتیم و فرهنگ آن‌ها جاسوسی و کشتار مردم و تفرقه‌اندازی است.
انسان آگاه برائت جنایات گذشته را با جعل نمی‌نویسد و سفسطه نمی‌بافد، واقعیت را از زندان زمان و مکان رهایی می‌بخشد تا خون صاف در رگ‌های زمان جاری شود.
آقا می‌نگارد: «نویسنده در بیان زندگی خانوادگی‌اش، از آغاز کتاب تا به انجام آن، خواسته است تا به‌شکلی از اشکال بیشترین مصیبت‌های زندگی‌اش را به شوهر و خانواده شوهرش نسبت دهد و مانند هنرپیشه‌های سینمای بالیوود برای خودش نقش قهرمان فلم و برای شوهر و خانواده‌ او نقش منفی را در نظر بگیرد.»
آقای یادداشت‌نویس شما بر تن جباران تاریخ ردای اسطوره ببافید و نقش مثبت بدهید، آن‌هم به خانواده نجیب قصاب که در دل تاریخ حک شده است، اما مردم این نقش مثبت و منفی را در شکنجه‌گاه‌های خاد و پولیگون‌های پلچرخی نظاره می‌کنند که چگونه آزادی‌خواهان را زنده زنده زیر خاک می‌کردند و بلدوزر روی پیکرشان خاک می‌ریخت و خون جوان و گرم‌شان از زیر خاک بیرون می‌تراوید و از نقش مثبت‌شان سخن می‌گفت؟! اگر صدیق راهی سادیست و عامل مصیبت نبود، چرا پس از من، زن دومش (کارا) وی را طلاق داد و اگر وحشی و مایه‌ی مصیبت نبود چرا زن سومش (هیلی) که دختر مامایش بود و تفاوت فرهنگی هم نداشتند با تنفر و انزجار طلاقش داد و آقا امروز با قیافه ترسناک و مسخ شده که بیانگر درون گناه‌آلود وی است چون «تصویر دوریان گری» به آیینه نگاه کرده نمی‌تواند و از خود می‌گریزد.
آقای مستعارنویس (سمون) می‌نویسد: «ثریا بهاء در کتابش ادعا می‌کند که احمدشاه مسعود تنها به‌خاطر نامه‌ی عاطفی وی جهت فرار خانواده‌اش از کشور با آن‌ها همکاری می‌کند و صدیق راهی تنها به مثل یک فرد اضافی و بی‌کاره (طفیلی) با آن‌ها یک‌جا بوده است. حال آن‌که در جای دیگری وی می‌نگارد که ابتدا مسعود در خینج و سپس استاد ربانی در پشاور یک گروه از ژورنالیستان اروپایی را جهت مصاحبه با برادر رییس‌جمهور وقت که به مجاهدین پناه آورده بود، دعوت کرده بودند.»
بلی من در یونسکو با شمس آرینفر همکار و دوست بودم، وی که از چریک‌های شهری مسعود بود از من خواست تا برای رهایی از ستم نجیب و خانواده‌اش نزد احمدشاه مسعود پناه ببرم، ولی به صدیق اعتماد نمی‌کردند که با تضمین من توانست درختم برنامه با من همراه شود. در پنجشیر سه خبرنگار همیشه از اخبار جبهه گزارش تهیه می‌کردند و دعوت نشده بودند. پس از آن‌که مسعود جبن و ترس، دسیسه‌بازی و ضعف شخصیت صدیق راهی را دید سخت از وی متنفر شد و در حضورش برایم گفت: مدیرصاحب جو دو خر را هم تقسیم کرده نمی‌تواند چگونه با وی زندگی می‌کنی؟ در پاکستان احمدضیا مسعود گفت: «ترا با کودکانت امریکا می‌فرستیم و این خاین بی‌رحم را دوباره نزد برادرش. اما من نگذاشتم و گفتم نجیب وی را می‌کشد. ربانی هم از دشمنی وی با نجیب استفاده ابزاری و سیاسی کرد و این بی‌خرد را در تلویزیون پاکستان نزد دشمنان فرستاد تا علیه برادر خود، داکتر نحیب موضع‌گیری کند و این خود باخته تلویزیون، دوست و دشمن را تفکیک نتوانست و با زشت‌ترین کلمات و دشنام‌ها برادر خود را کوبید و این افتخاری ندارد.
در امریکا، در رادیوی صدای امریکا از جنایات و آدم‌کشی‌های داکتر نجیب سخن گفت که کلیپ صدای امریکا را در آخر صفحه می‌گذارم و بشنوید و خود داوری کنید، حال که پس از نشر کتاب (رها در باد) خود را در دامن آلوده خادیست‌ها رها کرده تا از وی حمایت کنند و سنگ نجیب را به سینه می‌کوبد و احمدشاه مسعود را دشنام می‌دهد و این بر می‌گردد به فرصت‌طلبی‌ها و ناتوانی شخصیتی وی. سارنوال محمود آمر پنجشیر و مولانا محمد سعید آمر مالی مسعود در پنجشیر زمان جنگ و فرمانده دولت میر خان، خالد مالی و شمس آرینفر همه زنده‌اند و شاهد طفیلی بودن وی‌اند.
یادداشت‌نویس در فرجام با متن زیر رخ می‌نمایاند که این متن به نام صدیق راهی در سایت آزادی که از یک خادیست است نشر شده بود: «وی مانند یک بیمار سندروم پس از صدمه (Post traumatic syndrome) با نوشتن این کتاب عقده‌گشایی نموده و در شرح زندگی خانوادگی‌اش جانبدارانه سخن رانده است.»
برادر رانده شده نجیب از این اصطلاح استفاده استالینی می‌کند بدون آن‌که معنای آن را بداند. اتهام بستن‌ها، سرزنش‌ها و ترورهای روانی و شخصیتی که از خصلت‌ها و ویژگی‌های تاریخی احزاب استالینی و فاشیستی بوده سرشتِ بنیادین‌شان است، تبعید کردن سخاروف و تروتسکی یکی به‌عنوان بیمار روانی و دیگری به‌عنوان جاسوس، بیانگر مانیفیست این احزاب برای مبارزه با مخالفان سیاسی است که بعد هم به ترور فزیکی می‌انجامد. استبداد فکری، حسادت‌ها، عقده‌های خود کوچک‌بینی و نداشتن استدلال محکم در برابر منطق زمان است که آن‌ها را به ترور شخصیتی نویسندگان و سرکوب زنان و دگراندیشان در تمامی شکل‌های آن می‌کشاند.
اما شما یادداشت‌نویس زن‌ستیز، با نشر (رها در باد) بر دهن من مهر خاموشی می‌کوبید و از نفوذ اندیشه‌ی من می‌هراسید چون مردم را فریب داده‌اید و نمی‌خواهید فریب‌تان آشکار شود، نگران هستید؟
من کتاب چند بعدی (رها در باد) را با انگیزه‌ها و ویژگی‌های ادبیات فمینیستی که در واقع سوگنامه‌ی زنان کشور ماست، سوگنامه‌ی نادیه انجمن‌هاست و صدای ستاره‌هاست که گوش و لبان‌شان بریده می‌شود، نگاشته‌ام. اگر چند زن سرنوشت دردناک خویشتن خویش را بنویسند، تاریخ واقعی بردگی و ستم‌پذیری زنان و ستمگری مردان و در فرجام تاریخ ستم‌ستیزی و مبارزه زنان ما نگاشته خواهد شد. درک محتوای انسانی کتاب رها در باد برای یادداشت‌نویس زن‌ستیز دشوار است.
انگیزه‌های دیگرم برای نگارش این اثر: اشتیاق به زیبایی: من مشتاق درک زیبایی در یک دنیای خارجی که همان دنیای واژه‌هاست می‌باشم، وقتی متوجه اثربخشی متن روی دیگران می‌شوم لذت می‌برم. من که تجربه‌ خود را از چیزهایی که با ارزش می‌دانم و می‌پندارم که نباید از آن‌ها غفلت شود، می‌نویسم. این انگیزه زیبایی‌شناسانه ممکن است در بسیاری از نویسندگان سست باشند. نثر خوب به شیشه پنجره می‌ماند. اما فرهنگ و ادبیات فمینیستی و شیوه‌ی نگارش آن دنیای نا‌شناخته‌ای در جامعه‌ی زن‌ستیز ماست که من با آن ویژگی‌ها می‌نویسم.
دلایل سیاسی: در این‌جا «سیاست» در معنای بسیط خود، مورد نظرم است و مرادم تمایل برای سوق دادن مردم به سمت و سوی خاص و تغییر دیدگاه مردم در مورد نوعی از جامعه که برای رسیدن به آن باید سختی بکشند، است.
اثر تاریخی: اشتیاق به دیدن چیزها به همان صورتی که واقعا هستند، پیدا کردن حقایق و ذخیره کردن آن‌ها برای استفاده آیندگان و آنانی که حافظه سیاسی و تاریخی ندارند، حافظه‌ى‌ دسته‌جمعى‌ ندارند، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی‌ اجتماعی‌اش چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌‌گاه‌ از آن‌ بهره‌‌اى‌ نگرفته‌‌اند، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ دیگر می‌لغزند. کودتای کمونیست‌ها شد مردم رقص و پای‌کوبی کردند تا زمانی‌که زیر تانک‌های روس، پولیگون‌های پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد و خمیر شدند. باز چگونه به‌دنبال این جباران تاریخ چون گله‌های سرگردان راه می‌افتند.
برای آگاهی بیشتر شما لینک کتاب آیا نجیب را می‌شناسید با قلم و خط برادرش آقای صدیق راهی و کلیپ مصاحبه‌ی وی را در صدای امریکا که از جنایات برادرش نجیب پرده بر می‌دارد، می‌گذارم، تا از طریق انترنت به آن دست یابید و خود داوری کنید.

 

http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

 

http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وسیم امیری

انتشارات میری با کمالِ افتخار کتابِ گرانسنگ و با ارزشِ «رها در باد» اثرِ بانوی فرهیخته ثریا بهاء را به علاقمندانِ تاریخ و فرهنگِ افغانستان عرضه می کند.
بدون شک کتابِ رها در باد یکی از کتاب های ماندگارِ دهه‌ی پسین در افغانستان است ...که با روشِ نگارشِ منحصر به فرد و تازه ای بانو بهاء، مایه‌ی اعجابِ بسیاری ها شد.
بانو بهاء با نشرِ این کتاب به اثبات رساند که می توان تاریخ را با شیوه‌ی کاملاً متفاوت و در قالبِ زندگی‌نامه، برای تمام گروه های سنی پیشکش کرد. نثر زیبا، روان و فاخرِ کتابِ رها در باد خوانندگان را به یادِ تاریخ بیهقی می اندازد و صحنه پردازی های بی نظیرِش یادمانِ وکتور هوگو و تورگنیف را زنده می سازد.
نشرِ امیری مطالعه‌ی این اثر را برای خوانندگان توصیه می کند

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٥
تگ ها :

 

 



رزاق مامون
                                                                                               
 

اشرف غنی درچاه جنون افتاد

 

١۵ جدی (دی) ١٣٩٢

 

همسویی کامل با طالبان، جنرال مشرف؛ فراخوان صریح به جنگ داخلی

 

من کلیپ اخیر دکتر اشرف غنی احمدزی را دیدم وشنیدم. کژنگری آشکار در اظهارات وی غیرقابل توجیه است. باید بحث دانش علمی وموضع گیری سیاسی ایشان را از هم جدا کرد. دردستگاه حکومت هیتلر دانشمندان ورزیده ای هم اجیر شده بودند که گاه تخصص خود را دراختراع فن کشتار دسته جمعی به کار میبردند و تحت نام حل مشکلات آلمان به هیتلر ارایه می دادند. مثلاً برای نجات ازبحران تورم اسیران قومی، طرح های کشتار بزرگ دریک زمان کم را آماده می کردند و گویا فضا برای این گونه دانشمندان رقابتی هم می شد! اختراع کوره های آدم سوزی برخاسته از همین رقابت بود.

 

کرزی درباره آقای اشرف غنی گفته است: اشرف غنی، آدم خوب؛ اما بد گذاره است!

 

 حالا در «خوب» بودن هم باید تأمل کرد. وی برای چه کسانی «خوب» است؟ آدم باور می کند که دانشمندی آقای غنی ازنظر کارشیوه و تفکر، هیچ تفاوتی با گرایشات فاشیستی درصربستان و زمان حاکمیت ناسیونال- سوسیالیست های آلمان ندارد.

 

دیدگاهی که آقای غنی درکلیپ ارایه کرده بسیارخطرناک وتفرفه افکنانه وطالبی است. من این را نمی پذیرم که وی علیل جسمی و روانی است. اگربرفرض چنین است، برود صحنه را خالی کند وخود را به خاطر گناه کبیره، هیزم دوزخ نسازد. فقط یک راه میانه برای آقای غنی وجود دارد که با همان صراحت، گفتارش را اصلاح واز مردم پوزش بخواهد. این سخنان همسویی کامل با طالبان وجنرال پرویز مشرف است.

 

اشرف‌غنی احمدزی درکلیپ می گوید: 98 درصد ـ حداقل ـ کسانی که در بگرام بندی بودند، گویندۀ یک زبان هستند. این متعادل است یا نی؟ چند فیصد حملات شبانه متمرکز سر ِ گوینده‌گای ِ یک زبان بود... این غیرمتعادل است.

 

من گنده ترازین سخن، نشنیده ام. منظور آقای غنی آن است که وقتی پای مجازات به میان می آید؛ باید بار گناهان یک اقلیت افراطی را که حرفۀ شان ماین گذاری، سربریدن، سنگسار خود سرانه وقتل عام غیرنظامیان است؛ به دیگرواحد های تباری ازجمله تاجک، هزاره، ازبک، ایماق وبلوچ...به طورمساوی تقسیم و یا سهمیه بندی کرد. یعنی درین امر نیز «افغانیزه کردن» صورت گیرد.  باید دیگران نیزازمجازات بی بهره نمانند.

 

این اظهارات سخیفانه به حکومت ها ومجریان جنون قومی فراخوان میدهد که باید سایر جریان های قومی درکیفربینی، تلفات جانی ومالی، زندانی شدن های برخاسته از جنگ و ترور وعصبیت سهم مشترک داشته باشند تا «تعادل!» به وجود آید. ورنه هرآن چه تا کنون به چشم میخورد، به دور از«تعادل» است. این سخنان، سرنوشت وحقوق کسانی را که دخالتی درذبح کردن آدم ها وانفجارات وترور ها ندارند، درگرو یک گروه خاصی قرار میدهد که آرمان زنده گی خویش را برمحور خشونت و جنگ دایمی تعریف کرده اند. فرمایشات آقای غنی، فراخوان صریح به جنگ داخلی است وهیچ توجیه دیگری ندارد. ایشان بهتر است به حیث یک «شیخ فانی» گوشه آبرومندانۀ عزلت اختیار کند ودرآوردگاه سیاست ورقابت، بیش ازین، به طور غیرمسئولانه دهان به گفتن ترهات وطرح عقاید اکسپایر شده باز نکند.

 

به نظرمیرسد که اشرف غنی نیز درغرقاب یک گمراهی روانی، حامل یک «جعبه سیاه» ضد همزیستی است و بنده انگاشته بودم که ممکن است از سلف سیاسی خویش درس ها گرفته وسروکله زدن با مدیریت جهانی، درشتی های خوی قرون وسطایی ایشان را اهلی ساخته است. اشرف غنی براساس کدام موازین دینی، کشوری وبین المللی خیال دارد برای تنبیه وتوجیه دسته های خون آشام (درین جا بحث قومیت هیچ مطرح نیست؛ بحث قتل نفس وجنایت بشری است.) ازبیگناهان اقوام دیگر، باج مجازات میطبد؟ حتی ملاعمر که سرقافله ایلغاری بود که بوی چنگیزیان می داد؛ چنین باج گیری «ملی! » را اعلام نکرده بود.

 

ایشان، حافظۀ خشونتی را که کم کم باید درفراموشی رسوب کند؛ درمغز اقوام به هم میزند. همان چیزی را به یاد نسل حاضر می آورد که یکی از بخاراییان درزمان چنگیز که پس از کشتارعظیم دربخارا جان به در برده وبه خراسان گریخته بود؛ برزبان آورده بود. گویند چون حال بخارا از او پرسیدند جواب داد: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند».

 

مگر چهارده پانزده سال پیش، شبیحه های تاریخ، درشمالی وتخار ویکاولنگ همان کاری را درحق خلایق انجام ندادند که عمله های عذاب، دربخارا، چنین کرده بودند؟

 

برگرفته از وبلاگ نویسنده

 

 

 

 

 

 ‏Photo: رها در باد

بزرگترین و تازه ترین اثر از بانو ثریا بهاء
رها در باد کتابی که در بیش از هشت صد برگ, به تحریر در آمده است پرده از راز ها و نا گفه ها بر می دارد.
بانو ثریا بهاء دختری که از زمان نو جوانی در موج های سیاست و در یک خانواده مبارز و روشن فکر به بلوغ می رسد خود تاریخ زنده و شاهد عینی قضایای سیاسی اجتماع افغانستان است.
درین کتاب بانو بهاء از مبارزه پدر  از برای حق طلبی و مبارزه علیه استبداد و قربانی پدر توسط جباران و مستبدان "آل یحیا" در راه آزادی بخشی حکایت می کند.
وی با شهامت و مستند, جنایات  از جریان های دوران کمونیسم و حکومت های دست نشانده و خود فروخته گی مهره های kGB  و حکومات خلق و پرچم را افشا می کند.
چگونه گی نفوس شوری توسط دلقکان فرومایه و استفاده از شعار های عوام فریبانه و تبلیغ آزادی و برابری برای رسیدن به قدرت و پیاده نمودن اهداف شوم شوروی را یکا یک بیان می کند؛ بانو ثریا بهاء که خود در قضایا دخیل می باشد از جنایات تره کی, امین کارمل و نجیب با ارایه اسناد و شواهد موثق و قانع کننده پرده بر می دارد.
بانو بهاء که خود مثل پدر به استبداد و معامله "نه" می گوید زنده گی خویش را به میدان مبارزه مبدل می کند و تا توان دارد تن به بی عدالتی و معامله نمی دهد و چکمه هیچ جلاد را نمی بوسد.
وی که  (خانم برادر) داکتر نجیب بود, پرده از راز ها و جنایات نجیب و خانواده اش بر میدارد, در حالی که خانم بهاء چندین بار از طرح های سوء از طرف داکتر نجیب جان به سلامت می برد در جریان رژیم نجیب همراه با خانواده خود پناهگذین در جبهه پنجشیر نزد آمر صاحب مسعود می رود و مدت اقامت در پنجشیر راهی پاکستان و به آمریکا پناهنده می شود.
این اثر به دور از سانسور و نفوس افکرا وا بسته- به صراحت نواشتاری و روان و با ارایه اسناد معتبر به تحریر در آمده ... 
بنده از جانب خود این دست آورد را برای بانو بهاء  تبریک عرض می دارم.
رها در باد کتابیست روزنه جدید  در پژوهش  "تاریخی" 
 ژرف و معتبر...‏

 

صنوبر سروش

(رها در باد )  قالب جدید تاریخ نگاری

کمتر کتابی را سراغ داریم که این همه زود و پرشتاب، شهره آفاق گردیده و محبوب دل ها شود. 

ثریا بهاء فرزند فرزانه و فرهیخته سعد الدین بهاء شاعر و نویسنده آزادیخواه عصر مشروطیت است، از همین جاست که وی توانسته است در کنف روح پر شور پدر، کتابی بیافریند یگانه، تحسین بر انگیز و تکرار ناپذیر.

صاحب نظران زیادی به این اثر ارزشمند از ابعاد مختلف نظر انداخته و به تحسین آن زبان گشوده اند. این خود از اوصاف بلند اثر است که خواننده و نویسنده را، خواهی نخواهی، بر آن میدارد تا قامت قلم قلمزنی را که این چنین قیامت برپا کرده است، بستایند. 

دوستان نویسنده، گاه به ( رها در باد ) تاریخ گفته اند، گه ( داستان ) خطاب کرده و گهی نیز، چیز های دیگر.

اما مشکل می نماید که ( رها در باد ) را متصف به اوصافی کرد که محض زاویه یی از زوایای آنرا بازگو کند.

وفرت تنوع و کثرت تتبع در کتاب، و افق بلند دید و درک نویسنده، مانع از آن است که آنرا، به نوعی از انواع متعارف نوشتاری نام گذاری کنیم .

در ( رها در باد ) تاریخ و داستان و خاطره مانند عسل در شیر با هم می آمیزند. من اگر صلاحیت داشتم، به این سبک و سیاق منحصر به فرد نویسنده کتاب، نام نوین و قالب جدید ادبی پیشنهاد می کردم، تا بیانگر کلیت گستره و وسعت کتاب از ملحوظات گونه گون باشد.

قلم سحاری که وقایع، حوادث و رویداد های کما بیش سه دهه تاریخ کشور، بخصوص چهارده سال رژیم کمونیستی را که افغانستان با شوروی رابطه حاکم و محکوم داشت، به ترتیب توالی زمان، گره می زند و خیاطه می کند.

سران رژیم های یاد شده، هیچ گاهی انتظار نداشته اند، که روزی ، زنی، شیر زنی، از روزن زمانه ها سر بیرون می کند و آن راز های درد آلود و درد های مرگ اندود را قصه می گوید. زنی که پا به پای حوادث راه میرود و آنچه را می شنود و می بیند، به حافظه می سپرد تا روزی همه را سر به سر کرده و کتابی      بیافریند و به بایگانی تاریخ اهداء کند.

( رها در باد ) تجسم عینی رویداد هایی است که نویسنده در بحبوحه آن همه رویداد، قرار داشته و با کشاکش تمامی تحولات همگام بوده است.

( رها در باد ) از خاطرات و خطرات ناشی از آن می آغازد. از شناساندن رهبرانی که جز به ارضای امیال بزه کارانه شان، به چیز دیگری نمی اندیشند.

شناساندن موجوداتی که، آدم نه، بلکه آدم نما بودند و از رهبرانی که ابلیس را تقدیس می کردند.

ثریا بهاء ثابت کرد که از نیروی بالقوه و خلاقه اعجاب انگیزی برخوردار است، او در نگارش کتاب، به واقعات، از چشم انداز وسیعی نگاه می کند و حقا که به آن رویداد ها، با قوت تمام، بطور سحر آمیزی، تجسم و عینیت می بخشد و خواننده را به بلند ترین مرحله درک و دریافت شهودی می رساند.

نویسنده از تلخکامی های خانواده گی روایت می کند، از آن وصلت ناجور و به اصطلاح ازدواج اضداد، از ناهمگونی های روحی و روانی، از تفاوت های فرهنگی، تعلیمی و تربیتی در ازدواج.  

هر چه شوهر را بر او تحمیل می کنند، ثریا تحملش می کند و دمی هم بفکر جدایی عملی از او نمی افتد و تمام جوش و جوانیش را به تار خامی می بندد و به امید عبثی به پیش میرود که خود نیز ، انجامش را نمی داند. ثریا اصلاً امیدی به اهلی شدن همسر ندارد. چه، او باری به انسانیت اقتدا نمی کند.

پس از آن، رها در باد، از زد و بند های سیاسی، از سیاست های کیاستی، روابط ناهنجار، امیال سرکش، استبداد لجام گسیخته و تفتین و توطیه در تمام ابعاد حیات اجتماعی، پرده بر میدارد و یا پرده از آن میدرد و با زبان عریان همه را بیان می کند.

رها در باد، روایت تاریخ و ثریا بهاء خود، روای و مورخ موفقی است که زبان تاریخ نگاری را تعویض کرد و تاریخ نگاری را از قید خشکی و خنکی رهانید.

آنچه را من در رها در باد دریافتم:

1-  رها در باد، تاریخ است :

نویسنده، در واقع مورخ هوشمندیست که پیوسته مترصد اوضاع و احوال بوده و لمحه یی هم چشم برهم نگذاشته و با توجه به تمام دقایق و حقایق، قلمش را به جولان انداخته است. او میدانسته که تاریخ آئینه تعاملات، تصادمات، روابط و مسایل گوناگون زنده گی بشر است و آنچه را انسان در ذهن خود با دلایل عقلی ترسیم میکند، در صفحات تاریخ به صورت عینی باز می یابد.

2-  رها در باد، داستان است، اما :

در نگارش ( رها در باد ) نثر بسیار شیوا و روانی، استخدام شده است، نثر فنی، ساده و بی پیرایه. اما زیبا، جان پرور و روح نواز، حتی می توان گفت نثری که قرینه ( سهل ممتنع ) است، نثری که حلاوت پرداخت های داستانیی فنی – هنری را دارد.

باری گفته اند که ( رها در باد ) همانند رمان ( جنگ و صلح ) اثر مانده گار لئون تولستوی نویسنده قرن نزدهم روسیه است. آری، منتقدین ( جنگ و صلح ) را بزرگترین رمان دنیا قلمداد کرده اند، زیرا از دید تاریخی، جنگ و صلح ، شرح وقایع جنگ میان قوای ناپلیون و روسیه است که با تهاجم ناپلیون به ماسکو، داستان به اوج خود میرسد. این نکته شباهت زیادی به شرح وقایع تاریخی اهم از جنگ و جنایت در کشور ما، از قلم ثریا بهاء میر ساند که کتاب، بخش اعظم قوتش را مدیون همین جنبه است.

در کشوریکه، زیر چتر یک دموکراسی کاذب، تاریخ چهل سالش را از نصاب تعلیمی معارف، مثله کرده اند، آیا کتاب ( رها در باد ) نمی تواند این نقیصه بزرگ را قسماً ترمیم و تکمیل نماید. آیا نمی تواند به مثابه جرعه آبی به کام تشنه ملت، به تاریخ کشور شان باشد؟ 

بدون تردید، اکنون رها در باد، در سکوی اقبال و استقبال مردم قرار گرفته است. وجه مشترک دیگری که میان ( جنگ و صلح ) و ( رها در باد ) وجود دارد، اینست که در  ( جنگ و صلح ) تولستوی، دقیقاً پنج صد قهرمان آفریده که با کمال استادی، هریک را با ویژه گی های فردی خودش ترسیم کرده است. از جهت دیگر ثریا بهاء ، نیز توانسته از افراد زیادی که اکثراً در ایجاد فضای اختناق سیاسی، نقش داشته اند نام ببرد.

 

در نتیجه، می توان حکم کرد که ( رها در باد ) یک ( قصاریخ ) است.  

اما آنچه راه ( جنگ و صلح ) و ( رها در باد ) را از هم جدا می کند، مستلزم بیان چند نکته دیگریست:

1-  (جنگ و صلح) بزرگترین رمان دنیاست، اما یک رمان تخیلی، در حالیکه ( رها در باد ) در یکی دو مورد با (جنگ و صلح) شباهت بهم می رسانند و ( رها در باد ) نه یک رمان است از منظر بخش بندی های فنی داستان نویسی، و نه یک اثر خیالی. بلکه سراسر عینی و حقیقیست.

2-  دیگر اینکه، این دو اثر از تمامی جهات متباقی، باهم متفاوت اند.

در این صورت ، چه براهینی، گوینده مشابهت دو اثر را وداشته ، تا یکی را همانند دیگری بشمارد؟

پاسخ اینست که اساساً تشبیه ( رها در باد ) به ( جنگ و صلح ) خیلی تشریفی بوده، آنهم خیلی محتمل است که این طرز فکر، تحت تاثیر شیوایی نثر ( رها در باد ) بوده است.

زیرا، وقتی در اولین نگاه به حجم کتاب، از بیرون نگاه می شود، از فربهی آن، ذهن آدم، دستخوش توحش می شود. اما، بالعکس زمانیکه خواننده، به خواندن آن می آغازد، دیگر کار از کار گذشته و کتاب اختیار را از کف او می رباید و نمی گذارد تا به اتمامش نرساند. این خصیصه کتاب در گرو قوت قلم، شیرینی نثر و تنوع فراوان است و یکنواختی که عامل مهم کسالت و خستگی بوده، اصلاً در کتاب وجود ندارد.

از همین جاست که صاحب نظران دیگری نیز، ( رها در باد ) را به ( بینوایان ) ویکتور هوگو،  ( برباد رفته ) مارگریت میچل و آثار دیگری که ارزش جهانی دارند، تشبیه کرده اند، و این طرز دید، ناشی از همان رابطه ( تاثیر و تاثر ) از نویسنده به خواننده است. زیرا انسان ناگزیر تحت جاذبه قلم قرار می گیرد.

من بر آنم که رها در باد در کل، از همان آوان رژیم سلطنتی، به کتاب ( خاطرات خانه مرده گان ) مشابه است، که آنرا فدور داستایوفسکی آفریده و صحنه هایی از وضعیت دشوار و ناهنجار زندانی در سایبریا حکایت می کند.

گویند تزار روسیه، وقتی این کتاب را خواند، به تلخی گفت: ( خدایا ! پس روسیه ما چنین جایی بوده است ؟ ) و وقتی نسل های پسین ما نیز ( رها در باد ) را بخوانند، خواهند گفت، که خدایا ! افغانستان ما چنین جایی بوده است ؟

ثریا بهاء، حوادث صحنه های اصلی کتاب را با ارایه تصویر های دلکش از کاراکتر ها، محیط داستان، طبیعت و غیره پیوند میزند، و این مهارت از همان سر چشمه کتابخوانی های مستمر نویسنده، سیراب می شود. او که در ( رها در باد ) از ده ها کتاب از مشاهیر دنیا یاد میکند، بیهوده نبوده، که مفدیت آنرا از جادوی واژه های کاربردی در لابلای سطر های کتاب ، می توان به آسانی استشمام کرد.

 

حسن دیگری که در رها در باد، خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد، اینست که کتاب بسیار پرنکته است، همه خواندنی و آموختنی.

 

اثری از پر حرفی و روده درازی در کتاب به نظر نمی رسد.

 

وقت کشی نمی کند و خواننده را نمی فریبد. کتاب را هر قدر و از هر جهتی توصیف کنی، می ارزد. چه، ثریا بهاء را، خواننده کنجاو می داند که برای نگارش این کتاب، چه بهای بزرگی پرداخته، و چه درد هایی را متحمل شده، و چه سان شقاوت روزگار، تنش را فشرده و روحش را فسرده. با آنکه پیوسته، خسته و شکسته بوده، اما به دژخیم انقیاد نکرد و تسلیم نشد.  سر انجام پس از تقلای زیاد، که خواننده بر آن وقوف دارد، ثریا با قرار وداع می گوید و راه فرار در پیش می گیرد و این مرحله کتاب را در جو دیگری می اندازد با انبوه تفاوت و تغییر.

 

وداع با مادر دلسوز، دلسوخته و پیر، با تک تک اشیای منزل، با در و دیوار و بام خانه، که سال ها ثریا در آغوش آن غنوده و هریک جدا جدا، نقش و نشان تیره روزی های او را در خود نگه داشته است، وداع با مکروریان، با کابل، با آسمان تیره و خون چکانش، با مردمان اسیر و دربندش، با جوانان خشکیده لب و پیرنما که به جرم بی جرمی هر روز و شب، جوخه جوخه به پولیگون مرگ فرستاده می شدند، همان جوانانی که نادرپور تعریف میکند:

 

      ما مرده ایم، مرده در خون تپیده ایم                ما کودکان زود به پیری رسیده ایم

و و داع و پدرود با خاطرات تلخ و شرین زنده گی !

و آنگاه که صدیق را اقناع میکند تا با او از قلمرو سلطه نجیب گریز کنند. صدیقی که ثریا در هر قالب گنجانیدش، تا از نو، طرح نو و نقش نو از او بیافریند لیک، کوشش های بی ثمر، بر انبوهه نومیدی هایش می افزاید.

ثریا سخت می کوشد تا از ناممکن، ممکن بسازد، لاکن نمی شود.

خوب، نویسنده در این مرحله، روانه پنجشیر، که مرکز مقاومت در برابر رژیم است ، می شود. به قول خود نویسنده، یکی از آرزوهای بزرگش، دیدار با احمد شاه مسعود، رهبر مقاوت است. تصویری که در ذهنش داشته، همیشه این اشتیاق را در وجودش قوت می بخشد. پس از درنوردیدن دره ها و کوه ها و کوهپایه ها، به قرار گاه مسعود میرسد، اما مسعود را نمی یابد، برایش می گویند، مسعود به ( کران و منجان ) رفته و پس از فتح کران و منجان، بر می گردد.

انتظار هر چند کوتاه، چه سخت و جانگذاز است !

و این چند روز دیگر، چشم براهی، برای دیدار با مسعود سخت تر می شود، تا پس از مدت کوتاهی، مسعود بر می گردد و استقبال شایسته یی، از مهمانانش می کند.

نویسنده می گوید که بخاطر دیدار با مسعود، که جهان وی را نمادی از مقاومت در برابر تجاوز ارتش سرخ می دانست، هفت کوه و هفت دریا را پشت سر گذاشته است.

با گذشت مدتی در پنجشیر، ثریا بهاء مسعود را پس از دیدار، چنانکه بود، شناخت، نه طوریکه او را قبل از دیدار می پنداشت.

روز ها یکی پی دیگر می گذشتند تا مسعود، ساز و برگ سفر نویسنده را به امریکا آماده کرده و ثریا بهاء و خانواده اش، به سوی دیار مردمان سبز چشم و زرد مو رهسپار شدند.

در ( رها در باد ) ظرفیت بزرگی موجود است که هر کسی می تواند، به فراخور فراستش آنرا باز یابد.

من فکر میکنم که رها در باد، مکمل ( افغانستان در مسیر تاریخ ) است.

هیچ افغانی و هیچ تبعه خارجی علاقه مند به مطالعه تاریخ افغانستان نمی تواند از داشتن یک جلد آن در قفسه کتاب های منزلش بی نیاز باشد.

نهرو می گوید: ( در کشوریکه تاریخش را نمی فهمند، تاریخ تکرار می شود. )

( رها در باد ) سوگنامه چند نسل پشت اندر پشت است.

تازه گی ها که لست پنج هزار تن از شهدای دوره زمامداری نامبرده گان، از طریق دادگاه (هاگ) در هالند اعلان گردیده، مهر تائید بر حرف حرف این اثر می گذارد

 

پس بیایید ( رها در باد ) را عزیز بداریم.

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥
تگ ها :

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠
تگ ها :

 

 

 

 

کامبیز قربانی

(رها در باد)یک شهکار ادبی، تاریخی و فمینیستی

 

 

در پیوند با کتاب گران مایه ی"رها در باد" اثر نویسنده ی چیره دست و توانا بانو ثریا بهاء نمی توان به ساده گی چیزی نوشت، این کتاب آنقدر ابعاد گسترده و پرمعنا دارد که پرداختن به تمام ابعاد و زوایای آن کار چند نویسنده و منتقد حرفوی است که به هر یک از ابعاد مختلف کتاب نظر بیندازند، اما من که منتقد نیستم می توانم اثر پذیری اندیشه، احساسات، عواطف و خط مبارزاتی ام را از کتابی بیان کنم که با خواندن آن گریستم، خندیدم، از نامردی ها و خیانت ها و دسایس از درد به خود پیچیدم، مشت گره کردم، برای مرگ قهرمانان کتاب که در زندانهای خاد و پولیگون های پلچرخی نابود شدند گریستم، برای فرزندانی درد کشیدم که گرمای مهر مادری از آنها گرفته می شود، به درون تاریخ واقعی کشورم سفر کردم، در زیر بمبارهای جت های روسی شهید شدم، از قامت استوار و تسلیم ناپذیری زنی به خود لرزیدم که مردان توان این همه مبارزه و بیان حقایق را ندارند، به مردانی نفرین فرستادم که زندگی شان روی لاف و دروغ استوار است و  از افشای حقایق دیوانه و عصبانی اند و خود را بیشتر رسوا می سازند. 

درمورد کتاب(رها در باد) نقدهای زیادی نوشته شده و تا کنون در باره هیچ کتابی اینهمه نقد های زیبا نوشته نشده است. سبک نگارش، اثر یک دست و پرداخت ها و نگرش های شاعرانه، این کتاب را در بلندای ادبیات کشور قرار می دهد و از نگاه تاریخ نگاری معاصر چنان است که فوکویاما مطرح می کند. این کتاب از امریکا تا کانادا و آسترالیا و آسیا و اروپا سر و صدا راه اندخته و همه خواننده ها را گروبده ساخته است.  

 

"رها در باد" که ناهنجاری ها و تابو های چند دهه ی جامعۀ مردسالار  را واژگون کرده است. می توان گفت که بانو بهاء یگانه زنی است که با پرداخت هاو نگرش های فیمینستی در سر زمین ما قلم و قدم زده است و با مفاهیم علمی و ادبیات فمینیستی تسلط کامل دارد. چون ستم و بیرحمی شوهر بیمار، سادیست و فرصت طلب که از تبار خادیست زادگان بود بر جسم و روح این زن حساس و با استعداد و فرزندانش سایه انداخته و درد کشیده بود و با رهایی از آن توانست یک شهکار بزرگ ادبی تاریخی و فمینیستی را خلق کند و جاودانه ماندگار بماند.

در ضمن "رها درباد" نه تنها حکایتگر زندگی شخصی یک بانو است، بلکه تاریخ و مستند چند دهه فقدان امنیت، بی عدالتی و بدسگالی مقتدران تجاوز گران داخلی و خارجی را روایت می کند. از ظلم و استبداد نادرشاه آغاز و تا اشکنجه ها و برخورد های غیر انسانی دوکتور نجیب   "کی جی بی" و روسها در محبس "خاد" و خانواده ی مستبد دوکتور نجیب ریس اسبق افغانستان می انجامد. و از لابلای سطر ها، عواطف و مهربانی مادر را به گونه ی شگفت انگیز دریافتم و آرزو کردم، ای کاش! چون خانم ثریا "بهاء" مادر دلسوز و با احساس می داشتم تا سر برشانه ی لطف و موهبت اش گذاشته و تمام غصه هایم را برزمین ریخته و نفس عمیق و گوارا می کشیدم _ تا تکیه گاه شادی هایم می بود. فرزندان بانو بهاء خوش بخت ترین اند که مادر نویسنده، مبارز و نستوه دارند.
از سوی دیگر همت و شجاعت خانم بهاء بیشتر از ستایش ارزشمند است، اگر جای خانم بهاء کسانی دیگری بودند. برای رسیدن به منصب، قدرت و تجمل گرایی، از هیچ نوع فرومایگی دست بردار نبودند، اما خانم بهاء تمام امتیازات و امکانات را فدای ارزش های انسانی و اخلاقی می کند و نمی خواهد عشق به انسان و میهن و مردمش را فراموش کند. حتا به شوهری که در رگ هایش خون زن ستیزی و گمراهی به شدت جریان دارد سعی می کند اهلی و به سوی انسانیت کشانده شودکه نمی شود و دورش می اندازد و امروز مادر، رهبر و قهرمان جوانانی است که می تواند نقش رهبری کننده آنها را داشته باشد.

ناگفته نبایدگذاشت که دراین یکسال پس از نشر کتاب رها در باد جوانان و حتا مخالفین بانو بهاء از شیوه نگارش وی تقلید کرده اند، اماهنوز موفق نبوده اند و جا دارد که بانو بهاء در دانشکده ادبیات شگردها و تاکتیک های نگارش را تدریس کند . من تا به هنوز، هیچ اثری را به زیبایی و تصاویر برجستۀ "رها درباد" نه خوانده و نه دیده ام. به مجرد که با هر سطر این اثر ارزشمند برخورد می کردم، احساس داشتم گویا من هم در همان مقطع ی تاریخ که خانم "بهاء" تجربه می کرده  است، حضور فزیکی داشته ام.

در اخیر فراموش نباید کرد که اثر بانو بهاء به قاموس فرهنگ و ادبیات اثر های معاصر کشور مان، کمک بسزای نموده است. جا دارد به نمایندگی از جوانان کتاب دوست و فرهنگ دوست زبان پارسی از ایشان اظهار قدر دانی و سپاسگزاری نمایم.

 

 

 

 
مریم محبوب  
                             
 
 
 

ستیزنده  بالی" رها در باد " های سرگردان  

 
"رها در باد "سخت اعجاب انگیز و سخت شگفتی زاست ، نه برای این که دران  سخنی از رهایی در باد های دور و نزدیک می رود ، یا از باد های موافق و مخالف ،  باد شُرطه و باد صبا ، نه برای این که دران از" گنج باد آورد " حرف و  حدیثی است ، نه این که تنها پیامی از بال گشادن در اوج است و در فراز ، یا نویدی  از سوار شدن بر بال باد های آبی و شفافی که تا پشت بام های اسطوره یی آرمانشهر  مان می برد ، بلکه " رها در باد " ، درافتادن با باد است ، پنجه  درافگندن در پنجه باد است ، تازیانه زدن در چشم باد است و برافراشتن در برابر  باد است و برافشاندن راز های نهفته باد است . بال در بال باد تاختن و توزیدن است  ، تنگِ سوار باد ، شهسوارانه تازیدن است .

  " رها در باد" معجونی است ازهمه ی اینها ، از همه ی این رویارویی با  بادها ، با باد های تاریک ، باد های ویرانگر ، باد های توفانی ، باد های مشرق و  مغرب که سبزینه ها را می خشکاند ، و ثریای بها نویسنده و نگارگر این باد ها در  رواق آسمان ادبیات امروز ما ، که خود پنجه در پنجه ی این باد های سرگردان در  انداخته ، خرمن زندگانی خود را برباد می دهد ، سرمایه هستی و جوانی خود را بر  بال باد می اندازد ، بال در بال باد در شهر می پییچد ، در میانه ی خیابان  خاکسوده می شود ، در دشت و هامون فریاد می زند ، در کوه می لغزد و هیاهوی  ماندگاردره های وحشی تر از باد می گردد ، تا باشد که باد های غلتان کوه و دره را  نسیموار به نجوا بخواند و به قول رابعه " چنان بادی که رحمت باد بر باد   " تا بیش از این بر صخره و سنگش نکوبد ، آواره دیار و نادیارش نسازد ، بر  داربست جنون همسفر آونگانش نگرداند ، بگذارد تا سرود پری قصه هایش را زمزمه کند  و به قول فروغ تا " روزی باد او را با خود ببرد " که جز نغمه شاد  نباشد .


  " رها در باد " در نگاه اول ، آن گونه که در پیشانه کتاب نیز آمده   "خود زیستنامه نویسی" است ، ولی هیچگاه در مرز و بوم زیستنامه یی  محدود نمی ماند ، این تنگنا ها را در می نوردد و تا آن سوی فراخنای آفریده های  ادبی موج می زند .
  " رها در باد " از جنگل های سبز شعر و تخیل ، از رؤیا پردازی های  رمانتیک و از بلورهای مرصع خیال و آرمان نیز عبور می کند .
  " رها در باد " به زیبایی افسانه هاست ، رمان است و تاریخ نیز است .   در عین حالی که رمان است ، ضد رمان هم است . تاریخ و ضد تاریخ هم است .
رمان است ، چرا که در تعریف رمان می آید ، رمان گسترش قهرمان در طول زمان است و  قهرمانان "رها در باد " در طول زمان، گسترش می یابند و مصداق هستی و  وجودی خود را می پرورانند (( البته مراد زمانی است که حوادث رمان دران اتفاق می  افتد و به هیچ روی در خارج از رویداد های رمان ، تسری نمی یابد )) . اما گفتیم  ضد رمان هم است ، چگونه ؟ زیرا که این شخصیت های سیر کننده و گسترش یابنده در  درون زمان رمان ، ازانجا که شخصیت های تاریخی اند و ما با عینیت تاریخی آنها نیز  آشنا هستیم ، چون در بیرون از رمان هم زیست دارند ، ناگزیر در ادامه خود از لایه  های درونی رمان بیرون می آیند و به تاریخ می پیوندند ، این جاست که "رها در  باد " ضد رمان می شود و باری چهره از نو می آراید و این بار روایتگر تاریخ  می شود و از وقایع تاریخی و سوانح اجتماعی سخن می گوید .
  " رها در باد " از تاریخی سخن می گوید که مملو از بیداد است ، از وحشت  سازمانیافته حزب دموکراتیک خلق است ، از شکنجه و ارعاب و شکستاندن بنیاد های روح  و روان مردمی است که باید بشکنند ، تا راه نفوذ و تسلط اشغالگران درین سرزمین  بازشود .

  " رها در باد " برهنه کردن چهره آدم هایی است که تاریخ بیش از یک دهه  این کشور را با خون و جنون رقم زدند و تاریخی آفریدند فاجعه بارکه ادامه آن  همچنان مصیبت پایان ناپذیری می نماید .

رها در باد ، به این نمایش تاریخی بسنده نمی کند ، ضد تاریخ می شود ، چرا که  تنها راوی تاریخ آنهایی که مدعی ساختن تاریخ اند ، نیستند . ضد تاریخ نیز برادر  دوگانگی تاریخ است . نویسنده " رها در باد " ضد تاریخ را نیز وارد  ماجرا می کند . قهرمانانی ضد تاریخ را به صحنه داخل می کند تا تاریخ ضد اشغال و  تجاوز را رقم زنند و تاریخی از گونه ی دیگر بنویسند ، و این تاریخ و ضد تاریخ البته  که روند دراز دامانی است و ادامه خود را در امتداد زمان پیش خواهد برد ، تا باز  در زمانه ی دیگر ، قلم دیگر ، تاریخ دیگر و ضد تاریخ دیگر ، از نو بنویسد .
و چنین است که " رها در باد " ضد تاریخ می شود و شرح و توصیف رنجها و  تلاش های برهنه پایانی می گردد که کمر همت بسته اند تا از سنگ و صخره این خاک در  برابر استیلاگران دفاع کنند و ثریای بها مدیحه سرای این شکم گرسنگانضد تاریخ می  شود .
از این جهت " رها در باد " کتابی ست بی همتا ، چند بعُدی ، با لایه  های چندگانه ، درون بدرون ، با نقب ها و دالان های زیرزمینی و لایه های رازناک و  رازمایه های غریب و گاهی باور نکردنی ، اسرار آمیز ، افسانه وار و با زبان پر  قدرت و پر جذبه و واگویه های غم آلود و اشکبار ، که پرده از راز سرزمین خونباری  بر می دارد که وطن من و توست و هرگز نمی توانی که اینهمه جنون و بربریت را تصور  کنی ، یا باور کنی که چگونه آدمی می تواند تا این حد با هیولای وحشی درون خود به  همذات پنداری نزدیک شود و تنانگی آن را از خود کند .

من زندگی نامه هایی خوانده ام که در آنها فقط خطوط مستقیمی کشیده شده اند ، بی  هیچ موج و اوجی و بی هیچ جنب و حرکتی که حتا سطح زندگانی را بجنباند . سرنوشت  های که رقم می خورند ، آنگونه که باید رقم بخورند ، از قبل پرداخته شده ، بی هیچ  نشانه یی از فراز و نشیب هنرورزی ادبی، ایهام و استعار، خلاقیت و آفرینش بدیع ،  و بی هیچ مایه یی از نو آوری و ترنمی که گوش ها را بنوازد و قلب ها را بلرزاند .
اما " رها در باد " ازین گون زیست نامه نویسی نیست . این مجموعه رقم  می خورد آنگونه که نباید رقم بخورد . چهره می نمایاند ، آنگون که نباید چهره از  پرده بیرون اندازد ، شوری به جنبش می آورد که ترا در خلوت فردی و آرامش چوکی  مطالعه ات می جنباند ، موجی می آید و ترا با خود تا اعماق دریای گنگ و مبهم  ارواح ناشناخته آدمها می کشاند ، آنچنانی که دچار واهمه می شوی و جای جای با خشم  نفسگیر و توفنده امواج گرفتار می آیی که راه گریز در انتهای دهلیز موجها را گم  می کنی . و بدینترتیب با پردازه های بکر و درهم تنیده ی حوادث و وقایع و خلق هیجانات  درون بدرون و پیچیدگی های تخیل و سیالیت ذهن نویسنده ، به جای زندگی نامه ،  هنرنادره یی خلق می شود که نمی توان آن را در یک نام ، یک نشان و یک قلم خواند ،  بلکه هنر هفت قلمی است در خور ستایش که در پهنه ادبیات کشور ما زاده شده است .
در همین جا باید از یاد آوری یک نکته غفلت نشود که کتابی با این ارزشمندی و  خلاقیت بدیع ، خونسردانه از جانب آگاهان فرهنگی نادیده انگاشته شده و چنان  نمایانده اند که گویی اصلا چیزی به منصه ی ظهور نه پیوسته باشد و با کمال بی  اعتنایی از کنار آن گذشته اند و یادی ازان نکرده اند که اینگونه برخورد غیر  فرهنگی در فضای خلاقیت و آفرینش هنری ، آسیبناک خواهد بود و کمترین آسیبندگی آن  ، جاگزینی آثار کم پایه در جایگاه آثاری با ارزش ادبی است .
نویسنده " رها در باد " درطی چهار سال کار و تلاش خستگی ناپذیر اثری  آفریده کم نظیر و چنان قناویز رنگینی تنیده که تار و پود آن را به قول شاعر  سیستان از جان خود مایه نهاده ، رنگش را از رنگین کمان آسمان کابل گرفته و پختگی  و متانتش را از روح مقاومت رادمردان و راد زنانی به امانت یافته که جان داده اند  ، ولی ایمان نباخته اند . اما امروز در حق این سرسپردگان راه آزادی و شرف انسانی  سخت جفا می رود . من ازان جفای که دشمنان و ایادی دشمن بر آنان روا داشت و جان  های پاک شان را سوخت ، سخن نمی گویم که فصل دیگری است ، سخن ازان جفایی است که  این سوداگران خون که امروز بر اریکه قدرت تکیه زده اند در حق آنها روا می دارند  ، از خونبهای آنان می خورند ، اما با دنائت بسیار ، نامی و یادی ازان گمنامان  تاریخ ـ که به یقین روزی اعجاز ارواح مبارک آنها ، ضد تاریخ اینها را هم خواهند  نوشت ـ نمی کنند .
آری ، گفتیم که استواری و پایداری این حریر هفت رنگ ، ازان نسج های جانبافت می  آید ، که در تار های ظریف و ناپیدای آن ، بیم ها و امید ها ، عشق ها و آرمان ها  ، حرمان و ناکامی ها ، راز ها و نیاز ها ، درد ها و بیقراری ها نهفته است و رنج  ها و سرگردانی های بیکران نویسنده ، مردم ، شهر ، کوچه ، دشت ، صحرا ، راه و  بیراه دران موج موج می زند ، دل می لرزاند و جان بی قرار می کند .
  " رها در باد " سوگواری نامه ایست که چنان طوماری گسترده و هموار شده  در پهنای شهر های پر فاجعه ، باره های ویران ، دره ها و وادی های خونبار ،  کوهپایه ها و کوه بچه های مصیبت زده ، و همچنان در سرتا پای مردمی که دیگر قادر  به تسلی دهی مصیبت های خود نیز نیستند ، حتا !
ثریا بها چهره شناخته شده درحلقه های مختلف سیاسی کشور، با سابقه ی روشن است .   زن با استعداد و دلیر و برخاسته از خانواده مبارز ، و پروریده در دامان پدری که  عمری را در زندان های استبداد و سرکوب گذرانیده ، اما تسلیم دژخیمان نگردیده است   . ثریا نیز چون پدر بزرگوارش به تنهایی و یک تنه در عمق لحظات فاجعه زا و مرگ  آفرین ، زندگی پر بیم و خطری را تجربه کرده است که کمتر زنی توانسته بدین پیمانه  با مرگ و زندگی پنجه در پنجه درافگند .
وی که از جوانترین سال های زندگی اش ، در همسایگی و نزدیکی با خانواده های اعضای  معتبرحزب خلق و پرچم زیسته ، شاهد آنچنان زد و بند های کثیف و سیاستبازی های  ماکیاولی بوده که از تعجب و حیرت ، چشم را از کاسه سر بیرون می اندازد . او با  چشمان باز ، لحظه به لحظه شاهد جنون و بی آزرمی های باور نکردنی رفیق کارمل ،  ریاکاری های عجیب و فریبنده ، جفاکاریها ، ستمکاری ها ، فحشا ، فساد اخلاقی  رهبران حزب ، تحقیر کردنها ، توهین کردنهای رفیقانه ، خشونت ها و جنگ های  خانوادگی و مردسالارانه ی خانواده نجیب و دروغ ها و تزویر های سلیمان لایق ،  راتب زاد و دیگران . . . بوده ، از اینرو تجارب و شناخت و چشمدید های او از  شخصیت ها و روابط پیچیده و نیرنگساز این افراد با مقامات قدرت و اجانب و بخصوص  موقعیت کارمل و نجیب و خانواده اش و دیگر اعضای حزب خلق و پرچم ، بسیارحیرت  انگیز است و خواننده را به جایی می برد که همه تقدس های دروغین می شکنند و همه  شمایل و تمثال های پرداز یافته و غیر واقعی با رسوایی بزرگ از هم فرو می پاشند .   خواننده به وضاحت و روشنی در می یابد چه دیو های وحشتناکی در درون این متظاهران  به ظاهر دوست خلق و کارگران و زحمتکشان ، نفس می کشیده است و داکتر نجیب چه  اهریمن ویرانگر و خونخواری بوده که در ظلمات نهانش دریا های وحشت و جنون جاری  بوده است . مردی که به خدمه منزل تجاوز می کند ، برادر را آن چنان درونکوب و  شخصیت فروشکسته می سازد که تعادل ذهنی و روانی اش را از دست می دهد و حتا حرمت  مادر را نگه نمی دارد و او را لت و کوب فزیکی می کند و با پدر . . . که دیگر  باور کردنی نیست .
تصویر اهریمنیی که ثریا بها از داکتر نجیب در برابر چشمان خواننده قرار می دهد ،  این فکر را در ذهن خطور می دهد که چه بدبخت اند مردمی که چنین دیو های درظلمت  نهفته ، ناگهان بر مقدرات و سرنوشت شان حاکم می شوند و هست و نیست شان را برباد  می دهند و فاجعه یی می آفرینند که پس از دهه ها و سده ها هنوز برطرف شدنی نیستند  و بدبختانه شمار اینگونه جانیان و فاجعه آفرینان در تاریخ کم هم نیست .
در همین دوران نزدیک می بینیم که صدام و قذافی و اسد و نجیب و حفیظ الله امین و  تره کی و دیگران چه توحشی که برپا نکردند !؟
  ثریا بها در رها در باد ، روایتگر بسا اتفاقاتی است که خون از دیده و آتش از جگر  را به فوران می آورد . او از همان حوادث ، خشونتها و جنایاتی سخن می گوید که  لحظه به لحظه با آنها زیسته و دقیقه به دقیقه دران گرداب فجایع و جنایات بی  بدیلی که بر مردم رفته است ، اسیر بوده و همه را با گوشت و پوست خود لمس کرده و  با هزاران بیم و اضطراب و دلهره آنها را از سر گذرانده و با تهور فرار و مهاجرت  های پی در پی ، از میانه آنهمه خون و آتش و مرگ راه نجات خود را جسته است .

  ( رها در باد ) تاریخ زنده و روایت دردناک از فرومایگی ها ، خود فروخته گی ها ،  هبوط شخصیت و سقوط وجدان دست نشاندگانی در افغانستان است که برای رسیدن به قدرت  از انجام هیچگونه جنایتی در حق مردم دریغ نداشتند .
نمایانگر خصوصیات هیستریک و جنون زده گی آنهایی ست که برای دفع عطش جنون زده گی  شان ، با کشتار کودکان و زنان و جوانان و نابودی دیگران خود را سیراب کردند .

حجم بزرگی از کتاب هم به نگارگری از چهره و سیمای مرد قدرتمند جهاد و جنگ ، احمد  شاه مسعود اختصاص یافته و نویسنده با شیفتگی خاص از کارکردها ، کارنامه ها ،  کرکتر و سجایا و کنش ها و واکنش های قهرمان رمانش سخن می راند و آن را در جایگاه  فرازین می نشاند .
مسعود شخصیت محوری این شهنامه و پهلوان اصلی این نامه قهرمانان است . همان گونه  که رستم قهرمان شهنامه ، روح و روان و عامل پیش برنده ی حوادث و سوانح شهنامه  است و با بیرون رفتن رستم از شهنامه ، جهان ناگهان از تب و تاب می افتد و آن  کتاب سترگ از جوش و خروش خالی می شود ، درین کتاب نیز مسعود چنین نقشی را بازی  می کند و با " رها شدن مسعود در باد های سرگردان " شهنامه ی منثور  نوین ـ شگفتا بار دیگر تداعی با شهنامه منثور ابومنصوری رخ داد ـ نیز از هیجان و  شور زندگی تهی می شود و دچار خالیی ایام می گردد .
  . . . با این یادمان و تشبیه در اخیر نوشته فکر می کنم ، جای خوبی است که به  گفتار خود در مورد کتاب بها پایان دهم ، ورنه این کتاب بهایی دارد که بسیار می  توان در باره ی آن نوشت .
   

 

 

 

عبدالهادی ایوبی

 

تمثال ژاندارک در (رها در باد)                               

چند حرف نخست:

در حیرتم، که از چه بنویسم، از مبارزات پدر و یا جانبازی های دختر، ژاندراک افغانستان ثریا بهاء، از اتاق های رنگین و یا از صخره ها، کوه ها و دره ها، و یا از غرش هیبت ناک رود های دریا، نمی دانم، از کجا شروع کنم، از آنهاییکه که دیروز با تو حرف می زدند و امروز سفر کرده اند و یا از خودت، که همیشه حرف های یک ملت را می خوانی و میرسانی.   

از چه بنویسم، از سپاسگزاری های که تا حال برایت نفرستاده ام و یا شعر های که تا حال برایت نسروده ام، از شهامت، جانفشانی ها، روح ملکوتی یک زن والا، که هرگز زیر چتر ستم و ظلم نایستاد، و با کاروانیان راه آزادی رهسپار دیار آرمانی، می شوند.

از چه بنویسم، از مردی که از صلابت گام هایش کوه هندوکش می نازید و با رفتنش گرانبهاترین اشک هایش را برایش ریخت، از شهدای راه آزادی تاریخ معاصر افغانستان احمد شاه مسعود، که با رفتنش، رگ های کابل را زحمی، اشک های هندوکش را جاری و بغض های پامیر را، در سرزمین آزاده گان، سر شار از قصه ها و
ناگفتنی ها کرد.

آه آزادی  

مسعود را شهید

ماندیلا را پیر کردی  

از چه بنویسم، از بانوی مهربان، سخت کوش و راستگو، که در دایره وجدان و انصاف زنده گی می کند و با ارزش ترین اشک ها و لبخند ها، غم ها و شادی هایش را برای چهار نسل همگام جنگیده و گریسته است. و فریاد میزند که با دروغگویان و فریب کاران سر سازش ندارم و دیوار های جعل و تزویر را می شکند. می دانی هزاران فرشته، پنهانی، با عبور تان روی نزدیک ترین کوه ها، برای بدرقه تان، فرود می آمدند و سبد های از گل های صداقت، بی پیرایه گی، طهارت، بر سر تان می پاشیدند و شما مثل سرو های ایستاده دریا ها، کوه ها و دره ها را عبور می کردید،سنگ ها؛ صخره ها ، ابر ها و آب های دریاچه ها، گل ها و جنگل ها و نسترن ها، دشت ها و کوهپایه همه عاشق تان می شدند، کاش می توانستم، گام های اسپ های سرگردان، و کودکان را دنبال می کردم، کاش می توانستم قطار شما را همانند سربازان راه خدا با تکه های پر از عشق که در قلب های شما گره خورده بود بی وقفه بدرقه می کردم، تصویر برداری می کردم و با شما یکجا رهسپار قله ها و بام ها می شدم. کاش می توانستم، شاعرانه ترین شمع های احساس را در شب های سرد و دلتنگ برایتان روشن می کردم که سروده بودم ...

وقتی از عشق مقاومت بی خبر بودیم

مسعود ...

شمع های جهاد را روشن می کرد

لحظه ای خامه ام سکوت می کند در کنار عشق می ایستد، نفس می کشد و از اندوه روز های بی شما می گرید، بغضم می گیرد، خاموش می شوم، تا از شما بشنوم و شما حرف بزنید، همه واژه ها، حرف های ناگفته، سرود ها، خوشی ها و سوگواری
ها را در برگ برگ این نسخه یی وزین و زرین شما سرودیده اید و هر قطره یی از احساس را در زیر سنگریزه ها، درختان بلوط و سبزه ها را با تارپود و احساس کشف کرده اید، نا حرف حرف آن برای نسل های بعد، روایاتی از خاطرات شود.  

از لابه لای اوراق کتاب ( رها در باد ) پنهانی ترین احساساتم را دریافتم، صدایم را زیر هر برگش به تصویر کشیدم و زمزمه کردم کاش این تکه های ماه را سال های قبل برایم می نوشتی، که هر واژه و رایحه حرف هایت جاده ها را معطر می کند، نگران نیستم، اگر این تکه های احساس را که از هفت دروازه بهشت قلب یک زن فریاد می کشد محروم می بودم ، مرا دچار سرکش ترین نگاه ها و بی پایان ترین حرف ها می کرد.

افغانستان سرزمین چون چرا های است که بحث، رنج ها و مصیبت هایش از توان این متن بیرون بوده و این حوادث در ذات خود با نوعی اعتراض نارضایتی های مردم مواجه شده و شماری از معترضان و سکوت شکنان با سلاح  قلم، زبان و احساس خویش هیچگاه زیر بار سلطه گرایان زمان قدرت و سیاست نرفته اند و از راه سنگر و مبارزات فرهنگی به پیکار و ستیز بر خاسته اند که بدون شک این راه پر دشوار و سنگین فاتحان زیادی داشته اند که مرز ها را شکسته و در میدان های نبرد از شمشیر خامه، فرهنگ و ادبیات و از دار و ندار مردم این سرزمین بلا کشیده حراست و پاسداری نموده اند. زن افغان، در گذر تاریخ، فریادی از میان دود و خاکستر است و در سوهان استبداد و سیطره جنگ و خشونت دست و پنجه نرم کرده است، این قشر مبارز، اولین سیب های اند که، از درختان زنده گی پایین افتاده اند، اما استقامت و پایداری آنها بوده است، که هرگز با پرنده های زنده گی وداع نگفته اند و بسوی عدالت و عزت پنجره ها و روشنایی ها را در طول زمان باز کرده اند. زنان نه تنها نیم پیکر از جامعه، بل کل پیکر جامعه را تشکیل میدهند این ناشناخته ترین قشر موجود ملیح و لبخند، لایه تر از با شکوه ترین غم ها و درد ها است که بدون آنها،  قلب زنده گی ساکن، و در سرد ترین گودال ثانیه
ها، سکوت و سقوط  و سکته خواهد کرد.  با این پیش نوشت و نگرش در مورد کتاب ارزشمند و حماسه گر "رها در باد" ، در میان صد ها نکته قابل تامل، چند برازنده گی آنرا باخواننده های ورجاوند در میان می گذارم، امیدوارم رسالت خویش را مانند هزاران
خواننده  کتاب    ( رها در باد )  اداء کرده باشم. 

     
روح نگارش و قوت قلم در  (رها در باد)  

من منحیث خواننده روح پر فراز در متن و محتوای کتاب (رها در باد) مثل آئینه دریافتم و از درون محتوایی، با تمام ژرفا حوادث و جریانات آنرا احساس کردم.   فضای خانواده، ثریا بهاء را وا می دارد تا فکر نگارش اثر را با مقاومت در برابر استبداد شروع کند که بدون شک این مولفه عظیم، که در فضای خانواده حاکم بوده است، با آن خو بگیرد و این جریان رفته رفته تقویت شده می رود تا اینکه خود به عنوان یکی از مقاومت گران زن، در برابر نظام توتالیتر و مستبد و فرهنگ ستیز مبدل شده و پرده از روی اشخاص زبون و سیاه دل بر دارد و رسالت خویش را، در مبارزه با مرگ پیوند دهد و برای نسل های بعد، بنویسد که در طول زمان فریادی باشید از صدای مظلومان ، شمشیری باشید از آواز ستمدیده گان.

سوال اینجاست که چطور یک زن، زنده گی مرفه و آرام را با تمام امکانات، تجهیزات، مقام  و سهولت های زنده گی یک سره رها می کند و خود را ( رها در باد )  و باران با همه ای خشم، بم و آتش می افگند و تمام آسایش خویش را در میان کوه ها، دره ها، فقر، تنگ دستی ها، تقسیم می کند و دردرد ناک ترین و نازک ترین شرایط می خواهد با هزاران قطره خون، اشک، آه و ناله و غرور دست و پنجه نرم کند و در مسند بانوان راه مقدس و مدافع راستین قرار گیرد وسرگردان دنبال چریکی باشد که از سر و رویش ندای آزادی می بارد و مانند یعقوب لیث صفار، ابو مسلم خراسانی و صلاح الدین ایوبی همچو سرو ایستاده است و میرزمد که اینخود می تواند الگویی باشد، برای سه نسل پرخاشگر جنگ، که ادای مسولیت در برابر ملت شان دارند.

      
حقیقت گویی و واقعیت نویسی

( رها در باد ) کتاب پیراسته و آراسته با تمام واقعیت ها و جریانات چهار دهه اخیر در
افغانستان است که نویسنده هر لحظه آنرا با تارپود و احساس خویش بخیه نموده و با
نگاه خویش آنرا تماشا کرده است، لب می گشاید و حرف حرف این نسخه تاریخی مملو از واقعیت هاست و هیچ گونه، پنهان کاری در بحث ها و حوادث دیده نمی شود. این کتاب،خواننده ها را وا می دارد تا یکبار به زنده گی خویش مداقه کنند و بیاندیشند، که
چگونه تا به حال در زنده گی خویش زیسته اند، برخورد های شان از سطح خانواده گرفته، تا سطح مردم و جامعه به کدام میزان بوده است و این شاخصه می تواند در زمینه های مختلف زنده گی مردم ما تاثیر مثبت گذاشته و بعنوان یک فرهنگ خوب و ارزشمند در جامعه افغانی مبدل شود. مسولیت یک نویسنده انتقال پیام و به شکل سالم و بدون صدمه به مخاطبان است که از هر گونه اغراض و کتمان حقایق مبرا باشد، تا فردا بار ملامتی آنرا تاریخ به گردنش آویزان نکند، نگارش ضعیف در یک اثر همانند دیوار نم کشیده، به یک باره گی بدون آگاهی و خبر، بالای مخاطب فرو می ریزد، و می غلتد، و این فروریزی باعث می شود که خالق اثر، و خود اثر، مخاطبش را از دست دهد، که خوشبختانه ( رها در باد ) از این امر مستثنا بوده و با خوانش آن در مخاطب، تکان و شورش عجیب ایجاد می کند، ایشان تمام حقایق را که سال ها در زیر خاک ها و تل های دروغ و ریا، با همه ای زشتی ها و پلشتی های شان و زیباترین رشادت ها و جانفشانی ها و شرین ترین لحظات زنده گی را به قلم رسا و توانای خویش بیرون کشیده و به نسل های آینده سپرد، و حقا که ثریا بهاء این رسالت تاریخی را بوجه نیکو به انجام رسانیده است.  

      
زبان فرهیخته و تصاویر بکر

هر برگ کتاب ( رها در باد) با تمام قوت و زیبا نگاری ها و تصاویر سچه و بکر، کاشی کاری شده است و هر صحنه از جریانات چنان با تصاویر زیبا و نایاب شکل گرفته است که خواننده تصور می کند در درون متن است و همگام با نویسنده در حرکت است، کوچکترین نوع کسالت و خسته گی به انسان و خواننده دست نمی دهد و چنان ظریف و قشنگ واژه ها نقاشی می شود که فکر می کنی در میان متن ها غرق می شوی و هر قدر پیش میروی خواننده را تشنه می کند تا با برگ های دیگر کتاب خود را سیراب کند     
پردازش زبان و بافت های کلامی

چیزیکه برای خواننده ها خیلی با ارزش در یک متن، شعر، داستان و یا حکایت، یا خاطره نویسی است، پردازش زبان و بافت های کلامی و تسلسل منطقی در زبان است که این مورد ویژه می توانند نوعی تفاوت را در میان آثار نویسنده گان به وجود آورد.پردازش زبان و بافت های کلامی در نوشتار به متن نیرو و قوت می بخشد و جذابیت آن می توانند خواننده ها را بسوی خویش بکشاند که این امر در این اثر گرانبها به وضوح دیده می شود. نگارنده توانسته است در کنار سایر فعالین ادبی و نسل نویسا
در افغانستان، خاطرات جنگ ها و خشونت ها؛ مهاجرت ها و دربدری ها، اشک ها و لبخند های این سرزمین را با زبان نوشتاری ژرف و بافت های کلامی زیبا پیوند دهد و قلم اش فریاد و اعتراضی شود در برابر تمام بی عدالتی ها و جفاکاری های روزگار و منحیث سپر با پردازش های بکر نگارش ایستادگی نماید.  

    
پردازش زبان و بافت های کلامی

چیزیکه خیلی در یک اثر اهیمت دارد زیبا نویسی و ذائقه نگارش است که خلاقیت و ابتکار نگارنده را نسبت به اثرش نشان میدهد ذائقه نوشتار به این مفهوم است، که نگارنده می خواهد، چنان زیبانگاری و درست نویسی کند که خواننده احساس خستگی و کسالت نکند، واژه ها و کلام را سهل تر هضم کرده بتواند و از ثقلت نگارش بپرهیزد، این ویژه گی و برایند در این اثر خیلی روشن و واضح است و می تواند، نکته بارزی باشد در برابر سایر آثار نویسنده گان.

در نگاه اول اگر خواننده این کتاب ضخیم را به دست گیرد و ورق زند فکر می کند که احساس خستگی و کسالت در زمان خوانش آن خواهد داشت اما برخلاف با همه ضخیم بودن آن وقتی خواننده آغاز به خوانش و مطالعه آن می کند، گیر می ماند
و چنان زیر تاثیر حرف ها، لبخندها، اشک ها و تصاویر و صحنه ها غرق می شود، که گویی هرگز سری به بالا نمی اندازد، که در کجا نشته، چه می کند و با جریانات و حوادثی که در کتاب بیان شده است در حرکت است.

       
( رها در باد ) کتاب چند بعدیست

(رها در باد) کتاب عجیبیست، باید هر خواننده، از دید گاه خویش، به زوایه متفاوت آن،
نگاه کند که بدون شک، همین طور هم است و به خواننده یک نوع پرسش ها دست می دهد، این اثر مانند کرستال شیشه یی است که از هر طرف جلایش و زیبایی خاصی را دارد. چون، با همه ای سوز و گداز و عواطف یک زن و یک مادر نوشته شده است، حس نامریی و غیر مترقبه به انسان دست می دهد، یا دست هایت می لرزد، یا نا خود آگاه اشک می ریزی, یا لبخند بروی لبان جاری می شود و یا گاهی سکوت می کنی که این خود نوعی جادوی قلمدنویسنده را نشان میدهد، که شاید به شکل معجزه آسا، حتی خواننده حس می کند که خالق اثر، هم  گاهی در پردازش و بیان قصه ها که چنین زیبانگاری های نهفته دارد، متوجه نشده باشد قصه ها و حکایات به تصویر کشیده شده باشد.

نگارنده از زوایه های مختلف به بحث های تیوریک، دیالکتیک و فلسفی، تماس گرفته است، هم می توانیم این اثر ارزشمند را یک کتاب ادبی، خاطره نویسی، سیاسی، تربیتی، حکایت و یا داستان و ...  یاد نماییم.

      
( رها در باد ) کتاب تربیتی و مستند تجربی برای خانواده ها

زمانیکه کتاب ( رها در باد ) را خواننده از شروع تا اخیر با دل و جان بخواند در میابد که، روابط خانواده، نظام خانواده گی زوجین و اطفال چگونه باشد، شاخصه مهم کتاب در این است که هر حرکت زوجین و اطفال را در حالات مختلف،خوشی و قهر و یا سکوت به تصویر کشیده است و برخورد های والدین را اولتر از همه نسبت به خود شان، بعد از آن نسبت به کودکان شان و همچنان سیر نظام خانواده گی و روابط زناشویی و اطرافیان را بگونه های مختلف بیان داشته است که این نکات ارزشمند یا مثبت و یا منفی می توانند در آگاهی دهی والدین و خانواده ها ارزشمند باشد ،
احترام متقابل، درک سالم و شناخت دقیق از یکدیگر، زدودن ابهامات و سو تفاهمات،
کینه ها و کدورت ها به گونه شفاف به تصویر کشیده است، هر نکته و سناریو از برخورد
ها می تواند در برخورد های افراد، در سطح خانواده ها و بیرون از خانواده ها، حتی در
میان اجتماع، برای خواننده ها آموزنده باشد، که چطور می توانند یک خانواده قانونمند با تمام زوایای آن داشته باشد و یاد آوری نکات یاد شده در اثر ( رها در باد ) می توانند در کل یک آگاهی و معلومات خیلی خوب در تربیت فرزندان و اطفال و روابط زوجین و تربیت آنها و نیز برخورد های متفاوت بیرون از سطح خانواده ها با دوستان، اقارب و خویشاوندان و مردم باشد.

       
( رها در باد ) تاریخ مستند  

(
رها در باد ) تاریخ مستندیست که می تواند در زمینه آگاهی دهی سه دهه جریانات و
واقعات سیاسی و اجتماعی در کشور به ویژه برای جوانان در امر ارایه معلومات ارزشمند و کمک دهنده باشد و نیز یکی دیگر از آثار زیبا و قشنگ تاریخ معاصر افغانستان است که در کنار سایر کتاب های تاریخی، که به وسیله مورخین به تحریر در آورده شده است، گذاشته شد، و این بستگی به خواننده متعهد، متخصص و رسالت مند دارد، که چگونه، می تواند دریافت های ظریف و نفیس خویش را در مقایسه با سایر آثار به خواننده ها در میان بگذارد، این یکی از رسالت های خواننده است، به نظر نگارنده این مقاله، همانقسمیکه آفرینشگر اثر مسولیت دارد تا آثار و دست نوشته ها و معلومات خویش را در اختیار خواننده ها و مخاطبین قرار دهد؛ خواننده ها و مخاطبین هم مسولیت متقابل دارند، تا اثر مورد نظر را با تمام ژرف ها و نکات و پهلو های متفاوت اش مطالعه نموده و انعکاسات خویش را نسبت به نگارش اثر و جنبه های مثبت و منفی آن و همچنان نیاز و ضرورت اثر در امر آگاهی دهی و شریک ساختن معلومات به صاحب اثر شریک سازد که این خود می تواند از یک جهت آفرینشگر را فعال ساخته، تا معایب و محاسن اثر را متوجه شود، تا در آئینه آن به خلق آثار دیگر با توجه به نکات یاد شده بپردازد و از طرف دیگر مسولیت و تعهد و رسالت خواننده را که در برابر خالق اثر نشان داده است و همچنان این روش می تواند بعنوان یک فرهنگ تبدیل شود تا خواننده ها و صاحب اثر ، نکات مورد نظر را جداً در نظر گیرند.

کتاب رها در باد، زاویه های مختلف دیگری نیز دارد که خواننده آگاه باید به آن بیاندیشد و آنرا تحلیل و ارزیابی نماید و می ارزد که حتی در دانشگاه ها دانشجویان را تکلیف دهند تا روی این سند مهم و تاریخی کار نموده و اسرار زیادی را از آن کشف نمایند.می دانم که خسته یی، دمی چای بگیر با این چند سطر، ای مشهور ترین مسافر شهرم، سنگ ها را به آذرخش تبدیل کرده ای.

 

عبدالهادی ایوبی

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٥
تگ ها :

 

 

 

 

 ىعقوب یسنا

کتاب رها در باد؛

روایتی از شکل­گیری پشت صحنه­ی قدرت خلق و پرچم

شناسنامه­ی کتاب:

کتاب: رها در باد (درونمایه: خودزندگی­نامه­نوشت در پرتو تاریخی-سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان)

نویسنده: ثریا بها

ویراستار و برگ­آرا: محمد کاظم کاظمی

ناشر: شرکت کتاب

جای نشر: امریکا

«من مسوولیت­پذیری سارتر را بهتر از مسوولیت­گریزی کمونیستان و دین­مداران می­دیدم که کمونیستان، نقش شرایط اجتماعی و دین­مداران نقش قضا و قدر را در سرنوشت انسان، یکسره می­دانند. همه بدبختی­ها و گژاندیشی­های خود [شان] را به دوش پدیده­های بیرون از هستی فرد می­گذارند، و خود از سازندگی و مسوولیت­پذیری گریز می­کنند. برای من دیگر، سرنوشت، قضا و قدر رنگ باخته بود، به گفته­ی سارتر «انسان عروسک خیمه­ی شب­بازی نیست» انسان، آزاد، متعهد و مسوول است. زیرا آزاد است، تعهد می­پذیرد، مسوول و سازنده­ی زندگی و شخصیت خویشتن خویش است» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 242).

کتاب رها در باد، با زبان ادبی و روایت داستانی، پشت صحنه­ی تاریخ معاصر به ویژه، چگونگی شکل­گیری جریان خلق و پرچم، و دوره­ی قدرت این جریان را در افغانستان، ارایه می­کند؛ منظور از این ارایه، زندگی خود نویسنده است که چگونه در چرخ قدرت گرفتار می­شود؛ اما با آگاهی و مسوولیت­پذیری که دارد، می­خواهد بازیچه­ی دست نامریی و ناخواسته­ی قدرت نشود که توسط دیگران، مدیریت می­شود، و آدم­ها در این مدیریت، نقش یک ربوت را دارند که برای تطبیق جنون­­آمیز دیکتاتورها به کار گرفته می­شوند.

 بسیاری­ها ناخواسته، گرفتار این، چرخ شده­اند بی آنکه بدانند یا فکر کنند که ابزاری­ برای فزون­خواهی­ها شده­اند، شیفته­ی فزون­خواهی­ها می­شوند و شیفته­­گی فزون­خواهی، خودآگاهی­ای کاذبی را در تصور شان می­آفریند؛ در نهایت، قربانی این خودآگاهی کاذب می­شوند. بنابر این، شیفته­ی رهبر بودن، مانند دوره­ی هیتلری یا شیفته­ی هرگونه فکری که به ایدیولوژی می­انجامد، مانند ایدیولوژی کمونیستی شوری و حکومت­های زیر سلطه­اش؛ همسنگ اند.

رهایی از این گونه ایدیولوژی­هایی که جامعه­ی انسانی را تا سرحد جنون می­کشاند، و جنون، به خودآگاهی جامعه تبدیل می­شود، و همه به نوعی، شیفته­گی کاذب را با واقعیت تفکیک نمی­توانند و این خودشیفته­گی را واقعیت می­دانند؛ دشوار است.

 کسی می­تواند به خودشیفته­گی خودش و جامعه­اش پی ببرد؛ که موضوع فکری خود و جامعه­اش را بتواند با پژوهش به چالش بکشد تا این که دریابد، در جامعه­ای که به سر می­برد، هم جامعه و هم فرد در یک وضعیت کاذب یا شبه­­­وضعیت به سر می­برند.

در جامعه­­ای که نویسنده­ی کتاب رها در باد، جوانی و زندگی سیاسی­اش را آغاز می­کند و وارد عرصه­ی سیاسی می­شود به زودی پی می­برد که وضیعت سیاسی جامعه­اش یک وضعیت واقعی نیست؛ یک شبه­وضعیت سیاسی است که از طرف حکومت شوروی فضاسازی شده است. بنابر این، سیاست­مدرانی که گویا در بستر سیاسی دارند مبارزه می­کنند نه سیاست­مداران واقعی بلکه شبه­سیاست­مدار و ابزار سیاسی استند؛ فقط در یک وضعیت ایدیولوژیک قرار داده شده­اند که واقعیت را با ایدیولوژی تفکیک کرده نمی­توانند. این فضای ایدیولوژیک، به قربانیان سیاسی­اش تنها چیزی که داده است، شهوت به قدرت است؛ که شهوت به سکس، به پول و دست­یابی به امر جنون­آمیز و ناهنجار هرگونه فزون­خواهی، با رسیدن به قدرت، برای شان فراهم می­شود. اما همین که قربانی سیاسی به قدرت دست­ می­یابد؛ معیار به کارگیری­اش به عنوان یک وسیله­ی سیاسی به پایان می­رسد و دور انداخته­ می­شود؛ نوبت به وسیله­ای دیگر می­رسد.

کتاب رها در باد، همین وضعیت را از درون به نمایش می­گذارد نه از بیرون؛ از پشت صحنه، سخن می­گوید نه از روی صحنه؛ آنچه که اهمیت کتاب را از تاریخ محض فراتر می­برد همین توجه­ی نویسنده به پشت صحنه است. تاریخ، معمولن به روساخت رویدادها می­پردازد و رویدادها را از بیرون توصیف و تحلیل می­کند.

نویسنده نشان می­دهد که چگونه اشخاص به عنوان وسیله­ی سیاسی به قربانی گرفته می­شوند؛ از جمله: داوود، تره­کی، امین، ببرک کارمل، نجیب الله و دیگران؛ همین طور در جناح­های مجاهدان نیز معادل این قربانی­ها را می­توان یافت که ابزار سیاسی اند برای فزون­خواهی­های قدرت­های بزرگ جهان. این قربانیان سیاسی، به نوبت خود از جامعه­، جوانان و مردم، قربانی می­گیرند: 

«رژیم مزدور و تنظیم­های جهادی هردو از جوانان بیگناه و بینوا سربازگیری می­کردند و آنها را به جبهات جنگ بر ضد هم می­فرستادند که به بهای خون آنان رهبران فاسد حزب مزدور و بردران مسلمان پاکستان­نشین، زندگی افسانوی برپا داشته بودند.

هردو گروه مسلمان و نامسلمان جوانان را با واژه­های «شهید» و «قهرمان» می­فریفتند و هرگز نمی­خواستند فرزندان و وابستگان خودشان به جبهات جنگ رفته شهید و قهرمان شوند. آنها برای بقای زندگی ننگین خود، شهید و قهرمان را پیشوند نام جوانان بینوا می­کردند، اما کمونیستان فرزندان و برادران عیاش خود را به بهانه­ی تحصیل به شوری می­فرستادند» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 315).

این قربانی­گیری به حدی می­رسد که هیچ کس از آن به دور نمی­ماند، به نوعی پای همه به وضعیت کاذب کشانیده می­شود؛ همه کس ناخواسته برای این وضعیت کاذب، قربانی­ می­گیرد و قربانی، می­دهد.

در این کشاکش ایدیولوژیک که انسان به ابزار تبدیل می­شود؛ نگاه­ی قدرت به آدم­ها، نگاهی است ابزاری؛ یعنی ارزش هر آدم به پیمانه­ای، وسیله بودن و وسیله قرار گرفتن­اش برای تحقق فزون­خواهی قدرت است. بنابر این نویسنده با به نمایش گذاشتن پشت صحنه­ی قدرت سیاسی لجام گسیخته، می­خواهد این را بگوید که انسان فراتر از ایدیولوژی­ها و وسیله بودن­اش برای ایدیولوژی­ها، انسان است و ارزش­اش برای وجود داشتن و اگزیست­اش است؛ پس هیچ ایدیولوژی حق این را ندارد و نباید داشته باشد که آدمی را به بردگی بکشاند.

اما در سرشت و نهاد اشخاص این فزون­خواهی­های لجام گسیخته وجود دارد که با ایدیولوژی سازی، آدم­ها را برای تحقق فزون­خواهی­هایش به بردگی می­گیرد؛ بنابر این، بایستی به افراد، آگاهی داد تا هر فرد، اعتماد به نفس و هویت فردی خویشتن خویش را داشته باشد که به بردگی کشیده نشوند؛ از این رو، کتاب رها در باد، افزون بر پیامد سیاسی اتو بیوگرافیکی­اش، پیامد فلسفی نیز دارد که این پیامد فلسفی، انسان را به عنوان این که انسان است در مرکز تاریخ و زندگی، قرار می­دهد.

ثریا، دختری در وسط مردان شیفته­ی قدرت، سکس و پول 

ماجرای کتاب از اینجا آغاز می­شود، دختری از یک خانواده­ی فرهنگی و شهری،  که پدرش نیز از فعالان فرهنگی و اجتماعی، و منتقد شاه و حکومت، و از طرفداران دموکراسی بوده است؛ به جریان پرچم جذب می­شود. این دختر ثریا بها نام دارد. کتاب رها در باد خودزندگی­نامه­­نوشت (اتوبیوگرافی) سیاسی و خانوادگی ثریا بها است که زندگی خانوادگی­اش هم ناخواسته، سیاسی شده است؛ یعنی مرزی بین زندگی شخصی و خصوصی، و سیاسی­اش وجود ندارد.  

به طور ناخواسته در ناگزیری­ای با مردی ازدواج می­کند که برادر این مرد، رییس خاد (امنیت) و رییس جمهور حکومت دموکراتیک خلق افغانستان، می­شود. ثریا بها بنا به دریافتی که از برادر شوهرش دارد، نمی­تواند اخلاق سیاسی او را تحمل کند و برادر شوهرش هم از تسلط بر ثریا بها دست بردار نیست؛ کتاب در نهایت روایتی است از رخدادهای بین ثریا بها و برادر شوهرش دکتر نجیب الله، رییس جمهور قربانی سیاسی دیکتاتوری حکومت کمونیستی شوری، در افغانستان.

 کتاب، در واقع یک رمان تاریخی است که ثریا بها در این کتاب سه نقش اساسی را دارد: شخصیت­ محوری، راوی و نویسنده­ی رمان است. من، در این بخش نوشته، از ثریا بهای شخصیت-­راوی سخن می­گویم نه از ثریا بهای نویسنده که یک شخصیت حقیقی است.

ثریا بها، دختری است جذاب و با نشاط، دانشجو دانشکده­ی اقتصاد، فعال دانشجویی، مشتاق کار اجتماعی و سیاسی، طرفدار تغییرات سیاسی و اجتماعی در کشور، علاقه­مند جریان­های چپ و دستان نویس؛ با داشتن این ویژگی­ها و پیشینه­خانوادگی، مورد علاقه­ی جریان سیاسی خلق و پرچم قرار می­گیرد، به این جریان جذب می­شود؛ در مدت کم با شخصیت­های مهم این جریان آشنا می­شود که این شخصیت­ها: میر اکبر خیبر، ببرک کارمل، اناهیتا راتب­زاد، نجیب الله، سلیمان لایق و دیگران است. این آدم­ها بعدها حزب پرچم را رهبری می­کنند. معمولن دیدار ثریا بها با اینها صورت می­گیرد و ثریا بها هم به همین جریان تعلق می­گیرد.

در این دید وبازدید، ثریا بها متوجه می­شود که تمامی رفتارش از طرف اناهیتا راتب­زاد مدیریت می­شود، بنابر این، با رفتار و کردارش به راتب­زاد نشان می­دهد که او از نظر رفتار و کردار یک شخص مستقل است، و هرگز تحمل این را ندارد که طبق اراده­ی دیگران فکر و رفتارش مدیریت شود با این هم میانه­اش با راتب­زاد سست وکش، ادامه می­یابد.

ثریا بها که در خانواده­ی شهری بزرگ شده، با هنجارهای جنسیتی مردانه­ی مردان قبیله، هنوز رو به رو نشده است اما  اکثر شخصیت­های حزب، مردانی اند با زیرساخت روانی قبیلوی که حضور زن و دختری برای شان در یک جمع مردانه، مفهوم کار جمعی و انسانی ندارد؛ آنچه که برای این گونه مردان از زن در یک جمع مردانه قابل تصور است؛ زن، بازیچه­ی استفاده­های جنسی برای شان، است.

با آنکه ثریا بها با یک روان راحت و مثبت به این جمع مردانه اشتراک می­کند اما از برخورد این مردان، متوجه می­شود که روان و ساختار شخصیتی این مردان با فلسفه­ی مارکسیسم پیوندی ژرف ندارد؛ اینها فقط ظاهر شان را با دوستان روس­شان آراسته اند؛ روح و شخصیت­شان همان است که یک مرد قبیله و بدوی از آن برخوردار است. دیری نمی­گذرد که گمان ثریا بها به واقعیت می­پیوندد؛ غیر از میر اکبر خیبر، از کارمل تا نجیب در پی تصرف­اش استند.

تعدادی از آدم­ها، ثریا را برای کسی خواستگاری می­کنند و تعدادی هم بدگویی خواستگاران­اش را به او  می­گویند. به نوعی ثریا در وسط خواست، تنفر و تعصب جنسی مردان رفیق حزبی­اش قرار می­گیرد که رفیقان دارند برای دست­یابی بر او رقابت می­کنند. این گونه برخورد با ثریا، او را از کار حزبی با جریان پرچم ناامید می­کند زیرا او با تعهدی اجتماعی و سیاسی­ای که داشت می­خواست فعالیت کند اما زود متوجه شد پیش از این که یک دختر به جوانی برسد نظر مردان جامعه­اش نسبت به یک زن و یک دختر در جامعه و کار جمعی چگونه است! 

در دیداری با ببرک کارمل که یک رفیق حزبی­اش است؛ دریافت ثریا از جمع رفیقان حزبی­اش که اکثرن مردان استند، کامل می­شود و او به شناخت از این مردان دست می­یابد. کارمل در این دیدار، از ثریا می­خواهد که اناهیتا راتب­زاد دارد پیر می­شود و تو که هژده ساله استی می­توانی جای اناهیتا را بگیری؛ این پیشنهاد از طرف مردی صورت می­گیرد که هم زن دارد، هم معشوقه و هم رهبر است.

«کارمل گفت: «تو می­دانی چقدر جذاب و جالب استی! همین شور تو، همین صداقت تو پسرها را مجذوب و دخترها را حسود می­کند. تو یک پارچه­ی آتش استی، که مرا می­سوزانی!»

با شگفتی تکانی خوردم. پنداشتم تب دارم، شنیدن چنین هذیانی ناشی از تب من است! به زودی دریافتم که این هذیان تب­آلود از آن من نیست. این هذیان، هذیان رهبری بود که در چشمانش هوس و شهوت موج می­زد.

گفت: «تو مرا می­کشی. من مدت­ها منتظر روزی بودم تا در غیاب داکتر جان (اناهیتا) بتوانم احساسم را به تو بازگو کنم. می­دانی تو با این همه شجاعت و دانشی که داری به زودی جای اناهیتا را خواهی گرفت. اناهیتا پیر شده و تو هژده سالت بیش نیست.»

پنداشتم با این حرفها می­خواهد صداقت مرا نسبت به اناهیتا آزمایش کند. گفتم: «نمی­فهمم شما از چی سخن می­گویید.» گفت: «دخترجان! می­خواهم بگویم از زیبایی و جوانی­ات استفاده کن.» به خود لرزیدم و پرسیدم: «رفیق کارمل من از جوانیم استفاده کنم یعنی چی!» گفت: «از تو خوشم می­آید.» گفتم: «من اگر از جوانی­ام استفاده کنم، می­توانم از جوانان هم­سن و سالم استفاده کنم، نه از شما که رهبر و جای پدر منید. شما با وصف داشتن همسر، با پیوند و تعهدی که به اناهیتا دارید، وفادار بمانید.» با احساس تنفر و شتابان به سوی در دویدم» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 127).

ثریا همواره با این گونه پیشنهادها یا زخم زبان رفیقان حزبی­اش قرار می­گیرد؛ با آنکه صدیق برادر نجیب الله، خواستگار ثریا است. نجیب با شنیدن این خبر که برادرش از ثریا خواستگاری کرده است بازهم از صدیق بد گویی می­کند، و وانمود می­کند که من تو را دوست دارم و دست­بردارت نیستم؛ می­توانی با من باشی؛ با آنکه ثریا صدیق را هم نمی­خواهد و اصلن، قصد ازدواج را ندارد؛ به نجیب پاسخ جدی و دندان شکن می­دهد؛ نجیب هم به ثریا می­گوید که منتظر پاسخ­ات باش، مره هم نجیب می­گویند!

ثریا بنا به فعالیت­های حزبی، شب­ها خواندن درس­های دانشکده­ی اقتصاد، و نگرانی­های عقده­مندانه­ای که از طرف رفیقان حزبی­اش متوجه­اش است؛ بیمار می­شود و برای تداوی­اش به روسیه می­رود؛ با دیدن روسیه، انسان آرمانی شوروی هم در تصورش نابود می­شود؛ در مدتی که روسیه است، کم کم پی می­برد که رفیقان حزبی­اش همه عضو شبکه­ی جاسوس ک. گ. ب است؛ و رهبران حزب خلق و پرچم از حکومت شوروی پول دریافت می­کنند.

با برگشت به کابل، رابطه­اش را از نظر سیاسی با رفیقان حزبی و با جریان پرچم قطع می­کند، به عنوان یک منتقد به نقد جریان و رهبران حزب می­پردازد؛ زیرا کاملن دریافته و مطمین شده است که این رفیقان سیاسی­اش مردانی است شیفته­ی قدرت، سکس و پول؛ نه در پی توسعه­ی ساختار­های مدرن اجتماعی به جای ساختارهای قبیلوی استند و در پی سیستم­سازی و حکومت­سازی به جای حکومت سنتی و پوشالی موجود.

نخست، تنها اقدامی که ثریا می­تواند انجام دهد؛ بریدن کامل از این جریان است اما با این بریدن، رفیقان­اش همه در پی توطیه­ و دسیسه­سازی شخصیتی و حیثیتی او برمی­آیند تا ثریا را در هر صورتی به چنگ بیاورند و با ایجاد ناگزیری­ها، وسیله­ی دست شان قرار بدهند. اما ثریا با اراده­ای که دارد؛ با قبول همه توطیه و دسیسه­ی رفیقان­اش، از این جریان جدا می­شود و به همه هم می­فهماند که او دیگر با این جریان نیست و یک شخصیت مستقل و آزاد، متعلق به خودش است.

عقده­های مردانه­ی رفیقان­اش، نبود ثریا در کابل برای مدتی، کارسازی صدیق با مادر و خانواده­اش، ثریا را ناگزیر به ازدواج ناخواسته با صدیق -که نماد شخصیتی نیرنگ، بی­ارادگی، بی مسوولیتی، طفیلی بودن و دستاورد فکر قبیله و خانوده­ی بی فرهنگ و خشن است- می­کند.

ثریا خیال می­کند با این ازدواج، از عقده­های رفیقان حزبی­اش رهایی می­یابد، و می­تواند یک زندگی نسبتن آرام و شخصی را آغاز کند اما این تصور ثریا نقش بر آب می­شود، مشکل جدی­اش در زندگی، تازه آغاز می­شود، بنابر این، ثریا ناگزیر می­شود که تصور یک زندگی آرام را از فکرش بیرون کند و برای تسلیم نشدن به این عقده­ی حزبی­ رفیق سابقش هرگونه خطری را متقبل شود و مطیع عقده­ی رفیق حزبی­اش که نجیب الله برادر شوهرش است، نشود.

در نهایت برداشت ثریا از قدرت در افغانستان دچار تحول می­شود و بیشتر توجه­اش را معطوف به پشت صحنه­ی قدرت می­سازد که چگونه در یک جامعه­ی بسته و در قلمرو دیکتاتوری­ها، قدرت، صحنه­سازی می­شود؛ بنابر این، کوشش می­کند تا راوی پشت صحنه­ی قدرت جریان خلق و پرچم در افغانستان، باشد.

ثریا، زنی در وسط واقعیت تلخ مرگ و زندگی

«کوه­های سر به فلک، رودهای خروشان، جنگل­های انبوه، میلیاردها سال قبل از پیدایش انسان بوده­اند و میلیاردها سال دیگر هم خواهند بود. اما انسان این موجود حقیر چون ذره­ی ناچیزی بر پهنه­ی گسترده­ی جهان می­آید؛ لحظه­ی مختصری می­درخشد ؛ مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی می­کشد؛ خون­هایی می­ریزد و آنگاه جهان را پدرود می­گوید. کوه­ها و رودخانه­ها گواه شقاوت انسان­ها اند که می­درند، می­کُشند، به آتش می­کَشند و... » (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 535).

پس از ازدواج، ثریا می­تواند زندگی­اش را مدیریت کند و مداخله­ی تعدادی از رفیقان سابق حزبی­اش را بر زندگی­ شخصی­اش دفع کند و از آنان دور شود اما به طور مستقیم با مردی، زرنگ، کینه­توز و قدرت­مندی رو به رو می­شود که رفیق حزبی قبلی و عضو ارشد خانواده­ی فعلی و برادر شوهرش است.

ثریا در رویارویی با این مرد، در موقعیت تلخ مرگ و زندگی قرار می­گیرد که این موقعیت با کینه­توزی نجیب الله رییس خاد حکومت ببرک کارمل، از سرش دست بردار نیست یا تابع غرایز و کینه­توزی­های نجیب الله شود یا این که در یک مجادله­ی فرساینده نابود شود؛ بار بار نجیب الله پیشنهاد می­دهد تا از خواست­های نجیب اطاعت کند و نجیب برای این اطاعت او را در وضعیت بهتری سیاسی و اجتماعی قرار می­دهد اما ثریا بها این پیشنهادها را نمی­پذیرد و در یک مجادله­ی فرساینده با نجیب ادامه می­دهد؛ نجیب بنا به موقعیت حکومتی که دارد هر بار به ثریا دامی می­گذارد و او را در یک موقعیت ناگزیرانه­ی شخصی، خانوادگی و اجتماعی، قرار می­دهد. ثریا هم با تحمل همه ناگزیری­ها به زندگی­اش ادامه می­دهد و به عنوان یک شخص نظربند، همیشه تحت نظر نجیب است. نجیب از این تحت نظر قراردادن ثریا دو منظور دارد؛ یک، این که ثریا با انتقادهایش از او، امکانی نشود برای دست نیافتن نجیب به قدرت به خصوص ریاست جهموری؛ دو، عقده­ای که بر ثریا دارد می­خواهد با این آزار و اذیت ثریا، به ارضای عقده­های سادیستی­اش بپردازد.

بنابر این، ثریا با شوهرش هرکجایی که می­رود؛ نجیب با قدرتی که دارد و با چشم اسپندیاری که ثریا دارد؛ ثریا را  می­تواند باز به دام بیندازد و به اسارت خویش برگرداند. چشم اسپندیار ثریا، برادر نجیب است که شوهر ثریا است؛ او و ثریا دو فرزند دارد. ثریا بنا به هنجارهای اجتماعی و التماس مادرش نمی­خواهد از صدیق طلاق بگیرد و از طرف دیگر اگر از صدیق طلاق بگیرد؛ نجیب با قدرتی که دارد، فرزندان­اش را از ثریا می­گیرد. با آنکه ثریا به آلمان می­رود بازهم بنا به همین ناگزیری­ها به اسارت نجیب برمی­گردد.

صدیق، شوهر ثریا و برادر نجیب با آنکه با نجیب مشکل دارد اما با نداشتن اراده و شخصیت روانی مستقل، همیشه وسیله­ای نجیب برای آسیب رساندن به ثریا، قرار می­گیرد.

سرانجام نجیب، به جای کارمل رییس جمهور، می­شود؛ هم ثریا و هم دوستان ثریا به این تصور است که نجیب با رییس جمهور شدن، از آزار و اذیت ثریا دست برمی­دارد. این تصور هم درست از آب درنمی­آید و پس از ریاست جمهوری، بازهم نجیب به ثریا پیشنهاد فرمان­برداری از خودش را می­دهد اما ثریا بازهم پیشنهاد او را رد می­کند؛ این بار نجیب می­خواهد تا به این بازی موش و پشک، پایان دهد و ثریا را نابود کند. نابودی ثریا می­تواند حربه­ای به دست طرفداران کارمل برای بدنامی نجیب، بدهد؛ بنابر این، نجیب باید خیلی با احتیاط عمل کند.  نجیب با آزار و اذیت متداوم و فرساینده­اش ثریا را به بینی رسانده است. ثریا تصمیم می­گیرد تا با اقدامی، هرچند خطرناک، خودش را از چنگ نجیب برای همیشه، نجات بدهد و با این اقدام به نجیب بفهماند که خواست دیکتاتور، آخرین خواست و اراده نیست.

ثریا در یک اقدام خطرناک با شوهر و فرزندان­اش، به جبهه­ی جنگ مخالف حکومت نجیب که احمد شاه مسعود، آن را رهبری می­کند، می­پیوندد. البته با جهانی از دشواری و مشکلات. با این اقدام­اش، اراده­ی مرد زرنگ، کینه­توز و قدرت­مند را به تمسخر می­گیرد و اراده­ی نجیب با همه عقده­هایش به شکست می­انجامد.

ثریا بها با خانواده­اش، پس از مدتی را که در جبهه­ی جنگ سپری می­کند؛ رهسپار امریکا می­شود.

ثریا، مادری در وسط هنجارهای مادرانه­ی شرقی و واقعیت­های فرهنگی امریکا 

«به اتاق خالد و رویا رفتم. کتاب­ها و لباس­های شان هنوز در جای خود بودند. لباس­های آن دو را پاییدم و بوییدم و به چشمانم مالیدم. بر آفرینش هستی شوریدم و فریاد زدم: «نابود باد آن سرنوشتی که با سرشت مادر به ستیزه برخیزد» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 747).

 ثریا بهاء به همکاری احمد شاه مسعود با خانواده­اش به امریکا می­رود و پناهنده­ی سیاسی می­شود؛ تهدید مستقیم نجیب الله بر ثریا پایان می­یابد اما او با چالش­های جدیدی در امریکا رو به رو می­شود. این چالش­ها، مشکلات خانوادگی است. صدیق، شوهر ثریا که با حقارت بزرگ شده، با مظلوم­نمایی، توجه­ی دیگران را به خود جلب می­کرد و با این جلب توجه­ی دیگران به خودش، مسوولیت انسانی­اش را به تعلیق درمی­آورد و می­خواهد همچون موجودی طفیلی، بر دوش دیگران زندگی­ کند. موقعی که به امریکا می­رسد بنابه نداشتن اعتماد به نفس شخصیتی، بای فرند زنان پیر امریکایی می­شود و شب­ها را به خانه­ی این زنان سپری می­کند.

صدیق، در امریکا، افراد خانواده­ی پدری و قوم و خویش­اش را دیگر در کنارش نمی­بیند که مظلومیت­نمایی کند و دست به خودکشی بزند تا مورد توجه­ی شان قرار بگیرد و با این مورد توجه قرار گرفتن اهمیت و حضور خودش را در زندگی توجیه کند؛ استراتیژی جدیدی را برای توجیه­ی حضورش در زندگی، طراحی می­کند که این استراتیژی، دسیسه­سازی در درون خانواده­ی خودش است؛ می­خواهد با شستشوی مغزی رابطه­ی فرزاندان­اش را با مادرشان تیره کند و با این کار، حضور و اهمیت خودش را می­آزماید؛ این استراتیژی صدیق با امکان­های اجتماعی و فرهنگی امریکایی، کارگر می­افتد و کم کم رابطه­ی عاطفی پسرش با مادر به سستی می­گراید و این سست شدن عاطفه­ی فرزندی و مادری به صدیق امکان بیشتر می­بخشد تا با استفاده از این وضعیت، حضورش را برای خودش در جهان توجیه کرده باشد.

این از هم­گسیختگی خانوادگی، بر روان ثریا تاثیر می­گذارد به نوعی دچار آسیب شخصیتی از نظر عاطفه­ی مادری می­شود. ناگزیر می­شود تا صدیق این شوهر همیشه طفیلی­اش را که تا هنوز بنا به مصلحت­ها و هنجارهای، حفظ­اش کرده بود، با ترک او از ناگزیری در کنار صدیق بودن، رهایی یابد.

اماصدیق از فرهنگ انتقام دست بر نمی دارد و دخترش را که سالهااز پدر متنفر بوده به دام می اندازد و از او جدا می­کند و ثریا تنها می­شود این تنهایی برای ثریا که زنی است با عاطفه­ی شدیدی مادری؛ به نوعی، حضور دو فرزندش برایش توجیه­ی روانی زندگی او در جهان بود، دیگر این توجیه را از دست می­دهد؛ بایستی سر از نوع توجیه­ی روانی­اش را از زنده بودن و زندگی کردن در این جهان بازسازی کند که این بازسازی او را به سوی اشتراک در جلسه­های روان­کاوی و روان­شناسی می­کشاند؛ تا این که مانند روکانتون، شخصیت محوری رمان تهوع سارتر، توجیه­ی حضورش را در نوشتن، پیدا می­کند.

 

اینجا می­شود این پرسش را در میان گذاشت که عاطفه­ی مادری با دریافت فرزندان از زندگی، چی پیوندی دارد آیا متقابلن، فرزند هم پاسخ عاطفی به عاطفه­ی مادری خواهد داشت یا نه! فکر نمی­کنم که چنین باشد، دختر باپیوند ژرف و ناگسستنی که  با مادر داشت، دوباره بر می گردد، اما  پسر نیازمندی روانی مادر را ندارد؛ این مادر است که نیازمندی روانی برای توجیه­ی حضورش در زندگی و تداوم نسل به فرزندان دارد. اما توجیه­ی حضور فرزندان نه مادر و عاطفه­ی مادری بلکه واقعیت­های موجود زندگی و واقعیت­های فرهنگی عصر شان است٠

 

فرزندان در هنجارهای سنتی و شرقی، صریح به عاطفه­ی مادری پاسخ رد نمی­دهند اما هنجارهای فرهنگی و اجتماعی مدرن و غربی به فرزندان این امکان را فراهم می­کند تا پاسخ عاطفی مادر را بی پاسخ بگذارد و برای مادر هم این بی پاسخ گذاشتن زیاد حیرت برانگیز نیست. اما برای یک مادری که با هنجارهای شرقی زیسته است، این بی پاسخ گذاشتن، حیرت عاطفی را به همراه خواهد داشت و باعث تخریب سیستم عاطفی مادر خواهد شد؛ خوشبختانه این تخریب عاطفی روانی، طوری بازسازی می­شود که ثریا به نوشتن پناه می­برد تا حضور و زندگی­اش را در این جهان توجیه کند٠

آنیما و آنیموس؛ نوستالژیای راوی

زمان می­­گذرد، بسیار چیزها دستخوش تغییر و تحول می­شود؛ مرگ، آدم­های زیادی را که ثریا می­شناخت، نابود می­کند. میر اکبر خیبر، داوود، تره­کی، حفیظ الله امین کشته می­شوند. ببرک کارمل می­میرد. نجیب و برادرش احمدزی به دار آویخته می­شوند و چند روز از چوبه­ی دار آویزان می­مانند. برج­های دوقلو در امریکا فرو می­ریزد. احمد شاه مسعود، در یک حمله­ی انتحاری، از بین می­رود.

 جهانی که ثریا می­شناخت به نوعی پایان می­یابد. آدم­های که تاثیر منفی یا مثبت بر زندگی ثریا گذاشته بودند؛ دیگر تقریبن نیست شده بودند یا از صحنه­ی قدرت و روزگار به حاشیه رانده شده بودند. دیگر همه چیز به بازیچه­ای می­مانند که چند روزی بودند و گذشتند. اما این همه، در آگاهی ثریا، به عنوان خاطره و یادآوری، سر از نو امکان ظهور می­یابند؛ مردی زرنگ، نیرنگ­باز، تشنه­ی سکس، پول و قدرت، دکتر نجیب الله که دست از سر ثریا برنمی­داشت، دیگر ظاهرن دست بردار شده و از جهان واقع محو شده بود اما  به عنوان حقیقتی در خاطره­ی ثریا لمیده حضور داشت. ثریا دیگر از میانه­سالی گذشته و آنچنانی که خودش را می­یابد، شخصیتی است از نظر سیاسی و روانی محصول درگیری­های که با نجیب الله داشته است.

 احمد شاه مسعود، مردی دیگر که فر شته­ی رهایی ثریا از اسارت نجیب الله شد، و ثریا همیشه در یاد و خاطره­اش سپاس­گزار اوست؛ او نیز از جهان واقع رخت بربسته اما در جهان یاد و خاطره­ی ثریا برایش جهان حقیقی مهمی را باز کرده است و همواره، ثریا این مرد را به یاد می­آورد.

پس از این همه پایان واقعیت­ها؛ جهانی که روی دست ثریا مانده است؛ جهانی است رو به گذشته، که تنها در یاد و خاطره قابل تصور است. بنابر این، ثریا دچار نوستالژیا می­شود. و خودش را در میان دو مرد می­یابد که یک­اش نجیب الله است و دیگری، احمد شاه مسعود. این دو مرد برای ثریا به دو جهان تعلق می­گیرد؛ جهانی کاملن شر و اهریمنی که فرمان­روای این جهان نجیب الله است، و جهانی کاملن خیر، نیکی و اهورایی که فرمان­روای آن احمد شاه مسعود است. اما در این وسط مردی دیگری هم وجود دارد بنام صدیق که به برزخ می­ماند، اما ثریا دیگر او را دور انداخته است، و این موجود حتا در خاطرش هم نمی­گذرد. در وسط این دو جهان یا دو مرد؛ زنی هست که در خاطر ثریا می­گذرد، این زن خود ثریا است که دیگر به عنوان امر گذشته، در خاطرش وجود دارد.

در پایان کتاب، در خاطر ثریا یک مرد می­ماند و یک زن؛ این مرد و زن، تقریبن دو نمونه­ی آرمانی از زن و مرد است که به کهن­الگوِ ناخودآگاه جمعی یونگ، مانند است.

این زنِ بازمانده در خاطر روای، اهمیت روانی یک آنیموس؛ و مردِ بازمانده در خاطر راوی، اهمیت روانی یک آنیما را پیدا می­کند. این زن، گذشته­ی خود راوی است که ثریا آن را در خاطرش به یاد می­آورد، و مرد، احمد شاه مسعود است که در دیداری به عنوان یک قهرمان در خاطر راوی مانده است.

ثریا بها، نویسنده­ی کتاب، از نوشتن این کتاب چی می­خواهد؟ این کتاب، چی اهمیتی دارد؟

در این بخش نوشتار که پایان نوشتار است از درون جهان کتاب بیرون شده؛ با نگاهی بیرونی و غیر عاطفی به منظور نویسنده­ی کتاب از نوشتن این کتاب و به اهمیت تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی کتاب، به کتاب رها در باد، پرداخته می­شود.

تا هنوز هرچه گفته شد، به ثریا بها، نویسنده­ی کتاب و به اهمیت بیرونی کتاب مربوط نمی­شد بلکه به جهان متن و به شخصیت­های درون روایت ارتباط می­گرفت که این شخصیت­ها و این جهان متن با مولف و اهمیت بیرونی کتاب، چندان ارتباط نداشت؛ بیشتر برداشت یک خواننده و انتظارات یک خواننده بود که برای خودش فهم ممکن را از شخصیت­های درون روایت و از جهان متن ارایه می­کرد؛ یعنی از خوانش­ی­های ممکن خواننده­ها، فقط یک خوانش ممکن بود، که ارایه شد.

اکنون با نگاهی از بیرون به کتاب نگاه می­شود و دریافت نسبتن علمی از منظور نویسنده و از اهمیت کتاب ارایه می­شود. زیرا آنچه که تا هنوز از کتاب گفته شد به بُعد روایتی و داستانی کتاب پرداخته شده بود نه به پیامدهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کتاب.

آیا ثریا بها خواسته است با نوشتن کتاب از نجیب الله و تعدادی انتقام بگیرد، برای آزار و اذیتی که ثریا بها و مردم از آنان دیده است؟ فکر نمی­کنم چنین باشد زیرا مرگ، انتقام از تعدادی انتقام گرفته است. مرگ در جایی که قانون  و نظام سیاسی عادلانه نیست، آخرین عدالت انتقام­جویانه­ی طبیعت است. بنابر این، ثریا بها در پی انتقام نه بلکه در پی ارایه­ی واقعیت­های است که نمی­خواهد این واقعیت­ها برای مردم کشورش و جهانیان، همیشه پنهان بماند.

رولان بارات می­گوید، نوشتن جهیدن از مرگ و فراموشی به سوی هستی و جاودانگی است؛ ثریا بها، استراتیژی مبارزاتی­اش رابا  بی عدالتی، فراموشی و از یاد رفتن، با نوشتن تغییر می­دهد؛ می­خواهد با نوشتن برای همیشه حتا برای وقتی که دیگر نیست هم؛ همچنان مبارزه کند. بنابر این، با نوشتن مبارزه می­کند در برابر فراموشی و نیستی؛ می­خواهد در برابر مرگ خودش و در برابر هرچه که او را به خاموشی و خاموش شدن تهدید می­کند، ایستادگی کند و ایستاد شود.

انسان با آنکه در برابر طبیعت، موجودی است کوچک که طبیعت آن را به بازی می­گیرد؛ پس آدمی، برای طبیعت بازیچه­ای بیش نیست اما به برداشت سارتر، انسان با آگاهی که دارد بزرگ از طبیعت می­شود؛ زیرا آنچه که طبیعت بر آدمی انجام می­دهد، نمی­داند؛ آدمی با آگاهی که دارد، می­داند که طبیعت با او چی می­کند؛ یعنی، سرانجام آدم را طبیعت محکوم به فنا، مرگ، نابودی و فراموشی می­کند اما انسان با دانستن این همه، رنج طبیعت را  بر خودش، تحمل می­کند. انسان برای این محکوم شدن در برابر طبیعت، فراتر از تحمل؛ استراتیژی وضع می­کند که این استراتیژی، به طور عام هرگونه آفرینش و به طور ویژه، نوشتن است. نوشتن، امری است که طبیعت نمی­تواند با مرگ آدمی، آگاهی­ای که از آدمی مانده است آن را نابود کند. نوشتن همیشه، کسی را که نوشته است، از نویسنده­اش یادبود می­کند. در این صورت، طبیعت می­تواند تن و جسم نویسنده را نابود کند اما نمی­تواند نام او را نابود کند؛ نام نویسنده؛ همیشه در برابر طبیعت سرکش، همچون آگاهی، باقی می­ماند.

ثریا با مرگ دوستان و دشمنان­اش به این نتیجه می­رسد که با نوشتن در برابر مرگ خودش، ایستاد شود؛ و نگذارد که با مرگ، فراموش شود؛ بنابر این، ثریا بها، با نوشتن این کتاب، از مظلومان، یادبود می­کند و ستم­گران را می­بخشد، و به آینده­گان هوشدار می­دهد که انسان، با همه ستم­پیشگی، محکوم به فنا و نابودی است، پس بهتر این است که فراتر از هر ایدیولوژی­ای به انسان با ایجاد سیستم­های دموکراتیک و کارآمد سیاسی و اجتماعی، احترام بگذاریم و انسان­بودن تنها در نظام سیاسی­ای قابل تجربه است که فرد آدمی،آزادی عقیده و باور، و اختیار داشتن تن و جان و اراده­ی خودش برایش ممکن باشد و از دیگری، برایش قابل درک و احترام، باشد.

کتاب رها در باد با آنکه روایت داستانی، ارایه­ی زبانی، ادبی دارد و در نوع ادبی­اش، اتوبیوگرافیک یا خودزندگی­نامه­نوشت، است. اما به طور خاص، دستاوردی است از ارایه­ی تاریخ معاصر افغانستان که یک زن آن را با دریافت زنانه از تاریخ، قدرت و سیاست، ارایه کرده است.

کتاب، ارایه­ی چشم­دید معتبر، از تاریخ سیاسی معاصر افغانستان به ویژه جریان خلق و پرچم است؛ این ارایه، تا بیرون­تاریخ باشد، درون­تاریخ است؛ یعنی این که موقعیت سیاسی، خانوادگی و اجتماعی نویسنده، این فرصت را برای نویسنده فراهم کرده که نویسنده توانسته، پشت صحنه­ی قدرت را ببیند که چگونه ظاهر قدرت سیاسی در افغانستان، شکل می­گیرد. بنابر این، نویسنده ترجیح می­دهد تا پشت صحنه­ی تاریخ و قدرت را، بنویسد.

این کتاب، نه تاریخ محض، بلکه پرده­برداری از تاریخ سازی و ارایه­ی تاریخ بنا به منفعت قدرت­ها است. طوری که امین، ببرک کارمل و دکتر نجیب الله به این باور بود که تاریخ را آنچنان که ما می­خواهیم همان گونه ارایه و نوشته­ می­شود اما کتاب رها در باد در برابر این تصور تبلیغاتی، دغلبازانه و ریاکارانه از تاریخ، می­ایستد و تاریخ را آنچنان که هست یا آنچنان که می­تواند از چشم­انداز آدمی که شریک قدرت نیست، باشد؛ ارایه می­کند

کتاب، دارنده­ی سندهای معتبر است از کشته شدن شخصیت­های سیاسی مخالف رژیم، پنهان­کاری­های قومی رژیم برای تامین منفعت قومی، از جمله، احصاییه و شمار نشدن دقیق مردم افغانستان، جعل­سازی اصطلاح پشتونستان، تداوم جنگ و نا آرامی، برای گِل­آلود شدن وضعیت سیاسی و اجتماعی تا تکه­داران قومی بتوانند از این فضای گِل­آلود، ماهی گیری کنند.

کتاب، قدرت افشاسازی، خیلی واقع­بینانه دارد؛ زندگی شخصیت­های سیاسی خلق و پرچم و از خودش را هم از نظر سیاسی و اجتماعی و از نظر خصوصی و شخصی، آفتابی می­کند.

کتاب، معرفت ما را از تاریخ معاصر افغانستان به چالش می­کشد؛ در ضمن فهم ممکن روایت مردانه­ی ما را نیز از مفهوم تاریخ و ارایه­ی تاریخ دیگرگون می­کند، و فهم ممکن، غیر از فهم مردانه­ی موجود را از مفهوم تاریخ و ارایه­ی روایت تاریخ فرا روی ما می­گذارد که این فهم از تاریخ و از ارایه­ی روایت از تاریخ یک فهم زنانه از تاریخ است؛ که تاریخ را به شیوه­ی داستانی در اتوبیوگرافیک­نویسی ارایه کرده است؛ بنابر این، این امر را در میان می­گذارد که تاریخ را می­توان غیر از ارایه­ی خطی و یک نواخت موجود؛ طور دیگر هم نوشت و روایت کرد.

کتاب، غیر از اهمیت تاریخی، سیاسی و فرهنگی، یک سند معتبر، از نثر معاصر ادبیات پارسی دری در افغانستان است که ادبیات منثور را غنامندی ویژه بخشیده است؛ با یک دستی­ای که در ارایه­ی زبان و توصیف، دارد.

کتاب در هفت صد و شصت و چهار صفحه ارایه شده که تقریبا دو صد هزار، کلمه می­شود؛ یعنی از نظر داشتن واژه، برابر است با شاهنامه­ی فردوسی. بنابر این، یک فرهنگ لغت دوصدهزار واژه­ای را از زبان معاصر ادبیات پارسی دری ارایه کرده است که نه تنها در ادبیات معاصر افغانستان بلکه در قلمرو زبان و ادبیات معاصر ادبیات پارسی دری، اهمیت و جایگاهِ ویژه دارد با جمله­بندی­ها، توصیف­ها و کلیت صورت و فرم زبان و متن؛ می­تواند در آینده­، ضمن سند تاریخی، یک سند منثور تاریخی قابل ملاحظه از زبان و ادبیات پارسی دری باشد.

کتاب رها در باد را، اگر از نخستین اتوبیوگرافیک یا خودزندگی­نامه نوشت سیاسی-تاریخی-ادبی یک زن در قلمرو ادبیات پارسی دری ندانیم؛ در ادبیات پارسی دری و در ادبیات سیاسی و تاریخی افغانستان از نخستین کتاب در این زمینه با ویژگی­های خودش، است.

کتاب، با امکان­های تاریخی، سیاسی، فرهنگی، فهم و معرفت زنانه، زنانه نویسی، توصیف­های ادبی و ارایه­ی روایتی و داستانی؛ چشم­اندازهای ممکن را فرا روی خواننده و پژوهشگر، می­گذارد. بنابر این؛ با هر چشم­انداز ممکن، می­توان، دیدی خاص به کتاب انداخت و مورد خاص را در کتاب، به بررسی گرفت و ارایه کرد.

آنچه که در این نوشتار از کتاب ارایه شد، یک چشم­انداز ممکن از نظر یک خواننده، بود.

این نوشتار، به نقل از ثریا بها از گارسیامارکز که کتاب رها در باد با آن آغاز می­شود؛ پایان می­یابد:

زندگی آنچه زیسته­ایم نیست؛ بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می­آوریم تا روایت­اش کنیم.

 http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

 

 

 

وارد شدن شبکه های جاسوسی در فیسبوک                          

تاکنون ١٨ نویسندۀ توانا  نقدهای جالبی در باب  کتاب ( رها در باد ) نوشته  اند که در  سایت ها و صفحات فیسبوک با صدها پیام زیبا از سوی دوستان به  نشر رسیده است، سه بار متوجه شدم که مطالب مربوط به کتاب ( رها درباد) از صفحات فیسبوک من ناپدید می شود و من دوباره  نقد ها را وارد صفحۀ فیسبوک کردم،  باز پس از چند روز متوجه شدم که متن تنها مربوط به کتاب نایدید می شود،   در فرجام دریافتم که  مار زخمی بنام صدیق راهی از متن کتاب برخاسته و در تبانی با کاوه  بها آمر مخابرۀ کرزی از طریق شبکه های جاسوسی  دفتر کرزی وارد صفحات فیسبوک من  می شوند و از میان  ده ها مطلب تنها آن چه درباب  کتاب رها در باد است نابود می کنند٠  به تقدس یک عشق مادرانه کتابم را بوسیدم که لابد این جنایتکاران را به جنون  وهراس افگنده و خواب خوش آنان را پریشان کرده  است ٠

  هیهات!  برای بی اعتبار کردن و نابودی کتاب ( رها در باد) چه دلقک بازی هایی که نمی کنند ؟

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

 

 

نویسنده: عبدالشهید ثاقب

 

 

 

رها در باد، علیه فراموشی

 

بیهقی در جایی می‌گوید که هر کتابی برای یک‌بار خواندن می‌ارزد، اما باید علاوه کرد که برخی کتاب‌ها برای چندبار خواندن هم می‌ارزد.

 

دسته دوم، کتاب‌هایی اند که خواندن آن‌ها نگرش آدمی نسبت به محیط و پیرامون را تغییر داده و خواب خوش و راحت مان را برآشفته می‌سازند.

 

کتاب «رها در باد» نوشته‌ی خانم ثریا بهاء نیز از همین دست کتاب‌ها می‌باشد. من کتابِ «رها در باد» را خواندم. باید گفت یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این کتاب که باعثِ ماندگاری آن خواهد شد مقاومتِ آن علیه توتالیتاریسم و مبارزة آن علیه فراموشی می‌باشد. خانم ثریا بهاء با خامه‌ی توانایی که دارد، در این کتاب چنان زوایایی ناکاویده و رازهایِ خفته‌ی چنددهه پسینِ کشور، به ویژه دوره حاکمیتِ حزبِ دموکراتیک خلق را کاویده و برملا ساخته است که خواندنِ آن آدمی را به عمقِ تحولاتِ این سرزمین می‌برد و پرده از شرارت‌هایِ بر می‌افکند که تا هنوز وارونه جلوه داده شده و خیر انگاشته گردیده است.

 

من نگارش، چاپ و نشرِ این اثر را در تاریخِ فرهنگِ افغانستان یک حادثه‌ای بزرگ می‌دانم و سرآغازِ دورة مقاومت فرهنگ علیه توتالیتاریسم می‌خوانم.

 

من وقتی کتاب «رها در باد» را خواندم و آن را با نوشته‌هایِ دیگر مورخان و فرزانگان مقایسه نمودم، به مسوولیت ناشناسی‌هایی آن‌ها آگاه شدم، به زبونی ادبیات فارسی پی بردم و آن کاخ بلند ادبیات دری را کاغذین یافتم.

 

من با خواندن این کتاب دریافتم که داشتن شاعران بسیار و ادیبان بی‌شمار و مورخان درباری مانند عبدالحی حبیبی و حسن کاکر و سمسور افغان، گنجینه‌ی ادبی و فرهنگی یک ملت را پربار نمی‌سازد، بل آن‌چه مهم است مسوولیت‌شناسی ادبیات و ادای رسالت آن در قبال قربانیان می‌باشد.

 

ادبیات و مرگ

 

رسالت ادبیات چیست؟ ما برای چه نیاز به ادبیات داریم؟ اساساً ادبیات چه باید بکند؟

 

ایوان کلیما بدین عقیده است که رسالت ادبیات، مبارزه با مرگ است؛ ادبیات باید از طریق مبارزه با فراموشی، با مرگ مبارزه کند: «ما می‌نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می‌آمد در حال فرورفتن و غرق شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است، در حافظه‌هامان زنده نگهداریم».

 

او این جمله‌ی میلان کوندرا در کتاب «خنده و فراموشی» را نقل می‌کند: «ملت‌ها این گونه نابود می‌شوندکه نخست حافظه شان را از آن‌ها می‌دزدند، کتاب‌های شان را تباه می‌کنند، و تاریخ شان را نیز. و بعد کسی دیگری می‌آید و کتاب‌هایی دیگری می‌نویسد، و دانش و آموزش دیگری به آن‌ها می‌دهد، و تاریخ دیگری را جعل می‌کند».

 

کلیما می‌گوید که یک ادیب باید در برابر این فرایند، مقاومت کند و از طریق پاسداری از حقیقت، صدای مظلومان و ستمدیدگان را فریاد نماید. پاسداری از حقیقت و مبارزه علیه فراموشی، در حقیقت مبارزه برای زندگی است. حقیقت این است که ما از طریق ثبت خاطرات جمعی و تاریخی، علیه دروغ و مرگ تحمیلی مبارزه می‌کنیم و صاحب حافظه جمعی می‌شویم.

 

من با این حرف نیچه موافق نیستم که فراموشی زندگی را خوشایند و مطبوع می‌سازد: «فایده‌ی حافظه ضعیف آن است که می‌توان بارها از امور خوشایند برای اولین بار لذت برد». بلکه بیشتر با این حرف وی موافقم که فرق انسان و حیوان را در فراموشی می‌داند: «به رمه‌ای که پیش روی شما می‌چرد توجه کنید. این حیوانات هیچ فهمی از دیروز و امروز ندارند»؛ و در بند بعدی در مورد انسان می‌گوید: «انسان از وضع خود متحیر می‌ماند و از خود می‌پرسد که چرا توانایی فراموش کردن را ندارد و همواره وابسته به گذشته باقی می‌ماند، به هر سرعتی و به هرکجا که بگریزد هم‌چنان وابسته خواهد ماند».

 

پل ریکور هم در کتاب «خاطره، تاریخ و فراموشی» رسالت ادبیات را مبارزه علیه فراموشی می‌داند. او می‌گوید که حافظه انسان‌ها چندان قوی نیست و با گذر عمر ضعیف‌تر نیز می‌شود، ادبیات ابزاری است تا افراد رویدادهای گذشته را از یاد نبرند، یا دست کم به طور کامل به فراموشی نسپارند.

 

ادبیات فراموشی

 

یکی از دانشمندان در مورد افغانستان می‌نویسد که این سرزمین، سرزمین فاجعه و جنگ و تجاوز بوده و از بدو تاریخ تا به امروز در چنین وضعیتی می‌زیسته است.

 

به راستی هم آدمی اگر اندکی دقت کند، خواهد دید که در این سرزمین از اسکندر مقدونی و چنگیز خان گرفته تا به انگلیس و امریکا و شوروی، هر یک به نوبت خود لشکرکشی نموده و مردمان این مرز و بوم را به خاک و خون کشانیده است. این البته افزون بر کشمکش‌ها و جنگ‌هایی می‌باشد که میان شاهزادگان و یک قبیله با قبیله دیگر اتفاق افتاده است.

 

وظیفه ادبیات فارسی در این سرزمین این بود که خاطرات این جنگ‌ها و کشمکش‌ها را ثبت می‌کرد و نقش مدافع مظلومان و ستمدیدگان را ایفا می‌نمود، اما متأسفانه به جای آن‌که فریاد اعتراضی باشد علیه جفاهای روزگار، بیشتر به حیث افیون ملت ما عمل کرده است.

 

اما در این میان، کتاب «رها در باد» یک حادثه‌ای بزرگ تاریخی در تاریخِ فرهنگ این سرزمین می‌باشد و سرآغاز گسستِ نویسندگان مان با ادبیاتِ فراموشی.

 

کتاب «رها در باد» را با موضع‌گیری‌های صریح و شفافی که علیه جنایت‌کارانِ جنگی و خاینان ملی دارد، می‌توان نمونه‌ای بارزِ بازتابِ درد و رنجِ قربانیان و مثال اعلای مبارزه علیه ستم‌پیشگان، و مصداقِ صادقِ مقاومت فرهنگ علیه جعل و تزویر و زورگویی و خودکامگی خواند.

 

من چاپِ این اثر را به همه مردم افغانستان، به ویژه فرهیخته بانوی گرامی ثریا بها تبریک گفته و از خداوند متعال برای شان آرزوی موفقیت بیش‌تر می‌کنم.

 

 

نویسنده : محمد نعیم کبیر

 

(رها در باد )  قیام در برابر طاغوت

چهرۀ انقلابی کاوۀ آهنگر با پیشبند چرمین او وفراخواندن مردم به اتحاد وجنبش درمقابل پادشاه قدرتمند وستمگر، درجملۀ داستان های حماسی فرهنگ ماهمیشه ماندگاراست. ازعامۀ مردم، مردی بر می خیزد، بسان انقلاب بزرگ فرانسه، مردم کوچه و بازار را به دنبال خود می کشاند. جمشید فرمانروای مغرور ازقدرت خود، به خداوند نا سپاس می شود، سزای اوقیام کاوه وجلوس فریدون براریکۀ قدرت بود.

چه گفت آن سخنگوی بافَرّ وهوش    چوخسرو شدی بندگی رابکوش
به یزدان هرآنکس که شد ناسپاس    بدلش اندرآید زهرسو هراس
به جمشید برتیره گون گشت روز      همی کاست زو فرّ گیتی فروز

روزی ضحاک مجلس می آراید وسرگرم صحبت با درباریان می شود. ناگاه خروش کاوه  به گوش می رسد، ضحاک با چهرۀ برآشفته و خشن چون آتش فشانی مشتعل فریاد می زند: بگوکه برتوچه ستم رفته است که اینگونه  می خروشی؟ کاوه که از زور و قدرت بیمی ندارد، پاسخ می دهد:
زتو برمن آمد ستم بیشتر     زنی هرزمان بردلم نیشتر
ستم گرنداری تو برمن روا    به فرزند من دست بردن چرا
یکی بی زبان مرد آهنگرم     زشاه آتش آید همی برسرم
اگرهفت کشور به شاهی تراست   چرارنج وسختی همه بهرماست

هنگامیکه کاوه ازمحضر ضحاک بیرون می شود، خروش مردم کوچه وبازار سربه آسمان می ساید.
چوکاوه بیرون آمد از پیش شاه   بر اوانجمن گشت بازارگاه 
همی برخروشید وفریاد خواند   جهان راسراسر سوی داد خواند
و رابعۀ بلخی با عصیان دربرابر ستم مردسالاری حارث، فصل دیگری را در مقابله باستمگران بازمی کند. رابعه به اتهام داشتن روابط نامشروع با بکتاش، غلام برادرش، قربانی سنت های ناپسند زمان شده و مورد سرزنش حارث قرارمی گیرد، تاجاییکه در حمام زندانی و رگهای دستش قطع می شود تا لکۀ بدنامی ازدامان حارث ستمگرپاک شود! رابعه درحالیکه به سوی مرگ می شتابد، به قیام خود دربرابر زور گویی و جفای برادر ، با خون خود روی دیوارحمام چنین مسجل می گرداند:
مرابه عشق همی متهم کنی به حیل   چه حجت آوری پیش خدای عزوجل
شاید درتاریخ خراسان، رابعۀ بلخی اولین زنی باشد که درمقابل مرد سالاری وزن ستیزی وزورگویی وقلدری به پا ایستاد، و درین راه جان خود را ازدست داد. زورگویی و ستم ازطرف خانواده ایکه دردامان آن رشد و پرورش یافته بود. 
قیام ابومسلم خراسانی درمقابل استیلای اعراب، قیام مشروطه خواهان دربرابرطاغوت سلطنت جابر، وقیام مسعود درمقابل همه اراذل واوباشان  و طالبان و القاعده و آدمکشان بین المللی، باشفافیت در دل تاریخ می درخشد.


ولی ثریا بهاء، قهرمان داستان(رها در باد) قیام دیگری برپامی کند. اوبه خانوادۀ فرعون زمان، نجیب آورده می شود، تاخواست خداوندمحقق گردد، و از روی رسوایی ها ونقشه های پلید حزب دموکراتیک خلق پرده برداشت شود. ثریا مانند موسی کلیم الله از داخل، بنیاد ظلم و ستم سالاری را سُست کند. وقتی به خانۀ برادرنجیب مطلق العنان و قصاب می رود، همه چیز را با آرمانهای آزادیخواهانۀ خود در تضاد می بیند، در قفس رسم رواج قبیلوی اسیرمی شود، پروبالش کنده می شود، ولی او با بالهای شهامت وغیرت باورناکردنی یک زن درجامعۀ مردسالاری به پروازخود ادامه می دهد، قیام را ازهمان اول آغازمی کند، با دم و دستگاه شیطانی حزب دموکراتیک خلق قطع علاقه می کند، روزهای دشوار زندگی سیاسی راخارج ازچهارچوب سیاست آغازمی کند، نام ومال و مقام کاذب او را فریب داده نمی تواند. 
کتاب ( رها در باد ) داستان واقعی زنی است در حصار بلند قبیله، داستان پرخاش وخروش موجودیست که درجامعۀ قبیلوی محکوم به هرظلم وجنایت است.
ثریا بهاء گرچه مانند رابعۀ بلخی احساسات خود را درقالب شعرنیاورده، ولی باتوانمندی خاص، آنگونه به سخن آغازمی کند و به شکوه و شکایت ادامه می دهد وصحنه ها وحقایق را به تصویرمی کشد که خواننده رامجال مکث وتفریح نمی دهد. قلم شیوا، بیان دلنشین، اثر ماندگار، مشعل انقلاب زنان را در دهه های اخیر روشن می کند. ثریابها به تحقیق درمسند مدافع راستین حقوق زنان قدعلم می کند و تا آخر استوار و شکست ناپذیر باقی می ماند. 
کتاب(  رها در باد)  نخستین  اثرنثرمعاصرفارسی دری توسط یک زن است که هرگونه تحسین وستایش به آن می زیبد. 
ثریا بهاء گرچه مانند کاوه، مردم کوچه وبازاررابه قیام درمقابل اهریمن زمان یعنی حزب پرچم وخلق نخواند، ولی به تنهایی نبرد حق در مقابل باطل را ادامه می دهد و ازستم سالاری قبیله به وضاحت پرده برمی دارد. نوشتن همچویک اثری توسط یک زن، درجامعۀ قبیلوی افغانستان ارزش کمتری ازقیام کاوه ندارد. ثریابها به همه زنان میهن پیام می دهد که باهمه شداید وسختیها در برابرظلم و بیعدالتی ومرد سالاری استواربمانند. اوگرچه مانند ژاندارک، پیشاپیش سپاه انقلابی درخیابانهای کابل برعلیه تجاوز به حقوق زن حرکت نمی کند، اما نخستین زنی است که پرده های خوف وهراس رامی درد ودرمقابل یک رژیم سفاک وخون آشام بدترازضحاک، یکه و به تنهایی می ایستد، وبارگران مسئولیت دفاع ازحقوق نیمی ازنفوس مظلوم جامعه رابه دوش می کشد. 
وقتی، به گفتۀ خالق شاهنامه، آیین فرزانگان درسرزمین کهنسال خراسان درکشتارگاه جلادان فرهنگ قبیله نابود می شود، وقتی جادو گران ومداریهای سیاسی به نام ملا ومولوی وطالب ازپشاور وسوات و وزیرستان وکویته مانند سیل خانمان براندازسرازیرمی شود، راستی از میان می رود و دست دیوان به ناراستی و بدی درازمی شود وبرگِل وسنگ وچوب ودرخت و زن وکودک و پیر وجوان رحمی  
نمی کند و کشتن وغارت وسختن دستورکارحاکمان قرارمی گیرد. مرد دیگری از تبارحسین و ابومسلم ویعقوب و رابعه بلندمی شود، ازخستگی جهاد نمی هراسد، قد راست می کند و در برابر طاغوت طالبان قیام می کند، مسعود بزرگ اسطورۀ دیگری است که ضرورت به روایت وداستان وقصه ندارد، وقیام اوبرهمه آشکارست وشهادت اوبرهان قاطع حقانیت مبارزه وقیام او. 


ثریا بهاء دره به دره، کوه به کوه، سنگلاخ به سنگلاخ، روستابه روستان و وادی به وادی دنبال این قهرمان سرگردان میگردد، وسر انجام موفق می شوداو را ازنزدیک ببیند وفلسفۀ قیام وآزادی خواهی  او را در یابد. ( رها در باد) ، سیمای مردی رابه تصویرمی کشد که دیوانگان همیشه درمخدوش ساختن آن کوششهای بیجا نموده اند. مسعود را مردی می یابد که به مقام وپول وشهرت نمی اندیشد،بلکه برای آزادی می جنگید وازحق دفاع می کرد. مانندیک سپاهی عادی زندگی می کرد و دربسررساندن قیام، خواب وراحت رابرخودحرام کرده بود.
ثریابها ماه ها دره های پنجشیر را درسخت ترین شرایط سرما، گاهی به سواری اسپ وگاهی پای پیاده درمعیت دوطفل خود می پیماید، و مبارزه می کند تا زنده بماند و پیام خود را درکتاب ( رها در باد ) به تمام مردم آزادیخواه، بویژه زنان درقید و بندجامعۀ قبیلوی برساند.


مسعود از بیرون با تجاوز روسها و طاغوت طالبان درپیکاربود، وثریابها از داخل دربرابرنظام طاغوتی خلق وپرچم درمبارزه٠ بنازم به شهامت مردی که با بزرگترین و قدرتمندترین لشکرجهان درمیدان نبرد می رزمید، و بنازم به شیرزنی که از داخل، وجدان فرومایگان وطنفروش رامی آزرد و تاروپود هستی آنها را درهم می ریخت ٠
ثریا بهاء با شهامت خارق العاده باحزب دموکراتیک خلق و پرچم قطع رابطه می نماید، ولی خاموش نمی نشیند و به انتقاد و پیکار و مبارزه ادامه می دهد. امانه به طرفداری خلقیان و پرچمیان خودفروخته، بلکه به طرفداری از آزادی و رهایی ازهمه زنجیرهای تعصب واسارت٠

 ثریابها هم یک قهرمان است، یک مبارز دلیراست و دربدترین شرایط به پیکار ومبارزۀ خود ادامه داده است.  ومقدستر وبالاتر و والاتر ازهمه ثریابها، یک مادراست ودرانجام این رسالت مقدس، با قلب وهراس یک مادر ازجگرگوشه های خود پاسداری نموده است. درکانون خانواده، درکنارهمسرهوسباز و دیوانه و دروغ گو دلسوزانه به حمایت و حفاظت دو فرزندخود پرداخته است٠ جای او درمیان زنان باشهامت ثبت تاریخ کشورماست، وکتاب او( رها درباد) ، سرمشق زندۀ مبارزه و قیام زنان کشور در برابر نظام پوسیدۀ مردسالاری قبیلوی و شوهر ستم پیشه است٠
اگرعدۀ براوشوریده و ژاژخایی نموده اند، بازهم دلیل برحقانیت قیام و نوشتۀ اوست، زیرا آنهایی که قدرت ونام قبیلوی خود را به خطرمواجه می بینند، می ترسند وهراس برآنها مستولی می شود وهرکه را دردی رسد ناچارگوید وای وای! این درد آنها را به وای وای گفتن و به بیراهه ساختن وادار می سازد.
ثریابها!  توانخستین  زنی هستی که بالاتر ازهمه مردان سیاستمدارمحافظه کار، که سکوت نموده اند، دروازه های سکوت راشکستی واز معرکۀ سیستم خلق وپرچم بدنام، بانیک نامی بیرون شدی !
سپاس به قلم وخدمت بزرگ فرهنگی توبه زبان فارسی. پیروز باد قیام تو در برابرنظام فرتوت قبیلوی ومردسالاری! سر افگنده وشرمسارباد دشمنان آزادی، برابری وعدالت درسراسرجهان !

(منتشرۀ هفته نامۀ امیدشماره 951 مورخ پنجم جون 2031

 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠
تگ ها :

 

            

همایون بهاء

(رها در باد)  در چنبرۀ واکنش ها

 واتهامات انتقام جویانۀ تبهکاران

برتولت برشت می گوید: " آن که حقیقت را نمی داند نادان است، ولی آنکه حقیقت را می داند و آن را پنهان می کند جنایتکاراست٠"  اما ثریا بهاء حقیقت را می داند و با شجاعت، ایثار، اعتماد به نفس و قلم آتشین بیانش می دارد، و من این ویژه گی را از کودکی در وجود خواهرم، ثریا دریافته بودم افزون بر هوش سرشار و حس کنجکاویی بی مانندش که هیچ چیزی از نظر و احساسش پنهان نمی ماند حتی صدای چکیدن چند قطره آب و خشکیدن یک شاخه گل و فریاد بی صدایی بینوایی٠ وی از کودکی برای دختر برهنه و گرسنۀ همسایه  کفش و نان می برد، در برابر زورمندان می ایستاد و تعهد و مسوولیت برایش معنا داشت٠

ثریا بهاء درفرجام کتابی نوشت به نام ( رها در باد)  که استاد واصف باختری در باب این کتاب گفتند: "سوگند می خورم زندگینامۀ با این ژرفا و ادبیات در کشورم نخوانده ام "  و آقای لطیف ناظمی گفتند: " فکر کردم این کتاب را یک نویسندۀ فرانسوی نگاشته است" و آقای داکتر حسن شرق گفتند: " این کتاب را ویکتور هوگو چون بینوایان خودش نوشته است" ٠ و من این کتاب را چون ( برباد رفته) مارگریت میچل می دانم ، با آنکه شماری (رها در باد) را یک  شهکار خواندند،  اما ژانرهای متهم به وحشت و جنایت دراین کتاب،  از وحشت خانۀ اختر محمد، از شکنجه گاه های خاد و از مسلخ زندان پلچرخی با ساطور اتهامات انتقام جویانه سر بیرون کرده و جای سلاخی گردن نویسنده به سلاخی شخصیت نویسنده متوسل شده اند٠ اما برای این تبهکاران دیگر بسیار دیر شده است، آوازه و شهرت کتاب از مرزها بیرون رفته و شیفته گان کتاب  از آسترالیا تا کانادا و از امریکا تا اروپا و افغانستان  هر روز فرونی می گیرد، بنیاد مسعود کتاب ( رها در باد ) را به تیراژ ده هزارجلد در ایران زیر چاپ دارد، واقعاً برای آقای راهی و خادیست ها دیر شده است و کتاب بخشی از تاریخ کشور شد وماندگار ٠

 ثریا درمتن کتاب جاودانه خواهد زیست و با ریاکاران، با جعل سازان، با آنانی که کشور را به خاک و خون کشاندند، با خادیست های جنایتکار، با پلشتی های برادر فرصت طلب نجیب درنبرد خواهد بود٠

 نویسندۀ کتاب حقایق را از زیر آوار تاریخ بیرون کشید و به حافظۀ تاریخ و نسل های آینده سپرد٠ اما  آنانی که تاب و توان شنیدن حقیقت را ندارند، به سبوتاژ، توطیه و ترور شخصیت دست می زنند٠ اینها هنگام حاکمیت حزب خود برای هزاران انسان بیگناه اسناد جعلی و پرونده های دروغین ساختند، نخبه های جامعه را در شکنجه گاه های خاد و پولیگونهای پلچرخی زندانی، شکنجه و زنده زنده زیر خاک کردند٠ همین سند سازان و پرونده سازان حرفوی با اخلاق  جنایتکارانه نه تنها به جان نویسنده کتاب، بلکه به جان نویسندگانی که نقد های زیبایی در باب کتاب (رها در باد) نوشته اند، افتاده اند، به جان رزاق مامون، بهار چوپان، سید کاغذ، داکتر عنایت الله شهرانی، نسرین گروس، گلاب الدین سخنور، قیام الدین نوری، عزیزالله ایما و شاعر و نویسنده توانا آقای یعقوب یسنا افتاده اند و با همان گستاخی همیشه گی به شیوۀ نگارش و شخصیت پروفیسور رسول رهین توهین و اهانت کرده و اگردرحاکمیت بودند، حتماً  آقای سارنوال محشور برایش اسناد جعلی  می ساخت و به محاکمۀ انقلابی  سوقش می داد٠

پرسش برانگیز است که خادیست ها هنگام ریاست خاد و حاکمیت نجیب الله مشهور به قصاب شهر کابل ملیونها  انسان را کشتند، معیوب کردند، فرار دادند، زندانی کردند، قلم ها را شکستند، دهن ها را قفل بستند، اما  نه ندای از وجدان شان بر خاست و نه خمی به آبرو آوردند، حال چگونه یک زن و یک کتاب آنها را تا این حد سراسیمه ساخته و به ترس و وحشت انداخته است و چنان آتشی در درون آنها افروخته است، که دیوانه وار سر بر دروازۀ حزب می کوبند و پیوسته هذیان می گویند که در فرجام زنی با شجاعت بخشی از حقایق ننگین درون حزب را افشا کرد، از جنایات، بیرحمی و دزدی های  داکترنجیب و خشونت و ستم پیشه گی برادرش روایت کرد، با آنکه اشتباهات سیاسی کارمل را برشمرد، اما صادقانه از امانت داری کارمل نیز نوشت که چون داکتر نجیب از دارایی های عامه دزدی نکرد وهرگز ثروتی نیندوخت٠

و آقای صدیق راهی که سالها در دخمۀ تاریک خویش از ترس روبرو شدن با مردم در انزوا زیسته بود، پس از نشر کتاب ( رها در باد) با نعش و مغز منجمد از دخمۀ تاریک خود بر خاسته با تضرع دست به دامن اسماعیل محشور و چند خادیست اولترا پشتونیست دیگر شده تا برای برأت جنایات وی کاری کنند  و روی وی را سفید و دستان خون آلودش را پاک جلوه دهند، اما هنوز خون مجید کلکانی از دست های وی نخشکیده است، هنوز خاطرۀ جاسوسی وی برای روسها فراموش نشده است، هنوز کتاب ( آیا نجیب را می شناسید؟ ) با دست نویس خودش با اسناد و چک ١۴ هزار دالر موجود است، هنوز مصاحبۀ وی در سال ١٩٨٨ با رادیوی صدای امریکا به صدای خودش علیه برادرش داکتر نجیب در یوتیوب موجود است، هنوز جنایتی را که در حق خالد پسرش از کودکی تا کنون انجام داده، التیام نیافته است٠

من از آقای راهی که هم متهم است و هم داور و هم سند ساز وهم جعل کار می پرسم: آیا گناه و حتا جنایت نیست که  برای برأت وجدان گناه آلود خود در پشت دو فرزند بینوای خود سنگر گرفت و آنها را سپرساخت؟

آقای راهی کدام اشتباه و گناه خود را در پشت دو فرزندی که بیرحمانه قربانی دسایس و وحشت مهار ناشدنی پدر بیمار شده اند، توجیه و پنهان می کند؟  می خواهد بگوید که دو فرزندم با من است؟!، من بی گناه هستم، من در دستگیری و مرگ مجید کلکانی دست نداشته ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من برای روسها جاسوسی نکرده ام، چون دو فرزندم با من است؟! ، من به جبهه پنجشیر به دست و پای احمدشاه مسعود بوسه نزده ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من کتاب (آیا نجیب را می شناسید؟)  علیه برادرم داکتر نجیب و پدر و مادر و خواهرم در بدل چهارده هزار دالر امریکایی به خط و قلم خود ننوشتم و می توانم از دست نویس خود انکار کنم، چون دو فرزندم بامن است؟!،  من در اگست ١٩٨٨ در رادیوی صدای امریکا علیه داکتر نجیب مصاحبه نکرده ام،  چون دو فرزندم با من است ؟!، من چهار بار ازدواج و هر چهار بارطلاق نشده ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من هر وقتی که خواسته باشم برای  توجیه و اثبات حضور خود که زنده ام و مقاصد پلید خود آن دو فرزند را استفاده و مغایر ارزش های انسانی علیه مادر تحریک و از گرمای مهر مادری محروم شان می کنم، چون دو فرزندم با من است؟!

 

آقای راهی باید دریابد: دو فرزند که ٣٢ و ٣٣ سال شان است در واقع با وی نبوده اند، دخترتقرببا ده سال است تنها در شهر استنفورد کار و زندگی می کند و پدر در شهرفریمونت، که در این دوسال برای کشتار مردم به قندهار تشریف دارند٠ هفته گذشته مراسم عروسی دختر بود و با همسرش زندگی نوی را آغاز کرد، اما باز سر وکله پدر بیرحم از قندهار پیدا شد و از دیدن نزدیکی مادر و دختر برآشفت و دختر را زیر فشار گرفته است که  نسبت نوشتن کتاب ( رها درباد)  علیه مادر موضع  گیری کند، تا  پدر بی گناه جلوه نماید و جای پا میان خادیست ها و حزب وطن پیدا کند٠ وضع آقای راهی با پسرش نیز از کودکی تا کنون چنان وحشیانه بوده و زخم های ناسوری بر روانش زده است که نگفتنش سزاوارتر است٠ پسر بینوا برای اینکه مورد خشم و خشونت پدر واقع نشود بی چون و چرا از پدر  اطاعت می کند٠ تابعیت بی چون و چرای این دو قربانی، به پدر ظالم و متجاوز از سرمحبت نه، بلکه از سر اجبار و هراسی است  که از کودکی در ناخودآگاه  ذهن آن دو جا گرفته است و تا آخر عمر باقی خواهد ماند٠ چنانچه هانوره دو بالزاک نویسنده بزرگ فرانسه با آنکه از مادرش متنفر بود، اما تا پایان زندگی  از مادر شکنجه گر خود می هراسید و اطاعت می کرد٠

آقای راهی به پندار آنکه از نویسندۀ کتاب ( رها در باد ) انتقام گیرد، در واقع از فرزند خود انتقام می گیرد و این انتقام گیری که بخشی از فرهنگ واپسگرای قبیله است که گرمای مهر مادری را از فرزندان می گیرد و به آنها آسیب روانی و عاطفی می زند.

در دو لینک زیر خواهید دید که آقای راهی این اپورچنیست روزگار به هیچ یک از وابستگان خود رحم ندارد، حتا به فرزندان خود٠ با دیدن و شنیدن این دو لینک داوری خواهید کرد که چگونه افرادی در برابر حقانیت کتاب ( رها در باد) واکنش نشان می دهند٠

 

http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

 

http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

مژده به دوستان کتاب (رها در باد) ، مژده به دوستان و مخالفان که فرهنگ کتاب خواندن وکتاب خریدن دارند: 
کتاب ( رها در باد ) به تیراژ  1000 جلد در کابل تجدید چاپ شد و آقای حسین محمدی ناشر کتاب گفتند که ( رها در باد ) در کتاب فروشی های شهر توزیع شده است .

 

 

 

(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

 

از پیام آقای صاحب نظر مرادی نویسندۀ توانای کشور سپاس گذارم و اینک متن پیام :

 

سلام بانوی عریز ثریا جان بهاء

"رها درباد" نوشته ثریا بهاء

من این کتاب ضخیم وفخیم را به مجردیکه بدست آوردم، با اشتیاق تمام آنر سراپا خواندم. عناوین ومتون سیال ودلکش کتاب چون آهن ربا ذوق واحساسم را بخود معطوف داشتند.

این کتاب که جریان خروشان زندگی یک زن روشنفکر وآشفته خاطر را درمناسبات مه آلود سیاسی کشور ما رقم میزند، با دل انگیز ترین بیانها نه تنها راوی خاطره های تلخ واندوهگین نویسنده آن هستند، بلکه با شفاف ترین نحوه نگارش تاریخ یک برهه خون افشان زمانی مارا که نویسنده خود در آن نفس کشیده وشاهد رخدادهای نا هنجار بوده است، هستی بخشیده است.

با اینکه صحنه های زندگی نویسنده در بخشها وبحثهای این کتاب بسیار غمین واندوهبار هستند، اما قلم رسا وذهن جویای او در پرداز های ادبی وبه تصویر کشیدن ماجرا ها بسیار دل انگیز وروح بخش شکل گرفته است.

خواندن این کتاب برای درک ودانستن محتوای تاریخی یک برهه وحشتناکی از هستی مردم کشور و رهبری کسانی که با فضای نا سالم وروان بیمار ولاقیدی های اخلاقی در خانواده بر مردم حکم رانده اند پاسخگوی پرشسهای بیشماریست.

نویسنده با حد اعلای حوصله مندی ماجرا های تکاندهنده زندگیش را با جزئیات وتعابیر مفصل توضیح داده ودر نتیجه گنجینه بی کران فرهنگ وادبیات فارسی دری را غنای بیشتر وشکوهمندی بخشیده است.

مرد سالاری کشور از خامه یک بانوی سیاستگر وفرهنگ گستر تازگیهای حیرت بر انگیزی دارد وگمان نکنم تا کنون در دنیای سرکوفته زنان کشور از بانوان چاوشگر کشور کسی با چنین ایجاد وآفرینشگری دست یافته باشد.

من چاپ این اثر گرانسنگ ادبی وتاریخی را به بانوی صدر نشین سخن درقله های بلند ادبیات زن به خانم ثریا بهاء از دل وجان تبریک میگویم وموفقیتهای مزید ایشان را در آفرینش های بعدی شان از ایزد منان خواهانم.

صاحب نطر مرادی 

 (((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧
تگ ها :

 

 

نگارش: قیام الدین نوری

" رها در باد" تابلوی یک حماسه گر

اما پیش از  آن "رها در باد" نگارشی است از بانو ثریا بهاء، یک زن، یک مبارز، یک مادر، یک حماسه گر...

این نگارش ، رود ها و فرا رود های یک زن حماسه آفرین را به تصویر می کشد که با بی باکی  بر فراز بال های شجاعت، عشق و آزاده گی می نشیند و خویش را از درون لایه های یک دهکدۀ محقر از جنس پستی و زبونی بیرون می کشد؛ و در فرجام، بر بلندای از بلندترین کوهای غرور، شکوهمندی، آزاد منشی و دادخواهی آشیانه می گسترد.

رها در باد، یک بار دیگر تیغ زننده اش را بر پیکر این پندار ها و نگرش ها فرو می برد که به من می گوید، " زن" – این واژۀ تعریف ناشدنی" – به جز پزیدن چند نان در تنور و جنباندن گهوارۀ چند کودک ، اصلن دیگر کاری بلد نیست. این " رها در باد" دست کم همین پندار را در من سخت کوبید و نابود کرد.

از درون پندار های اهریمنی زن ستیزانه، اما خیلی سنگین  و حشتناک، شکوهمند بانویی بر می خیزد و با ریختن هزاران قطره اشک، هزاران قطره خون و هزاران خورجین درد، به من و شاید به تو می گوید که " زن هم می تواند حماسه گر باشد". " آن جا که زن است، روشنایی است" - این معقولۀ نفرت انگیز را با فورمول های ساخته شده از انسانیت، شرافت، آزاده گی و غرور  به همه به ثبوت می رساند.

می گوید می شود زن بود، اما خیلی مرد بود. می شود، جسم ناتوان داشت، اما همچون رستم به میدان نبرد، با سنگ ها، با بم ها، با آتش با خشم، دست و پنجه کرد.

رها در باد؛ یک آیینه است. چنان آیینه ی که پهلوی دیگر زن بودن – یعنی به پندار جامعۀ ما – جنس دوم بودن را انعکاس می دهد. یعنی با وضاحت، با شفافیتِ با اندازه یک آیینه می گوید که مگر جنس دوم بودن هم کار آسانی است؟ آیا همۀ این جنس های اول که هستی شان را فقط در همین گزینش می بینند، می توانند همچون یک جنس دوم به چنین مبارزۀ برخیزد، بار ها شکست بخورد، تحقیر شود، بخاطر زن بودنش آماج نگاه های هوس آلود قرار بگیرد، و در نهایت همانند یک غریبه و پس از سالیان دراز مبارزه تک و تنها رها گردد، مگر یک جنس اول چنین شهامتی داشته است...یا دست کم دارد؟

رها در باد، بیش از آن که تاریخ نگاری یا رومانی باشد، یک حقیقت است؛ یک حقیقت که همه کوشیدند آن را با نامردی ها، با وجدانی های تمام زیر خاک و خاکسترش بسازند و آن را در میان غبار های سیه روزگار – شبه اندیشه های شان – رها سازند.

این حقیقت در محتوا و درون خود یک جوهر خیلی ها ماندگار و خیلی سنگین دارد. این کتاب انسان را به یک بار اندیشیدن و تفکر زنده گی خویشتن ناگذیر می سازد. می پرسد تو به عنوان یک انسان... یا بیا گیریم به حیث یک مرد، زنده گی ات را چه گونه زیسته ی....یا دست کم چگونه می خواهی زیست؟  همچون یک مارمولک که پس از دیدن هر پشه ی رنگ باخت؟ یا همچون عقابی که هر پشه و نا پشه را از هزاران فرسنگ دور می بیند و شکار می کند؟ و این آموزه و درس به راستی که چه ماندگار است. جاویدانه گی این کتاب ممکن است در این باشد که، بله، می شود زنده گی کرد، اما زنده گی یک موش، با زنده گی یک ببر، به بزرگی یک بیشه پهناور تفاوت دارد.

زنده گی شاید مفهوم های گونه گون داشته باشد؛ اما در " رها در باد" می شود این مفهوم زنده گی را هم دریافت که " در آن هنگام که بر فراز صخره ای همصدا با موج ها می گریستم، به ناگهان از خروشیدن و سر به صخره کوبیدن موج های سرکش به انگیزش زنده گی رسیدم که هستی در ستیز و مبارزه معنا پیدا می کند و هر زمان ستیز باز ایستد، هستی معنایی ندارد"

برای آفریدگار " رها در باد" رسایی در قلم و سرسبزی در زنده گی آزمندیم!

نگارش: قیام نوری -

 ×××××××××××××××××××××××××××××××

 

گلاب الدین سخنور

و "رها در باد" صدای قرن

 

رها در باد فریاد دادخواهی زنی است از ژرفای تاریخ، ناله وشیون مادریست برای فرزند دانشجویش که به جرم عدالت خواهی سرنوشتش به کشتارگاه پلچرخی کشانده است، بلند میشود. سوز و گدازی خواهریست برای زخمهای برادر که در اثر تحقیقات "خاد" وجودش پوسیده است ولی حقیقت را انکار نکرده است.! فغان و گریه ای کودکانی است که در روستاهای دوردست کشور سحرگاهی برای از دست دادن همه دارو ندارخانواده اش دراثر بمباران ارتش سرخ، ناگهان معصومانه در گلِم سوگواری می نشیند. ، انتظار زنی است که برای ناپدید شدن شوهرش درزندان مخوف نظام های مستبد قرون گذشته و معاصر، لحظه شماری دارد ولی شور بختانه این  لحظه شماری ها هم  به یأس مبدل میشود. آرمان مقدس مادر ایست که برای فرزندانش اتحاد را به نیایش نشسته است.
سرنوشت تلخ مادرانی ست که برای نجات فرزندان خود کوره راه های غربت را می پیمایند، تا از جنهم جنگ رهایی یابند.
و....  در فرجام، فریاد  مردمی است برای قربانی شدن عدالت و به غارت رفتن همه سرمایه های فرهنگی و معنوی سرزمین شان.
رها درباد دربرگیرندۀ زیست نامۀ نویسنده، نگاه دقیق از رویدادهای سیاسی معاصر، کاوش و پژوهش ژرفی که از نوک قلم یک زن  پرخاشگر نشأت میگیرد و به باور من در نوع خود فراز و فرودهای چهار دهۀ پیسین را با سوژه های متفاوت ودقیق به نگارش می نشیند.
از یک سوخاطره و سفرنامۀ پرماجراییست که روی زیستن یک انسان آزاد منش تمرکز دارد. و ازسویی هم رومانیست بیانگر وقایع نهان و پیدای جامعه که به زبان ادبیات رسا و سلیس قلم انداز شده است.  و به روایت دیگر تاریخیست که ازعمق رویدادهای سیاسی و وقایع دهه های گذشته عبور می کند.
الف ) خاطره نویسی یا سفرنامه؛ رها درباد چون سایۀ استوار همواره  نویسنده را دنبال نموده وهر لحظۀ زندگی اش را با همان ساده گی و زیبای بازگو میکند که بی تردید پس از مطالعۀ آن میتوان مبارزۀ یک زن آزادمنش را درلای هر برگ این اثر احساس کرد. اما سفری است پر از خم و پیچ ماجراها...
ب)  رها درباد رمانیست ریالیستیک  که رویداد های چند دهۀ اخیر را به زبان ساده، اما با ادبیات بلند که مبین حاکمیت قلم نویسنده به قله های شامخ ادبیات فارسی - دری است، به تصویرمیکشد و چنان عطش در جان خواننده می انداز که  شتابان  کتاب را به یک نفس بخواند.
ج) رها درباد هم چنان تاریخیست مملو از رخ داد ها و حوادث که با برداشت های عینی، خشت واژه های از خامۀ نگارنده روی هم قرار گرفته و کاخ شکوه مندی را بنیان می نهد.
در نخست  عنوان این اثر "رها درباد"  شاید برای هرخواننده پرسش برانگیز وجالب باشد ولی هنگامیکه توسن مطالعه دامنه های سطور صفحۀ 764 را در مینورد برداشت های واقعی ازین (رمان، تاریخ و سفرنامه) در حافظۀ خواننده نقش می بندد و بی تردید میتوان عمق ژرفنگری نویسنده و سرنوشت سیاسی اش را با همین عنوان درخاطره سپرد.
رها درباد کتابی است که به همت قلم فرهیخته بانوی پرخاشگر و ژرف اندیش (ثریا بهاء) با صحافت زیبا در764 صفحه درسال 1391 هجری خورشیدی به زیور چاپ آراسته گردیده است و خوانش این اثر برای نسل جوان عاری از ارزش و سودمندی نخواهد بود.
قلمش را سبز و پربار خواهانم

 ((((((((((((((((((((((((((((((

 

Backفرهنگرها در باد، یک حماسۀ جاودانه

 

 

 رها در باد،  یک حماسۀ جاودانه

 

 

"رها در باد" اثر نویسندۀ توانا و مبارز خانم ثریا بهاء، پدیده ایست هنری، تاریخی، سیاسی، حماسی و در فرجام زندگی نامۀ زنی است که در یک خانوادۀ مبارز چشم به دنیا می گشاید و نیمۀ دیگر پدر انقلابی اش می شود،  پدری که درد و رنج  را در زندانهای استبداد نادرخانی و هاشم خانی در پوست و گوشت خود احساس می کند و هژده سال در پشت میله های سیاه زندان سرود آزادی می خواند و این سرود آزاده گی برلبان دخترجاری و در راه نبرد و نویسنده گی رانده می شود.

زندگی ثریا بهاء جذابتر از سرگذشت دیگر نویسنده گان افغانستان است، یک زن آهنین، یک سر نترس، یک روحیۀ پیکار جو، یک قلم آتشین و یک شهامت بی اندازه زندگی او را متفاوت و درعین حال جذاب کرده است.

واقعاً زنده گی ثریا بهاء متفاوت ازهمه زنان کشور بوده و از دورانی که دنیا را شناخت خانۀ پدری اش مرکزمشروطه خواهان و مبارزان و باشگاه بحث های سیاسی و فلسفی بوده است، ذهن جوان ثریا همه رویدار را به خاطرمی سپارد، شتاب آلود کتابهای گاو صندوق پدر را، رومانهای مشهور اروپا، جراید و مجلات را ورق می زند، به زیبایی های شاعرانه دل می بندد، از چکیدن یک قطره باران از نوک برگهای درختان تا صدای خش خش برگهای خشک پاییزی از زیر کفش هایش متأثر می گردد.از داستان کوتاه آغاز و به نوشتن مقالات سیاسی و ادبی ره می گشاید، وارد جریان چپی دورانش می شود، در هژده سالگی ریا و نیرنگ رهبران چپی را درک و در نزده سالگی به یکی از منتقدان حزب دموکراتیک خلق مبدل می شود. ثریا می نویسد: "با این همه، من نتوانستم نقش خویشتن را در آیینۀ هنجارها و رفتارهای دیگران ببینم و دریابم، من نقش خویش را بارتابی از رنجهای زندان پدرم، اندوه ژرف مادرم و فریاد مردمم از زیر رگبار آتش - آن گونه دیدم و دریافتم که به یادش می آورم تا روایتش کنم".

ثریا در مورد پدرش در کتاب ( رها در باد) می نویسد: "هنگامی که پدرم را در زندان شلاق می زدند، شلاق چرمی زوزه کشان بر پوستش فرود می آمد، هر ضربه، خط کبود و خونینی بر تن نحیف او می کشید. اما در همه حال استوار و پا بر جا چون کوهی ایستاد و از ایمانش و آرمان سیاسی اش دفاع کرد."

انسانی که این چنین درک عمیق از زندگی و استبداد و شناخت از جهان بیرونی و درونی دارد چگونه می تواند بی تفاوت یک نظاره گرخاموش باقی بماند؟  دختری که با رهبران سیاسی دورانش درگفتگو تضاد و ستیز بوده و توانسته آزاده، فساد ناپذیر و پاک ازهر نوع سازش و تبانی، جریان پرچم را در  زمان شاه ترک بگوید، چگونه می تواند از مبارزه دست بکشد و در بیشۀ اروپا و امریکا خنثی زندگی کند. بانو بهاء می نویسد: " زندگی در مبارزه معنا پیدا می کند و زندگی بدون مبارزه یک هستی مرده خواهد بود."

بانو بهاء درخانوادۀ داکتر نجیب الله شاهد سازش ها توطیه ها، دام ها، نیرنگها، جنایات و کشتارهای ناجوانمردانه بوده که همه را باقلم آتشین به حافظۀ تاریخ سپرده است.

بانو بهاء که در خانوادۀ  پدر مبارزش هیچگاهی ستم مرد سالاری را  تجربه نکرده بود، اما سرنوشت وی را از یک خانوادۀ روشنفکر و بافرهنگ کابل به یک خانوادۀ وحشتناک قبیله یی پرتاب کرد که از ستم وخشونت فطری این خانواده رنجهای زیادی دید.اما با تمام ستم گری خانوادۀ شوهر هرگز وی را شکستانده نتوانستند و سرسازش و تسلیم فرود نیاورد، از توطیه های پیهم نجیب هوشیارانه جان سالم بدربرد و در فرجام هنگامی که پنجشیر جبهه داغ جنگ با ارتش سرخ بود، نامۀ به احمدشاه مسعود نوشت و تقاضای پناهنده شدن به جبهۀ جنگ را نمود. احمدشاه مسعود به پاسخش نوشت، پنجشیر جبهۀ جنگ است وشما اینجا زیر بمباران ارتش سرخ زندگی نمی توانید. خانم بهاء به پاسخ مسعود نوشت: من اگر در زندگی نتوانم ثابت کنم که زندگی من با زندگی خانوادۀ نجیب متفاوت هستم، لابد می خواهم مرگی را انتخاب کنم که با مرگ خانواده نجیب متفاوت باشد.

soraya Baha book2012ثریا به جبهۀ جنگ پیوست و بیشتر از یک سال درجبهۀ پنجشیر، در فرخار و ورسج  زیر رگبار آتش، جنگ، بمباران، ریزش بمب های خوشه یی، مرگ جوانان و ویرانی خانه ها و روستا ها و سوختن گندم زارها و لاشۀ سوختۀ تانک های روس ها را دید و تنفرش را از جنگ دراثر جاودانه اش ( رها در باد ) به حافظۀ نسل فردا سپرد.

بانو بهاء رها ازهر بند تعصب تباری، مذهبی و سیاسی، از بزرگی و شخصیت استاد فلسفۀ حزب پرچم، میراکبرخیبر و از انگیزه های قتلش پرده بر می دارد و بی هراس از توطئه های روس در تبانی با رهبری حزب دموکراتیک خلق علیه خیبر سخن می گوید.این دیدعاطفی خانم بهاء به یک رهبر پشتون تبار پوزۀ اتهامات و بهانه گیری های مخالفینش را به خاک می مالد. نشرکتاب ( رها در باد) با یک ادبیات عالی و نثر شاعرانه به سطح نویسندگان بزرگ دنیا، پشت دشمنانش را لرزانده است که خود تا هنوز نتوانسته اند اثری با این عظمت بنویسند و اگر نقد های حسودانه و دشمنانه هم کرده اند پس از چند روز به آرشیف جفنگیات سایت ها رفته، ولی کتاب( رها در باد ) سده ها جاودانه خواهد زیست.

این کتاب تنها سرگذشت یک زن نیست، بلکه فراتر و فراتر از آن است، درهرفصل شاهد ابعاد  تاریخی، جامعه شناختی، روانشناختی و فلسفی این کتاب خواهید بود که با یک نثر بسیار زیبا وشیوا تا اعماق روح نفوذ می کند ونمی توان کتاب را گذاشت و خوابید، باید به یک نفس کتاب در حدود ٨.. صفحه یی را به پایان رساند. جذابیت و توانایی نویسنده را همه خوانندگان تجربه کرده و اعتراف می نمایند.

برای همین این کتاب را می توان یک حماسۀ جاودانه خوا

 

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

عزیزالله ایما

لحظه یی با ژرفای ( رها در باد)

azizullah ima"رها در باد" یادها و فریادهای زنی‌ست که از گذرگاهِ تندبادها و توفان‌ها گذشته‌است، زنی که استبدادِ مضاعف نتوانسته‌است کمرش را خم‌کند. 

ثریا بهاء نویسنده "رها در باد" بانویی‌ست که درس مبارزه را از ایستاده‌گی هژده ساله پدر آزاده‌ش در پشت میله‌های زندان آموخته‌است و نخستین نامه‌های آزاده‌گی را از خط‌های شلاقِ بر پشتِ پدر خوانده‌است، پیش از آن‌که گاوصندوقِ پر از کتاب پدر را بگشاید.

در تأریخ نرینه ما مردی را به یاد ندارم که درونی‌ترین لایه‌های هستی‌ش را بی‌ریا برای گفتنِ حقیقتی در اتاقی شیشه‌یی این گونه به تماشا بگذارد، چه رسد به بانویی که بی‌هراس و دلیرانه در برابرِ دروغ‌های بزرگ تأریخ می‌ایستد و فریاد می‌زند:
"های مردم، تأریخ مان پر از جعل است!"

او نه تنها دروغ‌های سلطان حسین و سلطان علی را که امپراتور سرخ را به جای همه خدایان می‌پرستند جارمی‌زند، که از آن سوی دیوارهای تودرتو و از درون اتاق‌های تاریک، رازهای سرخ و سپید و سبز را برون می‌کند و پیکره‌های بیمارگونۀ مردانی را که سال‌ها بر تخت قدرت نشستند، مردمی و سرزمینی را به نابودی کشانیدند، دوباره بر نمایشگاه تأریخ می‌آورد، تا نسل‌های دیگر بگریند یا بخندند بر بازی‌های زشتِ اقتدارهای پلشت.

"رها در باد" روایت دردها، بربادی‌ها، سوگواری‌ها و رنج‌های مردمی‌ست که از سوی فرمانروایان و سرکرده‌گانِ سازمان‌ها و تنظیم‌های در بندِ کاخ‌های سرخ و سپید، همه هستی خود را از دست داده‌اند. روایتگر نه تکیه بر دین دارد و نه بر ضدِ آن، او پیوسته از بیداد می‌گوید، بیدادی که در درونی‌ترین لحظه‌هایش هم رخنه کرده‌است. مردمی که روشنفکران و آزاده‌گانش پنجه در پنجۀ استبداد شکنجه می‌شوند، زندان می‌روند و به پای دار می‌ایستند. مردمی که کاخ‌نشینان سرخ از خون‌های ریخته شان شعارِ سرخ می‌نویسند وکاخ‌نشینان سپید پیکره‌ها و تن‌های پاره پارۀ شان را ابزارِ کارزار و بازارِ جنگِ سرد می‌سازند. 

نویسنده مشق نوشتن را – همان گونه که کتاب را نیز – با لب‌سیرین سرخ مادر بر دیوار سپید خانه آغاز می‌کند، پس از نیم سده و پس از عبور از مرزهای بیشمار زنده‌گی، همیشه و همه جا خط‌های سرخی را بر دیوارهای سپید می‌بیند و می‌خواند.

"رها در باد" ریشه‌های انتحارِ بهشتی را از وعده‌های بامذهبان به گفته‌های لامذهبان پیوند می‌زند و صدای "نابغه شرق" را از اوراق تأریخ بلندمی‌کند:

"اگر شما خلقی شوید، دخترکان مینی‌ژوپ پوش کابل، با ناز و کرشمه مال شما خواهند گردید ..."

این صدا با صدای نصرالله‌های جنوب برای رسیدن به بهشت زمینی می‌آمیزد: " ... ما از شوق می‌لرزیدیم، با دل و جان عضویت حزب خلق را پذیرفتیم ..."

از همین جاست که مانیفست طبقات محروم در کشوری که هنوز از کارخانه و کارگر خبری نیست، به گونه دیگری شکل می‌گیرد و نخست محرومان جنسی را به اتحادی فرامی‌خوانند، تا تصحیحی باشد برای اندیشه‌های مارکس در کشورهای نرسیده به سرمایه‌داری.

روایتگر "رها در باد" آن گاه که در کشور شوراها زنان و مردانی را می‌بیند که در سرمای سخت با بیل، کلند و تیشه یخ‌های جاده‌یی را می‌شکنند و در صدر هیأت رییسه دولت و دفتر سیاسی حزب نامی از زنی را درنمی‌یابد، به عنوان زنی که در جست‌وجوی حق است خواب بر پلک‌هایش می‌شکند و در برابر این برابری سرخ نشانۀ پرسشی می‌گذارد: "آیا شکستنِ یخ‌های خیابان‌ها در سرمای زمستان به وسیله زنان شباهت بی‌تردید به زاییدنِ مردان نخواهد داشت؟"

در همان سرزمین شوراهاست که راوی می‌بیند امپراتوری سرخ همانی را با کشورهای اقمار می‌کند که استعمارگران با مستعمره‌ها می‌کردند، جمع ترفندهای نوینِ بلندکردنِ درفش استثمار برای استثمار.

اگر استعمار با حرص سیری ناپذیر فقط فرصت غارت هستی برونی را درمی‌یافت، سویتیزم هستی درونی آدم‌ها را نیز تاراج می‌کرد و با مغزشویی‌های پیهم برده‌گان جدیدی را روی صحنه می‌آورد. 

soraya Baha book2012"رها در باد" از سفسطه‌های اقلیت و اکثریت می‌گوید، از سراب پشتونستان و سیاست‌های آدمخوار که نخستین رییس جمهور را در دام خود گرفتار می‌کند، از کودتایی که با ترور آغاز می‌شود.

میر اکبر خیبر در نشست بیست و هشت فروردین (حمل) دفتر سیاسی حزب دموکراتیک خلق شرکت نمی‌کند، و این گواه بریدن او از حزب است. در همان لحظه‌های نشست که غوربندی وظیفه برون کشیدن و قدم زدن با میراکبر خیبر را عهده‌دار است، زنده می‌ماند و میراکبر خیبر آماج گلوله‌های کسانی از درون یک جیپ روسی می‌گردد. ترور مردی که حاضر به چکمه‌بوسی سران امپراتوری سرخ نشد، آغاز کشتار، خونریزی و مصیبتی‌ست که هنوز هم ادامه دارد.

"رها در باد" درسنامه عبرت است برای دست نشانده‌هایی که سرزمینی را برای ارضای خاطر بیگانه‌گان قدرتمند برباد می‌کنند و ننگ و رسوایی همیشه‌گی تأریخ را به جان می‌خرند.

راوی زنی‌ست که از درون کاخ‌های پوسیدۀ قدرت تا میدان‌های نبرد و مقاومت و تا سرزمین‌های غم و غربت، وزش ثانیه‌ها را حس می‌کند و به نوشتار درمی‌آورد. او رازهای خانۀ حاکم دستگاه جهنمی‌یی را که جان هزاران روشنفکر را می‌گیرد، آفتابی می‌سازد. خانه و خانواده‌یی که خود در آن می‌زیسته‌است. از جدال‌های خانواده‌گی گرفته تا نیرنگ‌های تکیه زدن بر کاخ ریاست جمهوری بینه به بینه با روایتی روشن به بیان می‌آید. از رییس‌جمهوری می‌گوید که با پدر، خواهر و برادرانش درگیر است، ولی به دشمنانش دست دوستی دراز می‌کند. رییس جمهوری که خود با کشتار روشنفکران و رهبران بزرگ، راه را برای پیدایش جاهلانی هموار می‌سازد که به دارش می‌زنند.

دروشدن گندمزار آدمیت با داس‌های سرخ، پایانِ هر رویشی‌ست و بسته شدنِ هر روزنه‌یی. از همین جاست که از درون تاریکی گله‌های آدم‌نماها به جانِ هرچه آبادی‌ست و آزادی می‌افتند و راه را برای حضور فاسدان و فریب‌کارانِ به ظاهر دموکرات بازمی‌کنند.

وقتی شگوفه‌های ناشگفته بهاری در زیر بمباردمان‌های ارتش سرخ به خاک یک‌سان می‌شوند، مویه‌های راوی را می‌خوانیم:

"کوه‌های سر به فلک، رودهای خروشان، جنگل‌های انبوه، ملیاردها سال قبل از پیدایش انسان بوده‌اند و ملیاردها سال دیگر هم خواهند بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذرۀ ناچیزی بر پهنه گستردۀ جهان می‌آید، لحظۀ مختصری می‌درخشد، مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی می‌کشد، خون‌هایی می‌ریزد و آن‌گاه جهان را پدرود می‌گوید. کوه‌ها و رودخانه‌ها گواه شقاوت انسان‌هایند که می‌درند، می‌کشند، به اتش می‌کشند و قلبِ فرزندِ مادری را به گلوله می‌شگافند ... "

و آن‌گاه که از شکافتنِ مغزهای متفکرترین انسان‌ها با گلولۀ نادانان یاد می‌کند، آرزو می‌کند: "ای کاش سرنوشت گیتی به دست زنان، منهای مارگریت تاچرها و گلدن مایرها بود ... "

برای دست یافت به باورهای انسانی و در گریز از مطلق‌باوری‌های جنسیتی و غیر آن در جامعه مردسالار، وقتی وارد دنیای مردانِ جنگ و جبهه می‌گردد، می‌گوید: "مردان باید وارد دنیای زنانه شوند و زنان در دنیای مردانه حضور یابند تا به تجارب و دیدگاه‌های همدیگر برسند."

سخن "رها در باد" در برابر رهبران است، نه رهروان. رهروانی که گاه با نیات نیک قربانی دام‌هایی شده‌اند که بر سر راه شان گسترده می‌شده‌اند. و اما دریغ بر آن رهروانی که هرگز نگاهی جدی و انتقادی به عقب نمی‌اندازند و راه‌های خطایی را که ندانسته رفته‌اند، هنوز هم می‌روند.

در همین جا درودهای بی‌پایان نثار قدیر حبیب‌هایی باید کرد که با قامت رسا و آگاهی تمام راه‌های تاریک رفته را با نگاه انتقادی روشن کرده‌اند.

پیش از آن که این نامه کوتاه را به پایان ببرم، باید بگویم، چه جای خوشی‌ست که صفِ نیکان و بدانِ "رها در باد" ورای حزب، سازمان، گروه، جنسیت و تعلقات تباری و قومی شکل می‌گیرد و آدم‌ها با کنش‌های ویژه خود در رسته‌های نیک و بد می‌ایستند. 

سخن را با این یادکردِ نویسنده کتاب که در هنگامۀ نابه‌هنگام رفتن و جداشدنِ روح حماسه‌سازان و قهرمانان به زبان می‌آورد، به پایان می‌برم: "من از لابه‌لای افسرده‌گی‌ها بدین باور دست یافتم که سه روز زنده‌گی در ژرفا، زیباتر از صدسال زیستن در درازاست."

مروری کوتاه بر کتاب رها در باد اثر ثریا بها

٣ دلو (بهمن) ١٣٩١

کتاب رها در باد اثر ثریا بها، ظاهرا زندگینامه خانم بها از دوران طفولیت تا امروز است که به گفته خودش میخواست "همه ستیزه های زندگی خودرا به دست امواج زمان بسپارد و به آنانی برساند که هرگز اورا درنیافته اند". و اما، اصلا این زندگینامه قصه پر پیچ و خم سیاسی و اجتماعی تقریبا هفتاد سال اخیر و چهار دوره سیاسی افغانستان است. خواننده با خواندن کتاب، این دوره ها را بهتر میشناسد تا اینکه ثریا چه رنگ را می پسندید، یا چه خوراک را دوست داشت و همصنفی های دوره مکتبش کی ها بودند. به گفتار دیگر، چیزی را که از زندگی ثریا بها درین کتاب می آموزیم تنها در چوکات مسایل سیاسی-اجتماعیست و به نظر من هیچ موضوع یا هیچ نامی را نویسنده نمی برد مگر برای اثبات یک موضوع خاص!

برای بنده که با موضوع فصلهای اول کتاب، یعنی دوره های دموکراسی اول و دهه دموکراسی، از نزدیک آشنایی دارم اما در جریان دوره های جنبش چپ، دوره کمونیستها ودوره جهاد در دوردستها می زیستم و آنهارا به چشم سر ندیده ام، خواندن این کتاب تا اندازه ای خلاهای اطلاعاتی و کنجکاوی های اجتماعی مرا پر کرد و زندگی روزمره این سه دوره را نه بصورت شعاری یا تیوری بلکه به صورت رفتار و سلوک حاکم اجتماعی برایم روشن ساخت. به نظرمن رها در باد کتاب با ارزشیست، هم برای معلومات نسل نو، هم برای درک مسایل امروز، و نیز برای پژوهشگرانی که این دوره ها را مورد مطالعه قرار میدهند.

این کتاب، تاریخ اجتماعی و شفاهی یک ملت است ازدید یک نخبه افغان، آنهم یک زن نخبه افغان!

کتاب در بیست وهفت فصل، هر کدام در چندین بخش، با قطع 5.5 انچ در 8.5 انچ و ضخامت 2.25 انچ، در 784 صفحه ترتیب شده. شش صفحه اول کتاب را فهرست مطالب و یک دیباچه کوتاه، و هژده صفحه آخر را اسناد و عکسهای مهم تشکیل میدهد. کتاب توسط کاظم کاظمی مرور و ویراستاری، و توسط انتشارات شرکت کتاب که درکالیفورنیای امریکا قراردارد در سال 2012 چاپ شده است. قیمت کتاب چهل دالر امریکایی و از خود ثریا بها توسط نامه یا ایمیل درخواست میشود (تلفون و ایمیل در آخر این نوشته).

چاپ با خط نسبتا بزرگترصورت گرفته و بین سطور فاصله کافی وجود دارد که چشم را از خواندن خسته نمیکند. املا و انشا کتاب آنقدر خوب است که در تمام کتاب شاید تنها دو اشتباه تایپی دیده باشم (حتما پنج تای دیگرش از پیشم خطا خورده، بخشش باشد)! فارسی کتاب بسیار روان و خود مانی اما بسیار تعلیم یافته و کتابی است. این نثر به سرعت و به آسانی خوانده میشود. اما چون تعداد صفحات زیاد است خواندن آن وقت زیاد را میگیرد که یافتن آنقدر وقت برای کسانیکه بسیار مصروف هستند مشکل است. هم چنان چون ضخامت و حجم کتاب بزرگ است به درستی در دست جای نمیشود که خواندن را آسان نماید.

سبک بازگویی، به تسلسل زمانی ولی محاوره ای میباشد. تقریبا در هر بخش، از محاوره استفاده شده. که خواننده را متوجه میسازد که نویسنده باید وقت زیاد مصرف نموده باشد برای طرح این همه محاوره ها و جابجایی مواد در داخل هر محاوره، و بعد اعمار هر محاوره در هر بخش و هر فصل کتاب، و بالاخره توجه به اینکه موضوعات تکراری نشود، مخاطبین و گویندگان این محاوره ها پس و پیش نشوند، تسلسل از دست نرود، و فضای کتاب کماکان یکدست بماند. به نظر من این قسمت کار کتاب باید یکی از مشکل ترین کارها بوده باشد. حتما نویسنده در جریان اینهمه فراز و نشیب و اتفاقات همان وقتها نوشته هایی نموده و خاطراتی را درج کرده که از روی آن بعد این همه سالها موضوع هر محاوره را با هر شخص بخوبی بیاد آورده.

کتاب در تشریح صحنه ها مخصوصا در انباشتن شان با احساسات مربوط، بسیار قویست. در تسلسل سبک و ابراز احساسات یک دست است هر چند در قسمت اول (تقریبا سه صد صفحه اول)، خواننده احساس میکند که شاید نوشته توسط یک مرور کننده یک اندازه دست خورده و یک کمی - - تقریبا نا محسوس - - از قسمت دوم فرق دارد. در استعمال واژه های تازه و اختصاصی، مخصوصا کلماتیکه بصورت عنعنوی از دنیای مردان است و درین کتاب از زبان یک زن می برآید بسیار خوب است.

کتاب از دید یک خانمیست که چار دوره زندگی افغانها را از نزدیک دیده و در مبارزه کلان شده، و خود از نخبگان مبارزین راه آزادی و دموکراسی بوده. نویسنده با صلاحیت عام و تام گپ میزند و به ندرت به کسی تن درمیدهد! هم کتاب در حالی نمودن احساسات این زن و نیز نویسنده در خلق فضای احساساتی کتاب و رساندن پیامهای دلخواه خود، موفق است.

موضوع کتاب در سه محور می چرخد: دوران کمونیست ها، دوران جهاد و زندگینامه نویسنده.

دوران کمونیست ها را خانم بها از جنبش چپ در دوران شاهی شروع میکند و هم جنازه میر اکبر خیبر را با جزییات کاملا درونی روشن میسازد. بعد در فراز چندین صد صفحه میپردازد به ترسیم شخصیت های از قبیل اناهیتا راتب زاد، ببرک کارمل و داکتر نجیب، کسانیکه خودش با آنها از نزدیک نشست و برخاست، و رفت و آمد خانگی داشت.

این کتاب به یقین سر کسانی که هنوز هم از کمونیزم روی نگشتانده اند و یا میخواهند این دوره را توجیه کنند بسیار بد میخورد. بها مجسم میکند که در متن پشت پرده، این جریان خونبار، پر رنج و نامانوس، چقدر استوار روی شخصیت ها بود و این انسانها چقدر دور از اخلاق بودند. از روی خواندن این کتاب در می یابیم که تزویر، دو رویی، تخویف، به هم اندازی، تجرید، بدنام ساختن، زورکاری، و عوام فریبی از کارهای روزمره و عادی شان بشمار میرفت. و تا چه اندازه این جریان از بازی های خارجی آب میخورد.

تا نشر این کتاب، برای ایندوره زیاد نوشته شده بود اما عموما خشک و سیاسی. ثریا بها این دوره را با بیان روزمره گی جان میدهد و فضای آنرا رنگمالی میکند. ژرفای پر از انحطاط شخصیت نجیب و ضعف های دیگر سران کمونیست و ابن الوقتی رهبران آنرا با آب و تاب قصه میکند - - مثلا چقدر مردم رابا چه انواع گوناگون و سخیف از صحنه میکشیدند! کتاب هم چنان بافت اجتماع، نارسایی های اجتماعی و نیز بعضی پیش رفتگی های اجتماعی را نشان میدهد. چقدرسویه افغانستان برای انقلاب پرولیتاریا و گفتمان دیالیکتیک مادی جاغور داشت، چقدر ناخدایی کمونیزم به مذاق افغانهای که خدا در تار وپود شان بوده و هست برابر بود، چقدر این سران آماده بازی های جهانی بودند، و معلومدار که همه این مصایب چه آزمونهای برای امروز افغانستان در بردارد، این سوالهایست که در حین خواندن کتاب در ذهن خواننده خطور میکند.

این کتاب با تشریحات زیاد، خوب مشخص میسازد که کمونیستهای افغانستان، همچون کمونیستهای تمام جهان، از زنان استفاده ابزاری میکردند، آزادی زن برای کمونیستها زیادتر آزادی روابط جنسی زن و مرد بود بدون چوکات اخلاق... یا به گفته بها "زن و شراب" اولین وعده سران کمونیست به جوانان لیلیه های پوهنتون در بدل حزبی شدنشان بود. به باور بنده، هر چند که در دوره کمونیستها زنان به تعلیم و کار در خارج از خانه دسترسی داشتند، همین ذهنیت و بی بند و باری در باره رفتار زنان در آن دوره است که برای ما مبارزین حقوق زن درین برهه حاضر بعدازسقوط طالبان، یکی از مهمترین مشکلات را خلق کرده: مردم، آنروز ها را به یاد می آورند تا گفتار ما را که میگوییم حقوق زن یعنی احترام به زن و به نقش و مسوولیت پر از اخلاقش در اجتماع!

کتاب، نجیب، رییس خاد وآخرین رییس جمهور کمونیست افغانستان را خوب بی آب کرده و به اصطلاح جلش را از آب درآورده. سادیزم اورا، خود خواهی اورا، شقاوت اورا، و این همه کشتاریرا که مرتکب شده، همه را پوست کنده گفته - - منحیث یک ناظر درون خانه، منحیث خانم برادر نجیب، نزدیک به خود نجیب و خانواده اش! هر چند که حتما اکثریت کمونیستهای رده های پایین تر، مردمان محترم و شریف بودند امادر راس آنها این مردمیکه ... ثریا بها غیبت چاشنی دار را تاریخ با مسمی ساخته که حتی اگر بیست فیصد آن هم واقعیت باشد، آن رژیم را محکوم میسازد!

نوشتن در باره ایندوره ایجاب چنین راپوری را میکرد: شخصی، انتقادی، پوست کنده، روزمره، با اسامی و آن روی دیگر واقعات تاریخی!

واما قسمت دوم کتاب، دوران جهاد، وقتی ثریا بها از دست نجیب پیش احمد شاه مسعود می گریزد و به جهاد می پیوندد، نیز به موقع است - - و یا اصلا کاش این چشمدید سالها پیش نشر میشد که در حق مجاهدین، جهان بسیار جفا کرده. خود مجاهدین در راستای نوشتن خاطرات خود محجوب و پس رفته هستند. ثریا بها، جهاد را گلپوش کرده، به قد و اندامش لباس پوشانده و آرایشش نموده، آنرا بشری ساخته! (به انگلیسی این عمل را "هیومانایز" کردن میگویند*). او تقوی جهاد را به وجه احسن نشان داده. درین قسمت کتاب است که انسانی بودن مبارزه را در نوسان یک صدا، واقعیت خواهش آزادی را از چهره یک زن دهاتی، حقیقت انزجار از شورویان ناخدا را در بین جوانان، استقبال بی آلایش از یکدیگر را، چند بعدی بودن مردم عادی را، همه را به سان یک جویبار بهاری، شفاف و خندان می بینیم. اگر دوره کمونیستان چاشنی دار است، دوره جهاد در کتاب، دلداری دهنده و امیدوار کننده است...

کتاب مخصوصا شخصیت احمد شاه مسعود را تبارز میدهد، و آشکار میسازد که در روزمره، احمد شاه مسعود چه کسی بود، او با مردم چه نوع رفتار داشت، او چه میخورد، با کی می نشست، مسایل را در جریان صحبت به چه نوعی بالا و دنبال میکرد، وقتی در میدان جنگ نبود به کدام فکر ها وقت خود را میداد... مکتب برای دختران، دوا و شفاخانه برای خانواده ها، سرک برای مردم قریه. و متوجه میشویم که برای مسعود همه این اندیشه ها، از جنگ تا مبارزه تا مردم تا پیشرفت تا آینده افغانستان، در امتداد یک دایره واحد میچرخید. کتاب نمایان میسازد که این کارهای روزمره و عادیست که عقاید و ایمان راسخ را به قوام می آرد و صیقل میزند. در کتاب چند موضوع مهم درباره مسعود، آگاهانه و یا تصادفی، واضح میشود: یکی آن ایمان و برداشت مسعود از دین و استفاده او از دین برای زندگی روز مره است. امروز یک تعدادفکر میکنند که دین داری مسعود باید بسیار متعصبانه، افراطی و تندرو باشد ورنه مسعودی نمیشود! این کتاب بهترین شاهد عینی برای لحن مصمم ولی حلیم مسعود در دین و روشن نگری وی است. موضوع دیگر، نظر احمد شاه مسعود در قبال نقش زنان در جامعه است، واه چه با متانت، چه عصری، چه واقعبینانه و از روی نیازمندی های اجتماع! و تمام این موضوعات در لابلای صحبتها و محاوره هایست که در بخشهای مختلف در تفریبا دو صد صفحه درج شده.

و مخصوصا زنان مجاهد - - امروز چه زوجه های مجاهدین و چه زنانی که در دوران جهاد برای جهاد کار میکردند - - اصلا به مشکل اعتراف به نقش شان در جهاد مینمایند. ثریا بها جهاد را از دید و زندگی یک زن ترسیم نموده. زندگی چریکی، گذران کردن در بین آنهمه محرومیت، اولاد داری همراه با متحرک بودن جهاد، از یک جا به جای دیگر رفتن جهاد و غیر قابل پیش بینی و نا چاپی بودن و فوریت زندگی جهاد را بسیار گویا نوشته، رفتن از کابل تا پنجشیر با شوهر مریض و دو طفل خوردسال در ظرف هژده روز! خزیدن زنان در کوتلهای که اکثر افغانها نامشان را نشنیده اند! زایمان زنان در بین دو قصبه! و چه وظایفی نبود که زنان آنرا پیش نمیبردند و هیچ کس نمی گفت "این کارها در عنعنه ما برای زنان نیست." اسامی اشخاصی که ثریا در ین سفر چریکی با ایشان بر میخورد، حتما هر کدام از خود یک قصه دارد، خواننده میخواهد بداند که زندگی هر کدام آنان امروز به کجا رسیده... در ین قسمت کتاب، ایمان، تعهد، از خود گذری، شکل گیری جهاد از یک آرمان تا عمل، دوست داشتن افغانستان، پیدا کردن جایگاه خود، خانواده و دیگران درین میدان، و درعین زمان انزجار از کمونیزم، به خوبی نمایان شده.

با نوشتن درباره دوره جهاد و اینکه بصورت شخصی و انفرادی خودش و خانواده اش حتی اطفالش ازآن چه آموختند، انشاالله که ثریا بها یک راه جدید ازین گذشته پر افتخار را برای التیام همه ما نیز اعمار نموده. انگار که دهان بسیاری را برای گفتن تمام مشقات و تمام شهامت ها نیز باز نموده...

در سراسرکتاب و مخصوصا در قسمت آخر، موضوع سوم کتاب جاداده شده که همانا قصه زندگی خودش است، دلخراش و شاید قصه هزاران افغان آسیب دیده از جنگ و از آوارگی... فکر میکنم برای این خانم متفکر بااین زندگی زناشوهری خراب، شاید نوشتن این کتاب یک راه گریز و استراحت از ین همه اندوه بوده باشد. میخوانیم که تلاشی که این خانم برای بهبود زندگی خود واطفالش مینماید و مصیبتهای که گرفتارش میشود اورا میبرد تا سرحد آموزش روحیات شناسی سبک فروید و تحلیل تاثیرات شکنجه روی شخصیت.

امیدوارم که نوشتن این کتاب برای خود نویسنده نیز یک نوع تول و ترازو کردن یک عمر، یک نوع شست و شوی خودی، یک نوع تصفیه حساب گذشته و یک نوع بیرون افگنی و سبک سازی شانه ها از بار اینهمه مشقات بوده، و راه را برای آینده هدفمند، پر تلاش و با ثمر اما بی رنج، نمایان ساخته باشد.

شاید ثریا بها که در امریکا زندگی میکند بتواند از دیگر فلسفه های امروزی نیز استفاده نماید تا خودش و از روی آن تمام خانواده اش، منجمله شوهرسابقش، به التیامی دست یابند که گذشته فراموش نمیشود ولی بخشیده میشود. مثلا یک کاری که در امریکا یک نوع "تداوی" برای این چنین مشکلات خانوادگی میباشد همان برنامه "ال انان" است که در ابتدا برای خانواده های معتادان به الکل ساخته شده بود ولی امروز مردمی که ازتاثیرات دیگر مسایل روانی-رفتاری مثل خشونت، ترس و جنگ رنج میبرند نیز ازآن استفاده میکنند. این تداوی خودی کاملا رضاکارانه دایر میشود که آغشته شده گان تنها هفته یک ساعت در بدل تنها یک دالر با یک گروه التیام یک جای میشوند، و به مرور زمان هم اعمال مضر و تکراری را ردیابی میکنند و نیز کاربرد های موثر رنج زدایی را می آموزند.

در کتابی که سه موضوعی به این داغی را یکجای به هم آمیخته، هدف، جوهر و کنه گپ را یافتن مشکل میشود. غمهای این خانم و خانواده اش مخلوط شده با مشکلات کمونیزم و چالشهای دوران جهاد. درست است که برای ما افغانها در ین چند دهه جنگ تمام زندگی با تمام زندگی عجین شده و بدون درمان یکی، التیام دیگری شاید امکان نداشته باشد. اما برای شفا باید این زنجیره را گسست. شاید با تقسیم بندی و جدا کردن این سه موضوع در سه کتاب (جلد)، به هریک رسیدگی بهتر شود و گروه های مختلف بهتر بتوانند آنرا برای اهداف مختلف به شمول پژوهشهای علمی، استفاده نمایند. کتاب درین صورت حاضرش، به تاسی از گفنه خود ثریا بها که می خواهد یک "منقد روشن بین و سازش ناپذیر" باشد (ص182)، زیادتر تنقید است تا نشان دادن یک فلسفه و یک راه بیرون رفت. ولی در عصر قرن 21 نیازمندی افغانستان از تنها تنقید کردن یا تنها منقد حرفه ایی بودن که شیوه مبارزین نسل پیشتر بود، فراتر رفته. در آخر خواننده زیادتر میخواهد.

برای من که در کتاب قصاریخ ملالی، کلمه قصاریخ را ساخته ام تا نشان دهم که در عدم اسناد، تاریخ ما، خواهی نخواهی، یک مخلوطی از تاریخ وقصه شده، این کتاب، قصاریخ ثریا بها است: وقتی او ازخانه باید چنان فرار میکرد که هیچ چیزی در داخل خانه بیجا معلوم نمیشد و در کوله بارش نیز باید هیچ چیزی که شک خلق میکرد یافت نمیشد، پس او نتوانست بسیاری اسناد زندگی اش را با خود به پنجشیر و ازآنجا به امریکا بیآورد. با وجودیکه بعضی اسناد در آخر کتاب چاپ شده بعضی صحنه های کتاب حتما از حافظه ساخته شده که هرچند واقعیت زندگی این افغانست اما شاید تماما همه درآن نباشد مثل مشخصات تحفه های که ثریا به داکتر روسی داد (ص 180).

هم چنان، درکتاب بعضی واژه هاکاملا به فارسی ایرانی است، مثل اسامی ماه های سال که برای خواننده فارسی افغانستان نامانوس است. شاید اینکار برای سهولت خوانندگان ایرانی که تعدادشان در امریکا به مراتب زیادتر از خوانندگان افغان است شده باشد. چیزی که ارزش کتاب را برای پژوهش گران زیادتر میساخت نیز فهرست کتابهایست که نویسنده ازآنها درین کتاب استفاده نموده. به هر حال، کتابخانه های که در باره تاریخ نزدیک افغانستان مواد می اندوزند باید یک نسخه ازین کتاب را داشته باشند. اگر قسمت مربوط به دوره جهاد به انگلیسی ترجمه شود خواننده زیاد میداشته باشد و به اندوخته های دانش جهان غرب که درین باره کمبود دارند می افزاید.

از دختر یکی از مبارزین راه آزادی و دموکراسی بودن و تاثیرات آنرا چشیدن، و از زندگی ایکه دستش به آب گرم و سرد نخورده بود تا خویشاوندی با بالاترینان سیاسی کمونیستان، تا همزیستی با رهبران و نخبگان دوره جهاد، تا مهاجرت در یک فرهنگ و جغرافیای بیگانه و ازخوب و بد آن متاثر شدن... خود را شناختن، خود را یافتن، خود را نگاهداشتن، خود را باورکردن، چند مرتبه اینکار را کرده؟ این سفر مقطعی و پر از انکسار ثریا بها درطول این مدت زیادتر از دونسل، نماد تمام آوراگان و دردمندان افغانستان است! مثل اینکه آیینه ای شکسته و تکه تکه شده را باز یک پارچه سازیم! آفرین به ثریا بها، آفرین برما افغانها!

نشانی برای خریدن کتاب:

تلفون از خارج از امریکا: 8210 - 494 - 510 - 001

Kabul2020@sbcglobal.netایمیل:

humanize: * کلمه هیومانایز

 

 

رزاق مامون

رها درباد، سوگنامۀ سه نسل

کتاب «رها درباد» اثر بانو ثریا بهاء در 784 صفحه انتشار یافته است. این کتاب گستره ای از رویداد های سیاسی، وزنده گی شخصی نویسنده را در گردباد سالیان دراز به تصویر کشیده است. ادبیاتی نغز و بافتاری ىرجاذبه دارد که از نظر من در سلسلۀ خاطره نگاری های شخصی – سیاسی درافغانستان بی بدیل است. رها درباد،ازجنس ناگفته های تاریخ، اسرار سیاسی وخانواده گی واحساسات شگفت یک مادر دربرابر زنده گی وحوادث، عناصرمشترکی وتو درتویی درخود دارد. رها درباد، آمیزه ای تاریخ، سیاست، تحلیل ورمان است وخوانش آن برای نسل کنونی که مانند آسلاف خویش دربستر بحران وکشمکش به سر می برد، سودمند وضروری است. درصفحۀ «تحلیل وخبر» موفق نشدم بخش هایی از «رها درباد» را حروفچینی کنم. این کتاب باید درافغانستان (البته دردوجلد) فرصت چاپ پیدا کند. درحال حاضر، امتیاز نشر کتاب درید «شرکت کتاب» است و ممکن است درآینده مجال بازپخش آن درداخل افغانستان فراهم آید.

شرح احوال نویسنده در پشتی چهارم کتاب بدین شرح
است:

ثریا بهاء درسال 1954، درشهرکابل، دریک خانوادۀ روشنفکر مبارز متولد شد. پدرش سعدالدین بهاء شاعر ونویسنده ای آزادی خواه، از پیشگامان جنبش مشروطیت بود که هژده سال درزندان های مخوف رژیم سلطنتی گذراند.ثریا بهاء تحصیلات خود را دررشتۀ اقتصاد ملی دردانشگاه کابل به پایان رساند ودرسال 1975 ازدواج کرد. او درسال های دانشجویی، بنا بررسم موجود درجامعۀ روشنفکری افغانستان مدتی کوتاه به گرایش های چپ تمایلنشان داد ولی به زودی وبنا برشناختی که ازماهیت سران احزاب کمونیست افغانستان یافتبه منتقدان این جریانها پیوست؛ به گونه ای که درزمان حکومت کمونیستها ناچار شد دوبار به فرانسه وآلمان غرب پناه گزین شود. او دو باره به سبب پیوند های خانواده گی ونیز تمایلات شوهرش- که برادرنجیب الله رئیس جمهوربود- به زادگاهش برگشت؛ اما باتداوم مخالفت با رئیس جمهور وتهدید ها، بازداشتها وسوء قصد های پیاپی از سوی او،درسال 1987 به جبهه پنجشیر پیوست که درآن زمان داغ ترین جبهه جنگ دربرابر ارتش سرخ بود. ثریا درسال 1988 از جبهه جنگ به امریکا مهاجر شد و تا کنون درآن کشور، زنده گی می کند. او نویسنده وتحلیل گری تواناست و تاکنون بیش از صد مقاله دربارۀ سیاست واجتماع افغانستان به ویژه مسایل زنان ستمدیدۀ کشور نوشته است.

برای آشنایی شما با محتوای کتاب، نمایۀ عمومی
را پیشکش می داریم:

رها درباد

نویسنده: ثریا بهاء

چاپ نخست: 2012 میلادی- 1391 خورشیدی

ویرایش وصفحه آرایی: محمد کاظم کاظمی

ناشر: شرکت کتاب

موضوع: خود زیستنامه درمتن نیمرخ انکشافات
تاریخی سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان

فصل نخست: اسپک های چوبی

درژرفای یک تراژدی

 

فصل دوم: هژده سال در پیشت میله ها- نشانه ای
از رهایی

فصل سوم: نیمۀ پنهان - وعدۀ ملاقات

فصل چهارم: نقطۀ عطف جنبش های دانشجویی- گرایش
های نهانی- نقش انگیزه ها- جوش وخروش جنبش چپ- اشک دهقان پیر

فصل پنجم:

درتکاپوی شناخت- نگاهی به پیدایش جریان های
سیاسی- نگاهی به جنبش های دانشجویی- یک سال دربستر بیماری- هنجار های زشت کارمل-
درامه ها ونقش ها- آبهای بهاری- جشن پیروزی کارمل

فصل ششم: پدرود با خنیاگران سرخ

فصل هفتم: سنگین ترین پیامدها- دادگاه استالینی

فصل هشتم: یک وصلت سیاسی- یکسره وحشی- دسیسه
سازی وفتنه پردازی رهبران پرچمی

فصل نهم: کودتای بیست وشش سرطان- ای کاش سرنوشت
جز این می نوشت.

فصل دهم: آرزو های گمگشته- یک ازدواج نافرجام-
زن سرکش را باید شکست- انسان عروسک خیمه شب بازی نیست- زنان ضد زن- ناگهان چه زود
دیر می شود!

فصل یازدهم: آرامش پیش ازتوفان- واپسین دیدار
با استاد خیبر- پیراهن حضرت عثمان

فصل دوازدهم: این فرعون باید کشته شود- برلب
پرتگاه- یک زندگی تازه درمرداد- مرگ ما پرقو نیست- قدم رؤیا نیک است- زمان داوری
می کند.

فصل سیزدهم:

به پاس رنجهای بیکران مردم افغانستان – بهشت
سرخ دولت کارگری – دریک سحرگاه بهاری

فصل چهاردهم: آیا هرکجا آسمانش همین رنگ است؟
برگشت بی فرجام- به سوی پاریس- جیمز باند- برگشت.

فصل پانزدهم: نجیب الله و خاد

فصل شانزدهم: کینه ها وانتقام ها

فصل هفدهم: جنایت های پنهان- آن سوی پرده ها-
فرجام خانوادۀ خیبر

فصل هژدهم: بازگشت ازقربانگاه- شوکران- انفجار
سیب

فصل نوزدهم: ازفرود کشتارگاه خاد تا فراز ریاست
جمهوری- گریزناکام

فصل بیستم: آهنگ رهسپاری به سوی جبهه جنگ

فصل بیست ویکم: «خنج» - لحظۀ دیدار با مسعود-
برف پریان- عشق وحماسه

فصل بیست ودوم: به سوی ورسج- تب وهذیان- ورسج
اقامتگاه آرمانی مسعود- ورسج درزیررگبارآتش- اشک ها ولبخند ها- درآستانۀ پدرود- به
سوی مرزهای بیگانه.

فصل بیست وسوم: پاکستان، واپسین کمین گاه نجیب-
یک ماجرای فراموش نشدنی- اقامت

فصل بیست وچهارم: گمگشتگان بهشت امریکا-
نویسندۀ کتاب «آیا نجیب را می شناسید؟»- الوداع با دروغ- فصل بیست وپنجم: پروژۀ
آشتی «نجیب- گلبدین» - فرارنافرجام

فصل بیست وششم: چه گونه به رهایی دست یافتم-
لیمه- هم هویتی با شکنجه گر

فصل واپسین: سروها ایستاده اند.

تصویرها
واسناد

 

http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=1547

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
تگ ها :

 

 

 



داکتر سخی سیدکاغذ

 

کتاب «رها درباد» یک مأخذ و تحلیل با ارزش سیاسی است

٢ حوت (اسفند) ١٣٩١

"رها درباد" عنوان کتابی است که به همت و زحمت بانوی مبارزثریا بها در784 صفحه تالیف گردیده , این کتاب تنها یک اوتوبیوگرافی خانم ثریا ( سرگذشت زندگی تراژیک وی نیست ) بلکه یک بخشی از واقعات مهم تاریخی وسیاسی کشوراست ثریا دختر سعدالدین خان مرحوم که از پیشگامان دور اول مشروطیت بود ودر زمان نادرشا وهاشم خان مدت هژده سال را در زندان های مخوف رژیم سلطنتی سپری نمود وهژده سال زندان وآنهم به منظور آزادی خواهی از زیر اختناق رژیم سیاسی آن زمان که عرصه زندگی را برای مردم تنگ ساخته بود با رفقای همرزمش با شجاعت تمام در مقابل مظالم رژیم سلطنتی فعالیت های مسالمت آمیز سیاسی را شروع نمود و بیرق آزادی سیاسی را بر افراشته توسط نشر مضامین , ایراد بیانیه های پر شور برای روشنگری اذهان سیاسی وطنداران خدمات بر جسته را انجام داد وچندین بار به بهانه های مختلف توسط رژیم اختناق روانه زندان شد . زندانی شدن پدرو اذ یت وآزاروی برای یک مدت مدید به روح دختر جوان ثریا اثرات ناگوار بجا گذاشت واین دختر مانند پدر از ابتدای جوانی در مکتب شروع به فعالیتهای سیاسی نمود ودر دوره تحصیل در پوهنتون کابل که زد وبند های سیاسی بین محصلین پوهنتون در جریان بود با یک دسته ائی که خودرا چپی وانمود میکردند ارتباط نزدیک بر قرارساخت , درآنزمان ساحه پوهنتون محل مناسب برای فعالیت سیاسی گروپ های مختلف گردید و محصیلین پوهنتون به نمایندگی از یک حزب مشخص که باحزب دیگر در تضاد بودند با همدیگر کلاویز میشدند درآنوقت حزب اسلامی , شعله جاوید وحزب نو پای پرچم وخلق وچند حزب دیگر با هم به رقابت های سیاسی برخواسته وتوسط ایراد بیانیه ها , مظاهرات ومیتنگ های سیاسی فعالیت را آغاز کردند و برای عضویت بیشتر احزاب خویش سعی میکردند محصلین پوهنتون را جذب کنند وخانم ثریا که دارای افکاربه اصطلاح چپی و ضد رژیم بر سر اقتدار بود نیز در میتینگ ها اشتراک وبیانیه های پرشور سیاسی ایراد مینمودوبعدا توجه گروپی راخودرا پرچم وخلق مینامیدند ودر خفااز روش های سیاسی کمونست شوروی پیروی میکردند جلب نمود وتوسط خانم اناهیتا که وظیفه جذب محصلین دختر را به حیث عضو در حزب پرچم داشت ثریا جوان را به اعضای حزب پرچم معرفی نمود ودرآنوقت آقای ببرک وظیفه رهبری حزب را به عهده داشت ویکی از عضو فعال دیگر محصل فاکولته طب آقای نجیب اله بود که بعدا رئیس خاد وبلاخره رئیس حکومت کمونستی کابل گردید .

ثریا بها باتماس نزدیکی که با بیرک کارمل ,نجیب اله وسائیر اعضای فعال حزب پرچم داشت در مورد شخصیت , کرکتر ,دانش سیاسی , حزبی و رقابت ها وزدوبند های علنی ومخفی باهمدیگرکه چطور رقیب خویش را با خدعه , تزویر وتجرید از صحنه سیاسی بیرون بکشند بطور مشرع درکتاب خویش توضیحات داده وبخصوص راجع به ضعف شخصیت وکرکتر ببرک کارمل و انحطاط فکری نجیب اله , خودخواهی وزور گوئی وی واین همه قتل وقتالی که به حیث رئیس خاد براه انداخت تشریح نموده است . هردوشخص , ببرک کارمل و داکترنجیب که مهره اصلی حزب پرچم وخلق را تشکیل میدادند دارای دو چهره متضاد ومتمایز در جامعه داشتند که یکی چهره سیاسی که در بین جوانان چپی که مود روز بود به حیث یک مبارز سیاسی خود را تبارز میدادند وبا نطق های آتشین وکلمات فریبنده جوانان کشور را فریب میدادند واز برتری رژیم کمونست وجامعه پرولتاریا دادسخن داشتند وچهره دیگر آنها چهره واقعی این دوشخصیت بود که روش خشن وغیر انسانی که در مقابل فامیل و همچنان رقبای خویش داشتند وبخصوص داکتر نجیب که از هیچ گونه رفتار وکردار خشن درمقابل فامیل ابا نداشت و ثریا بها با برادر داکتر نجیب آقای صدیق به مشوره و وساطت میر اکبر خیبر ازدواج نمود که خانم ثریا شوهرش صدیق را بیمار روانی درکتاب خویش تشریح نمود که باعث مصیبت ورنج های بی شمار برای خانم ثریا ودوطفل عزیزش گردیدکه بیان آن دراین نوشته مختصر گنجایش آنرا ندارد.

نظربه مریضی که عاید حال خانم ثریا بها گردید سفری جهت معالجه به روسیه شوروی نمود ودر آنجاه به خصوصیت وواقعیت رژیم کمونیستی روسیه شوروی پی برد وبا یک تعداد از متخصصین طب , هنر مندان وهمچنان محصلین افغان در روسیه شوروی آشنائی نزدیک حاصل نمود و در صفحه 166 کتاب خویش چنین تذکر میدهد که روزی توسط حیدر مسعود که مسئول حزبی پرچمی ها بود با یک نماینده کی جی بی بنام دریانکوف معرفی میشود واین شخص به بانو ثریا بها افشاه میکند که :"کی جی بی به رفقای رهبری شما ماهانه پول می فرستد وما به رفیق کارمل ماهانه سی وپینج هزار روبل روسی تادیه میکنیم ." بعد ازاینکه ثریا فهمید که رهبری حزب خلق وپرچم جاسوسان وجیره خواران شوروی اند خیلی به خانم ثریا سخت تمام شد ودرک نمود که حزب خلق وپرچم اورا برای مقاصد شخصی وحزبی خود استفاده افزاری میکنند تصمیم گرفت که بکابل بر گردد وبا حزب خلق وپرچم که در حقیقت جاسوسان شوروی بیش نیستند قطع مراوده کند.و نجیب وهمچنان ببرک کارمل دریافتند که راز شان درنزد ثریا بها افشا شده در صدد آن برآمدند که خانم ثریا بها را به شکلی ازبین ببرند و ثریا بها از چندین توطئه داکترنجیب جان به سلامت برد وبالاخره تصمیم به این شد که از طریق پنجشیر وبا کمک مسعود به پشاور واز آنجابه امریکاه مهاجرشود . درکتاب رها درباد راجع به شخصیت , دانش وروش مسعود وجنگ های چریکی وی در مقابل ابر قدرت روس تحلیل وتمجید شده است .

گرچه در مورد مظالم وبدبختی های رژیم خلق وپرچم که برای ملت رنج کشیده افغان آورد کتاب ها وتحلیل های سیاسی زیاد نوشته شده ولی باین تحلیل جامع و افشا گری که خانم ثریا بهانموده تاحال چنین یک کتابی در دست نیست . کتاب رها درباد یک موخذ عالی سیاسی است وبائیست این کتاب به زبان انگلیسی وسائیر زبان های زنده دنیا ترجمه ونشر شود ومن نشر این کتاب با ارزش را به بانو ثریا بها تبریک میگویم , از نگاه سبک نوشته خیلی دلچسپ وبه ترتیبی نوشته شده که توجه خوانند را بخود جلب میکند واین کتاب با دقت تمام واستفاده از کلمات رسا و پرومحتوا که شایسته یک نویسنده است درقید تحریر در آمده.

 http://www.azadi.dk/billeder/Aznade-Soraya-New-Complet.pdf

http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

در فرجام کتاب جنجال برانگیز

" رها در باد "

ازچاپ بیرون شد!

در واپسین روزهایی که از یک سو عدم تعهد اخلاقی، دروغگویی ها و اضافه ستانی های پیهم ناشر ایرانی ( شرکت کتاب) و از سوی دیگر دسایسی برای جلوگیری از نشر کتاب « رها در باد» جانم را به لب رسانده بود، در پی آن شدم تا کتابی دیگری بنویسم به نام ( سرگذشت غم انگیز کتابم)، نه تنها ناشر ایرانی به فروش این کتاب چشم داشت، بلکه شماری از دشمنان دسایس مشترکی را با  شرکت کتاب راه انداخته بودند که کتاب را بیشتر از یکسال امروز و فردا گفته از نشرباز ماندند، با پرخاش های مکررم کتاب از گروگان گیری شرکت کتاب رها شد، اما هنگام ارسال کتاب ها از چابخانه ١٠٠٠ جلد آنرا دزدیده و در جایی قایم کرده بودند، تنها صد جلد را برایم آوردند و من قبلاً پول گزاف وکمرشکنی برای این١١٠٠ جلد پرداخته بودم، ناگزیر از پولیس فریمونت کمک خواستم و پس از دو ساعت هزار جلد کتاب پیدا شد و پشت در منرلم آوردند که این یک پیروزی در نبرد بود٠ به زودی به دغدغه ها دلهره ها و چگونگی آفرینش این اثر خواهم پرداخت، در فردای دیگر به  نقدها و جدال هایی در پیرامون آنچه با یک سر نترس، یک صداقت بی مانند و یک تعهد اخلاقی و آرمانگرایی ژرف نگاشته ام،خواهم پرداخت٠من در این اثر کوشیده ام تا مرزهای زن بودن مطلق و مرد بودن مطلق و تابوهای سرکوبگر جامعه را بشکنم، با دید زنانه و سیکولار وارد دنیای مردانه شوم، وارد جبهۀ جنگ شوم، مرگ را ببویم، درد را بشناسم، و جنگ را نفرین کنم٠در فرجامین زندگی در کنار فرمانده مسعود آنهم در زیر رگبار آتش ارتش سرخ بدان ساده گی ها هم نبود٠ به ویژه در جامعه یی که زن بودن خود یک فاجعه است، بتوان به عنوان یک هویت مستقل و
نگرش های زنانه  وارد عرصۀ ادبیات و سیاست شد٠

 آیا ادبیات زنانه دارای سنتی متمایز است ؟ آیا زنان و مردان در نوشتن و آفرینش ادبی با هم فرق دارند ؟ آیا هر نوشتۀ ادبی زنانه ”فمینیستی ” است ؟ آیا زنان برای نویسنده شدن با دشواری های بیشتری دست و پنجه نرم می کنند؟ زنٍ نویسنده با چه مسایل متفاوتی روبرو می شود ؟ آیا نگارش زنانه نقد جداگانه یی می طلبد ؟  

 با سپاسگزاری از شاعر، نویسنده و ادبیات شناس بزرگ و توانا استاد کاظم کاظمی که  ویرایش فنی، صفحه آرایی و طرح جلد کتاب ( رها درباد) را با حفظ امانت داری انجام دادند و اینک بخشی از یاداشت استاد کاظمی :


«سلام بر خانم بهاء گرانقدر.

امیدوارم که روزگار خوش باشد. پیش از هر چیز باید عرض کنم که ویرایش این کتاب برای من جدااز جنبة کاری و شغلی، یک نیک‌بختی بود. محتوای کتاب و ماجراهایی که در آن آمده است، بسیار برایم جالب و آموزنده بود، گذشته از این که بدین ترتیب با زندگی و شخصیت ارجمند شما بیشتر آشنا شدم و لازم است که بیش از پیش نسبت به شما ادای احترام کنم. اکنون متن ویرایش‌شدة نیمی از کتاب را تقدیم حضور می‌کنم. البته نثر شیوا و روان شما که حاصل سالها کتاب‌خواندن و نوشتن بوده است، ویرایشی سنگین را اقتضا نمی‌کرد و تقریبا در هیچ‌جایی ما ناچار به تصرف در اجزای جمله و یا کلمات نشدیم. به واقع بیشتر یک ویراستاری فنی بود.

البته در مورد رسم‌الخط من یک عقیده کلی دارم و آن این که ما فارسی‌زبانان برای حفظ یکدستی و جامعیت و کاربرد گسترده این زبان در همه قلمرو زبان فارسی، بهتر است که بک رسم‌الخط واحد داشته باشیم. شما در حوزه واژگان به طرزی ستودنی این کار را کرده‌اید»

برای دریافت کتاب ( رها در باد)  درحدود ٨٠٠ صفحه به  ایمیل  و شمارۀ تلفون زیر در تماس شوید:

Kabul2020@sbcglobal.net

تلفون:

510-494-8210

 

Rose Flower Meanings-27

 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤
تگ ها :

 

 

ثریا بهاء

 

پارلمان ویرانۀ زیر پا لگد کوب شدۀ نظام حاکم

 

یکی از مخاطراتی که امروزه بر سرنوشت مردم ما سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن نمایندگان مردم در دستگاه سیاسی - اجتماعی حاکم است. اعضای پارلمان اگر نتواند فاصلۀ انتقادی خود را با دستگاه حاکم حفظ کند از نمایندگی مردم خلع می شود، دیگر نمی تواند نماینده مردم باقی بماند، به مزدور سیاسی و فرهنگی سیستم حاکم بدل می شود و خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که هویت شان، در شناسنامه هایشان دفن شده است. 

حکومت مافیایی کرزی با کشتار، ترس، تجاوز و فقرعمومی نهادهای واسط میان دولت و مردم را می بلعد، پارلمان را بر می اندازد و تمام قدرت را در حلقۀ تیم حاکم و سازمان قضایی قبیله یی خود متمرکز می کند و در نهایت سرآمدها و نخبه ها را به عوام تبدیل می کند تا همگی در بدبختی و بنده گی با هم برابر شوند و آنگاه شعار ریاکارانۀ وحدت ملی با هویت افغانی سر می دهد، که در واقع هویت ملیتی و فرهنگی با هم متحد نیستند، بلکه کالبدهای مردگانی اند که در کنار "هویت افغانی " دفن شده اند.

دراین نوع حکومت هر کس کورکورانه تسلیم ارادۀ مطلق فرمانروا است٠  تسلیمی زبونانه که آدمی را از ماهیت خویش تهی می کند و در ردیف گله های حیوانی قرار می دهد. حکومت استبدادی مردم را به فرومایگی تنزل می دهد. چاپلوسی، کرنش، اطاعت و ستم پذیری را توسعه می دهد و در نهایت راه انسان زیستن را سد می کند. استبداد، همه را یک شکل و هم شکل می خواهد تا آسان تر بتواند بر گله ها حکومت کند. در حکومت های استبدادی، اخلاق به انحطاط کشیده می شود، و چه انحطاطی از این بالاتر که آدمیان به چاپلوسی و ترس و زبونی و فراموش کردن خود، دچارشوند٠مونتسکیو، معتقد است که در نظام های استبدادی حتی حاکم و سلطان در تارهای بندگی اسیر می شود، زیرا سلطان مستبد بردۀ کسانی می شود که لذایذ زندگی اش را فراهم می کنند. از این رو همواره نگران سرکشی رعایایی است که پایه های قدرتش را محکم می کنند. همانند گونه که هگل نیز در شرح رابطۀ خدایگان و بنده به آن اشاره کرده است. هگل معتقد است که در نسبت میان خدایگان و بنده و برای بقا و تداوم این رابطه، خدایگان به بنده گان بیشتر وابسته و محتاجند تا بنده گان به خدایگان. این سخن از آن رو مهم است که نشان می دهد سقف نظام استبدادی و خدایگانی بر ستون رعایا استوار می ماند و تا این ستون بر پا باشد رابطۀ سلطانی و خدایی تداوم می یابد. ستون برپا شدۀ رعایا، ماهیتا از مصالحی مانند ترس، جهل و اطاعت تشکیل می شود٠

تاریخ خودکامگی نشان می دهد که سیاست در نظام های استبدادی، از معنای اصلی خود خارج می شود و"به حد دسیسه های تیم حاکم، نجوای اسرار و منازعات و شایعه پراکنی های حرمسرایی تنزل می یابد." کارمندان اداری مستخدمین، به گماشتگان حاکم مستبد تبدیل می شوند. مونستکیو از شاهزاده یی نقل می کند که به خواجگانی که بر حرمسرایش حاکم بوده است، خطاب می کند: "شمایان اگر ابزارهای حقیری نباشید که بتوانم خردتان کنم، پس چه هستید، شمایانی که فقط تا زمانی وجود دارید که بدانید چگونه اطاعت کنید، شمایانی که فقط به این دلیل در این جهان وجود دارید که تحت قوانین من زنده گی کنید یا به محض این که من دستور دادم بمیرید." در نظام های استبدادی، ارکان زنده گی اجتماعی و نهادهای حقوقی در هم می شکند. مونتسکیو "از پارلمان ها به عنوان ویرانه هایی که زیر پا لگد کوب شده اند نام می برد." نهادها و سازمان ها در نظام های جبار، نمایندۀ ملت نیستند، بلکه همۀ آنها در برابر قدرت استبدادی که همۀ موانع را از مقابلش برداشته است سر فرو آورده اند. استبداد گری و استبداد پذیری در تارپود زنده گی اجتماعی ریشه می دواند. استبداد به فساد زبان، فساد اخلاق، فساد فرهنگ و فساد دین منجر می گردد. در نظام های خودکامه، انسان به "شیی" تبدیل می شود تا به "شخص". مردم به منزلۀ ابزارها و اشیایی تابع و پیرو، در خدمت چنین نظام هایی به کار گرفته می شوند و به سمت اطاعت ( حتی اطاعت خود خواسته و پیروی از روی رضایت) تمایل پیدا می کند تا در پناه آن به امنیت برسد و در سایۀ قدرت، بتواند زنده گی کند. انسان میان تهی، البته از زیستن بدون تکیه گاه قدرت و رویارویی با خود و مسئولیت انتخاب کردن می هراسد و می گریزد و این همان راز گریز آدمی از آزادی است،  شماری از بردگان آزادی گریز تاجیکان در نظام حاکم به شیی تبدیل شده اند و انگیزه های مبارزارتی  تاجیکان را منفعل کرده اند٠  یکی از روشنگرایان بنام عبدالجبار آریایی می نویسند:

"  یکی از عوامل اساس و بنیادی منفعل بودن تاجیک ها نداشتن یک هویت مشخص سیاسی که تعریف کننده ارزشهای تاریخی-تمدنی و سیاسی- هویتی باشد می دانم، ارزشهای که بتواند برای فعالان سیاسی و اجتماعی مان خط قرمز ترسیم نموده، عبور ازین خط خیانت به آرمانهای عمومی خوانده شود. همین مسله باعث شده است که تاجیک ها نسبت به اقوام دیگر افغانستان از نظر قومی با یکدیگر احساس تعلق به شکل باید آن نکنند. و ناگفته نباید گذاشت که "روند بی خاصیت سازی" سیاسی نیز با تلقین و پذیرش تاریخ و اسطوره های کاذب به طور برنامه ریزی شده طی دونیم قرن یکی دیگر از دلایلی است که مردم ما را از نظر حس اعتماد به نفس جهت رهبری ضعیف ساخته است. به این معنی که چیزی تحت عنوان ارزش که مردم ما به آن افتخار نماید وجود ندارد. ساختار آموزش و پرورش در کشور طوری مهندسی شده است که غرور، شجاعت، قهرمانی ،هویت، هستی و توانایی یک گروه را بر میتابد و دیگران را به قبول همه این موارد وادار می نماید. و ذهنیت های که طی دوازده سال آموزشی در مکاتب شکل می گیرد در محور همین ارزشهای کاذب یاد شده شکل میگیرد که به مشکل ذهنیت ها را تغیر پذیر می سازد. این مسله مردم ما را از نظر سیاسی خنثی ساخته است. چون وقتی به تاریخ دو ونیم قرنه کشور خود در عرصه سیاسی و نظامی می نگرند هیچ دستاوردی آنچنانی که به طور برجسته بتواند هویت شان را تعریف نماید نمی بینند. "

ادغام و جذب شدن نمایندگان مردم در دستگاه سیاسی - اجتماعی حاکم و خنثی سازی انگیزه های مبارزاتی مردم بخشی از برنامه های گله سازی حکومت های استبدادی  است با شعار وحدت ملی و دموکراسی امریکایی ٠ 

 

 

مژده به دوستان داخل کشور که چشم درد پی کتاب ( رها در باد ) می گشتند، انتشارات تاک ( رها در باد) را با طراحی جلد جدید بار دوم به چاپ رسانید، دوستان می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های کابل به دست بیاورند

http://taakbook.com/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af/

  

 

 

یعقوب یسنا

ضرورت نوشتن  زندگی خصوصی رهبران سیاسی

 

در کتاب ( رها در باد)

 

در یک مورد می خواستم به شما بگویم: زندگی خصوصی رهبران جدا از زندگی اجتماعی و سیاسی آنها نمی تواند بود،  از نظر بینش سیاسی معاصر به ویژه از دیدگاه جنبش سیاسی فیمنیست، خصوصی وجود ندارد اگه زنی چادر نمی پوشه یک حرکت سیاسی است و اگه سیاسی نیست؛ پس چرا مردان بر زندگی خصوصی زنان مدیریت می کنند؛ جهان ما، خصوصی و عمومی نمی شناسد؛ قدرت، شهوت، شهرت؛ همه با سیاست و جنگ ها ارتباط دارد؛

کلن اگه به تاریخ نگاه کنید پشت جنگ ها، انگیزه های شخصی مطرح بوده است؛ یک آدم می خواسته به پول به قدرت به زنان بیشتر دست پیدا کند؛ این همه انگیزه شخصی و خصوصی یک آدم است که عموم را بدبخت می کند،

بله، در جامعه ای مثل جامعه ی افغانستان که هیچ گاهی شفافیت وجود نداشته؛ بنابر این ضرورت دارد تا به پشت پرده ها نگاه باید کرد؛ زیرا همیشه، پشت پرده و در خصوص تصمیم گرفته شده است؛

همین ، انگیزه جنسی یک امر خصوصی، وقتی مدیریت نشه، وارد امر عمومی می شه و یک آدم به سلطه گری در جامعه برای سکس با زنان می پردازد، اینها را از نگاه خصوصی و خانوادگی چه آدمهای بوده اند، نگاه کنیم باز همین آدمها با همین ویژه گی ها وارد اجتماع و سیاست می شوند ٠

 یعنی در تاریخ افغانستان منافع جمع هیچگاهی شناخته نشده، کسی برای جمع مبارزه نکرده هر کسی آمده انگیزه های شخصی و خصوصی اش را بر جمع قبولانده، و جمع را قربانی فزون خواهی های خویش کرده اند؛

بنابر این نگاه به امر خصوصی، نگاهی است که بزرگ ترین متفکرین چون فوکو و لیوتار به آن پرداخته است، و لیوتار به این نظر که تاریخ باید از شکل رسمی اش بیرون کرد و با روایت ارایه کرد که ریزه بینی ها را در نظر داشته باشد؛ این نگاه به تاریخ، نگاهی است پسامدرن٠

اصولاً از نگاه فلسفی هم هیچ پدیده را نمی توان مجرد وبی ارتباط از پدیده های دیگر شناخت بین پدیده ها یک ارتباط دیالکتیکی و سیتماتیک موجود است٠

و این هم خیلی مهم است که دیدگاه یک زن از تاریخ با یک مرد تفاوت دارد و باید عقلانیت و معرفت زنانه را از تاریخ ارایه کرد٠در دیدگاه معاصر، هر نوشتار به ویژه تاریخ یک اتوبیوگرافیک یعنی خود زندگینامه نوشت، است، رها در باد یک اتو بیو گرافیک سیاسی و تاریخی است

شما بیشتر روی همین مساله توجه کنید که نگاه مردانه و زنانه به تاریخ به هرچه از هم تفاوت داره؛ و بگویید که من یک معرفت و عقلانیت ممکن زنانه را خواستم از تاریخ ارایه کنم؛ همین. که یک زن نوشته است؛ تا هنوز ما زنی چون خانم بهاء که جدی بنویسد، زنی که تاریخ بنویسد، زنی که از زندگی خصوصی اش بنویسد، زنی که از میل اش بنویسد؛ نداشته ایم؛

واقعن در سطح درکشور نداریم حتا درخارج کشور مردم ما ناتوان تر اند٠

 

یعقوب یسنا 

(((((((((((((((((( 

 

رها در باد یا شهامت دختر کابل زمین

       
فــــرهنگی - کتـــابخـــانه خــــاوران
نوشته شده توسط محمد طاها کوشان، فریمونت ـ کالیفورنیا
دوشنبه ، 23 اردیبهشت 1392 ، 10:24

رهـــا در بــاد یا شــهامت دختــر کـــابل زمیــنبسیاری ازبزرگان نوشتن ونویسندگی رازاده دانش واندوخته های آموزشی میپندارند، درست است، ولی باوجود اندوختنِ دانش که سرمایه ومُغَزِّی خرد واندیشۀ انسانیست، باید وشاید شایستگی هنری را نیز در اینراه نباید از یاد برد.محمد طاها کوشان، فریمونت ـ کالیفورنیا اما زیاده برآن دامان مادروآغوش پدر به ویژه اندوخته های معنوی وراه وروش وگفتاروکردار، همچنان گونۀ زندگانی آنهادر بازده تراوش خرد واندیشه، آرایش جملات و گزینش وبکارگیری واژه های شایسته وبایسته درنوشتۀ نویسنده خود را برازنده ساخته، توانایی وپهنای دیدو ژرفنگری خردواندیشه نویسنده را نیز نمایان می سازد.

درسه ده گذشته بسیاری ازدانشمندان وبزرگان دررشته های گوناگون سیاست وادب وفرهنگ خامه پردازی نموده اند، مانند (اشک خراسان) و (اژدهای خودی) وحتمابیشترازدههاعنوان دیگر همه دیده وخوانده باشیم، ولی (رهادرباد) کتابیست که بعدازخواندن صفحه اول، دیگرخیال برزمین گذاشتن آنراتاپایان کتاب ازخواننده خویش می گیرد.
شیوۀ نگارش این کتاب چنان پرسش برانگیزو وسوسه سازاست که خواننده راکنجکاوترساخته ودردانستن مطالب بهم پیوسته ورشته و بافت آن سلیقۀ ویژۀ رابکاربرده که هنگام خواندن خواننده نمی خواهدویاهمچومن نمیتواندآنرابرزمین بگذاردتابه پایان کتاب نرسد.
ماکابلیان درادوارمختلف تاریخی وفرهنگی میزبان هرقوم وتباری بودیم وهستیم وخواهیم بود، درین خطۀ پربارهرکسی راراه دادندو پذیرفتند وازدانش علمی ودینی گرفته تاشیوه ورموززندگی باهمی رابامحبت ودوستی پاک وبی آلایش درطبق اخلاص گذاشته و پیشکش نموده ایم، ولی دستمزدآن برای مردم کابل هردل عزیز بجزواسکت بریدن، برفرق سرروغن داغ کردن، قین وفانه، ناخن کشیدن، خنثی نمودن، بعدازضبط اموال وباغ وزمین شانرابه دیگران بخشیدن، کوچه های کابلزمین رادروازه های محافظتی نشاندن و بالاخره همه کابلیان راازسیاست وادارات ومقامات حکومتی بدور نگه داشتن؛ چه بود؟
نویسنده بانوثریابها بامیراث گرانبهای معنوی مبارزه علیه زوروظلم و ستم که ازپدرش شادروان سعدالدین خان بهاکه یکی ازمشروطه خواهان بنام بودند، باجسارتی بیباکانه پرده ازنامردمی ونامردی یک عده بی همتان بی دین ومفتحوران دروغگوبرداشته، که دررگ و ریشه اینهابجزخباثت، بی ناموسی، وطنفروشی، خودفروشی، نمکدان شکنی و... چیزی دیگرسراغ نتوان کرد؛ مطلبی گزاف وهوایی ننوشته؛ وراست نوشته که ماهمه دریک نسل شاهدزنده هستیم، نه که ماننده آنهاقصه وافسانه ببافندوبدون سندومدرک وشاهد، اسطوره سازی نمایند.
خیانتهای کادرها، بی وجدانیهاوترورهای درون وبرون حزبی مارکسیستهاکه تااندازۀ پنهان وپوشیده مانده بود؛ بانوثریابها بی پرده و مستند برای خواننده اش با وجه نیکویی ارائه نموده است.
یک نسل پیشترازما، همه ازبیدادگری وبرتری خواهی ودکتاتوری و پسمانی مادی ومعنوی، که خائنین ملی بخاطرباقی ماندن درقدرت افغانستان رادرزندانی بادیوارهای بلندآهنین نگهداری نموده بودند؛ به تنگ آمده می اندیشیدندتاراهی برای برون رفت بیابند، چون شیوه های نادرخانی وهاشم خانی وظاهرخانی ومهمندخانی حتی تا امروزنیزادامه داشت، وتاامروزبگونۀ دیگرادامه دارد؛ همه مشروطه خواهان ازشیوه های مبارزات مسلحانه وتندحذرمینمودند؛ تاآنکه شاه راقانع ساختندبه سیستم مشروطه پارلمانی تن دردهدکه داد، ولی خیانت وخباثت اوباامضانکردن قانون احزاب برملاگشت؛ جوانان که تازه بوی بهارآزادیخواهی رامیبوییدند، راهی جزپیوستن بهمین احزاب چپی نداشتند؛ بسیاری ازجوانان، مارکسیست وبیخدانبودند و دراول هم مارکسیستها تبلیغ دین ستیزی نمیکردند، تنهاازپسمانیهاو شیوه های برون رفت ازین بدبختی؛ اینعده ازجوانان پاک سرشت و مسلمان را توانستند بدام بیاندازند. چرا؟
چون دهه دموکراسی قلابی ظاهرخانی تغییرات زیاد دروضع لباس دختران وپسران وارد کرده بود؛ ونیزخودسردمداران نمیخواستند که احزاب میانه رو وافراطگرای اسلامی ریشه بدوانند؛ وازجانب دیگرهم راهی نبودکه باسخنوریهای چپیهاکسی مقابله نمایدو مضاعف براینها، چون کاررواییهای گلبدین ازپاشیدن تیزآب برروی دوشیزه های دانش آموزآغازشده بود، همه جوانان ازهمان اول شیوه وروش اخوانیهارانمی پسندیدندوحالانیزنمی پسندند. ازین رو بسیاری ازجوانان ناخودآگاه ولی برای براندازی نظام مطلقه شاهی که سردارسرخ محمدداوودتنهانام آنرا به جمهوری مبدل ساخته بود، همراه چپی ها یکجاشدند.
مثلایکی ازنزدیکان یعنی پسرخالۀ من داکترنثاراحمد سلطان، بعد از پایان تحصیلات درکییف زمان شوروی، بکابل که برگشت کمونیست نمایی میکرد، ولی بمجردآمدن ارتش سرخ اولین کسی بود که جای نماز خودرادردفترکارش پهن میکردوآشکارااظهارمسلمانی مینمود، اماتاپایان زندگیش بااحزاب پسمانده ومتحجر اسلامی نپیوست. یادر تازه ترین رخدادسال گذشته درکابل جوانان شیعه هزاره که اکثریت شان دردوران هجرت درایران بزرگ شده اند، درتظاهرات علیه تجلیل روزمرگ خمینی نوشتندوآوازبلندکردندکه اینجاکابل است، تهران نیست.
به این اساس ثریانیزبرای گرفتن انتقام پدرش راهی جزاین نداشت، اماچنان مبارزۀ جانانه رابادوایدیالوژی متفاوت شاهی داودخانی و مارکسیستی کارمل خانی ونجیب خانی، راه انداخت که رها درباد جوهره و درشتی های آن کوه کتل هایست که بانو ثریا بها از آنها گذشته و در دامانش گردآورده و به ماها ارمغان کرده. که یک تعداد نمی خواهند این حقایق را بگویند یابنویسند ویکعدۀ هم بیخبر بودند؛ که نیکو پند و اندرزیست برای حکمرانان آینده.
بانو ثریا بها خجسته باد برتو این کامیابی!/.
منتشرۀ هفته نامۀ شماره 948مورخ 24 اپریل 2013

 
 
 

 

 

آیا نجیب را می شناسید؟

برای خوانش این نوشته به شکل پی دی اف، به اینجا اشاره کنید

http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

 http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

 

 

شعرگونه از:  ثریا بهاء

سرباز امریکایی


تو هم قربانی حوزة نفتی قفقاز خواهی شد
وقتی این جنگ را از جنوب به شمال می بری
و از آن جا...
این اژدها سرانجام در قفقاز خواهد خوابید
و برای یک سدة دیگر
خون گرم تو
قطره قطره
در شریان های رولس رایس
کادیلاک
و مرسدس جاری خواهد شد
و رییس جمهور
آرامگاه تو را
با یک شاخه افیون آذین خواهد بست

و من بدون آرامگاه

در پی یک انفجار انتحاری

در کوچه های سرد افیون

متلاشی خواهم شد
سرنوشت
دیپاچة تقسیم جهان را
برای مرگ من و تو یکسان رقم زده است

 

 

 [Untitled334.gif] 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤
تگ ها :

 

 

ثریا بهاء

 

اگر به پا نخیزید

 

واژه های «آزادی» و «انسانیت» ازسرزمین ما

 

رخت بربسته، به تاریخ خواهد پیوست

 

خدایان سرمایه و دلقکان نگون مایه چون کرزی و تیم مافیایی وی سرنوشت مردم و سرزمین ما را در روند تباهی بی هویتی، بی فرهنگی و زالو صفتی سوق داده که سده ها در آتش جنگ خواهیم سوخت . بُعد فاجعه عمیق تر از آن است، که من  از قشر انگل صفت مافیایی سخن گویم .

اگر تاریخ استعمار کهن و نو را با ژرف پویی و ژرف نگری ورق بزنیم می بینیم که  انگلیسها بیشتر از دو سده قبایل پشتون را با دادن پول و امتیازات خریده و استفاده کرده اند. آنها فرهنگ مافیایی، فساد، معامله گری، رشوه ستانی وانگل صفتی را در بین قبایل دو سوی مرز نهادینه کرده اند.

انگلیسها برای تقسیم مجدد جهان بین خدایان سرمایه، به یک قشر انگل صفت چون ملاعمر، ملا کرزی، اشرف غنی، احدی، خلیل زاد، فاروق وردک، رحیم وردک و پیزار بوسان کرزی )خلیلی و قسیم فهیم ( نیاز دارند و برای شان تعیین وظایف می نمایند. به وسیلۀ  آنها زنجیرها و قلاده های زرین برای مردم بینوای ما می سازند.

 سرمایه داران اصلی جهان و شرکت های بزرگ چند ملیتی، امپراتوری های بزرگی را بنیاد نهاده اند، که همچو بارگاه خدایان، برده داری نوین انسانها را، با جنگ های منطقوی ادامه می دهند.  برنامه های اصلی این برده سازی که در واقع گله سازی کشورهای آسیایی و افریقایی می باشد، به دست چند سرمایه داران بزرگ جهانی وعوامل صهیونیستی اعمال می شود. اینک بدون نام، قدرت آنها درشرکت های بزرگ چند ملیتی، نفت و واحد های تولیدی و صنعتی  با همکاری روسیه و چین خارج از مرز ها می روند، تا انسان و جهان و آنچه در آنست در اسارت خود در آورند.

آنها به اشخاص چون کرزی ها نیاز دارند تا منافع منطقوی آنها را پاسبانی نمایند.استعمار نو از این پس به وجود مردان و زنان خود ساخته و بزرگ و مردان تاریخ ساز در مقام ریاست جمهوری و در رأس کشور ها نیازی ندارند. آنها افراد مطیع و معمولی را می سازند و قدرت می دهند و هرزمان که لازم باشد بر کنارش می کنند.

تمام مذاهب چون افزاری برای نفوذ و حفظ منافع استعماری آنها کار گرفته می شود. برنامه های آنان چنین است که در آغازین سدۀ بیست و یکم، همه مذاهب و گروه ها در اختیار آنها و بر اساس طرح آنها حرکت کنند و در اواخر سدۀ  بیست و یکم، آنها حاکم مطلق و نامرئی کره زمین خواهند بود. آنگاه این گله های خود ساختۀ آنها با چه نیروی می توانند با یک قدرت نا مرئی مبارزه کنند؟

استعمار گران مذهب را در خدمت خود گرفته اند تا سرزمین های زرخیز و دست نخورده و ذخایر نفت آسیای میانه و کشور های دیگر را در اختیار کامل خود داشته باشند. آنگه مذاهب را پس از استفادۀ لازم به وسیلۀ خود مردم به زباله دانها خواهند سپرد.

همچنان تنش های تباری، نژادی، مذهبی و زبانی را دامن زدن و مرزهای ملیتی را ایجاد کردن، شیوۀ دیگر چپاولگران جهانی است. می بینیم که در افغانستان شیعه بازی و مذهب و‌‌هابی را چگونه از مجرای حکومتی به وسیلۀ کرزی اعمال می کنند. پس از دوهزار سال مهاجرت برای تثبیت هویت یهودی پشتونها ( دی-ان- ای) آنها را آزمایش می نمایند، یعنی چه ؟

چپاولگران مدرن، منافع خود را در آشوبها، کودتا ها، جنگ ها و تنش های مرزی و منطقوی می بینند. تا زمانیکه این سرزمین ها داری منابع هستند، بهره برداری می کنند وهمچنان از نیروی انسانی آنها کار می گیرند و به برده  سازی آنها می پردازند. از این برده ها طالب می سازند و طالب را یهودی ثابت می کنند، آنگاه بخشی از آنها را به  اسرائیل فرستاده، تا به جان مردم  بینوای فلسطین بیندازند و بخشی از طالبها را چون بربرها برای نابودی ارزش های انسانی  به شمال کشور رانده تا به جمهوریت های آسیای میانه و درفرجام به ذخایر نفت آنها ره یابند. می بینیم طالبها به هرات کشانیده می شوند تا از طریق مرز غربی وارد خاک ایران شوند.

در واقع دنیای متمدن، با دموکراسی کشتار، دموکراسی تجاوز و دموکراسی مافیایی- وحشی گری و بربریت را گسترش می دهند.

ناتواز طالبان یک توفان سهمگین و یک سیل مهار ناشدنی ساخته اند تا تمام منطقه را زیر و رو کنند.

امریکا و انگلیس سخاوتمندانه اجازه می دهند که مردم فقط با واژه های آزادی، انتخابات، دموکراسی و کنفرانس ها دلخوش دارند. مردم بینوا را به تماشای درامۀ انتخابات قلابی، با نقش های چند پهلوی کرزی درمجلس لندن و بن ، کابل و  ترکیه و سیرک سازمان ملل سرگرم می سازند.

هیهات، مگر مردم ما برای آیین قربانی هست شده اند، که روز صدها کشته برای خدایان سرمایه بدهند؟  

سرزمین ما با خون انسان آبیاری می شود، تا درخت دموکراسی گلهای بدهد به سرخی خون و به عطر اومانیسم امریکایی و انگلیسی!؟

ما جای دریافت علت ها به معلول ها چسپیده ایم، وشاید این شعرگونۀ محمد قدس بیانگر علت ها باشد.  

" به پا خیزید

 

ای انسانها

 

زمان تنگ است

 

 و بدون بازگشت

 

 بپا خیزید

 

که خدایان

 

با تجربه ی هزاران ساله خود

 

با ساز و برگ نوین

 

ولباسهای تازه یی آماده می شوند

 

" لباس مذهب،

 

لباس ظلم و بی شرمی و بی حیایی

 

لباس برده داری"

 

بپا خیزید

 

صدای سهمگین زنجیر ها و قلاده های زرین آنان که برای اسارت

 

ابدی تو آماده می کنند:

 

در آسمانها پیچیده است

 

صدای که گوش فلک را کر می کند

 

زنجیر های خدایان کهن از آهن راستین بود و سنگین

 

اما خدایان نوین

 

زنجیرها و قلاده هایی می سازند

 

که زرین است و فریبنده

 

به سبکی ذره یی کاه و فریبنده گی دایمی

 

و دروغین و قلابی

 

بپا خیزید

 

وماسک های فریبنده ی این خدایان دروغین را برافگنید

 

تا چهره این هیولاهای آدمخور برهمه عیان گردد

 

قبل از آنکه زنجیر ها را برگرداگردهمگان فرو ریزند

 

قبل از آنکه انسان وزمین و هرآنچه در آنست در بند کشند

 

بپا خیزید

 

که گسستن زنجیر ها این بار

 

با ابدیت خواهد بود

 

وازآن پس واژه های انسانیت و آزادی از جهان رخت بربسته، به تاریخ

 

خواهد پیوست"

 

 

 

 

 

 

کاظم کاظمی 

فارسی افغانستان و چالشی تازه‌

به واقع تفاوتی میان «فارسی‌» و «دری‌» نیست

زبان فارسی افغانستان گویا باز با چالشهایی روبه‌روست‌. اقدامهای اخیر وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در تغییر نام «نگارستان ملّی‌» به «گالری ملّی‌» و مهم‌تر از آن‌، برخورد با دست‌اندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به خاطر کاربرد کلمات «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو»، مسلماً خالی از معنی نیست و هیچ معلوم نیست که این جریان‌، به همین جای خاتمه یابد.

این قضیه‌، از دو جهت قابل بحث است‌، یکی از نظر سیاسی و حکومتی و مطابقت آن با قوانین و مقررات کشور و دیگر از نظر زبانی‌، یعنی این که ببینیم این اقدامها و امثال آنها، تا چه اندازه دارای پشتوانة نظری و علمی است‌. ما در این نوشته به این جنبه از بحث می‌پردازیم و به جوانب سیاسی آن کمتر پهلو می‌گیریم‌.

به گمان من کانون بحث در این مسئله سه موضوع مهم است‌.

1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر.

2. آگاهی از یگانگی «دری‌» و «فارسی‌».

3. دریافت درست از مفهوم بهسازی و تقویت زبان‌.

 

1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر

ما از دیرباز با این مشکل مواجهیم که قلمرو وسیع زبان را توسط مرزهای محدود سیاسی پاره پاره می‌کنیم‌. یعنی چنین می‌پنداریم که زبانهای هر کشور، صرفاً محدود به مرزهای فعلی همان کشورند و اهالی آن هیچ حق ندارند که از دستاوردهای دیگر کشورهای همزبان استفاده کنند.

واقعیت این است که مرز زبان را این مرزهای سیاسی تعیین نمی‌کنند، بلکه بسیاری از زبانهای دنیا، فراتر از این مرزها، در کشورهای گوناگون و گاه حتی ناهمجوار رایج‌اند، چنان که مثلاً زبان انگلیسی از طرفی در انگلستان رواج دارد و از طرفی در هزاران کیلومتر آن‌سوتر، یعنی استرالیا یا کانادا. وقتی واژه‌ای در یکی از این قلمرو وسیع کاربرد می‌یابد، به واقع متعلّق به همه اهالی این قلمرو است و همه گویندگان آن زبان‌، در کاربرد آن به طور مساوی حق دارند. یعنی من گمان نمی‌کنم که مثلاً وزیر اطلاعات و فرهنگ استرالیا کدام کارمند رادیو و تلویزیون سیدنی یا ملبورن را اخراج کرده باشد که از فلان کلمة رایج در کانادا استفاده کرده است‌.

همین‌گونه است زبان عربی یا ترکی یا اردو که در کشورهای گوناگون رایج‌اند و حتی در افغانستان نیز گویندگانی دارند.

ببینید، اگر یک هموطن هندوی ما که به اردو یا هندی سخن می‌گوید، از واژه‌ای که در هندوستان برای جایگزینی با یک کلمة بیگانه ساخته و یا احیا شده است استفاده کند، جرمی انجام داده است‌؟

به همین گونه اگر یک هموطن پشتوزبان ما از رهیافتهای زبانی پشتوزبانان پاکستان بهره بگیرد، مجرم است و خیانتکار؟

مسلماً خواهید گفت نه‌، بلکه این اشخاص را باید خادمان فرهنگ مملکت دانست که می‌کوشند زبانهای رایج در کشور را تقویت کنند و این البته وظیفه‌ای است که در اصل بر دوش وزارت اطلاعات و فرهنگ است‌، ولی فرهنگیان ما شانة خود را زیر این بار خم کرده‌اند و البته پاداش این همیاری را آن‌گونه که دیدیم از وزارت محترم دریافت می‌کنند.

 

2. دری و فارسی‌

دستاویز دیگر عاملان این تعصّبها، این است که می‌گویند واژه‌هایی از نوع «دانشگاه‌» و «دانشکده‌» فارسی است و خارج از قلمرو زبان دری‌. من در این مورد در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» به تفصیل بحث کرده و آنجا این حقیقت را به وضوح روشن کرده‌ام که «فارسی‌» و «دری‌» به واقع دو نام است برای یک زبان واحد. من این بحث را در اینجا تفصیل نمی‌دهم و فقط از کسانی که تردید دارند، می‌پرسم که اگر «دری‌» خاص افغانستان و «فارسی‌» خاص ایران است‌، ناصرخسرو و مولانا دری زبان‌اند یا فارسی‌زبان‌؟ اگر بگویید دری‌زبان‌اند، با این بیت از مثنوی معنوی چه می‌کنیم که می‌گوید

فارسی گوییم‌، هین تازی بهل‌

هندوی آن ترک باش ای آب و گل‌

و جالب‌تر از آن این که ناصرخسرو در سفرنامه‌اش وقتی از دیدار با قطران تبریزی شاعر شهر تبریز ایران کنونی قصه می‌کند، می‌گوید «و در تبریز، قطران‌نام شاعری را دیدم‌. شعری نیک می‌گفت‌، امّا زبان فارسی نیکو نمی‌دانست‌. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من بپرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.»

ملاحظه می‌کنید که ناصرخسرو بلخی ما، خود را فارسی‌زبان می‌داند و از فارسی‌ندانی قطران تبریزی سخن می‌گوید.

از سویی دیگر خاقانی شروانی‌، شاعری که هم‌اکنون در مقبرة‌الشعرای تبریز مدفون است‌، می‌گوید

در دو دیوانم به تازی و دری‌

یک هجای فحش هرگز کس نیافت‌

و حافظ شیرازی از قلب ایران کنونی می‌گوید

چو عندلیب‌، فصاحت فروشد ای حافظ

تو قدر او به سخن‌گفتن دری بشکن‌

پس ملاحظه می‌کنید که به واقع تفاوتی میان «فارسی‌» و «دری‌» نیست و این فقط ذهنیتی است که برای ما مردم ایجاد کرده‌اند، به خاطر این که از داد و ستد با همزبانان خویش محروم مانیم و به جای واژگان اصیل فارسی‌، به واژگان انگلیسی و اردو و دیگر زبانها چنگ بیندازیم‌.

جالب این که غالب ادبای و حتی دولتمردان افغانستان تا نیم قرن پیش‌، خود را فارسی‌زبان می‌دانسته‌اند. شواهد و مستندات این بحث نیز بسیار است و من خوانندگان گرامی را به کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» ارجاع می‌دهم‌.

پس ما حق داریم که خود را فارسی‌زبان بدانیم‌، هم‌چنان که ناصرخسرو مسعود سعد و سنایی و مولانا و محمود طرزی و استاد بیتاب و عبدالهادی داوی و خلیل‌الله خلیلی و قهّار عاصی می‌دانستند، و چه خوش سرود شادروان عاصی‌:

گل نیست‌، ماه نیست‌، دل ماست پارسی‌

غوغای کُه‌، ترنّم دریاست پارسی‌

از شام تا به کاشغر از سند تا خجند

آیینه‌دار عالم بالاست پارسی‌

سرسخت در حماسه و هموار در سرود

پیدا بود از این که چه زیباست پارسی‌

دنیا بگو مباش‌، بزرگی بگو برو

ما را فضیلتی است که ما راست پارسی‌

 

3. دریافت درست از مفهوم «بهسازی زبان‌»

موضوع مهم دیگر این است که ما باید در پی تقویت زبان خویش باشیم و در این مسیر، هوشیارانه حرکت کنیم‌. باید اولویتها را شناخت و از افراط و تفریط پرهیز کرد.

زبان ما دارای یک مجموعه واژگان قوی است که بعضی از آنها متروک شده است‌. در اولین گام باید اینها را شناخت‌، احیا کرد و به کار برد. ما واژة زیبایی مثل «نگارستان‌» را داریم که در متون ادبی ما نیز کاربرد داشته است‌. این خاقانی شروانی است که می‌گوید:

این است همان درگه کز نقش رخ مردم‌

خاک در او بودی دیوار نگارستان‌

می‌گویید خاقانی در حوزة زبانی امروز ایران می‌زیسته است‌؟ از سنایی غزنوی مثال می‌آورم‌:

از نگارستان نقّاش طبیعی برتر آی‌

تا رهی از ننگ جبر و طمطراق اختیار

می‌گویید سنایی شاعر کهن بوده است‌؟ از شاعر معاصر استاد خلیل‌الله خلیلی نقل می‌کنم‌:

ای بهارستان فطرت‌، ای نگارستان چین‌!

ای خزانت را هزاران باغ‌ِ گل در آستین‌!

بنابراین وقتی ما چنین کلمة آماده‌، زیبا، فصیح و باپشتوانه‌ای را داریم که کاملاً طبق اصول زبان فارسی دری ساخته شده است‌، بسیار طبیعی است که آن را جایگزین «گالری‌» بیگانه بسازیم‌.

در مرحلة دوم‌، وقتی واژة آماده‌ای نداریم‌، می‌توانیم از امکانات واژه‌سازی و ترکیب‌سازی زبان فارسی استفاده کنیم که اتفاقاً این زبان از این نظر بسیار غنی و پرقابلیت است‌.

مثلاً ما پسوند «گاه‌» را برای اسم مکان داریم‌. مردم افغانستان همین‌اکنون کلمات «ایستادگاه‌»، «جایگاه‌»، «پایگاه‌»، «تکیه‌گاه‌»، «آرامگاه‌» و امثال اینها را به کار می‌برند. حتی در این مورد ترکیب‌سازیهایی هم شده است‌. مثلاً در دهة شصت در تلویزیون افغانستان برنامه‌ای با عنوان «آزمونگاه ذهن‌» وجود داشت که به واقع یک مسابقة فکری میان جوانان بود. حتی کمونیستها هم با این واژه مخالفت نکردند، هرچند کلمة «آزمون‌» در آن روزگار در افغانستان رایج نبود و از فارسی‌زبانان ایران وام گرفته شده بود. ما هیچ‌وقت ندیدیم که گردانندة این برنامه از سوی دولت مجازات شده باشد.

به همی ترتیب‌، ما پسوند «کده‌» را هم داشته‌ایم که به وفور در متون کهن ما دیده شده است‌، به‌ویژه در شعر ابوالمعانی بیدل که «میکده‌»، «خمکده‌»، «هوسکده‌» و «زیانکده‌»، «غمکده‌»، «ادبکده‌»، «تغافلکده‌»، «تماشاکده‌» و «جنونکده‌» و امثال اینها به وفور در آن دیده شده است و من برای پرهیز از تفصیل مطلب‌، از نقل شواهد آن می‌گذرم‌.

به همین گونه‌، پسوند «جو» به معنی جویندة چیزی در زبان ما سابقه دارد و در کلماتی از نوع «دلجو»، «نامجو» و «کامجو» دیده شده است‌.

از طرفی دیگر، کلمة «دانش‌» از واژگان کهن فارسی است که هم به صورت مجرّد و هم در ترکیبهایی همچون «دانشمند»، «دانش‌پژوه‌»، «دانش‌اندوز» و امثال اینها در متون کهن و امروز فارسی آمده است‌، گذشته از این که در محاورة مردم افغانستان حضور دارد.

بنابراین ساختن ترکیبهایی از نوع «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو» کاملاً منطبق بر قواعد، اصول و سنت ادبی زبان فارسی است اینها هیچ‌نوع بیگانگی‌ای با فارسی رایج در افغانستان ندارند، چون هم اجزایشان فارسی است و هم شیوة ترکیب‌شان طبق قواعد این زبان‌. اگر «دانشگاه‌» ممنوع باشد، باید «آرامگاه‌» را هم ممنوع سازیم و اگر «دانشجو» بیگانه تلقی شود، باید دیگر کلمات «نامجو» و «دلجو» را هم به کار نبریم و از جناب دلجو حسینی وزیر سابق اطلاعات و فرهنگ هم بخواهیم که تخلصش را عوض کند.

بله‌، می‌پذیریم که این واژگان را پیش از ما کسانی در خارج از افغانستان‌، به‌ویژه در ایران به کار برده‌اند. به راستی این می‌تواند دلیلی برای محرومیت ما باشد؟ به راستی شما دیده‌اید که کسی سیب را با قاشق و پنجه پوست کند، به این دلیل که مردم ایران آن را با کارد پوست می‌کنند؟

مسلماً این موضوع‌، دلیل محرومیت ما نمی‌شود، بلکه همین کاربرد وسیع این کلمات و جاافتادنشان در حوزة زبانی ایران‌، ما را مطمئن می‌کند که این کلمات قابلیت پذیرش دارند. این همانند دوایی است که قبلاً برای کسی دیگر امتحان شده و نتیجة خوب داده است و ما باید با اطمینان بیشتری آن را مصرف کنیم‌. در مقابل‌، وقتی می‌بینیم که کلمه‌ای مثل «کارمایه‌» در ایران نتوانست جایگزین «انرژی‌» شود، ما هم از کاربردش منصرف شویم و یا به همان انرژی بسنده کنیم‌، یا کلمة دیگری بسازیم‌. بدین ترتیب‌، ما از رهیافتهای دیگران بهره می‌گیریم و در عین حال‌، راههای رفته شده را دوباره نمی‌پیماییم‌. این به راستی به سود ماست یا به زیان ما؟

آنچه من می‌گویم‌، به معنی تقلید کورکورانه از دیگر همزبانان نیست‌. بسیار واژگان در ایران یا تاجیکستان رایج‌اند که ما برایشان معادلهای بهتری داریم و از آنها بی‌نیازیم‌. اگر امروز کسی کلماتی از فارسی ایران مثل «جیوه‌»، «بیمارستان‌»، «کتری‌»، «شوفاژ»، «هفت‌تیر» و «استکان‌» را در افغانستان به کار برد، مسلماً ما حق داریم به او انتقاد کنیم و یادآور شویم که معادلهای افغانی این کلمات یعنی «سیماب‌»، «شفاخانه‌»، «چایجوش‌»، «مرکزگرمی‌»، «تفنگچه‌» و «پیاله‌» از آنها فصیح‌تر، اصیل‌تر و بامسمّاترند. البته در این مورد هم ما فقط حق‌ّ انتقاد داریم‌، نه مؤاخذه و کسر معاش و کارهایی که برای مجرمان به کار می‌رود.

اما مرحلة دیگر این است که زبان فارسی کلمه یا ترکیب مناسب و خوشاهنگی برای یک مفهوم ندارد. در آن صورت باید از زبانهای مجاور وام گرفت و حتی‌الامکان این زبانها را بر زبانهای فرنگی ترجیح داد. در این مورد مسلماً زبانهای عربی‌، ترکی‌، پشتو و اردو بهتر از انگلیسی و فرانسوی و روسی‌اند، چون با ساختار زبان فارسی قرابت بیشتری دارند.

و بالاخره وقتی این در به هیچ پاشنه‌ای نچرخید، از زبانهای فرنگی وام می‌گیریم که این‌، گام آخر است‌. حالا چرا وزارت اطلاعات و فرهنگ ما این آخرین گام را در اول برمی‌دارد و «نگارستان‌» را به «گالری‌» بدل می‌سازد، دیگر پرسشی است که من برایش پاسخ روشنی نیافتم‌.

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
تگ ها :

 

 

" تکاپو برای قبایل گمشده "  

نقد وبررسی فلم 

http://www.youtube.com/watch?v=_6Ue35PxeX0&NR=1

 مقدمه، ویژه گی اندیشه خودم است،  بعد می پردازم به نقد ازفلم و دعوت شما برای  تماشای این فلم روی سایت .                                                 

کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،  جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال  قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود،  اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده جهان میاید ولحظه ی مختصری چون جرقه یی میدرخشدوخاموش می شود ومیمرد، اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟  چه  نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟  وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد ، کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که میاید به آتش میکشد، میدرد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومیرود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان  است !                      

من استغاثه میکنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است، مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان  فریاد بر میدارند  که انسان محکوم به زیستن درین جهان است، ناگزیربا حجم تنش  باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی  کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند ویا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کردو خاک را به نام بابا ی یک قوم  وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟  کدام وطن ؟  کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان ؟

نقد وبررسی فلم

 فلم "تکاپو برای قبایل گمشده" در سال ١٩٩٩توسط دانشمند کانادایی اسراییلی تبار"سمچا  جیکوبووچی "* * با میتود های فلولوجی و آرکیالوژی تهیه و دایرکت شده است  ودر١۶ اپریل سال ٢٠٠٠ در کانال معتبر تلویزیونی فلم های مستند تأریخی امریکا "کانال تاریخ " ** *به نمایش گذاشته شده است ، اینکه فلم روی کدام انگیزه ها ساخته شده است باید دولتمندان، دانشمندان، محققان، مؤرخان ومنتقدان ما با جیکوبووچی ومرکز تحقیات جهانی اسرائیل ودولت امریکا وکانادا در تماس شوند وفلم را به نقد کشند٠" نقد خود یکی از روشهای مهم به منظور ارزیابی مفاهیم پدیده ها درفرایند تولید است"، فوکویاما می نویسد:" نقد روش بررسی درفرایند گیرنده ودهنده ذهن است که درارتباط دو سویه با نگرش نقادانه وماهیت اثر شکل میگیرد ٠"                  

  " فلم تکاپو برای قبایل گمشده " واقعیت دردناک سر گشتکی انسان  قرن بیست یکم است که از اوج تمدن امروزی  بسوی قوم، قبیله و تبارگرایی نژاد پرستانه می شتابد، آن یکی ازمرکزتحقیقات جهانی یهودیان کانادا بدنبال ده قبیله گمشده اسرائیلی ازمسیر "راه ابریشم" به دوطرف  مرز های  "کوه های سلیمان وخیبر پاس"راه میافتد واین دیگری ازمیان قبایل قرون وسطایی لبیک می گوید، آن یکی از هویت اسرائیلی چند قبیله پشتون سخن میگوید واین دیگری اشک حسرت در دامن هجرت میرزد، فیلسوف یهودی تباراز میتودهای علمی فلولوجی و آرکیالوجی سود می جوید، اما پتان با صداقت  اعتراف به فرزند اسرائیلی بودن میکند، نگاه های دو گمشده بهم گره میخورد و زمان به دوسه هزارسال، عقب برمیگردد وآنجا توقف میکند، عواطف ونیازهای انسانی به گونه ی دراماتیک آن اجتناب ناپذیرمیگرددوفلم ازاوج احساسات تباری وخونی به تمایزهای فرهنگی وعقیدتی اسلام و پشتونوالی می پردازد، که سنت های خشن وانعطاف ناپذیر قبیله سد مستحکمی است برای پذیرفتن نیمه یی از سنت های اسلامی که بانرمش وفروگذاشت توأم باشد٠خشونت، خون وانتقام درسنت های قبیله واعتراف به فرزند اسرائیل بودن در این فلم بازتاب روشنی دارد که افق های تازه یی را می گشاید برای پلان های دولت اسرائیل درین منطقه ٠

بخشهای فلولوجیک فلم:                                                                      

  فلم با کوچی گری و شترهاآغاز می شود که در اثر حمله آسوری ها قبایل اسرائیلی   سرزمین شانرا ترک گفته درمسیر راه ابریشم پراگنده می شوند، کوچی های دوطرف مرزخیبر پاس رسوم ، سنت ها ، لباس، قیافه  وشرایط زندگی کوچیگری را طی دو سه هزار سال به همان حالت بدوی آن حفظ کرده اند٠   

انگیزه کار جیکوبووچی نام افغانستان میباشد که اولین مدرک ادعایش واژه " افغان " است ٠ "افغان اسم پسر ساوول پادشاه اسرائیل بود" همچنین ستاره یی راکه سمبول حضرت داود است در منازل ومعابد اکثر پتانها کشف میکند، همچنان قبایل گم شده ی اسرائیل را بنامهای وزیری(نذیری)، افریدی (افراهیم)، گدون (گد)، ربانی( روبین) و شنواری (شن ون ) دربین قبایل پتان می یابد ، درمنطقه خیبرپاس در بازاری این اقوام را ملاقات، بازیابی و باز شناسی میکند ومی بیند که مردان قبیله وزیری نیز دهل میزنند، اتن میاندازندو به دور حلقه ی بدویت می چرخند ومی چرخند، باخشونت کاکل میزنند وسروگردن می شکنند٠جیکوبووچی میگوید  که: مردهای قبیله یهودی" نذیری" نیز موهای خودراقطع نمیکردند٠ (مطابق احکام تورات " اطراف سر خود را نتراشید٠" )**** 

جیکوبووچی درجرگه یی از مردپتانی سوال میکند که: شما  اسرائیلی هستید؟

جواب:من وقتی که جوان بودم  وهنوز ریش نداشتم  پدر کلانم که ١١۵  سال عمرداشت  برایم میگفت: ما از اسرائیل آمدیم واولاد اسرائیل استیم،اما جوانان  درآن سن به تاریخ دلچسپی ندارند، مگر حالا میخواهم بفهمم ما اصلا" از کجا هستیم ؟             

محمود عشرت، پیر مرد ریش سفیدی که بزرگ قریه است میگوید:  ما از کجا آمده ایم؟  پدرکلانم میگفت : ما از اسرائیل آمده ایم و اولاد اسراییل استیم ،  یهود ها مثل ما پتان اند٠ جیکوبووچی  میگوید:  پتان ها قوانین دیگری دارندبنام پختونوالی که بالاترازقوانین اسلامی است ودرجمعی از برزگان قبیله می پرسد که پختونوالی چیست ؟                                          

قاضی داکترعبدالعزیز پتان با چهره بشاش میگوید:  پشتونوالی واقعا" یک دین است که از خودقوانینی دارد، بدان معنی نیست که مابه قرآن عقیده نداریم، مگر ما بچیزیکه  واقعا"  درقرآن است عمل نمیکنیم وهمین اصطلاح است که پشتونها نیم قرآن را قبول دارند ٠  جیکوبووچی ازخان می پرسد چه فرقی بین قوانین اسلامی و پختونوالی است ؟          

 ولی خان بزرگ قبیله ی پتان جواب میدهد که : پختون یا پتان یازده قبیله است که قانون عمومی ما شریعت اسلامی است، اما ما پشتون ها قوانین خاص پختونوالی خودرا تعقیب میکنیم ٠       

جیکوبووچی بازمی پرسدکه مثالی بیاورد از تفاوت های قوانین اسلامی وقوانین  پختونوالی ؟ 

خان جواب میدهد که: پشتونوالی یک قانون بسیار شدید و غیر قابل بخشش است یعنی " چشم در عوض چشم است " ٠ دراسلام برای زنا شواهد میخواهد اما در پشتونوالی به مجرد کوچکترین شک هردو متهم را به قتل میرسانند  وجای برای سوال باقی نمی ماند ٠ در قبایل پشتونخواه اگر شخصی جنایتکار به قبیله پناهنده شود، جنایتکار حمایه می شود                                                                          

 جیکوبووچی با دست آوردهای آرکیالوجی از قندهاروجلال آباد دیدن میکند، جمجمه های انسان و سنگهای قبر را که از وقت آشوکا است بدست میاورد، قبلا" فکر می شدکه بخط سانسکریت است اما خط ارامیک " عبری" بوده است ٠ بازدرمحله یی  دیگری نوشته های  سنگ های قبرها رامیخواند!

  پیر مردی که کنار چاهی ایستاده ازوی می پرسد که چگونه این خط ها را  میتواند بخواند؟ میگوید نوشته ها عبری است پیر مرد با ناراحتی میگوید:هیچی نگواینجا همه مسلمان اند . 

جیکوبووچی میگوید: من احساس کردم که دروغ گفته نمی توانم با آنکه در خطر بودم گفتم من یهودی هستم.                   

پیر مرد عینک خود را کشید ،  اشک از چشمانش جاری بود ومرا در آغوش فشرد وگفت :  توبرادرمن استی ! جیکوبووچی در جلال آباد می بیند که دختری شمع  را زیر سبدی روشن میکند از دختر می پرسد که چرا شمع را زیر سبد روشن  میکنید ؟ دخترک با ساده گی میگوید نمیدانم ! 

جیکوبووچی میگوید: این یک رسم یهودیت است که شمع ها  رادر شامهای  جمعه  روشن میکنند و بعضی ها با سبدی شمع را می پوشا نند . ( اصلا میخواهند هویت یهودیت خود را پنهان کنند؟*****)درفلم مطالبی زیادی نهفته که بیان همه از حوصله این نقد خارج است ٠                     

 بازهم تکرار میکنم که به باور من نه آریایی بودن مایه افتخار است ونه یهودی بودن مایه شرمساری،  ولی آنچه واقعا" مایه شرمساریست که  انسان با اندیشه ی نژاد پرستانه وارد تاریخ شود٠  اینکه چرا دانشمندان یهودی بعد از دو سه هزار سال در تکاپوی قبایل گمشده ی خویش اندمسأله  ابعاد مختلفی را بخود میگیرد،  یکی  بعد انسانی وعاطفی آن است،  دیگری  ابعاد تاریخی و سیاسی آن ،  اما وحشتناکتر ازهمه ابعاد نژادپرستانه وصهیونیستی این اندیشه است  که روشنفکران شوونیست ما آگاهانه و قبایلی ها با تحجر فکری  نا آگاهانه در مسیر چنین اندیشه یی گام برمیدارند٠ بار نخست دیدن این فلم برایم تکان دهنده بود، اما مسوولانه وصادقانه  ریسک معرفی این فلم را پذیرفتم  تا زنگ خطری باشد برای قبیله پرستان و  شمارا نیز به تفکر سیاست مداران جهان متمدن کشانیده تا اندکی با ژرف پویی به پهنای  بدبختی مردم فلسطین بنگرید وبیندیشید ودرنگی بر صهیونیزم کنید٠                            

صهیونیزم را به دو مفهوم مذهبی وسیاسی آن باید نگریست:                                                         

  ۱- صهیونیزم مذهبی :                                    
در میان متفکران یهودی، دو گونه اندیشه و طرز فکر را می‌توان مشاهده کرد. برخی از آن‌ها روحیه مذهبی داشتند و بیشتر جنبه عرفان یهودی را مطرح می‌کردند و بزرگترین آرزویشان، قیام یهودیت بود.

  ۲-صهیونیزم سیاسی:

صهیونیست‌ها برای تشکل یهودیان جهان و برآورده شدن  اهداف و سیاست‌های شان  در قرار داد ها  و مکالمات خودعموما واژه یهود را بکار می برند و سنگ ملت یهود را بر سینه می‌زنند و چنین القا می‌کنند که منافع ملت یهود را دنبال می‌ نمایند، در حالی که جنبش صهیونیزم، جنبشی سیاسی و فرزند استعمار انگلیس و امریکا است ، هر چند مبانی فکری نژاد پرستانه خود را از کتاب‌های تحریف شده یهود گرفته‌اند.
خانم «گلدامایر» و «بگین» می‌گویند:
«این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم.

اما صهیونیزم سیاسی با "تئودور هرتزل" زاده شد که دکترین خود را از سال ١٨٨٢م تدارک می‌دید. او این تئوری را در کتاب خود به نام «دولت یهود» مدون ساخت و پس از نخستین کنگره صهیونیست جهانی در شهر «بال» سوئیس (١٨٩٧م.) به کاربرد ٠"هرتزل" برخلاف صهیونیست‌های مذهبی، به خدا شکاک بود. او که اشتغال خاطرش عمدتا نه مذهبی، بلکه سیاسی بود، مساله صهیونیزم را به شکلی جدیدی مطرح کرد که در مجموع می‌توان عناوین اصلی طرز تفکر سیاسی او را در مطالب ذیل خلاصه کرد:
١-یهودیان سراسر دنیا، در هر کشوری که باشند، در مجموع یک قوم را تشکیل می‌دهند.

۲- یهودیان، غیر قابل جذب و ادغام در ملت‌هایی هستند که در بین آنان زندگی می‌کنند و در آنهابه  تحلیل نمی‌روند. (نژاد پرستی)
٣- یهودیان همه وقت و همه جا تحت آزار و ظلم بوده‌اند٠ «ترحم جهان را برمی انگیزند»٠
راه‌حل‌هایی که «تئودرو هرتزل» از عناصر بالا استخراج می‌کند، نفی و رد ادغام یهودیان در ملت‌های دیگر، ایجاد نه تنها یک کانون و مرکز فرهنگی برای اشاعه ایمان یهودی، بلکه دولتی یهودی است که تمام یهودیان جهان در آن مجتمع شوند.
نکته دیگرآنکه این دولت‌ها باید در یک محل خالی و بی‌مدعی مستقر شوند؛ این بدان معنا است که نباید به مردم بومی اهمیت داد و آن‌ها را به حساب آورد
. در فرمول بندی «هرتزل» به حضور مردم فلسطین، نه در کتاب او و نه در مجالس پایه گذاری نهضت جهانی صهیونیزم هیچ گونه اشاره‌ای نشده است. عدم وجود مردم فلسطین از اصول مسلم و اساسی صهیونیزم سیاسی است و این اصل مسلم ریشه و منشا تمام جنایات بعدی آن است. خانم «گلدامایر» در «روزنامه ساندی تایمز» اعلام می‌کند:
«فلسطینی وجود ندارد این طور نیست که تصور کنیم که یک خلق فلسطینی در فلسطین وجود داشته باشد، ما آمده‌ایم آنان را بیرون کرده و کشورشان را گرفته‌ایم، آنان اصلا وجود ندارند.»                           

 اگر دولتمندان ،دانشمندان ومؤرخان  ما فکرمیکنند که سناریوی این فلم بر پایه ی واقعیت های تأریخی استوار نیست و روی هدف خاصی ساخته شده است  می توانند بر مرکز تحققیات علمی یهودیان و کانال  فلم های مستند وتأریخی امریکا وکانادا رسما" اعتراض نمایند و ایشان را به محکمه بکشانند و طلب جبران خساره واعاده حیثیت نمایند، این حق قانونی هردولت وهر انسان درامریکا وکانادا است ،  اگر  فکر میکنند که این فلم برمبنای شواهد وواقعیت های تأریخی ساخته شده است، باید به خویشتن خویش بپردازند و مثل انسان با ملیت های دیگر درین سرزمین زندگی کنند، زندگی در کره زمین حق همه انسانهااست ،  اگرانسان به آن سطح بلوغ فکری برسد که دیگر مرز،  تبار، نژاد وایدولوژی های برده سازی  نباشد صلح در سیاره مابرخواهد گشتبرای دیدن مکمل فلم که در ۴ بخش تهیه شده به  لینک زیر کلیک کنید http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi/sorayabaha6.html 

ا

شاره ها:

(١)

We have Robin, Gad, Ephraim and Shimon four more. So we did actually located nine of the tribes. Or we put it differently. We think we located nine of the tribes. If we haven’t located nine of the tribes, than it a very strange coincidence is going on that you have all these people with biblical names, with biblical practices, within Israelite memory, exactly they should be according the biblical map! Some one if come with another explanation, I am open to it. I could  understand it.                                                         

"حالا ما قبیله روبین، گاد، افراییم شمون را داریم یعنی چهار قبیله دیگر! بدینترتیب ما د رحقیقت موقعیت 9 قبیله دیگر را تثبیت نمودیم. بیایید سوال را طور دیگر طرح کنیم یعنی ما فکر میکنیم که 9 قبیله را تثبیت کرده ایم. در صورتیکه ما این 9 قبیله را تثبیت نکرده باشیم پس ما به اتقاقات خیلی شگفت آوری روبرو گشته ایم. یعنی ما مردمانی را سراغ نموده ایم که با نامهای انجیل و عنعنات انجیل و در چوکات خاطرات اسرائیلی زندگی دارند که مطلق با نقشه  انجیل مطابقت میکند. احتمالا اگر کسی با توضیحات دیگر پیش آید،  من حاضرم که او را بشنوم ."

http://www.youtube.com/watch?v=_6Ue35PxeX0&NR=1

http://www.youtube.com/watchv=4QNZQJ8wOmo&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=SVmznEjxVnI&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=UDRB6AW9yX8&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=_jMhCj7VS0o&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=U48n5-GfLnQ&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=jC66m5gtChU&feature=related

                                                                                              

 

“Quest for the lost tribes” *

 Simcha   Jacobovic** 

History channel***

     

  
فرمانده داؤود عزیز آرام بخواب، تاریخ داوری می کند
فرمانده داؤود آرام بخواب در فرجام تاریخ بر جنایت تیم حاکم کرزی داوری خواهد کرد، گناه تو تاجیک بودن توست، گناه تو شهامت و وطن دوستی و مردم پرستی توست، گناه تو وجدان پاک توست، گناه تو داشتن رئیس جمهور توست که ترا برادر خطاب نمی کند وقلبش برای تو هرگز نمی تپد، اما قاتلین ترا و نخبه های دیگر را برادر خود خطاب می کند، تن سوخته و خون چکان تو برای دفاع از ناموس وطن سزاوار برادر گفتن نیست، اما دستان خون آلود قاتلین و بوسه زدن بر پیزار های خونین طالبان و برادرخطاب کردن بخشی از فرهنگ پشتونی رئیس جمهور توست٠ فرمانده داؤود عزیز آرام بخواب، تاریخ داوری می کند. 

صحبت مسعود

http://www.youtube.com/watch?v=quq3mtR5lWA&feature=player_embedded&fb_source=message 

به وسعت مرگ یک قهرمان گریستم

" هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا  

 آنچه این نامردان با جان انسان می کنند"

من به وسعت مرگ یک قهرمان گریستم، آری جنرال داؤود این فرزند پر افتخار مردمی که واپسین نفس های هستی  و بقای فرهنگی خود را می کشند، کشتند و درفرجامین این واپسین قهرمان اسطوره یی  تاجیکان را پشتونها  از شمال  حذف کردند تا بتوانند شمال را به آسانی به آتش و خون بکشند، فرق نمی کند این پشتونها  گلبدینی ها اند و یا تیم مافیایی کرزی (افغان ملتی ها)اند و یا طالبان قندهاری و پکتیایی ویا  پاکستانی ها همه جنایت تبار و جنایت پرور اند، همه در فرهنگ جنایت سالاری و مافیایی  رشد کرده اند٠ من سه هفته پیش در همین فیسبوک نوشتم که سه پشتون نکتایی پوش در کنار رودی در  کالیفورنیا قدم زنان باهم می گفتند، سید خیلی را مردار کردیم، باید گلیم امرالله صالح، جنرال داؤوذ و عطای نور را نیز جمع کنم!!! من نوشتم که پاکستان سه جریان را در دست دارد، یکی طالبان، دیگری گلبدین ( حزب اسلامی)  و سومی سازمان راوا است، که می داند درکجا و در کدام مواقع از این مهره های استفاده کند٠

ابعاد این فاجعه گسترده تراز آنست که من سخن بگویم وچه بهترکه نخبه گان نکتایی پوش غرب نشین طالب پاسخگوی این جنایت های تباری خویشتن خویش باشندآیااین جنایت سالاری قبیله پدیدۀ شرایط خاصی است ویا از دل یک فرایند تاریخی گریز نا پذیر برمی آید؟

برای اعمال یک جنایت، فرد باید مجهز به اندیشه یی باشد که ویژه گی اصلی آن عدم احترام به حیات انسانها وبه طور خاص به حق حیات مخالف خود است٠ این عدم احترام ازشرایط تربیتی و فرهنگی فرد برمی آید که احترام به حق حیات و رعایت حق بقای فزیکی دیگران را نیاموخته است و به خود حق میدهد که مخالف سیاسی، مذهبی و تباری خود را ( دشمن) بنامد وبهر طریق از صحنه حذفش نماید  واین حذف فزیکی با شتاب زدگی عملی می شود و رقیب را به عنوان مزاحم منافع خود ازبین می برند٠

در نبود، سواد، دانش و تربیت انسانی، بدون کدام  ناراحتی وجدانی و روانی چه ساده و آسان به حذف فزیکی دیگری متوسل می شوند٠زیرا جنایتکار فرصت کمی و آموزش کیفی  برای شناخت جایگاهی والای انسان و انسانیت نداشته و به همین دلیل در ارتکاب جنایت فردی ویا جمعی از ناآگاهی خود تأثیر می پذیرد٠ درواقع جنایت کار قبل از هرچیز قربانی جهل و جعل فرهنگی خود می شود٠

اما نباید فراموش کرد که جنایتکار قبیله به دلیل ترس درونی شده یی خویش دست به جنایت می زند٠که زمان و تاریخ داوری خواهد کرد٠

 

 

 

 کی جی بی در افغانستان

نوشتۀ واسیلی متروخین، بایگان ارشد کی جی بی

برگرداننده به دری: داکتر حمید سیماب

    ادامه مطلب 

 

 

  

 

 

ثریا بهاء

به مناسبت هشت مارچ 

صدایی برای فریاد و روایتی برای گفتن !

مگر نگفته اند که " زن را و مادر را که سرچشمۀ آفرینش است ستایش کنیم٠" اما این ستایش گران بی باور هرگز نخواستند تا فریاد بی صدای زنان برهوت سوختۀ ما که اصولاً سرزمینش می نامند به عرش خدایی رسد و خدا نیز  زنان و کودکان این سرزمین نفرین شده را به قربانگاه ستم مردسالاری و انفجارات بم های انتحاری می فرستد تا مدرکی برای سوختن  برادران نا راضی کرزی در جهنم  باشد.  

من باکدامین زبانی و کدامین واژه یی افتخارات (هشت مارچ ) زنان مبارز امریکا و اروپا را به زن دربند کشیدۀ سرزمینم تبریک بگویم، که هر روز تن سوخته و لاشۀ خونینش از زیر آوار بمب های انتحاری برادران  ناراضی کرزی بیرون کشیده می شود و گاهی هم پارچه های گوشت سوخته اش سیاه تر از سرنوشتش تراژیدی سدۀ بیرحم ما را می آفریند؛ اما جشن پیروزی آنرا برادران ناراضی کرزی در کاخ برمنگهم ملکه الیزابت  بر پا می دارند!

رییس جمهوری که دست های شیطان را از پشت بسته است همراه با وردک و اسپنتا با دست آوردهای فروش خون قربانیان بم های انتحاری به کاخ ریاست جمهوری شادمانه برمی گردد و دسته گلی به سرخی خون (حمیده برمکی)  به مناسبت ( هشت مارچ) پیشکش زینت، بانوی نخست کشور می کند؛ نخست بانوی که شعورش به اندازۀ یاخته های مغز یک گوسفند است.

من سرکلاوه را ُگم کردم که هشت مارچ را بکدامین زنانی مبارک باد بگویم، برای زنان ما در اروپا وامریکا که به بهانۀ هشت مارچ سفرۀ رنگین می آرایند،کنسرت و رقص و پا کوبی دارند ؟ اما هیچگاه توانایی آنرا نداشته اند تا یک بنیاد پژوهشی زنان را پی ریزی کنند و در بسیاری موارد خود زنانی ضد زن بوده اند و ابزار کاری در دست چند مرد شاعر و نویسنده.

در فرجامین اگر توفانی برنخیزد؛ اگر خیزشی در راه نباشد؛ اگر تجزیۀ کشور این واپسین راه رهایی سد شود؛ اگر زمان آبستن رستاخیزی نباشد؛هشت مارچ با برگشت برادران ناراضی کرزی با شلاق خوردن و به رگبار گلوله بستن زنان در استدیوم ورزشی  با قطع گوش و بینی و سنگسار برگزار خواهد شد.

آنگه جای مبارک باد، فریاد زنی می شوم که شریعت وهابی نیم تنش را برای سنگسار زیر خاک می نماید٠

راوی تاریخ زنی می شوم که قوانین ضد بشری سویش سنگ پرتاب می نماید و جنایتکاران تماشاگر ذوق زنان برای سنگسارش" نعرۀ تکبیر" می گویند.

این همه کافی است تا خشمی سوزان علیه این مناسبات مردسالاری و جنایتکارانه در من بجوشد، این همه کافی است تا با عزمی راسخ برای رهایی از این جهنم زن ستیزِ مردسالار نبرد کنم و این همه کافی است تا رویای جهانی داشته باشم که در آن حتی یک زن تحت ستم و استثمار نباشد.

من واژه یی  برای مبارک باد و زنده باد هشت مارچ ندارم جز " شب شکستن فانوس " استاد واصف باختری:

شبی که قصۀ فانوس و باد می گفتند

چراغ ها همه گی زنده باد می گفتند!

به جای مرثیه، دستان گران بادیه ها

سبک سرانه غزل های شاد می گفتند

منادیان که ز آسیب سنگ ترسیدند

چرا چکامۀ فتح چکاد می گفتند؟

شناس نامۀ رویش به باد رفت آن روز

که آب ها سخن از انجماد می گفتند

شب شکستن فانوس در تهاجم باد

چراغ ها همه گی زنده باد می گفتند!

 

 

ثریا بهاء

 

آنگه که بینش انتقادی غروب کند،

فاشیسم طلوع می کند  

 

" یکی از مخاطراتی که امروزه بر اندیشه سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن در دستگاه سیاسی -اجتماعی  حاکم است. روشنفکر اگر نتواند فاصلۀ انتقادی خود را با دستگاه حفظ کند از روشنفکری خلع می شود، دیگر نمی تواند روشنفکر باقی بماند، به مزدور فرهنگی سیستم حاکم بدل می شود و خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که رنگ روی آستین شان، مردمی که نام هایشان، جلد شناسنامه هایشان درد می کند." [1]

حکومت مافیایی کرزی با کشتار، ترس، تجاوز و فقرعمومی نهادهای واسط میان دولت و مردم را می بلعد، پارلمان را بر می اندازد و تمام قدرت را در حلقۀ تیم حاکم و سازمان قضایی  قبیله یی خود متمرکز می کند و در نهایت سرآمدها و نخبه ها را به عوام تبدیل می کند تا همگی در بدبختی و بنده گی با هم برابر شوند و آنگاه شعار ریاکارانۀ  وحدت ملی  با هویت افغانی سر می دهد، که درواقع هویت ها ملیتی و فرهنگی با هم متحد نیستند، بلکه کالبدهای مردگانی اند که در کنار "هویت افغانی " دفن شده اند.

 دراین نوع حکومت "هر کس کورکورانه تسلیم ارادۀ مطلق فرمانروا است" تسلیمی زبونانه که آدمی را از ماهیت خویش تهی می کند و در ردیف  گله های حیوانی قرار می دهد. حکومت استبدادی مردم را به فرومایگی  تنزل می دهد. چاپلوسی، کرنش، اطاعت و ستم پذیری را توسعه می دهد و در نهایت راه انسان زیستن را سد می کند. استبداد، همه را یک شکل و هم شکل می خواهد تا آسان تر بتواند بر گله ها حکومت کند. در حکومت های استبدادی، اخلاق به انحطاط کشیده می شود، و چه انحطاطی از این بالاتر که آدمیان به چاپلوسی و ترس و زبونی و فراموش کردن خود، دچار شوند٠مونتسکیو، معتقد است که در نظام های استبدادی حتی حاکم و سلطان در تارهای بندگی اسیر می شود، زیرا سلطان مستبد بردۀ کسانی می شود که لذایذ زندگی اش را فراهم می کنند. از این رو همواره نگران سرکشی رعایایی است که پایه های قدرتش را محکم می کنند. همانند گونه که هگل نیز در شرح رابطۀ خدایگان و بنده به آن اشاره کرده است. هگل معتقد است که در نسبت میان خدایگان و بنده و برای بقا و تداوم این رابطه، خدایگان به بنده گان بیشتر وابسته و محتاجند تا بنده گان به خدایگان. این سخن از آن رو مهم است که نشان می دهد سقف نظام استبدادی و خدایگانی بر ستون رعایا استوار می ماند و تا این ستون بر پا باشد رابطۀ سلطانی و خدایی تداوم می یابد. ستون برپا شدۀ رعایا، ماهیتا از مصالحی مانند ترس، جهل و اطاعت تشکیل می شود.  

 تاریخ خودکامگی نشان می دهد که سیاست در نظام های استبدادی، از معنای اصلی خود خارج می شود و"به حد دسیسه های تیم حاکم، نجوای اسرار و منازعات و شایعه پراکنی های حرمسرایی تنزل می یابد." کارمندان اداری مستخدمین، به گماشتگان حاکم مستبد تبدیل می شوند. مونستکیو از شاهزاده یی  نقل می کند که به خواجگانی که بر حرمسرایش حاکم بوده است، خطاب می کند: "شمایان اگر ابزارهای حقیری نباشید که بتوانم خردتان کنم، پس چه هستید، شمایانی که فقط تا زمانی وجود دارید که بدانید چگونه اطاعت کنید، شمایانی که فقط به این دلیل در این جهان وجود دارید که تحت قوانین من زنده گی کنید یا به محض این که من دستور دادم بمیرید." در نظام های استبدادی، ارکان زنده گی اجتماعی و نهادهای حقوقی در هم می شکند. مونتسکیو "از پارلمان ها به عنوان ویرانه هایی که زیر پا لگد کوب شده اند نام می برد." نهادها و سازمان ها در نظام های جبار، نمایندۀ ملت نیستند،  بلکه همۀ  آنها در برابر قدرت استبدادی که همۀ موانع را از مقابلش برداشته است سر  فرو آورده اند. 

استبداد گری و استبداد پذیری در تارپود زنده گی اجتماعی ریشه می دواند. استبداد به فساد زبان، فساد اخلاق، فساد فرهنگ و فساد دین منجر می گردد. در نظام های خودکامه، انسان به "شیی" تبدیل می شود تا به "شخص". مردم به منزلۀ ابزارها و اشیایی تابع و پیرو، در خدمت چنین نظام هایی به کار گرفته می شوند  و به سمت اطاعت ( حتی اطاعت خود خواسته و پیروی از روی رضایت) تمایل پیدا می کند تا در پناه آن به امنیت برسد و در سایۀ قدرت، بتواند زنده گی کند. انسان میان تهی، البته از زیستن بدون تکیه گاه قدرت و رویارویی با خود و مسئولیت انتخاب کردن می هراسد و می گریزد و این همان راز گریز آدمی از آزادی  و بینش انتقادی است که فاشیسم طلوع می کند ٠



[1]هورکهایمر

 

پا بوسی و سجده به خان و استعمار، 

 بخشی از فرهنگ قبایل پشتون

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
تگ ها :

 

 

ثریا بهاء

 

یک پاسخ مستند، به تلاش غیر مستند 

جعل سالار کبیر (روستار تره کی)

 

 

اینبار جناب روستار تره کی قبله گاه فاشسیم قبیله را با یک پاسخ مستند به دادگاه وجدانش فرا می خوانم، تا این درخت کهن سال فاشیسم با ریشه های پوسیده،  گلهایی به پلاسیده گی ترفندهای جادوگران قبیله ندهد وآمارهای جعلی و شیادانه را برای اغفال مردم بینوا بر شمله ی ایل خود نبندد، چه زود بادی از سوی شمال خواهد وزید و این شمله داران ترفندها را به جنوب و فراسوی مرزهای جنوب پرتاب خواهد نمود و حقایق که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد بر خواهد تابید.

مردی که بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ و شعور خود را از دست‌ داده‌ باشد، مردی که برای برده سازی و به زنجیر کشیدن ملیت های تحت ستم محتاج‌ به ارایه آمار جعلی نفوس و دروغ گفتن باشد، مردی که اندیشه ی نژادپرستانه تا این حد بیچاره اش کرده باشد، تا در شبکه ی جهانی فارسی تلویزیون (بی بی سی) در برنامه ی  زیر عنوان افغانستان به کدام سو می رود؟ آیا تلاش غرب برای کمک به استقرار دولت ملی در افغانستان عبث است؟ " دریک بحث علمی و اکادمیک با جوان تیز هوش آقای مجیب الرحمن رحیمی کاندید دکتورا در رشته ی سیاست و پژوهشگر مسایل سیاسی در دانشگاه ایسکس لندن در برابر جهان بگوید: "  ارقام سرشماری در دوران جمهوریت محمد داؤود نشان داد که پشتون ها شصت در صد نفوس کشور اند" این (جعل سالار کبیر) یا از آشفتگی فکر و تعقل زیان دیده است و یا جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگردیوارمى‌کشد ومى‌کوشد توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌ جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ احکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند، بنابران پس از مصاحبه ی چند سال پیش بار دیگر یک پاسخ مستند برای تلاش غیر مستند وی می دهم وبرمی گردم به سال ١٣۵۶ ش که من مدیر طرح وتحلیل آمار نفوس شماری در اداره ی مرکز احصاییه بودم.

 

دراین روزها سرشماری نفوس برای نخستین بار در تاریخ کشور به هزینه ی سازمان ملل، از سوی اداره ی مرکز احصائیه روی دست گرفته شد. مشاوران آمارنفوس از کشور های هند، فرانسه و روسیه جهت تدریس شیوه های سرشماری نفوس به اداره ی مرکز احصائیه فرستاده شدند و از دو متیود سرشماری مکمل و نمونه یی برای کشور ما که کوهستانی بود سرشماری نمونه یی را و از سه متود احصاییه وی ( مود، میدیان و اوسط حسابی)  اوسط حسابی را برگزیدند. فورم های رسمی سرشماری از سازمان ملل متحد رسید و سرشماری آغاز گردید.

دراین سرشماری وزارت پلان و احصائیه مرکزی با کارشناسان سازمان ملل مشترکاً همکاری می کردند، آمار در ریاست طرح و تحلیل می آمد. رئیس طرح و تحلیل سردار عبدالله که چندان پشت کار هم نداشت، همه کارها  را به مدیرعمومی آقای وحدت که جوان بسیار فعال وزحمت کش هزاره بود و از امریکا دررشته ی احصاییه ماستری داشت، می سپرد. چون من در بخش توحید و تحلیل آمار کار می کردم،  کار توحید آنرا بمن سپرد.

سرشماری در بخشی ازمناطق  چون ننگرهار، کامه، لغمان، کنر، ساک، کمری و شیوه کی آغازگردید.

فورم های خانه پری شده دو کاپی داشت که اصل آن به ریاست طرح و تحلیل احصائیه مرکزی و یک کاپی آن به وزارت پلان برای توحید ارقام سپرده می شد.

با دشورای درچند هفته توانستیم آمار جمع آوری شده را با معیارهای احصاییوی توحید کنیم. با شگفتی به آمار دقیقی دست یافتیم که پشتونها در مناطقی که ادعای اکثریت دارند از ٣۵ درصد بیشتر نیستند. شماری از بین اینها هم می گفتند، ما پشتون هستیم، اما زبان ما فارسی است. بنابران درکامه، لغمان، ننگرهار، حسین خیل کمری و شیوکی  ٧۵ در درصد مردم به زبان فارسی سخن می گفتند.

بدینگونه با نیمه ی سرشماری نفوس به جعل و سفسطه« تیوری اکثریت » پی بردیم که سالها با  افسانه ی اکثریت مردم را شستشوی مغزی کرده و فریفته بودند.

ساعت پنج عصر در دفتر وزیر احصاییه مجلس بود که در آن مجلس علی احمد خرم، وزیرپلان و مشاور روسی (استرلسوف) با ترجمانش ( فرهاد علی اکبر اوف)، مشاورین هندی وسردار عبدالله رئیس طرح وتحلیل حضور داشتند. چون آمار در دفترما توحید می شد، باید آقای وحدت از چگونگی توحید آمار برای مجلس گزارش می داد. وی همه با دانش و بینش ژرف آدم ترسویی بود و یارای بیان حقایق را در حضور وزیر نداشت. بنابران ازمن خواست تا  همرای وی در این مجلس حضور یابم و اگرآقای حکیمی اجازه بدهد، چگونگی آمار را من گزارش بدهم.

پرونده ها را زیر بغل زدیم و داخل مجلس شدیم، آقای وحدت گفت: چون ثریا آمار را با وسواس ویژه ی خود توحید کرده است، خواستم تا وی پیرامون آن  گزارش بدهد.

عبدالکریم حکیمی که پدرش از لغمان و مادرش از قندهار وخودش یکی از پشتونیست هایدوآتشه بود، نخست  مرا برای خرم و مشاوران خارجی بعنوان یک زن یونیک و با استعداد معرفی کرد و گفت:  این خانم جوان تازه از دانشکده ی اقتصاد فارغ شده است، من دقت و پشتکار وی را می ستایم. برای همین به وی اجازه می دهم تا از چگونگی آمار گزارش بدهد.

من آرام آرام آمار نفوس را گزارش می دادم، تا بدآنجا رسیدم که پشتونها در این مناطق اکثریت نیستند و مردم آنجا بیشتر به زبان پارسی  سخن می گویند.

 حکیمی هرگز تصور نمی کرد که من بی تردید به جعل تاریخی شان اشاره کنم. خواست جلو مرا بگیرد و با ناراحتی آمیخته با خشم گفت: هنوز سرشماری نفوس در تمام ولایات کشور به پایان نرسیده است و تا چند ماه دیگر همه چیز معلوم خواهد شد.

 علی احمد خرم (وزیر پلان) درتضاد باحکیمی گفت: اگر پشتون ها درمناطق خود اکثریت نیستند، پس در ولایت های شمال وغرب  و مرکزی کشور که هنوز سرشماری نشده،  چگونه می توانند اکثریت باشند؟  

آماری را که ما در وزارت پلان توحید کردم، همسانی با گزارش  این خانم دارد.

مشاوران سر کلافه را گم کرده بودند. حکیمی گفت : شما آقای خرم و شما خانم بهاء چیز تازه یی را کشف نکرده اید، ما بسیار چیزها را می دانیم، اما بخاطراهداف سیاسی دولت در پیوند با مسأله ی پشتونستان و خواست رییس جمهور، باید پشتونها را اکثریت نشان بدهیم و ارقام رادست بزنیم.

مشاورهندی گفت:شما که می خواهید آمارجعلی ارایه کنید، پس چه نیازی به هزینه ی چند ملیون دالری سازمان ملل برای این سرشماری بود؟

گفتمان شدید الحن بین حکیمی و خرم روی سیاست پشتونستان و(تیوری اکثریت)  بالا گرفت.

خرم گفت: مسأله ی اکثریت نشان دادن پشتونها درپالیسی های شوونیستی شما ابعاد گوناگون دارد. برجسته ترین ستم که در تاریخ معاصر افغانستان تداوم یافته اینست که از نظر ساختارسیاسی نظام قبیله یی افغانستان، وجود یک تاجیک، یک هزاره  و یک اوزبیک در حاکمیت دولت به گونه ی  غصب حاکمیت مورثی قبیله یی  بهشمار می آید.

حکیمی برایم گفت: این مجلس بین دو وزیران و مشاوران خارجی است، شما می توانید  تشریف ببرید.

خرم گفت: آقای حکیمی شما نخست وی را بعنوان یک خانم  آگاه و یونیک اجازه ی نشستن و صحبت کردن دادید، حال که به حقایقی اشاره کرد، مرخصش می کنید؟

من مجلس را ترک کردم و خانه رفتم.

فردا که دفترآمدم، آقای وحدت برایم گفت: تنش ها بین دو وزیر شدت گرفت، اما من ندانستم که چرا استرلسوف مشاور روسی ازسیاست  دولت در قبال مسأله ی پشتونستان  و تیوری اکثریت  پشتون ها دفاع می کرد؟ 

 

پس چند روز به تاریخ ٢۵ عقرب ١٣۵۶ ( ١۶نومبر ١٩٧٧) خبررسید که شخصی بنام مرجان، وزیر پلان را ترور کرده است.

 به پندار آقای وحدت که رفیق نزدیک علی احمد خرم بود، علت ترورش را پافشاری وی روی سرشماری دقیق و شفاف نفوس و نفی سیاست پشتونستان می دانست که برمبنای سیاست های شوونیستی ترورش کرده ا ند.

 با یک حس گنگ دریافتیم که در فاجعه ی قتل خرم، بین استرلسوف مشاور روسی و مرجان (قاتل خرم) که از پیروان حزب دموکراتیک خلق بود، یک پیوند منطقی و سازمان یافته وجود دارد.

گروهی گفتند که بعد از سفر نا فرجام داؤود به ماسکو، شوروی ها درپی بهم زدن نظم و امنیت رژیم داؤود به ترور خرم دست زده اند و شاید هم چیزهای دیگری  زیر پرده ی ابهام قرار داشته باشد.

همان روز فرهاد علی اکبروف؛ ترجمان استرلسوف را در رهرو پایین دفتراحصاییه دیدم. وی که تاجیکی و خود هزاران داغ نهان از ستم گری روسها در دل داشت، از برخورد مجلس چند روز پیش و قتل خرم متأثر بود.من زمان را مناسب دانستم و پرسیدم : چرا آقای استرلوف از سیاست پشتونستان و تیوری اکثریت دفاع می کرد؟

وی بدور و برش از سر احتیاط نگاهی کرد و آرام گفت: چون دخترصادق و آزاد  منشی  هستی، برایت احترام قایلم و به تو اعتماد می کنم.  روسها پژوهش های در زمینه ی تاریخ افغانستان و تاریخ منطقه دارند. آنها می دانند که محمد داؤود از زمان نخست وزیری خود به سیاست شوروی و پشتونستان دل بسته بود. کرملین وی را به تار خام پشتونستان آزاد بسته است، تا تشنج وتنش ها را بین پاکستان و افغانستان  روی خط دیورند پیوسته داغ نگه دارد. اگر چنین نباشد، پاکستان با پیوند های نیک حسن همجواری افغانستان را بسوی پیمان نظامی سنتو و سیاتو می کشاند؛ آنگاه طرح مثلث سه گانه ی ( ایران، افغانستان و پاکستان ) عملی شده و افغانستان  در دامن امریکا خواهد  افتاد.

دراین اواخر محمد داؤود دریافته که پشتونهای قبایل آنسوی  مرز دیورند کوچکترین دلچسپی به افغانستان فقیر ندارند. آنها آنسوی مرز، کار و تجارت دارند، به دریا راه دارند، خط آهن دارند، بیمارستان و مکتب و دانشگاه دارند، اینجا چه دارند؟ حتا رهبران پشتون (نشنل عوامی پارتی)  گفته اند ما پاکستانی هستیم و پاکستان با همین نقشه هویت ملی و بین المللی  دارد وشناخته شده است. تنها چیزی که پشتونهای دو سوی مرز از شوروی ها می گیرند، پول است.

 

دو روز پس از قتل میر اکبرخیبر حکیمی در جمع همکاران گفت: چند شب پیش در دعوت سفارت شوروی نور محمد تره کی که سرش گرم ودکای روسی بود، برایم گفت، درمورد پروژه ی سرشماری نفوس اداره ی شما باید خاطر نشان کنم که "این سر شماری هرگز صورت نخواهد گرفت."

هنوز بیشتر از هشتاد درصد سرشماری باقی مانده بود که با کودتای ننگین هفته ثور تره کی وامین در تبانی با شوروی ها مانع تداوم سرشماری نفوس شدند.

پس از کودتای هفت ثور سلطان علی کشتمند بعنوان وزیر پلان کشور تعیین گردید، اما یک وزارت را توهین به ایمان انقلابی خودمی دانست، بنابران اداره ی مرکزاحصائیه را نیز از آن خود کرد.

به تاریخ ١٢ ثور عبدالکریم حکیمی به امتداد دهلیز مرکز احصائیه صدها چوکی چید و تمام کارکنان آن اداره را برای شناسایی وزیر جدید پلان و احصائیه مرکزی دعوت کرد.

سلطان علی کشتمند برسکوی سخنرانی بلند شد. نخست از برگشت نا پذیری « انقلاب شکوهمند ثور!؟»  سخن راند و سپس بزرگترین خیانت ملی را بشارت داد که سرشماری نفوس دیگرادامه نخواهد یافت. بی گسست بادی به غبغب گوشت آلودش انداخت و گفت: این اداره تا اکنون یک اداره امریکایی بوده است، نماینده های امپریالسم غرب  در این اداره گرد آمده اند و ما این اداره را تصفیه می کنیم. بنابر دستور کمیته ی انقلابی تحصیل کرده گان امریکا و انگلستان را ازاین اداره اخراج  می کنم. عبدالکریم حکیمی که نماینده و تحصیل یافته ی امپریالیسم امریکا است، ازاین اداره اخراج گردید و به زودی مورد باز پرسی کمیته ی انقلابی قرارخواهد گرفت. همچنان آقای سلطانی که در انگلستان تحصیل نموده است، ما به نماینده های استعمار انگلیس نیازی نداریم، ازاین اداره برطرف گردید. درباره ی سرنوشت دیگر تحصیل یافتگان غرب بزودی کمیته ی انقلابی تصمیم اتخاذ خواهد کرد وهمچنان خانم ثریا بهاء بعنوان عنصر ضد انقلاب از کار برکنار گردید.

 

جناب آقای تره کی !

پس از کودتای ننگین هفت ثور پروسه سرشماری را برادر قبیله یی شما نور محمد تره کی در تبانی با روسها متوقف کرد، تا راز (افسانه ی اکثریت) جعلی  شما از پرده بیرون نیفتد.

اما شما در یک بحث علمی و اکادمیک،  با ده درصد سرشماری نا مکمل چگونه به آمار  شصت در صد اکثریت پشتونی دست یافتید ؟

عالی جناب تره کی!

انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌، چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند در باره‌اش‌ بگونه ی منطقى‌ بیندیشد، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ ساخته‌ می پذیرد که پیامد آن کشور را به تجزیه می کشاند.

تاریخ کشور ما پر است از خونریزی ها، قتل عام ها، سربریدن ها، نسل کشی ها، فرهنگ کشی ها وسرکوبهای محلی و تباری که تنوع قومی و محل جغرافیایی آن سبب شده است که اراده دولت مرکزی (قومی) برای اعمال اقتدار خود، نخست از زور و سپس از ابزار های دیگر استفاده نماید و اقوام پراگنده را با روش استبدادی، ناگزیر به پذیرش اجباری قدرت دولت ( قبیله یی) می سازد، تا هیج ملیتی توان ابراز هویت منطقه یی مستقل خود را نداشته باشد. برای همین ازسیستم فدرالسیم هراس دارید و ملیت های تحت ستم را به تجزیه طلبی متهم می کنید ازین رو استبداد مرکزی با پایمال ساختن ویژه گی های فرهنگی و ملیتی حق مشارکت سیاسی ملیت های دیگر را نمی پذیرد، درنتیجه فرهنگ شهری و فرهنگ قبیلوی به گونه آشتی نا پذیری در دو قطب متضاد یکی سوی تمدن و دیگری سوی بربریت  سیر می کند که با اجبار بشکل تکه پاره های موزائیک دریک ساحه جغرافیایی پهلوی هم گیر افتاده اند.

 سربریدن ها، بم گذاری های انتحاری و ایجاد فضای ترس و لرز از فرهنگ قبیله وارد شهر می شود و زنده گی آرام ملیت های دیگر را مختل و بگونه یی مسیر زندگی مسالمت آمیز آنها را قربانی خشونت قبایلی خود می کند.

برای این قربانیان بیگناه جز جدایی و تجزیه کشور راهی دیگری نگذاشته اید، زیرا ملیت های تحت ستم نمی خواهند قربانی فرهنگ انتحاری و بربریت و وحشت  قبایل دو سوی مرزشوند، برای رهایی از تداوم جنایت سالاری ناگزیر مرز های جغرافیایی را بنابر خواست ملیت ها تغییر داد.

قدرت سیاسی حکومت های قبایلی، هیچگاهی براساس کنش و واکنش های شامل مباحثه، تفاهم  و مصالحه نبوده ،  بلکه براساس اصل قانون جنگل ( حق با زورمندترین است ) تعیین شده است و به عنوان یک سنت استبدادی از فرهنگ قبیله بر خاسته است. شاه سالاری، رئیس جمهور سالاری امیر سالاری بعنوان عامل تعین کننده ی سرنوشت تاریخی کشورما  بوده است،  یعنی کشور و همه افراد بخاطر شاه یا رییس جمهور  زنده اند.

این بستر نا سالم در جامعه سبب شد تا درعرصه فرهنگ و پرورش، امکان ترویج یک تفکر برمبنای رعایت حقوق انسانی فرد بوجود نیاید٠فرهنگ تربیتی مبتنی بر حفظ حرمت حیات ورعایت حقوق فرد بگونه ی مستقل وآزاد ازبندهای استبداد سالاری حاکم هرگز شکل  نگرفت.

محرومیت های جامعه ازیک فرهنگ مبتنی بر اصالت انسانی سبب شد که یک فرهنگ استبداد زده ی  قرون وسطایی آغشته به مذهب بر افکار عمومی غالب و دستمایه ی اصلی فرهنگ تربیتی توده های مردم شود، فرهنگی آمیخته  به ترس، جهل، خرافه که در متن آن استبدادگری، استبداد پذیری واستبدادمنشی رشد و قوام یافت. در دل این فرهنگ ، جنایتکاری به عنوان ابزار بقا، بستر مناسب رشد خود را پیداکرد.

 تداوم تاریخی این فرهنگ ضد انسانی و فاجعه بار که پیوسته با سرکوب مردم همراه بوده است. جنایت پذیری مردم نمودی از ستم پذیری عمیق آنهاست. جنایت پذیری و ستم پذیری تاجیکان و هزاره ها خود یکی از مباحث روانشناختی و جامعه شناختی جامعه ی ماست.

استبدادگری وجنایت سالاری که با انگیزه های سیاسی، نژادی و یا قومی و مذهبی اتفاق می افتد،  بقای گروهی را در معرض خطر قرار می دهد. همچنان مسلح ساختن کوچی ها وحمله ی وحشیانه ی آنها بر مردم مظلوم هزاره و ( قوم کشی ها )  که قتل های سازمان یافته یی حکومت های فاشیستی شماست نیز جنایت بشری شمرده می شود وشما در دفاع از چنین روندی نقش یک نژاد پرست دو آتشه و یک  (جعل سالار کبیر)  را بر دوش می کشید.

بابا گوریو

http://www.aryapdf.com/319-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/

 

موزیم کابل

http://www.youtube.com/watch?v=VEx3m6mC6bg&feature=related

یک ودیوی جالب از کودکان بینوای ما 

http://www.facebook.com/video/video.php?v=229307227135658

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
تگ ها :

 

  http://www.hazarapeople.com/?p=753 

 

 

ثریا بهاء   

فریاد بانو، درچنگال فاشیسم اوغو

الهه سرور، برسکوی عصیان زن  

 

لطفاً برای شنیدن صدای الهه به  نوشته های سرخ متن کلیک کنید

باز از دور دستهای غربت، آوای جادویی دختری بگوشم می رسد که در چنگال فاشیسم اوغو گیر افتاده است. استعداد کشی و بوی عفونت فاشیسم را از این سوی اقیانوس های دور با تمام وجود بوئیده ام .  

چند روزی است که آهنگ های دختری را از سکوی عصیان زن می شنوم، که فریاد های خشمگین زن در صدایش توفانها برپا می کند، درهم می شکند، زیر و رو می کند،  خشم و حسادت جادوگران قبیله را بر می انگیزد. شغادان قبیله دامی برایش می گسترند، به ژرفای  اندیشه ی قرون وسطایی  شان،  و تازه ستیزه ی نو و کهنه آغاز می گردد.

این " فریاد بانو"همان الهه دختر پارسی زبانی است که در شانزده سالگی از آشویتس ایران ، با کوله باری از درد ورنج به دامان سرزمینش باز می گردد، تا با ویژه گی های هنری و زبانی خودش زنده گی کند، با پرداخت ها و آفرینش های نو هنری خودش، رستاخیزی در آهنگ های پوسیده ی جامعه ی قبیله یی پرپا  دارد؛ ناگهان چه زود در می یابد که کشورش نیز لانه ی فاشیسم شده و اینجا نیز مهاجر است. این بار در کوره ی فاشیسم ( اوغو) گداخته می شود، آجر سرخی می شود که بر سر " گل زمان "، دژخیم فرهنگ حاکم قبیله، فرود می آید.

چه وحشتناک است، زنده گی الهه سرور، هنرمندی که صدای جادویی و خلاقیت هنری اش برتارک کشور و فراسوی مرزها می درخشد، اما سرنوشتش بدستان " گل زمان "این سمبول وحشت قبیله  رقم زده می شود که  غرور اوغانی وی به قامت  شمله ی لنگی اش اندازه می شود٠

گل زمان که با شنیدن  صدای جادویی الهه  از خود بی خود می شود، با حسادت و عقده ی حقارت قبیله یی به بهانه ی گویش ایرانی، هنگام گرفتن امتحان از وی می خواهد که افغانی بخواند. یعنی " دهانش را می بوید، مبادا خوانده باشد پارسی ".  توطیه نیاندار تال های قبیله تازه آغاز می گردد و الهه را تهدید به کشتن می کنند. 

چندین بار الهه ستاره ی افغان شناخته نمی شود. الهه که ژورنالیسم می خواند  و هم چهار سال صنف های صدا، پیانو وگیتار گرفته و دختر آگاه و باشعوری است، در فرجامین ستاره ی افغان  نمی شود.

الهه به تلخی جایگاه خود را درمی یابد که در جامعه ی ما همیشه آدم های پایین ومتوسط الحال مطرح می شوند، نه آدم های در سطح بالا و استثنایی، آنگاه های های گریه  سر می دهد  و از کامیابی لیمه سحر دختر بیسواد پشتون تبار آرام  جانش  می رود.

الهه به زودی بدین باور دست می یابد، که با دریغ در فرهنگ حاکم قبیله یی، هنر مانند سایر پدیده های اجتماعی، طنین های فاشیستی دارد و با معیار های نژاد پرستانه ی فرهنگ حاکم ارزش گذاری می شود؛ که این ارزش گذاری ها، برمبنای هویت زبانی و ملیتی است، نه برمبنای استعداد، توانایی و خلاقیت هنری.

الهه از میان  بحران هویت، خود را می شناسد که هیچگاهی افغان شده نمی تواند و یک دختر "خراسانی" است،  که فرهنگ ضد زن و نژاد پرستانه ی قبیله به گناه هزاره بودن و زن بودن سنگسارش می کند.  این جاست که با تابو شکنی آهنگ  سنگسار را پیشکش می نماید، و " فریاد بانو" می شود.

هیأت ژوری با هراس از هویت خراسانی، الهه را وامیدارند، تا با لباس و گویش هزاره گی بر سکوی ستاره ی افغان آهنگ اجرا کند.

 الهه باز بر سکوی هنری چون "ماه نو" می درخشد؛ لباس و گویش هزاره گی  وی شنوندگان را افسون می کند، شعری که خودش سروده با  اشاره به هیات ژوری، آنها را مارها و گژدم های آغل می نامد.  

بازهم چند نفر قبیله سالار ضد زن دور یک میز می نشینند ونمی گذارند که الهه ستاره ی افغان  شناخته شود، به بهانه ی اینکه اندکی گویش ایرانی دارد، لباس اوغانی ندارد. این بوزینه ها نمی دانند که وی دربطن جامعه ایران که   صدها سال جلو تر از ما اند، بزرگ  شده و پروش یافته است.

گل زمان های قبیله هنگامی که برای داوری می نشینند، باید اندکی دانش و بینش هنری داشته باشند،  که یک اثر هنری عبارت از شکل یا ُفرمی است که هنرمند می آفریند. این اثر در زمان ومکان ویژه یی شکل می گیرد، داری موضوع ومحتوا می باشد.

پس هنر عبارت می شود: از تجسم یک تجربه ی انسانی- وهنرمند هم کسی است که ازمیان تجارب زنده گی خود، پدیده های هنری را برمی گزیند، آنها را می پیراید وبدان آنها شکل می بخشد. بیننده تنها شکل و فورم را  مشاهده می کند، اما منتقد هنری می کوشد تا دریابد که هنرمند چگونه ارزش ها  را بهم پیوسته است تا اثر کاملی که اینک در برابرش قرار دارد، بوجود آورده است؛ در اثر ممارست و بینش هنری عین احساس درونی، یعنی جوهر و اصل روحی و نا محسوس هنر را ادارک می کند.  

گفتم: یک اثر هنری شکلی است که بوسیله ی هنرمند از تجربه انسانی او ترسیم یافته است، اینک می افزایم که ریشه و زمینه ی این اثر در تمدن ملتی است که هنرمند از آن برخاسته است.

هنر در زمان وجود دارد و وابسته به زمان است، نیروهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، مذهبی در هنر تاثیر شگرف دارند، بنابران هر ُفرم  یا شکل گویای سبکی است که دریک زمان به رنگی خاص می آراید، رنگی که خاصیت  زمانش را دارد. سبک نیز بسان زمان، هرگز ساکن و ثابت نیست، بلکه سیال و در گذر می باشد.سبک تکوین می یابد، سپس به بلوغ می رسد وآنگاه می پژمرد و زوال می یابد وجایش را سبک نوی می گیرد.

با دریغ در جامعه ی ما، زمان توقف کرده است. اصولاً چیزی بنام سبک خاص وجود ندارد؛ بیشتر خواننده ها، کاپی خواننده های هندی وپاکستانی اند؛ اگر هنرمند جوانی با سبک انقلابی، دیده به آینده داشته باشد، در نطفه خاموشش می کنند، فرهنگ بدوی قبیله هنرش را با معیار های زبان و هویت خود ارزش گذاری می نماید، چه معیار ها هم همان ُدهل" گل زمان" واتن است، که هیچ گونه محتوا، ارزش وآفرینش هنری در آن  دیده نمی شود. سده هاست که با همان ژست ها و حرکات خشن سر و گردن می زنند و با فریادهای وحشتناک بدور حلقه ی بدویت  می  چرخند و می چرخند توگویی که  زمان به دوران جاهلیت توقف  کرده است.   

بدینگونه در چنین فضای زهرآگین سرنوشت هنری الهه رقم زده می شود، با آنکه خطراتی تهدیدش می کند، اما الهه باز نمی ایستد و یک تن به ستیزه برخاسته است.

امیدوارم جوانان بیرون مرزی بتوانند فریادهای الهه سرور را که گل نو شگفته یی است، هرچه رساتر بگوش جهانیان برسانند و برایش زمینه ی را فراهم آورند تا وی بتواند دریکی از اکادمی های موسیقی امریکا تحصیل نماید؛ چه در آینده ی زود، در آسمان موسیقی کشورما، با صدای دلنشین و پرداخت های نو، چون ستاره ی بی بدیل خواهد درخشید.

 

   

 

ثریا بهاء 

 

خون فرزندم نگین سرخی بر تاج کرزی

 

 شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید بخون آغشته دیداری است ،گویی سرخی شفق خون اوست و پنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست، چهرۀ تابناک او لحظه یی میدرخشد جراحتی میزند بر قلبم جاویدان، نمیدانم  چرا اینهمه  شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا میکنند و خون جوان وگرمش در تاج کرزی قطره قطره میچکد وآنگاه نگینی می شود به  سرخی یاقوت؛ فریاد مادرش دیوار پندار مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمیداند که با الماسها بدرخشد،  بلکه " سیا " بالای سرش کلاه گذاشته است!  وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد!

 جناب رئیس جمهور!

شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ، رنگ سیاه و از سیا  حرف میزنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است، اما نه، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است و به خونهای که" سیا "می ریزد. چه ترکیب عجیبی است آقای پرزیدنت مگرنه ؟  

مثل اینکه خوشت آمد سرخ، سیاه و سیا  چه قشنگ باهم نقش می بندد، حتی دررگهای جانت ریشه میگیرد و در اندیشه ات گل میدهد واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت، مگر اینطور نیست ؟

آقای کرزی!  

شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید، تپش قلب پاک  خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیر و رو می شوند می شکنند، محو می شوند و برمیگردند، بیاد میآورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توبود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه"  تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست، درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت  به خاک افگندی، نقشبندی چون قهرمانی  جراحت برسینه اش فروکش میکند، برمیگردد و بامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند: " شما نمی توانید فریادهای مرا چون سر بریدۀ پسرم زیر خاک  پنهان کنید." گویا مادر با چشمانش یک یک اعضای تیم شما ، پارلمان، وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) و وزیر خارجه  را به محکمه میکشاند، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه مادران ، فریاد برمیدارد.

شما آقایان گشتابو!

 شما که فرزندان مردم گرسنه و پا برهنه ما را به کشتار گاه میفرستید ، ایمان داشته باشید که مردم محروم  سرزمین ما انتقام خون فرزندان خود را ازشما باز خواهد گرفت، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شگافت، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها و رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خود را ازقید ومنطق زمان رهانیدن ودر فضای غبار آلود سرخ، سیاه و سیا  رها کردن ، رهایی نیست.  شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک و خون می غلتد ، چطور مردم میتوانند آرام و خون سرد در خیابانهای درون  و بیرون مرز قدم بزنند؟ ،برای هر قطره خونی که میریزد آنها هم مسوولند. دیدیم که جنازۀ نقشبندی  خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی ازخون واحساس میزد ازمقاومت سخن میگفت که ظلم راپس میزد از سری میگفت که از تن جدا میشد در لابلای شوکت پوشالی کرزی ومردم را به نبرد می طلبید، برای رهایی و دست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی و ماندن در آن خود اسارت در چنبره  یی است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد، این خودآگاهی مردم رابه عصیان  در برابر همه پلیدی ها فرا میخواند.

 بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند ، مادر با تردید دیوار های جبهه ملی را می شگافد ، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد.

"خاک را بدرودی کردم وشهر را

چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود

آسمان را بدرود کردم ومهتاب را

چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود

نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود

که اینان هیمه ی دوزخ اند

وآن یکان

درکاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلود

خدای را

تسبیح می گویند"

 

 

 خربه دوشان سده ی٢١

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
تگ ها :

 

   

 

ثریا بهاء 

 

خون فرزندم نگین سرخی بر تاج کرزی

 

 شگفتا که هر شامگاهان مرا با آن شهید بخون آغشته دیداری است ،گویی سرخی شفق خون اوست و پنداری که تاریکی شب هنگام ردای اوست، چهرۀ تابناک او لحظه یی میدرخشد جراحتی میزند بر قلبم جاویدان، نمیدانم  چرا اینهمه  شباهتی عجیب به پسرم دارد، تصویرش را می بینم که سرش را از تنش جدا میکنند و خون جوان وگرمش در تاج کرزی قطره قطره میچکد وآنگاه نگینی می شود به  سرخی یاقوت؛ فریاد مادرش دیوار پندار مرامی شکند که نه : "سیا" کرزی را سزوار تاج یاقوت نشان نمیداند که با الماسها بدرخشد،  بلکه " سیا " بالای سرش کلاه گذاشته است!  وخون گرم متلاشی شده نقشبندی در شیار های کلاهش جریان دارد!

 جناب رئیس جمهور!

شاید شما ازمن بپرسید که چرامن همیشه از قطره های خون از رنگ سرخ، رنگ سیاه و از سیا  حرف میزنم ؟ شاید فکر کنید که اندیشه ام سرخ است، اما نه، من به خونهای می اندیشم که"سرخ"ریخته وهمچنان به خون های که" سیاه" ریخته است و به خونهای که" سیا "می ریزد. چه ترکیب عجیبی است آقای پرزیدنت مگرنه ؟  

مثل اینکه خوشت آمد سرخ، سیاه و سیا  چه قشنگ باهم نقش می بندد، حتی دررگهای جانت ریشه میگیرد و در اندیشه ات گل میدهد واز آن گل های اندیشه ات دسته گلی می چینی به سرخی خون برای مردمت، مگر اینطور نیست ؟

آقای کرزی!  

شب هنگام آن شهید برفراز قصر ریاست جمهوری تو میاید، تپش قلب پاک  خود را بر لبخند پسر سه ماهه ات می گسترد، موجهای خاطره یکی پی دیگری میآیند زیر و رو می شوند می شکنند، محو می شوند و برمیگردند، بیاد میآورد آن ٣۴ روزسیاه را که منتظر تصمیم توبود بیاد میاورد که سرنوشتش فقط وابسته به یک کلمه " هان یا نه"  تو بود ،٣۴ روز وقت کمی نیست، درین روز ها فرزند تو تازه چشم به جهان گشوده بود وشاید ٢۵ روزش بود، اما توقامت جوان تنومند را که ٢۵ سال داشت  به خاک افگندی، نقشبندی چون قهرمانی  جراحت برسینه اش فروکش میکند، برمیگردد و بامدان از بلندای تپه های شهر فریاد مادرش رامی شنود که دیوارهای آهنین استبداد ترا می شکند: " شما نمی توانید فریادهای مرا چون سر بریدۀ پسرم زیر خاک  پنهان کنید." گویا مادر با چشمانش یک یک اعضای تیم شما ، پارلمان، وزیر فرهنگ ( که فرهنگش همانا فرهنگ سوغاتی پاکستان است ) و وزیر خارجه  را به محکمه میکشاند، نه تنها برای خون فرزند خودش ، برای خون فرزندهمه مادران ، فریاد برمیدارد.

شما آقایان گشتابو!

 شما که فرزندان مردم گرسنه و پا برهنه ما را به کشتار گاه میفرستید ، ایمان داشته باشید که مردم محروم  سرزمین ما انتقام خون فرزندان خود را ازشما باز خواهد گرفت، شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون فرزندان ما صدها فدایی دلیر چون عبدالخالق برمی خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شگافت، شما ایمان داشته باشید که با فوران گذشته ها و رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر، خود را ازقید ومنطق زمان رهانیدن ودر فضای غبار آلود سرخ، سیاه و سیا  رها کردن ، رهایی نیست.  شما ایمان داشته باشید که مردم بیدار اند ، وقتی قامت جوانی به خاک و خون می غلتد ، چطور مردم میتوانند آرام و خون سرد در خیابانهای درون  و بیرون مرز قدم بزنند؟ ،برای هر قطره خونی که میریزد آنها هم مسوولند. دیدیم که جنازۀ نقشبندی  خیابانهای پر تلاطم شهر را رنگی ازخون واحساس میزد ازمقاومت سخن میگفت که ظلم راپس میزد از سری میگفت که از تن جدا میشد در لابلای شوکت پوشالی کرزی ومردم را به نبرد می طلبید، برای رهایی و دست یافتن به باورهای نو که انگاره های درونی و ماندن در آن خود اسارت در چنبره  یی است به مراتب مخوفتر از اسارت در حلقه های بیرونی که نماد عینی دارد، این خودآگاهی مردم رابه عصیان  در برابر همه پلیدی ها فرا میخواند.

 بازخون نقشبندی در شیار های کلاه کرزی جریان میکند ، مادر با تردید دیوار های جبهه ملی را می شگافد ، آن جا هم صدای" احمد شاملو" طینین می اندازد.

"خاک را بدرودی کردم وشهر را

چراکه او، نه درزمین ونه شهرو نه در دیاران بود

آسمان را بدرود کردم ومهتاب را

چرا که او ، نه عطرستاره نه آواز آسمان بود

نه ازجمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود

که اینان هیمه ی دوزخ اند

وآن یکان

درکاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلود

خدای را

تسبیح می گویند"

 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
تگ ها :

 

 

 ثریا بهاء

دونگاه از خویی، به استاد واصف باختری

 وشعری که از فردوسی نیست

چوایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

.

چند هفته پیش یکی از دوستان فمینیست ایرانی، داکتر مهناز بدهیان، بنابر خواهش داکتراسماعیل خویی فیلسوف و شاعر بزرگ و معاصر ایران ازمن خواست تا دردعوتی که برای خویی در خانه اش  ترتیب داده بود، منهم حضور داشته باشم، چون سالها با خویی پیوند دوستی داشته ام. 

اسماعیل خویی از سوی دانشگاه استنفورد برای سخنرانی در مورد( شعر معاصر ایران )  به کلیفورنیا دعوت شده بود.  اما آن شب  چند دوست نزدیک وی دراین خانه گردآمده بودند.

خویی نخست از من در مورد اوضاع سیاسی افغانستان پرسید و سپس انتقادی داشت بر نوشته ی نصرت الله نوح در مورد استاد واصف باختری، زیر عنوان"  باختری به اخوان ثالث پهلو می زند"  به این بهانه شوونیسم ایرانی ها  را به باد انتقاد گرفت و گفت: چرا نمی نویسند که اخوان ثالث به واصف باختری پهلو می زند! اشتباه باختری اینست که درزمان و مکان نامناسب  به دنیا آمده  است.  با تأسف که درکشوری  که جنگ همه ارزش های فرهنگی  وادبی  را واژگونه نموده است.

 واصف باختری بی هیچ مجامله، پیشوای بزرگ شعر معاصر و بزرگترین ادیب وادبیات شناس افغانستان است.

خویی، ازمن  مصرانه خواهش نمود، تا همراه با وی به دیدن استاد باختری به لاس انجلس برویم.

سپس بررسی مرا به شعر استاد واصف باختری فرا خواند، اما  من چون شمس آرینفر توان بررسی شعر باختری را در خود نمی دیدم٠

 " بررسی شعر واصف باختری، نه تنها در توان نگارنده نیست که تاهنوز هیچ استادی درین زمینه جرأت قلم وقدم را برخویش نداده است. باختری استاد قلم وبزرگ عروض درزمان معاصر است وکسی درین زمینه برشعر او سخنی ندارد، باختری استاد مسلم ادبیات وواضع واژه ها وتعبیرهای نوی درزبان دری است که امروز فراوان دانشیان، آنها را به کار می برند. وهنوز کسی به مرتبه زبان فاخر وفخیم او نرسیده است.

گذشته ازهمه، باختری استاد مسلم نسل معاصر شاعران است که برهمگان حق استادی دارد. اما نگارنده، یافت و وبرداشتی را که ازکلیت محتوی سروده های واصف باختری دارم، اینجا عنوان می نمایم، آنچه را که درسروده های استاد باختری دریافته ام، حتی تغزلی ترین وعاشقانه ترین سروده هایش، تبلوریست از درد، فریاد وعصیان.
نگاهی به اشعار وآفریده های واصف باختری نیز، این ویژه گی را بر می تابد. درهمه آفریده های او یک درد پنهانی، آشکاراست٠
واصف باختری درجوانی وقتی به سیاست گرایید، منادی عریان همین درد واندوه بود. استعمار، بیدارگران وظالمان را به نفرین می گرفت واز دردمردم ورنجبران بلاکشیده سخن می ‌گفت."

 

نگاه دوم: هنگام صرف غذا،  بهروز وثوقی هنرپیشه ی مشهور سینمای ایران از اسماعیل خویی پرسید که چرا عباس میلانی در کتابش از پنجاه شاعر معاصر ایران نام برده است، منای احمد شاملو.

خویی گفت: " شاملو شوونیسم ایران را می کوبد، ممکن برای شوونیست ها تحمل نا پذیر باشد.

سپس من از آقای خویی پرسیدم که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار  می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد"  باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟

شاعر فیلسوف گفت: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها  اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شوونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد،  چو ایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

ایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک  و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم  هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد" ، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ.

ایران هست!  اما دوملیون تن ایرانی از ایران  به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند ؟!"

منکه دوسال پیش در یکی از نوشته هایم  زیر عنوان " تکاپو برای قبایل گمشده "  چنین دیباچه یی شبیه سخن اسماعیل خویی نوشته بودم که : کوه های سر بفلک، رود های خروشان، دریاهای آرام و پهناور،  جنگلهای انبوه، ملیارد ها سال  قبل از پیداش انسان بوده است وملیاردها سال دیگر هم خواهد بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذره ی ناچیزی بر پهنای گسترده ی جهان می آید و لحظه ی مختصری چون جرقه یی می درخشد و خاموش می شود ومیمرد.  اما انسان برای همین خاک وکوه وسنگ وبیابان چه مرزهایی نمی کشد؟  چه  نژاد هایی نمی تراشد و چه خونهایی نمی ریزد؟  وچه افسانه های جعلی برای دربند کشیدن انسان دیگری نمی بافد. کوهها ی سر بفلک دریا ها و خاک وسنگ شاهد شقاوت انسان است که می آید به آتش می کشد، می درد، می کشد و قلب فرزند مادری را می شگافد وخون جوان وگرمش را روی خاک وسنگ وکوه و مرز می ریزد ومی رود، برایش ارزش کوه وسنگ وچوب بالاتر از ارزش خون انسان است!                   

من استغاثه می کنم که دره ها وسنکها، سیراب از خون انسان شده اند، خاک این سرزمین انبار ازآتش وباروت است  مرزبانان تبار می سازند و قبیله وقوم، مرز بندان ایدولوژی و نژاد می آفرینند ومرز شکنان  فریاد بر می دارند  که انسان محکوم به زیستن دراین جهان است، ناگزیربا حجم تنش  باید دریک نقطه زمین بیایستد و زندگی  کند، نمی شود از کره خاکی بیرونش افگند و یا درفراسوی مرزهای ابدیت تبعیدش کرد و خاک را به نام بابا ی یک قوم  وقبیله سجل کرد و گفت " دا زمونژ بابا وطن! " کدام بابا؟  کدام وطن ؟  کدام خاک؟ ،خاکی که چون میراث بابا هرروز خرید وفروش می شود؟ وطنی که پراز ماین ها وپرازگودالهای سگنسار زنان است؟ خاکی که پرازگورهای بی نام ونشان، پرازاجساد جوانانیست که در پولیگونهای پلچرخی زنده زنده زیر خاک شدند؟ وطنی که پراز تن ظریف، کوچک و نا شگفته کودکانی است که درزیر بمباردمان اشغالگران روسی وامریکایی و انگلیسی جان سپرده اند؟ وطنی که پراز پیکر خشمگین زنان خود به آتش کشیده یی است که با قلب سوخته زیر خاک خفته اند؟ وطنی که پر از سنگر های سرد وخموش دیروز وسنگر های گرم و خونین امروز وفردا است، خاکی که میدان جنگهای فردای امریکا و انگلیس با  چین وهندوستان خواهد بود، خاکی که پرازکشتزارهای افیون برای تباهی بشریت است، خاکی که پراست از سلاح بدوشان مافیای جهان ؟ وخاکی که آبستن فلسطین دیگری است در بستر زمان؟      

پس از آن شب خواستم دونگاه خویی،  بزرگترین شاعر و داکتر فلسفه را که در انگلستان به گونه یی تبعیدی به سر می برد با نگاه خودم بازتاب بدهم٠

http://www.youtube.com/watch?v=LWHRAqX6NKo         

قبرعربها در کندهار

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥
تگ ها :

← صفحه بعد