نگرش کوتاه و شناخت ژرف از دیوهای درونی

سلیمان لایق، این فتنه گرتاریخ


من با شناخت نزدیک و درک عمیقی که از کارنامه های غلام مجدد (سلیمان لایق)، این شیاد بزرگ تاریخ داشته ام بر آن شدم تا با تعهد وامانت داری یک نویسنده مبارز به نقش های چند پهلو و انگلیس مآبانه وی در کتاب (رها در باد ) بپردازم. مردی که بدین سان با روح پلید، شعور انسانی خود را از دست‌ داده‌ باشد، مردی که برای برده سازی و به زنجیر کشیدن ملیت های دیگر به نوشتن مانیفیست دویمه سقاوی مبادرت بورزد، بر شعرخویشتن خویش هم نفرین کرده است.
انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌، چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند در باره‌اش‌ به گونهء منطقى‌ بیندیشد، به‌ گونهءمانیفیست دویمه سقاوی می اندیشد. فاشیسم چهره کریهی و وحشتناک دارد و من این کراهت را چند دهه پیش در چهرهء سلیمان لایق دیده بودم، به ویژه زمانی که ببرک کارمل و استاد میر اکبرخیبراستاد فلسفه مارکسیسم از شیطنت ها، تفرقه اندازی ها و نقش های چند پهلوی این جادوگرقبیله به جان رسیده بودند، اما بنابر پیوندهایی که با رهبران قبایل آن سوی مرز داشت نمی توانستند این سوسیال فاشیست فتنه را از حزب اخراج کنند، چند بار تنزیل مقامش دادند، اما با وصف توبه نامه هایش هرگز اصلاح نشد. میر اکبر خیبر در واپسین روزهای زندگی اش می گفت: لایق دست های شیطان را هم از پشت بسته است و ببرک کارمل در مورد این فاشیست دو آتشه می گفت: " آدمیزاد اگر یک بار در سیستم قبیله بزرگ شود، هیچ گاهی آمادگی ذهنی برای پذیرش اندیشهء انسانی و فلسفی و حتا دینی نخواهد داشت."
سه سال پیش کتاب رها در باد در امریکا چاپ شد، با آنکه کتاب آتش به جان برادر نجیب و خادیست های جنایتکار افگند و به جنونشان کشاند، اما از سلیمان لایق صدایی برنخاست.
پس از سه سال این شیاد بزرگ تاریخ از حلقوم پسرش نعره های انتقام جویانه می کشد و به همان دشنهء زنگ خوردهء اتهام اخلاقی بر پاکی زن، که رایج ترین و نامردانه ترین اتهام برای درهم شکستن مقاومت زنان توانا در یک جامعهء سنتی مردسالار، زن ستیز است، دست انداخت که من دست های این مکارتاریخ را در (رها در باد ) بریده ام و چهار پایش را نیز خواهم برید.
لایق به فرمان دیوهای درونی اش می خواهد در زیر چتر دفاع از نحیب خودش را پنهان کند، هم با اتهامات انتقام جویانه مرا بکوبد و هم دل احمدزی ها را دوباره به دست آرد. هدفش این است که به بهانهء دفاع از نجیب احمدزی کتاب (رها در باد) را بی اعتبارسازد و در جو بی اعتباری کتاب خودش را برآت دهد.
و چه نامردانه اتهام می بندد که این کتاب تراوش گویا (عشق سوزان؟!) من نسبت به نجیب گاو این جلاد خاد بوده است! بدین گونه می خواهد با یک تیر، دو هدف را نشانه گیرد، هم از من انتقام بکشد و هم به دربار اشرف غنی احمدزی راه یابد. این مجددی ها چه درسهای از انگلیس ها فرا گرفته اند.
من در رها در باد بیشتر به نقش های فتنه گرانه سلیمان لایق پرداخته ام و وی را شیطان درامه اتللو( یاگو) و شیاد تاریخ نامیده ام. اما آقای لایق جای دفاع از شخصیت خود و شگردهایش که بوی جنوساید می دهد، نا به هنکام به دفاع از نجیب احمدزی برخاسته است، همان نجیبی که پس از فرار ناکام و پنهان شدنش در سازمان ملل، سلیمان لایق نخستین کسی بود که فرار نجیب را با اهانت و دشنام های رکیک از تلویزیون کابل اعلام داشت.
آقای لایق که از پلشتی های شخصیت خود دفاع نمی تواند چگونه می تواند از نجیب دفاع کند؟ از مردابی دفاع کند که نحیب را در آن غرق کرد ومورد انتقاد همه رفقای حزبی اش بود؟، لایق نمی نویسد که ( رها در باد)به جنونش کشانده است. اما پس از سه سال نشر( رها در باد) دیوانه وار قلم به دست می گیرد و باز ُدم از ارگ کرزی کشیده، سر در آستان احمدزی ها می ساید و می داند که اختر محمد احمدزی، پدر داکتر نجیب و شاه جان احمدزی، پدراشرف غنی احمدزی باهم رفیق های شباروزی بودند و با هم یکجا ریاست ترانسپورت را تاراج کردند، هر دو مرز دیورند را گاو شیری ساخته بودند.حال زمانش فرا رسیده تا از نجیب دفاع کند، نیک دریافته است که مردم حافظه سیاسی ندارند، مردم حافظهء تاریخی ندارند و فراموش کرده اند، سلیمان لایق نخستین کسی بود که فرارناکام نجیب را با اهانت و دشنام های رکیک از تلویزیون کابل اعلام داشت و به تیم کارملیست ها گرایید .
لایق که چون شبح سرگردان در همه حکومت ها در ارگ پرسه می زند، پس از کودتای هفت ثور و شکست پرچمی ها به دربار تره کی و امین وزیر و مقرب شد و زمان ببرک و نجیب با هزاران تفتین در ارگ لانه کرد، هنگام مجاهدین سراز آستین گلبدین بیرون کشید و سپس تیوریسین طالبان شد. این شارلتان تاریخی با نوشتن مانیفیست فاشیستی دویمه سقاوی عزیز دربار کرزی شد. حال در دفاع از نجیب می خواهد وارد ارگ احمدزی ها شود . مرحبا به این استعداد مادرزاد.

لایق از حنجره پسر خود جار می زند : " داکتر نجیب الله که دامن پاک داشت و همه دوشیزه گان عضو حزب را اهل یک خانواده مى پنداشت، از پیوند هاى عاشقانه میان حلقه ى حزبى ها بیزار بود" اما اینکه خود لایق پای نحیب را به لجن خانهء جیلانی کشاند، برأت می جوید، در این بخش به شهکارهای درون حزبی سلیمان لایق می پردازم و برای اثبات دروغ ها و نیرنگ های لایق یک سند انکار ناپذیر را به خط صدیق راهی، برادرنجیب جلو چشمان شما می گذارم، تا خود داوری کنید.
سلیمان لایق با خانوادهء ما رفت و آمد شباروزی داشت، من ازهمان هژده سالکی نقش های چند پهلویش را دریافته وشناخته بودم، از همان زمانی که نزد مادرم می آمد و با تملق مرا به راسین نویسندهء فرانسوی تشبیه می کرد و می خواست نظر مادرم را برای پدیرش نجیب جلب کند.
نام این شیاد بزرگ غلام مجدد است که پدرش ملا و خودش چلی درمسجد پلخمری بود. غلام مجددی که خواهراندرش، همسر میراکبرخیبرشد، بدانوسیله ازملایی مسجد به سیاست رو آورد، با اندیشهء نژادگریانه. وی بدون کدام دانش علمی و فلسفی به کمیتهء مرکزی حزب راه پیدا کرد. لایق پیوسته درتلاش بود تا ازحزب قبیله بسازد. همسرلایق، شاه جهان خواهر زن صبغت الله مجددی بود، اما لایق عاشق شهلا جیلانی شد و با دیدنش ضعف می کرد وعقل و هوشش را از دست می داد. شهلا زن زیبایی بود که چند صنف مکتب خوانده بود و در رادیو کابل زمان شاه شعر دیکلمه می کرد. نسبت اینکه شهلا معشوقهء فضلی پولیس بود، حبیب سراج شوهرش وی را طلاق داد و پس از چندی به گونهء مشکوک از موترمیدان هوایی که فضلی پولیس رانندگی می کرد، بیرون پرتاب شد و جان سپرد. بعدها لایق به لیلا خواهر دیگر شهلا چشم دوخت وفتانه خواهر کوچک لیلا که به درس مکتب دلچسپی نداشت و ناکام می ماند، لایق نجیب را به بهانه معلم خانگی فتانه که در شهر غلغله رقص عربی می کرد و به فتانه ساقی مشهور بود، معرفی کرد تا هر دو از وجود لیلا و فتانه به نام نور چشمی های طبقات حاکم استفاده جنسی کنند. حمیرا مادر این دختران شراب می ساخت و برای پسران خانوادهء سراج و اعتمادی زن و دختر تدارک می کرد. لایق نجیب را در چنین لجنی غرق کرده بود. استاد میر اکبر خیبر که انسان بزرگ و با شخصیتی بود، نخست در بلاک ۲۴ در همسایه گی خانواده جیلانی زندگی می کرد و آگاه شد که نحیب به این فسادخانه راه پیدا کرده است، لایق را مورد سرزنش و پرسش قرار داد که چرا پای نحیب را به این فساد خانه کشانده است؟ لایق به پاسخ خیبر می گوید: " نجیب را صرف برای استفاده جنسی برده ام، نه برای وصلت" خیبر نحیب را فرا می خواند، برایش می گوید این فتانه ساقی که غرق در شراب است از مکتب اخراج شده، اهل درس و مکتب و مطالعه نیست ، به درد زندگی تو نمی خورد. نجیب به خیبر می گوید : بلی نور چشمی های طبقات حاکم چنین اخلاق فاسدی دارند، اما من دیگر به آن خانه نمی روم. راست بگویم از ثریا بهاء خوشم می آید دختر نویسنده و اهل مبارزه و سیاست است، اگر برایش بگویم می ترسم ردم کند و غرورم بشکند. آن روزها که عضو اتحادیه دانشجویی بودم، نسبت فعالیت های سیاسی و شدت درس های دانشکده بیمار شده و در خانه بودم که نجیب دو بار با احمد علی نعیمی و سرور منگل به دیدنم آمد و با احساس مسوولیت و مهربانی سخن می گفت. صدیق برادرش برایم نامه ای فرستاد که نجیب دیشب روی دسترخوان از تو برای پدر و مادرم تعریف می کرد که به خواستگاری تو بیایند. اما باید بدانی نجیب در یک فسادخانه برای عیاشی می رود و باز می خواهد با دختر پاکی چون تو ازدواج کند، باید بدانی نجیب پیش از آنکه به حزب راه یابد هم جنس بازی می کرد و زمانی عاشق مستوره اصیل خواهر زاده رخشانه خواننده شد که مستوره وی را تحویل نگرفت، باز عاشق گل غتی جاجی شد که از صحنه پیدایش کرده بود و نسبت مخالف صالحه خواهرم، نجیب با لت و کوب کمر صالحه را معیوب کرد. نجیب بالای دو خدمتگار خانه گل بانو و تبرکو تجاور کرد. در پایان نامه چند صفحه یی از عشق خود و از خود کشی سخن گفته بود.
من نامه را به استاد خیبر دادم، استاد گفت، بلی نجیب سوابق همجنس بازی داشت، بعد پایش را لایق به یک گندخانه کشاند و حال پشیمان است وبرای پذیرش خودت نجیب و مادرت لایق پا پیش گذاشته اند. برای استاد خیبر گفتم من هرگز نحیب را با این سوابق گناه آلودش نمی خواهم و رد کردم، کارمل نیزبرایم از گذشتهء همجنس گرایی نجیب گفت که قبلن هم عاشق دختر اناهیتا و نفیسه شیردل که دختران پرچمی بودند شده بود و از سوی هردو جواب رد گرفته بود.
فردایش کارمل مرا به مرکز حزب در بلاک 24 فرا خواند که نجیب وبرادرش همدیگر را به خاطر تو می کشند، من در حضور خیبر و خود نحیب و همین سلیمان لایق، نحیب را رد کردم. نحیب فردایش با غرور شکسته در خانهء ما را زد و گفت: تو غرور مرا شکستی، برادرم به من خیانت کرد و من از هردوی تان انتقام می گیرم، دست به زنخ برد و گفت مرا نحیب می گویند و اما گاوش را نگفت و رفت. چند روز بعد من برای تداوی شوری رفتم، زمانی که برگشتم ، شنیدم نحیب از حزب کناره گرفته و در خانه منزوی شده، مادر فتانه ساقی بالایش عرض کرده که باید با دخترش نکاح کند. رفیق های پرچمی وی چون نعمت و بشیر کریم زاده و حامد کامبخش عکس های خانم نجیب را در شهر غلغله در تمام حزب پخش کردند که سلیمان لایق نحیب را در چنین مردابی افگند . سلیمان لایق برای پدر نجیب گفته بود: چه فرق می کند فتانه محمدزایی و پشتون خو است.
حال سیلمان لایق با اتهام انتقام جویانه جار می زند که نجیب پاک بود و به دختران حزبی چشم نداشت، اما لایق نگفت که همسر نجیب با هشتاد ملیون دالر در هندوستان مدتی با مجید سربلند خوش زندگی کرد و حتا نخواست پولی برای یک گور آبرومندانه شوهر رییس جمهورش هزینه کند. امیتابیبچن، هنرپیشه مقتدرهند که رفیق و شریک تجارت نحیب بود، به پاس دوستی با نحیب برای همسرش یک دوکتورای افتخاری تدارک کرد تا آّبرویی برایش بخرد. مجید سربلند هم ترکش کرد و به آسترالیا رفت و آنجا جان سپرد. این بود فشرده زندکی ننگین مردان و زنان پاک قیبله که آقای لایق بلندگوی شان است . آقای لایق جای اتهام پراگنی های فاشیستی، ای کاش گفته بتواند که چرا اوگی دخترش را شوهرش ،پسر استاد خیبر در اتاق خوابش کشت؟ .

بخش سوم
آیا رنگ سیاه تر ار سیاه هست؟
حال دو سند دیگر برای اثبات دروغها،اتهامات و جعکاری های تاریخ قبیله بر چهرهء فاشیستی سلیمان لایق رنگ سیاه می پاشد، نخستین آن pdfکتاب یا رساله (آیا نجیب را می شناسید؟) به خط و قلم خود صدیق راهی، برادر نجیب است. برای خوانش آن به این لینک کلیک کنید.
http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf
سند دوم مبلغ ۱۴۶۳۶دالر به نام خود نویسنده کتاب، صدیق راهی است که بابت نگارش جنایات برادرخود، نجیب، در سال ۱۹۹۰ از امریکایی ها اخذ کرده بود....
آقای سلیمان لایق از حنجرهء پسر خود که به فضلوی پوده مشهور بود، برنامه های فاشیستی خود را جار می زند و می گوید: « شب اول ماه جون ٢٠١۵ همراه با پدرم(سلیمان لایق) در حومه ى شهر پلخمرى بر سفره ى پر برکت آقاى نجیب هوتک مهمان شدیم، پدرم پس از مکثى، در آنشب روى تخت بام منزل آقاى هوتک پرده از روى راز ناگفته اى برداشت که سراپاى جزوه ى "آیا نجیب را میشناسید؟" و کتاب قطور "رها در باد"، در باره ى داکتر نجیب الله به رشته ى نوشته درآورده است، هیچ گونه محرکِ ژرفِ اندیشوى و عقیدوى و استناد اصولیتى نه داشته است »
آقای لایق خواسته بار گناهان برادرنحیب را سبک کند و نگارش رسالهء (آیا نجیب را می شناسید؟ ) را به من نسبت دهد ، اما این بی خرد نمی داند که من با یک سر نترس از جنایات نحیب در ۸۰۰ صفحه ( رها در باد ) انکار نمی کنم چه نیازی دارم از۳۶صفحه یک رساله گگ کوچک انکار کنم؟
پیروزی یک نویسنده در اثر گذاری نگارش وی است، بر نسل های آینده، که مردم را به سوی آگاهی و آزادی بکشاند و گناه کاران تاریخ را به جنون وهذیان . چقدر از ژرفای اثر (رها در باد) بر روان بیمار و نژاد پرستانهء خادیست ها وبه ویژه سلیمان لایق خوشم آمد که با دروغ پراگنی بیهوده چهره و صفحات سیاه تاریخ خود را سیاه تر می کنند و نمی دانند رنگ سیاه تر از سیاه وجود ندارد. رها در باد دیگر بخشی از تاریخ واقعی مردم شده و در دل و جان هزاران جوان جا گرفته است. لایق با اشتباهات املایی و معنایی در مورد رها در باد می نویسد:« رها در باد هیچ گونه محرکِ ژرفِ اندیشوى و عقیدوى و استناد اصولیتى نه داشته است .»
آقای لایق ژرفای اندیشه و عقیده را به قامت اندیشهء نژادپرستانه خود اندازه می گیرد و اصولیت برایش همان اصل فاشیسم و نگارش های تبارگریانه است.
سلیمان لایق های سلیمان کوهی اگر در این شصت سال جای تفرقه اندازی های تبارگرایانه ، کور کردنها، برادرکشی ها و خانه جنگی های اولاده احمد شاه و خاک فروشی های امیرعبدالرحمان و شاه شجاع و واسکت بریدن های نادر غداررا نقد می کردند، امروز ملا نجیب کمونیست، ملا عمر نابینا، ملا کرزی فاشیست و ملا غنی دیوانه تبارز نمی کردند
سند تجاوز نحیب به زنان خدمتگار خانه به قلم صدیق راهی برادر نجیب

سند گرفتن پول صدیق الله راهی از امریکایی ها بابت نوشتن (آیا نجیب را می شناسید؟)
 

رسالهء (آیا نجیب را می شناسید؟) که به خط و قلم خود برادر نجیب که در سال 1990 نوشته و چاپ شده است با کلیک به ابن لینک به دست آرید. http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf
تا ازترفندهای سلیمان لایق در این کتاب آگاه شوید

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۸
تگ ها :

کابل

 جمعه اسلمی

 
و آن "رها در بادی" که من خواندم
 
 
 "رها در باد" اثر شیوا و نغزیست که در زندگی تا حالا خواندم و بی تردید هر نکته و کلمه که از قلم یک خانم افغان به این زیبایی نوش...ته شده بود برایم به آن حد زیبا و دل نشین بود که تصور لحظاتش را هیچگاه نمیتوانم در ذهنم مجسم کنم، من در این جامعه به عنوان کسی که از برکت دنیای تکنالوژی و دوستان هم نشین خوب خود دارم تازه به دنیای مطالعه روی می آورم که در گزشته اصلن هم تجربه نکرده بودمش خواندن چنین آثاری برایم الهامی بود که مرا به تداوم کتاب خواندن و فیض بردن از چنین آثاری امیدوار میکند، بی تردید هرکسی در زندگی خود خاطره های دارد و میخواهد هرکه با خلاقیت خود از سرگزشت زندگی اش چیز های بنویسد اما در این اثر پر بها نویسنده به آن حد به ظرافت به موضوع نگریسته که بعد از خواندن یک صفحه هیچگاه نمیتوانی از خواندنش سر باز زنی و در لای صفحاتش میخکوب نشی "رها در باد" داستان زندگی خانم است که یک دنیا مشکلات سیاسی خانوادگی و فضای خفقان راکه از دست کسانیکه برایش تحمیل میشد مبارزه کرده و وی را که آنگونه بیان کرده به سرگزشت های تلخ و ناگواری مجبور ساخته که ایشان بر هر قله ی از مشکلات جسورانه قدم نهاده و انبوه از مشلکلات را بروی خود هموار کرده و هیچگاهی از عاقبتش نه هراسیده است، و هر جبری را که از تداوم زمان داشت بروی سایه می انداخت دفع میکرده. من به عنوان کسی که با زاویه دید خود فرایافت که از "رها در باد" دارم به آن حد برایم جالب است که شاید سالها در لابلای ذهنم این داستان را تکرار کنم و بر کسیکه این مشکلات و مستندی را در بطن تاریخ تجربه کرده و در قالب ادبیات آنرا چنین شیوا نگاشته که امروز ما داریم از آن فیض میبریم صد آفرین میگویم و عمرش را دراز و قلمش را روان و نویسا میخواهم کامگار باشید بانو! "بهاء"
جمعه :اسلمی:

                                          ))))))))))))))))))))))))

نوت: من تازه از نشر بخش های کتاب رها در باد در روزنامه وزین ماندگار از پیام این خواننده گرانمایه و با احساس آگاه شدم. اما ای کاش سردبیر گرامی روزنامهء ماندگار مرا آگاه و در جریان می گذاشتند. فرهاد امانی می نویسند:

فرهاد امینی

درود بر شما بها صاحب آرزو میکنم هر جایی که هستید صحت و سلامت باشید
بها صاحب چندی میشود کتاب رها در باد را که نویسنده اش شما هستید ، به دقت مطالعه میکنم . وقتی علاقمند مطالعه این کتاب شدم که ، تقریبا 8 ماه قبل روزنامه ماندگار قسمتی از برگه های کتاب زیبای رها در ب...اد را چاپ نموده بود. برای اولین بار وقتی مطالب نقل شده را در روزنامه به خوانش گرفتم، اشک به چشمان ام جاری شد و روح و روانم سخت صدمه دید . تصمیم گرفتم کتاب رها در باد را که شما با صد آرزو و امید برای ما جوان و اهل خبره نوشته کردید، مطالعه کنم . خوشبختانه بعد از سعی و تلاش بسیار یک جلد آنرا بدست آوردم .
چقدر زیبا میبود که شخصیت های دیگر هم همچو شما دلسوز و حقایق پشت پرده جنایت کاران را مینوشتند تا نسل جوان که آگاهی از نظام های قبلی ندارند میدانستند که ، چقدر ظلم و استبداد جریان داشته است. و قابل ذکر میدانم که ، هر روز یا دو روز بعد وقتی به مطالعه این کتاب میپردازم ، چشمانم پر از اشک میشود.

 

 

(((((((((((((((

دبیح الله یوسفزاده

ﺑﺎﺩﺭﻭﺩ و ﺗﻤﻨﻴﺎﺕ ﻧﻴﻚ ﺑﺮاﻱ ﺷﻤﺎ نویسنده ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪ بانو بهاء!
ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﻲ ﺩاﻧﻢ اﻳﻦ ﺻﻔﺤﻪ ﺣﻘﻴﻘﻲ ﻓﻴﺲ ﺑﻮﻙ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺖ ﻳﺎﻧﻪ? ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﭼﻨﺪ ﺷﺒﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺩﻳﺮﻱ اﺯ ﺷﺐ ﻣﺼﺮﻭﻑ ﻣﻂﺎﻟﻌﻪ ﻛﺘﺎﺏ ﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ ﻣﻲ ﺑﺎﺷﻢ و ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻆﻪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﭘﻴﺎﻡ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺷﻤﺎ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﻢ اﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﺭا ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺮﺩﻡ . ﻛﺘﺎﺑﻲ ﻛﻪ ﺳﺮاﺳﺮ اﺯ ﻓﺮاﺯ و ﻓﺮﻭﺩ ﺯﻳﺴﺘﻦ اﻧﺴﺎﻧﻲ اﺳﺖ . ﺑﻪ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﮕﻲ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﻭﺭﻣﻨﺪﻡ و ﻣﻲ ﺩاﻧﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ و ﻣﻮﺷﻜﺎﻓﺎﻧﻪ ﺧﺎﻣﻪ ﺯﺩﻳﺪ اﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ اﻱ ﻛﻪ ﺁﻛﻨﺪﻩ اﺯ اﺭﺯﺷﻬﺎﻱ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﺑﻮﺩ. ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻬﺎء ﻛﺘﺎﺏ ﺷﻤﺎ و اﺩﺑﻴﺎﺕ ﻓﺎﺧﺮ ﺷﻤﺎ ﺁﻧ...ﻘﺪﺭ اﺣﺴﺎﺳاﺖ ﻣﺮا ﺑﺮاﻧﮕﻴﺨته ﻛﻪ اﻳﻦ ﭼﻨﺪ ﺷﺐ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺑﺴﺘﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﻟﺤﻆﺎﺗﻲ ﺭا ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ ﻳﻚ اﻧﺴﺎﻥ ﺻﺎﺣﺐ اﻧﺪﻳﺸﻪ و ﺧﺮﺩ ﻭاﻻ ﺭﻓﺖ ﺑﻴﻨﺪﻳﺸﻢ. ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﺪ ﺑﺮ اﻧﺪﻭﻩ ﺗﺎﻥ ﮔﺮﻳﺴﺘﻢ و ﺑﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ و اﻓﻜﺎﺭﺗﺎﻥ و ﺷﺠﺎﻋﺘﺘﺎﻥ ﺁﻓﺮﻳﻦ ﮔﻔﺘﻢ.
ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺎاﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺩﺭﺩﻫﺎﻱ ﻣﺸﺘﺮﻛﻲ ﺩاﺭﻳﻢ وﻟﻲ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ اﻳﻦ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ.
ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮﺷﻤﺎ و ﺁﺭﺯﻭ ﺩاﺭﻡ ﺩﺭ ﻛﻤﺎﻝ ﺁﺭاﻣﺶ ﻫﻤﺮاﻩ ﻓﺮﺭﻧﺪاﻥ ﺟﻮاﻥ ﺗﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻴﺪ.

 

(((((((((((((((((((((((((

 

سایت کابل پرس 

 ‏Photo: رها در باد</p width='180' height='263' /><p>بزرگترین و تازه ترین اثر از بانو ثریا بهاء<br
class='autobr' />
رها در باد کتابی که در بیش از هشت صد برگ, به تحریر در آمده است پرده از راز ها و نا گفه ها بر می دارد.<br
class='autobr' />
بانو ثریا بهاء دختری که از زمان نو جوانی در موج های سیاست و در یک خانواده مبارز و روشن فکر به بلوغ می رسد خود تاریخ زنده و شاهد عینی قضایای سیاسی اجتماع افغانستان است.<br
class='autobr' />
درین کتاب بانو بهاء از مبارزه پدر  از برای حق طلبی و مبارزه علیه استبداد و قربانی پدر توسط جباران و مستبدان

 رها در باد

ثریا بهاء با شهامت و مستند, جنایات از جریان های دوران کمونیسم و حکومت های دست نشانده و خود فروخته گی مهره های kGB و حکومات خلق و پرچم را افشا می کند.
چگونه گی نفوس شوری توسط دلقکان فرومایه و استفاده از شعار های عوام فریبانه و تبلیغ آزادی و برابری برای رسیدن به قدرت و پیاده نمودن اهداف شوم شوروی را یکا یک بیان می کند؛ بانو ثریا بهاء که خود در قضایا دخیل می باشد از جنایات تره کی, امین کارمل و نجیب با ارایه اسناد و شواهد موثق و قانع کننده پرده بر می دارد.
بانو بهاء که خود مثل پدر به استبداد و معامله "نه" می گوید زنده گی خویش را به میدان مبارزه مبدل می کند و تا توان دارد تن به بی عدالتی و معامله نمی دهد و چکمه هیچ جلاد را نمی بوسد.
وی که (خانم برادر) داکتر نجیب بود, پرده از راز ها و جنایات نجیب و خانواده اش بر میدارد, در حالی که خانم بهاء چندین بار از طرح های سوء از طرف داکتر نجیب جان به سلامت می برد در جریان رژیم نجیب همراه با خانواده خود پناهگذین در جبهه پنجشیر نزد آمر صاحب مسعود می رود و مدت اقامت در پنجشیر راهی پاکستان و به آمریکا پناهنده می شود.
این اثر به دور از سانسور و نفوس افکرا وا بسته- به صراحت نواشتاری و روان و با ارایه اسناد معتبر به تحریر در آمده ...
بنده از جانب خود این دست آورد را برای بانو بهاء تبریک عرض می دارم.
رها در باد کتابیست روزنه جدید در پژوهش "تاریخی"
ژرف و معتبر...‏" width="180" height="263

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٩
تگ ها :

 

 

اسدالله مرزایی

مانا و نویسا باد قلمت مادر


رها در باد اثریست گران سنگ و با محتوا که در 780 صفحه توسط خامه خانم مبارز و و طن پرست، ثریا بها به رشته تحریر در آمده است. من در کمتر از بیست روز با شور و اشتیقاق بی پایان آخرین صفحه اش را با ریختاند اشک از چشمانم به پایان رساندم. این کتاب که زبان پویا و رسای خودش را با بافت و ساز های ادبی حفظ کرده و در قالب داستا...ن یک روایت تاریخی دردناک را از چند دهه به دین سو روایت کرده است.
در فصل های آغازین این کتاب از جنایات غم انگیز یک حکومت غدار و ظالم بنام حکومت نادر شاهی پرده برداشته شده و نقش مبارزان راهی آزادی از جمله پدر نویسنده در این راه پر خم و پیچ خیلی برجسته بوده و در اینجا لازم میدانم بر روح همه ای مبارزان راه آزادی و عدالت که به دنیای ابدیت پیوسته اند درود بفرستم.
در فصل های میانه کتاب نویسنده روایت های درد ناک از جنایات رفقای شوری یعنی خادیست و خادیستان در افغانستان را به تصویر کشیده است که وقت خواندنش موی تنت سیخ سیخ میشود و اشک را از چشمان ادم فرو میریزاند. در همین دوران گروه های خورد و کوچک که به آرمان های مختلف پا به هستی گذاشتند نیز از عینک نویسنده در این کتاب بیرون نمانده است.
سر انجام در فصل های اخیر کتاب روایت های جانسوز و و حشتناک زنده گی شخصی نویسنده که به نحوی با اوضاع و احوال سیاسی وقت گره خورده است مو به مو روایت شده که اساس ترین و جالبترین مطالب این کتاب را در بر میگرد که از جمله روایت های تاریخی این بخش همانا پناه بردن نویسنده به جبه جنگ ازدست دسیسه سازان و توطیه چینان طرف دار حزب کمونیست شوروی وقت که قصد کشتن اش را داشتند. حضور در کنار مرد افسانوی و قهرمان بی بدیل سرزمین احمد شاه مسعود از دیگر خاطرات نویسنده است که با کمال صداقت و امانت داری جریان پیکار، مبارزه و استقامتش را یاد آوری کرده است که چگونه با دنیای از مشکلات در مقابل بزرگترین قدرت وقت می جنگید و خم به ابرو هم نمی آورد. از جمله یکی دیگر از خاطرات غم انگیز که نویسنده به آن اشاره کرده است. همانا شهادت رحیم که از محافظین آمرصاحب بود و تازه شاه شده بود که در بم باردمان نیروهای شوری در کمتر از یک هفته به شهادت رسید و قهرمان برایش اشک ریخت و ماتم گرفت.
درود بر روح بزرگ مرد اسطوره ساز سر زمینم!
شهید احمد شاه مسعود
مانا و نویسا باد قلمت مادر چهره دست و با احساس وطن، ثریا بها

 

 

سیف خراسانی

کتابی که با عشق و اشک همرایش شب زنده داری کردم


رها در باد کتابیست پر محتوا و زیبا که با چیره دستی یک زن مبارز و یک مادر با احساس نوشته شده ، این کتاب در ...حدود 780 صفحه است و یکی از محدود کتاب هایست آنرا با عشق خواندم و با اشک تا به صبح پایان رساندم، زیبا ترین لحظات این کتاب در پناهنده شدن برادر داکتر نجیب و نویسنده کتاب از ظلم های نحیب به مسعود بزرگ و حوادث پیرامون است.
با مطالعه این کتاب با شخصیت چند بعدی با مهربانی های و شخصیت کاریزماتیک فرمانده 
مبارزه غرور و شهامت خانم بهاء برایم خیلی ارزشمند است و انگیزه های من برای مبارزه بیشتر و بیشتر شد. 
 

 

فرید سالنگی 


"رها در باد "سونامی برخواسته از ژرفای قلب یک زن مبارز


رها در باد اثری از بانو ثریا بها ﺭﺍ در مدت چیزی کمتر از دوماه ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻭﮔﺎﻧﻪﯼ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﮔﺎﻩ با حس گرفتن عشق یک مادر به فرزند ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩﯼ ﺍﺷﮏ، گاهی هم با درک همت یک خانم در مبارزه حق علیه باطل را گاهی با سیر از اشک ها وگاهی هم با پدیده شدن لبخند برلب ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺻﺒﺮ ﻭ ﻫﻤﺖ ﻭ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﺻﻔﺎ، ﻭ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﯼ نویسنده ﺩﺭ مجسم ﮐﺮﺩﻥ ﺯﯾﺒﺎیی ﻫﺎ ﻭ ﺯﺷﺘﯽﻫﺎ ﻭ ﺭﻧﺞﻫﺎ ﻭ ﺷﺎﺩﯼﻫﺎ قربانی ها ، از خود ...گزری ها در مبارزه و نه گفتن به استبداد ﺁﻓﺮﯾﻦ در قالب واژه ها ﮔﻔﺘﻢ .

" رها در باد " ﮔﻨﺠﯿﻨﻪ ﯾﺎﺩﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﯼ تلخ بانو ثریا بها ﺫﺧﯿﺮﻩﯼ ﻋﻈﯿﻢ ﻭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﺍ ﭘﺮﺑﺎﺭ ﻭ ﺩﺭﺱﻫﺎﻭﺁﻣﻮﺧﺘﻨﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺮﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺰﺭﮔﯽ نویسنده بالا زدن پرده از روی جنایات رژیم اسفناک وقت است که با قلم زدن تمامی زشتی ها نا بسمانی ها را از ﺫﻫﻨﻬﺎ ﻭ ﺣﺎﻓﻈﻪﻫﺎ بدون در نظر داشت هیچ مصلحتی و پیوندی فامیلی به روی کاغذ ریخته است و برای آگاهی و داوری تاریخ آنچرا که خود با گوشت و پوست لمس نموده با ﻗﻠﻢ ﻭ ﻫﻨﺮ به نسل های امروز و فردا به ﻧﻤﺎﯾﺶ سپرده است . ﺭﻭﺍﯾﺖ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻭ ﺑﺎ ﺑﯿﺎﻥ ﺑﺨﺶﻫﺎﯼ ﻣﻬﻤﯽ ﺍﺯ مبارزه در ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ تا پرخاشگری در جوانی ﻭﯼ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ که با أدبیات بلند فارسی مزین گردیده است که سزاوار خواندن است .

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥
تگ ها :

 

 

نوشته ای از شاعر بزرگ پرتو نادری در پیرامون متن های سخیف و انتقامجویانه از سوی دشمنان کتاب (رها در باد) 
دوستان! می دانید مرا به خاطر کتاب « رها در باد» نوشتۀ ثریا بها، چقدر دشنام داده اند، مانند بچه های کوچه! من ثریا بها را تا هنوز در چند کیلو متری خود ندیده ام. هر چند ما در یک دوره در دانشگاه کابل درس می خواندیم ! اما مرا از همان روزگار میانه یی با پر چمی ها نبود! می دانید آن ها چقدر با فرهنک کوچه و قبیله مرا دشنام داده اند! نمی توانم بگویم، احمقانه پنداشته اند که گویی بخش های از آن کتاب را من نوشته ام. می خواهم بگویم ای کاش می توانستم چنین کتابی بنویسم. پس از خواندن این کتاب من به ثریا بهاء به حیث یکی از بانوی بزرگ این سرزمین احترام دارم. فری بر قلم توباد ثریا!
من در پشاور بودم کتب « اردو و سیاست » به نشر رسید. می دانید چقدر به آن مرد دشنام دادند! من می دانم، گفتند که این کتاب را کسانی دیگری نوشته اند ، بعد عظیمی چنان در سنگر دفاع خود استاد که در برابر هر مقاله یی یک کتاب نوشت.  تا این که توطئه پردازان را سر جای شان نشاند!! حالا در بارۀ کتاب رها درباد همان داستان ساده لوحانه است که تنها می تواند خران سیاسی را قناعت دهد!!!
ثریا ! به تو هم دشنام های بدی داده اند؛ بسیاری از این دشنام سالاران کسانی اند که نمی پندارند که تو چنین کتابی را نوشته باشی که این امر به حسادت، حماقت ادبی و سیاسی آنان بر می گردد. من اخیرا رفتم به زادگاه خود و دوستانی مرا بردند به فرخار. من چمن خوس ده را دیدم، کتاب تو یادم آمد. یادم آمد که در پیوند به جایگاه جهاد مردم فرخار خاموشی صورت گرفته است. وقتی در روشنی شهات رویا روی شدن را ندارند ناگزیر سیما های اهرمنی خود را در پشت نام ها مستعار پنهان می کنند! اگر تو مردی یا زن چرا استوار به میدان نمی آیی! ایا گاهی اندیشیده ای که با دشنام دادن رویداد های تاریخ را نمی توان عوض کرد. چقدر درمانده ای که جز دشنام سخنی نداری. برو کتابی بنویس و همه گفته های ثریای بها را یاوه معرفی کن. تو دشنام می دهی همه گان را باور چنین است که ثریا برحق است نه تو! هیچ کس نمی داند که چه روزگار دشواری را پشت سر می گذارم، ورنه باید پیش از این به پاسخ این گزافه گویانی که جز دشنام دادن فرهنگی دیگری ندارند می پرداختم. من در پیوند به این کتاب خواهم نوشت!!!
زنی می نشیند و دست کم هشت صد صفحه کتاب می نویسد ، کتابی که هم تاریخ است ، هم رویداد نویسی و هم خاطره نویسی، آن هم با زبان پیراسته و زیبا. شاید کمتر کسی بوده باشد که کتاب رها درباد را آغاز کرده و تمام نکرده باشد. در چند سال اخیر این یکی از کتاب های بزرگی است که من خوانده ام. من در پیوند به کتاب می نویسم!!!
بانوثریا بهاء نامت ستوده باد!!
پرتو نادری

 

ثریا بهاء

تابوشکنی های لطیف پدرام
وتابوسازان خشمگین

بگذارید لطیف پدرام حرف خود را بزند و از حرفهای وی نهراسید و شاید در پس تابو شکنی های وی حقیقتی نهفته باشد.
بشر در طول تاریخ زیر یوغ تابوهای گوناگونی از قبیل تابوهای مذهبی و سیاسی کمرش خم شده و از خود بیگانه گشته و حتی با رسیدن به ریشه حقایق نیز سالها لب فروبسته است٠ این تابوها چنان در اذهان دوران ما ریشه دوانیده اند که شکستن آنها کار دشوار وخطر ناکی است، هر چند که در دوران ما محتوای این تابوها رنگ باخته اند, اما به شکل تندیس تاهنوز وحشت آفرین است.

طبیعی است که تابو شکنی ها با مقاومت و دشمنی های بسیار، از جانب سنت گرایان، حکومت های شوونیستی ، ترویج کنندگان جهل ، پاسداران قبیله، نگهبانان بنیان های فکری روبرو بوده است.
تابو یک منع قوی اجتماعی مرتبط با هر یک از حوزه های فعالیت های انسان یا رسوم اجتماعی است که مقدس و ممنوع شناخته می شوند. شکستن تابو با مقاومت و حتی تکفیر جامعه سنتی و عقب گرا روبرو می شود. اکثرا" در جوامع، تابوها ماهیت مذهبی دارند، امادر جامعه ما علاوه از ماهیت مذهبی ماهیت شوونیستی و فاشیستی نیز داشته اند.
در اثر معروف فروید "توتم و تابو" اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد: "برای ما واژهء تابو از یکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی دیگر «دهشتناک»، «خطرناک»، «ممنوع»، «حرام»...در نتیجه تابو بیشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتیاط و مدارا نامید".
تابوهای مقدس در فرهنگ ما چون « افغان » ، « افغانیت » « افغان اصیل »، و «غیرت » و٠٠٠ است و تابو های حرام و خطرناک که نه تنها اجرای کاری، حتی حرف زدن در باره ی چیزی را نیز می توانند در بر گیرند٠ طور مثال حرف زدن در مورد « ستم ملی » ، « فدرالیسم »، « افغانستانی » ، « خراسانی » و واژه گان تحریم شده چون « دانش » ، « دانشگاه »، « دانشکده » ، « دانشجو » ، « دانش سرا » و نقد سنت های حاکم چون « برادر بزرگ » ، « افغان اصیل » ، « قوم اکثریت » ،
« زبان ملی » ، « لباس ملی » ، « اتن ملی » ،« سرودملی » ، « وحدت ملی» حتی زیر سؤال بردن آن چیز هایی که " تحریم یا افتخارات تاریخی " در فرهنگ حاکم قبیله پنداشته می شوند، ناخوش آیند وزشت است، زیر سوال بردن واژه "افغان " که از کجا آمد، چرا و چگونه وارد سرزمین خراسان شد؟ خود یک تابو است ٠اگرکسی افتخارات تاریخی و کیش شخصیت سازی شوونیستی را زیر پرسش ببرد، آنگاه خود به تابومبدل می شود، که یعنی آن فرد خطرناک است باید تجرید ومنزوی شود٠
" تعمق به این مسأله نشان می دهد که تابو ها و قیودات وضع شده، بیشتر از همه توسط مفهوم « ترس » قابل تشریح است. شکستن تابو خطرناک است، این خطرناکی در مسری بودن این عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که در نتیجه هراس از فرو غلتیدن باور ها و ذهنیت های حاکم به مثابهء جزیی از نظم موجود در جامعه را، که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد. به قول فروید: انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زیرا او نیروی خطرناکی را در اختیار دارد که دیگران را می تواند از راه بدر کرده و به پیروی از عمل خود بکشاند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگیز است؛ چرا آنچه که بر دیگران ممنوع است، برای او امکان پذیر شده است ؟ انسان تابو شکن در حقیقت واگیر یا مسری است، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پیروی توسط دیگران را دارد، و لذا باید ازش دوری ورزیده شود٠ "

انسان تابو شکن با تمامی مشکلات موجود، این اشکال واهی و وحشت آور را که به ظاهر هیچ اند و انسان را از محتوای آزادیخواهی تهی می کند درهم می کوبد و راه را بر آزادیخواهان و مبارزین صادق هموارتر می نماید٠ باید تابو ها را شکست تا نسل های بعدی بتوانند براحتی زندگی کنند، زیرا تابو از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و روح آزاد جامعه را می کشد٠
شاید همان گفتهء فروید که انسان تابو شکن خود به تابو مبدل می شود و بر علاوه حسادت برانگیز است.
باید بدانیم که یکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحریف‌ تاریخ‌ وحقایق است‌؛ و درنتیجه‌، متأسفانه‌ چیزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاریخ‌ دراختیار داریم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و یاوه‌ نیست‌ که‌ پاسداران قبیله، چاپلوسان ‌ دربارى‌ ومورخین جعل نویس، تاریخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده ‌یى‌ رادراختیار ما گذاشته اند که درپشت آن واقعیت ها و حقایق مدفون است٠ شما پاسدارن قبیله که بر دهن آزاد زنان و آزاد مردان مهر خاموشی می کوبید و از نفوذ اندیشهء مان می هراسید چون مردم را فریب داده اید ونمی خواهید فریب تان آشکار شود، نگران " وحدت ملی " هستید؟
براى‌ وحدت ملی فقط‌ آزادى‌ اندیشه‌ لازم‌ است‌٠آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زیان‌ مى‌بینند جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگر دیوارمى‌کشند ومى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ تابوها واحکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند٠
مردمیکه بدین‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقایق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خویش‌ و پیداکردن‌ شعور و حتی براى‌ دست یافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعالیت‌ فکرى‌ اندیشمندان‌ جامعه‌ى‌ خویش‌ اند زیرا کشف‌ حقیقتى‌ که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد و به‌طور قطع‌ مى‌باید با آزاداندیشى‌، و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتیبانى‌ شود٠
این‌ اصل‌ که‌ حقیقت‌ چه‌ قدر آسیب‌ پذیر است‌، و درعین‌حال‌، زدودن‌ غبار فریب‌ از رخساره‌ى‌ حقیقت‌ چه ‌قدر مشکل‌ است‌٠ هنوز چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌ واژه ه های زبانم موجود است که ‌ به‌ دلیل‌ این‌ واژه های زبان خودم ، زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بیرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ این‌ جهت‌ که‌ دروغ‌ بیشتر از دو سده ، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشیدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ مقدور نیست‌٠
توده های بیسواد و غافل را مسموم نموده با تعبیر و تفسیر نادرست از آن که گویا فدرالیسم تجزیه افغانستان است و دور آن خط قرمز می کشد که عبور به مرز آن، تابوی "وحدت ملی " را دچار آشفتگی می کند، وحدت ملی که سرآب دست نیافتنی جامعه ماست، حربهء برانی برای درهم کوبیدن جنبش های آزادیخواهانه مردم شده است ، اگر روشنفکری بخواهد فدرالیسم را به بحث منطقی بگیرد، به عنوان " ستمی" " تجزیه طلب " توبیخ وسرزنش می شود، در حالیکه خود می دانند که فدرالیسم هرگز تجزیه کشور نیست، در امریکا، آلمان وحتی کشور مطلوب شان پاکستان سیستم فدرالیسم رقابت های سالم، شگوفایی و چالش های اقتصادی وعلمی رابارآورده، بویژه در شرایط فعلی وطن اشغال شده یی ما که هر ولایت به دفاع خودی ورشد اقتصادی وفرهنگی خود نیازمنداست٠ توده های بی سواد و غافل را مسموم می کنند که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کند، اندیشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پویایى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتیجه‌، تبلیغات چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر اندیشه‌یى‌ را بر زمینه‌ء‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذیرش‌ کنند.
اگر واقعا" وحدت ملی می خواهیم باید نخبگان ما برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی به بحث بکشند بی آنکه بخواهد عقیده‌ سخیف خودرا به‌ کرسى‌ بنشانند تا بحقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثه منطقی می هراسیم ، چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقیقت‌ مى‌رساند.
انسان‌ آگاه فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده ودگم عصر حجر فاشیستی قبایل بدوی را بپذیرد.
بنابران بگذارند که داکتر لطیف پدرام تیوری و نظریات خود را ارائه کند و آنگاه با فرهنگ عالی و امروزی نقدش کنید با منطق و استدلال، نه با توهین و اتهامات انتقام جویانه و ترور شخصیتی.

 

 

 

فتح الله باحث

رها در باد؛ شهکار شهرآب

ثانیه‏ها، دقیقه‏ها، ساعت‏ها و روزها پی‏هم می‏گذرند واین آدمی است که برفرازی نشسته‏ است و رویدادهای روزانه را تماشا کرده و آن‏ها را تصویرپردازی می‏کند. آدم‏های هوشمند و آفریننده، می‏نویسند و می‏خوانند و می‏آفرینند و آدم‏های جست‏وجوگر، نکته‏یاب، موشگاف و نکته‏سنج؛ خوب‏ترین‏ها و زیباترین را در می‏یابند و از آن‏ها لذت می‏برند. روزی از روزها، برای لحظه‏یی، سری به دنیای مجازی(رخ‏نما) زدم. در فرایند دید و باز دید نگاشته‏ها و عکس‏های فرستاده شده در این دنیای فیسبوک، چشمم به فرستاده‏یی افتاد که دوست عزیز و گران‏مایه‏یی، از یک‏اثر نغز و زیبای پژوهشی، زیر نام «رها در باد» یاد کرده و از شیوا‏یی و گیرایی آن سخن‏ها گفته و نگارندۀ آن را ستوده بود. به محض رو به‏رو شدن به‏نام «رها در باد»، نامه شاعرانه‏یی که ذهن و روان آدمی را به فراسوی موج‏های بنفش می‏کشاند و دنیای عجیب و غربی برای آدم ترسیم می‏کند، متن نگاشته در رخ‏نما راسریع دنبال کردم تا نام نویسنده را دریابم؛ نخستین‏بارم بود که این نام رامی‏شنیدم و آن را زمزمه می‏کردم. بانو ثریا بهاء! بهاء! بهاء! پس از دانستن نام نویسنده، لمحه‏یی درنگیدم، با تمام وجود سکوت کردم و «رها در باد»  و بهاء را زیر لب زمزمه ‏کردم که یعنی چه؟ و به آن‏ اندیشیدم که این اثر، چگونه‏ اثری است؟ چه درون‏مایه‏یی دارد؟ و به‏کدام سمت‏وسو در گردش است. با آن‏که این دو نام را زمزمه می‏کردم، صبرم رخت سفر بربسته بود و داشتم از بی‏قراری لبریز می‏شدم برای پیدا کردن اثر این آزاده بانوی آزاده‏نویسِ آزادمنش. همۀ فکر و ذکرم همین دو نام بود: رها در باد و بانو بهاء!

لحظه به لحظه، شعلۀ شوق خواندن این اثر گران‏مایه، در وجودم شعله‏ورتر می‏شد؛ تا این‏که راهی بازار کتاب شده این اثر بی‏بدیل را از انشتارات امیری به‏دست آوردم. پس از به‏دست آوردن رها در باد، حدود دوهفته را با این کتاب سپری کردم. با خواندن هر فرگرد ـ فصل ـ این اثر؛ لحظه‏یی سکوت می‏کردم، می‏لرزیدم، می‏اندیشیدم، آرامی‏ام را از دست می‏دادم، می‏خندیدم و با مشت غیرت در هوا می‏کوبیدم و با خود می‏گفتم که تا چه میزان یک‏انسان می‏تواند بر هم‏گونۀ ـ هم نوع ـ خود بتازد و در کام آن، شهد تلخ ناامیدی ریخته آن‏ها را جوقه جوقه زیر خاک کند؛ آرزوهای ‏‏آن‏ها را به باد فنا ببرد و از خون آن‏ها جوی‏ها جاری کند و بگذارد که کلاغ‏های گوشت‏خوار؛ بالای نعش ان‏ها جشن بگیرند؛ سگ‏ها به آسمان عف بزند و پرنده‏ها در آسمان سوگ غم بخوانند.

رها در باد، اثری‏ است که در هشت صد صفحه وبیست‏وهفت فصل نوشته شده و به قسمت‏های مختلف تقسیم شده که روایتگر جنایات بشری و قتل‏های زنجیره‏یی است که توسط عساکر هیولامنش روس و غلامان داخلی در افغانستان انجام شده و جان صدها مبارز و عیار و آزادی‏خواه این سرزمین نذیر: بدخشی، باعث، قیوم، پساکوهی و فرمانده مجید کلکانی رآکه سرشان به تن‏شان ارزش داشت و انسانیت و کشور به‏نام شان افتخار می‏نمود، گرفت و  مادران‏شان را سال‏ها در سوگ فرزندان دلیرشانبه غم و اندوه نشاندبانو بهاء با مبارزه خستگی‏ناپذیر و نگاه ژرف به درون جنبش و ماهیت واقعی رهبران آن  می نویسد: « بادرک این‌که رهبری حزب، جاسوسان و جیره‌خواران شوروی‌اند، به تودۀ آتش مذاب مبدل شدم. انگار صدای وجدانم را می‌شنیدم، صدای غل و زنجیر پدرم را، صدای ترکیدن آبلۀ کف دست مادرم را، صدای سخنرانی‌هایم را بر سکو دانشگاه، صدای شعارهای مرده‌باد و زنده‌باد را، صدای پای اشک‌های مادرم را به خاطر بی‌خوابی‌ها و گمگشتگی‌هایم. خود را از پا افتاده احساس کردم.»

خانم بهاء با درک اینکه رهبران حزب پرچم جواسیس و جیره خوران شوروی اند، انتقادات خود را به کمیسیون تفتیش حزب می سپارد و حزب پرچم را ترک می کند و می نویسد: « در واقع من میان گرایش‌های منش خویش و منش شما و ناسازگاری موقعیت خویشتن دست و پا می‌زنم. از آنجا که من انسان درون‌نگری هستم، با نگرش‌های خودم، حقایق دورانم را ارزیابی و داوری می‌کنم. هیچ‌گاه هم به خاطر گل روی یک رفیق نه دریافت‌ها و برداشت‌های من شکل می‌گیرد و نه تغییر می‌کند. برداشت شما از انقلابی، انسانی است خشن که با دشنۀدیکتاتوری سر می‌برد. اما به باور من معنای انقلاب خونریزی در دل تاریک شب و یا درسپیدۀ سحرگاهی نیست. اگر معنای انقلاب تغییر کمی و کیفی جامعه به گونه‌ای تدریجی باشد، با خونریزی در یک شب پدید نمی‌آید. انقلاب تنها در صورتی معنا پیدا می کند که از یک مفهوم اخلاقی و ارزش‌های انسان‌گرایانه برخوردار باشد. می‌دانم شما شیفتگان دیکتاتوری که خود هرگز به میدان جنگ نخواهید رفت، پس از یک خیزش مردمی، به نام دیکتاتوری کارگری بر سرنوشت مردم فرمان خواهید راند.»

 نقطۀ عطف و جالب توجهی که در این قسمت نگاه خواننده را به خود جلب می‏کند، ازدواج این دختر حساس و پرشور با برادر روانی داکتر نجیب در زمان جمهوریت محمد داوود است، که این ازدواج تحمیلی بر مبنای عشق نه، بلکه بر مبنای عواطف کور و دسایس کارمل و نجیب صورت می گیرد. سوگمندانه  دختر یک خانواده آزاده با روح حساس و شاعرانه وارد زندگی خشن قبیله یی شوهر نیمه دیوانه می شود که تفاوت های فرهنکی و زبانی و شخصیتی شوهر روح و روان بانو بهاء را می فرساید. شوهر که گویا دیوانه وار عاشق بانو بهاء است، بار بار دست به خود کشی می زند تا مانع جدایی همسر شود. این بار عاطفی بانو بهاء را ناگزیربه زندگی با یک هیولا می سازد.  از سرگذشت و تار و پود زندگی این بانو، می توان تجربه‏ها آموخت و حرف‏هایی را باور کرد و به ماهیت انسان‏هایی پی برد که ذهن خواننده را به عمق معمای باور و تفکر این روشنفکران قبیله سالار 
زن ستیز و مستبد معطوف می کند. در فصلی هم، از شکنجه‏ها و سوی قصدها، ظلم‏ها و ستم‏های  بی‏رحمانۀ پیاپی که از سوی داکتر نجیب ،ریس دستگاه شکنجه خاد و سپس رییس جمهور، بالای بانو بهاء وکودکان معصوم و بی‏گناه‏اش اعمال می‏شد یاد کرده است  و زمانی را تصویرپردازی نموده است که کاسه صبر و تحمل لبریز شده و از شدت ستم و ظلم، با مبارز صادق  و باغیرت قهرمان ملی(احمد شاه مسعود)، ارتباط برقرار می کند و بادنیایی از یأس و ناامیدی،  کابل را ترک و راهی دره‏ء پنجشیر می شود که روزانه دژخیمان و شیادان خون آشام نظام، هزاران بمب و راکت بر دره می پاشند. بانو بهاء با دو فرزندش در زیر بمباران با پذیرفتن هزاران دشواری در مسیر راه، خود را به یگانه مبارز و نستوه مردی که کلاه افسانه‏یی غیرت و مبارزه برسر داشت، رساند و یکی دوسال دوشادوش آن عیار میدان نبرد، در جبهه، چون یک مشاور فرهنکی و نیمه داکتر با ابر مرد چون احمد شاه مسعود گذرانده و در فرجام، از راه کوتل توپ‏خانه، راه پاکستان در پیش گرفته و از آن‏جا به دیار غربت (امریکا)، پناهندۀ سیاسی شده است. در همین‏جا است که ماجرای خانوادگی و اختلاف‏های فکری به اوج خود می‏رسد که منجر به جدایی وصلت ناخجسته این بانوی بلندبالا می‏شود. واما شوهر که غیرت اوغانی دارد تا زنده باشد انتقام می گیرد، آنهم انتقام از خالد پسرش، فرزند بینوا را از گرمای مهر مادری محروم می سازد. نه تنها از مهر مادری، بلکه از اندودخته های علمی و دانش ژرف مادرنویسنده اش که هزاران جوان به این مادر مبارزانقلابی افتخار می کنند. اگر خالد قربانی عطش انتقام پدر نشده و درکنار مادر دانشمند بود. امروز جایگاهی خاصی در میان جوانان اهل سیاست و اندیشه می داشت.

خانم بهاء با این همه درد ها و رنجها با یک نیروی خستکی ناپذیر می رزمد و می نویسد و چه زیبا با ادبیات و شیوه نکارش منحصر به فرد می نویسد که دشمنانش تاب قلم توانای وی را نداشته در پی اتهام زنی ها سرگردان اند.

کتاب رها در باد نه تنها از نگاه ادبی یک شهکار بی مانند است و بر تارک ادبیات کشورمی درخشد، بلکه تاریخ را با شیوه نو نکاشته و برای نسل فردا آموزنده است.  (رها در باد ) تاریخ پشت پرده است، (رها در باد) دنیای درونی زنی است، که عمق دیدش را از جهان بیرونی و جهان درونی با زیباترین واژه با یک نثر همدست و لطیف بیان داشته که خواننده را شگفت زده می سازد. در این کتاب واژه ها احساس دارند و در روان خواننده زندگی می کنند.  

 واقعا این انسان، به قول خداوندگار بلخ، جلال‏الدین بلخی، این طرفه موجود معجون شده از گِل و فرشته؛ گاهی، هیولایی می‏شود و کارهایی را طراحی و پیاده می‏کند که دور از باور و عقیده است.

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩
تگ ها :

 

 ‎سخی محسن 

من و رها در باد!
فتح الله " باحث "دوست عزیز و همدل من است که پیوند دوستی مابرمیگردد به دوران کودکی وازآنجایکه هردودریک روستاچشم بدنیا گشودیم وبه قول معروف تاچشم بازکردیم و اطرافیان دیدیدیم باهم آشناشدیم ودریک دبیرستان درس خواندیم.
باحث جوان اندیشمند،اهل مطالعه ودارای انگیزه واراده قوی است هربارکه او را میبینم از کتاب های جدیدی که مطالعه کرده ایم سخن میگوییم ازخودمان قصه میکنیم،باهم درد دل میکنیم ،فکاهه میگوییم ومیخندیدیم درحقیقت ازدیداروگفتگوی خودم با او انرژی بیشتری میگیرم و امید واریم به آینده بیشتر میشود.
چندشب قبل دقیقا بعدازختم آزمون های دانشگاه بدیدار باحث رفتم تا با هم لحضه ی بدور از همه دغدغه ای زنده گی شاد باشیم درمیان انبوه کتابهایش کتابی یافتم بنام " رها در باد " اثر نویسنده شهیر بانو ثریا بها تا هنوز با نام این نویسنده توانا هیچ آشنایی نداشتم باحث درمورد زنده گی نویسنده اثرکمی برایم معلومات ارایه کردیابهتراست بگویم ثریا بها را برای من معرفی نمودوضمنا " رها در باد " را برایم هدیه کرد.
حالا چندشب وروز است پیوسته درصفحه های کتاب "رها درباد" چشم دوخته ام و نزدیک به چهارصدصفحه آنرا خواندم که هرچه بیشترمیخوانم لذت بیشترمیبرم گاهی بابیان خاطره های بانوثریا میخندم،گاهی میگریم وگاهی ام درفکرعمیقی فرومیروم و به پرسش های که تاهنوز پاسخ آنرا نداشتم پاسخی پیدامیکنم. درحقیقت " رها در باد " بازتاب واقیعت های بیشترازنیم قرن است که نویسنده گرامی بی هراس ازهرچیزوهرکس تاریخ رادر قالب رمان نوشته است واین امرباحث جلب وترغیب خواننده میشود.
سعدالدین بهاپدرثریا بها نویسنده " رها در باد "یکی از مشروطه خواهان عیاردوره نظام شاهی بود که 18 سال درپشت میله های زندان ماندوتادم مرگ مبارزه کردودرآزادی مرگ راقبول کرد و زنده گی درغلامی را نپذیرفت.
رهادرباداثربسیار ارزشمندوپربهاست بنا مطالعه آنرابه همه خواننده گان کتاب واهل مطالعه تاکیدمیکنم بخوانیدشیروشکرش گوارایتان باد!!
به بانوثریابهاعمردرازآرزومیکنم هرجای هستی شادباشی ولبخندمهمان همیشگی لبهایت بادوبه دوست نهایت عزیزم فتح الله "باحث"طول عمرمیخواهم وپیروزی های مداوم.
باحث عزیزممنونتم رفیق!دستت دردنکندازاهدای این کتاب برای بنده‎

سخی محسن

من و رها در باد!


فتح الله " باحث "دوست عزیز و همدل من است که پیوند دوستی مابرمیگردد به دوران کودکی وازآنجایکه هردودریک روستاچشم بدنیا گشودیم وبه قول معروف تاچشم بازکردیم و اطرافیان دیدیدیم باهم آشناشدیم ودریک دبیرستان درس خواندیم.
باحث جوان اندیشمند،اهل مطالعه ودارای انگیزه واراده قوی است هربارکه او را میبینم از کتاب های جدیدی که مطالعه کرده ایم سخن میگوییم ازخودمان قصه میکنیم،باهم درد دل میکنیم ،فکاهه میگوییم ومیخندیدیم درحقیقت ازدیداروگفتگوی خودم با او انرژی بیشتر...ی میگیرم و امید واریم به آینده بیشتر میشود.
چندشب قبل دقیقا بعدازختم آزمون های دانشگاه بدیدار باحث رفتم تا با هم لحضه ی بدور از همه دغدغه ای زنده گی شاد باشیم درمیان انبوه کتابهایش کتابی یافتم بنام " رها در باد " اثر نویسنده شهیر بانو ثریا بها تا هنوز با نام این نویسنده توانا هیچ آشنایی نداشتم باحث درمورد زنده گی نویسنده اثرکمی برایم معلومات ارایه کردیابهتراست بگویم ثریا بها را برای من معرفی نمودوضمنا " رها در باد " را برایم هدیه کرد.
حالا چندشب وروز است پیوسته درصفحه های کتاب "رها درباد" چشم دوخته ام و نزدیک به چهارصدصفحه آنرا خواندم که هرچه بیشترمیخوانم لذت بیشترمیبرم گاهی بابیان خاطره های بانوثریا میخندم،گاهی میگریم وگاهی ام درفکرعمیقی فرومیروم و به پرسش های که تاهنوز پاسخ آنرا نداشتم پاسخی پیدامیکنم. درحقیقت " رها در باد " بازتاب واقیعت های بیشترازنیم قرن است که نویسنده گرامی بی هراس ازهرچیزوهرکس تاریخ رادر قالب رمان نوشته است واین امرباحث جلب وترغیب خواننده میشود.
سعدالدین بهاپدرثریا بها نویسنده " رها در باد "یکی از مشروطه خواهان عیاردوره نظام شاهی بود که 18 سال درپشت میله های زندان ماندوتادم مرگ مبارزه کردودرآزادی مرگ راقبول کرد و زنده گی درغلامی را نپذیرفت.
رهادرباداثربسیار ارزشمندوپربهاست بنا مطالعه آنرابه همه خواننده گان کتاب واهل مطالعه تاکیدمیکنم بخوانیدشیروشکرش گوارایتان باد!!
به بانوثریابهاعمردرازآرزومیکنم هرجای هستی شادباشی ولبخندمهمان همیشگی لبهایت بادوبه دوست نهایت عزیزم فتح الله "باحث"طول عمرمیخواهم وپیروزی های مداوم.

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢
تگ ها :

 

 

 

بهروز پایدار

 

(رهادر باد) یا در ژرفا ی یک تراژدی

تیتر این نوشته از متن کتا ب {رها در باد} گزینش شده است؛کتاب رها درباد سوگنا مه؛درد نامه وتاریخ التهاب ؛ودربدری یک جغرافیا و یک ملیت در فرآیند نیم قرن و اندی است. تاریخ که با افتخار ؛انتحار ؛شکست ومصأیب گونه گون تلفیق شده اگر مجموعه افتخاراتش را در یک ترازو با مصأیبش وزن کنیم دشوار است یکی از این دو پدیده بر دیگری چربی کند. زیرا به دلیل حاکم بودن ارزشهای به نام سنت ؛ جهل ؛مداخله بیگا نه بیش از سه دهه است در این جغرافیا سوگمندانه در میان بستر خاکستر؛ خون میکاریم و محصولو عصاره آنرا   طوغ؛قبرستان؛قهرمان؟ یتم و بیوه درو میکنیم.در چنین جو وفضای یک راوی راستگو با پاکترین احساس افزون بر آنکهدر فرآیند رویداد ها ترصد دارد ؛گاهی همگام با زمان ؛مکان ومردم دامن بر میزند
 ؛سنگر میرود تاثیر می گزارد وتاثیر میگیرد.این یل دوره گرد ازمسکو تا دهلی راهپیمای میکند ؛ با تقبل رنج وگرفتاری از میان کاخ های کابل فرار میکند ودر ستیغهای سهمگین هندو کش سنگر میگیرد ؛وبا تجربه کردن زندگی در کوخ ها ریاضت می کشد تا برای تعریف درد مردم افغانستان آوازه گر فعال باشد.
این استثنأ در تاریخ افغانستان به سبک کلاسیک یک مرد نیست . او ازسنخ مخالف مرد است ویک مادر است اما مادر ی که با دیگر مادران در شجاعت ؛مناعت و ماجرا جوی نه تنها تفاوت دارد ؛بلکه سبک زندگی
نحوه نگرش و عصیانگر ی او نماد است که باید استثنأ اش نامید . او رویداد های زمان خود را از سال۱۳۴۱ تا ۱۳۸۱ با قرأت ریالستیک برای تاریخ ومخاطبان خود در محتوای کتابی {رها در باد} به تصویر میکشد وتصویری که با هرعینک که دیده شود سخت تماشایی زیبا و جذاب است.

خانم بها ما جرا را از دیدن فلم هملت در سینما پارک آغاز میکند .بعد از تماشای فلم و مرگ هملت داخل کوچه های تنگ وسیاه رنگی میشود که خودش آنجا بزم وبساط برای زندگی دارد ؛زندگی یی که در همسایگی شان دختر کاکا که که لو به شدت تب دارد و اما درد گرسنگی شدید تر از درد تب است.ب
عد تر داستان زندانی شدن پدرش مرحوم سعد الدین بها را روایت میکند وبه این وسیله پرده ؛از جنایا تی بر میدارد که  صدها روشنفکر آزادیخواه دیگر مانند پدر خانم بهاء در پشت میله های زندان تا دم مرگ ایستاده اند..وبعد تر روایت جذاب وشگفتی از ملاقات خود با پا در میا نی دوستان برادر ش هما یون با اناهیتا راتب زاد دارد ؛دختر که همه ادبار روز گار خود را تجربه کرده شیفته انقلاب ؛عصیان وستیزه گری با اختناق است. در زمان که مصروف آموزش د ردانشگاه بوده ؛نه تنها گرایش های سیاسی چپی داشته بلکه به آثار ارنستوچه گواراشیفتگی و اشتیاق داشته است.   

 اهمیت جامعه شناسی کتاب :

از آنجا که نویسنده در متن جامعه حضور زنده و پویا دارد ،دید خود را در متن تاریکترین رویداد ها معطوف میکند،و با درک مسوولیت و التزام ،در تقلا اراییه تصویری است که مخاطب به آن نیاز دارد .مکث در حول وجوش زندگی میر اکبر خیبر ،داستان رفتن خانم اناهیتا راتب زاد به گلگشت شمالی وتعریف جوء بدبینی میان کارمل وترکی،حرکتهای دانشجوی ونگاهی ژرفتر به ماهیت و اهداف سازمانهای { به اصطلاح
انقلابی وانفعالی}همه رویداد های جذا ب دلپذیر و خواندنی اند . افزون بر این اطلاعات به شگرد زندگی شخصی و ناهنجا ریهای که گریبانش را فشرده اند می پردازد  و به مثابه یک راوی راستگو داستان بیماری خود را تعریف میکند که ناشی از اضطراب وکمبود مواد غذای است . وبه این وسیله میخواهد اعترا ف کند که به استثناءیک قشر بقیه کل جامعه در گیر استرس ،اضطراب وسوء تغذیست.
شاید شرح این رویداد ها بر مبنای هدفی برنامه ریزی شده صورت نگرفته است ،اما راستش اینست که داستان بیماری او و تشخیصش بیماریش حامل پیام ویژه برای مخاطب هشیار است. حتا رویداد خواستگاری اش ، ورفت آمد سلیمان لایق بر مبنای هر سنت وهدفی که بوده بیانگر فرهنگ واپسگرای افغانها راجع به سرنوشت دختران ا ست.

در بخشی از این کتاب تیتر است  زیر عنوان {هنجار های زشت کارمل }  که ماهیت اخلاق انقلابی یک پیشوا را تصویر می دهد،هرچند برای اثبات این ادعا به حجت محکم نیاز است ،اما نویسنده به این وسیله مخاطب را برای پیگیر ی بقیه رویدادها تشویق میکند .وشاید جذاب ترین اطلاعات این کتاب در باره فرایند گفت وشنود نویسنده در اتحاد شوروی با مستشرقی بوده که با سازمانهای داخل افغانستان پیوند ایدیولوژیک داشته ،به گفته نویسنده شوروی ها برای اعضای کمیته مرکزی حزب پرچم معاش می داد وهمچنان ماهانه مبلغ سی هزار روبل برای کارمل کمک می شده ،این روایت در طول تاریخ موجودیت سازمانها ی چپی نخستین روایتی است که وابستگی جریانها را به کمک های خارج شهادت میدهد.

رفتن به معرکه جنگ :

پرداخت به انگیزه سنگر رفتن نویسنده با مجال اندک تبین وتعریف نمیشود ،بهتر آنست که انگیزه ها را در محتوا ی کتاب که به تفصیل نگاشته شده اند مخاطب بخواند .اما بر قراری پیوند با دوست راستگو ی من آقای داکتر شمس الحق آریانفر که من از زبان آنها سخنان نغز تر شنیده ام همه جذاب و خواندنی اند .رفتن از مکروریان تا شفا خانه جمهوریت ،آمادگی موتر والگای روسی برای انتقال آنها تا خیر خانه وبعد گلبهار ورفتن تا "شتل"و" پنجشیر" همه رویداد های خواندنی اند .

در متن این رویداد ها یک واقیعت ملموس نهفته است که حتا در داخل نظام جنرالان بلند پایه با مسعود ارتباط دارند ومسعود حتا در سازمان امنیت دولتی {خاد}نفوذ داشته و صد ها پارتیزان در داخل یک سنگر با دو نشانگاه  اهداف را ترصد دارند.

روایت بود باش با سنگر داران هندوکش:

جریان رفتن خانم بها تا پنجشیر اسطوره ء است جالب و خواندنی و جالب تر از همه دید و ادید او با آمر محمود دقیق وذبح گوسفند در قدو م آنها و لحظ یی که قهرمان رومانتیک جنگ با انها بساط خوشآمدگوی دارد .در این لحظه همسفر خانم بهاء تشویش دارد که بالآخره یک فرماند ه رادیکال چگونه بر خوردی با آنها به ویژه با یک زن جوان خواهد داشت . اما بر خلاف تصویری که ذهنی دارد از نحوه برخورد با این فرمانده دلهره دارند  ،در میابند که چند ما ه و اندی نامه های ثریا بهاء را فرمانده مسعود برای پیروانش تکرار زمزمه کرده و به این وسیله در جهت تقویت مورال و معنویات آنها با اتکا به متن مکتوب بهره برداری فراوان کرده است.

تصویر و برداشتی که نویسنده از متن سنگر های داغ هندوکش دارد همه زیبا ،تماشایی ومثبت اند .شک نیست که در جریان بود و باش نویسنده با تعب و درماندگی رو در رو شده است . اما دلجوی رفتار پر لطف سنگر دار هندوکش به او انرژی تازه میدهد .ومانند سایر سنگر نشینان هر بامداد برای دست رو تازه کردن تا رود خانه میرود. و به این وسیله نه تنها رویداد سنگر رفتن او اسطوره ابراز خشم بر علیه جریا ن خاصی است ،از جانبی باشرح نشست ها ،دید ودیدها وبرخورد سنگر نشین هندوکش و مطایبهء {به اشتباه شنگر ی }خانم قاضی... و تفنگ بدوشی مادر قاضی ... و مواجه شدن با دختران جوان ....همه تعریف وتبین جامعه اند که سنت بر سر نوشتش حاکم است. و از زندگی دوران حجر فاصلهء بسیار ی ندارد.
 و مهمان شدن در منزل یکی از اربان خوست و فرنگ که درخانه با چهار زن خط وصلت وتعیش هموار کرده ، و با سنگر نشین ستیغ هندوکش راز و نیاز دارد همه زیبا و سرشار از لطف اند.

 باقی دارد

  

 

ثریا بهاء

رازهای خانوادهءاشرف
غنی، که هرگز راز نماند

دربیشترینه نمایشنامه های شکسپیر یک جاسوس، یک اهریمن، آفرینشگرتراژیدی های وحشتناکی در دربارشاهان بوده و بهای سنگین آنرا مردم بیگناه پرداخته اند.

از دربار سده۱۶شکسپیر به دربار سده۲۱حامد کرزی عبورمی کنیم و اینجا قیوم کرزی، برادر رئیس جمهور به عنوان برنامه ساز ومغز متفکر رژیم کرزی وعضو فعال ومخفی ماقیای اقتصادی، در دههءگذشته سرنوشت مردم را به بازی گرفت.  و چه بیرحمانه در سرزمین نفرین شدهءما تاریکی ها و زشتی های تاریخ بار بار تکرارمی شوند. دراین روزهای سرنوشت سازتاریخ، قیوم دیگری ازتبار کوچی که ازسوی(مردم کوچی به رسمیت شناخته نشده است) از کالیفورنیای شمالی با یک چمدان کوچک با رویای شیرین وزرات خارجه و غصب ملکیت های خانوادکی درسایهء برادرزادهء خود دومین مغز متفکر جهان، برای تاراج هستی مردم وارد کشور می شود.

درعجب نباشید اگر اندکی از گذشتهء ننگین قیوم کوچی چیزی بگویم و سپس به افشای
یک تقلب دیگر اشرف غنی احمدزی که تاکنون راز پلید آن برمردم و رسانه ها کتمان
مانده است، بپردازم.

اشرف غنی احمدزی در سال( ۱۹۴۹میلادی) در ولایت لوگردر یک خانواده فیودال به دنیا آمده است. درزمان حکومت حکومت ظاهر شاه جهت ادامهء تحصیل به لبنان رفت و شیفته اندیشهء مارکیستی گردید. هنکام اشغال کمونیست ها کوچکترین فعالیتی برای آزادی کشور نکرد بلکه به گونهء مخفی  از حکومت کمونسیتی حمایت کرد و درجرگه های قبایلی با شف لنگی در کنار داکتر نحیب ایستاد.

اشرف غنی هنگام حکومت طالبان یکی از حامیان معنوی آنها بوده وهمواره در صحبت هایش این رژیم را یک حکومت مردمی معرفی می کرد. اشرف غنی احمدزی از زمان آمدن کرزی تا ختم دورۀ اول ریاست جمهوری او، با حمایت بعضی حلقات نیوکان و سازمان ملل متحد در کنار کرزی به عنوان وزیرمالیه اجرای وظیفه کرد، اما در اثر ناپدید شدن صد ملیون دالر کمک بانک انکشاف آسیایی ناگزیر به ترک وظیفه گردید و برای تفربه اندازی زبانی و پیشبرد آجندای قومی خود وارد دانشگاه  کابل شد.  احمدزی پس از سپری کردن یک دورهء ناکام دیگرکه ناشی از بیماری جسمی و عصبانیت فطری وی است، دانشگاه کابل را ترک کرد و با کرزی وارد یک معامله سیاسی برای جا نشین شدن اوگردید.

اشرف غنی پسر شاه جان احمدزی است، که پدرش زمانی رئیس ترانسپورت عمومی ( یکی از مقام های بلند حکومتی ) مقررشد، که درطول دورۀ کاری اش، از ریاست ترانسپورت رشوه ستانی و سوء استفاده های زیادی نمود و پدر داکتر نجیب الله احمدزی را که آدم بیسوادی بود، مدیر ترانسپورت مقرر کرد. هردو در رشوه ستانی و تعصبات قومی ولسانی یار و شریک همدیگر بودند. یکی از برادرانش به نام قیوم کوچی می باشد.
کوچی در وزارت خارجه کار می کرد، وزارت خارجه به چند مترجم زبان روسی نیاز داشت وبرای وی یک بورس تحصیلی در رشتهء زبان روسی به اتحاد شوروی دادند، آقای قیوم کوچی در مدت فراگیری زبان روسی عضویت سازمان جاسوسی  (کا جی بی ) را حاصل کرد وبه مدال سرخ لنینی مفتخر گردید.  پس از گرفتن دپلوم سرخ به افغانستان برکشت و دوباره از سوی عارف خان که سفیر ماسکو بود در سفارت شوروی به عنوان دپلومات فراخوانده شد. نه سال در ماسکو مصروف وظایف مخفی و علنی بود. قیوم کوچی پس از کودتای هفت ثور به کابل برگشت، و چون هنگامی که درسفارت افغانستان در ماسکو کار می کرد، با محمود بریالی برادر ببرک کارمل برخورد زشت کرده بود، راهی زندان شد. هنگامی که نجیب به ریاست خاد رسید، چون با اشرف غنی و قیوم کوچی روابط بسیار دوستانه ونزدیک سیاسی وخانوادگی  داشت، قیوم کوچی را از زندان رها کرد و اشرف
غنی احمدزی را  در جرگه های قبیله یی درکنارش نگهداشت. داکترنجیب،  قیوم کوچی
را سکرتر اول سفارت در بوداپست مقرر کرد. قیوم کوچی با سقوط حکومت کمونیستی به
امریکا آمد. هنگام حکومت طالبان در کالیفورنیای شمالی مهماندار و سخنگوی طالبان
بود. وی به قوم وقبیله گرایی افراطی و تعصب زبانی مشهوراست. خود اشرف غنی و برادرشحشمت غنی نیز این تعصب کور را از پدر به میراث برده اند. با همین تفکر قوم گرایانه اشرف غنی عموی سالخوردهءخود، قیوم کوچی را که بیشتر از هفتاد سال عمر دارد، سرو دستانش می لرزند و کدام دانش علمی و سیاسی هم ندارد به عنوان مشاور تقلبکاری خویش و وزیر خارحه فردای حکومت نامشروع خود به کابل فرا خواند تا باشد چون قیوم کرزی هستی مردم را به یغما برد .

افشای تقلب دیگر اشرف غنی احمدزی:

اشرف غنی احمدزی در یکی از بیانیه های انتخاباتی خود گفت،برادرم که آدم متعصب بود، وی را از برادری خود کشیدم و با اشاره به معاون دوم خودگفت: " اینه سرور دانش برادر منست" قهقه قهقه قهقه. اشرف غنی خواست با یک نشانه دو هدف را بزند، چون متهم به تعصب و تبارکرایی بود ، برای رد این اتهام ناگزیرشد یک هزاره را برادر خود بگوید و برادراصلی خود را که به حشمت الکهولیک مشهور است، از زندکی خود بیرونش کند و از وی انتقام بگیرد.

ماجرا در اینجا ختم نمی شود، بادهای تند وزیدن می گیرد وحقیقت از پشت ابرهای تیره نمایان می شود، بدینکونه: پدر بزرگ اشرف غنی که فرقه مشرعبدالغنی سرخابی نام داشت، در سروبی در حدود دو صد جریب زمین زراعتی با دهقانان وخانه و باغ داشت . پس از مرگ وی این زمین ها به فرزنداتش به میراث ماند، شاه جان احمدزی و قیوم کوچی احمدزی صاحب این میراث شدند، اما بین اشرف غنی احمدزی و برادرش حشمت
احمدزی  و دیگر واثان کشیدگی روی تقسیم زمین پیدا شد. هنگام انتخابات دور دوم که قیوم کوچی نیز آنجا حضور داشت، حشمت احمدزی برای اشرف غنی می گوید: حال وقت انتخابات است، اختلافات را کنار می گذاریم، صندوق های رأی سروبی را به خانه بیاور، توسط دهقانان خود پرش می کنیم. دور دوم انتخابات صندوقها را دهقانان و پسر بچه
های نوجوان از رأی تقلبی پر می کنند. صندوق ها به کمیسیون انتخابات برای شمارش می
رود. حشمت احمدزی از دهقانان خود هنکام پرکردن رأی تقلبی در صندوقها عکس و ودیو می گیرد و برای اشرف غنی احمدزی می گوید ، افزون از زمین ها  باید یک  وزارت هم به من بدهی، اشرف غنی قبول نمی کند وحشمت غنی ویدوکلیپ  پر کردن صندوق ها یا(چاق کردن گوسفندان )را به ستاد انتخاباتی عبدالله می دهد. تیم  داکتر عبدالله جریان تقلب را که دهقانان شتابزده ورق ها را مهر و تاپه می کردند، درتمام رسانه ها و  فیسبوک به نمایش
می گذاشتند، برای اثبات تقلب اشرف غنی .اشرف غنی که  از این خیانت برادر،  روسیاه و متقلب شناخته شد، ناگزیر در یکی از صحبت های خود گفت: برادرم که متعصب بود،  از برادری خود بیرونش کردم. و با اشاره به معاون دوم خود گفت: " اینه سرور دانش برادر منست" قهقه قهقه قهقه .

پایان

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥
تگ ها :

 

 

 

نظرعنایت

 

(رها در باد ) جدال و کشمکش های پشت صحنة قدرت

 

کتاب( رها درباد) اثر نویسندة شهیر، خانم توانا محترم ثریابهاء برای سومین بار به زیور چاپ آراسته شد. این کتاب را انتشارات امیری چاپ و محمد کاظم کاظمی ویراست و صفحه آرایی نموده است. شمارگان (رها در باد ) در چاپ سوم دو هزار نسخه است. در حالی که این کتاب در چاپ اول و دوم  به همین گونه به تیراژ بلند با کمی اشکالات تایپی  نشر شده بود. از آن جایی که محتوا و سبک نگارش  این اثر با تازه گی ها وشگردهای نو همراه می باشد در بازار کتاب برای چندمین بارگل کرد و دست به دست شد. آوازهء نشر این کتاب در سراسرجهان به ویژه اروپا، امریکا ، کانادا و آسترالیا در میان
خوانندگان زبان فارسی دری به سرعت پیچیده است. من در مورد کتاب رها در باد از دوستانم چیزهایی شنیده بودم و آنان تشویقم کردند تا آن را بخوانم. اما مشاغل روزمره فرصت نمی داد تا (رها درباد ) را فراچنگ کنم بخوانمش. طی روزهای اخیر به انتشارات  امیری رفتم تا درمورد چاپ مجموعة اشعار شاعف حرف بزنم. درکتاب‌خانة امیری چشمم به کتاب( رها در باد ) افتاد. در ابتدا طرح  روی جلد مرا مجذوب کرد و با نگاه عمیق به آن خیره شدم و نوع رابطه بین خود و (رها در باد) یافتم. می خواستم این کتاب را بخرم  اما آقای امیری به من آن را هدیه کرد. راستش در چند شب گذشته خواندمش و عاشق محتوا، سبک نگارش و چاشنی های که به کار برده شده است شدم. این کتاب راستی چه را می خواهد بیان کند؟
رهادر باد بخشی از تاریخ بیشتر از سه دهة پسین افغانستان است که در قالب رمان با زبان ساده همراه با پردازش های خاص ادبی  نوشته شده است. نویسندۀ آن خانم  بهاء به عنوان روایتگر توانا به زوایایی مرموز و تاریکی زندگی سیاستمداران وقت پرداخته است که تا هنوز از دید خیلی ها و اکثراً توده های بی خبر پنهان مانده است. وی آنچه را دیده، شنیده و احساس کرده  به زبان یک محقق دو باره به روی کاغذ ریخته و تصویری از چهرهای واقعی شخصیت های حوادث ورخدادهای مهم در این اثر ارائه کرده است.این کتاب یکی از گنجینه هایی غنی است که می توان از آن به قضایای مهم و 
 ویژه گی های  فردی رهبران خلق و پرچم پی برد.

خلاصه( رها در باد ) در واقع جدال و کشمکش های پشت صحنة قدرت رامستند تمثیل کرده است که چگونه رهبران جریان چپ با عوام فریبی با سردادن شعارهای انترناسیونال در لجنزار سکس و ودکا گیرمانده بودند. نویسنده این کتاب رازهای وحشت ناکی را از جنایت های خادیست های چون نجیب و سروری ... برملا نموده که تاهنوز خیلی ها کمتر از آن ها میدانند. جنایت های انجام شده  نه تنها منحصر به حریم افراد دیگراندیش به قول معروف "رقبای سیاسی" بوده، بلکه حریم های خانوادگی و نزدیکان خودشان را نیز درنوردیده است. خانم بهاء آنگونه که خودش روایت می کند با اتکاء به صدای وجدان و آگاهی کامل از عمق فاجعه، بدون حمایت شوهر منفعل اش یک تن در برابر دستگاه جهنمی خاد و (کی جی بی) در درون نظام مبارزه می کند و هرگز سر تعظیم به درگاه ارباب قدرت (کارمل و بعد ها نجیب) که  برادرشوهرش نیز است فرو نیاورده است. وی که چند بار ار مورد سوء قصد قرار می گیرد، در نهایت به جبهۀ پنجشیر پرآوازه ترین جریان مقاومت در برابر ارتش سرخ وحکومت دست نشانده پناه می برد.بهاء شخصیت منحصر به فرد مسعود و روزهای سخت جهاد، سنگرهای داغ، وضعیت اسف بار مردم و ارادۀ آهنین پابرهنه گانی را به تصویر کشیده است که  برای آزادی آماده شده بودند. وی در این کتاب شکوه و شکایت از مردی نموده است که مردم آن را به قول خودش همسرش می خواندند. مردی که عاری از عاطفه مملو از خشونت. خواندن کتاب رها در باد را به همه پارسی زبانان و به ویژه نسل جوان توصیه می کنم  این سوگنامهء سه تسل برباد رفته مارا چند بار بخوانند و  وارد ذهن  خود نمایند، افزون بر محتوای عمیق از شیوهء نگارش، زیبایی متن و ادبیات آن حظ خواهید یرد.

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱
تگ ها :

 

انتشارات امیری چند هزار جلد کتاب (رها در باد ) را در ایران زیباتر از امریکا با جلد محکم چاپ کرده است و می توان گفت در کتابفروشی امیری چاه عمیقی از کتاب (رها ذر باد )خواهید دید و یکی از پرفروش ترین کتابهاست.

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٠
تگ ها :

 

 

چاپ سوم کتاب رها در باد را می توانید از تمام کتابفروشی های معتبر شهر کابل به دست آرید که از سوی اتشارات امیری به تیراژ 3000 جلد در ایران با صحافت بسیار زیبا چاپ شده است. آدرس:



کابل جاده آسمایی جوی شیر بازار کتاب فروشی کوچه چهارم

شماره های تماس 0700290114

0784100912

 

 

 

ثریا بهاء
 
مرد حقیری، با لقب دومین مغزمتفکر پساهیتلر

 آقای اشرف غنی احمدزی کوچی ( لابی طالبان)  با آشفتگی فکر و تعقل می کوشد جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگردیوار بکشد ومردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ و طالبانی وی را به‌ جاى‌هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیر...ند. این مغز متفکر می گوید:    " اگر طرف مناظره را قبول ندارد، جنرال صاحب برای شان اسپ می دهد، برای بزکشی بیایند " مردی که بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ء‌ فکرى‌ و شعور خود را از دست‌ داده‌ باشد، چگونه می تواند سرنوشت مردم را  در دست گیرد؟ در عصر ما که‌ کوچکترین‌ اشتباهی مى‌ تواند به‌ فاجعه‌ یى‌ بزرگ مبدل‌ شود، به‌ هیچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نیست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاریم‌ و بنشینیم‌ تا آقای اشرف غنی کوچی سرنوشت ما را به دست طالبان وحشی بسپارد تا بار دیگر به‌ اعماق سیاهى‌ و ابتذال‌ سرنگون‌ شویم. برنامه و کارنامه های این لابی طالبان روشن است .امروز هر یک‌ ما باید خود را به‌ چنان‌ دستمایه‌ یى‌ از تفکر و مبارزهء منطقى‌ مسلح‌ کنیم‌ که‌ بتوانیم‌ حقیقت‌ را بو بکشیم‌ و با رأی خود از آیندهء وحشتناکی که در انتظار ماست، جلوگیری کرده باشیم و سرنوشت خویشتن خویش را در دست گیریم. 

مردی که  بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ء فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ و پندار قوم اکثریت تا این حد بیچاره اش کرده است  که  بگوید : « تمام خرده هویت ها باید تحت نام "افغان" گرد آیند» انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به فرهنگ و هویت ملیت های دیگر تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌، چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند در باره‌اش‌ به گونهء منطقى‌ بیندیشد، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ ساخته‌ می پذیرد که گویا افغان ( پشتون) قوم اکثریت است و باید خرده هویت ها درهویت افغان( پشتون)  ذوب شوند.
با این اندیشهء تبارگرایانه همه را به جان هم می اندازند و اگر واقعا" وحدت ملی می خواهند،  باید نخبگان ما  برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن  تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی و دست مایه های فرهنگی به بحث بکشند  بی آنکه بخواهد عقیده‌ سخیف تبارگرایانه ء خود را  به‌ کرسى‌ بنشانند تا به حقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثهء منطقی می هراسند؟ چون شوونیست های قبیله از نفوذ فرهنگی و شهری تاجیکان در هراس اند واز سوی دیگر می دانند که اکثریت قومی در جغرافیای امروز کشور تاجیکان اند،  بنابران سعی می کنند با برنامه های فتنه گرانهء چند بعدی تاجیکان را از قدرت حذف کنند، برای همین رهبران خردمند تاجیکان را در مراحل مختلف  به وسیله برادران طالب شان ترور و حذف می نمایند. برای اعمال یک جنایت، فرد باید مجهز به اندیشه یی باشد که ویژه گی اصلی آن عدم احترام به حیات انسانها وبه طور خاص به حق حیات مخالف خود است٠ این عدم احترام ازشرایط تربیتی و فرهنگی فرد برمی آید که احترام به حق حیات و رعایت حق بقای فزیکی دیگران را نیاموخته است و به خود حق می دهد که مخالف سیاسی، مذهبی و تباری خود را ( دشمن) بنامد وبه هر طریق از صحنه حذفش نماید٠

اگر دستگاه‌ پیچیده‌ یى‌ مغز نیاموزد،اگر یاد نگیرد و تمرین‌ نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاد در سیستم قبیله که عقب مانده ترین واحد اجتماعی است بزرگ‌ شود، نه‌ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسید، و نه فرهنگ واپسگرایش . مردم  ما در تمام‌ طول‌ تاریخ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌ کارگرفتن‌ این‌ چیزى‌ را که‌ مغز مى‌گویند نداشته‌ است، ولى‌ تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ مردم حافظه‌ء‌ تاریخى‌ ندارند٠هیچگاه‌ از تجربیات‌ عینى‌ اجتماعیش‌ چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌ گاه‌ از آن‌ بهره‌ یى‌ نگرفته‌ اند از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ دیگر می لغزند. کودتای کمونیست ها شد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهای روس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ با آمدن مجاهدین از زیر آوارها فریاد کشیدند. طالبان آمد و تن نحیف زنان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد، وآنگاه گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبها وآمدن کرزی جشن گرفتند، اما باز اشرف غنی کوچی با اندیشه ء طالبانی و نژاد پرستانه اش در تبانی با طالبان، خادیست ها، استخبارات پاکستان وافغان ملتی ها، حکومت فاشیستی طالبان را دوبار احیا خواهد نمود. کشف‌ حقیقتى‌ این‌ چنین‌ ننگین که در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد. ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنیم‌ که تضادهای گوناگون عمق پذیرفته و‌ نباید از تعهد و مسوولیت گریز نموده و تماشاگر زبونی و تیره روزی خود باشیم، تا مرد هزار چهرهء کوچی آنسوی مرز  ما را در حصار فرودستی  زندانى‌ کند.
انسان‌ آگاه  فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ء‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده و دگم عصر حجر  دومین مغز متفکر پسا هیتلر را بپذیرد،  زیرا شخصیت‌ پرستى ‌ تعصب‌ خشک‌ و قضاوت‌ دگماتیک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و این‌ متأسفانه‌، بیمارى‌ خوف‌ انگیزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تیشه‌ به‌ ریشه‌ء‌ خود و نسل های آینده مى‌زند
 
 
  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢
تگ ها :

 

 

 

 

کتاب «رها درباد» در تیررَس  انتحاری‌های رسانه‌ای

روز نامه 8 صبح

شنبه ۲۸ جدی  ۱۳۹۲

- ثریا بهاء

این نوشته در پاسخ به مطلبی با عنوان «زندگی آنگونه است که به یادش می‌آورم» به تاریخ ۱۷ جدی چاپ شد، نوشته شده است.
(با توجه به یادداشت بی‌نام و نشانی که از روزنامه‌ی ۸صبح درباره‌ی کتاب رها درباد به نشر رسیده است) نخست از سردبیر محترم روزنامه‌ی وزین ۸صبح می‌پرسم که چگونه یک یادداشت واکنشی و غرض‌آلود بدون ذکر نام نویسنده‌ی آن خلاف اصول و معیارهای روزنامه‌نگاری نشر می‌شود؟
پرسش دوم- روی چه هدفی این یادداشت از سوی روزنامه‌ی وزین ۸صبح نشر شده است؟ عدم افشاگری و یادآوری از نام یادداشت‌نویس اعتبار و پرستیژ روزنامه را زیر پرسش خواهد برد و این مسوولیت روزنامه است تا نام اصلی نویسنده را افشا کند.
من در پاسخ یادداشت مغرضانه و و مردسالارانه‌ای که خواسته است کتاب (رها در باد) را نشانه بگیرد می‌گویم:
تلاش برای نابودی یک اندیشه مرگ آن اندیشه نیست و تلاش برای خاموش کردن صدایی، ترس از توانایی آن صداست.
یادداشت را خواندم، به رجاله‌های حقیری خندیدم که هم متهم به جنایتند و هم خود داور. از عظمت (رها در باد) خوشم آمد که کتاب (رها در باد) چگونه پشت جنایتکاران تاریخ و مردسالاران جبار را شکسته است. پشت آنانی را هم، که بر تن جنایتکاران تاریخ ردای اسطوره می‌بافند و درنیافته‌اند که واقعیت‌های دردناک ازلای انگشتان زمخت‌شان به‌گونه‌ای می‌گریزند و امواج خروشانی می‌شوند در (رها در باد) که پشت هر افسانه و اسطوره‌ای را می‌شکنند و این شکست را در یادداشت ۸صبح دیدم، که یادداشت‌نویس با آن قلم سست و ناتوان و وجدان گناه آلود حتا توان نوشتن نام و هویت فردی خود را نداشت و با لباس زنانه‌ی برادران انتحاری خود وارد روزنامه‌ی وزین هشت صبح شده و رها در باد را نشانه گرفته است و با همان فرهنگ جعلی خود با نام مستعار (سمون).
آقای یادداشت‌نویس بی‌نام و بی‌هویت، برای آن‌که انگیزه‌ی نوشتن این یادداشت زن‌ستیزانه را کتمان کرده باشد، نخست با چند سطر گویا بی‌طرفانه کنده و گسیخته و تهی از معنا از این شاخچه بدان شاخچه پریده تا خواننده را اغوا کند و سپس روی هدف اصلی خود که دفاع از جنایت‌پیشگی و ستمگری صدیق، برادر بدنام نجیب است برخاسته و تمرکز می‌کند.
شیوه‌ی نگارش یادداشت‌نویس از همان دست اتهامات انتقام‌جویانه و دفاع نامشروع صدیق، برادر رانده شده نجیب است که پیوسته همین گونه متن‌ها و دشنام‌ها را در سایت‌های خادیست‌ها علیه کتاب (رها در باد) به نشر می‌رساند. فرهنگ واپس‌گرای زن‌ستیز و گرایش‌های تباری نژادپرستانه بستر مناسبی برای نشر این‌گونه متن‌های ضد زن و تبارگرایانه و بی‌محتواست.
ارزش آن را ندارد تا به همه جعلیات آقای یادداشت‌نویس بپردازم، مشت نمونه‌ی خروار را بر می‌گزینم؛ چنین آغاز می‌کند: «(رها در باد) کتابی است به قلم ثریا بهاء، نویسنده مقیم امریکا که توسط انتشارات تاک در کابل منتشر شده است.»
آقای یادداشت‌نویس چیزی را کتمان می‌کند و گفته نمی‌تواند که کتاب رها در باد، بار نخست توسط (شرکت کتاب) ایرانی‌ها در ۸۰۰ صفحه به تیراژ ۱۵۰۰ جلد در امریکا با صحافت بسیار زیبا چاپ شد، بار دوم انتشارات تاک در کابل (رها در باد) را چندین‌بار چاپ کرد، اما آن‌چه یادداشت‌نویس را به جنون کشانده، چاپ سوم (رها در باد) از سوی انتشارات امیری به تیراژ ۲۰۰۰ جلد با صحافت بسیار زیباست. کم‌تر کتابی در یک سال سه بار تجدید چاپ شده و تاکنون از سوی بهترین نویسندگان ما نقدهای فراوانی در باب (رها در باد) نوشته شده است که سپاسگزارم.
یادداشت‌نویس در مورد زمان مشروطه‌خواهی پدرم و تقسیم‌بندی فصل‌ها چرند گفته و برای بی‌ارزش جلوه دادن کتاب بخش‌بندی‌های من درآوردی و نقل قول‌هایی جعلی از کتاب کرده که با ادبیات، شیوه‌ی نگارش و محتوای کتاب مغایرت دارد. از آن همه بخش‌های جالب و مهم کتاب و زندگی شکوهمند نویسنده در جبهه‌ی پنجشیر در زیر رگبار آتش چیزی نمی‌گوید و شتابزده به‌سوی هدف اصلی خود می‌دود که همان تمرکز به برائت دادن جنایات و ستمگری برادر نجیب (صدیق راهی) است.
آقای یادداشت‌نویس در مورد اختلاف من با خانواده نجیب می‌نویسد : «به‌نظر می‌رسد که خانواده‌های آن‌ها تفاوت‌های فرهنگی و ایدیولوژیکی زیادی داشتند و همین باعث شد تا هر دو به پای یک‌دیگر تهمت ببندند و اشتباهات‌شان را بر رخ یک‌دیگر بکشند»
آقای یادداشت‌نویس مردم را بی‌شعور و گله‌های گوسفند پنداشته که گویا من به‌خاطر تفاوت‌های فرهنگی و ایدیولوژیک تهمت می‌بندم و هم اشتباهات‌شان را به رخ‌شان می‌کشم!
اما آقا! من از یک اشتباه نه، بلکه از یک خیانت و جنایت تاریخی سخن می‌گویم من از جاسوسی این خانواده سخن می‌گویم که نجیب به نام مستعار (پتوموگ) و صدیق به نام مستعار (کریم) جواسیس کاجی‌بی ‌بودند و در آوردن روس‌ها و کشتار و بدبختی مردم و حتا زن و فرزند خود نقش اساسی داشته‌اند، تنها نجیب هشتاد هزار انسان بیگناه را در شکنجه‌گاه‌های خاد نابود کرد و بهترین گل‌های سر سبد را سر برید. هنوز خون مجید کلکانی این انقلابی نستوه از دستان صدیق راهی نخشکیده و هنوز روز دستگیری مجید کلکانی در خاطرم زنده است که جهت دفاع از مجید کلکانی سرم را به سقف کوبید، سه دهه است که از درد گردن رنج می‌کشم. سه دهه است که تپش قلب مادر مجید را احساس می‌کنم. بلی آقای یادداشت‌نویس شما راست گفتید که تفاوت فرهنگی داشتیم و فرهنگ آن‌ها جاسوسی و کشتار مردم و تفرقه‌اندازی است.
انسان آگاه برائت جنایات گذشته را با جعل نمی‌نویسد و سفسطه نمی‌بافد، واقعیت را از زندان زمان و مکان رهایی می‌بخشد تا خون صاف در رگ‌های زمان جاری شود.
آقا می‌نگارد: «نویسنده در بیان زندگی خانوادگی‌اش، از آغاز کتاب تا به انجام آن، خواسته است تا به‌شکلی از اشکال بیشترین مصیبت‌های زندگی‌اش را به شوهر و خانواده شوهرش نسبت دهد و مانند هنرپیشه‌های سینمای بالیوود برای خودش نقش قهرمان فلم و برای شوهر و خانواده‌ او نقش منفی را در نظر بگیرد.»
آقای یادداشت‌نویس شما بر تن جباران تاریخ ردای اسطوره ببافید و نقش مثبت بدهید، آن‌هم به خانواده نجیب قصاب که در دل تاریخ حک شده است، اما مردم این نقش مثبت و منفی را در شکنجه‌گاه‌های خاد و پولیگون‌های پلچرخی نظاره می‌کنند که چگونه آزادی‌خواهان را زنده زنده زیر خاک می‌کردند و بلدوزر روی پیکرشان خاک می‌ریخت و خون جوان و گرم‌شان از زیر خاک بیرون می‌تراوید و از نقش مثبت‌شان سخن می‌گفت؟! اگر صدیق راهی سادیست و عامل مصیبت نبود، چرا پس از من، زن دومش (کارا) وی را طلاق داد و اگر وحشی و مایه‌ی مصیبت نبود چرا زن سومش (هیلی) که دختر مامایش بود و تفاوت فرهنگی هم نداشتند با تنفر و انزجار طلاقش داد و آقا امروز با قیافه ترسناک و مسخ شده که بیانگر درون گناه‌آلود وی است چون «تصویر دوریان گری» به آیینه نگاه کرده نمی‌تواند و از خود می‌گریزد.
آقای مستعارنویس (سمون) می‌نویسد: «ثریا بهاء در کتابش ادعا می‌کند که احمدشاه مسعود تنها به‌خاطر نامه‌ی عاطفی وی جهت فرار خانواده‌اش از کشور با آن‌ها همکاری می‌کند و صدیق راهی تنها به مثل یک فرد اضافی و بی‌کاره (طفیلی) با آن‌ها یک‌جا بوده است. حال آن‌که در جای دیگری وی می‌نگارد که ابتدا مسعود در خینج و سپس استاد ربانی در پشاور یک گروه از ژورنالیستان اروپایی را جهت مصاحبه با برادر رییس‌جمهور وقت که به مجاهدین پناه آورده بود، دعوت کرده بودند.»
بلی من در یونسکو با شمس آرینفر همکار و دوست بودم، وی که از چریک‌های شهری مسعود بود از من خواست تا برای رهایی از ستم نجیب و خانواده‌اش نزد احمدشاه مسعود پناه ببرم، ولی به صدیق اعتماد نمی‌کردند که با تضمین من توانست درختم برنامه با من همراه شود. در پنجشیر سه خبرنگار همیشه از اخبار جبهه گزارش تهیه می‌کردند و دعوت نشده بودند. پس از آن‌که مسعود جبن و ترس، دسیسه‌بازی و ضعف شخصیت صدیق راهی را دید سخت از وی متنفر شد و در حضورش برایم گفت: مدیرصاحب جو دو خر را هم تقسیم کرده نمی‌تواند چگونه با وی زندگی می‌کنی؟ در پاکستان احمدضیا مسعود گفت: «ترا با کودکانت امریکا می‌فرستیم و این خاین بی‌رحم را دوباره نزد برادرش. اما من نگذاشتم و گفتم نجیب وی را می‌کشد. ربانی هم از دشمنی وی با نجیب استفاده ابزاری و سیاسی کرد و این بی‌خرد را در تلویزیون پاکستان نزد دشمنان فرستاد تا علیه برادر خود، داکتر نحیب موضع‌گیری کند و این خود باخته تلویزیون، دوست و دشمن را تفکیک نتوانست و با زشت‌ترین کلمات و دشنام‌ها برادر خود را کوبید و این افتخاری ندارد.
در امریکا، در رادیوی صدای امریکا از جنایات و آدم‌کشی‌های داکتر نجیب سخن گفت که کلیپ صدای امریکا را در آخر صفحه می‌گذارم و بشنوید و خود داوری کنید، حال که پس از نشر کتاب (رها در باد) خود را در دامن آلوده خادیست‌ها رها کرده تا از وی حمایت کنند و سنگ نجیب را به سینه می‌کوبد و احمدشاه مسعود را دشنام می‌دهد و این بر می‌گردد به فرصت‌طلبی‌ها و ناتوانی شخصیتی وی. سارنوال محمود آمر پنجشیر و مولانا محمد سعید آمر مالی مسعود در پنجشیر زمان جنگ و فرمانده دولت میر خان، خالد مالی و شمس آرینفر همه زنده‌اند و شاهد طفیلی بودن وی‌اند.
یادداشت‌نویس در فرجام با متن زیر رخ می‌نمایاند که این متن به نام صدیق راهی در سایت آزادی که از یک خادیست است نشر شده بود: «وی مانند یک بیمار سندروم پس از صدمه (Post traumatic syndrome) با نوشتن این کتاب عقده‌گشایی نموده و در شرح زندگی خانوادگی‌اش جانبدارانه سخن رانده است.»
برادر رانده شده نجیب از این اصطلاح استفاده استالینی می‌کند بدون آن‌که معنای آن را بداند. اتهام بستن‌ها، سرزنش‌ها و ترورهای روانی و شخصیتی که از خصلت‌ها و ویژگی‌های تاریخی احزاب استالینی و فاشیستی بوده سرشتِ بنیادین‌شان است، تبعید کردن سخاروف و تروتسکی یکی به‌عنوان بیمار روانی و دیگری به‌عنوان جاسوس، بیانگر مانیفیست این احزاب برای مبارزه با مخالفان سیاسی است که بعد هم به ترور فزیکی می‌انجامد. استبداد فکری، حسادت‌ها، عقده‌های خود کوچک‌بینی و نداشتن استدلال محکم در برابر منطق زمان است که آن‌ها را به ترور شخصیتی نویسندگان و سرکوب زنان و دگراندیشان در تمامی شکل‌های آن می‌کشاند.
اما شما یادداشت‌نویس زن‌ستیز، با نشر (رها در باد) بر دهن من مهر خاموشی می‌کوبید و از نفوذ اندیشه‌ی من می‌هراسید چون مردم را فریب داده‌اید و نمی‌خواهید فریب‌تان آشکار شود، نگران هستید؟
من کتاب چند بعدی (رها در باد) را با انگیزه‌ها و ویژگی‌های ادبیات فمینیستی که در واقع سوگنامه‌ی زنان کشور ماست، سوگنامه‌ی نادیه انجمن‌هاست و صدای ستاره‌هاست که گوش و لبان‌شان بریده می‌شود، نگاشته‌ام. اگر چند زن سرنوشت دردناک خویشتن خویش را بنویسند، تاریخ واقعی بردگی و ستم‌پذیری زنان و ستمگری مردان و در فرجام تاریخ ستم‌ستیزی و مبارزه زنان ما نگاشته خواهد شد. درک محتوای انسانی کتاب رها در باد برای یادداشت‌نویس زن‌ستیز دشوار است.
انگیزه‌های دیگرم برای نگارش این اثر: اشتیاق به زیبایی: من مشتاق درک زیبایی در یک دنیای خارجی که همان دنیای واژه‌هاست می‌باشم، وقتی متوجه اثربخشی متن روی دیگران می‌شوم لذت می‌برم. من که تجربه‌ خود را از چیزهایی که با ارزش می‌دانم و می‌پندارم که نباید از آن‌ها غفلت شود، می‌نویسم. این انگیزه زیبایی‌شناسانه ممکن است در بسیاری از نویسندگان سست باشند. نثر خوب به شیشه پنجره می‌ماند. اما فرهنگ و ادبیات فمینیستی و شیوه‌ی نگارش آن دنیای نا‌شناخته‌ای در جامعه‌ی زن‌ستیز ماست که من با آن ویژگی‌ها می‌نویسم.
دلایل سیاسی: در این‌جا «سیاست» در معنای بسیط خود، مورد نظرم است و مرادم تمایل برای سوق دادن مردم به سمت و سوی خاص و تغییر دیدگاه مردم در مورد نوعی از جامعه که برای رسیدن به آن باید سختی بکشند، است.
اثر تاریخی: اشتیاق به دیدن چیزها به همان صورتی که واقعا هستند، پیدا کردن حقایق و ذخیره کردن آن‌ها برای استفاده آیندگان و آنانی که حافظه سیاسی و تاریخی ندارند، حافظه‌ى‌ دسته‌جمعى‌ ندارند، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی‌ اجتماعی‌اش چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌‌گاه‌ از آن‌ بهره‌‌اى‌ نگرفته‌‌اند، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ دیگر می‌لغزند. کودتای کمونیست‌ها شد مردم رقص و پای‌کوبی کردند تا زمانی‌که زیر تانک‌های روس، پولیگون‌های پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد و خمیر شدند. باز چگونه به‌دنبال این جباران تاریخ چون گله‌های سرگردان راه می‌افتند.
برای آگاهی بیشتر شما لینک کتاب آیا نجیب را می‌شناسید با قلم و خط برادرش آقای صدیق راهی و کلیپ مصاحبه‌ی وی را در صدای امریکا که از جنایات برادرش نجیب پرده بر می‌دارد، می‌گذارم، تا از طریق انترنت به آن دست یابید و خود داوری کنید.

 

http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

 

http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وسیم امیری

انتشارات میری با کمالِ افتخار کتابِ گرانسنگ و با ارزشِ «رها در باد» اثرِ بانوی فرهیخته ثریا بهاء را به علاقمندانِ تاریخ و فرهنگِ افغانستان عرضه می کند.
بدون شک کتابِ رها در باد یکی از کتاب های ماندگارِ دهه‌ی پسین در افغانستان است ...که با روشِ نگارشِ منحصر به فرد و تازه ای بانو بهاء، مایه‌ی اعجابِ بسیاری ها شد.
بانو بهاء با نشرِ این کتاب به اثبات رساند که می توان تاریخ را با شیوه‌ی کاملاً متفاوت و در قالبِ زندگی‌نامه، برای تمام گروه های سنی پیشکش کرد. نثر زیبا، روان و فاخرِ کتابِ رها در باد خوانندگان را به یادِ تاریخ بیهقی می اندازد و صحنه پردازی های بی نظیرِش یادمانِ وکتور هوگو و تورگنیف را زنده می سازد.
نشرِ امیری مطالعه‌ی این اثر را برای خوانندگان توصیه می کند

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٥
تگ ها :

 

 

 

 

 ‏Photo: رها در باد

بزرگترین و تازه ترین اثر از بانو ثریا بهاء
رها در باد کتابی که در بیش از هشت صد برگ, به تحریر در آمده است پرده از راز ها و نا گفه ها بر می دارد.
بانو ثریا بهاء دختری که از زمان نو جوانی در موج های سیاست و در یک خانواده مبارز و روشن فکر به بلوغ می رسد خود تاریخ زنده و شاهد عینی قضایای سیاسی اجتماع افغانستان است.
درین کتاب بانو بهاء از مبارزه پدر  از برای حق طلبی و مبارزه علیه استبداد و قربانی پدر توسط جباران و مستبدان "آل یحیا" در راه آزادی بخشی حکایت می کند.
وی با شهامت و مستند, جنایات  از جریان های دوران کمونیسم و حکومت های دست نشانده و خود فروخته گی مهره های kGB  و حکومات خلق و پرچم را افشا می کند.
چگونه گی نفوس شوری توسط دلقکان فرومایه و استفاده از شعار های عوام فریبانه و تبلیغ آزادی و برابری برای رسیدن به قدرت و پیاده نمودن اهداف شوم شوروی را یکا یک بیان می کند؛ بانو ثریا بهاء که خود در قضایا دخیل می باشد از جنایات تره کی, امین کارمل و نجیب با ارایه اسناد و شواهد موثق و قانع کننده پرده بر می دارد.
بانو بهاء که خود مثل پدر به استبداد و معامله "نه" می گوید زنده گی خویش را به میدان مبارزه مبدل می کند و تا توان دارد تن به بی عدالتی و معامله نمی دهد و چکمه هیچ جلاد را نمی بوسد.
وی که  (خانم برادر) داکتر نجیب بود, پرده از راز ها و جنایات نجیب و خانواده اش بر میدارد, در حالی که خانم بهاء چندین بار از طرح های سوء از طرف داکتر نجیب جان به سلامت می برد در جریان رژیم نجیب همراه با خانواده خود پناهگذین در جبهه پنجشیر نزد آمر صاحب مسعود می رود و مدت اقامت در پنجشیر راهی پاکستان و به آمریکا پناهنده می شود.
این اثر به دور از سانسور و نفوس افکرا وا بسته- به صراحت نواشتاری و روان و با ارایه اسناد معتبر به تحریر در آمده ... 
بنده از جانب خود این دست آورد را برای بانو بهاء  تبریک عرض می دارم.
رها در باد کتابیست روزنه جدید  در پژوهش  "تاریخی" 
 ژرف و معتبر...‏

 

صنوبر سروش

(رها در باد )  قالب جدید تاریخ نگاری

کمتر کتابی را سراغ داریم که این همه زود و پرشتاب، شهره آفاق گردیده و محبوب دل ها شود. 

ثریا بهاء فرزند فرزانه و فرهیخته سعد الدین بهاء شاعر و نویسنده آزادیخواه عصر مشروطیت است، از همین جاست که وی توانسته است در کنف روح پر شور پدر، کتابی بیافریند یگانه، تحسین بر انگیز و تکرار ناپذیر.

صاحب نظران زیادی به این اثر ارزشمند از ابعاد مختلف نظر انداخته و به تحسین آن زبان گشوده اند. این خود از اوصاف بلند اثر است که خواننده و نویسنده را، خواهی نخواهی، بر آن میدارد تا قامت قلم قلمزنی را که این چنین قیامت برپا کرده است، بستایند. 

دوستان نویسنده، گاه به ( رها در باد ) تاریخ گفته اند، گه ( داستان ) خطاب کرده و گهی نیز، چیز های دیگر.

اما مشکل می نماید که ( رها در باد ) را متصف به اوصافی کرد که محض زاویه یی از زوایای آنرا بازگو کند.

وفرت تنوع و کثرت تتبع در کتاب، و افق بلند دید و درک نویسنده، مانع از آن است که آنرا، به نوعی از انواع متعارف نوشتاری نام گذاری کنیم .

در ( رها در باد ) تاریخ و داستان و خاطره مانند عسل در شیر با هم می آمیزند. من اگر صلاحیت داشتم، به این سبک و سیاق منحصر به فرد نویسنده کتاب، نام نوین و قالب جدید ادبی پیشنهاد می کردم، تا بیانگر کلیت گستره و وسعت کتاب از ملحوظات گونه گون باشد.

قلم سحاری که وقایع، حوادث و رویداد های کما بیش سه دهه تاریخ کشور، بخصوص چهارده سال رژیم کمونیستی را که افغانستان با شوروی رابطه حاکم و محکوم داشت، به ترتیب توالی زمان، گره می زند و خیاطه می کند.

سران رژیم های یاد شده، هیچ گاهی انتظار نداشته اند، که روزی ، زنی، شیر زنی، از روزن زمانه ها سر بیرون می کند و آن راز های درد آلود و درد های مرگ اندود را قصه می گوید. زنی که پا به پای حوادث راه میرود و آنچه را می شنود و می بیند، به حافظه می سپرد تا روزی همه را سر به سر کرده و کتابی      بیافریند و به بایگانی تاریخ اهداء کند.

( رها در باد ) تجسم عینی رویداد هایی است که نویسنده در بحبوحه آن همه رویداد، قرار داشته و با کشاکش تمامی تحولات همگام بوده است.

( رها در باد ) از خاطرات و خطرات ناشی از آن می آغازد. از شناساندن رهبرانی که جز به ارضای امیال بزه کارانه شان، به چیز دیگری نمی اندیشند.

شناساندن موجوداتی که، آدم نه، بلکه آدم نما بودند و از رهبرانی که ابلیس را تقدیس می کردند.

ثریا بهاء ثابت کرد که از نیروی بالقوه و خلاقه اعجاب انگیزی برخوردار است، او در نگارش کتاب، به واقعات، از چشم انداز وسیعی نگاه می کند و حقا که به آن رویداد ها، با قوت تمام، بطور سحر آمیزی، تجسم و عینیت می بخشد و خواننده را به بلند ترین مرحله درک و دریافت شهودی می رساند.

نویسنده از تلخکامی های خانواده گی روایت می کند، از آن وصلت ناجور و به اصطلاح ازدواج اضداد، از ناهمگونی های روحی و روانی، از تفاوت های فرهنگی، تعلیمی و تربیتی در ازدواج.  

هر چه شوهر را بر او تحمیل می کنند، ثریا تحملش می کند و دمی هم بفکر جدایی عملی از او نمی افتد و تمام جوش و جوانیش را به تار خامی می بندد و به امید عبثی به پیش میرود که خود نیز ، انجامش را نمی داند. ثریا اصلاً امیدی به اهلی شدن همسر ندارد. چه، او باری به انسانیت اقتدا نمی کند.

پس از آن، رها در باد، از زد و بند های سیاسی، از سیاست های کیاستی، روابط ناهنجار، امیال سرکش، استبداد لجام گسیخته و تفتین و توطیه در تمام ابعاد حیات اجتماعی، پرده بر میدارد و یا پرده از آن میدرد و با زبان عریان همه را بیان می کند.

رها در باد، روایت تاریخ و ثریا بهاء خود، روای و مورخ موفقی است که زبان تاریخ نگاری را تعویض کرد و تاریخ نگاری را از قید خشکی و خنکی رهانید.

آنچه را من در رها در باد دریافتم:

1-  رها در باد، تاریخ است :

نویسنده، در واقع مورخ هوشمندیست که پیوسته مترصد اوضاع و احوال بوده و لمحه یی هم چشم برهم نگذاشته و با توجه به تمام دقایق و حقایق، قلمش را به جولان انداخته است. او میدانسته که تاریخ آئینه تعاملات، تصادمات، روابط و مسایل گوناگون زنده گی بشر است و آنچه را انسان در ذهن خود با دلایل عقلی ترسیم میکند، در صفحات تاریخ به صورت عینی باز می یابد.

2-  رها در باد، داستان است، اما :

در نگارش ( رها در باد ) نثر بسیار شیوا و روانی، استخدام شده است، نثر فنی، ساده و بی پیرایه. اما زیبا، جان پرور و روح نواز، حتی می توان گفت نثری که قرینه ( سهل ممتنع ) است، نثری که حلاوت پرداخت های داستانیی فنی – هنری را دارد.

باری گفته اند که ( رها در باد ) همانند رمان ( جنگ و صلح ) اثر مانده گار لئون تولستوی نویسنده قرن نزدهم روسیه است. آری، منتقدین ( جنگ و صلح ) را بزرگترین رمان دنیا قلمداد کرده اند، زیرا از دید تاریخی، جنگ و صلح ، شرح وقایع جنگ میان قوای ناپلیون و روسیه است که با تهاجم ناپلیون به ماسکو، داستان به اوج خود میرسد. این نکته شباهت زیادی به شرح وقایع تاریخی اهم از جنگ و جنایت در کشور ما، از قلم ثریا بهاء میر ساند که کتاب، بخش اعظم قوتش را مدیون همین جنبه است.

در کشوریکه، زیر چتر یک دموکراسی کاذب، تاریخ چهل سالش را از نصاب تعلیمی معارف، مثله کرده اند، آیا کتاب ( رها در باد ) نمی تواند این نقیصه بزرگ را قسماً ترمیم و تکمیل نماید. آیا نمی تواند به مثابه جرعه آبی به کام تشنه ملت، به تاریخ کشور شان باشد؟ 

بدون تردید، اکنون رها در باد، در سکوی اقبال و استقبال مردم قرار گرفته است. وجه مشترک دیگری که میان ( جنگ و صلح ) و ( رها در باد ) وجود دارد، اینست که در  ( جنگ و صلح ) تولستوی، دقیقاً پنج صد قهرمان آفریده که با کمال استادی، هریک را با ویژه گی های فردی خودش ترسیم کرده است. از جهت دیگر ثریا بهاء ، نیز توانسته از افراد زیادی که اکثراً در ایجاد فضای اختناق سیاسی، نقش داشته اند نام ببرد.

 

در نتیجه، می توان حکم کرد که ( رها در باد ) یک ( قصاریخ ) است.  

اما آنچه راه ( جنگ و صلح ) و ( رها در باد ) را از هم جدا می کند، مستلزم بیان چند نکته دیگریست:

1-  (جنگ و صلح) بزرگترین رمان دنیاست، اما یک رمان تخیلی، در حالیکه ( رها در باد ) در یکی دو مورد با (جنگ و صلح) شباهت بهم می رسانند و ( رها در باد ) نه یک رمان است از منظر بخش بندی های فنی داستان نویسی، و نه یک اثر خیالی. بلکه سراسر عینی و حقیقیست.

2-  دیگر اینکه، این دو اثر از تمامی جهات متباقی، باهم متفاوت اند.

در این صورت ، چه براهینی، گوینده مشابهت دو اثر را وداشته ، تا یکی را همانند دیگری بشمارد؟

پاسخ اینست که اساساً تشبیه ( رها در باد ) به ( جنگ و صلح ) خیلی تشریفی بوده، آنهم خیلی محتمل است که این طرز فکر، تحت تاثیر شیوایی نثر ( رها در باد ) بوده است.

زیرا، وقتی در اولین نگاه به حجم کتاب، از بیرون نگاه می شود، از فربهی آن، ذهن آدم، دستخوش توحش می شود. اما، بالعکس زمانیکه خواننده، به خواندن آن می آغازد، دیگر کار از کار گذشته و کتاب اختیار را از کف او می رباید و نمی گذارد تا به اتمامش نرساند. این خصیصه کتاب در گرو قوت قلم، شیرینی نثر و تنوع فراوان است و یکنواختی که عامل مهم کسالت و خستگی بوده، اصلاً در کتاب وجود ندارد.

از همین جاست که صاحب نظران دیگری نیز، ( رها در باد ) را به ( بینوایان ) ویکتور هوگو،  ( برباد رفته ) مارگریت میچل و آثار دیگری که ارزش جهانی دارند، تشبیه کرده اند، و این طرز دید، ناشی از همان رابطه ( تاثیر و تاثر ) از نویسنده به خواننده است. زیرا انسان ناگزیر تحت جاذبه قلم قرار می گیرد.

من بر آنم که رها در باد در کل، از همان آوان رژیم سلطنتی، به کتاب ( خاطرات خانه مرده گان ) مشابه است، که آنرا فدور داستایوفسکی آفریده و صحنه هایی از وضعیت دشوار و ناهنجار زندانی در سایبریا حکایت می کند.

گویند تزار روسیه، وقتی این کتاب را خواند، به تلخی گفت: ( خدایا ! پس روسیه ما چنین جایی بوده است ؟ ) و وقتی نسل های پسین ما نیز ( رها در باد ) را بخوانند، خواهند گفت، که خدایا ! افغانستان ما چنین جایی بوده است ؟

ثریا بهاء، حوادث صحنه های اصلی کتاب را با ارایه تصویر های دلکش از کاراکتر ها، محیط داستان، طبیعت و غیره پیوند میزند، و این مهارت از همان سر چشمه کتابخوانی های مستمر نویسنده، سیراب می شود. او که در ( رها در باد ) از ده ها کتاب از مشاهیر دنیا یاد میکند، بیهوده نبوده، که مفدیت آنرا از جادوی واژه های کاربردی در لابلای سطر های کتاب ، می توان به آسانی استشمام کرد.

 

حسن دیگری که در رها در باد، خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد، اینست که کتاب بسیار پرنکته است، همه خواندنی و آموختنی.

 

اثری از پر حرفی و روده درازی در کتاب به نظر نمی رسد.

 

وقت کشی نمی کند و خواننده را نمی فریبد. کتاب را هر قدر و از هر جهتی توصیف کنی، می ارزد. چه، ثریا بهاء را، خواننده کنجاو می داند که برای نگارش این کتاب، چه بهای بزرگی پرداخته، و چه درد هایی را متحمل شده، و چه سان شقاوت روزگار، تنش را فشرده و روحش را فسرده. با آنکه پیوسته، خسته و شکسته بوده، اما به دژخیم انقیاد نکرد و تسلیم نشد.  سر انجام پس از تقلای زیاد، که خواننده بر آن وقوف دارد، ثریا با قرار وداع می گوید و راه فرار در پیش می گیرد و این مرحله کتاب را در جو دیگری می اندازد با انبوه تفاوت و تغییر.

 

وداع با مادر دلسوز، دلسوخته و پیر، با تک تک اشیای منزل، با در و دیوار و بام خانه، که سال ها ثریا در آغوش آن غنوده و هریک جدا جدا، نقش و نشان تیره روزی های او را در خود نگه داشته است، وداع با مکروریان، با کابل، با آسمان تیره و خون چکانش، با مردمان اسیر و دربندش، با جوانان خشکیده لب و پیرنما که به جرم بی جرمی هر روز و شب، جوخه جوخه به پولیگون مرگ فرستاده می شدند، همان جوانانی که نادرپور تعریف میکند:

 

      ما مرده ایم، مرده در خون تپیده ایم                ما کودکان زود به پیری رسیده ایم

و و داع و پدرود با خاطرات تلخ و شرین زنده گی !

و آنگاه که صدیق را اقناع میکند تا با او از قلمرو سلطه نجیب گریز کنند. صدیقی که ثریا در هر قالب گنجانیدش، تا از نو، طرح نو و نقش نو از او بیافریند لیک، کوشش های بی ثمر، بر انبوهه نومیدی هایش می افزاید.

ثریا سخت می کوشد تا از ناممکن، ممکن بسازد، لاکن نمی شود.

خوب، نویسنده در این مرحله، روانه پنجشیر، که مرکز مقاومت در برابر رژیم است ، می شود. به قول خود نویسنده، یکی از آرزوهای بزرگش، دیدار با احمد شاه مسعود، رهبر مقاوت است. تصویری که در ذهنش داشته، همیشه این اشتیاق را در وجودش قوت می بخشد. پس از درنوردیدن دره ها و کوه ها و کوهپایه ها، به قرار گاه مسعود میرسد، اما مسعود را نمی یابد، برایش می گویند، مسعود به ( کران و منجان ) رفته و پس از فتح کران و منجان، بر می گردد.

انتظار هر چند کوتاه، چه سخت و جانگذاز است !

و این چند روز دیگر، چشم براهی، برای دیدار با مسعود سخت تر می شود، تا پس از مدت کوتاهی، مسعود بر می گردد و استقبال شایسته یی، از مهمانانش می کند.

نویسنده می گوید که بخاطر دیدار با مسعود، که جهان وی را نمادی از مقاومت در برابر تجاوز ارتش سرخ می دانست، هفت کوه و هفت دریا را پشت سر گذاشته است.

با گذشت مدتی در پنجشیر، ثریا بهاء مسعود را پس از دیدار، چنانکه بود، شناخت، نه طوریکه او را قبل از دیدار می پنداشت.

روز ها یکی پی دیگر می گذشتند تا مسعود، ساز و برگ سفر نویسنده را به امریکا آماده کرده و ثریا بهاء و خانواده اش، به سوی دیار مردمان سبز چشم و زرد مو رهسپار شدند.

در ( رها در باد ) ظرفیت بزرگی موجود است که هر کسی می تواند، به فراخور فراستش آنرا باز یابد.

من فکر میکنم که رها در باد، مکمل ( افغانستان در مسیر تاریخ ) است.

هیچ افغانی و هیچ تبعه خارجی علاقه مند به مطالعه تاریخ افغانستان نمی تواند از داشتن یک جلد آن در قفسه کتاب های منزلش بی نیاز باشد.

نهرو می گوید: ( در کشوریکه تاریخش را نمی فهمند، تاریخ تکرار می شود. )

( رها در باد ) سوگنامه چند نسل پشت اندر پشت است.

تازه گی ها که لست پنج هزار تن از شهدای دوره زمامداری نامبرده گان، از طریق دادگاه (هاگ) در هالند اعلان گردیده، مهر تائید بر حرف حرف این اثر می گذارد

پس بیایید ( رها در باد ) را عزیز بداریم.

 

 

وارد شدن شبکه های جاسوسی در فیسبوک
                         

تاکنون ١٨ نویسندۀ توانا  نقدهای جالبی در باب  کتاب ( رها در باد ) نوشته  اند که در  سایت ها و صفحات فیسبوک با صدها پیام زیبا از سوی دوستان به  نشر رسیده است، سه بار متوجه شدم که مطالب مربوط به کتاب ( رها درباد) از صفحات فیسبوک من ناپدید می شود و من دوباره  نقد ها را وارد صفحۀ فیسبوک کردم،  باز پس از چند روز متوجه شدم که تنها متنهای مربوط به کتاب نایدید می شود،  در فرجام دریافتم که  مار زخمی به نام صدیق راهی از متن کتاب برخاسته و در تبانی با کاوه بهاء مسوول مخابرۀ کرزی از طریق شبکه های جاسوسی دفترکرزی وارد صفحات فیسبوک من  می شوند و از میان  ده ها مطلب تنها آن چه درباب  کتاب رها در باد است نابود می کنند٠  به تقدس یک عشقمادرانه کتابم را بوسیدم که لابد این جنایتکاران را به جنون و هراس کشانده و خواب خوش آنان را پریشان کرده  است ٠

هیهات!  برای بی اعتبار کردن و نابودی کتاب ( رها در باد) چه دلقک بازی هایی که نمی کنند ؟

 

 

 

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

نوشنه: ثریا یهاء

محمد گل مومند- بانی ستم ملی در افغانستان


این مقاله ام در مورد جنایات محمدگل مومند چند سال پیش نخست در سایت سرنوشت با اشتباه به نام برادرم همایون بهاء نشر شد و سایت های دیگر اقتباس کردند و این بار در فیبسوک با اصلاح نام و ضرورت شرایط دوباره نشرکردم.

 محمد گل خان مومند یکی از بدنام ترین چهره های اشاعه دهندهء تبعیض نژادی وستم ملی در تاریخ کشور ماست٠وی بانهادینه کردن ستم ملی و فاشیسم درکشور تضاد عمیقی رابین ملیت ها ایجاد نمود ، فرهنگ وافتخارات شکوهمند چند هزارسا له ی مارا به خاک وخون کشانید ٠
محمد کل مومند با روش خاص فاشیستی خود در صفحات شمال کشور ، شهر کابل وکوهدامن زمین، دست به تجاوز وکشتاراهالی بیگناه زد ، شمال وجنوب کشور را به جان هم افگند ، به نامهای تاریخی و اصیل کشور دستبرد بی شرمانه زد، زبان پشتو را با تضعیف زبان شیوای فارسی واوزبیکی و نورستانی بر با خشونت تباری بر مردم تحمیل نمود ، آثارتاریخی را دشمنانه نابود کرد ، کتب فارسی واوزبیکی را با خشم وکین حسودانه به آتش کشید وخاکسترش را در" پته خزانه" گذاشت ٠ ای کاش مادرچنین فرزند جنایت کاری را قبل از تولد سقط میکرد تا جنایتکاران امروز به پیروی از اندیشه وی دامن تاریخ را لکه دار نمی ساختند٠

محمد گل خان مومندفرزند برگد خورشید خان متعلق به قبیله شنوار بود که قبل از تقرر خویش بصفت نایب الحکومه ء مزارشریف جهت اجرای وظیفه در قطغن ثبت نام کرده بود، با گذشت زمان از رسوخ بدر بار نادر شاه بر خوردارگردید، در توطئه ی علیه شاه امان الله وسقوط دولت امانی همکار نزدیک نادر غدار وبرادران بود٠

با به قدرت رسیدن نادر وبرادر مستبد او هاشم خان صدراعظم ، محمد گل خان مومند درهیأت برادر ششم نادر ، صاحب دم ودستگاه وامتیازات بی حد ومرزی گردید٠ وی بدستور هاشم ونادر بتأریخ ١۴ اکتوبر ١٩٢٩میلادی وهمچنان در اگست ١٩٣٠ بر مردمان شمالی که پس از سرکوب وشکست حبیب الله کلکانی تسلیم شده بودند با قوای منظم ومجهز نظامی لشکر کشی وحمله کرد ، قتل عامی را توسط لشکریان جنوبی اعم از جاجی ، منگل، جدران ، وزیری و احمدزایی بی رحمانه براه انداخت٠ او در این یورش بر مردمان بی گناه شمالی تحت شعا ر " سرش چت ومالش تاراج" دست به کشتار مردان پیر، جوان ، زنان ، کودکان وغارت مال ودارایی مردم زدند این جلادان خلاف موازین و ارزش های انسانی و غیرت وناموس پشتونوالی مرتکب جنایاتی از گونهء اسیر گرفتن و بحیث غنیمت بردن زنان شده و زنانی که تن به تسلیم نمی دادند یغماگران شکنجه های گوناگون داده و از ضجه های شان لذت می بردند ٠

مرحوم غلام محمد غبار می نویسد " شاه محمود بردارنادرغدار تمام فعالیت های تخریبی خودش را درین ولایت بدست قوای وحشی پشتوزبانان ولایت پکیتا بنام ( افغان وغیر افغان) انجام داد واین خطرناکترین هسته نفاق وتجزیه ملت بودکه در صفحات شمال کشور بدست او کاشته شد وبعد ها بدست محمد گل مومند آبیاری شد٠

" مرحوم میر نجم الدین انصاری می نگارد:" محمدگل مومند در سالهای سلطنت محمد ظاهر خان گفته : (من باید بمجرد سقوط سقوی در کابل وغلبه سمت جنوبی امر میدادم که چنداول کابل را سوخته مردم آنرا تار ومار ومال ایشان تاراج شود، اما این کار رانکردم وحال پشیمانم وخود را ملامت میکنم وبر ریش خود تف میکنم٠ )"

کشتار ها وقتل عامهای بی رحمانه ی ناشی از قصاوت وتعصب شدید محمد گل خان مومندرا حتی جرید رسمی دولتی مانند روزنامه اصلاح که در حمایت از دولت مستبد نادرخانی نشرات وفعالیت داشتند نیز نتوانستند پنهان نمایند وبا وجود سانسور جراید از جانب مقامات دولتی ، روزنامه اصلاح در شماره ١٠ جدی ١٣٠٨ وشماره ١١جدی وشماره ٢٩حوت ١٣٠٨ با رعایت جانب احتیاط ومحافظه کاری مینویسد:" ١٩٢ نفر شمالی محبوس وهفتاد نفر کوهستانی اسیر وسر هفت نفر کوهستانی بکابل آورده شد ٣٠٠ نفر اسیر وعده ای مقتول وعده یی فرار ، ۵٠ نفر دریک روز اعدام گردیدند٠"

قرار نوشته محروم غبار " در حالیکه شاه هرروز از ١٠ الی ۵٠ نفر مردم شمالی را به عنوان اشرار بدون محکمه گلوله باران میکرد مردم دیدند که نادر غدار ومحمدگل مومند به انتقام مرگ کیوناری خون مردم شمالی را تا آخرین نفر به خاک میریزد ، دست بیک سلسله اقدامات وقیامهای زدند واین قیام ها سندی شد تا بیشتر از پیش بریختن خون این مردم اقدام نمایند٠"

محدگل خان مومند مناسب ترین شخصی بود برای بیشبرد اهداف وبرآورده ساختن مقاصد شوم استعمار انگلیس در کشور ما ٠ وی به حیث رئیس تنظمیه ی شمالی با لشکر ی از جیره خواران انگلیس متشکل از اقوام وقبایل جاجی، منگل ، وزیری احمدزایی ، کروخیل وطوطی خیل که تعداد آنها به ٢۵ هزار نفربالغ می شد تحت امر وقومانده خود علیه مردمان بیچاره وبی گناه وبی دفاع شمالی سوق داد ومحشری از بیدادگری قتل عام جور ،چپاول ، غارت ، بی ناموسی وتجاوز وحشیانه را براه انداخت ٠

محروم غبار می نگارد : " محمد گل مومند درین ولایت قیافت فاتح بخود گرفته ودرکمال تکبر وبی گانگی با مردم پیش آمد دشمنانه ووحشیانه بنمود، او قوای حشری ونظامی را در تاراج خانه ها ، انهدام دیوارها باغها ومحراق قلعه ها بگماشت وخود مشغول شکنجه ، اهانت ، لت وکوب مردم بود واز قیام کنندگان جان می خواست ، آنها ییکه پول ،طلا و سلاح نداشتند چوب میزد ، دشنام های رکیک ودور از شرف انسانی میداد ، حتی به تأیید سایرتاریخ نویسان ، تهدید به احضار زنش در محضر عام می نمود٠ اگر در خانه های تلاشی شده زیورات بدست شان نمی آمد زنان خانواده را تهدید به فروبردن سوزن در پستانهای شان می نمودند به گذارش شماره ۵٨ ماه دلو روزنامه اصلاح ، یک ( محمد گل مومندازمردم شمالی ٣٩٨٣۴ دانه طلا و ١۴٩٢٠۶ سکه نقره از خانه دزدی و به نادر غدار تقدیم کرد البته این حساب روزنامه شامل زیورات وپول نقد واثاثیه خانه مثل قالین وظروف نمی باشد که لشکریان وحشی صفت با خود بردند ٠)"

یک نفر پیر مرد شمالی که محمد عباس خان نام داشت در اظهاراتش راجع به وحشی گری های محمد گل خان مومند ولشکریان وحشی او چنین نقل میکند: " زمانیکه لشکریان جنگلی به خانه ما آمدند بعداز شکستاندن در وپنجره ها به خانه پسرم داخل شدند آرمونیه پسرم باز بود چند نفر ملیشه بخاطر صاحب شدن آرمونیه گویا که صندوق طلا است باهم به جنگ ودعواپرداختند تا بالاخره یکی از کلان های شان رسید وفورا" آرمونیه را بغل کرد وقتیکه دروازه آرمونیه در موقع بغل گرفتن بسته گردید ا خود صدایی بلندکرد ، دلگی مشر ترسید وآرمونیه را به زمین انداخت وهمه چند قدم دورتر از آرمونیه استادند واز ترس دست به آرمونیه نزدند( بعد دستار وپتوی مرا گرفتند ومرا بدرختی بستند وآنقدر چوبم زدند که از هوش رفتم ٠" (نقل قول از کتاب یغمای دوم منگلی ) ٠

همچنان شخص دیگری اظهار داشته است که وحشیان جنوبی دوشاب را که مردم شمالی از شیره انگور یا شیره توت درست میکنند ودر چلیک های چرمی یا داخل چاتی ها ذخیره میکنند ودر ایام زمستان با نان وچای صبحانه آنرا می خورند خیال کردند که روغن یا تیل شرشم یا تیل سیاه است ، درموهای دراز، بروت هاوچپلی های خود مالیدند ، چونکه آنها به چرب کردند موهای سر شان با تیل سیاه عادت داشتند ٠

وزیر محمد گل خان مومندکه نخستین سردمدارفاشیسم ، اپارتاید نژادی و ستم ملی در افغانستان بود برای تطبیق پروژه های فاشیستی وپشتونیزه کردن افغانستان وستم ملی براقوام شمال کشور به یک تعداد عناصر فاسد و جنایت پیشه ی دیگرنیز ضرورت داشت، آنجمله بااختر محمد( پدر داکتر نجیب الله ریس جمهور) که در قریه ی میلن پکتیا چلی مسجد بود وصرف چند سوره نزد ملا بیش نخوانده بودواضافه از آن سوادی نداشت آشنا گردید وی نخست در ولایت قطغن به عنوان شاطر زیر رکاب اسپهای محمد گل مومند وسپس با فرا گرفتن تعلیم از مکتب درندگی محمدگل مومند وستم برمردم شمال به جاه ومقام رسیدوعلاقه دار قطغن مقرر گردید ، وحشت فطری وی با اندیشه فاشیستی محمد گل مومندسازگار گردید واین چلی مسجد بر سرنوشت مردم قطغن فرمان میراند وبا رشوه ستانی وچوروچپاول مردم در مسیر اندیشه فاشیستی محمد گل مومندحرکت میکرد، این جنایت کاران فاشیست دریک اتحاد نا مقدس تخم نفاق وستم ملی را در شمال کشورکشتند که اختر محمد بوسیله محمدگل به داود خان صدراعظم وقت معرفی وسپس به عنوان وکیل تجار درپشاور پاکستان مقرر گردید، این چلی مسجد ازطریق جاسوسی دوطرفه ودوشیدن گاو شیری "مساله پشتونستان "ورشوه ستانی ازتجار، صاحب ملیونها افغانی گردید و شعارش چهار "پ" بود، پشتو، پشتون، پشتونستان، پکتیا٠ علاوه از پدر خاین داکتر نجیب مولانا عبیداله صافی سرمدرس مدرسه ی اسدیه ،عبدالغفور خان از ناقلین سر پل ، حکیم بای از ناقلین بوینه قره ، عبدالجبار خان حکمران شبرغان ، داد محمد خان حکمران بلخ ، ضیاء خان ، مولانا حبیب الله معلم جبری کورس پشتو وغیره عناصر متعصب قبایلی در سر کوب مردمان بی گناه از ملیت های با فرهنگ تاجیک اوزبیک، هزاره وترکمن وقتل وکشتار آنها وبه بند وزنجیر کشیدن روشنفکران در صفحات شما کشور ثبت تاریخ است٠

شیوه برخورد غیر انسانی وفتنه انگیزانه محمد خان مومند وهمراهانش دربرابر ملیت های غیر پشتون روشنفکران سمت شمال را واداشت تامحافل مخفی وشب نشینی های را براه اندازند وراه چاره برای نجات مردم بجویندکه میتوان از اشخاصی چون میرزا محمد قاسم ، فیض الله بای ، سید عمر کرنیل سید صادق گوهری ، مولوی صاحب خال محمد خسته شاعر وعارف مشهور ، عبدالصمد جاهد، میرزا ثاقب شاعر، عبدالاحد رقیم ، میرزا غلام علی قانون ، سید حسین آقا، حلال الدین بدری ، شریف شاه، قاری سید اکبر ، حاجی محمد علی ، حاجی عبدالرزاق نثاری ، میرزا فراح الدین ، نورمحمد رئیس روضه، سید شاه ، اکبر لالا، مولوی غلام حیدر ، مولوی محمد عثمان ، عبدالله نصار وغیره از ولایت بلخ نظیر قل ، نظر محمد نوا، ابوالخیر خیری از میمنه آقای کریم نزهی از اندخوی ، مخدوم اسماعیل از خلم ، سید محمد دهقان از کشم ولایت بدخشان ، وکیل محمد صدیق از رستاق ولایت تخارنام برد ٠

از کار نامه های جنایت باردیگر وزیر محمد خان مومند یکی اینست که ده ها جریب زمین آبی و للمی حاصل خیز مردمان صفحات شمال ، شمال شرق وغرب کشور را با جبر واکراه از مالکان اصلی آن غصب وبرای ناقلان قبایل پشتون اعطاء کردکه ذکر تک تک آن با تفضیل از حوصله این نوشته خارج است او با چنین بخشش های خاینانه حقوق باشندگان اصلی وبومی مناطق شمال را لگد مال وصدای شکایات آنها را در گلو خفه کرد ، عده ای را روانه زندانها نمود وتعدادی را بطورمخفی وعلنی بکام مرگ فرستاد وجمعی را به ولایت کابل وسایر ولایات تبعیدکرد که سرنوشت این زندانیان ستم فاشیستی محمدگل مومند کم ازآوارگان فلسطین بدست صهیونیست های یهودی نبود وشاید هم خون مشترکی در رگهای شان جریان داشت ٠وباین ستم ملی مردمان اصلی شمال را درولایات دیگر تبعید وخانه ها وزمین های شان را به پشتون های ناقل بخشید که این سیاست صیهونستی محمد گل مومند روی فاشیسم هتلری را سفید کرد ٠

محمدگل مومند بااین کارروایی های محیلانه وتفرقه جویانه آتش نفاق ودشمنی را درمیان ملیت های برادر ساکن در کشورما برافروخت که منجر به قتل وخون ریزی وبرادرکشی دوامداری در افغانستان گردید ٠آتش تبعیض نژادی ، سمتی وزبانی را بر افروخت واین دوزخ چی تمام امکانات وامتیازات را به قبایل پشتون و زبان پشتوقایل گردید وبا نسل کشی های بی حد ومرز وتضعیف زبان فارسی کمر خیانت بست وزبان فارسی را که طی صدها سال بشکل سالم وطبعی رشد کرد و زبان شعر وادب و تحریر مردم و دربارگردید ، متاسفانه شوونیست های زبانی خواستند تا این زبان مشترک و وحدت همه اقوام را صدمه زده ، زبان اقلیت ونامانوس پشتو را که که در حالت احتضار بود برزبان اکثریت مردم با خشونت تباری حاکم سازند٠

محمد گل مومند با سوء استفاده از مقام شامخ دولتی وصلاحیت های بی حد ومرز که استبدا نادری وهاشم خانی به او اعطا کرده بود تمام مضامین مکاتب ،دانشکده ها وآموزشگاه ها را اززبان فارسی که زبان اکثریت جامعه بود به زبان نا آشنای پشتو تبدیل نمود ،کورس های جبری زبان پشتو را بوجود آورد وبه مطبوعات وقت دستور داد که حتی عناوین کتاب های نویسندگان زبان فارسی باید حتما" به زبان پشتو باشد در غیر آن اجازه نشر داده نشود٠بنابر برنامه سازی های فاشیستی وی هزاران جلد کتاب باارزش فارسی واوزبیکی طعمه ی حریق گردید درشمال کشور تمام کتیبه های خطی و سنگ های قبور را از بین برد وحتی کتاب های درسی مکاتب رانابودکردند وبه جا ی آن ناشیانه به نشر کتب پشتو که ازهر نوع ارزش علمی ، ادبی وفرهنگی تهی بود پرداختند که این زخم خونین در پیکر معارف ما تا هنوزپیداست ٠

محمد گل مومند نه تنها در ساحه تفرقه اندازی قومی وملیتی نقش خائنانه بازی کرد بلکه در ساحه فرهنگ وادبیات کشور نقش یک دشمن خون آشام را با زبان وفرهنگ فارسی بازی نمودوقرنهااین زبان را درزندان عقاید تنگ نظرانه فاشیستی خود زندانی کرد، که باین همه حسادت ابلیس مأبانه خود نتوانست سرسوزن هم کار سازنده ومثبتی برای زبان پشتو انجام دهد تا از یک فرهنگ غنی وسیال برخورشود وبتواند زبان ادب ،قلم ودانشگاهی گردد ،هم بزبان فارسی خیانت نمود وهم نفرت وانزجار مردم را بر علیه زبان پشتو بر انگیخت ٠

محمد گل مومند با نیت شوم فاشیستی نام های تاریخی کشورراکه هویت مشخص چندین صد ساله داشتنداز تاریخ وجغرافیای کشور ما نابود کرد وبه جای آن اسم های جدید پشتونی برگزید و با چند خائن دیگر سرنوشت کشور ومردم را رقم میزد که این ترور هویتها وتغییرنامهای تاریخی خراسان لکه ننگی است بر جبین

این نژاد پرستان٠ چنانچه درولایت هرات نام تاریخی منطقه سبزوار،که زادگاه دانشمندانی چون مولانا حسین واعظ کاشفی سبز واری بود به" شیندند" ونام پوشنگ یا فوشنج را که مهد زایش طاهر پوشنگی بود به" پشتون زرغون "تبدیل نمودند ولی تا امروز مولانا حسین کاشفی را بنام سبزواری یاد میکنند نه شیندندی که بعد از تغییر نام شیندندایران با زرنگی اسم سبزوار را برای منطقه ی خود دزدید، واین خیانت آگاهانه در مورد قهرمان ملی ما طاهر پوشنگی نیزنا بخشودنی است طاهر پوشنگی عیار وسپه سالار بزرگ عرصه پیکار وسیاست که لشکر امین الرشید را تار ومار کرد ومامون الرشید را بر تخت دارالخلافه ی عباسی در بغداد نشا ند وبه پاس همین خدمتش به حیث والی هرات مقرر شد وسپس اعلان استقلال میهن خود خراسان را از یوغ استعمار عرب وخلافت عباسی نمود، تا امروزکسی نگفته که طاهر" پشتون زرغونی"بلکه تاریخ خراسان وی را بنام طاهر " پوشنگی" یا فوشنگی می شناسدندوهمچنان ابو مسلم خراسانی راهرگز ابومسلم افغان نگفتند ونمی شود تاریخ را با اسم گذاری های فاشیستی گول زد ٠ محمدگل مومند درولایت هرات نام "قره تپه" را به "تورغندی" تغییرداد ٠

محمدگل مومند در صفحات شمال کشور نیز دستبردبه نام های تاریخی زد چنانچه در منطقه بلخ نام قریه" چهار باغ گلشن" را به" شینکی" ، نام" قلعه چه " را به" اسپین کوت "، نام" ینگی آرق را به "نویکوت" ، نام "دکبر جین" را به" شلخی" نام "هزاره چقیش" را به" استول گی " ، نام "رحمت آباد" را به "جرگی " ، نام " یول بولدی" را به "لیندی"، نام " ده دراز"را به "غشی" ، نام" قوش تپه" را به "منگولی"،نام "سمرقندیان" را به" زرغون کوت"، نام "حصارک " را به" اوغز "، نام "چهارسنگ" رابه "سلورتیگی"،نام پلاسپوش را به "زوزان " نام "عباد" را" به دیره گی " ، نام" چهل ستون" رابه"غندان" ، نام "کودوخانه را به " باندگی" ، "نام کشک عبدل رابه " بانده" ، نام "کول انبو" را به" منده تی"، گذاشت

جنایت نابخشودنی وبزرگ دیگرمحمد گل مومند که ازسرلج وعقده خودکوچک بینی وی ودشمنان فرهنگ وتمدن فارسی مایه میگرفت، تغییر نام قریه بهاء الدین بودکه به افتخار زادگاه مولانا جلا ل الدین بلخی به اسم پدرش" بهاء الدین " نامگذاری شده بود، متأسفانه بایک خیانت تاریخی وعقده وجنون فاشیستی به " اشپوله " تغییر نام داده شد ، معنی" اشپوله" را باید ازفاشیستان قبیله پرسید؟!

چرا اسم زادگاه بزرگترین دانشمند وشاعر زبان فارسی که افتخار بشریت است از زادگاه اش زدوده می شود تاایرانیان وی را به جهان از ایران امروزی معرفی نمایند ؟ واین قبیله سالاران بی فرهنگ خود میروند وازآن سوی مرزهای پاکستان خوشحال ختک ورحمان بابا را پیدا نموده اسمهای جاده های این طرف مرز بنام خوشحال خان مینه ،مکتب خوشحال خان ، لیلیه خوشحال ورحمان بابا نامگذاری می کنند مگر اپارتاید شاخ ودم دارد؟

نام " ایلمانی" را به" وچه ونه" ، نام سلطان خوجه ولی را به میروندی، نام "باغ وراق" را به " حاجی کوت"، نام " زاموکان" را به " کاکاکوت" ، نام " بنگاله" را " به ورخی" ، نام " آق تیپه" را به "اسپین کی" ٠ در شبرغان نام " تخت سلطان " را به" شین کوت" ونام "حسن تابین" را به" غزگی" ٠

در آقچه نام " آقچه نمای " را به " بتی کوت"، نام " گومک صالح" را به "بتی" ، نام " بوینه قره" را به " شول گره" ٠ در ولایت سمنگان نام قریه " گل قشلاق را به " جوغی" نام " کته قشلاق" را به " جگه بانده" نام "مینگ قشلاق" را به "زندی کوت " ، نام " لرغان" را به "کلای وزیر" ، نام " جوی زندان " را به "جوی ژوندون"، نام دره " زندان " را به دره ژوندون تغییر داد٠

اگر مردم این مناطق نام اصلی وتاریخی آن را بر زبان میراندند مورد اذیت وباز داشت وشکنجه قرار میگرفتند ٠

مگر چه کسی کشور را به نام این فاشیست سجل کرده بود که با این همه صلاحیت عام وتام نام های تاریخی کشور را تغییر دهد ؟ همچنان در جوزوجان بنابر هدایت محمد گل مومند "کمال الدین اسحق زی " یازده نفر دهقان اوزبیک را زنده پوست کرد وبعد مرده های شانرا در میان خرمن گندم آتش زد ، زمانیکه مردم برای شکایت این جنایت اسحق زی نزد ظاهر شاه آمدند حکومت وقت همه شکایت کنندگان را نیز روانه زندان کرد ٠

محمد گل مومندودنباله روان وی نه تنها بادست درازی های بی شرمانه درتغییرنام صفحات شمال وغرب کشوراقدام کردند بلکه با بیرحمی صیهونستی خود نام بسیاری از مناطق شهرکابل را به زبان پشتو واشخاص پشتون نام گذاری کردندو بخشهای از قدیمی ترین محل بودباش مردم اصیل وزادگاه روشنفکران نویسنده وشاعر کابل را بنام جاده "میوند!؟ "مسمی کردندوبا این پلان های فاشیستی غلام محمد فرهاد"پاپا" عقب اپارتمان های جاده میوندرا که قبلا" باغها وگل وگلزار بودند به بدرفت بزرگ ومتعفن شهر تبدیل نمودند، نام

" کوته سنگی "که نام شاعره" بی بی سنگی" اولین زن سیاست مدار کابل زمین بود و اشعارش بدست عبدالرحمن خان افتاد و وی را در اتاق یا کوته" سنگی" محبوس کرد و طبق نوشته داکتر اسداله شعور نام کوته سنگی از نام این زن مأخوذ گردیده که با سیاست تنگ نظرانه کوته سنگی به " میرویس میدان " تغییر نام داده شد ، نام" ده بوری "را به " جمال مینه " ،نام بخشی از " شاه شهید وسیاه سنگ " را به نام " سید نور محمدشاه مینه" ومحلی در " ده افشار " را بنام سپین کلی" ، " قلعه ی جرنیل " رابنام " خوشحال مینه " وقستمی از قدیمی ترین نامهای شهر کابل را که بنام کوچه های " بازار ارگ ، خیابان ، پل خشتی ، کوچه علی رضا خان وشور بازار" یاد می شدند بنام " جاده نادرپشتون " نام گذاری گردید، ومحوطه فواره های این محل را " پشتونستان وات " نام گذاری کردند آنطرفتر" پشتنی تجارتی بانک "عرض اندام کرد، نامها آب ورنگ فاشیستی ( پشتون تباری ) بخود گرفت وگویا هر زنده جانی باید بنام پشتو ، پشتون وپشتونستان نفس میکشید، همچنان مکرویان اول را بنام" نادرشاه مینه" ومنطقه وسیع دیگر را بنام " وزیراکبر خان مینه " نام گذاری کردند ٠

همچنان تعداد زیادی از مکاتب را در شهر کابل بنام اقوام پشتون کردند مگر درین شهرمادران اوزبیک ،هزاره وتاجیک هرگز فرزندانی نزاده بودند مگر شهر خالی از شخصیت ها انقلابی ومبازرینی چون ، غبار، محمودی،سرور جویا ، سعدالدین بهاء ، علی اصغر شعاع ،اسماعیل بلخی ، براتعلی تاج ، عبدالخالق قهرمان ، ابراهیم صفا ، انور بسمل ، ،محمد ولی خان دروازی ، طاهر بدخشی، مجید کلکانی ونویسندگان و شاعرانی چون واصف باختری ، سپوژمی زریاب ، لطیف ناظمی وصدها ها تن دیگر بود؟ که مکاتب و دارالمعلمین ها و لیله های شهر کابل بنام افرادی که نه تنها از کابل بلکه از افغانستان نبودند نام گذاری شد چون مکتب و لیلیه خوشحال خان و محلی بنام "خوشحال خان مینه" مسمی گردید وهمچنان لیله ومکتب رحمان بابا، مکتب نازوانا(مادر میرویس هوتکی ) ، مکتب زرغونه ( مادر احمدشاه درانی ) مکتب ملالی ، شفاخانه بنام ملالی "ملالی زژنتون" و حالا جایزه اسکار دولت کرزی بنام ملالی است ملالی که هرگز وجود نداشته است ( ملالی دختری جعلی عبدالحی حبیبی بود تا از قندهار در جنگ میوند قهرمان زنی داشته باشند و این زن تا اکنون نه سال تولد دارد نه سال مرگ ، نه نام پدر ومادر ، نه گوری دارد و نه بیوگرافی ، چون تا حال عقل حکومت پشتونخواه برای این جعل عبدالحی حبیبی کار نکرده بود ممکن فردا باز برای ملالی قبر و سال تولد وسال مرگ ونام پدر ومادری بسازند و شاید مکتب دیگری را بنام مادر ومادر کلان ملالی افغان نام گذاری کنند) وهمچنان مکتب نادریه بنام نادرغدار دیره دونی ، مکتب حبییه بنام حبیب الله خان نوکر استعمار انگلیس ومکتب شادخت مریم و شاخت بلقیس نواسه های نادر دیره دونی وصدها نام دیگر بنام یک قوم خاص که به این نامها در قندهار و جلال آباد وپکتیا و هلمند نیزجاهای مسمی شده ولی در مناطق پشتونی هیچگاه یک محل یامکتب بنام تاجیک ازبیک و هزاره و نورستانی نام گذاری نمی شود وهمچنانکه والی ها باید پشتون باشند و باز میگویند" دا زمونژ بابا وطن " بابا هم هویتش مشکوک برآمد؟ !

گذشته از نامهای جاها در هیچ نقطه دنیا واحد پولی یک کشور به نام یک قوم نیست مثل " افغانی " و یا لباس افغانی که متعلق به قوم بی هویت کوچی است بنام" لباس ملی" کشورجا زده شده است و رقص مردم قبایل پشتون را بنام "اتن ملی "بالای همه مردم قبولانده اند که گویا ملیت های دیگر نه لباس دارند و نه رقص مخصوص خودرا، همه را در فرهنگ یک قبیله ذوب ومنحل کردن و خود در فرهنگ شهری دیگران ذوب نشدن از اصول اساسی صهیونیزم است ٠ محمد گل مومند برای اشاعه این آرمان آگاهانه به اشخاصی جعل نویسی چون حبیبی وچند تن پشتونخواه دیگر و پشتو تولنه ضرورت داشت تا با ساختن ( پته خزانه ) به درمان عقده های فرهنگی خودبپردازند ، اما به ریش خود خندیدند ، بعدسرود ملی را که در حقیقت سرود فاشیستی است به زبان همان یک قوم خاص نواختند که امروز طبل رسوایی شان از بام اسرائیل پایین افتاد٠

این بود گوشه ناچیزی از جنایات محمد گل مومند ودنباله روان سر در کفش، به امیدروزیکه مجسمه محمدگل مومند را بنام بابای فاشیسم صهیونیسم افغانی بسازند!

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥
تگ ها :

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠
تگ ها :

 

 

 

 

کامبیز قربانی

(رها در باد)یک شهکار ادبی، تاریخی و فمینیستی

 

 

در پیوند با کتاب گران مایه ی"رها در باد" اثر نویسنده ی چیره دست و توانا بانو ثریا بهاء نمی توان به ساده گی چیزی نوشت، این کتاب آنقدر ابعاد گسترده و پرمعنا دارد که پرداختن به تمام ابعاد و زوایای آن کار چند نویسنده و منتقد حرفوی است که به هر یک از ابعاد مختلف کتاب نظر بیندازند، اما من که منتقد نیستم می توانم اثر پذیری اندیشه، احساسات، عواطف و خط مبارزاتی ام را از کتابی بیان کنم که با خواندن آن گریستم، خندیدم، از نامردی ها و خیانت ها و دسایس از درد به خود پیچیدم، مشت گره کردم، برای مرگ قهرمانان کتاب که در زندانهای خاد و پولیگون های پلچرخی نابود شدند گریستم، برای فرزندانی درد کشیدم که گرمای مهر مادری از آنها گرفته می شود، به درون تاریخ واقعی کشورم سفر کردم، در زیر بمبارهای جت های روسی شهید شدم، از قامت استوار و تسلیم ناپذیری زنی به خود لرزیدم که مردان توان این همه مبارزه و بیان حقایق را ندارند، به مردانی نفرین فرستادم که زندگی شان روی لاف و دروغ استوار است و  از افشای حقایق دیوانه و عصبانی اند و خود را بیشتر رسوا می سازند. 

درمورد کتاب(رها در باد) نقدهای زیادی نوشته شده و تا کنون در باره هیچ کتابی اینهمه نقد های زیبا نوشته نشده است. سبک نگارش، اثر یک دست و پرداخت ها و نگرش های شاعرانه، این کتاب را در بلندای ادبیات کشور قرار می دهد و از نگاه تاریخ نگاری معاصر چنان است که فوکویاما مطرح می کند. این کتاب از امریکا تا کانادا و آسترالیا و آسیا و اروپا سر و صدا راه اندخته و همه خواننده ها را گروبده ساخته است.  

 

"رها در باد" که ناهنجاری ها و تابو های چند دهه ی جامعۀ مردسالار  را واژگون کرده است. می توان گفت که بانو بهاء یگانه زنی است که با پرداخت هاو نگرش های فیمینستی در سر زمین ما قلم و قدم زده است و با مفاهیم علمی و ادبیات فمینیستی تسلط کامل دارد. چون ستم و بیرحمی شوهر بیمار، سادیست و فرصت طلب که از تبار خادیست زادگان بود بر جسم و روح این زن حساس و با استعداد و فرزندانش سایه انداخته و درد کشیده بود و با رهایی از آن توانست یک شهکار بزرگ ادبی تاریخی و فمینیستی را خلق کند و جاودانه ماندگار بماند.

در ضمن "رها درباد" نه تنها حکایتگر زندگی شخصی یک بانو است، بلکه تاریخ و مستند چند دهه فقدان امنیت، بی عدالتی و بدسگالی مقتدران تجاوز گران داخلی و خارجی را روایت می کند. از ظلم و استبداد نادرشاه آغاز و تا اشکنجه ها و برخورد های غیر انسانی دوکتور نجیب   "کی جی بی" و روسها در محبس "خاد" و خانواده ی مستبد دوکتور نجیب ریس اسبق افغانستان می انجامد. و از لابلای سطر ها، عواطف و مهربانی مادر را به گونه ی شگفت انگیز دریافتم و آرزو کردم، ای کاش! چون خانم ثریا "بهاء" مادر دلسوز و با احساس می داشتم تا سر برشانه ی لطف و موهبت اش گذاشته و تمام غصه هایم را برزمین ریخته و نفس عمیق و گوارا می کشیدم _ تا تکیه گاه شادی هایم می بود. فرزندان بانو بهاء خوش بخت ترین اند که مادر نویسنده، مبارز و نستوه دارند.
از سوی دیگر همت و شجاعت خانم بهاء بیشتر از ستایش ارزشمند است، اگر جای خانم بهاء کسانی دیگری بودند. برای رسیدن به منصب، قدرت و تجمل گرایی، از هیچ نوع فرومایگی دست بردار نبودند، اما خانم بهاء تمام امتیازات و امکانات را فدای ارزش های انسانی و اخلاقی می کند و نمی خواهد عشق به انسان و میهن و مردمش را فراموش کند. حتا به شوهری که در رگ هایش خون زن ستیزی و گمراهی به شدت جریان دارد سعی می کند اهلی و به سوی انسانیت کشانده شودکه نمی شود و دورش می اندازد و امروز مادر، رهبر و قهرمان جوانانی است که می تواند نقش رهبری کننده آنها را داشته باشد.

ناگفته نبایدگذاشت که دراین یکسال پس از نشر کتاب رها در باد جوانان و حتا مخالفین بانو بهاء از شیوه نگارش وی تقلید کرده اند، اماهنوز موفق نبوده اند و جا دارد که بانو بهاء در دانشکده ادبیات شگردها و تاکتیک های نگارش را تدریس کند . من تا به هنوز، هیچ اثری را به زیبایی و تصاویر برجستۀ "رها درباد" نه خوانده و نه دیده ام. به مجرد که با هر سطر این اثر ارزشمند برخورد می کردم، احساس داشتم گویا من هم در همان مقطع ی تاریخ که خانم "بهاء" تجربه می کرده  است، حضور فزیکی داشته ام.

در اخیر فراموش نباید کرد که اثر بانو بهاء به قاموس فرهنگ و ادبیات اثر های معاصر کشور مان، کمک بسزای نموده است. جا دارد به نمایندگی از جوانان کتاب دوست و فرهنگ دوست زبان پارسی از ایشان اظهار قدر دانی و سپاسگزاری نمایم.

 

 

 

 
مریم محبوب  
                             
 
 
 

ستیزنده  بالی" رها در باد " های سرگردان  

 
"رها در باد "سخت اعجاب انگیز و سخت شگفتی زاست ، نه برای این که دران  سخنی از رهایی در باد های دور و نزدیک می رود ، یا از باد های موافق و مخالف ،  باد شُرطه و باد صبا ، نه برای این که دران از" گنج باد آورد " حرف و  حدیثی است ، نه این که تنها پیامی از بال گشادن در اوج است و در فراز ، یا نویدی  از سوار شدن بر بال باد های آبی و شفافی که تا پشت بام های اسطوره یی آرمانشهر  مان می برد ، بلکه " رها در باد " ، درافتادن با باد است ، پنجه  درافگندن در پنجه باد است ، تازیانه زدن در چشم باد است و برافراشتن در برابر  باد است و برافشاندن راز های نهفته باد است . بال در بال باد تاختن و توزیدن است  ، تنگِ سوار باد ، شهسوارانه تازیدن است .

  " رها در باد" معجونی است ازهمه ی اینها ، از همه ی این رویارویی با  بادها ، با باد های تاریک ، باد های ویرانگر ، باد های توفانی ، باد های مشرق و  مغرب که سبزینه ها را می خشکاند ، و ثریای بها نویسنده و نگارگر این باد ها در  رواق آسمان ادبیات امروز ما ، که خود پنجه در پنجه ی این باد های سرگردان در  انداخته ، خرمن زندگانی خود را برباد می دهد ، سرمایه هستی و جوانی خود را بر  بال باد می اندازد ، بال در بال باد در شهر می پییچد ، در میانه ی خیابان  خاکسوده می شود ، در دشت و هامون فریاد می زند ، در کوه می لغزد و هیاهوی  ماندگاردره های وحشی تر از باد می گردد ، تا باشد که باد های غلتان کوه و دره را  نسیموار به نجوا بخواند و به قول رابعه " چنان بادی که رحمت باد بر باد   " تا بیش از این بر صخره و سنگش نکوبد ، آواره دیار و نادیارش نسازد ، بر  داربست جنون همسفر آونگانش نگرداند ، بگذارد تا سرود پری قصه هایش را زمزمه کند  و به قول فروغ تا " روزی باد او را با خود ببرد " که جز نغمه شاد  نباشد .


  " رها در باد " در نگاه اول ، آن گونه که در پیشانه کتاب نیز آمده   "خود زیستنامه نویسی" است ، ولی هیچگاه در مرز و بوم زیستنامه یی  محدود نمی ماند ، این تنگنا ها را در می نوردد و تا آن سوی فراخنای آفریده های  ادبی موج می زند .
  " رها در باد " از جنگل های سبز شعر و تخیل ، از رؤیا پردازی های  رمانتیک و از بلورهای مرصع خیال و آرمان نیز عبور می کند .
  " رها در باد " به زیبایی افسانه هاست ، رمان است و تاریخ نیز است .   در عین حالی که رمان است ، ضد رمان هم است . تاریخ و ضد تاریخ هم است .
رمان است ، چرا که در تعریف رمان می آید ، رمان گسترش قهرمان در طول زمان است و  قهرمانان "رها در باد " در طول زمان، گسترش می یابند و مصداق هستی و  وجودی خود را می پرورانند (( البته مراد زمانی است که حوادث رمان دران اتفاق می  افتد و به هیچ روی در خارج از رویداد های رمان ، تسری نمی یابد )) . اما گفتیم  ضد رمان هم است ، چگونه ؟ زیرا که این شخصیت های سیر کننده و گسترش یابنده در  درون زمان رمان ، ازانجا که شخصیت های تاریخی اند و ما با عینیت تاریخی آنها نیز  آشنا هستیم ، چون در بیرون از رمان هم زیست دارند ، ناگزیر در ادامه خود از لایه  های درونی رمان بیرون می آیند و به تاریخ می پیوندند ، این جاست که "رها در  باد " ضد رمان می شود و باری چهره از نو می آراید و این بار روایتگر تاریخ  می شود و از وقایع تاریخی و سوانح اجتماعی سخن می گوید .
  " رها در باد " از تاریخی سخن می گوید که مملو از بیداد است ، از وحشت  سازمانیافته حزب دموکراتیک خلق است ، از شکنجه و ارعاب و شکستاندن بنیاد های روح  و روان مردمی است که باید بشکنند ، تا راه نفوذ و تسلط اشغالگران درین سرزمین  بازشود .

  " رها در باد " برهنه کردن چهره آدم هایی است که تاریخ بیش از یک دهه  این کشور را با خون و جنون رقم زدند و تاریخی آفریدند فاجعه بارکه ادامه آن  همچنان مصیبت پایان ناپذیری می نماید .

رها در باد ، به این نمایش تاریخی بسنده نمی کند ، ضد تاریخ می شود ، چرا که  تنها راوی تاریخ آنهایی که مدعی ساختن تاریخ اند ، نیستند . ضد تاریخ نیز برادر  دوگانگی تاریخ است . نویسنده " رها در باد " ضد تاریخ را نیز وارد  ماجرا می کند . قهرمانانی ضد تاریخ را به صحنه داخل می کند تا تاریخ ضد اشغال و  تجاوز را رقم زنند و تاریخی از گونه ی دیگر بنویسند ، و این تاریخ و ضد تاریخ البته  که روند دراز دامانی است و ادامه خود را در امتداد زمان پیش خواهد برد ، تا باز  در زمانه ی دیگر ، قلم دیگر ، تاریخ دیگر و ضد تاریخ دیگر ، از نو بنویسد .
و چنین است که " رها در باد " ضد تاریخ می شود و شرح و توصیف رنجها و  تلاش های برهنه پایانی می گردد که کمر همت بسته اند تا از سنگ و صخره این خاک در  برابر استیلاگران دفاع کنند و ثریای بها مدیحه سرای این شکم گرسنگانضد تاریخ می  شود .
از این جهت " رها در باد " کتابی ست بی همتا ، چند بعُدی ، با لایه  های چندگانه ، درون بدرون ، با نقب ها و دالان های زیرزمینی و لایه های رازناک و  رازمایه های غریب و گاهی باور نکردنی ، اسرار آمیز ، افسانه وار و با زبان پر  قدرت و پر جذبه و واگویه های غم آلود و اشکبار ، که پرده از راز سرزمین خونباری  بر می دارد که وطن من و توست و هرگز نمی توانی که اینهمه جنون و بربریت را تصور  کنی ، یا باور کنی که چگونه آدمی می تواند تا این حد با هیولای وحشی درون خود به  همذات پنداری نزدیک شود و تنانگی آن را از خود کند .

من زندگی نامه هایی خوانده ام که در آنها فقط خطوط مستقیمی کشیده شده اند ، بی  هیچ موج و اوجی و بی هیچ جنب و حرکتی که حتا سطح زندگانی را بجنباند . سرنوشت  های که رقم می خورند ، آنگونه که باید رقم بخورند ، از قبل پرداخته شده ، بی هیچ  نشانه یی از فراز و نشیب هنرورزی ادبی، ایهام و استعار، خلاقیت و آفرینش بدیع ،  و بی هیچ مایه یی از نو آوری و ترنمی که گوش ها را بنوازد و قلب ها را بلرزاند .
اما " رها در باد " ازین گون زیست نامه نویسی نیست . این مجموعه رقم  می خورد آنگونه که نباید رقم بخورد . چهره می نمایاند ، آنگون که نباید چهره از  پرده بیرون اندازد ، شوری به جنبش می آورد که ترا در خلوت فردی و آرامش چوکی  مطالعه ات می جنباند ، موجی می آید و ترا با خود تا اعماق دریای گنگ و مبهم  ارواح ناشناخته آدمها می کشاند ، آنچنانی که دچار واهمه می شوی و جای جای با خشم  نفسگیر و توفنده امواج گرفتار می آیی که راه گریز در انتهای دهلیز موجها را گم  می کنی . و بدینترتیب با پردازه های بکر و درهم تنیده ی حوادث و وقایع و خلق هیجانات  درون بدرون و پیچیدگی های تخیل و سیالیت ذهن نویسنده ، به جای زندگی نامه ،  هنرنادره یی خلق می شود که نمی توان آن را در یک نام ، یک نشان و یک قلم خواند ،  بلکه هنر هفت قلمی است در خور ستایش که در پهنه ادبیات کشور ما زاده شده است .
در همین جا باید از یاد آوری یک نکته غفلت نشود که کتابی با این ارزشمندی و  خلاقیت بدیع ، خونسردانه از جانب آگاهان فرهنگی نادیده انگاشته شده و چنان  نمایانده اند که گویی اصلا چیزی به منصه ی ظهور نه پیوسته باشد و با کمال بی  اعتنایی از کنار آن گذشته اند و یادی ازان نکرده اند که اینگونه برخورد غیر  فرهنگی در فضای خلاقیت و آفرینش هنری ، آسیبناک خواهد بود و کمترین آسیبندگی آن  ، جاگزینی آثار کم پایه در جایگاه آثاری با ارزش ادبی است .
نویسنده " رها در باد " درطی چهار سال کار و تلاش خستگی ناپذیر اثری  آفریده کم نظیر و چنان قناویز رنگینی تنیده که تار و پود آن را به قول شاعر  سیستان از جان خود مایه نهاده ، رنگش را از رنگین کمان آسمان کابل گرفته و پختگی  و متانتش را از روح مقاومت رادمردان و راد زنانی به امانت یافته که جان داده اند  ، ولی ایمان نباخته اند . اما امروز در حق این سرسپردگان راه آزادی و شرف انسانی  سخت جفا می رود . من ازان جفای که دشمنان و ایادی دشمن بر آنان روا داشت و جان  های پاک شان را سوخت ، سخن نمی گویم که فصل دیگری است ، سخن ازان جفایی است که  این سوداگران خون که امروز بر اریکه قدرت تکیه زده اند در حق آنها روا می دارند  ، از خونبهای آنان می خورند ، اما با دنائت بسیار ، نامی و یادی ازان گمنامان  تاریخ ـ که به یقین روزی اعجاز ارواح مبارک آنها ، ضد تاریخ اینها را هم خواهند  نوشت ـ نمی کنند .
آری ، گفتیم که استواری و پایداری این حریر هفت رنگ ، ازان نسج های جانبافت می  آید ، که در تار های ظریف و ناپیدای آن ، بیم ها و امید ها ، عشق ها و آرمان ها  ، حرمان و ناکامی ها ، راز ها و نیاز ها ، درد ها و بیقراری ها نهفته است و رنج  ها و سرگردانی های بیکران نویسنده ، مردم ، شهر ، کوچه ، دشت ، صحرا ، راه و  بیراه دران موج موج می زند ، دل می لرزاند و جان بی قرار می کند .
  " رها در باد " سوگواری نامه ایست که چنان طوماری گسترده و هموار شده  در پهنای شهر های پر فاجعه ، باره های ویران ، دره ها و وادی های خونبار ،  کوهپایه ها و کوه بچه های مصیبت زده ، و همچنان در سرتا پای مردمی که دیگر قادر  به تسلی دهی مصیبت های خود نیز نیستند ، حتا !
ثریا بها چهره شناخته شده درحلقه های مختلف سیاسی کشور، با سابقه ی روشن است .   زن با استعداد و دلیر و برخاسته از خانواده مبارز ، و پروریده در دامان پدری که  عمری را در زندان های استبداد و سرکوب گذرانیده ، اما تسلیم دژخیمان نگردیده است   . ثریا نیز چون پدر بزرگوارش به تنهایی و یک تنه در عمق لحظات فاجعه زا و مرگ  آفرین ، زندگی پر بیم و خطری را تجربه کرده است که کمتر زنی توانسته بدین پیمانه  با مرگ و زندگی پنجه در پنجه درافگند .
وی که از جوانترین سال های زندگی اش ، در همسایگی و نزدیکی با خانواده های اعضای  معتبرحزب خلق و پرچم زیسته ، شاهد آنچنان زد و بند های کثیف و سیاستبازی های  ماکیاولی بوده که از تعجب و حیرت ، چشم را از کاسه سر بیرون می اندازد . او با  چشمان باز ، لحظه به لحظه شاهد جنون و بی آزرمی های باور نکردنی رفیق کارمل ،  ریاکاری های عجیب و فریبنده ، جفاکاریها ، ستمکاری ها ، فحشا ، فساد اخلاقی  رهبران حزب ، تحقیر کردنها ، توهین کردنهای رفیقانه ، خشونت ها و جنگ های  خانوادگی و مردسالارانه ی خانواده نجیب و دروغ ها و تزویر های سلیمان لایق ،  راتب زاد و دیگران . . . بوده ، از اینرو تجارب و شناخت و چشمدید های او از  شخصیت ها و روابط پیچیده و نیرنگساز این افراد با مقامات قدرت و اجانب و بخصوص  موقعیت کارمل و نجیب و خانواده اش و دیگر اعضای حزب خلق و پرچم ، بسیارحیرت  انگیز است و خواننده را به جایی می برد که همه تقدس های دروغین می شکنند و همه  شمایل و تمثال های پرداز یافته و غیر واقعی با رسوایی بزرگ از هم فرو می پاشند .   خواننده به وضاحت و روشنی در می یابد چه دیو های وحشتناکی در درون این متظاهران  به ظاهر دوست خلق و کارگران و زحمتکشان ، نفس می کشیده است و داکتر نجیب چه  اهریمن ویرانگر و خونخواری بوده که در ظلمات نهانش دریا های وحشت و جنون جاری  بوده است . مردی که به خدمه منزل تجاوز می کند ، برادر را آن چنان درونکوب و  شخصیت فروشکسته می سازد که تعادل ذهنی و روانی اش را از دست می دهد و حتا حرمت  مادر را نگه نمی دارد و او را لت و کوب فزیکی می کند و با پدر . . . که دیگر  باور کردنی نیست .
تصویر اهریمنیی که ثریا بها از داکتر نجیب در برابر چشمان خواننده قرار می دهد ،  این فکر را در ذهن خطور می دهد که چه بدبخت اند مردمی که چنین دیو های درظلمت  نهفته ، ناگهان بر مقدرات و سرنوشت شان حاکم می شوند و هست و نیست شان را برباد  می دهند و فاجعه یی می آفرینند که پس از دهه ها و سده ها هنوز برطرف شدنی نیستند  و بدبختانه شمار اینگونه جانیان و فاجعه آفرینان در تاریخ کم هم نیست .
در همین دوران نزدیک می بینیم که صدام و قذافی و اسد و نجیب و حفیظ الله امین و  تره کی و دیگران چه توحشی که برپا نکردند !؟
  ثریا بها در رها در باد ، روایتگر بسا اتفاقاتی است که خون از دیده و آتش از جگر  را به فوران می آورد . او از همان حوادث ، خشونتها و جنایاتی سخن می گوید که  لحظه به لحظه با آنها زیسته و دقیقه به دقیقه دران گرداب فجایع و جنایات بی  بدیلی که بر مردم رفته است ، اسیر بوده و همه را با گوشت و پوست خود لمس کرده و  با هزاران بیم و اضطراب و دلهره آنها را از سر گذرانده و با تهور فرار و مهاجرت  های پی در پی ، از میانه آنهمه خون و آتش و مرگ راه نجات خود را جسته است .

  ( رها در باد ) تاریخ زنده و روایت دردناک از فرومایگی ها ، خود فروخته گی ها ،  هبوط شخصیت و سقوط وجدان دست نشاندگانی در افغانستان است که برای رسیدن به قدرت  از انجام هیچگونه جنایتی در حق مردم دریغ نداشتند .
نمایانگر خصوصیات هیستریک و جنون زده گی آنهایی ست که برای دفع عطش جنون زده گی  شان ، با کشتار کودکان و زنان و جوانان و نابودی دیگران خود را سیراب کردند .

حجم بزرگی از کتاب هم به نگارگری از چهره و سیمای مرد قدرتمند جهاد و جنگ ، احمد  شاه مسعود اختصاص یافته و نویسنده با شیفتگی خاص از کارکردها ، کارنامه ها ،  کرکتر و سجایا و کنش ها و واکنش های قهرمان رمانش سخن می راند و آن را در جایگاه  فرازین می نشاند .
مسعود شخصیت محوری این شهنامه و پهلوان اصلی این نامه قهرمانان است . همان گونه  که رستم قهرمان شهنامه ، روح و روان و عامل پیش برنده ی حوادث و سوانح شهنامه  است و با بیرون رفتن رستم از شهنامه ، جهان ناگهان از تب و تاب می افتد و آن  کتاب سترگ از جوش و خروش خالی می شود ، درین کتاب نیز مسعود چنین نقشی را بازی  می کند و با " رها شدن مسعود در باد های سرگردان " شهنامه ی منثور  نوین ـ شگفتا بار دیگر تداعی با شهنامه منثور ابومنصوری رخ داد ـ نیز از هیجان و  شور زندگی تهی می شود و دچار خالیی ایام می گردد .
  . . . با این یادمان و تشبیه در اخیر نوشته فکر می کنم ، جای خوبی است که به  گفتار خود در مورد کتاب بها پایان دهم ، ورنه این کتاب بهایی دارد که بسیار می  توان در باره ی آن نوشت .
   

 

 

 

عبدالهادی ایوبی

 

تمثال ژاندارک در (رها در باد)                               

چند حرف نخست:

در حیرتم، که از چه بنویسم، از مبارزات پدر و یا جانبازی های دختر، ژاندراک افغانستان ثریا بهاء، از اتاق های رنگین و یا از صخره ها، کوه ها و دره ها، و یا از غرش هیبت ناک رود های دریا، نمی دانم، از کجا شروع کنم، از آنهاییکه که دیروز با تو حرف می زدند و امروز سفر کرده اند و یا از خودت، که همیشه حرف های یک ملت را می خوانی و میرسانی.   

از چه بنویسم، از سپاسگزاری های که تا حال برایت نفرستاده ام و یا شعر های که تا حال برایت نسروده ام، از شهامت، جانفشانی ها، روح ملکوتی یک زن والا، که هرگز زیر چتر ستم و ظلم نایستاد، و با کاروانیان راه آزادی رهسپار دیار آرمانی، می شوند.

از چه بنویسم، از مردی که از صلابت گام هایش کوه هندوکش می نازید و با رفتنش گرانبهاترین اشک هایش را برایش ریخت، از شهدای راه آزادی تاریخ معاصر افغانستان احمد شاه مسعود، که با رفتنش، رگ های کابل را زحمی، اشک های هندوکش را جاری و بغض های پامیر را، در سرزمین آزاده گان، سر شار از قصه ها و
ناگفتنی ها کرد.

آه آزادی  

مسعود را شهید

ماندیلا را پیر کردی  

از چه بنویسم، از بانوی مهربان، سخت کوش و راستگو، که در دایره وجدان و انصاف زنده گی می کند و با ارزش ترین اشک ها و لبخند ها، غم ها و شادی هایش را برای چهار نسل همگام جنگیده و گریسته است. و فریاد میزند که با دروغگویان و فریب کاران سر سازش ندارم و دیوار های جعل و تزویر را می شکند. می دانی هزاران فرشته، پنهانی، با عبور تان روی نزدیک ترین کوه ها، برای بدرقه تان، فرود می آمدند و سبد های از گل های صداقت، بی پیرایه گی، طهارت، بر سر تان می پاشیدند و شما مثل سرو های ایستاده دریا ها، کوه ها و دره ها را عبور می کردید،سنگ ها؛ صخره ها ، ابر ها و آب های دریاچه ها، گل ها و جنگل ها و نسترن ها، دشت ها و کوهپایه همه عاشق تان می شدند، کاش می توانستم، گام های اسپ های سرگردان، و کودکان را دنبال می کردم، کاش می توانستم قطار شما را همانند سربازان راه خدا با تکه های پر از عشق که در قلب های شما گره خورده بود بی وقفه بدرقه می کردم، تصویر برداری می کردم و با شما یکجا رهسپار قله ها و بام ها می شدم. کاش می توانستم، شاعرانه ترین شمع های احساس را در شب های سرد و دلتنگ برایتان روشن می کردم که سروده بودم ...

وقتی از عشق مقاومت بی خبر بودیم

مسعود ...

شمع های جهاد را روشن می کرد

لحظه ای خامه ام سکوت می کند در کنار عشق می ایستد، نفس می کشد و از اندوه روز های بی شما می گرید، بغضم می گیرد، خاموش می شوم، تا از شما بشنوم و شما حرف بزنید، همه واژه ها، حرف های ناگفته، سرود ها، خوشی ها و سوگواری
ها را در برگ برگ این نسخه یی وزین و زرین شما سرودیده اید و هر قطره یی از احساس را در زیر سنگریزه ها، درختان بلوط و سبزه ها را با تارپود و احساس کشف کرده اید، نا حرف حرف آن برای نسل های بعد، روایاتی از خاطرات شود.  

از لابه لای اوراق کتاب ( رها در باد ) پنهانی ترین احساساتم را دریافتم، صدایم را زیر هر برگش به تصویر کشیدم و زمزمه کردم کاش این تکه های ماه را سال های قبل برایم می نوشتی، که هر واژه و رایحه حرف هایت جاده ها را معطر می کند، نگران نیستم، اگر این تکه های احساس را که از هفت دروازه بهشت قلب یک زن فریاد می کشد محروم می بودم ، مرا دچار سرکش ترین نگاه ها و بی پایان ترین حرف ها می کرد.

افغانستان سرزمین چون چرا های است که بحث، رنج ها و مصیبت هایش از توان این متن بیرون بوده و این حوادث در ذات خود با نوعی اعتراض نارضایتی های مردم مواجه شده و شماری از معترضان و سکوت شکنان با سلاح  قلم، زبان و احساس خویش هیچگاه زیر بار سلطه گرایان زمان قدرت و سیاست نرفته اند و از راه سنگر و مبارزات فرهنگی به پیکار و ستیز بر خاسته اند که بدون شک این راه پر دشوار و سنگین فاتحان زیادی داشته اند که مرز ها را شکسته و در میدان های نبرد از شمشیر خامه، فرهنگ و ادبیات و از دار و ندار مردم این سرزمین بلا کشیده حراست و پاسداری نموده اند. زن افغان، در گذر تاریخ، فریادی از میان دود و خاکستر است و در سوهان استبداد و سیطره جنگ و خشونت دست و پنجه نرم کرده است، این قشر مبارز، اولین سیب های اند که، از درختان زنده گی پایین افتاده اند، اما استقامت و پایداری آنها بوده است، که هرگز با پرنده های زنده گی وداع نگفته اند و بسوی عدالت و عزت پنجره ها و روشنایی ها را در طول زمان باز کرده اند. زنان نه تنها نیم پیکر از جامعه، بل کل پیکر جامعه را تشکیل میدهند این ناشناخته ترین قشر موجود ملیح و لبخند، لایه تر از با شکوه ترین غم ها و درد ها است که بدون آنها،  قلب زنده گی ساکن، و در سرد ترین گودال ثانیه
ها، سکوت و سقوط  و سکته خواهد کرد.  با این پیش نوشت و نگرش در مورد کتاب ارزشمند و حماسه گر "رها در باد" ، در میان صد ها نکته قابل تامل، چند برازنده گی آنرا باخواننده های ورجاوند در میان می گذارم، امیدوارم رسالت خویش را مانند هزاران
خواننده  کتاب    ( رها در باد )  اداء کرده باشم. 

     
روح نگارش و قوت قلم در  (رها در باد)  

من منحیث خواننده روح پر فراز در متن و محتوای کتاب (رها در باد) مثل آئینه دریافتم و از درون محتوایی، با تمام ژرفا حوادث و جریانات آنرا احساس کردم.   فضای خانواده، ثریا بهاء را وا می دارد تا فکر نگارش اثر را با مقاومت در برابر استبداد شروع کند که بدون شک این مولفه عظیم، که در فضای خانواده حاکم بوده است، با آن خو بگیرد و این جریان رفته رفته تقویت شده می رود تا اینکه خود به عنوان یکی از مقاومت گران زن، در برابر نظام توتالیتر و مستبد و فرهنگ ستیز مبدل شده و پرده از روی اشخاص زبون و سیاه دل بر دارد و رسالت خویش را، در مبارزه با مرگ پیوند دهد و برای نسل های بعد، بنویسد که در طول زمان فریادی باشید از صدای مظلومان ، شمشیری باشید از آواز ستمدیده گان.

سوال اینجاست که چطور یک زن، زنده گی مرفه و آرام را با تمام امکانات، تجهیزات، مقام  و سهولت های زنده گی یک سره رها می کند و خود را ( رها در باد )  و باران با همه ای خشم، بم و آتش می افگند و تمام آسایش خویش را در میان کوه ها، دره ها، فقر، تنگ دستی ها، تقسیم می کند و دردرد ناک ترین و نازک ترین شرایط می خواهد با هزاران قطره خون، اشک، آه و ناله و غرور دست و پنجه نرم کند و در مسند بانوان راه مقدس و مدافع راستین قرار گیرد وسرگردان دنبال چریکی باشد که از سر و رویش ندای آزادی می بارد و مانند یعقوب لیث صفار، ابو مسلم خراسانی و صلاح الدین ایوبی همچو سرو ایستاده است و میرزمد که اینخود می تواند الگویی باشد، برای سه نسل پرخاشگر جنگ، که ادای مسولیت در برابر ملت شان دارند.

      
حقیقت گویی و واقعیت نویسی

( رها در باد ) کتاب پیراسته و آراسته با تمام واقعیت ها و جریانات چهار دهه اخیر در
افغانستان است که نویسنده هر لحظه آنرا با تارپود و احساس خویش بخیه نموده و با
نگاه خویش آنرا تماشا کرده است، لب می گشاید و حرف حرف این نسخه تاریخی مملو از واقعیت هاست و هیچ گونه، پنهان کاری در بحث ها و حوادث دیده نمی شود. این کتاب،خواننده ها را وا می دارد تا یکبار به زنده گی خویش مداقه کنند و بیاندیشند، که
چگونه تا به حال در زنده گی خویش زیسته اند، برخورد های شان از سطح خانواده گرفته، تا سطح مردم و جامعه به کدام میزان بوده است و این شاخصه می تواند در زمینه های مختلف زنده گی مردم ما تاثیر مثبت گذاشته و بعنوان یک فرهنگ خوب و ارزشمند در جامعه افغانی مبدل شود. مسولیت یک نویسنده انتقال پیام و به شکل سالم و بدون صدمه به مخاطبان است که از هر گونه اغراض و کتمان حقایق مبرا باشد، تا فردا بار ملامتی آنرا تاریخ به گردنش آویزان نکند، نگارش ضعیف در یک اثر همانند دیوار نم کشیده، به یک باره گی بدون آگاهی و خبر، بالای مخاطب فرو می ریزد، و می غلتد، و این فروریزی باعث می شود که خالق اثر، و خود اثر، مخاطبش را از دست دهد، که خوشبختانه ( رها در باد ) از این امر مستثنا بوده و با خوانش آن در مخاطب، تکان و شورش عجیب ایجاد می کند، ایشان تمام حقایق را که سال ها در زیر خاک ها و تل های دروغ و ریا، با همه ای زشتی ها و پلشتی های شان و زیباترین رشادت ها و جانفشانی ها و شرین ترین لحظات زنده گی را به قلم رسا و توانای خویش بیرون کشیده و به نسل های آینده سپرد، و حقا که ثریا بهاء این رسالت تاریخی را بوجه نیکو به انجام رسانیده است.  

      
زبان فرهیخته و تصاویر بکر

هر برگ کتاب ( رها در باد) با تمام قوت و زیبا نگاری ها و تصاویر سچه و بکر، کاشی کاری شده است و هر صحنه از جریانات چنان با تصاویر زیبا و نایاب شکل گرفته است که خواننده تصور می کند در درون متن است و همگام با نویسنده در حرکت است، کوچکترین نوع کسالت و خسته گی به انسان و خواننده دست نمی دهد و چنان ظریف و قشنگ واژه ها نقاشی می شود که فکر می کنی در میان متن ها غرق می شوی و هر قدر پیش میروی خواننده را تشنه می کند تا با برگ های دیگر کتاب خود را سیراب کند     
پردازش زبان و بافت های کلامی

چیزیکه برای خواننده ها خیلی با ارزش در یک متن، شعر، داستان و یا حکایت، یا خاطره نویسی است، پردازش زبان و بافت های کلامی و تسلسل منطقی در زبان است که این مورد ویژه می توانند نوعی تفاوت را در میان آثار نویسنده گان به وجود آورد.پردازش زبان و بافت های کلامی در نوشتار به متن نیرو و قوت می بخشد و جذابیت آن می توانند خواننده ها را بسوی خویش بکشاند که این امر در این اثر گرانبها به وضوح دیده می شود. نگارنده توانسته است در کنار سایر فعالین ادبی و نسل نویسا
در افغانستان، خاطرات جنگ ها و خشونت ها؛ مهاجرت ها و دربدری ها، اشک ها و لبخند های این سرزمین را با زبان نوشتاری ژرف و بافت های کلامی زیبا پیوند دهد و قلم اش فریاد و اعتراضی شود در برابر تمام بی عدالتی ها و جفاکاری های روزگار و منحیث سپر با پردازش های بکر نگارش ایستادگی نماید.  

    
پردازش زبان و بافت های کلامی

چیزیکه خیلی در یک اثر اهیمت دارد زیبا نویسی و ذائقه نگارش است که خلاقیت و ابتکار نگارنده را نسبت به اثرش نشان میدهد ذائقه نوشتار به این مفهوم است، که نگارنده می خواهد، چنان زیبانگاری و درست نویسی کند که خواننده احساس خستگی و کسالت نکند، واژه ها و کلام را سهل تر هضم کرده بتواند و از ثقلت نگارش بپرهیزد، این ویژه گی و برایند در این اثر خیلی روشن و واضح است و می تواند، نکته بارزی باشد در برابر سایر آثار نویسنده گان.

در نگاه اول اگر خواننده این کتاب ضخیم را به دست گیرد و ورق زند فکر می کند که احساس خستگی و کسالت در زمان خوانش آن خواهد داشت اما برخلاف با همه ضخیم بودن آن وقتی خواننده آغاز به خوانش و مطالعه آن می کند، گیر می ماند
و چنان زیر تاثیر حرف ها، لبخندها، اشک ها و تصاویر و صحنه ها غرق می شود، که گویی هرگز سری به بالا نمی اندازد، که در کجا نشته، چه می کند و با جریانات و حوادثی که در کتاب بیان شده است در حرکت است.

       
( رها در باد ) کتاب چند بعدیست

(رها در باد) کتاب عجیبیست، باید هر خواننده، از دید گاه خویش، به زوایه متفاوت آن،
نگاه کند که بدون شک، همین طور هم است و به خواننده یک نوع پرسش ها دست می دهد، این اثر مانند کرستال شیشه یی است که از هر طرف جلایش و زیبایی خاصی را دارد. چون، با همه ای سوز و گداز و عواطف یک زن و یک مادر نوشته شده است، حس نامریی و غیر مترقبه به انسان دست می دهد، یا دست هایت می لرزد، یا نا خود آگاه اشک می ریزی, یا لبخند بروی لبان جاری می شود و یا گاهی سکوت می کنی که این خود نوعی جادوی قلمدنویسنده را نشان میدهد، که شاید به شکل معجزه آسا، حتی خواننده حس می کند که خالق اثر، هم  گاهی در پردازش و بیان قصه ها که چنین زیبانگاری های نهفته دارد، متوجه نشده باشد قصه ها و حکایات به تصویر کشیده شده باشد.

نگارنده از زوایه های مختلف به بحث های تیوریک، دیالکتیک و فلسفی، تماس گرفته است، هم می توانیم این اثر ارزشمند را یک کتاب ادبی، خاطره نویسی، سیاسی، تربیتی، حکایت و یا داستان و ...  یاد نماییم.

      
( رها در باد ) کتاب تربیتی و مستند تجربی برای خانواده ها

زمانیکه کتاب ( رها در باد ) را خواننده از شروع تا اخیر با دل و جان بخواند در میابد که، روابط خانواده، نظام خانواده گی زوجین و اطفال چگونه باشد، شاخصه مهم کتاب در این است که هر حرکت زوجین و اطفال را در حالات مختلف،خوشی و قهر و یا سکوت به تصویر کشیده است و برخورد های والدین را اولتر از همه نسبت به خود شان، بعد از آن نسبت به کودکان شان و همچنان سیر نظام خانواده گی و روابط زناشویی و اطرافیان را بگونه های مختلف بیان داشته است که این نکات ارزشمند یا مثبت و یا منفی می توانند در آگاهی دهی والدین و خانواده ها ارزشمند باشد ،
احترام متقابل، درک سالم و شناخت دقیق از یکدیگر، زدودن ابهامات و سو تفاهمات،
کینه ها و کدورت ها به گونه شفاف به تصویر کشیده است، هر نکته و سناریو از برخورد
ها می تواند در برخورد های افراد، در سطح خانواده ها و بیرون از خانواده ها، حتی در
میان اجتماع، برای خواننده ها آموزنده باشد، که چطور می توانند یک خانواده قانونمند با تمام زوایای آن داشته باشد و یاد آوری نکات یاد شده در اثر ( رها در باد ) می توانند در کل یک آگاهی و معلومات خیلی خوب در تربیت فرزندان و اطفال و روابط زوجین و تربیت آنها و نیز برخورد های متفاوت بیرون از سطح خانواده ها با دوستان، اقارب و خویشاوندان و مردم باشد.

       
( رها در باد ) تاریخ مستند  

(
رها در باد ) تاریخ مستندیست که می تواند در زمینه آگاهی دهی سه دهه جریانات و
واقعات سیاسی و اجتماعی در کشور به ویژه برای جوانان در امر ارایه معلومات ارزشمند و کمک دهنده باشد و نیز یکی دیگر از آثار زیبا و قشنگ تاریخ معاصر افغانستان است که در کنار سایر کتاب های تاریخی، که به وسیله مورخین به تحریر در آورده شده است، گذاشته شد، و این بستگی به خواننده متعهد، متخصص و رسالت مند دارد، که چگونه، می تواند دریافت های ظریف و نفیس خویش را در مقایسه با سایر آثار به خواننده ها در میان بگذارد، این یکی از رسالت های خواننده است، به نظر نگارنده این مقاله، همانقسمیکه آفرینشگر اثر مسولیت دارد تا آثار و دست نوشته ها و معلومات خویش را در اختیار خواننده ها و مخاطبین قرار دهد؛ خواننده ها و مخاطبین هم مسولیت متقابل دارند، تا اثر مورد نظر را با تمام ژرف ها و نکات و پهلو های متفاوت اش مطالعه نموده و انعکاسات خویش را نسبت به نگارش اثر و جنبه های مثبت و منفی آن و همچنان نیاز و ضرورت اثر در امر آگاهی دهی و شریک ساختن معلومات به صاحب اثر شریک سازد که این خود می تواند از یک جهت آفرینشگر را فعال ساخته، تا معایب و محاسن اثر را متوجه شود، تا در آئینه آن به خلق آثار دیگر با توجه به نکات یاد شده بپردازد و از طرف دیگر مسولیت و تعهد و رسالت خواننده را که در برابر خالق اثر نشان داده است و همچنان این روش می تواند بعنوان یک فرهنگ تبدیل شود تا خواننده ها و صاحب اثر ، نکات مورد نظر را جداً در نظر گیرند.

کتاب رها در باد، زاویه های مختلف دیگری نیز دارد که خواننده آگاه باید به آن بیاندیشد و آنرا تحلیل و ارزیابی نماید و می ارزد که حتی در دانشگاه ها دانشجویان را تکلیف دهند تا روی این سند مهم و تاریخی کار نموده و اسرار زیادی را از آن کشف نمایند.می دانم که خسته یی، دمی چای بگیر با این چند سطر، ای مشهور ترین مسافر شهرم، سنگ ها را به آذرخش تبدیل کرده ای.

 

عبدالهادی ایوبی

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٥
تگ ها :

 

 

 

 

 ىعقوب یسنا

کتاب رها در باد؛

روایتی از شکل­گیری پشت صحنه­ی قدرت خلق و پرچم

شناسنامه­ی کتاب:

کتاب: رها در باد (درونمایه: خودزندگی­نامه­نوشت در پرتو تاریخی-سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان)

نویسنده: ثریا بها

ویراستار و برگ­آرا: محمد کاظم کاظمی

ناشر: شرکت کتاب

جای نشر: امریکا

«من مسوولیت­پذیری سارتر را بهتر از مسوولیت­گریزی کمونیستان و دین­مداران می­دیدم که کمونیستان، نقش شرایط اجتماعی و دین­مداران نقش قضا و قدر را در سرنوشت انسان، یکسره می­دانند. همه بدبختی­ها و گژاندیشی­های خود [شان] را به دوش پدیده­های بیرون از هستی فرد می­گذارند، و خود از سازندگی و مسوولیت­پذیری گریز می­کنند. برای من دیگر، سرنوشت، قضا و قدر رنگ باخته بود، به گفته­ی سارتر «انسان عروسک خیمه­ی شب­بازی نیست» انسان، آزاد، متعهد و مسوول است. زیرا آزاد است، تعهد می­پذیرد، مسوول و سازنده­ی زندگی و شخصیت خویشتن خویش است» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 242).

کتاب رها در باد، با زبان ادبی و روایت داستانی، پشت صحنه­ی تاریخ معاصر به ویژه، چگونگی شکل­گیری جریان خلق و پرچم، و دوره­ی قدرت این جریان را در افغانستان، ارایه می­کند؛ منظور از این ارایه، زندگی خود نویسنده است که چگونه در چرخ قدرت گرفتار می­شود؛ اما با آگاهی و مسوولیت­پذیری که دارد، می­خواهد بازیچه­ی دست نامریی و ناخواسته­ی قدرت نشود که توسط دیگران، مدیریت می­شود، و آدم­ها در این مدیریت، نقش یک ربوت را دارند که برای تطبیق جنون­­آمیز دیکتاتورها به کار گرفته می­شوند.

 بسیاری­ها ناخواسته، گرفتار این، چرخ شده­اند بی آنکه بدانند یا فکر کنند که ابزاری­ برای فزون­خواهی­ها شده­اند، شیفته­ی فزون­خواهی­ها می­شوند و شیفته­­گی فزون­خواهی، خودآگاهی­ای کاذبی را در تصور شان می­آفریند؛ در نهایت، قربانی این خودآگاهی کاذب می­شوند. بنابر این، شیفته­ی رهبر بودن، مانند دوره­ی هیتلری یا شیفته­ی هرگونه فکری که به ایدیولوژی می­انجامد، مانند ایدیولوژی کمونیستی شوری و حکومت­های زیر سلطه­اش؛ همسنگ اند.

رهایی از این گونه ایدیولوژی­هایی که جامعه­ی انسانی را تا سرحد جنون می­کشاند، و جنون، به خودآگاهی جامعه تبدیل می­شود، و همه به نوعی، شیفته­گی کاذب را با واقعیت تفکیک نمی­توانند و این خودشیفته­گی را واقعیت می­دانند؛ دشوار است.

 کسی می­تواند به خودشیفته­گی خودش و جامعه­اش پی ببرد؛ که موضوع فکری خود و جامعه­اش را بتواند با پژوهش به چالش بکشد تا این که دریابد، در جامعه­ای که به سر می­برد، هم جامعه و هم فرد در یک وضعیت کاذب یا شبه­­­وضعیت به سر می­برند.

در جامعه­­ای که نویسنده­ی کتاب رها در باد، جوانی و زندگی سیاسی­اش را آغاز می­کند و وارد عرصه­ی سیاسی می­شود به زودی پی می­برد که وضیعت سیاسی جامعه­اش یک وضعیت واقعی نیست؛ یک شبه­وضعیت سیاسی است که از طرف حکومت شوروی فضاسازی شده است. بنابر این، سیاست­مدرانی که گویا در بستر سیاسی دارند مبارزه می­کنند نه سیاست­مداران واقعی بلکه شبه­سیاست­مدار و ابزار سیاسی استند؛ فقط در یک وضعیت ایدیولوژیک قرار داده شده­اند که واقعیت را با ایدیولوژی تفکیک کرده نمی­توانند. این فضای ایدیولوژیک، به قربانیان سیاسی­اش تنها چیزی که داده است، شهوت به قدرت است؛ که شهوت به سکس، به پول و دست­یابی به امر جنون­آمیز و ناهنجار هرگونه فزون­خواهی، با رسیدن به قدرت، برای شان فراهم می­شود. اما همین که قربانی سیاسی به قدرت دست­ می­یابد؛ معیار به کارگیری­اش به عنوان یک وسیله­ی سیاسی به پایان می­رسد و دور انداخته­ می­شود؛ نوبت به وسیله­ای دیگر می­رسد.

کتاب رها در باد، همین وضعیت را از درون به نمایش می­گذارد نه از بیرون؛ از پشت صحنه، سخن می­گوید نه از روی صحنه؛ آنچه که اهمیت کتاب را از تاریخ محض فراتر می­برد همین توجه­ی نویسنده به پشت صحنه است. تاریخ، معمولن به روساخت رویدادها می­پردازد و رویدادها را از بیرون توصیف و تحلیل می­کند.

نویسنده نشان می­دهد که چگونه اشخاص به عنوان وسیله­ی سیاسی به قربانی گرفته می­شوند؛ از جمله: داوود، تره­کی، امین، ببرک کارمل، نجیب الله و دیگران؛ همین طور در جناح­های مجاهدان نیز معادل این قربانی­ها را می­توان یافت که ابزار سیاسی اند برای فزون­خواهی­های قدرت­های بزرگ جهان. این قربانیان سیاسی، به نوبت خود از جامعه­، جوانان و مردم، قربانی می­گیرند: 

«رژیم مزدور و تنظیم­های جهادی هردو از جوانان بیگناه و بینوا سربازگیری می­کردند و آنها را به جبهات جنگ بر ضد هم می­فرستادند که به بهای خون آنان رهبران فاسد حزب مزدور و بردران مسلمان پاکستان­نشین، زندگی افسانوی برپا داشته بودند.

هردو گروه مسلمان و نامسلمان جوانان را با واژه­های «شهید» و «قهرمان» می­فریفتند و هرگز نمی­خواستند فرزندان و وابستگان خودشان به جبهات جنگ رفته شهید و قهرمان شوند. آنها برای بقای زندگی ننگین خود، شهید و قهرمان را پیشوند نام جوانان بینوا می­کردند، اما کمونیستان فرزندان و برادران عیاش خود را به بهانه­ی تحصیل به شوری می­فرستادند» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 315).

این قربانی­گیری به حدی می­رسد که هیچ کس از آن به دور نمی­ماند، به نوعی پای همه به وضعیت کاذب کشانیده می­شود؛ همه کس ناخواسته برای این وضعیت کاذب، قربانی­ می­گیرد و قربانی، می­دهد.

در این کشاکش ایدیولوژیک که انسان به ابزار تبدیل می­شود؛ نگاه­ی قدرت به آدم­ها، نگاهی است ابزاری؛ یعنی ارزش هر آدم به پیمانه­ای، وسیله بودن و وسیله قرار گرفتن­اش برای تحقق فزون­خواهی قدرت است. بنابر این نویسنده با به نمایش گذاشتن پشت صحنه­ی قدرت سیاسی لجام گسیخته، می­خواهد این را بگوید که انسان فراتر از ایدیولوژی­ها و وسیله بودن­اش برای ایدیولوژی­ها، انسان است و ارزش­اش برای وجود داشتن و اگزیست­اش است؛ پس هیچ ایدیولوژی حق این را ندارد و نباید داشته باشد که آدمی را به بردگی بکشاند.

اما در سرشت و نهاد اشخاص این فزون­خواهی­های لجام گسیخته وجود دارد که با ایدیولوژی سازی، آدم­ها را برای تحقق فزون­خواهی­هایش به بردگی می­گیرد؛ بنابر این، بایستی به افراد، آگاهی داد تا هر فرد، اعتماد به نفس و هویت فردی خویشتن خویش را داشته باشد که به بردگی کشیده نشوند؛ از این رو، کتاب رها در باد، افزون بر پیامد سیاسی اتو بیوگرافیکی­اش، پیامد فلسفی نیز دارد که این پیامد فلسفی، انسان را به عنوان این که انسان است در مرکز تاریخ و زندگی، قرار می­دهد.

ثریا، دختری در وسط مردان شیفته­ی قدرت، سکس و پول 

ماجرای کتاب از اینجا آغاز می­شود، دختری از یک خانواده­ی فرهنگی و شهری،  که پدرش نیز از فعالان فرهنگی و اجتماعی، و منتقد شاه و حکومت، و از طرفداران دموکراسی بوده است؛ به جریان پرچم جذب می­شود. این دختر ثریا بها نام دارد. کتاب رها در باد خودزندگی­نامه­­نوشت (اتوبیوگرافی) سیاسی و خانوادگی ثریا بها است که زندگی خانوادگی­اش هم ناخواسته، سیاسی شده است؛ یعنی مرزی بین زندگی شخصی و خصوصی، و سیاسی­اش وجود ندارد.  

به طور ناخواسته در ناگزیری­ای با مردی ازدواج می­کند که برادر این مرد، رییس خاد (امنیت) و رییس جمهور حکومت دموکراتیک خلق افغانستان، می­شود. ثریا بها بنا به دریافتی که از برادر شوهرش دارد، نمی­تواند اخلاق سیاسی او را تحمل کند و برادر شوهرش هم از تسلط بر ثریا بها دست بردار نیست؛ کتاب در نهایت روایتی است از رخدادهای بین ثریا بها و برادر شوهرش دکتر نجیب الله، رییس جمهور قربانی سیاسی دیکتاتوری حکومت کمونیستی شوری، در افغانستان.

 کتاب، در واقع یک رمان تاریخی است که ثریا بها در این کتاب سه نقش اساسی را دارد: شخصیت­ محوری، راوی و نویسنده­ی رمان است. من، در این بخش نوشته، از ثریا بهای شخصیت-­راوی سخن می­گویم نه از ثریا بهای نویسنده که یک شخصیت حقیقی است.

ثریا بها، دختری است جذاب و با نشاط، دانشجو دانشکده­ی اقتصاد، فعال دانشجویی، مشتاق کار اجتماعی و سیاسی، طرفدار تغییرات سیاسی و اجتماعی در کشور، علاقه­مند جریان­های چپ و دستان نویس؛ با داشتن این ویژگی­ها و پیشینه­خانوادگی، مورد علاقه­ی جریان سیاسی خلق و پرچم قرار می­گیرد، به این جریان جذب می­شود؛ در مدت کم با شخصیت­های مهم این جریان آشنا می­شود که این شخصیت­ها: میر اکبر خیبر، ببرک کارمل، اناهیتا راتب­زاد، نجیب الله، سلیمان لایق و دیگران است. این آدم­ها بعدها حزب پرچم را رهبری می­کنند. معمولن دیدار ثریا بها با اینها صورت می­گیرد و ثریا بها هم به همین جریان تعلق می­گیرد.

در این دید وبازدید، ثریا بها متوجه می­شود که تمامی رفتارش از طرف اناهیتا راتب­زاد مدیریت می­شود، بنابر این، با رفتار و کردارش به راتب­زاد نشان می­دهد که او از نظر رفتار و کردار یک شخص مستقل است، و هرگز تحمل این را ندارد که طبق اراده­ی دیگران فکر و رفتارش مدیریت شود با این هم میانه­اش با راتب­زاد سست وکش، ادامه می­یابد.

ثریا بها که در خانواده­ی شهری بزرگ شده، با هنجارهای جنسیتی مردانه­ی مردان قبیله، هنوز رو به رو نشده است اما  اکثر شخصیت­های حزب، مردانی اند با زیرساخت روانی قبیلوی که حضور زن و دختری برای شان در یک جمع مردانه، مفهوم کار جمعی و انسانی ندارد؛ آنچه که برای این گونه مردان از زن در یک جمع مردانه قابل تصور است؛ زن، بازیچه­ی استفاده­های جنسی برای شان، است.

با آنکه ثریا بها با یک روان راحت و مثبت به این جمع مردانه اشتراک می­کند اما از برخورد این مردان، متوجه می­شود که روان و ساختار شخصیتی این مردان با فلسفه­ی مارکسیسم پیوندی ژرف ندارد؛ اینها فقط ظاهر شان را با دوستان روس­شان آراسته اند؛ روح و شخصیت­شان همان است که یک مرد قبیله و بدوی از آن برخوردار است. دیری نمی­گذرد که گمان ثریا بها به واقعیت می­پیوندد؛ غیر از میر اکبر خیبر، از کارمل تا نجیب در پی تصرف­اش استند.

تعدادی از آدم­ها، ثریا را برای کسی خواستگاری می­کنند و تعدادی هم بدگویی خواستگاران­اش را به او  می­گویند. به نوعی ثریا در وسط خواست، تنفر و تعصب جنسی مردان رفیق حزبی­اش قرار می­گیرد که رفیقان دارند برای دست­یابی بر او رقابت می­کنند. این گونه برخورد با ثریا، او را از کار حزبی با جریان پرچم ناامید می­کند زیرا او با تعهدی اجتماعی و سیاسی­ای که داشت می­خواست فعالیت کند اما زود متوجه شد پیش از این که یک دختر به جوانی برسد نظر مردان جامعه­اش نسبت به یک زن و یک دختر در جامعه و کار جمعی چگونه است! 

در دیداری با ببرک کارمل که یک رفیق حزبی­اش است؛ دریافت ثریا از جمع رفیقان حزبی­اش که اکثرن مردان استند، کامل می­شود و او به شناخت از این مردان دست می­یابد. کارمل در این دیدار، از ثریا می­خواهد که اناهیتا راتب­زاد دارد پیر می­شود و تو که هژده ساله استی می­توانی جای اناهیتا را بگیری؛ این پیشنهاد از طرف مردی صورت می­گیرد که هم زن دارد، هم معشوقه و هم رهبر است.

«کارمل گفت: «تو می­دانی چقدر جذاب و جالب استی! همین شور تو، همین صداقت تو پسرها را مجذوب و دخترها را حسود می­کند. تو یک پارچه­ی آتش استی، که مرا می­سوزانی!»

با شگفتی تکانی خوردم. پنداشتم تب دارم، شنیدن چنین هذیانی ناشی از تب من است! به زودی دریافتم که این هذیان تب­آلود از آن من نیست. این هذیان، هذیان رهبری بود که در چشمانش هوس و شهوت موج می­زد.

گفت: «تو مرا می­کشی. من مدت­ها منتظر روزی بودم تا در غیاب داکتر جان (اناهیتا) بتوانم احساسم را به تو بازگو کنم. می­دانی تو با این همه شجاعت و دانشی که داری به زودی جای اناهیتا را خواهی گرفت. اناهیتا پیر شده و تو هژده سالت بیش نیست.»

پنداشتم با این حرفها می­خواهد صداقت مرا نسبت به اناهیتا آزمایش کند. گفتم: «نمی­فهمم شما از چی سخن می­گویید.» گفت: «دخترجان! می­خواهم بگویم از زیبایی و جوانی­ات استفاده کن.» به خود لرزیدم و پرسیدم: «رفیق کارمل من از جوانیم استفاده کنم یعنی چی!» گفت: «از تو خوشم می­آید.» گفتم: «من اگر از جوانی­ام استفاده کنم، می­توانم از جوانان هم­سن و سالم استفاده کنم، نه از شما که رهبر و جای پدر منید. شما با وصف داشتن همسر، با پیوند و تعهدی که به اناهیتا دارید، وفادار بمانید.» با احساس تنفر و شتابان به سوی در دویدم» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 127).

ثریا همواره با این گونه پیشنهادها یا زخم زبان رفیقان حزبی­اش قرار می­گیرد؛ با آنکه صدیق برادر نجیب الله، خواستگار ثریا است. نجیب با شنیدن این خبر که برادرش از ثریا خواستگاری کرده است بازهم از صدیق بد گویی می­کند، و وانمود می­کند که من تو را دوست دارم و دست­بردارت نیستم؛ می­توانی با من باشی؛ با آنکه ثریا صدیق را هم نمی­خواهد و اصلن، قصد ازدواج را ندارد؛ به نجیب پاسخ جدی و دندان شکن می­دهد؛ نجیب هم به ثریا می­گوید که منتظر پاسخ­ات باش، مره هم نجیب می­گویند!

ثریا بنا به فعالیت­های حزبی، شب­ها خواندن درس­های دانشکده­ی اقتصاد، و نگرانی­های عقده­مندانه­ای که از طرف رفیقان حزبی­اش متوجه­اش است؛ بیمار می­شود و برای تداوی­اش به روسیه می­رود؛ با دیدن روسیه، انسان آرمانی شوروی هم در تصورش نابود می­شود؛ در مدتی که روسیه است، کم کم پی می­برد که رفیقان حزبی­اش همه عضو شبکه­ی جاسوس ک. گ. ب است؛ و رهبران حزب خلق و پرچم از حکومت شوروی پول دریافت می­کنند.

با برگشت به کابل، رابطه­اش را از نظر سیاسی با رفیقان حزبی و با جریان پرچم قطع می­کند، به عنوان یک منتقد به نقد جریان و رهبران حزب می­پردازد؛ زیرا کاملن دریافته و مطمین شده است که این رفیقان سیاسی­اش مردانی است شیفته­ی قدرت، سکس و پول؛ نه در پی توسعه­ی ساختار­های مدرن اجتماعی به جای ساختارهای قبیلوی استند و در پی سیستم­سازی و حکومت­سازی به جای حکومت سنتی و پوشالی موجود.

نخست، تنها اقدامی که ثریا می­تواند انجام دهد؛ بریدن کامل از این جریان است اما با این بریدن، رفیقان­اش همه در پی توطیه­ و دسیسه­سازی شخصیتی و حیثیتی او برمی­آیند تا ثریا را در هر صورتی به چنگ بیاورند و با ایجاد ناگزیری­ها، وسیله­ی دست شان قرار بدهند. اما ثریا با اراده­ای که دارد؛ با قبول همه توطیه و دسیسه­ی رفیقان­اش، از این جریان جدا می­شود و به همه هم می­فهماند که او دیگر با این جریان نیست و یک شخصیت مستقل و آزاد، متعلق به خودش است.

عقده­های مردانه­ی رفیقان­اش، نبود ثریا در کابل برای مدتی، کارسازی صدیق با مادر و خانواده­اش، ثریا را ناگزیر به ازدواج ناخواسته با صدیق -که نماد شخصیتی نیرنگ، بی­ارادگی، بی مسوولیتی، طفیلی بودن و دستاورد فکر قبیله و خانوده­ی بی فرهنگ و خشن است- می­کند.

ثریا خیال می­کند با این ازدواج، از عقده­های رفیقان حزبی­اش رهایی می­یابد، و می­تواند یک زندگی نسبتن آرام و شخصی را آغاز کند اما این تصور ثریا نقش بر آب می­شود، مشکل جدی­اش در زندگی، تازه آغاز می­شود، بنابر این، ثریا ناگزیر می­شود که تصور یک زندگی آرام را از فکرش بیرون کند و برای تسلیم نشدن به این عقده­ی حزبی­ رفیق سابقش هرگونه خطری را متقبل شود و مطیع عقده­ی رفیق حزبی­اش که نجیب الله برادر شوهرش است، نشود.

در نهایت برداشت ثریا از قدرت در افغانستان دچار تحول می­شود و بیشتر توجه­اش را معطوف به پشت صحنه­ی قدرت می­سازد که چگونه در یک جامعه­ی بسته و در قلمرو دیکتاتوری­ها، قدرت، صحنه­سازی می­شود؛ بنابر این، کوشش می­کند تا راوی پشت صحنه­ی قدرت جریان خلق و پرچم در افغانستان، باشد.

ثریا، زنی در وسط واقعیت تلخ مرگ و زندگی

«کوه­های سر به فلک، رودهای خروشان، جنگل­های انبوه، میلیاردها سال قبل از پیدایش انسان بوده­اند و میلیاردها سال دیگر هم خواهند بود. اما انسان این موجود حقیر چون ذره­ی ناچیزی بر پهنه­ی گسترده­ی جهان می­آید؛ لحظه­ی مختصری می­درخشد ؛ مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی می­کشد؛ خون­هایی می­ریزد و آنگاه جهان را پدرود می­گوید. کوه­ها و رودخانه­ها گواه شقاوت انسان­ها اند که می­درند، می­کُشند، به آتش می­کَشند و... » (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 535).

پس از ازدواج، ثریا می­تواند زندگی­اش را مدیریت کند و مداخله­ی تعدادی از رفیقان سابق حزبی­اش را بر زندگی­ شخصی­اش دفع کند و از آنان دور شود اما به طور مستقیم با مردی، زرنگ، کینه­توز و قدرت­مندی رو به رو می­شود که رفیق حزبی قبلی و عضو ارشد خانواده­ی فعلی و برادر شوهرش است.

ثریا در رویارویی با این مرد، در موقعیت تلخ مرگ و زندگی قرار می­گیرد که این موقعیت با کینه­توزی نجیب الله رییس خاد حکومت ببرک کارمل، از سرش دست بردار نیست یا تابع غرایز و کینه­توزی­های نجیب الله شود یا این که در یک مجادله­ی فرساینده نابود شود؛ بار بار نجیب الله پیشنهاد می­دهد تا از خواست­های نجیب اطاعت کند و نجیب برای این اطاعت او را در وضعیت بهتری سیاسی و اجتماعی قرار می­دهد اما ثریا بها این پیشنهادها را نمی­پذیرد و در یک مجادله­ی فرساینده با نجیب ادامه می­دهد؛ نجیب بنا به موقعیت حکومتی که دارد هر بار به ثریا دامی می­گذارد و او را در یک موقعیت ناگزیرانه­ی شخصی، خانوادگی و اجتماعی، قرار می­دهد. ثریا هم با تحمل همه ناگزیری­ها به زندگی­اش ادامه می­دهد و به عنوان یک شخص نظربند، همیشه تحت نظر نجیب است. نجیب از این تحت نظر قراردادن ثریا دو منظور دارد؛ یک، این که ثریا با انتقادهایش از او، امکانی نشود برای دست نیافتن نجیب به قدرت به خصوص ریاست جهموری؛ دو، عقده­ای که بر ثریا دارد می­خواهد با این آزار و اذیت ثریا، به ارضای عقده­های سادیستی­اش بپردازد.

بنابر این، ثریا با شوهرش هرکجایی که می­رود؛ نجیب با قدرتی که دارد و با چشم اسپندیاری که ثریا دارد؛ ثریا را  می­تواند باز به دام بیندازد و به اسارت خویش برگرداند. چشم اسپندیار ثریا، برادر نجیب است که شوهر ثریا است؛ او و ثریا دو فرزند دارد. ثریا بنا به هنجارهای اجتماعی و التماس مادرش نمی­خواهد از صدیق طلاق بگیرد و از طرف دیگر اگر از صدیق طلاق بگیرد؛ نجیب با قدرتی که دارد، فرزندان­اش را از ثریا می­گیرد. با آنکه ثریا به آلمان می­رود بازهم بنا به همین ناگزیری­ها به اسارت نجیب برمی­گردد.

صدیق، شوهر ثریا و برادر نجیب با آنکه با نجیب مشکل دارد اما با نداشتن اراده و شخصیت روانی مستقل، همیشه وسیله­ای نجیب برای آسیب رساندن به ثریا، قرار می­گیرد.

سرانجام نجیب، به جای کارمل رییس جمهور، می­شود؛ هم ثریا و هم دوستان ثریا به این تصور است که نجیب با رییس جمهور شدن، از آزار و اذیت ثریا دست برمی­دارد. این تصور هم درست از آب درنمی­آید و پس از ریاست جمهوری، بازهم نجیب به ثریا پیشنهاد فرمان­برداری از خودش را می­دهد اما ثریا بازهم پیشنهاد او را رد می­کند؛ این بار نجیب می­خواهد تا به این بازی موش و پشک، پایان دهد و ثریا را نابود کند. نابودی ثریا می­تواند حربه­ای به دست طرفداران کارمل برای بدنامی نجیب، بدهد؛ بنابر این، نجیب باید خیلی با احتیاط عمل کند.  نجیب با آزار و اذیت متداوم و فرساینده­اش ثریا را به بینی رسانده است. ثریا تصمیم می­گیرد تا با اقدامی، هرچند خطرناک، خودش را از چنگ نجیب برای همیشه، نجات بدهد و با این اقدام به نجیب بفهماند که خواست دیکتاتور، آخرین خواست و اراده نیست.

ثریا در یک اقدام خطرناک با شوهر و فرزندان­اش، به جبهه­ی جنگ مخالف حکومت نجیب که احمد شاه مسعود، آن را رهبری می­کند، می­پیوندد. البته با جهانی از دشواری و مشکلات. با این اقدام­اش، اراده­ی مرد زرنگ، کینه­توز و قدرت­مند را به تمسخر می­گیرد و اراده­ی نجیب با همه عقده­هایش به شکست می­انجامد.

ثریا بها با خانواده­اش، پس از مدتی را که در جبهه­ی جنگ سپری می­کند؛ رهسپار امریکا می­شود.

ثریا، مادری در وسط هنجارهای مادرانه­ی شرقی و واقعیت­های فرهنگی امریکا 

«به اتاق خالد و رویا رفتم. کتاب­ها و لباس­های شان هنوز در جای خود بودند. لباس­های آن دو را پاییدم و بوییدم و به چشمانم مالیدم. بر آفرینش هستی شوریدم و فریاد زدم: «نابود باد آن سرنوشتی که با سرشت مادر به ستیزه برخیزد» (ثریا بها؛ رها در باد؛ 1391؛ 747).

 ثریا بهاء به همکاری احمد شاه مسعود با خانواده­اش به امریکا می­رود و پناهنده­ی سیاسی می­شود؛ تهدید مستقیم نجیب الله بر ثریا پایان می­یابد اما او با چالش­های جدیدی در امریکا رو به رو می­شود. این چالش­ها، مشکلات خانوادگی است. صدیق، شوهر ثریا که با حقارت بزرگ شده، با مظلوم­نمایی، توجه­ی دیگران را به خود جلب می­کرد و با این جلب توجه­ی دیگران به خودش، مسوولیت انسانی­اش را به تعلیق درمی­آورد و می­خواهد همچون موجودی طفیلی، بر دوش دیگران زندگی­ کند. موقعی که به امریکا می­رسد بنابه نداشتن اعتماد به نفس شخصیتی، بای فرند زنان پیر امریکایی می­شود و شب­ها را به خانه­ی این زنان سپری می­کند.

صدیق، در امریکا، افراد خانواده­ی پدری و قوم و خویش­اش را دیگر در کنارش نمی­بیند که مظلومیت­نمایی کند و دست به خودکشی بزند تا مورد توجه­ی شان قرار بگیرد و با این مورد توجه قرار گرفتن اهمیت و حضور خودش را در زندگی توجیه کند؛ استراتیژی جدیدی را برای توجیه­ی حضورش در زندگی، طراحی می­کند که این استراتیژی، دسیسه­سازی در درون خانواده­ی خودش است؛ می­خواهد با شستشوی مغزی رابطه­ی فرزاندان­اش را با مادرشان تیره کند و با این کار، حضور و اهمیت خودش را می­آزماید؛ این استراتیژی صدیق با امکان­های اجتماعی و فرهنگی امریکایی، کارگر می­افتد و کم کم رابطه­ی عاطفی پسرش با مادر به سستی می­گراید و این سست شدن عاطفه­ی فرزندی و مادری به صدیق امکان بیشتر می­بخشد تا با استفاده از این وضعیت، حضورش را برای خودش در جهان توجیه کرده باشد.

این از هم­گسیختگی خانوادگی، بر روان ثریا تاثیر می­گذارد به نوعی دچار آسیب شخصیتی از نظر عاطفه­ی مادری می­شود. ناگزیر می­شود تا صدیق این شوهر همیشه طفیلی­اش را که تا هنوز بنا به مصلحت­ها و هنجارهای، حفظ­اش کرده بود، با ترک او از ناگزیری در کنار صدیق بودن، رهایی یابد.

اماصدیق از فرهنگ انتقام دست بر نمی دارد و دخترش را که سالهااز پدر متنفر بوده به دام می اندازد و از او جدا می­کند و ثریا تنها می­شود این تنهایی برای ثریا که زنی است با عاطفه­ی شدیدی مادری؛ به نوعی، حضور دو فرزندش برایش توجیه­ی روانی زندگی او در جهان بود، دیگر این توجیه را از دست می­دهد؛ بایستی سر از نوع توجیه­ی روانی­اش را از زنده بودن و زندگی کردن در این جهان بازسازی کند که این بازسازی او را به سوی اشتراک در جلسه­های روان­کاوی و روان­شناسی می­کشاند؛ تا این که مانند روکانتون، شخصیت محوری رمان تهوع سارتر، توجیه­ی حضورش را در نوشتن، پیدا می­کند.

 

اینجا می­شود این پرسش را در میان گذاشت که عاطفه­ی مادری با دریافت فرزندان از زندگی، چی پیوندی دارد آیا متقابلن، فرزند هم پاسخ عاطفی به عاطفه­ی مادری خواهد داشت یا نه! فکر نمی­کنم که چنین باشد، دختر باپیوند ژرف و ناگسستنی که  با مادر داشت، دوباره بر می گردد، اما  پسر نیازمندی روانی مادر را ندارد؛ این مادر است که نیازمندی روانی برای توجیه­ی حضورش در زندگی و تداوم نسل به فرزندان دارد. اما توجیه­ی حضور فرزندان نه مادر و عاطفه­ی مادری بلکه واقعیت­های موجود زندگی و واقعیت­های فرهنگی عصر شان است٠

 

فرزندان در هنجارهای سنتی و شرقی، صریح به عاطفه­ی مادری پاسخ رد نمی­دهند اما هنجارهای فرهنگی و اجتماعی مدرن و غربی به فرزندان این امکان را فراهم می­کند تا پاسخ عاطفی مادر را بی پاسخ بگذارد و برای مادر هم این بی پاسخ گذاشتن زیاد حیرت برانگیز نیست. اما برای یک مادری که با هنجارهای شرقی زیسته است، این بی پاسخ گذاشتن، حیرت عاطفی را به همراه خواهد داشت و باعث تخریب سیستم عاطفی مادر خواهد شد؛ خوشبختانه این تخریب عاطفی روانی، طوری بازسازی می­شود که ثریا به نوشتن پناه می­برد تا حضور و زندگی­اش را در این جهان توجیه کند٠

آنیما و آنیموس؛ نوستالژیای راوی

زمان می­­گذرد، بسیار چیزها دستخوش تغییر و تحول می­شود؛ مرگ، آدم­های زیادی را که ثریا می­شناخت، نابود می­کند. میر اکبر خیبر، داوود، تره­کی، حفیظ الله امین کشته می­شوند. ببرک کارمل می­میرد. نجیب و برادرش احمدزی به دار آویخته می­شوند و چند روز از چوبه­ی دار آویزان می­مانند. برج­های دوقلو در امریکا فرو می­ریزد. احمد شاه مسعود، در یک حمله­ی انتحاری، از بین می­رود.

 جهانی که ثریا می­شناخت به نوعی پایان می­یابد. آدم­های که تاثیر منفی یا مثبت بر زندگی ثریا گذاشته بودند؛ دیگر تقریبن نیست شده بودند یا از صحنه­ی قدرت و روزگار به حاشیه رانده شده بودند. دیگر همه چیز به بازیچه­ای می­مانند که چند روزی بودند و گذشتند. اما این همه، در آگاهی ثریا، به عنوان خاطره و یادآوری، سر از نو امکان ظهور می­یابند؛ مردی زرنگ، نیرنگ­باز، تشنه­ی سکس، پول و قدرت، دکتر نجیب الله که دست از سر ثریا برنمی­داشت، دیگر ظاهرن دست بردار شده و از جهان واقع محو شده بود اما  به عنوان حقیقتی در خاطره­ی ثریا لمیده حضور داشت. ثریا دیگر از میانه­سالی گذشته و آنچنانی که خودش را می­یابد، شخصیتی است از نظر سیاسی و روانی محصول درگیری­های که با نجیب الله داشته است.

 احمد شاه مسعود، مردی دیگر که فر شته­ی رهایی ثریا از اسارت نجیب الله شد، و ثریا همیشه در یاد و خاطره­اش سپاس­گزار اوست؛ او نیز از جهان واقع رخت بربسته اما در جهان یاد و خاطره­ی ثریا برایش جهان حقیقی مهمی را باز کرده است و همواره، ثریا این مرد را به یاد می­آورد.

پس از این همه پایان واقعیت­ها؛ جهانی که روی دست ثریا مانده است؛ جهانی است رو به گذشته، که تنها در یاد و خاطره قابل تصور است. بنابر این، ثریا دچار نوستالژیا می­شود. و خودش را در میان دو مرد می­یابد که یک­اش نجیب الله است و دیگری، احمد شاه مسعود. این دو مرد برای ثریا به دو جهان تعلق می­گیرد؛ جهانی کاملن شر و اهریمنی که فرمان­روای این جهان نجیب الله است، و جهانی کاملن خیر، نیکی و اهورایی که فرمان­روای آن احمد شاه مسعود است. اما در این وسط مردی دیگری هم وجود دارد بنام صدیق که به برزخ می­ماند، اما ثریا دیگر او را دور انداخته است، و این موجود حتا در خاطرش هم نمی­گذرد. در وسط این دو جهان یا دو مرد؛ زنی هست که در خاطر ثریا می­گذرد، این زن خود ثریا است که دیگر به عنوان امر گذشته، در خاطرش وجود دارد.

در پایان کتاب، در خاطر ثریا یک مرد می­ماند و یک زن؛ این مرد و زن، تقریبن دو نمونه­ی آرمانی از زن و مرد است که به کهن­الگوِ ناخودآگاه جمعی یونگ، مانند است.

این زنِ بازمانده در خاطر روای، اهمیت روانی یک آنیموس؛ و مردِ بازمانده در خاطر راوی، اهمیت روانی یک آنیما را پیدا می­کند. این زن، گذشته­ی خود راوی است که ثریا آن را در خاطرش به یاد می­آورد، و مرد، احمد شاه مسعود است که در دیداری به عنوان یک قهرمان در خاطر راوی مانده است.

ثریا بها، نویسنده­ی کتاب، از نوشتن این کتاب چی می­خواهد؟ این کتاب، چی اهمیتی دارد؟

در این بخش نوشتار که پایان نوشتار است از درون جهان کتاب بیرون شده؛ با نگاهی بیرونی و غیر عاطفی به منظور نویسنده­ی کتاب از نوشتن این کتاب و به اهمیت تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی کتاب، به کتاب رها در باد، پرداخته می­شود.

تا هنوز هرچه گفته شد، به ثریا بها، نویسنده­ی کتاب و به اهمیت بیرونی کتاب مربوط نمی­شد بلکه به جهان متن و به شخصیت­های درون روایت ارتباط می­گرفت که این شخصیت­ها و این جهان متن با مولف و اهمیت بیرونی کتاب، چندان ارتباط نداشت؛ بیشتر برداشت یک خواننده و انتظارات یک خواننده بود که برای خودش فهم ممکن را از شخصیت­های درون روایت و از جهان متن ارایه می­کرد؛ یعنی از خوانش­ی­های ممکن خواننده­ها، فقط یک خوانش ممکن بود، که ارایه شد.

اکنون با نگاهی از بیرون به کتاب نگاه می­شود و دریافت نسبتن علمی از منظور نویسنده و از اهمیت کتاب ارایه می­شود. زیرا آنچه که تا هنوز از کتاب گفته شد به بُعد روایتی و داستانی کتاب پرداخته شده بود نه به پیامدهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کتاب.

آیا ثریا بها خواسته است با نوشتن کتاب از نجیب الله و تعدادی انتقام بگیرد، برای آزار و اذیتی که ثریا بها و مردم از آنان دیده است؟ فکر نمی­کنم چنین باشد زیرا مرگ، انتقام از تعدادی انتقام گرفته است. مرگ در جایی که قانون  و نظام سیاسی عادلانه نیست، آخرین عدالت انتقام­جویانه­ی طبیعت است. بنابر این، ثریا بها در پی انتقام نه بلکه در پی ارایه­ی واقعیت­های است که نمی­خواهد این واقعیت­ها برای مردم کشورش و جهانیان، همیشه پنهان بماند.

رولان بارات می­گوید، نوشتن جهیدن از مرگ و فراموشی به سوی هستی و جاودانگی است؛ ثریا بها، استراتیژی مبارزاتی­اش رابا  بی عدالتی، فراموشی و از یاد رفتن، با نوشتن تغییر می­دهد؛ می­خواهد با نوشتن برای همیشه حتا برای وقتی که دیگر نیست هم؛ همچنان مبارزه کند. بنابر این، با نوشتن مبارزه می­کند در برابر فراموشی و نیستی؛ می­خواهد در برابر مرگ خودش و در برابر هرچه که او را به خاموشی و خاموش شدن تهدید می­کند، ایستادگی کند و ایستاد شود.

انسان با آنکه در برابر طبیعت، موجودی است کوچک که طبیعت آن را به بازی می­گیرد؛ پس آدمی، برای طبیعت بازیچه­ای بیش نیست اما به برداشت سارتر، انسان با آگاهی که دارد بزرگ از طبیعت می­شود؛ زیرا آنچه که طبیعت بر آدمی انجام می­دهد، نمی­داند؛ آدمی با آگاهی که دارد، می­داند که طبیعت با او چی می­کند؛ یعنی، سرانجام آدم را طبیعت محکوم به فنا، مرگ، نابودی و فراموشی می­کند اما انسان با دانستن این همه، رنج طبیعت را  بر خودش، تحمل می­کند. انسان برای این محکوم شدن در برابر طبیعت، فراتر از تحمل؛ استراتیژی وضع می­کند که این استراتیژی، به طور عام هرگونه آفرینش و به طور ویژه، نوشتن است. نوشتن، امری است که طبیعت نمی­تواند با مرگ آدمی، آگاهی­ای که از آدمی مانده است آن را نابود کند. نوشتن همیشه، کسی را که نوشته است، از نویسنده­اش یادبود می­کند. در این صورت، طبیعت می­تواند تن و جسم نویسنده را نابود کند اما نمی­تواند نام او را نابود کند؛ نام نویسنده؛ همیشه در برابر طبیعت سرکش، همچون آگاهی، باقی می­ماند.

ثریا با مرگ دوستان و دشمنان­اش به این نتیجه می­رسد که با نوشتن در برابر مرگ خودش، ایستاد شود؛ و نگذارد که با مرگ، فراموش شود؛ بنابر این، ثریا بها، با نوشتن این کتاب، از مظلومان، یادبود می­کند و ستم­گران را می­بخشد، و به آینده­گان هوشدار می­دهد که انسان، با همه ستم­پیشگی، محکوم به فنا و نابودی است، پس بهتر این است که فراتر از هر ایدیولوژی­ای به انسان با ایجاد سیستم­های دموکراتیک و کارآمد سیاسی و اجتماعی، احترام بگذاریم و انسان­بودن تنها در نظام سیاسی­ای قابل تجربه است که فرد آدمی،آزادی عقیده و باور، و اختیار داشتن تن و جان و اراده­ی خودش برایش ممکن باشد و از دیگری، برایش قابل درک و احترام، باشد.

کتاب رها در باد با آنکه روایت داستانی، ارایه­ی زبانی، ادبی دارد و در نوع ادبی­اش، اتوبیوگرافیک یا خودزندگی­نامه­نوشت، است. اما به طور خاص، دستاوردی است از ارایه­ی تاریخ معاصر افغانستان که یک زن آن را با دریافت زنانه از تاریخ، قدرت و سیاست، ارایه کرده است.

کتاب، ارایه­ی چشم­دید معتبر، از تاریخ سیاسی معاصر افغانستان به ویژه جریان خلق و پرچم است؛ این ارایه، تا بیرون­تاریخ باشد، درون­تاریخ است؛ یعنی این که موقعیت سیاسی، خانوادگی و اجتماعی نویسنده، این فرصت را برای نویسنده فراهم کرده که نویسنده توانسته، پشت صحنه­ی قدرت را ببیند که چگونه ظاهر قدرت سیاسی در افغانستان، شکل می­گیرد. بنابر این، نویسنده ترجیح می­دهد تا پشت صحنه­ی تاریخ و قدرت را، بنویسد.

این کتاب، نه تاریخ محض، بلکه پرده­برداری از تاریخ سازی و ارایه­ی تاریخ بنا به منفعت قدرت­ها است. طوری که امین، ببرک کارمل و دکتر نجیب الله به این باور بود که تاریخ را آنچنان که ما می­خواهیم همان گونه ارایه و نوشته­ می­شود اما کتاب رها در باد در برابر این تصور تبلیغاتی، دغلبازانه و ریاکارانه از تاریخ، می­ایستد و تاریخ را آنچنان که هست یا آنچنان که می­تواند از چشم­انداز آدمی که شریک قدرت نیست، باشد؛ ارایه می­کند

کتاب، دارنده­ی سندهای معتبر است از کشته شدن شخصیت­های سیاسی مخالف رژیم، پنهان­کاری­های قومی رژیم برای تامین منفعت قومی، از جمله، احصاییه و شمار نشدن دقیق مردم افغانستان، جعل­سازی اصطلاح پشتونستان، تداوم جنگ و نا آرامی، برای گِل­آلود شدن وضعیت سیاسی و اجتماعی تا تکه­داران قومی بتوانند از این فضای گِل­آلود، ماهی گیری کنند.

کتاب، قدرت افشاسازی، خیلی واقع­بینانه دارد؛ زندگی شخصیت­های سیاسی خلق و پرچم و از خودش را هم از نظر سیاسی و اجتماعی و از نظر خصوصی و شخصی، آفتابی می­کند.

کتاب، معرفت ما را از تاریخ معاصر افغانستان به چالش می­کشد؛ در ضمن فهم ممکن روایت مردانه­ی ما را نیز از مفهوم تاریخ و ارایه­ی تاریخ دیگرگون می­کند، و فهم ممکن، غیر از فهم مردانه­ی موجود را از مفهوم تاریخ و ارایه­ی روایت تاریخ فرا روی ما می­گذارد که این فهم از تاریخ و از ارایه­ی روایت از تاریخ یک فهم زنانه از تاریخ است؛ که تاریخ را به شیوه­ی داستانی در اتوبیوگرافیک­نویسی ارایه کرده است؛ بنابر این، این امر را در میان می­گذارد که تاریخ را می­توان غیر از ارایه­ی خطی و یک نواخت موجود؛ طور دیگر هم نوشت و روایت کرد.

کتاب، غیر از اهمیت تاریخی، سیاسی و فرهنگی، یک سند معتبر، از نثر معاصر ادبیات پارسی دری در افغانستان است که ادبیات منثور را غنامندی ویژه بخشیده است؛ با یک دستی­ای که در ارایه­ی زبان و توصیف، دارد.

کتاب در هفت صد و شصت و چهار صفحه ارایه شده که تقریبا دو صد هزار، کلمه می­شود؛ یعنی از نظر داشتن واژه، برابر است با شاهنامه­ی فردوسی. بنابر این، یک فرهنگ لغت دوصدهزار واژه­ای را از زبان معاصر ادبیات پارسی دری ارایه کرده است که نه تنها در ادبیات معاصر افغانستان بلکه در قلمرو زبان و ادبیات معاصر ادبیات پارسی دری، اهمیت و جایگاهِ ویژه دارد با جمله­بندی­ها، توصیف­ها و کلیت صورت و فرم زبان و متن؛ می­تواند در آینده­، ضمن سند تاریخی، یک سند منثور تاریخی قابل ملاحظه از زبان و ادبیات پارسی دری باشد.

کتاب رها در باد را، اگر از نخستین اتوبیوگرافیک یا خودزندگی­نامه نوشت سیاسی-تاریخی-ادبی یک زن در قلمرو ادبیات پارسی دری ندانیم؛ در ادبیات پارسی دری و در ادبیات سیاسی و تاریخی افغانستان از نخستین کتاب در این زمینه با ویژگی­های خودش، است.

کتاب، با امکان­های تاریخی، سیاسی، فرهنگی، فهم و معرفت زنانه، زنانه نویسی، توصیف­های ادبی و ارایه­ی روایتی و داستانی؛ چشم­اندازهای ممکن را فرا روی خواننده و پژوهشگر، می­گذارد. بنابر این؛ با هر چشم­انداز ممکن، می­توان، دیدی خاص به کتاب انداخت و مورد خاص را در کتاب، به بررسی گرفت و ارایه کرد.

آنچه که در این نوشتار از کتاب ارایه شد، یک چشم­انداز ممکن از نظر یک خواننده، بود.

این نوشتار، به نقل از ثریا بها از گارسیامارکز که کتاب رها در باد با آن آغاز می­شود؛ پایان می­یابد:

زندگی آنچه زیسته­ایم نیست؛ بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می­آوریم تا روایت­اش کنیم.

 http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

 

 

 

 

 

 

نویسنده: عبدالشهید ثاقب

 

 

 

رها در باد، علیه فراموشی

 

بیهقی در جایی می‌گوید که هر کتابی برای یک‌بار خواندن می‌ارزد، اما باید علاوه کرد که برخی کتاب‌ها برای چندبار خواندن هم می‌ارزد.

 

دسته دوم، کتاب‌هایی اند که خواندن آن‌ها نگرش آدمی نسبت به محیط و پیرامون را تغییر داده و خواب خوش و راحت مان را برآشفته می‌سازند.

 

کتاب «رها در باد» نوشته‌ی خانم ثریا بهاء نیز از همین دست کتاب‌ها می‌باشد. من کتابِ «رها در باد» را خواندم. باید گفت یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این کتاب که باعثِ ماندگاری آن خواهد شد مقاومتِ آن علیه توتالیتاریسم و مبارزة آن علیه فراموشی می‌باشد. خانم ثریا بهاء با خامه‌ی توانایی که دارد، در این کتاب چنان زوایایی ناکاویده و رازهایِ خفته‌ی چنددهه پسینِ کشور، به ویژه دوره حاکمیتِ حزبِ دموکراتیک خلق را کاویده و برملا ساخته است که خواندنِ آن آدمی را به عمقِ تحولاتِ این سرزمین می‌برد و پرده از شرارت‌هایِ بر می‌افکند که تا هنوز وارونه جلوه داده شده و خیر انگاشته گردیده است.

 

من نگارش، چاپ و نشرِ این اثر را در تاریخِ فرهنگِ افغانستان یک حادثه‌ای بزرگ می‌دانم و سرآغازِ دورة مقاومت فرهنگ علیه توتالیتاریسم می‌خوانم.

 

من وقتی کتاب «رها در باد» را خواندم و آن را با نوشته‌هایِ دیگر مورخان و فرزانگان مقایسه نمودم، به مسوولیت ناشناسی‌هایی آن‌ها آگاه شدم، به زبونی ادبیات فارسی پی بردم و آن کاخ بلند ادبیات دری را کاغذین یافتم.

 

من با خواندن این کتاب دریافتم که داشتن شاعران بسیار و ادیبان بی‌شمار و مورخان درباری مانند عبدالحی حبیبی و حسن کاکر و سمسور افغان، گنجینه‌ی ادبی و فرهنگی یک ملت را پربار نمی‌سازد، بل آن‌چه مهم است مسوولیت‌شناسی ادبیات و ادای رسالت آن در قبال قربانیان می‌باشد.

 

ادبیات و مرگ

 

رسالت ادبیات چیست؟ ما برای چه نیاز به ادبیات داریم؟ اساساً ادبیات چه باید بکند؟

 

ایوان کلیما بدین عقیده است که رسالت ادبیات، مبارزه با مرگ است؛ ادبیات باید از طریق مبارزه با فراموشی، با مرگ مبارزه کند: «ما می‌نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می‌آمد در حال فرورفتن و غرق شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است، در حافظه‌هامان زنده نگهداریم».

 

او این جمله‌ی میلان کوندرا در کتاب «خنده و فراموشی» را نقل می‌کند: «ملت‌ها این گونه نابود می‌شوندکه نخست حافظه شان را از آن‌ها می‌دزدند، کتاب‌های شان را تباه می‌کنند، و تاریخ شان را نیز. و بعد کسی دیگری می‌آید و کتاب‌هایی دیگری می‌نویسد، و دانش و آموزش دیگری به آن‌ها می‌دهد، و تاریخ دیگری را جعل می‌کند».

 

کلیما می‌گوید که یک ادیب باید در برابر این فرایند، مقاومت کند و از طریق پاسداری از حقیقت، صدای مظلومان و ستمدیدگان را فریاد نماید. پاسداری از حقیقت و مبارزه علیه فراموشی، در حقیقت مبارزه برای زندگی است. حقیقت این است که ما از طریق ثبت خاطرات جمعی و تاریخی، علیه دروغ و مرگ تحمیلی مبارزه می‌کنیم و صاحب حافظه جمعی می‌شویم.

 

من با این حرف نیچه موافق نیستم که فراموشی زندگی را خوشایند و مطبوع می‌سازد: «فایده‌ی حافظه ضعیف آن است که می‌توان بارها از امور خوشایند برای اولین بار لذت برد». بلکه بیشتر با این حرف وی موافقم که فرق انسان و حیوان را در فراموشی می‌داند: «به رمه‌ای که پیش روی شما می‌چرد توجه کنید. این حیوانات هیچ فهمی از دیروز و امروز ندارند»؛ و در بند بعدی در مورد انسان می‌گوید: «انسان از وضع خود متحیر می‌ماند و از خود می‌پرسد که چرا توانایی فراموش کردن را ندارد و همواره وابسته به گذشته باقی می‌ماند، به هر سرعتی و به هرکجا که بگریزد هم‌چنان وابسته خواهد ماند».

 

پل ریکور هم در کتاب «خاطره، تاریخ و فراموشی» رسالت ادبیات را مبارزه علیه فراموشی می‌داند. او می‌گوید که حافظه انسان‌ها چندان قوی نیست و با گذر عمر ضعیف‌تر نیز می‌شود، ادبیات ابزاری است تا افراد رویدادهای گذشته را از یاد نبرند، یا دست کم به طور کامل به فراموشی نسپارند.

 

ادبیات فراموشی

 

یکی از دانشمندان در مورد افغانستان می‌نویسد که این سرزمین، سرزمین فاجعه و جنگ و تجاوز بوده و از بدو تاریخ تا به امروز در چنین وضعیتی می‌زیسته است.

 

به راستی هم آدمی اگر اندکی دقت کند، خواهد دید که در این سرزمین از اسکندر مقدونی و چنگیز خان گرفته تا به انگلیس و امریکا و شوروی، هر یک به نوبت خود لشکرکشی نموده و مردمان این مرز و بوم را به خاک و خون کشانیده است. این البته افزون بر کشمکش‌ها و جنگ‌هایی می‌باشد که میان شاهزادگان و یک قبیله با قبیله دیگر اتفاق افتاده است.

 

وظیفه ادبیات فارسی در این سرزمین این بود که خاطرات این جنگ‌ها و کشمکش‌ها را ثبت می‌کرد و نقش مدافع مظلومان و ستمدیدگان را ایفا می‌نمود، اما متأسفانه به جای آن‌که فریاد اعتراضی باشد علیه جفاهای روزگار، بیشتر به حیث افیون ملت ما عمل کرده است.

 

اما در این میان، کتاب «رها در باد» یک حادثه‌ای بزرگ تاریخی در تاریخِ فرهنگ این سرزمین می‌باشد و سرآغاز گسستِ نویسندگان مان با ادبیاتِ فراموشی.

 

کتاب «رها در باد» را با موضع‌گیری‌های صریح و شفافی که علیه جنایت‌کارانِ جنگی و خاینان ملی دارد، می‌توان نمونه‌ای بارزِ بازتابِ درد و رنجِ قربانیان و مثال اعلای مبارزه علیه ستم‌پیشگان، و مصداقِ صادقِ مقاومت فرهنگ علیه جعل و تزویر و زورگویی و خودکامگی خواند.

 

من چاپِ این اثر را به همه مردم افغانستان، به ویژه فرهیخته بانوی گرامی ثریا بها تبریک گفته و از خداوند متعال برای شان آرزوی موفقیت بیش‌تر می‌کنم.

 

 

 

نویسنده : محمد نعیم کبیر

 

(رها در باد )  قیام در برابر طاغوت

چهرۀ انقلابی کاوۀ آهنگر با پیشبند چرمین او وفراخواندن مردم به اتحاد وجنبش درمقابل پادشاه قدرتمند وستمگر، درجملۀ داستان های حماسی فرهنگ ماهمیشه ماندگاراست. ازعامۀ مردم، مردی بر می خیزد، بسان انقلاب بزرگ فرانسه، مردم کوچه و بازار را به دنبال خود می کشاند. جمشید فرمانروای مغرور ازقدرت خود، به خداوند نا سپاس می شود، سزای اوقیام کاوه وجلوس فریدون براریکۀ قدرت بود.

چه گفت آن سخنگوی بافَرّ وهوش    چوخسرو شدی بندگی رابکوش
به یزدان هرآنکس که شد ناسپاس    بدلش اندرآید زهرسو هراس
به جمشید برتیره گون گشت روز      همی کاست زو فرّ گیتی فروز

روزی ضحاک مجلس می آراید وسرگرم صحبت با درباریان می شود. ناگاه خروش کاوه  به گوش می رسد، ضحاک با چهرۀ برآشفته و خشن چون آتش فشانی مشتعل فریاد می زند: بگوکه برتوچه ستم رفته است که اینگونه  می خروشی؟ کاوه که از زور و قدرت بیمی ندارد، پاسخ می دهد:
زتو برمن آمد ستم بیشتر     زنی هرزمان بردلم نیشتر
ستم گرنداری تو برمن روا    به فرزند من دست بردن چرا
یکی بی زبان مرد آهنگرم     زشاه آتش آید همی برسرم
اگرهفت کشور به شاهی تراست   چرارنج وسختی همه بهرماست

هنگامیکه کاوه ازمحضر ضحاک بیرون می شود، خروش مردم کوچه وبازار سربه آسمان می ساید.
چوکاوه بیرون آمد از پیش شاه   بر اوانجمن گشت بازارگاه 
همی برخروشید وفریاد خواند   جهان راسراسر سوی داد خواند
و رابعۀ بلخی با عصیان دربرابر ستم مردسالاری حارث، فصل دیگری را در مقابله باستمگران بازمی کند. رابعه به اتهام داشتن روابط نامشروع با بکتاش، غلام برادرش، قربانی سنت های ناپسند زمان شده و مورد سرزنش حارث قرارمی گیرد، تاجاییکه در حمام زندانی و رگهای دستش قطع می شود تا لکۀ بدنامی ازدامان حارث ستمگرپاک شود! رابعه درحالیکه به سوی مرگ می شتابد، به قیام خود دربرابر زور گویی و جفای برادر ، با خون خود روی دیوارحمام چنین مسجل می گرداند:
مرابه عشق همی متهم کنی به حیل   چه حجت آوری پیش خدای عزوجل
شاید درتاریخ خراسان، رابعۀ بلخی اولین زنی باشد که درمقابل مرد سالاری وزن ستیزی وزورگویی وقلدری به پا ایستاد، و درین راه جان خود را ازدست داد. زورگویی و ستم ازطرف خانواده ایکه دردامان آن رشد و پرورش یافته بود. 
قیام ابومسلم خراسانی درمقابل استیلای اعراب، قیام مشروطه خواهان دربرابرطاغوت سلطنت جابر، وقیام مسعود درمقابل همه اراذل واوباشان  و طالبان و القاعده و آدمکشان بین المللی، باشفافیت در دل تاریخ می درخشد.


ولی ثریا بهاء، قهرمان داستان(رها در باد) قیام دیگری برپامی کند. اوبه خانوادۀ فرعون زمان، نجیب آورده می شود، تاخواست خداوندمحقق گردد، و از روی رسوایی ها ونقشه های پلید حزب دموکراتیک خلق پرده برداشت شود. ثریا مانند موسی کلیم الله از داخل، بنیاد ظلم و ستم سالاری را سُست کند. وقتی به خانۀ برادرنجیب مطلق العنان و قصاب می رود، همه چیز را با آرمانهای آزادیخواهانۀ خود در تضاد می بیند، در قفس رسم رواج قبیلوی اسیرمی شود، پروبالش کنده می شود، ولی او با بالهای شهامت وغیرت باورناکردنی یک زن درجامعۀ مردسالاری به پروازخود ادامه می دهد، قیام را ازهمان اول آغازمی کند، با دم و دستگاه شیطانی حزب دموکراتیک خلق قطع علاقه می کند، روزهای دشوار زندگی سیاسی راخارج ازچهارچوب سیاست آغازمی کند، نام ومال و مقام کاذب او را فریب داده نمی تواند. 
کتاب ( رها در باد ) داستان واقعی زنی است در حصار بلند قبیله، داستان پرخاش وخروش موجودیست که درجامعۀ قبیلوی محکوم به هرظلم وجنایت است.
ثریا بهاء گرچه مانند رابعۀ بلخی احساسات خود را درقالب شعرنیاورده، ولی باتوانمندی خاص، آنگونه به سخن آغازمی کند و به شکوه و شکایت ادامه می دهد وصحنه ها وحقایق را به تصویرمی کشد که خواننده رامجال مکث وتفریح نمی دهد. قلم شیوا، بیان دلنشین، اثر ماندگار، مشعل انقلاب زنان را در دهه های اخیر روشن می کند. ثریابها به تحقیق درمسند مدافع راستین حقوق زنان قدعلم می کند و تا آخر استوار و شکست ناپذیر باقی می ماند. 
کتاب(  رها در باد)  نخستین  اثرنثرمعاصرفارسی دری توسط یک زن است که هرگونه تحسین وستایش به آن می زیبد. 
ثریا بهاء گرچه مانند کاوه، مردم کوچه وبازاررابه قیام درمقابل اهریمن زمان یعنی حزب پرچم وخلق نخواند، ولی به تنهایی نبرد حق در مقابل باطل را ادامه می دهد و ازستم سالاری قبیله به وضاحت پرده برمی دارد. نوشتن همچویک اثری توسط یک زن، درجامعۀ قبیلوی افغانستان ارزش کمتری ازقیام کاوه ندارد. ثریابها به همه زنان میهن پیام می دهد که باهمه شداید وسختیها در برابرظلم و بیعدالتی ومرد سالاری استواربمانند. اوگرچه مانند ژاندارک، پیشاپیش سپاه انقلابی درخیابانهای کابل برعلیه تجاوز به حقوق زن حرکت نمی کند، اما نخستین زنی است که پرده های خوف وهراس رامی درد ودرمقابل یک رژیم سفاک وخون آشام بدترازضحاک، یکه و به تنهایی می ایستد، وبارگران مسئولیت دفاع ازحقوق نیمی ازنفوس مظلوم جامعه رابه دوش می کشد. 
وقتی، به گفتۀ خالق شاهنامه، آیین فرزانگان درسرزمین کهنسال خراسان درکشتارگاه جلادان فرهنگ قبیله نابود می شود، وقتی جادو گران ومداریهای سیاسی به نام ملا ومولوی وطالب ازپشاور وسوات و وزیرستان وکویته مانند سیل خانمان براندازسرازیرمی شود، راستی از میان می رود و دست دیوان به ناراستی و بدی درازمی شود وبرگِل وسنگ وچوب ودرخت و زن وکودک و پیر وجوان رحمی  
نمی کند و کشتن وغارت وسختن دستورکارحاکمان قرارمی گیرد. مرد دیگری از تبارحسین و ابومسلم ویعقوب و رابعه بلندمی شود، ازخستگی جهاد نمی هراسد، قد راست می کند و در برابر طاغوت طالبان قیام می کند، مسعود بزرگ اسطورۀ دیگری است که ضرورت به روایت وداستان وقصه ندارد، وقیام اوبرهمه آشکارست وشهادت اوبرهان قاطع حقانیت مبارزه وقیام او. 


ثریا بهاء دره به دره، کوه به کوه، سنگلاخ به سنگلاخ، روستابه روستان و وادی به وادی دنبال این قهرمان سرگردان میگردد، وسر انجام موفق می شوداو را ازنزدیک ببیند وفلسفۀ قیام وآزادی خواهی  او را در یابد. ( رها در باد) ، سیمای مردی رابه تصویرمی کشد که دیوانگان همیشه درمخدوش ساختن آن کوششهای بیجا نموده اند. مسعود را مردی می یابد که به مقام وپول وشهرت نمی اندیشد،بلکه برای آزادی می جنگید وازحق دفاع می کرد. مانندیک سپاهی عادی زندگی می کرد و دربسررساندن قیام، خواب وراحت رابرخودحرام کرده بود.
ثریابها ماه ها دره های پنجشیر را درسخت ترین شرایط سرما، گاهی به سواری اسپ وگاهی پای پیاده درمعیت دوطفل خود می پیماید، و مبارزه می کند تا زنده بماند و پیام خود را درکتاب ( رها در باد ) به تمام مردم آزادیخواه، بویژه زنان درقید و بندجامعۀ قبیلوی برساند.


مسعود از بیرون با تجاوز روسها و طاغوت طالبان درپیکاربود، وثریابها از داخل دربرابرنظام طاغوتی خلق وپرچم درمبارزه٠ بنازم به شهامت مردی که با بزرگترین و قدرتمندترین لشکرجهان درمیدان نبرد می رزمید، و بنازم به شیرزنی که از داخل، وجدان فرومایگان وطنفروش رامی آزرد و تاروپود هستی آنها را درهم می ریخت ٠
ثریا بهاء با شهامت خارق العاده باحزب دموکراتیک خلق و پرچم قطع رابطه می نماید، ولی خاموش نمی نشیند و به انتقاد و پیکار و مبارزه ادامه می دهد. امانه به طرفداری خلقیان و پرچمیان خودفروخته، بلکه به طرفداری از آزادی و رهایی ازهمه زنجیرهای تعصب واسارت٠

 ثریابها هم یک قهرمان است، یک مبارز دلیراست و دربدترین شرایط به پیکار ومبارزۀ خود ادامه داده است.  ومقدستر وبالاتر و والاتر ازهمه ثریابها، یک مادراست ودرانجام این رسالت مقدس، با قلب وهراس یک مادر ازجگرگوشه های خود پاسداری نموده است. درکانون خانواده، درکنارهمسرهوسباز و دیوانه و دروغ گو دلسوزانه به حمایت و حفاظت دو فرزندخود پرداخته است٠ جای او درمیان زنان باشهامت ثبت تاریخ کشورماست، وکتاب او( رها درباد) ، سرمشق زندۀ مبارزه و قیام زنان کشور در برابر نظام پوسیدۀ مردسالاری قبیلوی و شوهر ستم پیشه است٠
اگرعدۀ براوشوریده و ژاژخایی نموده اند، بازهم دلیل برحقانیت قیام و نوشتۀ اوست، زیرا آنهایی که قدرت ونام قبیلوی خود را به خطرمواجه می بینند، می ترسند وهراس برآنها مستولی می شود وهرکه را دردی رسد ناچارگوید وای وای! این درد آنها را به وای وای گفتن و به بیراهه ساختن وادار می سازد.
ثریابها!  توانخستین  زنی هستی که بالاتر ازهمه مردان سیاستمدارمحافظه کار، که سکوت نموده اند، دروازه های سکوت راشکستی واز معرکۀ سیستم خلق وپرچم بدنام، بانیک نامی بیرون شدی !
سپاس به قلم وخدمت بزرگ فرهنگی توبه زبان فارسی. پیروز باد قیام تو در برابرنظام فرتوت قبیلوی ومردسالاری! سر افگنده وشرمسارباد دشمنان آزادی، برابری وعدالت درسراسرجهان !

(منتشرۀ هفته نامۀ امیدشماره 951 مورخ پنجم جون 2031

 

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠
تگ ها :

 

            

همایون بهاء

(رها در باد)  در چنبرۀ واکنش ها

 واتهامات انتقام جویانۀ تبهکاران

برتولت برشت می گوید: " آن که حقیقت را نمی داند نادان است، ولی آنکه حقیقت را می داند و آن را پنهان می کند جنایتکاراست٠"  اما ثریا بهاء حقیقت را می داند و با شجاعت، ایثار، اعتماد به نفس و قلم آتشین بیانش می دارد، و من این ویژه گی را از کودکی در وجود خواهرم، ثریا دریافته بودم افزون بر هوش سرشار و حس کنجکاویی بی مانندش که هیچ چیزی از نظر و احساسش پنهان نمی ماند حتی صدای چکیدن چند قطره آب و خشکیدن یک شاخه گل و فریاد بی صدایی بینوایی٠ وی از کودکی برای دختر برهنه و گرسنۀ همسایه  کفش و نان می برد، در برابر زورمندان می ایستاد و تعهد و مسوولیت برایش معنا داشت٠

ثریا بهاء درفرجام کتابی نوشت به نام ( رها در باد)  که استاد واصف باختری در باب این کتاب گفتند: "سوگند می خورم زندگینامۀ با این ژرفا و ادبیات در کشورم نخوانده ام "  و آقای لطیف ناظمی گفتند: " فکر کردم این کتاب را یک نویسندۀ فرانسوی نگاشته است" و آقای داکتر حسن شرق گفتند: " این کتاب را ویکتور هوگو چون بینوایان خودش نوشته است" ٠ و من این کتاب را چون ( برباد رفته) مارگریت میچل می دانم ، با آنکه شماری (رها در باد) را یک  شهکار خواندند،  اما ژانرهای متهم به وحشت و جنایت دراین کتاب،  از وحشت خانۀ اختر محمد، از شکنجه گاه های خاد و از مسلخ زندان پلچرخی با ساطور اتهامات انتقام جویانه سر بیرون کرده و جای سلاخی گردن نویسنده به سلاخی شخصیت نویسنده متوسل شده اند٠ اما برای این تبهکاران دیگر بسیار دیر شده است، آوازه و شهرت کتاب از مرزها بیرون رفته و شیفته گان کتاب  از آسترالیا تا کانادا و از امریکا تا اروپا و افغانستان  هر روز فرونی می گیرد، بنیاد مسعود کتاب ( رها در باد ) را به تیراژ ده هزارجلد در ایران زیر چاپ دارد، واقعاً برای آقای راهی و خادیست ها دیر شده است و کتاب بخشی از تاریخ کشور شد وماندگار ٠

 ثریا درمتن کتاب جاودانه خواهد زیست و با ریاکاران، با جعل سازان، با آنانی که کشور را به خاک و خون کشاندند، با خادیست های جنایتکار، با پلشتی های برادر فرصت طلب نجیب درنبرد خواهد بود٠

 نویسندۀ کتاب حقایق را از زیر آوار تاریخ بیرون کشید و به حافظۀ تاریخ و نسل های آینده سپرد٠ اما  آنانی که تاب و توان شنیدن حقیقت را ندارند، به سبوتاژ، توطیه و ترور شخصیت دست می زنند٠ اینها هنگام حاکمیت حزب خود برای هزاران انسان بیگناه اسناد جعلی و پرونده های دروغین ساختند، نخبه های جامعه را در شکنجه گاه های خاد و پولیگونهای پلچرخی زندانی، شکنجه و زنده زنده زیر خاک کردند٠ همین سند سازان و پرونده سازان حرفوی با اخلاق  جنایتکارانه نه تنها به جان نویسنده کتاب، بلکه به جان نویسندگانی که نقد های زیبایی در باب کتاب (رها در باد) نوشته اند، افتاده اند، به جان رزاق مامون، بهار چوپان، سید کاغذ، داکتر عنایت الله شهرانی، نسرین گروس، گلاب الدین سخنور، قیام الدین نوری، عزیزالله ایما و شاعر و نویسنده توانا آقای یعقوب یسنا افتاده اند و با همان گستاخی همیشه گی به شیوۀ نگارش و شخصیت پروفیسور رسول رهین توهین و اهانت کرده و اگردرحاکمیت بودند، حتماً  آقای سارنوال محشور برایش اسناد جعلی  می ساخت و به محاکمۀ انقلابی  سوقش می داد٠

پرسش برانگیز است که خادیست ها هنگام ریاست خاد و حاکمیت نجیب الله مشهور به قصاب شهر کابل ملیونها  انسان را کشتند، معیوب کردند، فرار دادند، زندانی کردند، قلم ها را شکستند، دهن ها را قفل بستند، اما  نه ندای از وجدان شان بر خاست و نه خمی به آبرو آوردند، حال چگونه یک زن و یک کتاب آنها را تا این حد سراسیمه ساخته و به ترس و وحشت انداخته است و چنان آتشی در درون آنها افروخته است، که دیوانه وار سر بر دروازۀ حزب می کوبند و پیوسته هذیان می گویند که در فرجام زنی با شجاعت بخشی از حقایق ننگین درون حزب را افشا کرد، از جنایات، بیرحمی و دزدی های  داکترنجیب و خشونت و ستم پیشه گی برادرش روایت کرد، با آنکه اشتباهات سیاسی کارمل را برشمرد، اما صادقانه از امانت داری کارمل نیز نوشت که چون داکتر نجیب از دارایی های عامه دزدی نکرد وهرگز ثروتی نیندوخت٠

و آقای صدیق راهی که سالها در دخمۀ تاریک خویش از ترس روبرو شدن با مردم در انزوا زیسته بود، پس از نشر کتاب ( رها در باد) با نعش و مغز منجمد از دخمۀ تاریک خود بر خاسته با تضرع دست به دامن اسماعیل محشور و چند خادیست اولترا پشتونیست دیگر شده تا برای برأت جنایات وی کاری کنند  و روی وی را سفید و دستان خون آلودش را پاک جلوه دهند، اما هنوز خون مجید کلکانی از دست های وی نخشکیده است، هنوز خاطرۀ جاسوسی وی برای روسها فراموش نشده است، هنوز کتاب ( آیا نجیب را می شناسید؟ ) با دست نویس خودش با اسناد و چک ١۴ هزار دالر موجود است، هنوز مصاحبۀ وی در سال ١٩٨٨ با رادیوی صدای امریکا به صدای خودش علیه برادرش داکتر نجیب در یوتیوب موجود است، هنوز جنایتی را که در حق خالد پسرش از کودکی تا کنون انجام داده، التیام نیافته است٠

من از آقای راهی که هم متهم است و هم داور و هم سند ساز وهم جعل کار می پرسم: آیا گناه و حتا جنایت نیست که  برای برأت وجدان گناه آلود خود در پشت دو فرزند بینوای خود سنگر گرفت و آنها را سپرساخت؟

آقای راهی کدام اشتباه و گناه خود را در پشت دو فرزندی که بیرحمانه قربانی دسایس و وحشت مهار ناشدنی پدر بیمار شده اند، توجیه و پنهان می کند؟  می خواهد بگوید که دو فرزندم با من است؟!، من بی گناه هستم، من در دستگیری و مرگ مجید کلکانی دست نداشته ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من برای روسها جاسوسی نکرده ام، چون دو فرزندم با من است؟! ، من به جبهه پنجشیر به دست و پای احمدشاه مسعود بوسه نزده ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من کتاب (آیا نجیب را می شناسید؟)  علیه برادرم داکتر نجیب و پدر و مادر و خواهرم در بدل چهارده هزار دالر امریکایی به خط و قلم خود ننوشتم و می توانم از دست نویس خود انکار کنم، چون دو فرزندم بامن است؟!،  من در اگست ١٩٨٨ در رادیوی صدای امریکا علیه داکتر نجیب مصاحبه نکرده ام،  چون دو فرزندم با من است ؟!، من چهار بار ازدواج و هر چهار بارطلاق نشده ام، چون دو فرزندم با من است؟!، من هر وقتی که خواسته باشم برای  توجیه و اثبات حضور خود که زنده ام و مقاصد پلید خود آن دو فرزند را استفاده و مغایر ارزش های انسانی علیه مادر تحریک و از گرمای مهر مادری محروم شان می کنم، چون دو فرزندم با من است؟!

 

آقای راهی باید دریابد: دو فرزند که ٣٢ و ٣٣ سال شان است در واقع با وی نبوده اند، دخترتقرببا ده سال است تنها در شهر استنفورد کار و زندگی می کند و پدر در شهرفریمونت، که در این دوسال برای کشتار مردم به قندهار تشریف دارند٠ هفته گذشته مراسم عروسی دختر بود و با همسرش زندگی نوی را آغاز کرد، اما باز سر وکله پدر بیرحم از قندهار پیدا شد و از دیدن نزدیکی مادر و دختر برآشفت و دختر را زیر فشار گرفته است که  نسبت نوشتن کتاب ( رها درباد)  علیه مادر موضع  گیری کند، تا  پدر بی گناه جلوه نماید و جای پا میان خادیست ها و حزب وطن پیدا کند٠ وضع آقای راهی با پسرش نیز از کودکی تا کنون چنان وحشیانه بوده و زخم های ناسوری بر روانش زده است که نگفتنش سزاوارتر است٠ پسر بینوا برای اینکه مورد خشم و خشونت پدر واقع نشود بی چون و چرا از پدر  اطاعت می کند٠ تابعیت بی چون و چرای این دو قربانی، به پدر ظالم و متجاوز از سرمحبت نه، بلکه از سر اجبار و هراسی است  که از کودکی در ناخودآگاه  ذهن آن دو جا گرفته است و تا آخر عمر باقی خواهد ماند٠ چنانچه هانوره دو بالزاک نویسنده بزرگ فرانسه با آنکه از مادرش متنفر بود، اما تا پایان زندگی  از مادر شکنجه گر خود می هراسید و اطاعت می کرد٠

آقای راهی به پندار آنکه از نویسندۀ کتاب ( رها در باد ) انتقام گیرد، در واقع از فرزند خود انتقام می گیرد و این انتقام گیری که بخشی از فرهنگ واپسگرای قبیله است که گرمای مهر مادری را از فرزندان می گیرد و به آنها آسیب روانی و عاطفی می زند.

در دو لینک زیر خواهید دید که آقای راهی این اپورچنیست روزگار به هیچ یک از وابستگان خود رحم ندارد، حتا به فرزندان خود٠ با دیدن و شنیدن این دو لینک داوری خواهید کرد که چگونه افرادی در برابر حقانیت کتاب ( رها در باد) واکنش نشان می دهند٠

 

http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

 

http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

مژده به دوستان کتاب (رها در باد) ، مژده به دوستان و مخالفان که فرهنگ کتاب خواندن وکتاب خریدن دارند: 
کتاب ( رها در باد ) به تیراژ  1000 جلد در کابل تجدید چاپ شد و آقای حسین محمدی ناشر کتاب گفتند که ( رها در باد ) در کتاب فروشی های شهر توزیع شده است .

 

 

 

(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

 

از پیام آقای صاحب نظر مرادی نویسندۀ توانای کشور سپاس گذارم و اینک متن پیام :

 

سلام بانوی عریز ثریا جان بهاء

"رها درباد" نوشته ثریا بهاء

من این کتاب ضخیم وفخیم را به مجردیکه بدست آوردم، با اشتیاق تمام آنر سراپا خواندم. عناوین ومتون سیال ودلکش کتاب چون آهن ربا ذوق واحساسم را بخود معطوف داشتند.

این کتاب که جریان خروشان زندگی یک زن روشنفکر وآشفته خاطر را درمناسبات مه آلود سیاسی کشور ما رقم میزند، با دل انگیز ترین بیانها نه تنها راوی خاطره های تلخ واندوهگین نویسنده آن هستند، بلکه با شفاف ترین نحوه نگارش تاریخ یک برهه خون افشان زمانی مارا که نویسنده خود در آن نفس کشیده وشاهد رخدادهای نا هنجار بوده است، هستی بخشیده است.

با اینکه صحنه های زندگی نویسنده در بخشها وبحثهای این کتاب بسیار غمین واندوهبار هستند، اما قلم رسا وذهن جویای او در پرداز های ادبی وبه تصویر کشیدن ماجرا ها بسیار دل انگیز وروح بخش شکل گرفته است.

خواندن این کتاب برای درک ودانستن محتوای تاریخی یک برهه وحشتناکی از هستی مردم کشور و رهبری کسانی که با فضای نا سالم وروان بیمار ولاقیدی های اخلاقی در خانواده بر مردم حکم رانده اند پاسخگوی پرشسهای بیشماریست.

نویسنده با حد اعلای حوصله مندی ماجرا های تکاندهنده زندگیش را با جزئیات وتعابیر مفصل توضیح داده ودر نتیجه گنجینه بی کران فرهنگ وادبیات فارسی دری را غنای بیشتر وشکوهمندی بخشیده است.

مرد سالاری کشور از خامه یک بانوی سیاستگر وفرهنگ گستر تازگیهای حیرت بر انگیزی دارد وگمان نکنم تا کنون در دنیای سرکوفته زنان کشور از بانوان چاوشگر کشور کسی با چنین ایجاد وآفرینشگری دست یافته باشد.

من چاپ این اثر گرانسنگ ادبی وتاریخی را به بانوی صدر نشین سخن درقله های بلند ادبیات زن به خانم ثریا بهاء از دل وجان تبریک میگویم وموفقیتهای مزید ایشان را در آفرینش های بعدی شان از ایزد منان خواهانم.

صاحب نطر مرادی 

 (((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

http://www.youtube.com/watch?v=EVs6VEinoxA&feature=youtu.be

http://www.azadi.dk/billeder/Najib.pdf

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧
تگ ها :

 

 

نگارش: قیام الدین نوری

" رها در باد" تابلوی یک حماسه گر

اما پیش از  آن "رها در باد" نگارشی است از بانو ثریا بهاء، یک زن، یک مبارز، یک مادر، یک حماسه گر...

این نگارش ، رود ها و فرا رود های یک زن حماسه آفرین را به تصویر می کشد که با بی باکی  بر فراز بال های شجاعت، عشق و آزاده گی می نشیند و خویش را از درون لایه های یک دهکدۀ محقر از جنس پستی و زبونی بیرون می کشد؛ و در فرجام، بر بلندای از بلندترین کوهای غرور، شکوهمندی، آزاد منشی و دادخواهی آشیانه می گسترد.

رها در باد، یک بار دیگر تیغ زننده اش را بر پیکر این پندار ها و نگرش ها فرو می برد که به من می گوید، " زن" – این واژۀ تعریف ناشدنی" – به جز پزیدن چند نان در تنور و جنباندن گهوارۀ چند کودک ، اصلن دیگر کاری بلد نیست. این " رها در باد" دست کم همین پندار را در من سخت کوبید و نابود کرد.

از درون پندار های اهریمنی زن ستیزانه، اما خیلی سنگین  و حشتناک، شکوهمند بانویی بر می خیزد و با ریختن هزاران قطره اشک، هزاران قطره خون و هزاران خورجین درد، به من و شاید به تو می گوید که " زن هم می تواند حماسه گر باشد". " آن جا که زن است، روشنایی است" - این معقولۀ نفرت انگیز را با فورمول های ساخته شده از انسانیت، شرافت، آزاده گی و غرور  به همه به ثبوت می رساند.

می گوید می شود زن بود، اما خیلی مرد بود. می شود، جسم ناتوان داشت، اما همچون رستم به میدان نبرد، با سنگ ها، با بم ها، با آتش با خشم، دست و پنجه کرد.

رها در باد؛ یک آیینه است. چنان آیینه ی که پهلوی دیگر زن بودن – یعنی به پندار جامعۀ ما – جنس دوم بودن را انعکاس می دهد. یعنی با وضاحت، با شفافیتِ با اندازه یک آیینه می گوید که مگر جنس دوم بودن هم کار آسانی است؟ آیا همۀ این جنس های اول که هستی شان را فقط در همین گزینش می بینند، می توانند همچون یک جنس دوم به چنین مبارزۀ برخیزد، بار ها شکست بخورد، تحقیر شود، بخاطر زن بودنش آماج نگاه های هوس آلود قرار بگیرد، و در نهایت همانند یک غریبه و پس از سالیان دراز مبارزه تک و تنها رها گردد، مگر یک جنس اول چنین شهامتی داشته است...یا دست کم دارد؟

رها در باد، بیش از آن که تاریخ نگاری یا رومانی باشد، یک حقیقت است؛ یک حقیقت که همه کوشیدند آن را با نامردی ها، با وجدانی های تمام زیر خاک و خاکسترش بسازند و آن را در میان غبار های سیه روزگار – شبه اندیشه های شان – رها سازند.

این حقیقت در محتوا و درون خود یک جوهر خیلی ها ماندگار و خیلی سنگین دارد. این کتاب انسان را به یک بار اندیشیدن و تفکر زنده گی خویشتن ناگذیر می سازد. می پرسد تو به عنوان یک انسان... یا بیا گیریم به حیث یک مرد، زنده گی ات را چه گونه زیسته ی....یا دست کم چگونه می خواهی زیست؟  همچون یک مارمولک که پس از دیدن هر پشه ی رنگ باخت؟ یا همچون عقابی که هر پشه و نا پشه را از هزاران فرسنگ دور می بیند و شکار می کند؟ و این آموزه و درس به راستی که چه ماندگار است. جاویدانه گی این کتاب ممکن است در این باشد که، بله، می شود زنده گی کرد، اما زنده گی یک موش، با زنده گی یک ببر، به بزرگی یک بیشه پهناور تفاوت دارد.

زنده گی شاید مفهوم های گونه گون داشته باشد؛ اما در " رها در باد" می شود این مفهوم زنده گی را هم دریافت که " در آن هنگام که بر فراز صخره ای همصدا با موج ها می گریستم، به ناگهان از خروشیدن و سر به صخره کوبیدن موج های سرکش به انگیزش زنده گی رسیدم که هستی در ستیز و مبارزه معنا پیدا می کند و هر زمان ستیز باز ایستد، هستی معنایی ندارد"

برای آفریدگار " رها در باد" رسایی در قلم و سرسبزی در زنده گی آزمندیم!

نگارش: قیام نوری -

 ×××××××××××××××××××××××××××××××

 

گلاب الدین سخنور

و "رها در باد" صدای قرن

 

رها در باد فریاد دادخواهی زنی است از ژرفای تاریخ، ناله وشیون مادریست برای فرزند دانشجویش که به جرم عدالت خواهی سرنوشتش به کشتارگاه پلچرخی کشانده است، بلند میشود. سوز و گدازی خواهریست برای زخمهای برادر که در اثر تحقیقات "خاد" وجودش پوسیده است ولی حقیقت را انکار نکرده است.! فغان و گریه ای کودکانی است که در روستاهای دوردست کشور سحرگاهی برای از دست دادن همه دارو ندارخانواده اش دراثر بمباران ارتش سرخ، ناگهان معصومانه در گلِم سوگواری می نشیند. ، انتظار زنی است که برای ناپدید شدن شوهرش درزندان مخوف نظام های مستبد قرون گذشته و معاصر، لحظه شماری دارد ولی شور بختانه این  لحظه شماری ها هم  به یأس مبدل میشود. آرمان مقدس مادر ایست که برای فرزندانش اتحاد را به نیایش نشسته است.
سرنوشت تلخ مادرانی ست که برای نجات فرزندان خود کوره راه های غربت را می پیمایند، تا از جنهم جنگ رهایی یابند.
و....  در فرجام، فریاد  مردمی است برای قربانی شدن عدالت و به غارت رفتن همه سرمایه های فرهنگی و معنوی سرزمین شان.
رها درباد دربرگیرندۀ زیست نامۀ نویسنده، نگاه دقیق از رویدادهای سیاسی معاصر، کاوش و پژوهش ژرفی که از نوک قلم یک زن  پرخاشگر نشأت میگیرد و به باور من در نوع خود فراز و فرودهای چهار دهۀ پیسین را با سوژه های متفاوت ودقیق به نگارش می نشیند.
از یک سوخاطره و سفرنامۀ پرماجراییست که روی زیستن یک انسان آزاد منش تمرکز دارد. و ازسویی هم رومانیست بیانگر وقایع نهان و پیدای جامعه که به زبان ادبیات رسا و سلیس قلم انداز شده است.  و به روایت دیگر تاریخیست که ازعمق رویدادهای سیاسی و وقایع دهه های گذشته عبور می کند.
الف ) خاطره نویسی یا سفرنامه؛ رها درباد چون سایۀ استوار همواره  نویسنده را دنبال نموده وهر لحظۀ زندگی اش را با همان ساده گی و زیبای بازگو میکند که بی تردید پس از مطالعۀ آن میتوان مبارزۀ یک زن آزادمنش را درلای هر برگ این اثر احساس کرد. اما سفری است پر از خم و پیچ ماجراها...
ب)  رها درباد رمانیست ریالیستیک  که رویداد های چند دهۀ اخیر را به زبان ساده، اما با ادبیات بلند که مبین حاکمیت قلم نویسنده به قله های شامخ ادبیات فارسی - دری است، به تصویرمیکشد و چنان عطش در جان خواننده می انداز که  شتابان  کتاب را به یک نفس بخواند.
ج) رها درباد هم چنان تاریخیست مملو از رخ داد ها و حوادث که با برداشت های عینی، خشت واژه های از خامۀ نگارنده روی هم قرار گرفته و کاخ شکوه مندی را بنیان می نهد.
در نخست  عنوان این اثر "رها درباد"  شاید برای هرخواننده پرسش برانگیز وجالب باشد ولی هنگامیکه توسن مطالعه دامنه های سطور صفحۀ 764 را در مینورد برداشت های واقعی ازین (رمان، تاریخ و سفرنامه) در حافظۀ خواننده نقش می بندد و بی تردید میتوان عمق ژرفنگری نویسنده و سرنوشت سیاسی اش را با همین عنوان درخاطره سپرد.
رها درباد کتابی است که به همت قلم فرهیخته بانوی پرخاشگر و ژرف اندیش (ثریا بهاء) با صحافت زیبا در764 صفحه درسال 1391 هجری خورشیدی به زیور چاپ آراسته گردیده است و خوانش این اثر برای نسل جوان عاری از ارزش و سودمندی نخواهد بود.
قلمش را سبز و پربار خواهانم

 ((((((((((((((((((((((((((((((

 

Backفرهنگرها در باد، یک حماسۀ جاودانه

 

 

 رها در باد،  یک حماسۀ جاودانه

 

 

"رها در باد" اثر نویسندۀ توانا و مبارز خانم ثریا بهاء، پدیده ایست هنری، تاریخی، سیاسی، حماسی و در فرجام زندگی نامۀ زنی است که در یک خانوادۀ مبارز چشم به دنیا می گشاید و نیمۀ دیگر پدر انقلابی اش می شود،  پدری که درد و رنج  را در زندانهای استبداد نادرخانی و هاشم خانی در پوست و گوشت خود احساس می کند و هژده سال در پشت میله های سیاه زندان سرود آزادی می خواند و این سرود آزاده گی برلبان دخترجاری و در راه نبرد و نویسنده گی رانده می شود.

زندگی ثریا بهاء جذابتر از سرگذشت دیگر نویسنده گان افغانستان است، یک زن آهنین، یک سر نترس، یک روحیۀ پیکار جو، یک قلم آتشین و یک شهامت بی اندازه زندگی او را متفاوت و درعین حال جذاب کرده است.

واقعاً زنده گی ثریا بهاء متفاوت ازهمه زنان کشور بوده و از دورانی که دنیا را شناخت خانۀ پدری اش مرکزمشروطه خواهان و مبارزان و باشگاه بحث های سیاسی و فلسفی بوده است، ذهن جوان ثریا همه رویدار را به خاطرمی سپارد، شتاب آلود کتابهای گاو صندوق پدر را، رومانهای مشهور اروپا، جراید و مجلات را ورق می زند، به زیبایی های شاعرانه دل می بندد، از چکیدن یک قطره باران از نوک برگهای درختان تا صدای خش خش برگهای خشک پاییزی از زیر کفش هایش متأثر می گردد.از داستان کوتاه آغاز و به نوشتن مقالات سیاسی و ادبی ره می گشاید، وارد جریان چپی دورانش می شود، در هژده سالگی ریا و نیرنگ رهبران چپی را درک و در نزده سالگی به یکی از منتقدان حزب دموکراتیک خلق مبدل می شود. ثریا می نویسد: "با این همه، من نتوانستم نقش خویشتن را در آیینۀ هنجارها و رفتارهای دیگران ببینم و دریابم، من نقش خویش را بارتابی از رنجهای زندان پدرم، اندوه ژرف مادرم و فریاد مردمم از زیر رگبار آتش - آن گونه دیدم و دریافتم که به یادش می آورم تا روایتش کنم".

ثریا در مورد پدرش در کتاب ( رها در باد) می نویسد: "هنگامی که پدرم را در زندان شلاق می زدند، شلاق چرمی زوزه کشان بر پوستش فرود می آمد، هر ضربه، خط کبود و خونینی بر تن نحیف او می کشید. اما در همه حال استوار و پا بر جا چون کوهی ایستاد و از ایمانش و آرمان سیاسی اش دفاع کرد."

انسانی که این چنین درک عمیق از زندگی و استبداد و شناخت از جهان بیرونی و درونی دارد چگونه می تواند بی تفاوت یک نظاره گرخاموش باقی بماند؟  دختری که با رهبران سیاسی دورانش درگفتگو تضاد و ستیز بوده و توانسته آزاده، فساد ناپذیر و پاک ازهر نوع سازش و تبانی، جریان پرچم را در  زمان شاه ترک بگوید، چگونه می تواند از مبارزه دست بکشد و در بیشۀ اروپا و امریکا خنثی زندگی کند. بانو بهاء می نویسد: " زندگی در مبارزه معنا پیدا می کند و زندگی بدون مبارزه یک هستی مرده خواهد بود."

بانو بهاء درخانوادۀ داکتر نجیب الله شاهد سازش ها توطیه ها، دام ها، نیرنگها، جنایات و کشتارهای ناجوانمردانه بوده که همه را باقلم آتشین به حافظۀ تاریخ سپرده است.

بانو بهاء که در خانوادۀ  پدر مبارزش هیچگاهی ستم مرد سالاری را  تجربه نکرده بود، اما سرنوشت وی را از یک خانوادۀ روشنفکر و بافرهنگ کابل به یک خانوادۀ وحشتناک قبیله یی پرتاب کرد که از ستم وخشونت فطری این خانواده رنجهای زیادی دید.اما با تمام ستم گری خانوادۀ شوهر هرگز وی را شکستانده نتوانستند و سرسازش و تسلیم فرود نیاورد، از توطیه های پیهم نجیب هوشیارانه جان سالم بدربرد و در فرجام هنگامی که پنجشیر جبهه داغ جنگ با ارتش سرخ بود، نامۀ به احمدشاه مسعود نوشت و تقاضای پناهنده شدن به جبهۀ جنگ را نمود. احمدشاه مسعود به پاسخش نوشت، پنجشیر جبهۀ جنگ است وشما اینجا زیر بمباران ارتش سرخ زندگی نمی توانید. خانم بهاء به پاسخ مسعود نوشت: من اگر در زندگی نتوانم ثابت کنم که زندگی من با زندگی خانوادۀ نجیب متفاوت هستم، لابد می خواهم مرگی را انتخاب کنم که با مرگ خانواده نجیب متفاوت باشد.

soraya Baha book2012ثریا به جبهۀ جنگ پیوست و بیشتر از یک سال درجبهۀ پنجشیر، در فرخار و ورسج  زیر رگبار آتش، جنگ، بمباران، ریزش بمب های خوشه یی، مرگ جوانان و ویرانی خانه ها و روستا ها و سوختن گندم زارها و لاشۀ سوختۀ تانک های روس ها را دید و تنفرش را از جنگ دراثر جاودانه اش ( رها در باد ) به حافظۀ نسل فردا سپرد.

بانو بهاء رها ازهر بند تعصب تباری، مذهبی و سیاسی، از بزرگی و شخصیت استاد فلسفۀ حزب پرچم، میراکبرخیبر و از انگیزه های قتلش پرده بر می دارد و بی هراس از توطئه های روس در تبانی با رهبری حزب دموکراتیک خلق علیه خیبر سخن می گوید.این دیدعاطفی خانم بهاء به یک رهبر پشتون تبار پوزۀ اتهامات و بهانه گیری های مخالفینش را به خاک می مالد. نشرکتاب ( رها در باد) با یک ادبیات عالی و نثر شاعرانه به سطح نویسندگان بزرگ دنیا، پشت دشمنانش را لرزانده است که خود تا هنوز نتوانسته اند اثری با این عظمت بنویسند و اگر نقد های حسودانه و دشمنانه هم کرده اند پس از چند روز به آرشیف جفنگیات سایت ها رفته، ولی کتاب( رها در باد ) سده ها جاودانه خواهد زیست.

این کتاب تنها سرگذشت یک زن نیست، بلکه فراتر و فراتر از آن است، درهرفصل شاهد ابعاد  تاریخی، جامعه شناختی، روانشناختی و فلسفی این کتاب خواهید بود که با یک نثر بسیار زیبا وشیوا تا اعماق روح نفوذ می کند ونمی توان کتاب را گذاشت و خوابید، باید به یک نفس کتاب در حدود ٨.. صفحه یی را به پایان رساند. جذابیت و توانایی نویسنده را همه خوانندگان تجربه کرده و اعتراف می نمایند.

برای همین این کتاب را می توان یک حماسۀ جاودانه خوا

 

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

عزیزالله ایما

لحظه یی با ژرفای ( رها در باد)

azizullah ima"رها در باد" یادها و فریادهای زنی‌ست که از گذرگاهِ تندبادها و توفان‌ها گذشته‌است، زنی که استبدادِ مضاعف نتوانسته‌است کمرش را خم‌کند. 

ثریا بهاء نویسنده "رها در باد" بانویی‌ست که درس مبارزه را از ایستاده‌گی هژده ساله پدر آزاده‌ش در پشت میله‌های زندان آموخته‌است و نخستین نامه‌های آزاده‌گی را از خط‌های شلاقِ بر پشتِ پدر خوانده‌است، پیش از آن‌که گاوصندوقِ پر از کتاب پدر را بگشاید.

در تأریخ نرینه ما مردی را به یاد ندارم که درونی‌ترین لایه‌های هستی‌ش را بی‌ریا برای گفتنِ حقیقتی در اتاقی شیشه‌یی این گونه به تماشا بگذارد، چه رسد به بانویی که بی‌هراس و دلیرانه در برابرِ دروغ‌های بزرگ تأریخ می‌ایستد و فریاد می‌زند:
"های مردم، تأریخ مان پر از جعل است!"

او نه تنها دروغ‌های سلطان حسین و سلطان علی را که امپراتور سرخ را به جای همه خدایان می‌پرستند جارمی‌زند، که از آن سوی دیوارهای تودرتو و از درون اتاق‌های تاریک، رازهای سرخ و سپید و سبز را برون می‌کند و پیکره‌های بیمارگونۀ مردانی را که سال‌ها بر تخت قدرت نشستند، مردمی و سرزمینی را به نابودی کشانیدند، دوباره بر نمایشگاه تأریخ می‌آورد، تا نسل‌های دیگر بگریند یا بخندند بر بازی‌های زشتِ اقتدارهای پلشت.

"رها در باد" روایت دردها، بربادی‌ها، سوگواری‌ها و رنج‌های مردمی‌ست که از سوی فرمانروایان و سرکرده‌گانِ سازمان‌ها و تنظیم‌های در بندِ کاخ‌های سرخ و سپید، همه هستی خود را از دست داده‌اند. روایتگر نه تکیه بر دین دارد و نه بر ضدِ آن، او پیوسته از بیداد می‌گوید، بیدادی که در درونی‌ترین لحظه‌هایش هم رخنه کرده‌است. مردمی که روشنفکران و آزاده‌گانش پنجه در پنجۀ استبداد شکنجه می‌شوند، زندان می‌روند و به پای دار می‌ایستند. مردمی که کاخ‌نشینان سرخ از خون‌های ریخته شان شعارِ سرخ می‌نویسند وکاخ‌نشینان سپید پیکره‌ها و تن‌های پاره پارۀ شان را ابزارِ کارزار و بازارِ جنگِ سرد می‌سازند. 

نویسنده مشق نوشتن را – همان گونه که کتاب را نیز – با لب‌سیرین سرخ مادر بر دیوار سپید خانه آغاز می‌کند، پس از نیم سده و پس از عبور از مرزهای بیشمار زنده‌گی، همیشه و همه جا خط‌های سرخی را بر دیوارهای سپید می‌بیند و می‌خواند.

"رها در باد" ریشه‌های انتحارِ بهشتی را از وعده‌های بامذهبان به گفته‌های لامذهبان پیوند می‌زند و صدای "نابغه شرق" را از اوراق تأریخ بلندمی‌کند:

"اگر شما خلقی شوید، دخترکان مینی‌ژوپ پوش کابل، با ناز و کرشمه مال شما خواهند گردید ..."

این صدا با صدای نصرالله‌های جنوب برای رسیدن به بهشت زمینی می‌آمیزد: " ... ما از شوق می‌لرزیدیم، با دل و جان عضویت حزب خلق را پذیرفتیم ..."

از همین جاست که مانیفست طبقات محروم در کشوری که هنوز از کارخانه و کارگر خبری نیست، به گونه دیگری شکل می‌گیرد و نخست محرومان جنسی را به اتحادی فرامی‌خوانند، تا تصحیحی باشد برای اندیشه‌های مارکس در کشورهای نرسیده به سرمایه‌داری.

روایتگر "رها در باد" آن گاه که در کشور شوراها زنان و مردانی را می‌بیند که در سرمای سخت با بیل، کلند و تیشه یخ‌های جاده‌یی را می‌شکنند و در صدر هیأت رییسه دولت و دفتر سیاسی حزب نامی از زنی را درنمی‌یابد، به عنوان زنی که در جست‌وجوی حق است خواب بر پلک‌هایش می‌شکند و در برابر این برابری سرخ نشانۀ پرسشی می‌گذارد: "آیا شکستنِ یخ‌های خیابان‌ها در سرمای زمستان به وسیله زنان شباهت بی‌تردید به زاییدنِ مردان نخواهد داشت؟"

در همان سرزمین شوراهاست که راوی می‌بیند امپراتوری سرخ همانی را با کشورهای اقمار می‌کند که استعمارگران با مستعمره‌ها می‌کردند، جمع ترفندهای نوینِ بلندکردنِ درفش استثمار برای استثمار.

اگر استعمار با حرص سیری ناپذیر فقط فرصت غارت هستی برونی را درمی‌یافت، سویتیزم هستی درونی آدم‌ها را نیز تاراج می‌کرد و با مغزشویی‌های پیهم برده‌گان جدیدی را روی صحنه می‌آورد. 

soraya Baha book2012"رها در باد" از سفسطه‌های اقلیت و اکثریت می‌گوید، از سراب پشتونستان و سیاست‌های آدمخوار که نخستین رییس جمهور را در دام خود گرفتار می‌کند، از کودتایی که با ترور آغاز می‌شود.

میر اکبر خیبر در نشست بیست و هشت فروردین (حمل) دفتر سیاسی حزب دموکراتیک خلق شرکت نمی‌کند، و این گواه بریدن او از حزب است. در همان لحظه‌های نشست که غوربندی وظیفه برون کشیدن و قدم زدن با میراکبر خیبر را عهده‌دار است، زنده می‌ماند و میراکبر خیبر آماج گلوله‌های کسانی از درون یک جیپ روسی می‌گردد. ترور مردی که حاضر به چکمه‌بوسی سران امپراتوری سرخ نشد، آغاز کشتار، خونریزی و مصیبتی‌ست که هنوز هم ادامه دارد.

"رها در باد" درسنامه عبرت است برای دست نشانده‌هایی که سرزمینی را برای ارضای خاطر بیگانه‌گان قدرتمند برباد می‌کنند و ننگ و رسوایی همیشه‌گی تأریخ را به جان می‌خرند.

راوی زنی‌ست که از درون کاخ‌های پوسیدۀ قدرت تا میدان‌های نبرد و مقاومت و تا سرزمین‌های غم و غربت، وزش ثانیه‌ها را حس می‌کند و به نوشتار درمی‌آورد. او رازهای خانۀ حاکم دستگاه جهنمی‌یی را که جان هزاران روشنفکر را می‌گیرد، آفتابی می‌سازد. خانه و خانواده‌یی که خود در آن می‌زیسته‌است. از جدال‌های خانواده‌گی گرفته تا نیرنگ‌های تکیه زدن بر کاخ ریاست جمهوری بینه به بینه با روایتی روشن به بیان می‌آید. از رییس‌جمهوری می‌گوید که با پدر، خواهر و برادرانش درگیر است، ولی به دشمنانش دست دوستی دراز می‌کند. رییس جمهوری که خود با کشتار روشنفکران و رهبران بزرگ، راه را برای پیدایش جاهلانی هموار می‌سازد که به دارش می‌زنند.

دروشدن گندمزار آدمیت با داس‌های سرخ، پایانِ هر رویشی‌ست و بسته شدنِ هر روزنه‌یی. از همین جاست که از درون تاریکی گله‌های آدم‌نماها به جانِ هرچه آبادی‌ست و آزادی می‌افتند و راه را برای حضور فاسدان و فریب‌کارانِ به ظاهر دموکرات بازمی‌کنند.

وقتی شگوفه‌های ناشگفته بهاری در زیر بمباردمان‌های ارتش سرخ به خاک یک‌سان می‌شوند، مویه‌های راوی را می‌خوانیم:

"کوه‌های سر به فلک، رودهای خروشان، جنگل‌های انبوه، ملیاردها سال قبل از پیدایش انسان بوده‌اند و ملیاردها سال دیگر هم خواهند بود، اما انسان این موجود حقیر چون ذرۀ ناچیزی بر پهنه گستردۀ جهان می‌آید، لحظۀ مختصری می‌درخشد، مرزهای سیاسی، مذهبی، تباری و نژادی می‌کشد، خون‌هایی می‌ریزد و آن‌گاه جهان را پدرود می‌گوید. کوه‌ها و رودخانه‌ها گواه شقاوت انسان‌هایند که می‌درند، می‌کشند، به اتش می‌کشند و قلبِ فرزندِ مادری را به گلوله می‌شگافند ... "

و آن‌گاه که از شکافتنِ مغزهای متفکرترین انسان‌ها با گلولۀ نادانان یاد می‌کند، آرزو می‌کند: "ای کاش سرنوشت گیتی به دست زنان، منهای مارگریت تاچرها و گلدن مایرها بود ... "

برای دست یافت به باورهای انسانی و در گریز از مطلق‌باوری‌های جنسیتی و غیر آن در جامعه مردسالار، وقتی وارد دنیای مردانِ جنگ و جبهه می‌گردد، می‌گوید: "مردان باید وارد دنیای زنانه شوند و زنان در دنیای مردانه حضور یابند تا به تجارب و دیدگاه‌های همدیگر برسند."

سخن "رها در باد" در برابر رهبران است، نه رهروان. رهروانی که گاه با نیات نیک قربانی دام‌هایی شده‌اند که بر سر راه شان گسترده می‌شده‌اند. و اما دریغ بر آن رهروانی که هرگز نگاهی جدی و انتقادی به عقب نمی‌اندازند و راه‌های خطایی را که ندانسته رفته‌اند، هنوز هم می‌روند.

در همین جا درودهای بی‌پایان نثار قدیر حبیب‌هایی باید کرد که با قامت رسا و آگاهی تمام راه‌های تاریک رفته را با نگاه انتقادی روشن کرده‌اند.

پیش از آن که این نامه کوتاه را به پایان ببرم، باید بگویم، چه جای خوشی‌ست که صفِ نیکان و بدانِ "رها در باد" ورای حزب، سازمان، گروه، جنسیت و تعلقات تباری و قومی شکل می‌گیرد و آدم‌ها با کنش‌های ویژه خود در رسته‌های نیک و بد می‌ایستند. 

سخن را با این یادکردِ نویسنده کتاب که در هنگامۀ نابه‌هنگام رفتن و جداشدنِ روح حماسه‌سازان و قهرمانان به زبان می‌آورد، به پایان می‌برم: "من از لابه‌لای افسرده‌گی‌ها بدین باور دست یافتم که سه روز زنده‌گی در ژرفا، زیباتر از صدسال زیستن در درازاست."

مروری کوتاه بر کتاب رها در باد اثر ثریا بها

٣ دلو (بهمن) ١٣٩١

کتاب رها در باد اثر ثریا بها، ظاهرا زندگینامه خانم بها از دوران طفولیت تا امروز است که به گفته خودش میخواست "همه ستیزه های زندگی خودرا به دست امواج زمان بسپارد و به آنانی برساند که هرگز اورا درنیافته اند". و اما، اصلا این زندگینامه قصه پر پیچ و خم سیاسی و اجتماعی تقریبا هفتاد سال اخیر و چهار دوره سیاسی افغانستان است. خواننده با خواندن کتاب، این دوره ها را بهتر میشناسد تا اینکه ثریا چه رنگ را می پسندید، یا چه خوراک را دوست داشت و همصنفی های دوره مکتبش کی ها بودند. به گفتار دیگر، چیزی را که از زندگی ثریا بها درین کتاب می آموزیم تنها در چوکات مسایل سیاسی-اجتماعیست و به نظر من هیچ موضوع یا هیچ نامی را نویسنده نمی برد مگر برای اثبات یک موضوع خاص!

برای بنده که با موضوع فصلهای اول کتاب، یعنی دوره های دموکراسی اول و دهه دموکراسی، از نزدیک آشنایی دارم اما در جریان دوره های جنبش چپ، دوره کمونیستها ودوره جهاد در دوردستها می زیستم و آنهارا به چشم سر ندیده ام، خواندن این کتاب تا اندازه ای خلاهای اطلاعاتی و کنجکاوی های اجتماعی مرا پر کرد و زندگی روزمره این سه دوره را نه بصورت شعاری یا تیوری بلکه به صورت رفتار و سلوک حاکم اجتماعی برایم روشن ساخت. به نظرمن رها در باد کتاب با ارزشیست، هم برای معلومات نسل نو، هم برای درک مسایل امروز، و نیز برای پژوهشگرانی که این دوره ها را مورد مطالعه قرار میدهند.

این کتاب، تاریخ اجتماعی و شفاهی یک ملت است ازدید یک نخبه افغان، آنهم یک زن نخبه افغان!

کتاب در بیست وهفت فصل، هر کدام در چندین بخش، با قطع 5.5 انچ در 8.5 انچ و ضخامت 2.25 انچ، در 784 صفحه ترتیب شده. شش صفحه اول کتاب را فهرست مطالب و یک دیباچه کوتاه، و هژده صفحه آخر را اسناد و عکسهای مهم تشکیل میدهد. کتاب توسط کاظم کاظمی مرور و ویراستاری، و توسط انتشارات شرکت کتاب که درکالیفورنیای امریکا قراردارد در سال 2012 چاپ شده است. قیمت کتاب چهل دالر امریکایی و از خود ثریا بها توسط نامه یا ایمیل درخواست میشود (تلفون و ایمیل در آخر این نوشته).

چاپ با خط نسبتا بزرگترصورت گرفته و بین سطور فاصله کافی وجود دارد که چشم را از خواندن خسته نمیکند. املا و انشا کتاب آنقدر خوب است که در تمام کتاب شاید تنها دو اشتباه تایپی دیده باشم (حتما پنج تای دیگرش از پیشم خطا خورده، بخشش باشد)! فارسی کتاب بسیار روان و خود مانی اما بسیار تعلیم یافته و کتابی است. این نثر به سرعت و به آسانی خوانده میشود. اما چون تعداد صفحات زیاد است خواندن آن وقت زیاد را میگیرد که یافتن آنقدر وقت برای کسانیکه بسیار مصروف هستند مشکل است. هم چنان چون ضخامت و حجم کتاب بزرگ است به درستی در دست جای نمیشود که خواندن را آسان نماید.

سبک بازگویی، به تسلسل زمانی ولی محاوره ای میباشد. تقریبا در هر بخش، از محاوره استفاده شده. که خواننده را متوجه میسازد که نویسنده باید وقت زیاد مصرف نموده باشد برای طرح این همه محاوره ها و جابجایی مواد در داخل هر محاوره، و بعد اعمار هر محاوره در هر بخش و هر فصل کتاب، و بالاخره توجه به اینکه موضوعات تکراری نشود، مخاطبین و گویندگان این محاوره ها پس و پیش نشوند، تسلسل از دست نرود، و فضای کتاب کماکان یکدست بماند. به نظر من این قسمت کار کتاب باید یکی از مشکل ترین کارها بوده باشد. حتما نویسنده در جریان اینهمه فراز و نشیب و اتفاقات همان وقتها نوشته هایی نموده و خاطراتی را درج کرده که از روی آن بعد این همه سالها موضوع هر محاوره را با هر شخص بخوبی بیاد آورده.

کتاب در تشریح صحنه ها مخصوصا در انباشتن شان با احساسات مربوط، بسیار قویست. در تسلسل سبک و ابراز احساسات یک دست است هر چند در قسمت اول (تقریبا سه صد صفحه اول)، خواننده احساس میکند که شاید نوشته توسط یک مرور کننده یک اندازه دست خورده و یک کمی - - تقریبا نا محسوس - - از قسمت دوم فرق دارد. در استعمال واژه های تازه و اختصاصی، مخصوصا کلماتیکه بصورت عنعنوی از دنیای مردان است و درین کتاب از زبان یک زن می برآید بسیار خوب است.

کتاب از دید یک خانمیست که چار دوره زندگی افغانها را از نزدیک دیده و در مبارزه کلان شده، و خود از نخبگان مبارزین راه آزادی و دموکراسی بوده. نویسنده با صلاحیت عام و تام گپ میزند و به ندرت به کسی تن درمیدهد! هم کتاب در حالی نمودن احساسات این زن و نیز نویسنده در خلق فضای احساساتی کتاب و رساندن پیامهای دلخواه خود، موفق است.

موضوع کتاب در سه محور می چرخد: دوران کمونیست ها، دوران جهاد و زندگینامه نویسنده.

دوران کمونیست ها را خانم بها از جنبش چپ در دوران شاهی شروع میکند و هم جنازه میر اکبر خیبر را با جزییات کاملا درونی روشن میسازد. بعد در فراز چندین صد صفحه میپردازد به ترسیم شخصیت های از قبیل اناهیتا راتب زاد، ببرک کارمل و داکتر نجیب، کسانیکه خودش با آنها از نزدیک نشست و برخاست، و رفت و آمد خانگی داشت.

این کتاب به یقین سر کسانی که هنوز هم از کمونیزم روی نگشتانده اند و یا میخواهند این دوره را توجیه کنند بسیار بد میخورد. بها مجسم میکند که در متن پشت پرده، این جریان خونبار، پر رنج و نامانوس، چقدر استوار روی شخصیت ها بود و این انسانها چقدر دور از اخلاق بودند. از روی خواندن این کتاب در می یابیم که تزویر، دو رویی، تخویف، به هم اندازی، تجرید، بدنام ساختن، زورکاری، و عوام فریبی از کارهای روزمره و عادی شان بشمار میرفت. و تا چه اندازه این جریان از بازی های خارجی آب میخورد.

تا نشر این کتاب، برای ایندوره زیاد نوشته شده بود اما عموما خشک و سیاسی. ثریا بها این دوره را با بیان روزمره گی جان میدهد و فضای آنرا رنگمالی میکند. ژرفای پر از انحطاط شخصیت نجیب و ضعف های دیگر سران کمونیست و ابن الوقتی رهبران آنرا با آب و تاب قصه میکند - - مثلا چقدر مردم رابا چه انواع گوناگون و سخیف از صحنه میکشیدند! کتاب هم چنان بافت اجتماع، نارسایی های اجتماعی و نیز بعضی پیش رفتگی های اجتماعی را نشان میدهد. چقدرسویه افغانستان برای انقلاب پرولیتاریا و گفتمان دیالیکتیک مادی جاغور داشت، چقدر ناخدایی کمونیزم به مذاق افغانهای که خدا در تار وپود شان بوده و هست برابر بود، چقدر این سران آماده بازی های جهانی بودند، و معلومدار که همه این مصایب چه آزمونهای برای امروز افغانستان در بردارد، این سوالهایست که در حین خواندن کتاب در ذهن خواننده خطور میکند.

این کتاب با تشریحات زیاد، خوب مشخص میسازد که کمونیستهای افغانستان، همچون کمونیستهای تمام جهان، از زنان استفاده ابزاری میکردند، آزادی زن برای کمونیستها زیادتر آزادی روابط جنسی زن و مرد بود بدون چوکات اخلاق... یا به گفته بها "زن و شراب" اولین وعده سران کمونیست به جوانان لیلیه های پوهنتون در بدل حزبی شدنشان بود. به باور بنده، هر چند که در دوره کمونیستها زنان به تعلیم و کار در خارج از خانه دسترسی داشتند، همین ذهنیت و بی بند و باری در باره رفتار زنان در آن دوره است که برای ما مبارزین حقوق زن درین برهه حاضر بعدازسقوط طالبان، یکی از مهمترین مشکلات را خلق کرده: مردم، آنروز ها را به یاد می آورند تا گفتار ما را که میگوییم حقوق زن یعنی احترام به زن و به نقش و مسوولیت پر از اخلاقش در اجتماع!

کتاب، نجیب، رییس خاد وآخرین رییس جمهور کمونیست افغانستان را خوب بی آب کرده و به اصطلاح جلش را از آب درآورده. سادیزم اورا، خود خواهی اورا، شقاوت اورا، و این همه کشتاریرا که مرتکب شده، همه را پوست کنده گفته - - منحیث یک ناظر درون خانه، منحیث خانم برادر نجیب، نزدیک به خود نجیب و خانواده اش! هر چند که حتما اکثریت کمونیستهای رده های پایین تر، مردمان محترم و شریف بودند امادر راس آنها این مردمیکه ... ثریا بها غیبت چاشنی دار را تاریخ با مسمی ساخته که حتی اگر بیست فیصد آن هم واقعیت باشد، آن رژیم را محکوم میسازد!

نوشتن در باره ایندوره ایجاب چنین راپوری را میکرد: شخصی، انتقادی، پوست کنده، روزمره، با اسامی و آن روی دیگر واقعات تاریخی!

واما قسمت دوم کتاب، دوران جهاد، وقتی ثریا بها از دست نجیب پیش احمد شاه مسعود می گریزد و به جهاد می پیوندد، نیز به موقع است - - و یا اصلا کاش این چشمدید سالها پیش نشر میشد که در حق مجاهدین، جهان بسیار جفا کرده. خود مجاهدین در راستای نوشتن خاطرات خود محجوب و پس رفته هستند. ثریا بها، جهاد را گلپوش کرده، به قد و اندامش لباس پوشانده و آرایشش نموده، آنرا بشری ساخته! (به انگلیسی این عمل را "هیومانایز" کردن میگویند*). او تقوی جهاد را به وجه احسن نشان داده. درین قسمت کتاب است که انسانی بودن مبارزه را در نوسان یک صدا، واقعیت خواهش آزادی را از چهره یک زن دهاتی، حقیقت انزجار از شورویان ناخدا را در بین جوانان، استقبال بی آلایش از یکدیگر را، چند بعدی بودن مردم عادی را، همه را به سان یک جویبار بهاری، شفاف و خندان می بینیم. اگر دوره کمونیستان چاشنی دار است، دوره جهاد در کتاب، دلداری دهنده و امیدوار کننده است...

کتاب مخصوصا شخصیت احمد شاه مسعود را تبارز میدهد، و آشکار میسازد که در روزمره، احمد شاه مسعود چه کسی بود، او با مردم چه نوع رفتار داشت، او چه میخورد، با کی می نشست، مسایل را در جریان صحبت به چه نوعی بالا و دنبال میکرد، وقتی در میدان جنگ نبود به کدام فکر ها وقت خود را میداد... مکتب برای دختران، دوا و شفاخانه برای خانواده ها، سرک برای مردم قریه. و متوجه میشویم که برای مسعود همه این اندیشه ها، از جنگ تا مبارزه تا مردم تا پیشرفت تا آینده افغانستان، در امتداد یک دایره واحد میچرخید. کتاب نمایان میسازد که این کارهای روزمره و عادیست که عقاید و ایمان راسخ را به قوام می آرد و صیقل میزند. در کتاب چند موضوع مهم درباره مسعود، آگاهانه و یا تصادفی، واضح میشود: یکی آن ایمان و برداشت مسعود از دین و استفاده او از دین برای زندگی روز مره است. امروز یک تعدادفکر میکنند که دین داری مسعود باید بسیار متعصبانه، افراطی و تندرو باشد ورنه مسعودی نمیشود! این کتاب بهترین شاهد عینی برای لحن مصمم ولی حلیم مسعود در دین و روشن نگری وی است. موضوع دیگر، نظر احمد شاه مسعود در قبال نقش زنان در جامعه است، واه چه با متانت، چه عصری، چه واقعبینانه و از روی نیازمندی های اجتماع! و تمام این موضوعات در لابلای صحبتها و محاوره هایست که در بخشهای مختلف در تفریبا دو صد صفحه درج شده.

و مخصوصا زنان مجاهد - - امروز چه زوجه های مجاهدین و چه زنانی که در دوران جهاد برای جهاد کار میکردند - - اصلا به مشکل اعتراف به نقش شان در جهاد مینمایند. ثریا بها جهاد را از دید و زندگی یک زن ترسیم نموده. زندگی چریکی، گذران کردن در بین آنهمه محرومیت، اولاد داری همراه با متحرک بودن جهاد، از یک جا به جای دیگر رفتن جهاد و غیر قابل پیش بینی و نا چاپی بودن و فوریت زندگی جهاد را بسیار گویا نوشته، رفتن از کابل تا پنجشیر با شوهر مریض و دو طفل خوردسال در ظرف هژده روز! خزیدن زنان در کوتلهای که اکثر افغانها نامشان را نشنیده اند! زایمان زنان در بین دو قصبه! و چه وظایفی نبود که زنان آنرا پیش نمیبردند و هیچ کس نمی گفت "این کارها در عنعنه ما برای زنان نیست." اسامی اشخاصی که ثریا در ین سفر چریکی با ایشان بر میخورد، حتما هر کدام از خود یک قصه دارد، خواننده میخواهد بداند که زندگی هر کدام آنان امروز به کجا رسیده... در ین قسمت کتاب، ایمان، تعهد، از خود گذری، شکل گیری جهاد از یک آرمان تا عمل، دوست داشتن افغانستان، پیدا کردن جایگاه خود، خانواده و دیگران درین میدان، و درعین زمان انزجار از کمونیزم، به خوبی نمایان شده.

با نوشتن درباره دوره جهاد و اینکه بصورت شخصی و انفرادی خودش و خانواده اش حتی اطفالش ازآن چه آموختند، انشاالله که ثریا بها یک راه جدید ازین گذشته پر افتخار را برای التیام همه ما نیز اعمار نموده. انگار که دهان بسیاری را برای گفتن تمام مشقات و تمام شهامت ها نیز باز نموده...

در سراسرکتاب و مخصوصا در قسمت آخر، موضوع سوم کتاب جاداده شده که همانا قصه زندگی خودش است، دلخراش و شاید قصه هزاران افغان آسیب دیده از جنگ و از آوارگی... فکر میکنم برای این خانم متفکر بااین زندگی زناشوهری خراب، شاید نوشتن این کتاب یک راه گریز و استراحت از ین همه اندوه بوده باشد. میخوانیم که تلاشی که این خانم برای بهبود زندگی خود واطفالش مینماید و مصیبتهای که گرفتارش میشود اورا میبرد تا سرحد آموزش روحیات شناسی سبک فروید و تحلیل تاثیرات شکنجه روی شخصیت.

امیدوارم که نوشتن این کتاب برای خود نویسنده نیز یک نوع تول و ترازو کردن یک عمر، یک نوع شست و شوی خودی، یک نوع تصفیه حساب گذشته و یک نوع بیرون افگنی و سبک سازی شانه ها از بار اینهمه مشقات بوده، و راه را برای آینده هدفمند، پر تلاش و با ثمر اما بی رنج، نمایان ساخته باشد.

شاید ثریا بها که در امریکا زندگی میکند بتواند از دیگر فلسفه های امروزی نیز استفاده نماید تا خودش و از روی آن تمام خانواده اش، منجمله شوهرسابقش، به التیامی دست یابند که گذشته فراموش نمیشود ولی بخشیده میشود. مثلا یک کاری که در امریکا یک نوع "تداوی" برای این چنین مشکلات خانوادگی میباشد همان برنامه "ال انان" است که در ابتدا برای خانواده های معتادان به الکل ساخته شده بود ولی امروز مردمی که ازتاثیرات دیگر مسایل روانی-رفتاری مثل خشونت، ترس و جنگ رنج میبرند نیز ازآن استفاده میکنند. این تداوی خودی کاملا رضاکارانه دایر میشود که آغشته شده گان تنها هفته یک ساعت در بدل تنها یک دالر با یک گروه التیام یک جای میشوند، و به مرور زمان هم اعمال مضر و تکراری را ردیابی میکنند و نیز کاربرد های موثر رنج زدایی را می آموزند.

در کتابی که سه موضوعی به این داغی را یکجای به هم آمیخته، هدف، جوهر و کنه گپ را یافتن مشکل میشود. غمهای این خانم و خانواده اش مخلوط شده با مشکلات کمونیزم و چالشهای دوران جهاد. درست است که برای ما افغانها در ین چند دهه جنگ تمام زندگی با تمام زندگی عجین شده و بدون درمان یکی، التیام دیگری شاید امکان نداشته باشد. اما برای شفا باید این زنجیره را گسست. شاید با تقسیم بندی و جدا کردن این سه موضوع در سه کتاب (جلد)، به هریک رسیدگی بهتر شود و گروه های مختلف بهتر بتوانند آنرا برای اهداف مختلف به شمول پژوهشهای علمی، استفاده نمایند. کتاب درین صورت حاضرش، به تاسی از گفنه خود ثریا بها که می خواهد یک "منقد روشن بین و سازش ناپذیر" باشد (ص182)، زیادتر تنقید است تا نشان دادن یک فلسفه و یک راه بیرون رفت. ولی در عصر قرن 21 نیازمندی افغانستان از تنها تنقید کردن یا تنها منقد حرفه ایی بودن که شیوه مبارزین نسل پیشتر بود، فراتر رفته. در آخر خواننده زیادتر میخواهد.

برای من که در کتاب قصاریخ ملالی، کلمه قصاریخ را ساخته ام تا نشان دهم که در عدم اسناد، تاریخ ما، خواهی نخواهی، یک مخلوطی از تاریخ وقصه شده، این کتاب، قصاریخ ثریا بها است: وقتی او ازخانه باید چنان فرار میکرد که هیچ چیزی در داخل خانه بیجا معلوم نمیشد و در کوله بارش نیز باید هیچ چیزی که شک خلق میکرد یافت نمیشد، پس او نتوانست بسیاری اسناد زندگی اش را با خود به پنجشیر و ازآنجا به امریکا بیآورد. با وجودیکه بعضی اسناد در آخر کتاب چاپ شده بعضی صحنه های کتاب حتما از حافظه ساخته شده که هرچند واقعیت زندگی این افغانست اما شاید تماما همه درآن نباشد مثل مشخصات تحفه های که ثریا به داکتر روسی داد (ص 180).

هم چنان، درکتاب بعضی واژه هاکاملا به فارسی ایرانی است، مثل اسامی ماه های سال که برای خواننده فارسی افغانستان نامانوس است. شاید اینکار برای سهولت خوانندگان ایرانی که تعدادشان در امریکا به مراتب زیادتر از خوانندگان افغان است شده باشد. چیزی که ارزش کتاب را برای پژوهش گران زیادتر میساخت نیز فهرست کتابهایست که نویسنده ازآنها درین کتاب استفاده نموده. به هر حال، کتابخانه های که در باره تاریخ نزدیک افغانستان مواد می اندوزند باید یک نسخه ازین کتاب را داشته باشند. اگر قسمت مربوط به دوره جهاد به انگلیسی ترجمه شود خواننده زیاد میداشته باشد و به اندوخته های دانش جهان غرب که درین باره کمبود دارند می افزاید.

از دختر یکی از مبارزین راه آزادی و دموکراسی بودن و تاثیرات آنرا چشیدن، و از زندگی ایکه دستش به آب گرم و سرد نخورده بود تا خویشاوندی با بالاترینان سیاسی کمونیستان، تا همزیستی با رهبران و نخبگان دوره جهاد، تا مهاجرت در یک فرهنگ و جغرافیای بیگانه و ازخوب و بد آن متاثر شدن... خود را شناختن، خود را یافتن، خود را نگاهداشتن، خود را باورکردن، چند مرتبه اینکار را کرده؟ این سفر مقطعی و پر از انکسار ثریا بها درطول این مدت زیادتر از دونسل، نماد تمام آوراگان و دردمندان افغانستان است! مثل اینکه آیینه ای شکسته و تکه تکه شده را باز یک پارچه سازیم! آفرین به ثریا بها، آفرین برما افغانها!

نشانی برای خریدن کتاب:

تلفون از خارج از امریکا: 8210 - 494 - 510 - 001

Kabul2020@sbcglobal.netایمیل:

humanize: * کلمه هیومانایز

 

 

رزاق مامون

رها درباد، سوگنامۀ سه نسل

کتاب «رها درباد» اثر بانو ثریا بهاء در 784 صفحه انتشار یافته است. این کتاب گستره ای از رویداد های سیاسی، وزنده گی شخصی نویسنده را در گردباد سالیان دراز به تصویر کشیده است. ادبیاتی نغز و بافتاری ىرجاذبه دارد که از نظر من در سلسلۀ خاطره نگاری های شخصی – سیاسی درافغانستان بی بدیل است. رها درباد،ازجنس ناگفته های تاریخ، اسرار سیاسی وخانواده گی واحساسات شگفت یک مادر دربرابر زنده گی وحوادث، عناصرمشترکی وتو درتویی درخود دارد. رها درباد، آمیزه ای تاریخ، سیاست، تحلیل ورمان است وخوانش آن برای نسل کنونی که مانند آسلاف خویش دربستر بحران وکشمکش به سر می برد، سودمند وضروری است. درصفحۀ «تحلیل وخبر» موفق نشدم بخش هایی از «رها درباد» را حروفچینی کنم. این کتاب باید درافغانستان (البته دردوجلد) فرصت چاپ پیدا کند. درحال حاضر، امتیاز نشر کتاب درید «شرکت کتاب» است و ممکن است درآینده مجال بازپخش آن درداخل افغانستان فراهم آید.

شرح احوال نویسنده در پشتی چهارم کتاب بدین شرح
است:

ثریا بهاء درسال 1954، درشهرکابل، دریک خانوادۀ روشنفکر مبارز متولد شد. پدرش سعدالدین بهاء شاعر ونویسنده ای آزادی خواه، از پیشگامان جنبش مشروطیت بود که هژده سال درزندان های مخوف رژیم سلطنتی گذراند.ثریا بهاء تحصیلات خود را دررشتۀ اقتصاد ملی دردانشگاه کابل به پایان رساند ودرسال 1975 ازدواج کرد. او درسال های دانشجویی، بنا بررسم موجود درجامعۀ روشنفکری افغانستان مدتی کوتاه به گرایش های چپ تمایلنشان داد ولی به زودی وبنا برشناختی که ازماهیت سران احزاب کمونیست افغانستان یافتبه منتقدان این جریانها پیوست؛ به گونه ای که درزمان حکومت کمونیستها ناچار شد دوبار به فرانسه وآلمان غرب پناه گزین شود. او دو باره به سبب پیوند های خانواده گی ونیز تمایلات شوهرش- که برادرنجیب الله رئیس جمهوربود- به زادگاهش برگشت؛ اما باتداوم مخالفت با رئیس جمهور وتهدید ها، بازداشتها وسوء قصد های پیاپی از سوی او،درسال 1987 به جبهه پنجشیر پیوست که درآن زمان داغ ترین جبهه جنگ دربرابر ارتش سرخ بود. ثریا درسال 1988 از جبهه جنگ به امریکا مهاجر شد و تا کنون درآن کشور، زنده گی می کند. او نویسنده وتحلیل گری تواناست و تاکنون بیش از صد مقاله دربارۀ سیاست واجتماع افغانستان به ویژه مسایل زنان ستمدیدۀ کشور نوشته است.

برای آشنایی شما با محتوای کتاب، نمایۀ عمومی
را پیشکش می داریم:

رها درباد

نویسنده: ثریا بهاء

چاپ نخست: 2012 میلادی- 1391 خورشیدی

ویرایش وصفحه آرایی: محمد کاظم کاظمی

ناشر: شرکت کتاب

موضوع: خود زیستنامه درمتن نیمرخ انکشافات
تاریخی سیاسی ربع اخیر قرن بیست افغانستان

فصل نخست: اسپک های چوبی

درژرفای یک تراژدی

 

فصل دوم: هژده سال در پیشت میله ها- نشانه ای
از رهایی

فصل سوم: نیمۀ پنهان - وعدۀ ملاقات

فصل چهارم: نقطۀ عطف جنبش های دانشجویی- گرایش
های نهانی- نقش انگیزه ها- جوش وخروش جنبش چپ- اشک دهقان پیر

فصل پنجم:

درتکاپوی شناخت- نگاهی به پیدایش جریان های
سیاسی- نگاهی به جنبش های دانشجویی- یک سال دربستر بیماری- هنجار های زشت کارمل-
درامه ها ونقش ها- آبهای بهاری- جشن پیروزی کارمل

فصل ششم: پدرود با خنیاگران سرخ

فصل هفتم: سنگین ترین پیامدها- دادگاه استالینی

فصل هشتم: یک وصلت سیاسی- یکسره وحشی- دسیسه
سازی وفتنه پردازی رهبران پرچمی

فصل نهم: کودتای بیست وشش سرطان- ای کاش سرنوشت
جز این می نوشت.

فصل دهم: آرزو های گمگشته- یک ازدواج نافرجام-
زن سرکش را باید شکست- انسان عروسک خیمه شب بازی نیست- زنان ضد زن- ناگهان چه زود
دیر می شود!

فصل یازدهم: آرامش پیش ازتوفان- واپسین دیدار
با استاد خیبر- پیراهن حضرت عثمان

فصل دوازدهم: این فرعون باید کشته شود- برلب
پرتگاه- یک زندگی تازه درمرداد- مرگ ما پرقو نیست- قدم رؤیا نیک است- زمان داوری
می کند.

فصل سیزدهم:

به پاس رنجهای بیکران مردم افغانستان – بهشت
سرخ دولت کارگری – دریک سحرگاه بهاری

فصل چهاردهم: آیا هرکجا آسمانش همین رنگ است؟
برگشت بی فرجام- به سوی پاریس- جیمز باند- برگشت.

فصل پانزدهم: نجیب الله و خاد

فصل شانزدهم: کینه ها وانتقام ها

فصل هفدهم: جنایت های پنهان- آن سوی پرده ها-
فرجام خانوادۀ خیبر

فصل هژدهم: بازگشت ازقربانگاه- شوکران- انفجار
سیب

فصل نوزدهم: ازفرود کشتارگاه خاد تا فراز ریاست
جمهوری- گریزناکام

فصل بیستم: آهنگ رهسپاری به سوی جبهه جنگ

فصل بیست ویکم: «خنج» - لحظۀ دیدار با مسعود-
برف پریان- عشق وحماسه

فصل بیست ودوم: به سوی ورسج- تب وهذیان- ورسج
اقامتگاه آرمانی مسعود- ورسج درزیررگبارآتش- اشک ها ولبخند ها- درآستانۀ پدرود- به
سوی مرزهای بیگانه.

فصل بیست وسوم: پاکستان، واپسین کمین گاه نجیب-
یک ماجرای فراموش نشدنی- اقامت

فصل بیست وچهارم: گمگشتگان بهشت امریکا-
نویسندۀ کتاب «آیا نجیب را می شناسید؟»- الوداع با دروغ- فصل بیست وپنجم: پروژۀ
آشتی «نجیب- گلبدین» - فرارنافرجام

فصل بیست وششم: چه گونه به رهایی دست یافتم-
لیمه- هم هویتی با شکنجه گر

فصل واپسین: سروها ایستاده اند.

تصویرها
واسناد

 

http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=1547

 

  
نویسنده : ثریا بهاء ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
تگ ها :

← صفحه بعد